Forwarded from Arts & culture (Anita)
جام حسنلو یکی از باارزش ترین جامهای تاریخ ایران زمین. قدمت این جام به حدود ۳۰۰۰ سال پیش بر میگردد.
شرح حال و سرگذشت جام:
وقتی شهر مورد حمله قرار میگیرد اهالی غافلگیر میشوند. سه نفر از آنها به اتاقی میروند كه جام طلای مورد بحث در آن قرار داشته است و آنرا كه میراث قوم آنها بوده است را برمیدارند تا از دست مهاجمان رهایی دهند. در همین لحظه شهر در آتش گرفتار میشود و سقف چوبی اتاق جام آتش گرفته و بر سر این سه نفر فرو میریزد و آن سه را به همان حالتی كه بودند مدفون میكند.تا اینكه در روز ۲۹ مرداد ماه سال۱۳۳۷ كارگران حفاری در طی كاوش سه سرباز مانایی را با لباس رزم ،كلاه خود مسی ومسلح از زیر خاكستروخاك بیرون میكشند و پس از حدود ۲۸۳۳ سال جام طلا را از دست مرد سوخته شده جدا میكنند. جام به ارتفاع ۲۵سانت و قطر دهانه۶سانت و به وزن۹۵۰گرم از طلای خالص است و توسط قلم زنی روی آن نقشهایی شكل گرفته است كه باورهای مذهبی و آیینی قوم ماننایی را روایت میكند.
•••
@Artsandculturee
شرح حال و سرگذشت جام:
وقتی شهر مورد حمله قرار میگیرد اهالی غافلگیر میشوند. سه نفر از آنها به اتاقی میروند كه جام طلای مورد بحث در آن قرار داشته است و آنرا كه میراث قوم آنها بوده است را برمیدارند تا از دست مهاجمان رهایی دهند. در همین لحظه شهر در آتش گرفتار میشود و سقف چوبی اتاق جام آتش گرفته و بر سر این سه نفر فرو میریزد و آن سه را به همان حالتی كه بودند مدفون میكند.تا اینكه در روز ۲۹ مرداد ماه سال۱۳۳۷ كارگران حفاری در طی كاوش سه سرباز مانایی را با لباس رزم ،كلاه خود مسی ومسلح از زیر خاكستروخاك بیرون میكشند و پس از حدود ۲۸۳۳ سال جام طلا را از دست مرد سوخته شده جدا میكنند. جام به ارتفاع ۲۵سانت و قطر دهانه۶سانت و به وزن۹۵۰گرم از طلای خالص است و توسط قلم زنی روی آن نقشهایی شكل گرفته است كه باورهای مذهبی و آیینی قوم ماننایی را روایت میكند.
•••
@Artsandculturee
شنبه ام را میتوانم تشبیه کنم به یک فیلم با چند ژانر مختلف
صبحم شبیه فیلم های کمدی ِامریکایی بود که لحظاتی یکی از یکی دیگر عجیب تر اتفاق می افتادند و برایم جالب بود که به جای عصبی شدن به همه آنها خندیدم
ظهرم شبیه فیلم های انگیزشی بود که شخصیت اصلی داستان از خانه برای دیدن دوستانش بیرون میرود تا ساعاتی اندوه های درونی اش را فراموش کند
و جمع دوستانش را غنیمتی گران بها میداند.
عصرم شبیه تلویزیون آنتن پریده بود بیشتر تر از این جمله را باز نمیکنم ، خودتان تا انتها را بخوانید
غروبم و شبم اما ، مهر تایید خوب بودن شنبه را زد
غروب شنبه مورخ ۲/۲۰/ جایی بود که ابهامات هفته گذشته یکی به یکی پاسخ خودشان رو یافتند و حالا ذهن من را برای همیشه ترک میکردند
برای همیشه !
حق دارم اینقدر قاطع بگویم برای همیشه ؟
یعنی باز تکرار میشوند؟
بگذریم…….
و اما الان ، شبیه قهرمان خسته داستان هستم که روی میلی نشسته و بطری وودکا در دستش است و با لبخندی رضایت بخش به آنچه که گذشت و شد و اتفاق افتاد، فکر میکند
فکری با طعم رضایت!!!
و حالا این شخصیت واقعی که این نوشته را تا چند دقیقه دیگر در این گروه ثبت میکند ، هیچی ، تصمیم گرفتم برای ارتباط معنایی گور پدرت بفرستم و به حال خودش رهایش کنم!
شب بخیر
صبحم شبیه فیلم های کمدی ِامریکایی بود که لحظاتی یکی از یکی دیگر عجیب تر اتفاق می افتادند و برایم جالب بود که به جای عصبی شدن به همه آنها خندیدم
ظهرم شبیه فیلم های انگیزشی بود که شخصیت اصلی داستان از خانه برای دیدن دوستانش بیرون میرود تا ساعاتی اندوه های درونی اش را فراموش کند
و جمع دوستانش را غنیمتی گران بها میداند.
عصرم شبیه تلویزیون آنتن پریده بود بیشتر تر از این جمله را باز نمیکنم ، خودتان تا انتها را بخوانید
غروبم و شبم اما ، مهر تایید خوب بودن شنبه را زد
غروب شنبه مورخ ۲/۲۰/ جایی بود که ابهامات هفته گذشته یکی به یکی پاسخ خودشان رو یافتند و حالا ذهن من را برای همیشه ترک میکردند
برای همیشه !
حق دارم اینقدر قاطع بگویم برای همیشه ؟
یعنی باز تکرار میشوند؟
بگذریم…….
و اما الان ، شبیه قهرمان خسته داستان هستم که روی میلی نشسته و بطری وودکا در دستش است و با لبخندی رضایت بخش به آنچه که گذشت و شد و اتفاق افتاد، فکر میکند
فکری با طعم رضایت!!!
و حالا این شخصیت واقعی که این نوشته را تا چند دقیقه دیگر در این گروه ثبت میکند ، هیچی ، تصمیم گرفتم برای ارتباط معنایی گور پدرت بفرستم و به حال خودش رهایش کنم!
شب بخیر
❤1
و در نهایت به خونه میرسم و میشینم تو گوشه دنج اتاقم
و فکر میکنم و فکر میکنم ..
به خودم ، به آینده ، به رفاقت ،به تنهایی به مامان و بابا ، به منجلاب نوشخوار های فکری
به مهر ، به محبت
به محبت های بدون جواب
به دوست داشتن های یکطرفه
به اولویت بودن یا نبودن
به ارزش داشتن
به قلب بخشنده
به عشق
به تنفر
به سازش
به بوشهر
به دستِ بی نمک
به تمیز کردن اتاقم
به مرتب کردن کتابخونه
به کشیدن یه نقاشی جدید
به ….
باقیش برای یه وقت دیگه
فکر میکنم ….
و فکر میکنم و فکر میکنم ..
به خودم ، به آینده ، به رفاقت ،به تنهایی به مامان و بابا ، به منجلاب نوشخوار های فکری
به مهر ، به محبت
به محبت های بدون جواب
به دوست داشتن های یکطرفه
به اولویت بودن یا نبودن
به ارزش داشتن
به قلب بخشنده
به عشق
به تنفر
به سازش
به بوشهر
به دستِ بی نمک
به تمیز کردن اتاقم
به مرتب کردن کتابخونه
به کشیدن یه نقاشی جدید
به ….
باقیش برای یه وقت دیگه
فکر میکنم ….
👏1
مامانم امروز از مراسم ختم یکی از آشنا هایمان برگشته بود و داشت تعریف میکرد که کیا بودن و کیا نبودند
عمو احمد نبود ، عمو عبدالله نبود
خاله زینب و عمو عبدالرضا و… نبودند و فقط عده ای از فامیل آمده بودند
عمو قاسمی که حالا مرحوم شده و دیگر حسابش از زمینی ها جدا شده، مردم شریفی بود
خنده عضو جدا ناشدنی صورتش بود
بارکد شناسایی اش ، شوخی های تمام نشدنی اش
بارکد شناسایی اش زندگی در گذشته ای بود که برایش هیچ برایش تمام نشده بود!!!
اما در هر بازه ای که زندگی می کرد دیگر مهم نیست! زمان برای او یک کمیت بی مصرف محسوب میشود
اما همین زمان بی مصرف برای او ، حالا تاسیانی ست ابدی برای مهرزاد و مژگان.
مامان میگفت که وقتی تعداد جمعیت را دیدم که روی هم رفته ۵۰ تا هم نمیشیدیم ، از خودم پرسیدم
آخر ماجرا ما هم همین است؟
و حالا سیگنال فکری اش در ذهن من رخنه کرده و سه ساعت است که از خودم میپرسم پایان ماجرای منم همین است؟
پایانِ ماجرای من روی زمین همین است؟
شاید بگویید چه فکر مسخره ای، خب دیوانه معلوم است که پایان ماجرا همین است..
پایان ماجرای منیت من در کالبد من است
اما ماجرای مَنیت ما در خاطر آدم ها ، انقضا ندارد
چاره ای برای رکن اول ندارم
به جهان آمدم و روزی هم قرار است بروم
اما افسار اسب تند رو رکن دوم در دستان من و ماست
من و تو
شما و آنها
ایشان و آنها
و جبر جهان مارا بازیچه این اسب تند رو قرار داد
تا هر جور که میخواد بتازد
و همه ما به دنبال ان….
نمیدانم عاقبت اسب من چه خواهد شد
نمیدانم رام شرافت و انسانیت میشود یا نه
نمیدانم تقدیر برای این اسب بازیگوش ، کدام نسخه را پیچیده
نمیدانم این اسب روزی به جایی می رسد که مانند هملت دچار حملات افکار های ذهنی بر سر شرافت و انسانیت میشود
خلاف آن
سپردمش به دست سرنوشت ، دستان من که از پشت بسته ست
وقت بخیر😅
عمو احمد نبود ، عمو عبدالله نبود
خاله زینب و عمو عبدالرضا و… نبودند و فقط عده ای از فامیل آمده بودند
عمو قاسمی که حالا مرحوم شده و دیگر حسابش از زمینی ها جدا شده، مردم شریفی بود
خنده عضو جدا ناشدنی صورتش بود
بارکد شناسایی اش ، شوخی های تمام نشدنی اش
بارکد شناسایی اش زندگی در گذشته ای بود که برایش هیچ برایش تمام نشده بود!!!
اما در هر بازه ای که زندگی می کرد دیگر مهم نیست! زمان برای او یک کمیت بی مصرف محسوب میشود
اما همین زمان بی مصرف برای او ، حالا تاسیانی ست ابدی برای مهرزاد و مژگان.
مامان میگفت که وقتی تعداد جمعیت را دیدم که روی هم رفته ۵۰ تا هم نمیشیدیم ، از خودم پرسیدم
آخر ماجرا ما هم همین است؟
و حالا سیگنال فکری اش در ذهن من رخنه کرده و سه ساعت است که از خودم میپرسم پایان ماجرای منم همین است؟
پایانِ ماجرای من روی زمین همین است؟
شاید بگویید چه فکر مسخره ای، خب دیوانه معلوم است که پایان ماجرا همین است..
پایان ماجرای منیت من در کالبد من است
اما ماجرای مَنیت ما در خاطر آدم ها ، انقضا ندارد
چاره ای برای رکن اول ندارم
به جهان آمدم و روزی هم قرار است بروم
اما افسار اسب تند رو رکن دوم در دستان من و ماست
من و تو
شما و آنها
ایشان و آنها
و جبر جهان مارا بازیچه این اسب تند رو قرار داد
تا هر جور که میخواد بتازد
و همه ما به دنبال ان….
نمیدانم عاقبت اسب من چه خواهد شد
نمیدانم رام شرافت و انسانیت میشود یا نه
نمیدانم تقدیر برای این اسب بازیگوش ، کدام نسخه را پیچیده
نمیدانم این اسب روزی به جایی می رسد که مانند هملت دچار حملات افکار های ذهنی بر سر شرافت و انسانیت میشود
خلاف آن
سپردمش به دست سرنوشت ، دستان من که از پشت بسته ست
وقت بخیر😅
👏1
دلم میخواست یادگاری از این روز های تلخ تر از زهر برای خودم بنویسم
اما نشد، یعنی نتوانستم، یعنی کلمه ها کمکم نمیکردند، یعنی دستانم خسته بود ، یعنی نمیدانم حوصله داشتم یا نداشتم
یعنی احساس میکردم وجود ندارم
درست است، فنا وجودم را پر کرده بود.
دلم برای احساساتم تنگ شده ، چه معنی میدهد که به این زودی ها سر شده باشم
احساس میکنم احساساتم را جایی ، گوشه ای از این جهان جا گذاشته ام
نمیدانم شاید هم گم کرده باشم
شاید هم از من ربوده شده باشد
یا شاید اینقدر حواسم پرت است که متوجه نیستم
خدا رو چه دیدی ، برایم زخم است ، زخم کاری
من از احتمالات معکوسِ منفی خسته ام
ما نیاز داریم که پر بکشیم
نیاز داریم که خنده هایمان را از سر بگیریم
احتمالات دیگر ارضایمان نمی کند...
فقط رخداد آنهاست که دست مارا به دست اندکی خوبی میسپارد...
اما نشد، یعنی نتوانستم، یعنی کلمه ها کمکم نمیکردند، یعنی دستانم خسته بود ، یعنی نمیدانم حوصله داشتم یا نداشتم
یعنی احساس میکردم وجود ندارم
درست است، فنا وجودم را پر کرده بود.
دلم برای احساساتم تنگ شده ، چه معنی میدهد که به این زودی ها سر شده باشم
احساس میکنم احساساتم را جایی ، گوشه ای از این جهان جا گذاشته ام
نمیدانم شاید هم گم کرده باشم
شاید هم از من ربوده شده باشد
یا شاید اینقدر حواسم پرت است که متوجه نیستم
خدا رو چه دیدی ، برایم زخم است ، زخم کاری
من از احتمالات معکوسِ منفی خسته ام
ما نیاز داریم که پر بکشیم
نیاز داریم که خنده هایمان را از سر بگیریم
احتمالات دیگر ارضایمان نمی کند...
فقط رخداد آنهاست که دست مارا به دست اندکی خوبی میسپارد...
👏2🔥1
Forwarded from طهران | موزیک
" همه خون میریزند. همه این کار را میکنند و جوی خون راه میاندازند. بعضی مثل شامپاین خون میریزند و به خاطر آن در کاپیتول جشن برپا میکنند و نام کسی که خون ریخته را ناجی بشریت میگذارند."
- جنایت و مکافات | داستایفسکی
- جنایت و مکافات | داستایفسکی
دست دلم به نوشتن نمیرفت، نمیدانم شاید هم از سر تنبلی تابستانه ام بود
شایدم چشمم را روی خودم بسته ام و گذاشته ام لجن شبکه های اجتماعی مرا با خودش پایین بکشد
نمیدانم
اما دست و دلم به نوشتن نمی رود
یعنی نمی رفت
هنوزم نمی رود
هرچند که صدایی در اعماق وجودم میگوید: خسته ای دخترجان!
خسته ای!
اما منِ غد ِ مغرور اعتقاد به پذیرش این صدا ندارد..
من گله به خستگی ندارم ، گله من ازصبر و دست روی دست گذاشتن خودم است
اما خب چه کنم؟
امروز جمله خواندم از چارلز بوکوفسکی که میگفت ، همیشه ذره ای روشنایی هست، به اندازه ای که بتوان از میان تاریکی ها ، نوری سفید رنگ دید…
منم گفتم چارلز بوکفسکی که به تلخی دیدگاهش در جهان ادبیات شهرت دارد، هنوز به روزنه امید باور دارد
پس تو چرا غافل از روزنه میشوی؟
این بود که تصمیم گرفتم کلماتی را سرهم کنم
و بنویسم!
و نوشتم
به همین سادگی…
شایدم چشمم را روی خودم بسته ام و گذاشته ام لجن شبکه های اجتماعی مرا با خودش پایین بکشد
نمیدانم
اما دست و دلم به نوشتن نمی رود
یعنی نمی رفت
هنوزم نمی رود
هرچند که صدایی در اعماق وجودم میگوید: خسته ای دخترجان!
خسته ای!
اما منِ غد ِ مغرور اعتقاد به پذیرش این صدا ندارد..
من گله به خستگی ندارم ، گله من ازصبر و دست روی دست گذاشتن خودم است
اما خب چه کنم؟
امروز جمله خواندم از چارلز بوکوفسکی که میگفت ، همیشه ذره ای روشنایی هست، به اندازه ای که بتوان از میان تاریکی ها ، نوری سفید رنگ دید…
منم گفتم چارلز بوکفسکی که به تلخی دیدگاهش در جهان ادبیات شهرت دارد، هنوز به روزنه امید باور دارد
پس تو چرا غافل از روزنه میشوی؟
این بود که تصمیم گرفتم کلماتی را سرهم کنم
و بنویسم!
و نوشتم
به همین سادگی…
❤2🔥1
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
اینو ساخته بودم برای استوری اولین روز پاییز
اما اینستاگرام هر دفعه بلاکش میکرد
من
خاطره دارم
با شنیدش به یاد تصمیمات خوشایندی می افتم
از انتخاب هنر
از ول کردن کنکور ریاضی
از ول کردن خیلی از چیزای سمی
خلاصه که این موزیک جایگاه ویژه ای تو قلبم داره🧡🍂🤎🍁🧡
اما اینستاگرام هر دفعه بلاکش میکرد
من
خیلی با این اهنگ California dreams
خاطره دارم
با شنیدش به یاد تصمیمات خوشایندی می افتم
از انتخاب هنر
از ول کردن کنکور ریاضی
از ول کردن خیلی از چیزای سمی
خلاصه که این موزیک جایگاه ویژه ای تو قلبم داره🧡🍂🤎🍁🧡
❤2
علی عظیمی چند سال یه اهنگ داد بیرون که توش میگفت مشکلم بخت بد و تلخی ایام نیست
مشکلم پوشوندن پینه دستام نیست
مشکلم اب نیست
برق نیست
نون نیست
مشکلم شکستن طلسم تنهاییست…
الان و تو این ساعتی که دارم این یادداشت رو مینویسم
تنها چیزی که مشکلمون نیست ، شکستن طلسم تنهاییه…
به جایی رسیدیم که تنهایی نه تنها به چشم نمیاد ، بلکه شده گرایش اکثریت
پیر جوونم نداره ها
شامل همه ست.
چیه این زمان لعنتی! اروم اروم وادارت میکنه که یاد بگیری، نه از روی اختیار بلکه از روی اجبار.
اینم بگم ، تنهایی زمانی طلسمش شکسته میشه که بپذیری تنهایی!
شب بخیر
7/12
22:19 شنبه شب
مشکلم پوشوندن پینه دستام نیست
مشکلم اب نیست
برق نیست
نون نیست
مشکلم شکستن طلسم تنهاییست…
الان و تو این ساعتی که دارم این یادداشت رو مینویسم
تنها چیزی که مشکلمون نیست ، شکستن طلسم تنهاییه…
به جایی رسیدیم که تنهایی نه تنها به چشم نمیاد ، بلکه شده گرایش اکثریت
پیر جوونم نداره ها
شامل همه ست.
چیه این زمان لعنتی! اروم اروم وادارت میکنه که یاد بگیری، نه از روی اختیار بلکه از روی اجبار.
اینم بگم ، تنهایی زمانی طلسمش شکسته میشه که بپذیری تنهایی!
شب بخیر
7/12
22:19 شنبه شب
👍4
Forwarded from near to the wild heart
مطالعه در قطار.
Reading the Train - Ned Axthelm
Reading the Train - Ned Axthelm