مامانم امروز از مراسم ختم یکی از آشنا هایمان برگشته بود و داشت تعریف میکرد که کیا بودن و کیا نبودند
عمو احمد نبود ، عمو عبدالله نبود
خاله زینب و عمو عبدالرضا و… نبودند و فقط عده ای از فامیل آمده بودند
عمو قاسمی که حالا مرحوم شده و دیگر حسابش از زمینی ها جدا شده، مردم شریفی بود
خنده عضو جدا ناشدنی صورتش بود
بارکد شناسایی اش ، شوخی های تمام نشدنی اش
بارکد شناسایی اش زندگی در گذشته ای بود که برایش هیچ برایش تمام نشده بود!!!
اما در هر بازه ای که زندگی می کرد دیگر مهم نیست! زمان برای او یک کمیت بی مصرف محسوب میشود
اما همین زمان بی مصرف برای او ، حالا تاسیانی ست ابدی برای مهرزاد و مژگان.
مامان میگفت که وقتی تعداد جمعیت را دیدم که روی هم رفته ۵۰ تا هم نمیشیدیم ، از خودم پرسیدم
آخر ماجرا ما هم همین است؟
و حالا سیگنال فکری اش در ذهن من رخنه کرده و سه ساعت است که از خودم میپرسم پایان ماجرای منم همین است؟
پایانِ ماجرای من روی زمین همین است؟
شاید بگویید چه فکر مسخره ای، خب دیوانه معلوم است که پایان ماجرا همین است..
پایان ماجرای منیت من در کالبد من است
اما ماجرای مَنیت ما در خاطر آدم ها ، انقضا ندارد
چاره ای برای رکن اول ندارم
به جهان آمدم و روزی هم قرار است بروم
اما افسار اسب تند رو رکن دوم در دستان من و ماست
من و تو
شما و آنها
ایشان و آنها
و جبر جهان مارا بازیچه این اسب تند رو قرار داد
تا هر جور که میخواد بتازد
و همه ما به دنبال ان….
نمیدانم عاقبت اسب من چه خواهد شد
نمیدانم رام شرافت و انسانیت میشود یا نه
نمیدانم تقدیر برای این اسب بازیگوش ، کدام نسخه را پیچیده
نمیدانم این اسب روزی به جایی می رسد که مانند هملت دچار حملات افکار های ذهنی بر سر شرافت و انسانیت میشود
خلاف آن
سپردمش به دست سرنوشت ، دستان من که از پشت بسته ست
وقت بخیر😅
عمو احمد نبود ، عمو عبدالله نبود
خاله زینب و عمو عبدالرضا و… نبودند و فقط عده ای از فامیل آمده بودند
عمو قاسمی که حالا مرحوم شده و دیگر حسابش از زمینی ها جدا شده، مردم شریفی بود
خنده عضو جدا ناشدنی صورتش بود
بارکد شناسایی اش ، شوخی های تمام نشدنی اش
بارکد شناسایی اش زندگی در گذشته ای بود که برایش هیچ برایش تمام نشده بود!!!
اما در هر بازه ای که زندگی می کرد دیگر مهم نیست! زمان برای او یک کمیت بی مصرف محسوب میشود
اما همین زمان بی مصرف برای او ، حالا تاسیانی ست ابدی برای مهرزاد و مژگان.
مامان میگفت که وقتی تعداد جمعیت را دیدم که روی هم رفته ۵۰ تا هم نمیشیدیم ، از خودم پرسیدم
آخر ماجرا ما هم همین است؟
و حالا سیگنال فکری اش در ذهن من رخنه کرده و سه ساعت است که از خودم میپرسم پایان ماجرای منم همین است؟
پایانِ ماجرای من روی زمین همین است؟
شاید بگویید چه فکر مسخره ای، خب دیوانه معلوم است که پایان ماجرا همین است..
پایان ماجرای منیت من در کالبد من است
اما ماجرای مَنیت ما در خاطر آدم ها ، انقضا ندارد
چاره ای برای رکن اول ندارم
به جهان آمدم و روزی هم قرار است بروم
اما افسار اسب تند رو رکن دوم در دستان من و ماست
من و تو
شما و آنها
ایشان و آنها
و جبر جهان مارا بازیچه این اسب تند رو قرار داد
تا هر جور که میخواد بتازد
و همه ما به دنبال ان….
نمیدانم عاقبت اسب من چه خواهد شد
نمیدانم رام شرافت و انسانیت میشود یا نه
نمیدانم تقدیر برای این اسب بازیگوش ، کدام نسخه را پیچیده
نمیدانم این اسب روزی به جایی می رسد که مانند هملت دچار حملات افکار های ذهنی بر سر شرافت و انسانیت میشود
خلاف آن
سپردمش به دست سرنوشت ، دستان من که از پشت بسته ست
وقت بخیر😅
👏1
دلم میخواست یادگاری از این روز های تلخ تر از زهر برای خودم بنویسم
اما نشد، یعنی نتوانستم، یعنی کلمه ها کمکم نمیکردند، یعنی دستانم خسته بود ، یعنی نمیدانم حوصله داشتم یا نداشتم
یعنی احساس میکردم وجود ندارم
درست است، فنا وجودم را پر کرده بود.
دلم برای احساساتم تنگ شده ، چه معنی میدهد که به این زودی ها سر شده باشم
احساس میکنم احساساتم را جایی ، گوشه ای از این جهان جا گذاشته ام
نمیدانم شاید هم گم کرده باشم
شاید هم از من ربوده شده باشد
یا شاید اینقدر حواسم پرت است که متوجه نیستم
خدا رو چه دیدی ، برایم زخم است ، زخم کاری
من از احتمالات معکوسِ منفی خسته ام
ما نیاز داریم که پر بکشیم
نیاز داریم که خنده هایمان را از سر بگیریم
احتمالات دیگر ارضایمان نمی کند...
فقط رخداد آنهاست که دست مارا به دست اندکی خوبی میسپارد...
اما نشد، یعنی نتوانستم، یعنی کلمه ها کمکم نمیکردند، یعنی دستانم خسته بود ، یعنی نمیدانم حوصله داشتم یا نداشتم
یعنی احساس میکردم وجود ندارم
درست است، فنا وجودم را پر کرده بود.
دلم برای احساساتم تنگ شده ، چه معنی میدهد که به این زودی ها سر شده باشم
احساس میکنم احساساتم را جایی ، گوشه ای از این جهان جا گذاشته ام
نمیدانم شاید هم گم کرده باشم
شاید هم از من ربوده شده باشد
یا شاید اینقدر حواسم پرت است که متوجه نیستم
خدا رو چه دیدی ، برایم زخم است ، زخم کاری
من از احتمالات معکوسِ منفی خسته ام
ما نیاز داریم که پر بکشیم
نیاز داریم که خنده هایمان را از سر بگیریم
احتمالات دیگر ارضایمان نمی کند...
فقط رخداد آنهاست که دست مارا به دست اندکی خوبی میسپارد...
👏2🔥1
Forwarded from طهران | موزیک
" همه خون میریزند. همه این کار را میکنند و جوی خون راه میاندازند. بعضی مثل شامپاین خون میریزند و به خاطر آن در کاپیتول جشن برپا میکنند و نام کسی که خون ریخته را ناجی بشریت میگذارند."
- جنایت و مکافات | داستایفسکی
- جنایت و مکافات | داستایفسکی
دست دلم به نوشتن نمیرفت، نمیدانم شاید هم از سر تنبلی تابستانه ام بود
شایدم چشمم را روی خودم بسته ام و گذاشته ام لجن شبکه های اجتماعی مرا با خودش پایین بکشد
نمیدانم
اما دست و دلم به نوشتن نمی رود
یعنی نمی رفت
هنوزم نمی رود
هرچند که صدایی در اعماق وجودم میگوید: خسته ای دخترجان!
خسته ای!
اما منِ غد ِ مغرور اعتقاد به پذیرش این صدا ندارد..
من گله به خستگی ندارم ، گله من ازصبر و دست روی دست گذاشتن خودم است
اما خب چه کنم؟
امروز جمله خواندم از چارلز بوکوفسکی که میگفت ، همیشه ذره ای روشنایی هست، به اندازه ای که بتوان از میان تاریکی ها ، نوری سفید رنگ دید…
منم گفتم چارلز بوکفسکی که به تلخی دیدگاهش در جهان ادبیات شهرت دارد، هنوز به روزنه امید باور دارد
پس تو چرا غافل از روزنه میشوی؟
این بود که تصمیم گرفتم کلماتی را سرهم کنم
و بنویسم!
و نوشتم
به همین سادگی…
شایدم چشمم را روی خودم بسته ام و گذاشته ام لجن شبکه های اجتماعی مرا با خودش پایین بکشد
نمیدانم
اما دست و دلم به نوشتن نمی رود
یعنی نمی رفت
هنوزم نمی رود
هرچند که صدایی در اعماق وجودم میگوید: خسته ای دخترجان!
خسته ای!
اما منِ غد ِ مغرور اعتقاد به پذیرش این صدا ندارد..
من گله به خستگی ندارم ، گله من ازصبر و دست روی دست گذاشتن خودم است
اما خب چه کنم؟
امروز جمله خواندم از چارلز بوکوفسکی که میگفت ، همیشه ذره ای روشنایی هست، به اندازه ای که بتوان از میان تاریکی ها ، نوری سفید رنگ دید…
منم گفتم چارلز بوکفسکی که به تلخی دیدگاهش در جهان ادبیات شهرت دارد، هنوز به روزنه امید باور دارد
پس تو چرا غافل از روزنه میشوی؟
این بود که تصمیم گرفتم کلماتی را سرهم کنم
و بنویسم!
و نوشتم
به همین سادگی…
❤2🔥1
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
اینو ساخته بودم برای استوری اولین روز پاییز
اما اینستاگرام هر دفعه بلاکش میکرد
من
خاطره دارم
با شنیدش به یاد تصمیمات خوشایندی می افتم
از انتخاب هنر
از ول کردن کنکور ریاضی
از ول کردن خیلی از چیزای سمی
خلاصه که این موزیک جایگاه ویژه ای تو قلبم داره🧡🍂🤎🍁🧡
اما اینستاگرام هر دفعه بلاکش میکرد
من
خیلی با این اهنگ California dreams
خاطره دارم
با شنیدش به یاد تصمیمات خوشایندی می افتم
از انتخاب هنر
از ول کردن کنکور ریاضی
از ول کردن خیلی از چیزای سمی
خلاصه که این موزیک جایگاه ویژه ای تو قلبم داره🧡🍂🤎🍁🧡
❤2
علی عظیمی چند سال یه اهنگ داد بیرون که توش میگفت مشکلم بخت بد و تلخی ایام نیست
مشکلم پوشوندن پینه دستام نیست
مشکلم اب نیست
برق نیست
نون نیست
مشکلم شکستن طلسم تنهاییست…
الان و تو این ساعتی که دارم این یادداشت رو مینویسم
تنها چیزی که مشکلمون نیست ، شکستن طلسم تنهاییه…
به جایی رسیدیم که تنهایی نه تنها به چشم نمیاد ، بلکه شده گرایش اکثریت
پیر جوونم نداره ها
شامل همه ست.
چیه این زمان لعنتی! اروم اروم وادارت میکنه که یاد بگیری، نه از روی اختیار بلکه از روی اجبار.
اینم بگم ، تنهایی زمانی طلسمش شکسته میشه که بپذیری تنهایی!
شب بخیر
7/12
22:19 شنبه شب
مشکلم پوشوندن پینه دستام نیست
مشکلم اب نیست
برق نیست
نون نیست
مشکلم شکستن طلسم تنهاییست…
الان و تو این ساعتی که دارم این یادداشت رو مینویسم
تنها چیزی که مشکلمون نیست ، شکستن طلسم تنهاییه…
به جایی رسیدیم که تنهایی نه تنها به چشم نمیاد ، بلکه شده گرایش اکثریت
پیر جوونم نداره ها
شامل همه ست.
چیه این زمان لعنتی! اروم اروم وادارت میکنه که یاد بگیری، نه از روی اختیار بلکه از روی اجبار.
اینم بگم ، تنهایی زمانی طلسمش شکسته میشه که بپذیری تنهایی!
شب بخیر
7/12
22:19 شنبه شب
👍4
Forwarded from near to the wild heart
مطالعه در قطار.
Reading the Train - Ned Axthelm
Reading the Train - Ned Axthelm