یادداشت های یک خیالباف
26 subscribers
34 photos
1 video
2 links
مینویسم تا اتفاق بی افتد…
Download Telegram
«چایت را بنوش و نگران فردا نباش. از گندم‌زار من و تو مشتی کاه می‌ماند برای بادها.»
_نیما یوشیج.
Vincent van Gogh, White cottages at Saintes-Maries, 1888


کلبه های سفیدِ سنت ماریس، ون گوگ، ۱۸۸۸
روز ها به سکوت میگذرند ‌و شب ها به مرور سکوت روز
در ذات شب چه چیزی نهفته که مسئله ای فراموش شده و از یاد رفته ، ترسی خاموش شده ، فکری آرام گرفته و خیالات روز که تبدیل به پوچی شب می‌شوند ، سر و کله شان پیدا می‌شود ؟
کاش می‌شد به شب نامه نوشت که تمام کن چرخه شکنجه هایت را !
دست از سر این مردم رنجور بردار
ولی او شب سیاه رنگ قدرتمند کاربلده ِ چموشی ست .
او کارگردانی ماهر است ،

او فرشته به یاد اورنده ممکنات درون وجود توست

و قدرت نمایی او زمانی ست که دیگر توان مدارا کردن با روزمرگی یا بهتر از بگویم روز مرگی را نداری و به حال خودش رهایش میکنی !

تو رهایش میکنی اما او ، ویلن سلو خفقان اورش را کوک کوک می‌کند و تا زمانی که روشنایی مالک آسمان می‌شود ، به نواختن سازش ادامه می‌دهد …

بنظرم سخت ترین کنکاش ، بعد از کشف چیستی جهان ، کشف چیستی شب است…
🔥1
Lalaei
Vigen
اینم برای آرامش روحتون.

🤍 | @cherkneviss_ir
دلم از دست آدم ها ، تصمیم گرفت که محبت را برای کمتر کسی وام بگیرد

برای کمتر آدمی بلزرد و به فکر بیافتاد و شب را با نگرانی صبح کند

صادقانه بگویم که دل هایمان‌ دارد ایمن میشود در برابر قدرنشناسی و بی مهری
در برابر لطف دریافت نکردن
در برابر انتظار های برباد رفته

دلمان پر شده از حسرت توجه واقعی
مهر واقعی
و ادمی که مهربانی را از سر نیت خوب تو بداند ، نه وظیفه !!!!
👍1
Forwarded from virtù (ALIXUNDER | GALAXY!)
Permanent vacation - Jim jarmusch
Forwarded from Arts & culture (Anita)
جام حسنلو یکی از باارزش ترین جام‌های تاریخ ایران زمین. قدمت این جام به حدود ۳۰۰۰ سال پیش بر میگردد.

شرح حال و سرگذشت جام:
وقتی شهر مورد حمله قرار میگیرد اهالی غافلگیر میشوند. سه نفر از آنها به اتاقی میروند كه جام طلای مورد بحث در آن قرار داشته است و آنرا كه میراث قوم آنها بوده است را برمیدارند تا از دست مهاجمان رهایی دهند. در همین لحظه شهر در آتش گرفتار میشود و سقف چوبی اتاق جام آتش گرفته و بر سر این سه نفر فرو میریزد و آن سه را به همان حالتی كه بودند مدفون میكند.تا اینكه در روز ۲۹ مرداد ماه سال۱۳۳۷ كارگران حفاری در طی كاوش سه سرباز مانایی را با لباس رزم ،كلاه خود مسی ومسلح از زیر خاكستروخاك بیرون میكشند و پس از حدود ۲۸۳۳ سال جام طلا را از دست مرد سوخته شده جدا میكنند. جام به ارتفاع ۲۵سانت و قطر دهانه۶سانت و به وزن۹۵۰گرم از طلای خالص است و توسط قلم زنی روی آن نقش‌هایی شكل گرفته است كه باورهای مذهبی و آیینی قوم ماننایی را روایت میكند.

•••
@Artsandculturee
شنبه ام را می‌توانم تشبیه کنم به یک فیلم با چند ژانر مختلف

صبحم شبیه فیلم های کمدی ِامریکایی بود که لحظاتی یکی از یکی دیگر عجیب تر اتفاق می افتادند و برایم جالب بود که به جای عصبی شدن به همه آنها خندیدم

ظهرم شبیه فیلم های انگیزشی بود که شخصیت اصلی داستان از خانه برای دیدن دوستانش بیرون می‌رود تا ساعاتی اندوه های درونی اش را فراموش کند
و جمع دوستانش را غنیمتی گران بها میداند.

عصرم‌ شبیه تلویزیون آنتن پریده بود بیشتر تر از این جمله را باز نمیکنم ، خودتان تا انتها را بخوانید

غروبم و شبم اما ، مهر تایید خوب بودن شنبه را زد
غروب شنبه مورخ ۲/۲۰/ جایی بود که ابهامات هفته گذشته یکی به یکی پاسخ خودشان رو یافتند و حالا ذهن من را برای همیشه ترک می‌کردند
برای همیشه !
حق دارم اینقدر قاطع بگویم برای همیشه ؟
یعنی باز تکرار میشوند؟

بگذریم…….

و اما الان ، شبیه قهرمان خسته داستان هستم که روی میلی نشسته و بطری وودکا در دستش است و با لبخندی رضایت بخش به آنچه که گذشت و شد و اتفاق افتاد، فکر‌ می‌کند
فکری با طعم رضایت!!!

و حالا این شخصیت واقعی که این نوشته را تا چند دقیقه دیگر در این گروه ثبت می‌کند ، هیچی ، تصمیم گرفتم برای ارتباط معنایی گور پدرت بفرستم و به حال خودش رهایش کنم!

شب بخیر
1
Leonardo Dudreville, Love: First Discourse, 1924
و در نهایت به خونه میرسم و میشینم تو‌ گوشه دنج اتاقم
و فکر می‌کنم و فکر می‌کنم ..


به خودم ، به آینده ، به رفاقت ،به تنهایی به مامان و بابا ، به منجلاب نوشخوار های فکری
به مهر ، به محبت
به محبت های بدون جواب
به دوست داشتن های یکطرفه
به اولویت بودن یا نبودن
به ارزش داشتن
به قلب بخشنده
به عشق
به تنفر
به سازش
به بوشهر
به دستِ بی نمک
به تمیز کردن اتاقم
به مرتب کردن کتابخونه
به کشیدن یه نقاشی جدید
به ….

باقیش برای یه وقت دیگه

فکر می‌کنم ….
👏1
مامانم امروز از مراسم ختم یکی از آشنا هایمان برگشته بود و داشت تعریف می‌کرد که کیا بودن و کیا نبودند
عمو احمد نبود ، عمو عبدالله نبود
خاله زینب و عمو عبدالرضا و… نبودند و فقط عده ای از فامیل آمده بودند
عمو قاسمی که حالا مرحوم شده و دیگر حسابش از زمینی ها جدا شده، مردم شریفی بود
خنده عضو جدا ناشدنی صورتش بود
بارکد شناسایی اش ، شوخی های تمام نشدنی اش

بارکد شناسایی اش زندگی در گذشته ای بود که برایش هیچ برایش تمام نشده بود!!!

اما در هر بازه ای که زندگی می کرد دیگر مهم نیست! زمان برای او یک کمیت بی مصرف محسوب می‌شود
اما همین زمان بی مصرف برای او ، حالا تاسیانی ست ابدی برای مهرزاد و مژگان.

مامان میگفت که وقتی تعداد جمعیت را دیدم که روی هم رفته ۵۰ تا هم نمیشیدیم ، از خودم پرسیدم
آخر ماجرا ما هم همین است؟

و حالا سیگنال فکری اش در ذهن من رخنه کرده و سه ساعت است که از خودم میپرسم پایان ماجرای منم همین است؟

پایانِ ماجرای من روی زمین همین است؟

شاید بگویید چه فکر مسخره ای، خب دیوانه معلوم است که پایان ماجرا همین است..

پایان ماجرای منیت من در کالبد من است
اما ماجرای مَنیت ما در خاطر آدم ها ، انقضا ندارد

چاره ای برای رکن اول ندارم
به جهان آمدم و روزی هم قرار است بروم

اما افسار اسب تند رو رکن دوم در دستان من و ماست
من و تو
شما و آنها
ایشان و آنها

و جبر جهان مارا بازیچه این اسب تند رو قرار داد
تا هر جور که می‌خواد بتازد
و همه ما به دنبال ان….

نمی‌دانم عاقبت اسب من چه خواهد شد
نمیدانم رام شرافت و انسانیت می‌شود یا نه
نمیدانم تقدیر برای این اسب بازیگوش ، کدام نسخه را پیچیده

نمیدانم این اسب روزی به جایی می رسد که مانند هملت دچار حملات افکار های ذهنی بر سر شرافت و انسانیت می‌شود
خلاف آن

سپردمش به دست سرنوشت ، دستان من که از پشت بسته ست
وقت بخیر😅
👏1
Forwarded from طهران | موزیک
- قشنگی.
1
Forwarded from Arts & culture (Anita)
By Gustav Klimt
•••
@Artsandculturee
1
دلم میخواست یادگاری از این روز های تلخ تر از زهر برای خودم بنویسم

اما نشد، یعنی نتوانستم، یعنی کلمه ها کمکم نمی‌کردند، یعنی دستانم خسته بود ، یعنی نمی‌دانم حوصله داشتم یا نداشتم
یعنی احساس می‌کردم وجود ندارم

درست است، فنا وجودم را پر کرده بود.

دلم برای احساساتم تنگ شده ، چه معنی می‌دهد که به این زودی ها سر شده باشم
احساس میکنم احساساتم را جایی ، گوشه ای از این جهان جا گذاشته ام
نمیدانم شاید هم گم کرده باشم
شاید هم از من ربوده شده باشد
یا شاید اینقدر حواسم پرت است که متوجه نیستم
خدا رو چه دیدی ، برایم زخم است ، زخم کاری
من از احتمالات معکوسِ منفی خسته ام
ما نیاز داریم که پر بکشیم
نیاز داریم که خنده هایمان را از سر بگیریم

احتمالات دیگر ارضایمان نمی کند...

فقط رخداد آنهاست که دست مارا به دست اندکی خوبی می‌سپارد...
👏2🔥1