یادداشت های یک خیالباف
26 subscribers
34 photos
1 video
2 links
مینویسم تا اتفاق بی افتد…
Download Telegram
Édouard Vuillard, The flowered dress, 1891
دم دمای غروب بود که شاهکار فاخر و تلخ فئودور داستایفسکی بزرگ یعنی جنایت و مکافات را تمام کردم….

رمانی پر از درد توام با رئالسیم اجتماعی خالص….
یک ماه گذشته را با شخصیت محبوبم یعنی رادیون راماناویچ راسکولینکاف سپری کردم .
شخصیتی که به شدت با او همزادپنداری کردم و گاهی وقت ها فراموش میکردم که داستانی راجع به راسکولینکاف میخوانم و احساس میکردم این خوده منم که دارم داستان زندگی ام را میخوانم…

جنایت و مکافات ، اگرچه در سال ۱۸۶۶ نوشته شد ولی اثر دیدگاه اجتماعی و ظرافت بینی های داستایوفسکی ، هنوز هم در جامعه مدرن ما نفس می‌کشد..
کتاب پر از شخصیت هایی است که هر روز مرتکب جنایاتی می‌شوند که به قول خودشان ، ایستادگی و تقابل در برابر مدرنیته و افکار نسل جدید هست
و یا آدم هایی جنایات خودشان را به پای گفته های مسیح میگذارند..
شخصیت هایی که هرکدام دلیلی برای جنایت هایشان دارند
و اما ، راسکولینکافی که انسانیت در وجودش نفس میکشد و ایده ی ابر انسان بودن در وجودش رخنه کرده، دست به کاری میزند که میزان جنایتش از بقیه کمتر بود ، اما درهرحال جنایت کرده بود

فرق راسکولینکاف با بقیه در این بود که پولی داشت و نه میراثی و نه رابطی با خاندان تزاری، و این بود که تبدیل شد به جنایتکار در میان جنایتکارترینِ جنایت کاران…
👏21
سلام پرستو مهاجر همیشه در سفرم:

درسته که تا به امروز تو پاسخ یکی از نامه های من را نداده ای ، اما انگار هنوز من را نشناختی که تا به خواسته ام نرسیدم، کنار نمیکشم.
به یک چیزی دقت کردی، که در جمله بالا چقدر ضمیر منفصل من و منفصل ام استفاده کردم و چقدر اول شخص بودن همه چیز ر دارم تکرار می‌کنم .

دلیل اینکه امروز دارم برایت مینویسم این است که من به اول شخص بازگشتم ،پرستو.
من دست از تکرار سوم شخص و سوم شخص ها کشیدم و برگشتم به منِ اول شخص. منِ اول شخص مفرد.

شخص مذکور دوست دارد ساعت ها در کافه ای بنشیند و به رویاهای درون سرش فکر کند. دوست دارد به موسیقی که در سرش تکرار می‌شود گوش بدهد و با آن زمزمه کند.دوست دارد به آخرین ها فکر کند ، به آخرین حرف هایی که شنیده ، آخرین کتابی که خوانده ،آخرین رهگذری که دیده و آخرین قطره قهوه ای که نوشیده.
آری دوست من، من اول شخص مفرد دوست دارد تنهایی در یک کنجی بنشیند و مکاشفه کند و به آخرین ها فکر کند و با اولین ها مقایسه کند.

یادت می آید وقتی که بچه بودیم،فکر میکردیم که مفرد و جمع ، فقط برای فعل های فارسی و عربیست.
اما الان که بیشتر فکر می‌کنم ،مفرد بودن فلسفه زندگی آدم هاست!!!
فلسفه ای که برای من و تو و هفت میلیارد آدمی که ساکن این کره خاکی هستند و به خوبی میدانند اصل ماجرا چیست! اما فرار می‌کنند ، فرار می‌کنند تا زمانی که تسلیم این واقعیت می‌شوند .

همیشه با خودم فکر می‌کنم که ای کاش همه ادم ها پرستو مهاجری مانند تو در زندگی شان داشتند،
تا یک روزی سیلی محکمی به صورتشان بزنند و واقعیت را به آنها بفهمانند.
مثل سوالی که پارسال در آخرین نامه ات پرسیدی:که آیا من در هیاهو جهان به خودم بازگشته ام و یا به انطرف پل به سمت این ها و آنها حرکت می‌کنم ؟

یا در نامه یکی مانده به آخرت که گفتی:نمیخواهم از چیزی دیگری صحبت کنی، فقط از خودت بگو
و من جز گفتن رنگ و غذا و سبک موسیقی و نقاشی مورد علاقه نتوانستم چیز بیشتری برایت بنویسم .
اما حالا نه فقط در این نامه، بلکه هزاران نامه بعدیم که قرار است برای تو بنویسم ، از خودم مینویسم و مینویسم و مینویسم…..
3
کمتر از ۴۸ ساعت دیگه به پایان یه فیلم ترسناک میرسیم و اسم فیلم هم بود ۱۴۰۳

۱۴۰۳، برای من سال سیلی های محکم زندگی بود .
سیلی هایی جای سرخیشون روی صورتم ، حکم مشق شب و درس جدید رو داشت…

سیلی خوردم ،از بلند پروازی، از کمال گرایی ، از اعتماد ، از مهر و محبت ، اما کاری بود که باید انجام می‌شد و درسی بود که معلم زندگی باید یاد می‌داد…

بهرحال ۱۲ ماه این سال طی شد گفتیم ، خندیدیم، به دست آوردیم ، از دست دادیم ، به هدفامون نرسیدیم، به هدفامون رسیدیم یا هرچیزی که انتظار داشتیم اتفاق بیافته و نیافتاده ، بقول قدیمیا ، شاید قسمت نبوده …

امیدوارم ۱۴۰۴ سالی باشه که قسمت و نصیب و تقدیر هممون چیزی باشه که از ته دل میخوایمش🌱
1
Forwarded from |اَبلَق| (Haniyeh Ghobadi)
•چرا چهارشنبه‌سوری رو جشن می‌گیریم؟

-در ایران کهن، این مراسم در ۳۶۰ امین روز سال برگزار می‌شد.
- مردم کهن بر این باور بودن که فَروَهَر نیاکان ما (روحِ پاکِ انسان/ خودِ آسمانیِ انسان) در پنج یا شش روز پایانی سال دوباره به این جهان برمی‌گرده؛ و برای خونه و خونواده‌‌ی خودش برکت و نیکی میاره.
-مردم بر بوم یا جلوی در خونه‌شون آتیش برپا می‌کردن که به وسیله‌ی نورش این ارواح راه خونه‌‌ی خودشون رو پیدا کنن.
-تعداد پشته‌های آتیش، یا هفت‌ پشته (به نشانه‌ی هفت اَمشاسپَند مقدس) یا سه‌ پشته (به نشانه‌ی گفتار نیک، کردار نیک، پندار نیک) یا یک پشته (به نشانه‌ی وحدت اهورا مزدا) بوده.

*احتمالات دیگه‌ای برای دلیل جشن گرفتن چهارشنبه‌سوری:

-با قِداست خورشید مرتبطه و شاید نوعی جادو برای گرم شدن هوا و زودتر اومدنِ خورشیده.
-اهریمنِ تاریکی، شب و شومی روز چهارشنبه رو با پرتوهای آتیش می‌رونده‌ن.
-در بعضی نواحی ایران اعتقاد داشتن پریدن از آتیشِ چهارشنبه‌سوری گناهان رو می‌زُدایه.
۱/۱/۱۴۰۴

نوشته شماره ۱



قبلا فکر میکردم که فیلم دیدن برایم تفریح جذاب ‌ و سرگرم کننده ای نیست، اما همیشه درونم کشمکشی بود میان فیلم دیدن و فیلم ندیدن…
منی که عاشق دیدن داستان های جدید ، عاشق شنیدن دیالوگ هایی با بار عاطفی متفاوت و بازیِ کشمکش ها و اخلاقیات انسانی که بر دوش بازیگران بود ، بودم

چطور می شد که بگویم از سینما منزجرم یا تمایلی به فیلم دیدن ندارم؟
پس چرا اینقدر فیلم ها را بالا و پایین می‌کنم ، چرا فیلمنامه ها را با دقت تمام میخوانم؟
مگر سینما برای من خسته کننده نیست؟
پس دلیل این همه کشش به غرق شدن در دنیای بازیِ بازیگران ، بر سر چیست؟

و‌ ماه ها به آن فکر کردم و فکر کردم ….

در آخر به نتیجه ای رسیدم که شاید خنده دار باشد ، ولی انگار دلیل این همه دوری من ، روی انگشتان خودش میچرخید و آن هم چیزی نبود جز( سخت بودن تحمل بار عاطفی کارکتر فیلم)….

اما قضیه تا جایی بود که زیاد درک نکرده بود که سنگینی این تراژدی ها ، درواقع از همین جهانی ما درش زندگی می‌کنیم ، متولد می‌شد
و سینما و ادبیات و فلسفه و هنر به شکل تلخ و درداوری ، تلاش برای وفق دادن و همدردی با واقعیت بیرونی می‌کنند.

از زمانی که پذیرفتم تراژدی، اکشن ، رومنس و خیالات و فانتزی ها ، در کنار خودمان نفس می کشد و قد می کشد ، حالا دیدن رنج عاطفی کارکتر ، برایم راحت و راحت تر شد…

و حالا با فخر میگویم که دیوانه فیلم هستم…

کفایتِ مذاکرات
2
The Colosseum on a Monnlit Night, 1830 ,Carl Gustav Carus
1
The Dance Class ,1874, Edgar Degas
شاید دلی ترین لحظه ای که دوست دارم ترمز زمان فشرده بشه و برای مدتی خستگی در بکنه، لحظه ای هست که وقتم رو با بچه ها سپری میکنم….

لحظاتی که دستم به دست منِ واقعی که تو اعماق وجودم زندگی میکنه ، گره خورده میشه
لحظاتی که خنده هام واقعیه
لحظاتی که دروغ و دغل بازی بار و بندیلشون رو بستن و رفتن و من خدا خدا میکنم که دیگه پشت سرشون رو هم نگاه نکنن….

بچه های اطراف من شاید از اولین ادم هایی بودن که هیچوقت نقاشی هایی که زاییده ذهنم بود و جرئت اینکه به کسی نشونشون رو بدم ، مسخره نکردن
بلکه بهم گفتن ، چه نقاشی های ادامسی و ملیحی داری…

اونا ، یکبار دیگه بهم یاداوری کردن که غافل بودن از سوت های گوش خراش جهان، چقدر اسودگی به دنبال داره
و نقطه غمگین ماجرا اینجاست، که لابلای این حسرت خوردنای دنیای بچه ها ، متوجه میشم که هر سال که شمع روی کیک رو فوت میکنن ، یک سال برابر با ۱۲ ماه که برابر ۵۲ هفته از اون اسودگی ناشی از فارغ بودن، کم میشه…
و اماده ورود به دنیای ادم بزرگ ها میشن…

اینم از مکاشفات امشب
Forwarded from near to the wild heart
در آن سوی هر چیزی که فکر میکنیم کاملا میشناسیم، به همان اندازه چیز های ناشناخته کمین کرده اند.

_هاروکی موراکامی
👌1
Forwarded from Arts & culture (Anita)
گل سرخم چرا پژمرده حالی؟
بیا قسمت کنیم دردی که داری
بیا قسمت کنیم، بیشش به من ده
که تو کوچک دلی، طاقت نداری...
باباطاهر
1
View of the Port of Ancona with the Arch of Trajan ,1829, Giovanni Migliara
اکنون می‌فهمم که هیچ‌ چیز در جهان برای آدمیان ناگوارتر از پیمودن راهی نیست که ره به خویشتن برد!

هرمان هسه
Frida Kahlo
Toto Espinoza
من درد کشیدم، اما اجازه ندادم رنجم مرا نابود کند؛ آن را به چیزی زیبا تبدیل کردم.
-فریدا کالو

•••
@Artsandculturee
یکشنبه 23:56 شب


واژگان بس و اندازه نیستند تا بتوانند جمعه بازار درون ذهنم را توصیف کنند

و من مانند مشتری که فقط به قصد تفریح وارد این بازار شده و حالا دارد اسیر التماس فروشندگان برای خرید کالاهایشان میشود و با خودش می‌گوید تف با ساعتی که هوس تفریح کردم…