‌‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌رَڪیذ ‌
250 subscribers
162 photos
63 videos
1 file
131 links
‌‌- به خود از اندوه آهسته آهسته سخن گفتن.
http://t.me/HidenChat_Bot?start=6682482562
Download Telegram
‌‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌رَڪیذ ‌
... – ۈداعِ آخࢪ‌
ذهنم رو بیش از هزاربار زیرورو کردم؛ تمام آهنگ‌های گوشی رو یک‌به‌یک گوش دادم، بین واژه‌های معلق توی ذهنم و خاطراتِ مدفون عمقِ وجودم، دنبال چیزی گشتم که برای این روز و اندوهش، کافی باشه. اما درنهایت به خودم اومدم و دیدم مطلقاً هیچ چیزی اندازه این موسیقی، توی بیان احساساتِ خفقان‌آورم خوب عمل نمی‌کنه. بار اول که شنیدمش، فکر کردم درباره جدایی یک عاشق از معشوقشه؛ شبیه خیلی از قصه‌هایی که می‌شناختم. اما بار دوم که شنیدمش، فهمیدم اشتباه کردم. این آهنگ درباره سوگه. درباره یک مادریه که فرزندهاش رو ترک می‌کنه و برای همیشه می‌ره. درباره حقیقتیه که هممون ازش باخبریم؛ اما از ته قلبمون آرزو می‌کنیم هیچوقت نوبتِ ما نرسه. بعد بهش بیشتر فکر کردم. دیدم من همیشه می‌دونستم می‌ری. همیشه می‌دونستم روزی می‌رسه که خونه‌ات دیگه اون‌جایی نیست که می‌شناختم؛ می‌شه خاک و برای دیدنت، باید به خاک سر بزنم. و اون روز، یک‌سال پیش درست توی همین تاریخ از راه رسید. پارسال، این شب رو با گریه خوابیدم. صبح که شد، توی بیمارستان خاله از هوش رفت. دایی، دایی همیشه شاد و خوش‌رویِ من، همونی که بیشتر از همه توی دنیا دوستش دارم؛ توی بغلم از درد گریه کرد. و تو، اون‌جا توی اون لباس‌ها ساکت خوابیده بودی. اضافه وزن داشتی، این سال‌های اخیر از زانودرد و وزن بالا حتی برای راه رفتن هم کمک می‌خواستی.. اما اون روز، همه می‌گفتند تنت مثل پر پروانه‌ها، سبک بود. می‌گفتند بچه‌های کوچیک از سوگ چیزی نمی‌فهمن، نمی‌دونن مرگ چیه. نمی‌فهمن آدمی که بره، برای همیشه رفته چه معنایی پشتش خوابیده. اما ما، حتی اون کوچیک‌هامون، اون سه چهارساله‌هامون.. درد رو با پوست و استخون، حس می‌کردیم. سلین با همون دو دست کوچیکش، اشک‌های محدثه رو پاک می‌کرد و می‌گفت مامانی رفته پیش خدا، گریه نکن. اما اشتباه بود، چون بچه‌های کوچیک نبودن رو خوب می‌فهمن. جای خالی رو خوب لمس می‌کنند. اما از همه‌اش بدتر، این بود که همه می‌گفتیم خیلی صبور بودی. بابابزرگ هجده سال پیش، وقتی من به دنیا اومدم، فوت کرد. و شما، خیلی عاشق بودید. اون قدر عاشق که اون زمان، مامان می‌گفت جیغ می‌کشیدی قبر من هم کنارش باید باشه. برات، یک قبر خریدند؛کنارش. و کار خودت رو کردی، هجده سال بعد.. کنار همسرت، همون مردی که بیشتر از تمام دنیا بهش وابسته بودی؛ به خاک سپرده شدی. دختر خان بودی. اما مادرت، همون زنی بود که بعد مرگ پدرت، از خونه‌ی خان انداخته شد بیرون. با برادرهات زندگی می‌کردی. بعد فرار کردی. از شمالِ ایران، مشهد؛ داییت فراریت داد جنوبِ ایران. توی آبادان، جایی که مادرت بعد ترک خونه‌ی خان بهش رفته بود. مامانت اما مریض بود و دمِ مرگ. روزهای خوبتون نهایتا چندین سالی بود که اون‌جا زندگی کردی. پنهانی، درخفا. تمام بچگیت رو با ترس گذروندی و بعد بالاخره مادرت رو از دست دادی. برگشتی زادگاهت. با یک قلب شکسته و یک روحِ بی‌مادر. اما باز هم نمی‌خواستی پیش برادرهات بمونی. گریه می‌کردی، هر روز. و بابابزرگ، همش رو دیده بود. چون پسرهمسایه بود. اون طوری که خاله می‌گفت. پسرهمسایه‌ات خیلی مرد بود مامانی. خیلی مرد بود. بابابزرگ جلوی کل آدم‌ها ایستاد؛ گفت دوستت داره، و به همه گفته بود برادرهات.. یک مشت حروم‌لقمه‌ی مفت‌خورن. چون اون می‌خواد بذاره اونطوری که دلت می‌خواد زندگی کنی؛ حتی اگر دوستش نداشته باشی.. یک روز از دست اون برادرهای کفتارت نجاتت میده. تو رو ازشون خواستگاری کرد، رد شد. براش جنگید، سال‌ها. تا بالاخره شدید برای هم و ثمره‌ی این همه سال تلاش، خانواده‌ای شد که پنج تا دختر داشت و سه تا پسر. بچه‌ی اولتون، توی سیزده سالگی از بیماری‌ای که هیچوقت نفهمیدید چی بود.. فوت کرد و تا مدت‌ها، غمش به در و دیوارِ وجودتون چنگ مینداخت. غمش انقدر شدید بود که اسمش رو گذاشتید روی کوچیکترین دخترتون؛ پروین. یک پروین رفت، و یک پروین دیگه زاده شد. بابابزرگ، هیچوقت عروسی هیچ‌کدوم از نوه‌ها رو ندید. عمرش کفاف نداد. اما تو عوضش، حتی نتیجه‌ات رو هم گرفتی توی آغوشت. تا این که بالاخره یک روز، رفتی. رفتی پیش بابابزرگ توی آسمون‌ها، همون‌جایی که همیشه قلبِ عاشقت می‌خواست بهش سر بزنه. و ما رو تنها گذاشتی. نمیدونم وقتی می‌میری دنیا برات چه شکلی می‌شه اما می‌خوام بدونم وقتی هم رو دیدید، وقتی پروین رو توی بغلش دیدی؛ اولین چیزی که بهش گفتی چی بوده. فقط  امیدوارم اون‌جا، حواستون به همه‌ی ما باشه.
امیدوارم روح تو، همسری که به عنوان مردترین آدمی که می‌شناسم ازش یاد می‌کنم و خاله‌ای که هیچوقت ندیدمش؛ در آرامش باشه. 🖤
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
‌‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌رَڪیذ ‌
Sophie Hunger – Le Vent Nous Portera
شهریور هم اما برای خودش زمستانی است؛ زمستانیِ زودرس.
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
‌‌   ‌ ‌ ‌ ‌‌   ‌ ‌ ‌‌‌ ‌ ‌﹙🪷﹚ 
‌‌‌
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
is this beauty even legal?
ترس مصاحبه گزینش دانشگاه از امتحان نهایی هم برام بیشتره