݁˖⋆˚꩜。 𝖮𝗇𝖾 𝖫𝖺𝗌𝗍 𝖦𝗈𝗈𝖽𝖻𝗒𝖾 — 𝖠𝗇𝖺𝗍𝗁𝖾𝗆𝖺
𝖧𝗈𝗐 𝖨 𝗇𝖾𝖾𝖽𝖾𝖽 𝗒𝗈𝗎
𝖧𝗈𝗐 𝖨 𝖡𝖾𝗅𝗂𝗏𝖾𝖽, 𝗇𝗈𝗐 𝗒𝗈𝗎'𝗋𝖾 𝗀𝗈𝗇𝖾
𝖨𝗇 𝗆𝗒 𝖽𝗋𝖾𝖺𝗆𝗌 𝖨 𝗌𝖾𝖾 𝗒𝗈𝗎
𝖨 𝖺𝗐𝖺𝗄𝖾 𝗌𝗈 𝖺𝗅𝗈𝗇𝖾
𝖨 𝗄𝗇𝗈𝗐 𝗒𝗈𝗎 𝖽𝗂𝖽𝗇'𝗍 𝗐𝖺𝗇𝗍 𝗍𝗈 𝗅𝖾𝖺𝗏𝖾
𝖸𝗈𝗎𝗋 𝗁𝖾𝖺𝗋𝗍 𝗒𝖾𝖺𝗋𝗇𝖾𝖽 𝗍𝗈 𝗌𝗍𝖺𝗒
𝖡𝗎𝗍 𝗍𝗁𝖾 𝗌𝗍𝗋𝖾𝗇𝗀𝗍𝗁 𝖨 𝖺𝗅𝗐𝖺𝗒𝗌 𝗅𝗈𝗏𝖾𝖽 𝗂𝗇 𝗒𝗈𝗎
𝖥𝗂𝗇𝖺𝗅𝗅𝗒 𝗀𝖺𝗏𝖾 𝗐𝖺𝗒
𝖲𝗈𝗆𝖾𝗁𝗈𝗐 𝖨 𝗄𝗇𝖾𝗐 𝗒𝗈𝗎 𝗐𝗈𝗎𝗅𝖽 𝗅𝖾𝖺𝗏𝖾 𝗆𝖾 𝗍𝗁𝗂𝗌 𝗐𝖺𝗒
𝖲𝗈𝗆𝖾𝗁𝗈𝗐 𝖨 𝗄𝗇𝖾𝗐 𝗒𝗈𝗎 𝖼𝗈𝗎𝗅𝖽 𝗇𝖾𝗏𝖾𝗋, 𝗇𝖾𝗏𝖾𝗋 𝗌𝗍𝖺𝗒
𝖠𝗇𝖽 𝗂𝗇 𝗍𝗁𝖾 𝖾𝖺𝗋𝗅𝗒 𝗆𝗈𝗋𝗇𝗂𝗇𝗀 𝗅𝗂𝗀𝗁𝗍 𝖠𝖿𝗍𝖾𝗋 𝖺 𝗌𝗂𝗅𝖾𝗇𝗍, 𝗉𝖾𝖺𝖼𝖾𝖿𝗎𝗅 𝗇𝗂𝗀𝗁𝗍
𝖸𝗈𝗎 𝗍𝗈𝗈𝗄 𝗆𝗒 𝗁𝖾𝖺𝗋𝗍 𝖺𝗐𝖺𝗒
𝖨𝗇 𝗆𝗒 𝖽𝗋𝖾𝖺𝗆𝗌 𝖨 𝖼𝖺𝗇 𝗌𝖾𝖾 𝗒𝗈𝗎
𝖨 𝖼𝖺𝗇 𝗍𝖾𝗅𝗅 𝗒𝗈𝗎 𝗁𝗈𝗐 𝖨 𝖿𝖾𝖾𝗅
𝖨𝗇 𝗆𝗒 𝖽𝗋𝖾𝖺𝗆𝗌 𝖨 𝖼𝖺𝗇 𝗁𝗈𝗅𝖽 𝗒𝗈𝗎
𝖠𝗇𝖽 𝗂𝗍 𝖿𝖾𝖾𝗅𝗌 𝗌𝗈 𝗋𝖾𝖺𝗅
𝖨 𝗌𝗍𝗂𝗅𝗅 𝖿𝖾𝖾𝗅 𝗍𝗁𝖾 𝗉𝖺𝗂𝗇
𝖨 𝗌𝗍𝗂𝗅𝗅 𝖿𝖾𝖾𝗅 𝗒𝗈𝗎𝗋 𝗅𝗈𝗏𝖾
𝖨 𝗌𝗍𝗂𝗅𝗅 𝖿𝖾𝖾𝗅 𝗍𝗁𝖾 𝗉𝖺𝗂𝗇
رَڪیذ
... – ۈداعِ آخࢪ
ذهنم رو بیش از هزاربار زیرورو کردم؛ تمام آهنگهای گوشی رو یکبهیک گوش دادم، بین واژههای معلق توی ذهنم و خاطراتِ مدفون عمقِ وجودم، دنبال چیزی گشتم که برای این روز و اندوهش، کافی باشه. اما درنهایت به خودم اومدم و دیدم مطلقاً هیچ چیزی اندازه این موسیقی، توی بیان احساساتِ خفقانآورم خوب عمل نمیکنه. بار اول که شنیدمش، فکر کردم درباره جدایی یک عاشق از معشوقشه؛ شبیه خیلی از قصههایی که میشناختم. اما بار دوم که شنیدمش، فهمیدم اشتباه کردم. این آهنگ درباره سوگه. درباره یک مادریه که فرزندهاش رو ترک میکنه و برای همیشه میره. درباره حقیقتیه که هممون ازش باخبریم؛ اما از ته قلبمون آرزو میکنیم هیچوقت نوبتِ ما نرسه. بعد بهش بیشتر فکر کردم. دیدم من همیشه میدونستم میری. همیشه میدونستم روزی میرسه که خونهات دیگه اونجایی نیست که میشناختم؛ میشه خاک و برای دیدنت، باید به خاک سر بزنم. و اون روز، یکسال پیش درست توی همین تاریخ از راه رسید. پارسال، این شب رو با گریه خوابیدم. صبح که شد، توی بیمارستان خاله از هوش رفت. دایی، دایی همیشه شاد و خوشرویِ من، همونی که بیشتر از همه توی دنیا دوستش دارم؛ توی بغلم از درد گریه کرد. و تو، اونجا توی اون لباسها ساکت خوابیده بودی. اضافه وزن داشتی، این سالهای اخیر از زانودرد و وزن بالا حتی برای راه رفتن هم کمک میخواستی.. اما اون روز، همه میگفتند تنت مثل پر پروانهها، سبک بود. میگفتند بچههای کوچیک از سوگ چیزی نمیفهمن، نمیدونن مرگ چیه. نمیفهمن آدمی که بره، برای همیشه رفته چه معنایی پشتش خوابیده. اما ما، حتی اون کوچیکهامون، اون سه چهارسالههامون.. درد رو با پوست و استخون، حس میکردیم. سلین با همون دو دست کوچیکش، اشکهای محدثه رو پاک میکرد و میگفت مامانی رفته پیش خدا، گریه نکن. اما اشتباه بود، چون بچههای کوچیک نبودن رو خوب میفهمن. جای خالی رو خوب لمس میکنند. اما از همهاش بدتر، این بود که همه میگفتیم خیلی صبور بودی. بابابزرگ هجده سال پیش، وقتی من به دنیا اومدم، فوت کرد. و شما، خیلی عاشق بودید. اون قدر عاشق که اون زمان، مامان میگفت جیغ میکشیدی قبر من هم کنارش باید باشه. برات، یک قبر خریدند؛کنارش. و کار خودت رو کردی، هجده سال بعد.. کنار همسرت، همون مردی که بیشتر از تمام دنیا بهش وابسته بودی؛ به خاک سپرده شدی. دختر خان بودی. اما مادرت، همون زنی بود که بعد مرگ پدرت، از خونهی خان انداخته شد بیرون. با برادرهات زندگی میکردی. بعد فرار کردی. از شمالِ ایران، مشهد؛ داییت فراریت داد جنوبِ ایران. توی آبادان، جایی که مادرت بعد ترک خونهی خان بهش رفته بود. مامانت اما مریض بود و دمِ مرگ. روزهای خوبتون نهایتا چندین سالی بود که اونجا زندگی کردی. پنهانی، درخفا. تمام بچگیت رو با ترس گذروندی و بعد بالاخره مادرت رو از دست دادی. برگشتی زادگاهت. با یک قلب شکسته و یک روحِ بیمادر. اما باز هم نمیخواستی پیش برادرهات بمونی. گریه میکردی، هر روز. و بابابزرگ، همش رو دیده بود. چون پسرهمسایه بود. اون طوری که خاله میگفت. پسرهمسایهات خیلی مرد بود مامانی. خیلی مرد بود. بابابزرگ جلوی کل آدمها ایستاد؛ گفت دوستت داره، و به همه گفته بود برادرهات.. یک مشت حروملقمهی مفتخورن. چون اون میخواد بذاره اونطوری که دلت میخواد زندگی کنی؛ حتی اگر دوستش نداشته باشی.. یک روز از دست اون برادرهای کفتارت نجاتت میده. تو رو ازشون خواستگاری کرد، رد شد. براش جنگید، سالها. تا بالاخره شدید برای هم و ثمرهی این همه سال تلاش، خانوادهای شد که پنج تا دختر داشت و سه تا پسر. بچهی اولتون، توی سیزده سالگی از بیماریای که هیچوقت نفهمیدید چی بود.. فوت کرد و تا مدتها، غمش به در و دیوارِ وجودتون چنگ مینداخت. غمش انقدر شدید بود که اسمش رو گذاشتید روی کوچیکترین دخترتون؛ پروین. یک پروین رفت، و یک پروین دیگه زاده شد. بابابزرگ، هیچوقت عروسی هیچکدوم از نوهها رو ندید. عمرش کفاف نداد. اما تو عوضش، حتی نتیجهات رو هم گرفتی توی آغوشت. تا این که بالاخره یک روز، رفتی. رفتی پیش بابابزرگ توی آسمونها، همونجایی که همیشه قلبِ عاشقت میخواست بهش سر بزنه. و ما رو تنها گذاشتی. نمیدونم وقتی میمیری دنیا برات چه شکلی میشه اما میخوام بدونم وقتی هم رو دیدید، وقتی پروین رو توی بغلش دیدی؛ اولین چیزی که بهش گفتی چی بوده. فقط امیدوارم اونجا، حواستون به همهی ما باشه.
امیدوارم روح تو، همسری که به عنوان مردترین آدمی که میشناسم ازش یاد میکنم و خالهای که هیچوقت ندیدمش؛ در آرامش باشه. 🖤
رَڪیذ
Sophie Hunger – Le Vent Nous Portera
شهریور هم اما برای خودش زمستانی است؛ زمستانیِ زودرس.
﹙🪷﹚