رَڪیذ
زیستن توی این دنیا شبیه دست و پا زدن توی یک منجلابِ ژرف میمونه، بهمَثَل گرفتاری به محاکمهای که درش سراسر آشوب و سراسیمگی نهفتهست؛ اما با تمام بد بودنهاش، با تمام به مشابه لجن بودنهاش، به مثال باتلاق بودنهاش، هرگز همراه بیمعرفتی برای من شمرده نشده.…
به وحشت میافتم چون هرگز هیچ چیزی در من بیشتر از میل به زیستن و تجربه کردن وجود نداشته و توی دنیایی که آدم به آدم، خونه به خونه و نگاه به نگاه، از مرگ و ادامه ندادن رویاپردازی میکنند؛ امیدواریم به زندگی کردن، مثل کاری اشتباه و گناه میمونه. یک گناه نابخشودنی و انحراف پیدا کردن از مسیر.
رَڪیذ
Video
واقعاً میتونم بگم از امروز، انمیز تو لاورزِ موردعلاقهام.
براش یکجایی نوشتم:
به من قول بده هر وقت حس کردی خاکستریِ تنم نوازش میکنه تار و پود روحت رو؛ دل نبندی به نوایِ خاکستری بودن این دختری که منم. با تمام این که عاشقتم، عاشقت.
برای من خیلی اذیتکنندهست که هیچکس از یک نقاش انتظار نداره اولین نقاشیاش مثل اثر هنری بینقص باشه. هیچکس مطلقاً هیچکس از آدمی که به تازگی نواختن با گیتار رو آغاز کرده انتظار اجرای قطعهیِ دشوار نداره. اما دربارهی نویسندگی ما همیشه یک معضل داریم؛ همهی مردم انتظار دارند هرچیزی که مینویسند حتی برای اولین بار، یک شاهکارِ بدون نقص باشه.
شما اگر میخواید نویسندهی بهتری باشید باید آدمها رو ببیند؛ نه فقط اون چیزی رو که نشونتون میدن، بلکه چیزهایی رو که پنهان میکنن. چون شما نمیتونید شخصیت انسانیِ واقعی رو بنویسید، اگر انسانها رو فقط از روی رفتارهای ظاهریشون قضاوت کنید.
این به این معناست که باید بفهمید چرا یک نفر به دروغ گفتن وادار شده، چرا آدمی به خیانت روی آورده، چرا یکی به وقتِ دوست داشته شدن، فرار میکنه و چرا یک نفر ممکنه کاری رو انجام بده که با نهایت وجودش از انجام دادنش بیزاره.
و به نظرم برای همین هیچوقت برایِ من، نویسندگی فقط "استعدادِ نوشتن" نبوده. پشتش یک جور کنجکاوی بسیار عمیق نسبت به آدمها خوابیده. باید بتونی ساعتها به یک نفر نگاه کنی و با خودت بگی: "چه چیزی توی زندگیش باعث شده اینطوری بشه؟ الان واقعاً چه حسی داره؟ از چی میترسه؟ امروز چه قدر به خودش دروغ گفته؟"
برای من، نویسندگی از همینجا شروع شد. وقتی بچه بودم، همیشه توی ذهنم راجع به آدمها و دلایلشون کنجکاو بودم. اما خجالت میکشیدم که این کنجکاوی بخواد فضولی تلقی شه، برای همین روی آوردم به نوشتن. اون آدمها رو توی قصههام جا دادم و اجازه دادم عطشِ کنجکاویم، اونجا سیراب شه.. حتی اگر برآوُردم از دلایلشون، اشتباه بود.
و این پیشرفت خیلی بزرگی بود. چون من خیلی اوقات، آدمهایی رو درک میکنم که خودشون نتونستند به توانایی درستی از درکِ خودشون برسن.
رَڪیذ
Chris Grey – ENEMIES
بوسه بر ذهنت کریس گری بابت خلقِ این شاهکار.
خیلی دوست داشتم که به گونهای تحسینبرانگیز خبر بدهم اما درنهایت مجبورم توی این شرایط ابراز کنم که این جانب دیگر بچه مدرسهای محسوب نمیشود و عملاً صبح یک مهر در خواب ناز به سر میبرد.
رَڪیذ
باشد که دیگر هیچوقت مسیرم به این تیمارستانِ گوه و زبالهدان آموزشیاش کشیده نشود.
پروندهی این دوازده سال رو هم لطفاً یکطوری دفن و خاک کنید که باستانشناسهای هفتصد سال بعد هم نتونن پیداش کنن. اگر لازم شد بتن بریزید، آهک بریزید، روش برج بسازید، هر گوه لازم و غیرلازم رو که میشه بخورید؛ بخورید اما خواهشاً تا دوازده سال آینده اسم این گوهخونه رو جلوی من نیارید.