Forwarded from دِوییداس. (Kəv𓁼)
حاضرم در جوب کرم بزنم اما نویسنده بمیرم. آرتیست بمیرم.
نمیدونم کتاب رویای مردان ایرانی رو خوندید یا نه، یک جاش میگه: "هربرت عزیز! دیگر آنجا چیزی نمانده که ویران نشده باشد. آنجا گورستان بزرگی است. دلم میخواهد در میان دود و غبار آن جنگ، مردهها فرصت زنده شدن پیدا کنند."
💋9
دیروز صبح داشتم آرکادیا رو ویرایش میکردم؛ بعد یک جملهای رو دیدم که ثانیهای مکث کردم. با خودم گفتم، من این رو نوشتم؟ کِی نوشتمش. یادم نمیاد.
بعد خیلی فکر کردم این جمله رو کی نوشتم. چرا نوشتمش و چرا یادم نبود که نوشتمش. بعد یادم اومد مال همون شبی بود که داشتیم با تئا راجع به برخوردهای متفاوت انسانها نسبت به اتفاقات زندگیشون صحبت میکردیم.
رَڪیذ
بعد خیلی فکر کردم این جمله رو کی نوشتم. چرا نوشتمش و چرا یادم نبود که نوشتمش. بعد یادم اومد مال همون شبی بود که داشتیم با تئا راجع به برخوردهای متفاوت انسانها نسبت به اتفاقات زندگیشون صحبت میکردیم.
داشتیم راجع به این که ترحم و دلسوزی یکیاند یا نه بحث میکردیم. بعد به این نتیجه رسیدیم حتی خودمون هم نظرمون توی یک همچین احساس پیش پاافتادهای تفاوت داره چه برسه به مابقی.
خیلی جالبه که دو نفر ممکنه دقیقاً یک اتفاق واحد رو تجربه کنند؛ مثلا خیانت ببینن، یا دوستی رو از دست بدن. اما یکی به این نتیجه میرسه که "دیگه نباید به هیچکس اعتماد کرد." و اون یکی میگه "باید یاد بگیرم آدمهای بهتری رو انتخاب کنم."
رَڪیذ
Honey Gentry – Aphrodite
01:13
Aphrodite, set me free
Find a way to let me leave
As the future, it unfolds
I leave the past and turn to gold.
نمیدونم امروزتون رو چه طور گذروندید و با چه احساسی سپری کردید اما الان اینجا هستم که بگم هرطوری بودید؛ بهتون افتخار میکنم.
💋12
رَڪیذ
Video
آقایِ عباس کیارستمی، من اصلاً با شما موافق نیستم.
رَڪیذ
آقایِ عباس کیارستمی، من اصلاً با شما موافق نیستم.
عشق نتیجهی سوتفاهم و یا یک وهم شیرین نیست. ما ذاتاً یکسری سازوکارهای روانی، شیمی مغزها، ترس از تنها بودن، نیاز به دیده شدن، میل به تعلق داشتن و تملک، تحسین، وابستگی، کشش جنسی رو به گونهای روبان میزنیم که بعد دوست میداریم عشق خطابش کنیم. و این واژه چون به خودی خود اسمی شاعرانهای داره؛ همین نشون میده چرا همه چیز قابلتحملتر به نظر میرسه وقتی به تجربیاتمون چه شیرین و چه زجرآور میگیم: "عاشق شدن."
رَڪیذ
عشق نتیجهی سوتفاهم و یا یک وهم شیرین نیست. ما ذاتاً یکسری سازوکارهای روانی، شیمی مغزها، ترس از تنها بودن، نیاز به دیده شدن، میل به تعلق داشتن و تملک، تحسین، وابستگی، کشش جنسی رو به گونهای روبان میزنیم که بعد دوست میداریم عشق خطابش کنیم. و این واژه چون…
سوءتفاهم، توی تجربیات و روابط رخ نمیده به دید من. بلکه توی خود مفهومسازی عشق رخ میده از این جهت برچسبگذاری اشتباه. و ما اگر به تجربیات خودمون بگیم نتیجهیِ سوتفاهمات، مسیر رو اشتباه میریم. بد میفهمیمش، اشتباه تفسیرش میکنیم، روی آدم اشتباه فرافکنیش میکنیم و احساسات دیگه رو باهاش قاطی میکنیم. انگار داریم برای تشخیص اشتباهمون، روایت نرمتر و شرافتمندانهتری میسازیم.
برای من، عشق همون نقطهای تفسیر میشه که نمیشه هیچ چیزی برای وصفش پیدا کرد. همون لحظهای که حتی نمیتونیم "عشق" خطابش کنیم چون این واژه، آرمانی و دروغین به نظر میرسه.
و برای من، عشق چیزی نیست که بشه راحت و سریع لمسش کرد. هرچیزی که قابل شناسایی باشه، از نظرم هنوز توی قلمرو احساساتم شناختهشدهست و این یعنی دارم احساساتی رو تجربه میکنم که ذهن میتونه روش تمرکز کنه، قابش کنه، برچسب بزنه و بگه: "من دارم عشق رو احساس میکنم." درحالی که من بر این معتقدم عشق واقعاً قدری بنیادی و متفاوت هست که اسمپذیر نباشه.
اگر یک روز، عشق رو چیز کثیف و کوچیکی برای وصف احساساتم دیدم؛ میفهمم که احتمالاً دارم با ماهیت اصلی عشق دست و پنجه نرم میکنم.
چون تو انتخاب من عوض زندگیم بودی، اما بعد متوجه شدم تو تمام زندگی منی.
تئا واقعاً بهترین هدیهای بود که خدا میتونست به بندهاش تقدیم کنه. و چه قدر خوشبختم که خدایِ بالاسرم، من رو به عنوان اون بنده انتخاب کرده.
💋6