گل من بستان گشته رویت
چمن از گل شد، چون سر کویت
بلبل از مستی
هر نفس نغمهای سر کند
لاله آراید چهر زیبا را
سبزه درگیرد روی صحرا را
قطره باران چهره لاله را تر کند
با مینای می آماده کن نی را
هان مطرب بزن، ساقی بده می را
کز بلبل آید نغمه نوروزی
پر کن قدح از شادی پیروزی
دلدادگان را ای گل صلا ده
جامی ز ما گیر بوسی به ما ده
نوگلی پیدا در بهاران کن
روی و مویش را بوسه باران کن
هر دم از شادی خنده زن، باده خور پای گل
لاله گر خواهی؟ آتشین رویش
سنبل ار جویی تار گیسویش
گل اگر باید چهره او نگر جای گل
شد فصل گل و من دور از آن ماهم
ای سرو روان، وصلت به جان خواهم
بازآ که چون گل، در کنارم باشی
در نوبهاران، نوبهارم باشی
دلدادگان را، ای گل صلا ده
جامی ز ما گیر، بوسی به ما ده
شعر: رهی معیری
نقاشی: گلدان گل، ۱۳۲۸، بهمن محصص
گل من بستان گشته رویت
چمن از گل شد، چون سر کویت
بلبل از مستی
هر نفس نغمهای سر کند
لاله آراید چهر زیبا را
سبزه درگیرد روی صحرا را
قطره باران چهره لاله را تر کند
با مینای می آماده کن نی را
هان مطرب بزن، ساقی بده می را
کز بلبل آید نغمه نوروزی
پر کن قدح از شادی پیروزی
دلدادگان را ای گل صلا ده
جامی ز ما گیر بوسی به ما ده
نوگلی پیدا در بهاران کن
روی و مویش را بوسه باران کن
هر دم از شادی خنده زن، باده خور پای گل
لاله گر خواهی؟ آتشین رویش
سنبل ار جویی تار گیسویش
گل اگر باید چهره او نگر جای گل
شد فصل گل و من دور از آن ماهم
ای سرو روان، وصلت به جان خواهم
بازآ که چون گل، در کنارم باشی
در نوبهاران، نوبهارم باشی
دلدادگان را، ای گل صلا ده
جامی ز ما گیر، بوسی به ما ده
شعر: رهی معیری
نقاشی: گلدان گل، ۱۳۲۸، بهمن محصص
❤12👍5
همایون دشتی و خوش مرغزاری
که شیرین را بود آنجا گذاری
مبارک منزلی ، دلکش مکانی
که شیرین در وی آساید زمانی
فضایی خوشتر از فردوس باید
که آنجا خاطر شیرین گشاید
مهی کش در دل و جان است منزل
ز آب و گل کجا بگشایدش دل
گلی کش نالهٔ دلها خوش آید
سرود کبک و دراجش نشاید
بتی کش خو به دلهای فکار است
کجا میلش به گشت لاله زار است
کسی کش خسرو و فرهاد باید
کجا از سرو و بیدش یاد آید
از منظومهٔ فرهاد و شیرین؛ وحشی بافقی
نقاشی: فرهاد و شیرین، حسین بهزاد
همایون دشتی و خوش مرغزاری
که شیرین را بود آنجا گذاری
مبارک منزلی ، دلکش مکانی
که شیرین در وی آساید زمانی
فضایی خوشتر از فردوس باید
که آنجا خاطر شیرین گشاید
مهی کش در دل و جان است منزل
ز آب و گل کجا بگشایدش دل
گلی کش نالهٔ دلها خوش آید
سرود کبک و دراجش نشاید
بتی کش خو به دلهای فکار است
کجا میلش به گشت لاله زار است
کسی کش خسرو و فرهاد باید
کجا از سرو و بیدش یاد آید
از منظومهٔ فرهاد و شیرین؛ وحشی بافقی
نقاشی: فرهاد و شیرین، حسین بهزاد
❤13👍5
ما آدمها، چه مرد و چه زن، از ناشتا تا شام بسى ناكامىها را نيز فرومىخوريم، اشكهاىمان را پس مىرانيم و دور لبهاىمان كمى رنگ مىبازد و در پاسخ پرسشها مىگوييم «آه، چيزى نشده!» غرور به دادمان مىرسد، و غرور هيچ بد نيست اگر فقط وادارمان كند جراحتهاى خود را پنهان سازيم، نه آنكه به ديگران جراحت وارد كنيم.
از رمانِ «میدل مارچ»
داستان یک شهر
جورج الیوت
ترجمهٔ رضا رضایی
شخصیتهای رمان میدل مارچ بهرغم سادگی ظاهریشان زندگی درونی بغرنجی دارند. بعضی بر معیارهایی پای میفشارند که همگان آنها را صرفاً تحسین میکنند و نه تشویق، بعضی دیگر بر عادیاتی متکیاند که همگان آنها را تشویق میکنند و نه تحسین. میدل مارچ داستان یک شهر است با همهی ابعاد و مناسباتش.
ما آدمها، چه مرد و چه زن، از ناشتا تا شام بسى ناكامىها را نيز فرومىخوريم، اشكهاىمان را پس مىرانيم و دور لبهاىمان كمى رنگ مىبازد و در پاسخ پرسشها مىگوييم «آه، چيزى نشده!» غرور به دادمان مىرسد، و غرور هيچ بد نيست اگر فقط وادارمان كند جراحتهاى خود را پنهان سازيم، نه آنكه به ديگران جراحت وارد كنيم.
از رمانِ «میدل مارچ»
داستان یک شهر
جورج الیوت
ترجمهٔ رضا رضایی
شخصیتهای رمان میدل مارچ بهرغم سادگی ظاهریشان زندگی درونی بغرنجی دارند. بعضی بر معیارهایی پای میفشارند که همگان آنها را صرفاً تحسین میکنند و نه تشویق، بعضی دیگر بر عادیاتی متکیاند که همگان آنها را تشویق میکنند و نه تحسین. میدل مارچ داستان یک شهر است با همهی ابعاد و مناسباتش.
👍6❤3
انسانها نمیاندیشند؛ صرفاً سخن میگویند. اما به گمان انسانهای دیگر، هر انسانی نهتنها سخن میگوید بلکه همچنین میاندیشد ــ در نتیجه ممکن است آنچه شخص میگوید «منظور» وی نباشد. واقعیت اندیشه چیزی نیست جز واقعیت ظنی که به هنگام مشاهدۀ سخنگفتن دیگری خودبهخود در بیننده برانگیخته میشود. اندیشه نامیست برای خطر فریب، حقه و تظاهری که دائماً از دیگری ناشی میشود. به همین دلیل، «انطباق» اندیشه و گفتار در واقع ناممکن است. اندیشه ذاتاً شکلی از ظن دربارۀ ناهماهنگی میان برون و درون است. ادعای اینکه گفتار خالصانه گویای چیزی است که سخنگو بهواقع میاندیشد بدین معناست که بخواهیم رابطهای ارجاعی میان اندیشه و گفتار برقرار کنیم ــ چنانکه گویی، نزد ناظر، اندیشه و گفتار دو فرایند مستقل از هم و به یک اندازه دستیافتنی باشند. اما زبان بر اندیشه دلالت نمیکند ــ آن را پنهان میکند. با این حال، گواه خلوص به اندازۀ گواه ظنْ «واقعی» است. نهتنها برخی انسانها بلکه بعضی متون، تصاویر یا فیلمها نیز در نگاه بیننده موجد احساس خلوصند، احساسی که ناظر نمیتواند آن را به میل خود فروبنشاند.
از کتاب مظنون
بوریس گرویس
ترجمهٔ اشکان صالحی
از کتاب مظنون
بوریس گرویس
ترجمهٔ اشکان صالحی
❤8👍3
میگفت: «حوصلهم سر رفته، دیگه بیشتر از این نمیتونم. خودم رو از پنجره پرت میکنم، آره خودم رو میندازم، خودم رو میندازم پایین.»
کنارش نشستم و گفتم: «خانم، این رو نگین، شما نباید خودتون رو بندازین.» درجا پرسید: «چرا نه لوئیجی؟» گفتم: «برای اینکه زندگی زیباست خانم... به من نگاه کنین... زیر یه راهپله میخوابم، کفش پاره میپوشم... ولی حوصلهم سر نمیره و فکر اینکه خودم رو از پنجره بیرون بندازم، نمیکنم.» گفت: «اما شما فرق دارید... شما مردم عادی... حداقل بدبختی دارین که بهش فکر کنین... اما من هیچی ندارم، هیچی.» گفتم: «اما خانم شما یه دختربچه دارین که خیلی دوستداشتنیه، شوهری دراین که جز چشمهای شما چیزی رو نمیبینه، یه خونهٔ قشنگ دارین، مسافرت میکنین، بهتون خوش میگذره... چرا میخواید خودتون رو از پنجره بندازین؟»
با حرارت زیادی به حرفهایم ادامه دادم: «شما میگین فقرا حداقل یه چیزی برای فکر کردن دارن، بدبختی. ولی شما میدونین بدبختی چیه؟»
از مجموعه داستان «داستانهای رمی نو»
از داستانِ زنی روی سر
آلبرتو موراویا
ترجمهٔ زهره بهرامی
میگفت: «حوصلهم سر رفته، دیگه بیشتر از این نمیتونم. خودم رو از پنجره پرت میکنم، آره خودم رو میندازم، خودم رو میندازم پایین.»
کنارش نشستم و گفتم: «خانم، این رو نگین، شما نباید خودتون رو بندازین.» درجا پرسید: «چرا نه لوئیجی؟» گفتم: «برای اینکه زندگی زیباست خانم... به من نگاه کنین... زیر یه راهپله میخوابم، کفش پاره میپوشم... ولی حوصلهم سر نمیره و فکر اینکه خودم رو از پنجره بیرون بندازم، نمیکنم.» گفت: «اما شما فرق دارید... شما مردم عادی... حداقل بدبختی دارین که بهش فکر کنین... اما من هیچی ندارم، هیچی.» گفتم: «اما خانم شما یه دختربچه دارین که خیلی دوستداشتنیه، شوهری دراین که جز چشمهای شما چیزی رو نمیبینه، یه خونهٔ قشنگ دارین، مسافرت میکنین، بهتون خوش میگذره... چرا میخواید خودتون رو از پنجره بندازین؟»
با حرارت زیادی به حرفهایم ادامه دادم: «شما میگین فقرا حداقل یه چیزی برای فکر کردن دارن، بدبختی. ولی شما میدونین بدبختی چیه؟»
از مجموعه داستان «داستانهای رمی نو»
از داستانِ زنی روی سر
آلبرتو موراویا
ترجمهٔ زهره بهرامی
👍5❤3
انسان وقتى آزاد است كه در جهانْ احساس آرامش كند [يعنى] آنچه جامعه از او طلب مىكند چيزى باشد كه او خود از روى وجدان اخلاقى مىخواهد انجام دهد. انسان [فقط] از طريق عمل و تأمل دربارهٔ اعمالش مىآموزد كه اعتقادات خود را با وضعيتش در جهان وفق دهد و بدينترتيب در جهان احساس آرامش كند. انسان از طريق تلاشهاى خود نظمى اجتماعى به وجود مىآورد و در اين فرايند خود را متحول مىسازد. او در كوشش آگاهانه براى [نيل] به اهداف گوناگونى كه در مراحل مختلف تطور روحانى و اجتماعى انسان تفاوت مىكنند، درگير فرايندى ضرورى مىگردد كه تنها زمانى كه به پايان آن رسيده باشد، آن را درمىيابد، گرچه [اين فرايند] در طى زمان مركب از فعاليتهاى خود او بوده است.
يا به اصطلاح هگلى، روح زمانى خرسند مىگردد كه در اجتماعى از خودها آشكار شود كه از روى وجدان اخلاقى خواستار [همان] چيزى باشند كه اجتماع از آنها طلب مىكند، و آنها تنها مىتوانند پس از [گذار] فرايند تطور اجتماعى، اخلاقى و فكرى مشروح در پديدارشناسى به اين مرحله برسند.
از کتابِ «شرح و نقدی بر فلسفهٔ اجتماعی و سیاسی هگل»
جان پلامناتز
ترجمهٔ حسین بشیریه
انسان وقتى آزاد است كه در جهانْ احساس آرامش كند [يعنى] آنچه جامعه از او طلب مىكند چيزى باشد كه او خود از روى وجدان اخلاقى مىخواهد انجام دهد. انسان [فقط] از طريق عمل و تأمل دربارهٔ اعمالش مىآموزد كه اعتقادات خود را با وضعيتش در جهان وفق دهد و بدينترتيب در جهان احساس آرامش كند. انسان از طريق تلاشهاى خود نظمى اجتماعى به وجود مىآورد و در اين فرايند خود را متحول مىسازد. او در كوشش آگاهانه براى [نيل] به اهداف گوناگونى كه در مراحل مختلف تطور روحانى و اجتماعى انسان تفاوت مىكنند، درگير فرايندى ضرورى مىگردد كه تنها زمانى كه به پايان آن رسيده باشد، آن را درمىيابد، گرچه [اين فرايند] در طى زمان مركب از فعاليتهاى خود او بوده است.
يا به اصطلاح هگلى، روح زمانى خرسند مىگردد كه در اجتماعى از خودها آشكار شود كه از روى وجدان اخلاقى خواستار [همان] چيزى باشند كه اجتماع از آنها طلب مىكند، و آنها تنها مىتوانند پس از [گذار] فرايند تطور اجتماعى، اخلاقى و فكرى مشروح در پديدارشناسى به اين مرحله برسند.
از کتابِ «شرح و نقدی بر فلسفهٔ اجتماعی و سیاسی هگل»
جان پلامناتز
ترجمهٔ حسین بشیریه
👍10👎1
حصاری از دروغ کالبدشکافی یک تجربهٔ عظیم است. تجربهای از جنگ پنهانی برای نهاد داشتن زمان و محل وارد آوردن یک ضربهٔ جنگی: پیادهکردن وسیع نیروهای متفقین در خاک فرانسه در آخرین سال جنگ جهانی دوم.
به سال ۱۹۴۴ متفقین غربی باید تدارک بزرگترین تهاجم دریا به ساحل تاریخ را از دید عوامل اطلاعاتی آلمان پنهان میساختند، هیتلر را در مورد زمان حملهٔ خود میفریفتند، و چنان نیرنگهایی بهکار میزدند که محل تهاجم آنان را نقاطی غیر از هدف واقعی بنمایاند. مضمون اصلی کتاب شرح این جنگ مخفی و عملیات فریب است. برای پنهان داشتن حقیقت باید «حصاری از دروغ» فراهم میآمد و این حصار آنقدر بلند و گسترده میبود که همهی جبهههای جنگ را دربرمیگرفت. حصاری فراتر از پوششها و فریبهای هر جنگ دیگر تاریخ که از کانادا تا هلند و از نروژ تا آرژانتین افراشته میشد؛ انسانهای بسیاری در راه هرچه بلندتر افراشتن آن قربانی میشدند؛ و تنها عملیات اطلاعاتی جنگ جهانی دوم بود که سرویسهای اطلاعاتی اتحاد شوروی و انگلستان در اجرای آن همکاری کردند.
«حصاری از دروغ»
آنتونی کیو براون
ترجمهٔ محسن اشرفی
امکان سفارش چاپ تکنسخهٔ کتاب از سایت نشر نی
حصاری از دروغ کالبدشکافی یک تجربهٔ عظیم است. تجربهای از جنگ پنهانی برای نهاد داشتن زمان و محل وارد آوردن یک ضربهٔ جنگی: پیادهکردن وسیع نیروهای متفقین در خاک فرانسه در آخرین سال جنگ جهانی دوم.
به سال ۱۹۴۴ متفقین غربی باید تدارک بزرگترین تهاجم دریا به ساحل تاریخ را از دید عوامل اطلاعاتی آلمان پنهان میساختند، هیتلر را در مورد زمان حملهٔ خود میفریفتند، و چنان نیرنگهایی بهکار میزدند که محل تهاجم آنان را نقاطی غیر از هدف واقعی بنمایاند. مضمون اصلی کتاب شرح این جنگ مخفی و عملیات فریب است. برای پنهان داشتن حقیقت باید «حصاری از دروغ» فراهم میآمد و این حصار آنقدر بلند و گسترده میبود که همهی جبهههای جنگ را دربرمیگرفت. حصاری فراتر از پوششها و فریبهای هر جنگ دیگر تاریخ که از کانادا تا هلند و از نروژ تا آرژانتین افراشته میشد؛ انسانهای بسیاری در راه هرچه بلندتر افراشتن آن قربانی میشدند؛ و تنها عملیات اطلاعاتی جنگ جهانی دوم بود که سرویسهای اطلاعاتی اتحاد شوروی و انگلستان در اجرای آن همکاری کردند.
«حصاری از دروغ»
آنتونی کیو براون
ترجمهٔ محسن اشرفی
امکان سفارش چاپ تکنسخهٔ کتاب از سایت نشر نی
👍8❤3
به دلیل موقعیت مادون زنان، میل از خانواده به عنوان «مدرسۀ استبداد» یاد میکند. «مردم نمیدانند که در اعصار گذشته قاعدۀ زندگی همان قانون قدرت برتر بود؛ قانونی که علناً در ملأ عام اعلام میشد». زنان که به لحاظ جسمانی ضعیفتر از مردان هستند، نسبت به آنها در «وضعیت اسارت» بودند. در طول قرنها، سلطۀ زور از حوزههای مختلف زندگی حذف شده است. بردهداری الغا شده است ــ هرچند این اتفاق در برخی کشورها اخیراً رخ داده است. روابط سیاسی از حاکمیت مطلق پادشاهان منصوب از جانب خدا عقبنشینی کرده و در حال بدل شدن به روابط میان افراد برابر است. فقط در روابط بین مردان و زنان تغییری رخ نداده است. تبعیت زنان از مردان «وضعیت بدوی بردهداری است که به واسطۀ تخفیفها و تعدیلهای متوالی ادامه دارد». «بنابراین انقیاد اجتماعی زنان موردی خاص در نهادهای اجتماعی مدرن است؛ نقض موردیِ آنچه به قانون بنیادین آنها بدل شده است؛ تنها یادگار جهان کهنِ اندیشه و عمل که از هر لحاظ دیگر بیاعتبار شد مگر همین یک مورد که بیشترین جنبۀ عمومی را داشت».
از کتابِ «تاریخ فلسفهٔ سیاسی (جلد چهارم)»
از روسو تا مارکس
جورج کلوسکو
ترجمهٔ مسعود آذرفام
به دلیل موقعیت مادون زنان، میل از خانواده به عنوان «مدرسۀ استبداد» یاد میکند. «مردم نمیدانند که در اعصار گذشته قاعدۀ زندگی همان قانون قدرت برتر بود؛ قانونی که علناً در ملأ عام اعلام میشد». زنان که به لحاظ جسمانی ضعیفتر از مردان هستند، نسبت به آنها در «وضعیت اسارت» بودند. در طول قرنها، سلطۀ زور از حوزههای مختلف زندگی حذف شده است. بردهداری الغا شده است ــ هرچند این اتفاق در برخی کشورها اخیراً رخ داده است. روابط سیاسی از حاکمیت مطلق پادشاهان منصوب از جانب خدا عقبنشینی کرده و در حال بدل شدن به روابط میان افراد برابر است. فقط در روابط بین مردان و زنان تغییری رخ نداده است. تبعیت زنان از مردان «وضعیت بدوی بردهداری است که به واسطۀ تخفیفها و تعدیلهای متوالی ادامه دارد». «بنابراین انقیاد اجتماعی زنان موردی خاص در نهادهای اجتماعی مدرن است؛ نقض موردیِ آنچه به قانون بنیادین آنها بدل شده است؛ تنها یادگار جهان کهنِ اندیشه و عمل که از هر لحاظ دیگر بیاعتبار شد مگر همین یک مورد که بیشترین جنبۀ عمومی را داشت».
از کتابِ «تاریخ فلسفهٔ سیاسی (جلد چهارم)»
از روسو تا مارکس
جورج کلوسکو
ترجمهٔ مسعود آذرفام
❤7👎3👍2
اگر ما از تلاش برای یافتن تمثیل یا قیاس دست بکشیم، تفسیر هایکو دیگر ناممکن خواهد شد: در این صورت سخن گفتن از هایکو تنها و بهسادگی چیزی جز تکرار آن نخواهد بود. و این همان کاری است که یکی از مفسران باشو معصومانه انجام میدهد:
ساعت چهار شده است...
تا به حال نُه بار برخاستهام
تا ماه را تحسین کنم.
او مینویسد: «ماه آنقدر زیباست که شاعر بارها و بارها بیوقفه از خواب بیدار میشود تا از پنجرهاش به تماشای آن بنشیند». راههای تفسیر در نزد ما، چه رمزگشایانه باشند، چه صوریگرایانه و چه همانگویانه در پی شکافتن معنا، یعنی ورود به آن همچون دزدان هستند، و از این چنین راههایی نمیتوانند به هایکو دست یابند زیرا قرائتی که در این راهها وارد میشود زبان را معلق میکند نه آنکه آن را برانگیزاند.
از کتابِ امپراتوری نشانهها
رولان بارت
ترجمهٔ ناصر فکوهی
اگر ما از تلاش برای یافتن تمثیل یا قیاس دست بکشیم، تفسیر هایکو دیگر ناممکن خواهد شد: در این صورت سخن گفتن از هایکو تنها و بهسادگی چیزی جز تکرار آن نخواهد بود. و این همان کاری است که یکی از مفسران باشو معصومانه انجام میدهد:
ساعت چهار شده است...
تا به حال نُه بار برخاستهام
تا ماه را تحسین کنم.
او مینویسد: «ماه آنقدر زیباست که شاعر بارها و بارها بیوقفه از خواب بیدار میشود تا از پنجرهاش به تماشای آن بنشیند». راههای تفسیر در نزد ما، چه رمزگشایانه باشند، چه صوریگرایانه و چه همانگویانه در پی شکافتن معنا، یعنی ورود به آن همچون دزدان هستند، و از این چنین راههایی نمیتوانند به هایکو دست یابند زیرا قرائتی که در این راهها وارد میشود زبان را معلق میکند نه آنکه آن را برانگیزاند.
از کتابِ امپراتوری نشانهها
رولان بارت
ترجمهٔ ناصر فکوهی
❤1
در سنت پرفروغ و اما مستعجل ساختارگرایی ادبی، بوطیقای نثر جایگاه یگانهای دارد: هم از سویی نمونهٔ بارز تلاش نقد ادبیست برای پیوستن به انقلاب ساختارگرایی که تفکر نسل تودورف را سخت دگرگون کرده بود؛ و این نهتنها در وامگیری ابزار نظری نقد از دیگر حوزههای پیشرو ساختارگرایی (زبانشناسی، انسانشناسی، فلسفه و روانکاوی) بلکه نیز در برداشت تازه نسبت به خود کنش نقد نمود یافته است. هم، از سوی دیگر، علائم بیبست عنقریبِ این نوع وامگیری چیزی نیست که از نگاه خوانندهٔ نکتهبین دور بماند. بعید است تصادف صرف باشد که از فردای انتشار، فاصلهٔ تودورف با این نگاه دم به دم بیشتر شده تا آنجا که سرآخر از محافظهکارانهترین اشکال ممکنِ نقد سر درآورده، و درعینحال کتاب، به اقرار مؤلف هنوز پراقبالترین کار اوست.
از این لحاظ سوای ارزشهای فینفسهٔ کار تودورف و خاصه استحالهٔ نقدِ قصه به «قصهٔ نقد»، ضرورت خواندن بوطیقای نثر همانا ضرورت اندیشیدن به برونرفت از عسرتیست که نقد ادبی بدان دچار آمده.
«بوطیقای نثر»
تزوتان تودوروف
ترجمهٔ انوشیروان گنجیپور
امکان سفارش چاپ تکنسخه از سایت نشر نی
ارسال رایگان به سراسر کشور
در سنت پرفروغ و اما مستعجل ساختارگرایی ادبی، بوطیقای نثر جایگاه یگانهای دارد: هم از سویی نمونهٔ بارز تلاش نقد ادبیست برای پیوستن به انقلاب ساختارگرایی که تفکر نسل تودورف را سخت دگرگون کرده بود؛ و این نهتنها در وامگیری ابزار نظری نقد از دیگر حوزههای پیشرو ساختارگرایی (زبانشناسی، انسانشناسی، فلسفه و روانکاوی) بلکه نیز در برداشت تازه نسبت به خود کنش نقد نمود یافته است. هم، از سوی دیگر، علائم بیبست عنقریبِ این نوع وامگیری چیزی نیست که از نگاه خوانندهٔ نکتهبین دور بماند. بعید است تصادف صرف باشد که از فردای انتشار، فاصلهٔ تودورف با این نگاه دم به دم بیشتر شده تا آنجا که سرآخر از محافظهکارانهترین اشکال ممکنِ نقد سر درآورده، و درعینحال کتاب، به اقرار مؤلف هنوز پراقبالترین کار اوست.
از این لحاظ سوای ارزشهای فینفسهٔ کار تودورف و خاصه استحالهٔ نقدِ قصه به «قصهٔ نقد»، ضرورت خواندن بوطیقای نثر همانا ضرورت اندیشیدن به برونرفت از عسرتیست که نقد ادبی بدان دچار آمده.
«بوطیقای نثر»
تزوتان تودوروف
ترجمهٔ انوشیروان گنجیپور
امکان سفارش چاپ تکنسخه از سایت نشر نی
ارسال رایگان به سراسر کشور
👍3❤1
بیهوده به گوشی تلفن چسبیده بودم و سعی میکردم حرف بیشتری از آن بیرون بکشم. تماس قطع شده بود و من درست نفهمیده بودم چه اتفاقی افتاده است. ولی همان چند کلمه که از صدها کیلومتر آنطرفتر به گوشم رسید، برای دوباره پیوستن رشتهای گسسته کافی بود: بار دیگر آن چشمها، چشمهای پدر ــ این بار از پسِ ابر سفید پیری ــ با همان نگاههای ملامتگر و بیمدارا که از احساس گناه پُرم میکند، همان احساس قدیمی که گمان میکردم وقتی سالها پیش به خانه پشت کردم تا دیگر برنگردم از میان رفته است... چقدر اشتباه میکردم! حالا میفهمم گذشته به آن سادگی که خیال میکردم نمیمیرد و دردهای کهنه در جایی از روح ــ و نه جسم ــ همچنان میتپند و منتظر ناخنی میمانند که از قضا روی زخم را بکَند تا خونریزی خاطرات شروع شود. این هم چهرههای قدیمی، که برخی را خاک به خود پوشانده و برخی دیگر، با پیاپی آمدن سالها، غبار نسیان پوشیدهاند. همینهاست که بار آن ماجراها را بر دوشم مینهد.
از رمان «اسفار سخن»
عبدالخالق رکابی
ترجمهٔ نرگس قندیلزاده
بیهوده به گوشی تلفن چسبیده بودم و سعی میکردم حرف بیشتری از آن بیرون بکشم. تماس قطع شده بود و من درست نفهمیده بودم چه اتفاقی افتاده است. ولی همان چند کلمه که از صدها کیلومتر آنطرفتر به گوشم رسید، برای دوباره پیوستن رشتهای گسسته کافی بود: بار دیگر آن چشمها، چشمهای پدر ــ این بار از پسِ ابر سفید پیری ــ با همان نگاههای ملامتگر و بیمدارا که از احساس گناه پُرم میکند، همان احساس قدیمی که گمان میکردم وقتی سالها پیش به خانه پشت کردم تا دیگر برنگردم از میان رفته است... چقدر اشتباه میکردم! حالا میفهمم گذشته به آن سادگی که خیال میکردم نمیمیرد و دردهای کهنه در جایی از روح ــ و نه جسم ــ همچنان میتپند و منتظر ناخنی میمانند که از قضا روی زخم را بکَند تا خونریزی خاطرات شروع شود. این هم چهرههای قدیمی، که برخی را خاک به خود پوشانده و برخی دیگر، با پیاپی آمدن سالها، غبار نسیان پوشیدهاند. همینهاست که بار آن ماجراها را بر دوشم مینهد.
از رمان «اسفار سخن»
عبدالخالق رکابی
ترجمهٔ نرگس قندیلزاده
👍9❤2
بر اساس برداشت متداول از نظریات افلاطون، محاکات نزد او چیزی نیست مگر محاکات از طبیعت و از آنجا که جهان محسوس پیشاپیش خود رونوشتی از جهان معقول است، پس اثر هنری رونوشتی از رونوشتی دیگر است و لذا هنرمند دوچندان از جهان معقول فاصله میگیرد. افلاطون در کتاب جمهوری پا را از این فراتر گذاشته و میگوید درواقع هنرهای محاکاتی آثاری به وجود میآورند که بهکلی از حقیقت دور است. یا محاکات مانند وصلت مردی فرومایه با زنی فرومایه است که از آنان جز طفلی فرومایه به وجود نخواهد آمد. یا همۀ استادان شعر تقلیدی فقط سایهها و اشباحی از حقیقت به ما مینمایانند و از درک فضیلت راستین و دیگر حقایق ناتوانند. از نظر او این هنر فرومایه نهتنها بهدردنخور، بلکه حتی مضر است و درنتیجه میتوان هنرمند را از ورود به مدینۀ فاضله منع کرد. لکان در سمینار هفتم اضافه میکند:
افلاطون هنر را در نازلترین سطح از کارهای انسان قرار میدهد. زیرا برای او همۀ آنچه موجود است، تنها در رابطه با [جهان] ایده که امر واقع است وجود دارد. هرآنچه موجود است چیزی نیست جز تقلیدی از فراتر ـ از ـ واقعیت: سوررئال.
از کتاب حدّ تقریر
لکان، هنر و ادبیات
ناتاشا محرمزاده
بر اساس برداشت متداول از نظریات افلاطون، محاکات نزد او چیزی نیست مگر محاکات از طبیعت و از آنجا که جهان محسوس پیشاپیش خود رونوشتی از جهان معقول است، پس اثر هنری رونوشتی از رونوشتی دیگر است و لذا هنرمند دوچندان از جهان معقول فاصله میگیرد. افلاطون در کتاب جمهوری پا را از این فراتر گذاشته و میگوید درواقع هنرهای محاکاتی آثاری به وجود میآورند که بهکلی از حقیقت دور است. یا محاکات مانند وصلت مردی فرومایه با زنی فرومایه است که از آنان جز طفلی فرومایه به وجود نخواهد آمد. یا همۀ استادان شعر تقلیدی فقط سایهها و اشباحی از حقیقت به ما مینمایانند و از درک فضیلت راستین و دیگر حقایق ناتوانند. از نظر او این هنر فرومایه نهتنها بهدردنخور، بلکه حتی مضر است و درنتیجه میتوان هنرمند را از ورود به مدینۀ فاضله منع کرد. لکان در سمینار هفتم اضافه میکند:
افلاطون هنر را در نازلترین سطح از کارهای انسان قرار میدهد. زیرا برای او همۀ آنچه موجود است، تنها در رابطه با [جهان] ایده که امر واقع است وجود دارد. هرآنچه موجود است چیزی نیست جز تقلیدی از فراتر ـ از ـ واقعیت: سوررئال.
از کتاب حدّ تقریر
لکان، هنر و ادبیات
ناتاشا محرمزاده
❤8👍1👌1
توده تابع امیال آنی است، دمدمی و تحریکپذیر است. توده بهشدت تلقینپذیر و زودباور است، غیرنقاد است، امر نامحتمل برایش وجود ندارد. احساسات توده بهشدت ساده و بهشدت افراطیاند. به عبارت دیگر، توده نه شک را میشناسد نه عدم قطعیت را. توده بیدرنگ ره به افراط میبرد. در توده امری مشکوک بهمحض جاریشدن بر زبان بلافاصله به «مدرکی بیچونوچرا» بدل میشود، و بیزاری شکل «نفرتی جنونآمیز» به خود میگیرد.
از آنجا که توده هیچ تردیدی ندارد که چه چیز درست است چه چیز غلط و همزمان از قدرت عظیم خود آگاه است، همانقدر که در برابر قدرت ناشکیباست، پذیرای آن نیز هست. توده به قدرت احترام میگذارد و مهربانی فقط به میزان اندکی تحت تأثیرش قرار میدهد، توده مهربانی را فقط نوعی ضعف میداند. آنچه توده از قهرمانانش انتظار دارد زور و حتی گرایش به خشونت است. میخواهد تحت سلطه باشد و سرکوب شود و از اربابش بهراسد. توده که اساساً در همهچیز محافظهکار است، نفرت عمیقی از نوآوری و پیشرفت دارد و سنت برایش بینهایت مقدس است.
از کتابِ «روانشناسی تودهای و تحلیل اگو»
زیگموند فروید
ترجمهٔ سایرا رفیعی
توده تابع امیال آنی است، دمدمی و تحریکپذیر است. توده بهشدت تلقینپذیر و زودباور است، غیرنقاد است، امر نامحتمل برایش وجود ندارد. احساسات توده بهشدت ساده و بهشدت افراطیاند. به عبارت دیگر، توده نه شک را میشناسد نه عدم قطعیت را. توده بیدرنگ ره به افراط میبرد. در توده امری مشکوک بهمحض جاریشدن بر زبان بلافاصله به «مدرکی بیچونوچرا» بدل میشود، و بیزاری شکل «نفرتی جنونآمیز» به خود میگیرد.
از آنجا که توده هیچ تردیدی ندارد که چه چیز درست است چه چیز غلط و همزمان از قدرت عظیم خود آگاه است، همانقدر که در برابر قدرت ناشکیباست، پذیرای آن نیز هست. توده به قدرت احترام میگذارد و مهربانی فقط به میزان اندکی تحت تأثیرش قرار میدهد، توده مهربانی را فقط نوعی ضعف میداند. آنچه توده از قهرمانانش انتظار دارد زور و حتی گرایش به خشونت است. میخواهد تحت سلطه باشد و سرکوب شود و از اربابش بهراسد. توده که اساساً در همهچیز محافظهکار است، نفرت عمیقی از نوآوری و پیشرفت دارد و سنت برایش بینهایت مقدس است.
از کتابِ «روانشناسی تودهای و تحلیل اگو»
زیگموند فروید
ترجمهٔ سایرا رفیعی
👍18👏1
«در بازگشت به خانه، به ماكس گفتم كه در بستر مرگ بسيار خوشحال خواهم بود، به شرط آنكه درد زياد نباشد. فراموش كردم اضافه كنم كه بهترين چيزهايى كه نوشتهام بر همين توانايىِ خوشحالمردن بنا مىشود، اما بعداً به عمد از گفتن آن سرباز زدم. در همهٔ اين قطعههاى خوب و بسيار متقاعدكننده، همواره كسى در نظر است كه مىميرد و مردن را دشوار مىيابد و آن را بىعدالتى مىشمارد؛ همهٔ اينها، دستكم به اعتقاد من، براى خواننده بسيار هيجانانگيز است. اما، براى من كه گمان مىكنم بتوانم در بستر مرگم خوشحال باشم، چنين توصيفهايى در نهان يک بازى است، من حتى از مردن در وجود يک محتضر هم لذت مىبرم، بنابراين به شيوهاى حساب شده توجه خواننده را كه بدينگونه به مرگ معطوف شده است بهكار مىگيرم، و كاملاً بيش از او، كه گمان مىكنم در بستر مرگش شكوه خواهد كرد، حضور ذهنم را حفظ خواهم كرد، پس شكوه من تا حد ممكن بىنقص خواهد بود و مانند شكوهاى واقعى ناگهان متوقف نخواهد شد، بلكه سير زيبا وناب خود را ادامه خواهد داد...»
از کتابِ «از کافکا تا کافکا»
موریس بلانشو
ترجمهٔ مهشید نونهالی
«در بازگشت به خانه، به ماكس گفتم كه در بستر مرگ بسيار خوشحال خواهم بود، به شرط آنكه درد زياد نباشد. فراموش كردم اضافه كنم كه بهترين چيزهايى كه نوشتهام بر همين توانايىِ خوشحالمردن بنا مىشود، اما بعداً به عمد از گفتن آن سرباز زدم. در همهٔ اين قطعههاى خوب و بسيار متقاعدكننده، همواره كسى در نظر است كه مىميرد و مردن را دشوار مىيابد و آن را بىعدالتى مىشمارد؛ همهٔ اينها، دستكم به اعتقاد من، براى خواننده بسيار هيجانانگيز است. اما، براى من كه گمان مىكنم بتوانم در بستر مرگم خوشحال باشم، چنين توصيفهايى در نهان يک بازى است، من حتى از مردن در وجود يک محتضر هم لذت مىبرم، بنابراين به شيوهاى حساب شده توجه خواننده را كه بدينگونه به مرگ معطوف شده است بهكار مىگيرم، و كاملاً بيش از او، كه گمان مىكنم در بستر مرگش شكوه خواهد كرد، حضور ذهنم را حفظ خواهم كرد، پس شكوه من تا حد ممكن بىنقص خواهد بود و مانند شكوهاى واقعى ناگهان متوقف نخواهد شد، بلكه سير زيبا وناب خود را ادامه خواهد داد...»
از کتابِ «از کافکا تا کافکا»
موریس بلانشو
ترجمهٔ مهشید نونهالی
👍7❤4
در دست انتشار
«سوءتفاهم»
نمایشنامه
آلبر کامو
ترجمهٔ شهلا حائری
در مسافرخانهای دورافتاده، در سرزمینی بیافق، مادر و دختری زندگی میکنند که رؤیای رفتن در سر دارند. پسر خانواده پس از بیست سال دوری به سرزمینش بازمیگردد که مادر و خواهرش را بازیابد و خوشبختشان کند. او را به جا نمیآورند. آلبر کامو از این «سوءتفاهم» تراژدی مدرن و تکاندهندهای میآفریند.
"اگه شما از زندگیتون خستهاید، من در حد مرگ از این افق بسته خستهم، و حس میکنم که دیگه نمیتونم یه ماه هم اینجا دووم بیارم. هر دومون از این مسافرخونه حالمون به هم میخوره، و شما تو این سنوسال فقط میخواین چشمهاتون رو ببندین و فراموش کنین. اما من که هنوز ذرهای از آرزوهای بیست سالگی تو دلم مونده، میخوام کاری کنم که برای همیشه از دستشون خلاص شم… (از متن نمایشنامه)"
در دست انتشار
«سوءتفاهم»
نمایشنامه
آلبر کامو
ترجمهٔ شهلا حائری
در مسافرخانهای دورافتاده، در سرزمینی بیافق، مادر و دختری زندگی میکنند که رؤیای رفتن در سر دارند. پسر خانواده پس از بیست سال دوری به سرزمینش بازمیگردد که مادر و خواهرش را بازیابد و خوشبختشان کند. او را به جا نمیآورند. آلبر کامو از این «سوءتفاهم» تراژدی مدرن و تکاندهندهای میآفریند.
"اگه شما از زندگیتون خستهاید، من در حد مرگ از این افق بسته خستهم، و حس میکنم که دیگه نمیتونم یه ماه هم اینجا دووم بیارم. هر دومون از این مسافرخونه حالمون به هم میخوره، و شما تو این سنوسال فقط میخواین چشمهاتون رو ببندین و فراموش کنین. اما من که هنوز ذرهای از آرزوهای بیست سالگی تو دلم مونده، میخوام کاری کنم که برای همیشه از دستشون خلاص شم… (از متن نمایشنامه)"
❤6👍6
در این وضعیت [نابهسامان] فعلی جهان، آمادگی ذهنی برای زندگی بدون خوشی است که زمینهساز امیدواری در جهت نیل به خوشیهای دسترس است. زیرا هیچچیز بهجز این آگاهی [که زندگی خالی از شادی هم ممکن است] نمیتواند فرد را نیرویی دهد که بر اتفاقاتِ [شادیکُشِ] زندگی غلبه کند، چون این احساس را در او میانگیزد که سرنوشت و بخت را بگذار هرچه از بدی در چنته دارد بیرون بریزد، ولی عاقبت نمیتواند مرا مهار و منکوب کند [من بهرغم نامساعدت زندگی، با حداقل شادی شادمانم]؛ چنین احساسی فرد را از نگرانی افراطی نسبت به شرور زندگی رها میکند، و او را، همچون بسیاری از رواقیان در بدترین عهد امپراتوری روم، توانمند میکند تا بتواند با آن [اندک] منابع خرسندی و رضایتخاطر که در دسترسش هست، با آرامش و بدون توجه به نامطمئن بودن پایایی آنها یا به چارهناپذیری پایان یافتن آنها، انس گیرد [و از آنها لذت برد].
از کتابِ «فایدهگرایی»
جان استیوارت میل
ترجمه و تعلیق: مرتضی مردیها
در این وضعیت [نابهسامان] فعلی جهان، آمادگی ذهنی برای زندگی بدون خوشی است که زمینهساز امیدواری در جهت نیل به خوشیهای دسترس است. زیرا هیچچیز بهجز این آگاهی [که زندگی خالی از شادی هم ممکن است] نمیتواند فرد را نیرویی دهد که بر اتفاقاتِ [شادیکُشِ] زندگی غلبه کند، چون این احساس را در او میانگیزد که سرنوشت و بخت را بگذار هرچه از بدی در چنته دارد بیرون بریزد، ولی عاقبت نمیتواند مرا مهار و منکوب کند [من بهرغم نامساعدت زندگی، با حداقل شادی شادمانم]؛ چنین احساسی فرد را از نگرانی افراطی نسبت به شرور زندگی رها میکند، و او را، همچون بسیاری از رواقیان در بدترین عهد امپراتوری روم، توانمند میکند تا بتواند با آن [اندک] منابع خرسندی و رضایتخاطر که در دسترسش هست، با آرامش و بدون توجه به نامطمئن بودن پایایی آنها یا به چارهناپذیری پایان یافتن آنها، انس گیرد [و از آنها لذت برد].
از کتابِ «فایدهگرایی»
جان استیوارت میل
ترجمه و تعلیق: مرتضی مردیها
👍4❤1
تکامل از دو جهت با خلقتباوری در تقابل است. اولاً، طبق نظریهٔ تکامل، گونهها در طول زمان تغییر میکنند. اگر به اندازهٔ کافی به عقب برگردیم و یک گونه امروزی را با اجدادش مقایسه کنیم، میبینیم که اجدادْ متفاوت از صورتهای امروزین هستند. ثانیاً، طبق نظریهٔ تکامل، گونههای امروزی از اجداد کهن مشترکی تکامل یافتهاند. براهینی که داروین در تأیید تکامل ارائه میکند، معطوف به همین مورد دوم است. از این منظر، شیوه استدلالپردازی داروین با بسیاری از براهین مدرنی که برای تأیید تکامل ارائه میشوند متفاوت است. زیستشناسان مدرن معمولاً به مثالهایی از تغییرات تکاملیِ قابلمشاهده در کوتاهمدت اشاره میکنند؛ و البته از شباهتهایی که بین گونهها وجود دارد و داروین نیز برای رسیدن به نظریهٔ نیای مشترک به آنها اشاره کرده، سود میجویند.
شواهدِ مؤید تکامل تا دههٔ ۱۹۲۰ به دست نیامده بود و تازه از آن زمان به بعد است که دانشمندان توانستهاند چنین شواهدی را گردآوری نمایند. تکامل معمولاً آنقدر کُند صورت میگیرد که قادر به مشاهدهاش نیستیم.
از کتابِ چگونه داروین بخوانیم
مارک ریدلی
ترجمهی محمود رافع
تکامل از دو جهت با خلقتباوری در تقابل است. اولاً، طبق نظریهٔ تکامل، گونهها در طول زمان تغییر میکنند. اگر به اندازهٔ کافی به عقب برگردیم و یک گونه امروزی را با اجدادش مقایسه کنیم، میبینیم که اجدادْ متفاوت از صورتهای امروزین هستند. ثانیاً، طبق نظریهٔ تکامل، گونههای امروزی از اجداد کهن مشترکی تکامل یافتهاند. براهینی که داروین در تأیید تکامل ارائه میکند، معطوف به همین مورد دوم است. از این منظر، شیوه استدلالپردازی داروین با بسیاری از براهین مدرنی که برای تأیید تکامل ارائه میشوند متفاوت است. زیستشناسان مدرن معمولاً به مثالهایی از تغییرات تکاملیِ قابلمشاهده در کوتاهمدت اشاره میکنند؛ و البته از شباهتهایی که بین گونهها وجود دارد و داروین نیز برای رسیدن به نظریهٔ نیای مشترک به آنها اشاره کرده، سود میجویند.
شواهدِ مؤید تکامل تا دههٔ ۱۹۲۰ به دست نیامده بود و تازه از آن زمان به بعد است که دانشمندان توانستهاند چنین شواهدی را گردآوری نمایند. تکامل معمولاً آنقدر کُند صورت میگیرد که قادر به مشاهدهاش نیستیم.
از کتابِ چگونه داروین بخوانیم
مارک ریدلی
ترجمهی محمود رافع
👍12❤2
کتاب اقتصاد سیاسی نظامیگری امریکا در جستوجوی علت تشدید تازشهای نظامی امریکا در سالهای اخیر نیروی تعیینکنندهای را معرفی میکند که سوقدهندهٔ مبارزه برای پیشبرد جنگ و نظامیگری است: یعنی بهرهبرداران پرنفوذ از توسعهٔ نظامی و منافع جنگ، یا همان مجتمع نظامی صنعتی. نویسنده ضمن استنتاج از نظریهها و گزارشهای تجربی ممتاز دربارهٔ امپریالیسم و نظامیگری، تمایز روشنی بین امپریالیسم کلاسیک و امپریالیسم ارتشسالارانه قائل میشود.
او روشن میسازد که چگونه امپریالیسم انگلی ارتشسالارانه بهتدریج پویایی را بهوجود میآورد که از بطن آن یک دستگاه عریض و طویل نظامی با تمایل به جاودانگی بیرون میآید و به یک امپراتوری نظامی دیوانسالاری تحول مییابد.
نویسندهٔ کتاب دکتر اسماعیل حسینزاده، استاد پیشین اقتصاد در دانشگاه دریک در ایالت آیوا در ایالات متحده است.
«اقتصاد سیاسی نظامیگری امریکا»
اسماعیل حسینزاده
ترجمهٔ پرویز امیدوار
کتاب اقتصاد سیاسی نظامیگری امریکا در جستوجوی علت تشدید تازشهای نظامی امریکا در سالهای اخیر نیروی تعیینکنندهای را معرفی میکند که سوقدهندهٔ مبارزه برای پیشبرد جنگ و نظامیگری است: یعنی بهرهبرداران پرنفوذ از توسعهٔ نظامی و منافع جنگ، یا همان مجتمع نظامی صنعتی. نویسنده ضمن استنتاج از نظریهها و گزارشهای تجربی ممتاز دربارهٔ امپریالیسم و نظامیگری، تمایز روشنی بین امپریالیسم کلاسیک و امپریالیسم ارتشسالارانه قائل میشود.
او روشن میسازد که چگونه امپریالیسم انگلی ارتشسالارانه بهتدریج پویایی را بهوجود میآورد که از بطن آن یک دستگاه عریض و طویل نظامی با تمایل به جاودانگی بیرون میآید و به یک امپراتوری نظامی دیوانسالاری تحول مییابد.
نویسندهٔ کتاب دکتر اسماعیل حسینزاده، استاد پیشین اقتصاد در دانشگاه دریک در ایالت آیوا در ایالات متحده است.
«اقتصاد سیاسی نظامیگری امریکا»
اسماعیل حسینزاده
ترجمهٔ پرویز امیدوار
❤5
بهكاربردن عقل واقعيت ديگرى را آشكار ساخت. از آنجا كه گواهى بود بر همگرايى بنيادين روح و جهان، به همانندى همهٔ انسانها با يكديگر نيز گواهى مىداد. يک انسان، هر كه بود، از هرجا كه بود، به هر دورانى كه تعلق داشت، هر سن، سرنوشت، مذهب و مليتى كه داشت كافى بود بينديشد تا معلوم شود كه همانند و قابل جايگزينى با هر انسان ديگر است. بنابراين روال كار چنان بود كه گويى هركس از راه تأمل در خود به كليتى پى مىبُرد كه روحِ او را مىساخت، يا چنانكه گويى روح، مهر تأييدى بر كليت هر انسان بود. هر انسان تنها به اين سبب كه مىانديشد بهتنهايى كل بشريت است. بدين سبب روح اروپايى بايد گردهمآوردن كل بشريتِ پراكنده در تيرههاى گوناگون آن را بهعنوان ديرينهترين رسالت خويش بپذيرد، بهنحوىكه گويى فرد جز جلوهاى از كل بشريت نيست.
از کتابِ «انسان پارهپاره»
نیکلا گریمالدی
ترجمهٔ عباس باقری
بهكاربردن عقل واقعيت ديگرى را آشكار ساخت. از آنجا كه گواهى بود بر همگرايى بنيادين روح و جهان، به همانندى همهٔ انسانها با يكديگر نيز گواهى مىداد. يک انسان، هر كه بود، از هرجا كه بود، به هر دورانى كه تعلق داشت، هر سن، سرنوشت، مذهب و مليتى كه داشت كافى بود بينديشد تا معلوم شود كه همانند و قابل جايگزينى با هر انسان ديگر است. بنابراين روال كار چنان بود كه گويى هركس از راه تأمل در خود به كليتى پى مىبُرد كه روحِ او را مىساخت، يا چنانكه گويى روح، مهر تأييدى بر كليت هر انسان بود. هر انسان تنها به اين سبب كه مىانديشد بهتنهايى كل بشريت است. بدين سبب روح اروپايى بايد گردهمآوردن كل بشريتِ پراكنده در تيرههاى گوناگون آن را بهعنوان ديرينهترين رسالت خويش بپذيرد، بهنحوىكه گويى فرد جز جلوهاى از كل بشريت نيست.
از کتابِ «انسان پارهپاره»
نیکلا گریمالدی
ترجمهٔ عباس باقری
❤9👍1👎1