اگر من میتوانم دست راستم را با دست چپم لمس کنم در همان حال که دست راستم دارد عینی را لمس میکند، دست راستی که عین است دست راستی نیست که دارد لمس میکند: اولی همتافتهای از استخوانها، عضلات، و گوشت است که در نقطهای از فضا متراکم شدهاند؛ دومی مثل موشکی فضا را درمینوردد تا عین خارجی را در جایش آشکار کند. بنابراین، بدن من تا جایی که جهان را میبیند یا لمس میکند، نه قابل دیدن است نه قابل لمس. آنچه نمیگذارد که بدن من هرگز عین باشد یا هرگز «کاملاً تقویمشده» باشد این است که بدن من آن چیزی است که اعیان به واسطۀ آن وجود دارند. بدن من تا جایی که آن چیزی است که میبیند و لمس میکند نه دیدارپذیر است نه لمسپذیر. پس بدنْ عینی در میان اعیان بیرونی نیست که صرفاً این خصوصیتِ همواره بودن را از خود ظاهر سازد. اگر دوام دارد، این دوام از نوعی است مطلق که به صورت بنیادِ دوامِ نسبیِ اعیانِ در معرض افول، اعیان حقیقی، عمل میکند. حضور و غیاب اعیان بیرونی تنها نوساناتی در درون میدان سرآغازینی از حضور، در درون پهنهای ادراکیاند که بدن من بر آنها قدرت دارد.
از کتابِ «پدیدارشناسی ادراک»
موریس مرلوپونتی
ترجمهٔ مسعود علیا
اگر من میتوانم دست راستم را با دست چپم لمس کنم در همان حال که دست راستم دارد عینی را لمس میکند، دست راستی که عین است دست راستی نیست که دارد لمس میکند: اولی همتافتهای از استخوانها، عضلات، و گوشت است که در نقطهای از فضا متراکم شدهاند؛ دومی مثل موشکی فضا را درمینوردد تا عین خارجی را در جایش آشکار کند. بنابراین، بدن من تا جایی که جهان را میبیند یا لمس میکند، نه قابل دیدن است نه قابل لمس. آنچه نمیگذارد که بدن من هرگز عین باشد یا هرگز «کاملاً تقویمشده» باشد این است که بدن من آن چیزی است که اعیان به واسطۀ آن وجود دارند. بدن من تا جایی که آن چیزی است که میبیند و لمس میکند نه دیدارپذیر است نه لمسپذیر. پس بدنْ عینی در میان اعیان بیرونی نیست که صرفاً این خصوصیتِ همواره بودن را از خود ظاهر سازد. اگر دوام دارد، این دوام از نوعی است مطلق که به صورت بنیادِ دوامِ نسبیِ اعیانِ در معرض افول، اعیان حقیقی، عمل میکند. حضور و غیاب اعیان بیرونی تنها نوساناتی در درون میدان سرآغازینی از حضور، در درون پهنهای ادراکیاند که بدن من بر آنها قدرت دارد.
از کتابِ «پدیدارشناسی ادراک»
موریس مرلوپونتی
ترجمهٔ مسعود علیا
دكارت نخست شهادت حواس را ردّ مىكند: «دريافتهام كه حواس گهگاه فريبنده است و دورانديشى حكم مىكند كه بر كسانى كه حتى يک بار فريبمان دادهاند، يكسره اعتماد نكنيم». اما دامنهٔ اين شک محدود است: چهبسا، حواس دربارهٔ چيزهاى ريز يا دور، فريبكار باشند؛ اما پارهاى احكام حسبنياد، مانند «اين تكهكاغذ را در دست دارم» يا «كنار آتش نشستهام»، هست كه بهنظر مىرسد شک در آنها ديوانگى است. اما اينک، شک تازهاى مطرح مىشود: «چگونه مىشود كه گاهى شبها در خواب وقتى بدون لباس در بستر دراز كشيدهام، از [وقوع] همين حوادث آشنا - كه من اينجا با لباس منزل، كنار آتش نشستهام - مطمئن هستم»؛ اگر اين احتمال وجود دارد كه من الان دارم خواب مىبينم؛ پس مىتوان در احكام بهظاهر روشنى، مانند اينكه «الان كنار آتش نشستهام» نيز ترديد روا داشت. اما از قرار معلوم، خوابها مركّب از عناصرى هستند كه در اصل، در زندگى واقعى ريشه دارند، همانگونه كه تصاوير تخيّلى، برساخته از عناصر مبتنى بر واقعيّت است.
از کتابِ «دکارت»
جان کاتنیگم
ترجمهٔ سیدمصطفی شهرآیینی
دكارت نخست شهادت حواس را ردّ مىكند: «دريافتهام كه حواس گهگاه فريبنده است و دورانديشى حكم مىكند كه بر كسانى كه حتى يک بار فريبمان دادهاند، يكسره اعتماد نكنيم». اما دامنهٔ اين شک محدود است: چهبسا، حواس دربارهٔ چيزهاى ريز يا دور، فريبكار باشند؛ اما پارهاى احكام حسبنياد، مانند «اين تكهكاغذ را در دست دارم» يا «كنار آتش نشستهام»، هست كه بهنظر مىرسد شک در آنها ديوانگى است. اما اينک، شک تازهاى مطرح مىشود: «چگونه مىشود كه گاهى شبها در خواب وقتى بدون لباس در بستر دراز كشيدهام، از [وقوع] همين حوادث آشنا - كه من اينجا با لباس منزل، كنار آتش نشستهام - مطمئن هستم»؛ اگر اين احتمال وجود دارد كه من الان دارم خواب مىبينم؛ پس مىتوان در احكام بهظاهر روشنى، مانند اينكه «الان كنار آتش نشستهام» نيز ترديد روا داشت. اما از قرار معلوم، خوابها مركّب از عناصرى هستند كه در اصل، در زندگى واقعى ريشه دارند، همانگونه كه تصاوير تخيّلى، برساخته از عناصر مبتنى بر واقعيّت است.
از کتابِ «دکارت»
جان کاتنیگم
ترجمهٔ سیدمصطفی شهرآیینی
منتشر شد
«شبحی در حال تسخیر ادبیات»
خوانندگان رمان متحد نشوید
محمد راغب
رمانى كه قهرمانش مسئلهدار است در ميانه ايدئولوژى و اتوپيا معلق مىماند و، در واقع، تركيبى است از عامليت فردى نويسنده و ساختار اجتماعى جهان. اين ساختار اجتماعى جلوهاى متنى دارد اما در تركيب با فرديت مجال بروز مىيابد. حركت و ديدگاه راوى و شخصيت در پىرنگ، همراه با چشمانداز انواع نويسندگان و خوانندگان در گسترهٔ ايدئولوژى (همراستا با وضع موجود) و اتوپيا (ناهمراستا با وضع موجود)، قالب رمانى را برمىسازد.
خوانش دو رمان چشمهايش و دختر رعيت، كه هر دو در يك سال و به دست نويسندگانى با ديدگاههاى سياسى نسبتاً مشابه نوشته شدهاند، آزمونى براى نظرورزى دربارۀ شكل رمان است و بدين منظور درونمايههاى اجتماعى، سياسى، فرهنگى و اقتصادى آنها در قالبهاى متكثرى از روايتشناسى، جامعهشناسى و شكل خاصى از نظریهٔ دريافت مطالعه مىشود.
▫️ بخشی از کتاب
منتشر شد
«شبحی در حال تسخیر ادبیات»
خوانندگان رمان متحد نشوید
محمد راغب
رمانى كه قهرمانش مسئلهدار است در ميانه ايدئولوژى و اتوپيا معلق مىماند و، در واقع، تركيبى است از عامليت فردى نويسنده و ساختار اجتماعى جهان. اين ساختار اجتماعى جلوهاى متنى دارد اما در تركيب با فرديت مجال بروز مىيابد. حركت و ديدگاه راوى و شخصيت در پىرنگ، همراه با چشمانداز انواع نويسندگان و خوانندگان در گسترهٔ ايدئولوژى (همراستا با وضع موجود) و اتوپيا (ناهمراستا با وضع موجود)، قالب رمانى را برمىسازد.
خوانش دو رمان چشمهايش و دختر رعيت، كه هر دو در يك سال و به دست نويسندگانى با ديدگاههاى سياسى نسبتاً مشابه نوشته شدهاند، آزمونى براى نظرورزى دربارۀ شكل رمان است و بدين منظور درونمايههاى اجتماعى، سياسى، فرهنگى و اقتصادى آنها در قالبهاى متكثرى از روايتشناسى، جامعهشناسى و شكل خاصى از نظریهٔ دريافت مطالعه مىشود.
▫️ بخشی از کتاب
چاپ پنجم منتشر شد
صدر اسلام و زایش سرمایهداری
بندیکت کهلر
ترجمهٔ جعفر خیرخواهان و محمد ماشینچیان
نویسندهی کتاب، بندیکت کُهلر، در آخرین اثر خود ثابت میکند عناصر اصلی سرمایهداری مدرن که ابتدا در ونیز ظاهر شد درواقع از نهادها و رویّههای کسبوکار اسلامی اقتباس شدهاند. ازجمله نوآوریهای مهم مسلمانان: ایجاد نهادهای شرکت و وقف، ابداع فنون مدیریت تجاری، ریاضیات بازرگانی و اصلاحات پولی است. به ادعای نویسنده، اسلام تنها دینی است که بنیانگذارش کارآفرین بود و احترام به قراردادها در این دین یک واجب دینی و وظیفهی مدنی شمرده میشد. مکه نهفقط مکانی مقدس، بلکه مرکزی بسیار مهم برای تجارت بود و تجربهی پیامبر در تجارت، نقشی مهم در ادارهی موفق شهر مدینه و مذاکره و جنگ با دشمنان داشت. نویسنده با اتکا به منابع گسترده و با بیانی جذاب، خواننده را از مکه به مدینه، دمشق، بیتالمقدس، بغداد، قاهره و سایر شهرهای اسلامی میبَرد و با شیوههای مدیریتی حاکمان آن بلاد آشنا میکند و سیر تحول نهادهای اسلامی و علل پیشرفت و سپس افول تمدن اسلامی را با توجه به انگیزههای اقتصادی تحلیل میکند.
چاپ پنجم منتشر شد
صدر اسلام و زایش سرمایهداری
بندیکت کهلر
ترجمهٔ جعفر خیرخواهان و محمد ماشینچیان
نویسندهی کتاب، بندیکت کُهلر، در آخرین اثر خود ثابت میکند عناصر اصلی سرمایهداری مدرن که ابتدا در ونیز ظاهر شد درواقع از نهادها و رویّههای کسبوکار اسلامی اقتباس شدهاند. ازجمله نوآوریهای مهم مسلمانان: ایجاد نهادهای شرکت و وقف، ابداع فنون مدیریت تجاری، ریاضیات بازرگانی و اصلاحات پولی است. به ادعای نویسنده، اسلام تنها دینی است که بنیانگذارش کارآفرین بود و احترام به قراردادها در این دین یک واجب دینی و وظیفهی مدنی شمرده میشد. مکه نهفقط مکانی مقدس، بلکه مرکزی بسیار مهم برای تجارت بود و تجربهی پیامبر در تجارت، نقشی مهم در ادارهی موفق شهر مدینه و مذاکره و جنگ با دشمنان داشت. نویسنده با اتکا به منابع گسترده و با بیانی جذاب، خواننده را از مکه به مدینه، دمشق، بیتالمقدس، بغداد، قاهره و سایر شهرهای اسلامی میبَرد و با شیوههای مدیریتی حاکمان آن بلاد آشنا میکند و سیر تحول نهادهای اسلامی و علل پیشرفت و سپس افول تمدن اسلامی را با توجه به انگیزههای اقتصادی تحلیل میکند.
❤1
منتشر شد
«آزادی و سرکوب»
سیمون وی
ترجمهٔ بهزاد حسینزاده
آزادى مىتواند معنايى غير از امكان تحصيل بدونِ سعىِ لذايذ داشته باشد. فهمى بسيار متفاوت، و شجاعانه، از آزادى وجود دارد كه خرد عام بر آن صحه مىگذارد. آزادى راستين را نمىتوان رابطهاى ميان ميل و ارضاى ميل دانست، آزادى رابطهاى ميان انديشه و عمل است؛ انسانِ مطلقاً آزاد كسى است كه هر عمل او از قضاوتى ابتدايى دربارهٔ هدفى كه براى خود برگزيده و نيز دربارهٔ زنجيرهٔ وسايل مناسب براى رسيدن به آن هدف نشئت مىگيرد. مهم نيست كه اين اَعمال آسان باشند يا دردناك يا حتى با موفقيت همراه باشند؛ گرچه درد و شكست موجب ناخشنودى انسان مىشوند، مادام كه انسان خود ترتيبدهندهٔ اَعمال خويش باشد، درد يا شكست نمىتوانند موجب تحقير او شوند. و ترتيب دادنِ اَعمال خويش بههيچوجه به معناى عمل دلبخواه نيست؛ اَعمال دلبخواه ابداً ناشى از قضاوت نيستند و اين اعمال را نمىتوان در معناى صحيح كلمه آزاد ناميد. هر قضاوت به مجموعهاى از شرايط عينى و نتيجتاً به شبكهاى از ضرورتهاى گوناگون وابسته است...
منتشر شد
«آزادی و سرکوب»
سیمون وی
ترجمهٔ بهزاد حسینزاده
آزادى مىتواند معنايى غير از امكان تحصيل بدونِ سعىِ لذايذ داشته باشد. فهمى بسيار متفاوت، و شجاعانه، از آزادى وجود دارد كه خرد عام بر آن صحه مىگذارد. آزادى راستين را نمىتوان رابطهاى ميان ميل و ارضاى ميل دانست، آزادى رابطهاى ميان انديشه و عمل است؛ انسانِ مطلقاً آزاد كسى است كه هر عمل او از قضاوتى ابتدايى دربارهٔ هدفى كه براى خود برگزيده و نيز دربارهٔ زنجيرهٔ وسايل مناسب براى رسيدن به آن هدف نشئت مىگيرد. مهم نيست كه اين اَعمال آسان باشند يا دردناك يا حتى با موفقيت همراه باشند؛ گرچه درد و شكست موجب ناخشنودى انسان مىشوند، مادام كه انسان خود ترتيبدهندهٔ اَعمال خويش باشد، درد يا شكست نمىتوانند موجب تحقير او شوند. و ترتيب دادنِ اَعمال خويش بههيچوجه به معناى عمل دلبخواه نيست؛ اَعمال دلبخواه ابداً ناشى از قضاوت نيستند و اين اعمال را نمىتوان در معناى صحيح كلمه آزاد ناميد. هر قضاوت به مجموعهاى از شرايط عينى و نتيجتاً به شبكهاى از ضرورتهاى گوناگون وابسته است...
آیا رهایی میتواند بنیادی باشد: آیا آزادیِ بنیادی وجود دارد. رهایی در صورتي بنیادی است که به پشتِ سوبژکتیویتهاي بازگردد که تبارشناسیِ یونانی ــ تبارشناسیِ مغربزمین ــ آزادی را در پرتوِ آن تعریف میکند. بنابراین، رهاییِ بنیادیْ رهاییِ رهایی است. زیرا رهاییِ بنیادیْ رهایی از رهاییاي است که سوبژکتیویته پدیدش میآورد ــ رهایی از رهاییِ یونانی یا غربی. رهاییِ بنیادیْ رهاییِ آزادی از سوبژکتیوشدن است. آزادی، اِلِئوثریا ــ برنامۀ رهاییِ بنیادی همین است ــ باید به معنیِ چیزي باشد بهکل غیر از آنچه تا به اینجا دیدیم. شخصیتي در اِلِئوثریای بکت، ویکتور، این مطلب را اینگونه بیان میکند: «اول، زندانیِ دیگران بودم. بعد، خودم را از آنها جدا کردم. سپس زندانیِ خودم بودم. این از آن هم بدتر بود. بعد، خودم را از خودم جدا کردم.» راندنِ رهایی به ورای آزادیِ یونانی ــ ـِ عملی، سوبژکتیو، غربی ــ به معنیِ رهایی بخشیدنِ خویش از سوژه بودن است.
از کتابِ نظریهٔ رهایی
کریستوف منکه
ترجمهٔ سیدمسعود حسینی
آیا رهایی میتواند بنیادی باشد: آیا آزادیِ بنیادی وجود دارد. رهایی در صورتي بنیادی است که به پشتِ سوبژکتیویتهاي بازگردد که تبارشناسیِ یونانی ــ تبارشناسیِ مغربزمین ــ آزادی را در پرتوِ آن تعریف میکند. بنابراین، رهاییِ بنیادیْ رهاییِ رهایی است. زیرا رهاییِ بنیادیْ رهایی از رهاییاي است که سوبژکتیویته پدیدش میآورد ــ رهایی از رهاییِ یونانی یا غربی. رهاییِ بنیادیْ رهاییِ آزادی از سوبژکتیوشدن است. آزادی، اِلِئوثریا ــ برنامۀ رهاییِ بنیادی همین است ــ باید به معنیِ چیزي باشد بهکل غیر از آنچه تا به اینجا دیدیم. شخصیتي در اِلِئوثریای بکت، ویکتور، این مطلب را اینگونه بیان میکند: «اول، زندانیِ دیگران بودم. بعد، خودم را از آنها جدا کردم. سپس زندانیِ خودم بودم. این از آن هم بدتر بود. بعد، خودم را از خودم جدا کردم.» راندنِ رهایی به ورای آزادیِ یونانی ــ ـِ عملی، سوبژکتیو، غربی ــ به معنیِ رهایی بخشیدنِ خویش از سوژه بودن است.
از کتابِ نظریهٔ رهایی
کریستوف منکه
ترجمهٔ سیدمسعود حسینی
شخص مطیع، که حرکات، رنجها و لذاتش موکول به فرمان شخصی دیگر است، فرودستی را در سرشت خود میبیند، نه امری اتفاقی. در کفۀ دیگر ترازو نیز احساسی مشابه دربارۀ فرادستی وجود دارد و این دو توهمِ همزاد یکدیگر را تقویت میکنند. وقتی واقعیتی بیرونی وجود نداشته باشد که مبنای آگاهی انسان قرار گیرد حتی راسخترین و شجاعترین افراد نیز نمیتوانند به ارزشی که در درونشان وجود دارد آگاه شوند. حتی مسیح نیز هنگامی که همه رهایش کردند، به او خندیدند، تحقیرش کردند و زندگیاش را به هیچ گرفتند، برای چند لحظه رسالت خود را فراموش کرد. فریاد او بر صلیب چه معنای دیگری ممکن است داشته باشد: «الهی! الهی! چرا رهایم کردهای؟» کسانی که تن به اطاعت میدهند گمان دارند از ازل تقدیر مرموزشان این بوده است که تن به اطاعت دهند و با هر نشانهای از تمسخر ــ حتی کوچکترین نشانه ــ که فرادستان یا همتایانشان در حق ایشان روا میدارند، با هر فرمانی که به ایشان داده میشود و بهخصوص با هر اطاعتی که خود نسبت به دیگران نشان میدهند در این احساسشان راسختر میگردند.
از کتابِ «آزادی و سرکوب»
سیمون وی
ترجمهٔ بهزاد حسینزاده
شخص مطیع، که حرکات، رنجها و لذاتش موکول به فرمان شخصی دیگر است، فرودستی را در سرشت خود میبیند، نه امری اتفاقی. در کفۀ دیگر ترازو نیز احساسی مشابه دربارۀ فرادستی وجود دارد و این دو توهمِ همزاد یکدیگر را تقویت میکنند. وقتی واقعیتی بیرونی وجود نداشته باشد که مبنای آگاهی انسان قرار گیرد حتی راسخترین و شجاعترین افراد نیز نمیتوانند به ارزشی که در درونشان وجود دارد آگاه شوند. حتی مسیح نیز هنگامی که همه رهایش کردند، به او خندیدند، تحقیرش کردند و زندگیاش را به هیچ گرفتند، برای چند لحظه رسالت خود را فراموش کرد. فریاد او بر صلیب چه معنای دیگری ممکن است داشته باشد: «الهی! الهی! چرا رهایم کردهای؟» کسانی که تن به اطاعت میدهند گمان دارند از ازل تقدیر مرموزشان این بوده است که تن به اطاعت دهند و با هر نشانهای از تمسخر ــ حتی کوچکترین نشانه ــ که فرادستان یا همتایانشان در حق ایشان روا میدارند، با هر فرمانی که به ایشان داده میشود و بهخصوص با هر اطاعتی که خود نسبت به دیگران نشان میدهند در این احساسشان راسختر میگردند.
از کتابِ «آزادی و سرکوب»
سیمون وی
ترجمهٔ بهزاد حسینزاده
«واقعاً شما مقصر نبودید؟»
«نه... نبودم، اما الان دیگر چه فرقی میکند؟»
«مسلماً دیگر اهمیتی ندارد، اما اگر اینطور است پس از چه چیزی ناراحت شدهاید؟»
«از اینکه این بحثها دوباره مطرح شدهاند. از این بیعقلی که آرامشمان را به هم ریخته. آن اوایل نمیخواستم خودم را گناهکار جلوه بدهم، اما اوضاع طوری پیش رفت که مجبور شدم. همهچیز علیه من بود. من همیشه سرزنده و بانشاط بودم و ویکتور ساکت و بیسروزبان، من پرحرف و سربههوا بودم و او متین و سربهزیر، من لوس و نازپرورده بودم، اما ویکتور از هیچچیزی شکایت نمیکرد. بنابراین محتملترین حالت این بود که همه من را مقصر بدانند... همه فکر میکردند من به دنبال آزادی هستم و هیچ دلیل شرافتمندانهای برای طلاق ندارم و چون ویکتور خیلی روی من حساس بوده و نخواسته من را به دردسر بیندازد قبول کرده طلاقم بدهد. (چون آن روزها رفتن به دادگاه طلاق نوعی «رسوایی» به حساب میآمد.) در یک کلام من را یک آرمانگرای خیالپرست میدانستند... که خب، در اصل ویکتور بود که من را ترک کرد.»
از رمانِ «گرمای روز»
الیزابت بوئن؛ ترجمهٔ آناهیتا مجاوری
«واقعاً شما مقصر نبودید؟»
«نه... نبودم، اما الان دیگر چه فرقی میکند؟»
«مسلماً دیگر اهمیتی ندارد، اما اگر اینطور است پس از چه چیزی ناراحت شدهاید؟»
«از اینکه این بحثها دوباره مطرح شدهاند. از این بیعقلی که آرامشمان را به هم ریخته. آن اوایل نمیخواستم خودم را گناهکار جلوه بدهم، اما اوضاع طوری پیش رفت که مجبور شدم. همهچیز علیه من بود. من همیشه سرزنده و بانشاط بودم و ویکتور ساکت و بیسروزبان، من پرحرف و سربههوا بودم و او متین و سربهزیر، من لوس و نازپرورده بودم، اما ویکتور از هیچچیزی شکایت نمیکرد. بنابراین محتملترین حالت این بود که همه من را مقصر بدانند... همه فکر میکردند من به دنبال آزادی هستم و هیچ دلیل شرافتمندانهای برای طلاق ندارم و چون ویکتور خیلی روی من حساس بوده و نخواسته من را به دردسر بیندازد قبول کرده طلاقم بدهد. (چون آن روزها رفتن به دادگاه طلاق نوعی «رسوایی» به حساب میآمد.) در یک کلام من را یک آرمانگرای خیالپرست میدانستند... که خب، در اصل ویکتور بود که من را ترک کرد.»
از رمانِ «گرمای روز»
الیزابت بوئن؛ ترجمهٔ آناهیتا مجاوری
در دست انتشار
«خندههای خطرناک»
استیون میلهاوزر
ترجمهٔ مهنام نجفی
خندههای خطرناک شامل سیزده داستان است که در چهار بخش مجزا سامان یافته. آنچه در سبک و سیاق این داستانها بارز است، خیالِ متصل به واقعیت و همچنین کمدی آمیخته به تراژدی، ترس، و فلسفهورزی است. در داستانهای میلهاوزر چیزها از خود بودن تن میزنند، به چیزی دیگر، چیزی بینام، تبدیل میشوند و ناگهان غریب به نظر میرسند. و این شروع ماجراست، ماجرای هیجانانگیز و پرخطر کشف معمای چیزها، جستوجو در قلمروهای ناشناخته، احساسات نیازموده، امکانات تازه، و مفاهیم نو. با شروع ماجرا باید از راه بُرید و به بیراهه زد. در بیراهههای این ماجراجویی البته موقعیتهای مضحک و ابلهانه هم کم نیست. سرک کشیدن به پشت و پسلها و شیرجه زدن در اعماق خیلی با طمأنینه و وقار سازگار نیست و در گذر از بزنگاهها از سبکسری و دیوانگی گریزی نیست.
در دست انتشار
«خندههای خطرناک»
استیون میلهاوزر
ترجمهٔ مهنام نجفی
خندههای خطرناک شامل سیزده داستان است که در چهار بخش مجزا سامان یافته. آنچه در سبک و سیاق این داستانها بارز است، خیالِ متصل به واقعیت و همچنین کمدی آمیخته به تراژدی، ترس، و فلسفهورزی است. در داستانهای میلهاوزر چیزها از خود بودن تن میزنند، به چیزی دیگر، چیزی بینام، تبدیل میشوند و ناگهان غریب به نظر میرسند. و این شروع ماجراست، ماجرای هیجانانگیز و پرخطر کشف معمای چیزها، جستوجو در قلمروهای ناشناخته، احساسات نیازموده، امکانات تازه، و مفاهیم نو. با شروع ماجرا باید از راه بُرید و به بیراهه زد. در بیراهههای این ماجراجویی البته موقعیتهای مضحک و ابلهانه هم کم نیست. سرک کشیدن به پشت و پسلها و شیرجه زدن در اعماق خیلی با طمأنینه و وقار سازگار نیست و در گذر از بزنگاهها از سبکسری و دیوانگی گریزی نیست.
❤1
از دیدگاه جامعهشناسی، برتری نهاد دولت نسبت به دیگر نهادهای اجتماعی با شأن سیاسی دولت ارتباط دارد. دولت به این دلیل نهادِ نهادهاست که با شکل خاصی از قدرت سیاسی سروکار دارد. قدرت سیاسی برتری ماهوی نسبت به دیگر انواع قدرتهای اجتماعی دارد؛ به همین دلیل، نهادهای دارای این نوع قدرت در جایگاه برتری نسبت به نهادهای استوار بر قدرتهای غیرسیاسی قرار میگیرند. به بیان دیگر، از آنجا که منبع قدرت سیاسی زور فیزیکی
است و زور فیزیکی امتیازاتی نسبت به منابع قدرت اقتصادی و قدرت ایدئولوژیک (یا ثروت و توانایی بیان ایدهها) دارد، دولت بهمنزلهٔ نهاد سیاسی خاص، در جایگاه
نهادِ نهادها مینشیند.
از کتابِ «چیستی، تحول و چشمانداز دولت»
احمد گلمحمدی
از دیدگاه جامعهشناسی، برتری نهاد دولت نسبت به دیگر نهادهای اجتماعی با شأن سیاسی دولت ارتباط دارد. دولت به این دلیل نهادِ نهادهاست که با شکل خاصی از قدرت سیاسی سروکار دارد. قدرت سیاسی برتری ماهوی نسبت به دیگر انواع قدرتهای اجتماعی دارد؛ به همین دلیل، نهادهای دارای این نوع قدرت در جایگاه برتری نسبت به نهادهای استوار بر قدرتهای غیرسیاسی قرار میگیرند. به بیان دیگر، از آنجا که منبع قدرت سیاسی زور فیزیکی
است و زور فیزیکی امتیازاتی نسبت به منابع قدرت اقتصادی و قدرت ایدئولوژیک (یا ثروت و توانایی بیان ایدهها) دارد، دولت بهمنزلهٔ نهاد سیاسی خاص، در جایگاه
نهادِ نهادها مینشیند.
از کتابِ «چیستی، تحول و چشمانداز دولت»
احمد گلمحمدی
❤1
در دست انتشار
«یک جور اشتباه»
ادبیات مصر: مجموعه داستان
یوسف ادریس
ترجمهٔ سیدمحمدحسین میرفخرائی
حرفم عجیب است؟ همهٔ خارجیها میآیند که این چیزهای قدیمی را ببینند؟ خیال میکنی مصر باستان ترغیبم کرده بیایم مصر؟ نخیر. میدانی چیست؟ من آمدهام مصر امروزی را ببینم، مصری که در خیابان است، نه آن که پشت ویترین گذاشتهاند. (از صفحهٔ ۵۳ کتاب)
کتاب حاضر مجموعهای است از ده داستان به قلم یوسف ادریس (۱۹۹۱-۱۹۲۷)، پزشک و نویسندهٔ نامور مصری. ادریس بیگمان داستانسرای کوچه و بازار است. او که برآمده از خانوادهای معمولی است، ترجیح میدهد به جای سروکار داشتن با عالیجاهان و زورمندان، با مردمان عادی سروکله بزند. البته این بههیچوجه به معنای عامیانهگرایی یا تنزهجویی و گریز از سیاست نیست، ابداً. او ید طولایی در سیاسیاندیشی و سیاستورزی دارد و هیچ ابا ندارد از این که قصهای سراسر سیاسی بنویسد، اما در چنین داستانی نیز میکوشد از دورافتادگان خبر بدهد و آنان را از حاشیه به متن بیاورد، نه اینکه به مرکزنشینان اجازه بدهد روایت را مالِ خود کنند.
در دست انتشار
«یک جور اشتباه»
ادبیات مصر: مجموعه داستان
یوسف ادریس
ترجمهٔ سیدمحمدحسین میرفخرائی
حرفم عجیب است؟ همهٔ خارجیها میآیند که این چیزهای قدیمی را ببینند؟ خیال میکنی مصر باستان ترغیبم کرده بیایم مصر؟ نخیر. میدانی چیست؟ من آمدهام مصر امروزی را ببینم، مصری که در خیابان است، نه آن که پشت ویترین گذاشتهاند. (از صفحهٔ ۵۳ کتاب)
کتاب حاضر مجموعهای است از ده داستان به قلم یوسف ادریس (۱۹۹۱-۱۹۲۷)، پزشک و نویسندهٔ نامور مصری. ادریس بیگمان داستانسرای کوچه و بازار است. او که برآمده از خانوادهای معمولی است، ترجیح میدهد به جای سروکار داشتن با عالیجاهان و زورمندان، با مردمان عادی سروکله بزند. البته این بههیچوجه به معنای عامیانهگرایی یا تنزهجویی و گریز از سیاست نیست، ابداً. او ید طولایی در سیاسیاندیشی و سیاستورزی دارد و هیچ ابا ندارد از این که قصهای سراسر سیاسی بنویسد، اما در چنین داستانی نیز میکوشد از دورافتادگان خبر بدهد و آنان را از حاشیه به متن بیاورد، نه اینکه به مرکزنشینان اجازه بدهد روایت را مالِ خود کنند.
منتشر شد
«تسخیر سیاستگذاری»
ترجمهٔ رضا امیدی
تسخیر سیاستگذاری پدیدهای ذاتاً سیاسی است و بر فرایندی دلالت دارد که طی آن سیاستهای عمومی بهطور پایدار و مدام از منافع عمومی فاصله میگیرند و بهسوی منافع گروههای ذینفع یا افراد خاص جهت مییابند. تسخیر نقطۀ مقابل سیاستگذاری فراگیر و منصفانه است، و همواره ارزشهای مرکزی دموکراتیک را تضعیف میکند. این مفهوم اولین بار در توصیف الگوهای گذار اقتصادی و سیاسی در شوروی و کشورهای اروپای شرقی وارد ادبیات علوم سیاسی شد. تسخیرکنندگانِ دولت الیگارشهایی بودند که با استفاده از ارتباطات شخصی با افراد و احزابِ صاحب قدرت سیاسی بر شکلگیری و طراحی سیاستها تأثیر میگذاشتند. سالهای اولیۀ گذار در شوروی را دورۀ «خانهبهدوشی نهادی» معرفی میکنند؛ بازنمایی وضعیتی که در آن افرادی بهطور استراتژیک بین بخشهای مختلف دولتی و خصوصی در رفتوآمد بودند تا جای مناسب را بهلحاظ دسترسی به امتیازات بیابند. این ایلهای نهادی وضعیت اولیۀ خود را به همایلیهای خود مدیوناند و به آنها وفادارند نه به موقعیتهای رسمی یا نهادهایی که با آنها در ارتباطاند...
▫️بخشی از کتاب
منتشر شد
«تسخیر سیاستگذاری»
ترجمهٔ رضا امیدی
تسخیر سیاستگذاری پدیدهای ذاتاً سیاسی است و بر فرایندی دلالت دارد که طی آن سیاستهای عمومی بهطور پایدار و مدام از منافع عمومی فاصله میگیرند و بهسوی منافع گروههای ذینفع یا افراد خاص جهت مییابند. تسخیر نقطۀ مقابل سیاستگذاری فراگیر و منصفانه است، و همواره ارزشهای مرکزی دموکراتیک را تضعیف میکند. این مفهوم اولین بار در توصیف الگوهای گذار اقتصادی و سیاسی در شوروی و کشورهای اروپای شرقی وارد ادبیات علوم سیاسی شد. تسخیرکنندگانِ دولت الیگارشهایی بودند که با استفاده از ارتباطات شخصی با افراد و احزابِ صاحب قدرت سیاسی بر شکلگیری و طراحی سیاستها تأثیر میگذاشتند. سالهای اولیۀ گذار در شوروی را دورۀ «خانهبهدوشی نهادی» معرفی میکنند؛ بازنمایی وضعیتی که در آن افرادی بهطور استراتژیک بین بخشهای مختلف دولتی و خصوصی در رفتوآمد بودند تا جای مناسب را بهلحاظ دسترسی به امتیازات بیابند. این ایلهای نهادی وضعیت اولیۀ خود را به همایلیهای خود مدیوناند و به آنها وفادارند نه به موقعیتهای رسمی یا نهادهایی که با آنها در ارتباطاند...
▫️بخشی از کتاب
ژان از سيزده سالگى صداهايى مىشنيد که او را به جنگيدن براى دفاع از پادشاه فرانسه در مقابل مهاجمان انگليسى فرامىخواند. در سنتهاى فولکلور و مذهبى که بخشى از فرهنگ روستايى فرانسه را تشکيل مىداد، نهانبينان مؤنث بسيارى بودند که مىتوانستند الگوى ژان باشند، اما صداهاى ژان او را به کارى واداشت که از يک دختر جوان بعيد بود – اينکه سپاهى را در نبرد رهبرى کند. شايد پيشينهٔ دهقانى او سبب شد که دربار و نجبا آسانتر بتوانند پس از پايان زنجيرهٔ پيروزىهايش او را تنها بگذارند.
گرچه سياست نقش مهمى در بازداشت و محاکمهٔ ژان بازى کرد، کليسا براى متهمکردن او به جادوگرى و ارتداد مشکلى نداشت. جرم ژان اين بود که از پذيرفتن اقتدار روحانيان سر باز زد. هنگامى که از او پرسيدند: «اگر مدافع کليسا به تو بگويد که مکاشفهات اوهام يا پديدهاى شيطانى است، آيا در مقابل کليسا تمکين خواهى کرد؟» ژان اعلام کرد: «من بر خداوند تمکين مىکنم... من به فرمان خدا عمل کردهام... چنانچه کليسا بخواهد حکم ديگرى صادر کند، به هيچکس ديگرى در جهان رجوع نخواهم کرد، مگر به خداوند.»
از کتابِ زنان در روزگارشان
مارلین لگیت
ترجمهٔ نیلوفر مهدیان
ژان از سيزده سالگى صداهايى مىشنيد که او را به جنگيدن براى دفاع از پادشاه فرانسه در مقابل مهاجمان انگليسى فرامىخواند. در سنتهاى فولکلور و مذهبى که بخشى از فرهنگ روستايى فرانسه را تشکيل مىداد، نهانبينان مؤنث بسيارى بودند که مىتوانستند الگوى ژان باشند، اما صداهاى ژان او را به کارى واداشت که از يک دختر جوان بعيد بود – اينکه سپاهى را در نبرد رهبرى کند. شايد پيشينهٔ دهقانى او سبب شد که دربار و نجبا آسانتر بتوانند پس از پايان زنجيرهٔ پيروزىهايش او را تنها بگذارند.
گرچه سياست نقش مهمى در بازداشت و محاکمهٔ ژان بازى کرد، کليسا براى متهمکردن او به جادوگرى و ارتداد مشکلى نداشت. جرم ژان اين بود که از پذيرفتن اقتدار روحانيان سر باز زد. هنگامى که از او پرسيدند: «اگر مدافع کليسا به تو بگويد که مکاشفهات اوهام يا پديدهاى شيطانى است، آيا در مقابل کليسا تمکين خواهى کرد؟» ژان اعلام کرد: «من بر خداوند تمکين مىکنم... من به فرمان خدا عمل کردهام... چنانچه کليسا بخواهد حکم ديگرى صادر کند، به هيچکس ديگرى در جهان رجوع نخواهم کرد، مگر به خداوند.»
از کتابِ زنان در روزگارشان
مارلین لگیت
ترجمهٔ نیلوفر مهدیان
منتشر شد
«حافظهای برای فراموشی»
اوت، بیروت، ۱۹۸۲
محمود درویش
ترجمهٔ علیرضا معصومی
این نوشته و این کلمات، کلمات یک «حافظه» است، حافظهای در معرض تندباد فراموشی. حافظهای که قرار است فراموش شود. متن محمود درویش (که نوعی جستارنویسی است)، متنی «درباره»ی وضعیت محاصره یا وضعیت تهاجم نیست، بلکه از اساس «نوشتن وضع محاصره و تهاجم» است، یا «نوشتن در وضع محاصره و تهاجم». متنی پارهپاره و زخمخورده.
این روزها که روزهای بیوطنیست و آدمها بدون زور بیگانگان بیوطنی را برای خود انتخاب میکنند، زندگی شاعرانۀ محمود درویش همچون مرثیهای بر پایان وطنگرایی پیش چشممان ترسیم میشود. عشق یکطرفه و بیپاسخ و ناکام، آن هم نه به تنی که به چیزی موهوم به نام وطن که تنها در خود میتوان پیدایش کرد، چیزی از جنس عشق به آزادی، به خدا.
مشروعیت زیستن؟ چهچیزی به هر کدام از ما حق زیستن میدهد، که بدون آن زندگیمان بیمعنا و نامشروع و ناحق و سراسر گناه است؟
بر این زمین که بانوی سرزمینهاست
مادرِ آغازها، مادرِ پایانها
فلسطین بود نامش، فلسطین خواهد بود نامش
بانویم: شایستهام، شایستۀ زیستنم، که تو بانویِ منی
منتشر شد
«حافظهای برای فراموشی»
اوت، بیروت، ۱۹۸۲
محمود درویش
ترجمهٔ علیرضا معصومی
این نوشته و این کلمات، کلمات یک «حافظه» است، حافظهای در معرض تندباد فراموشی. حافظهای که قرار است فراموش شود. متن محمود درویش (که نوعی جستارنویسی است)، متنی «درباره»ی وضعیت محاصره یا وضعیت تهاجم نیست، بلکه از اساس «نوشتن وضع محاصره و تهاجم» است، یا «نوشتن در وضع محاصره و تهاجم». متنی پارهپاره و زخمخورده.
این روزها که روزهای بیوطنیست و آدمها بدون زور بیگانگان بیوطنی را برای خود انتخاب میکنند، زندگی شاعرانۀ محمود درویش همچون مرثیهای بر پایان وطنگرایی پیش چشممان ترسیم میشود. عشق یکطرفه و بیپاسخ و ناکام، آن هم نه به تنی که به چیزی موهوم به نام وطن که تنها در خود میتوان پیدایش کرد، چیزی از جنس عشق به آزادی، به خدا.
مشروعیت زیستن؟ چهچیزی به هر کدام از ما حق زیستن میدهد، که بدون آن زندگیمان بیمعنا و نامشروع و ناحق و سراسر گناه است؟
بر این زمین که بانوی سرزمینهاست
مادرِ آغازها، مادرِ پایانها
فلسطین بود نامش، فلسطین خواهد بود نامش
بانویم: شایستهام، شایستۀ زیستنم، که تو بانویِ منی
كشمكشها و درگيرىهاى حماسهٔ ايران، در جدالى سخت با طبيعت و مابعد، تاريخ ايران را مىسازند.
- اين «تاريخ» (مانند اسطوره) حماسى است زيرا با نبرد هستى مىپذيرد؛
- اخلاقى است زيرا نيک و بد روياروى يكديگرند؛
- بهخلاف اسطوره، ملى است. زيرا نه ايزدان و ديوان يا چند پادشاه و پهلوان، بلكه دو كشور با هم در جنگاند؛
- ريشه جنگ در وابستگى و پيوند به سرزمين (ايران و توران) است؛
- انگيزهٔ جنگ «داد» (كينخواهى) است.
تاريخ حماسى شاهنامه، از كودكى فريدون تا مرگ رستم، همه با جنگ آغاز مىشود، گسترش مىيابد و تمام مىشود. مبارزان هر دو گروه - مانند هر حماسهٔ رزمى - پهلوانان دلير و نامآورند. ولى شاهنامه تاريخ ايران است نه تاريخ جنگ مبارزان؛ هرچند كه ما همزمان سرگذشت اين جنگاوران را نيز درمىيابيم. تاريخ و تاريخسازان پيوندى انداموار و چنان هماهنگ يافتهاند كه با خواندن «تاريخ»، در حال و روز تاريخسازان غوطهوريم و چون به شرح كارها و خصال تاريخسازان روى آوريم خواهناخواه در جريان «تاريخ» شناوريم. اين هماهنگىِ «فرم» و محتوا، از بركت هنر شاعر، گاه مانند جان و تنى يگانه، جداییناپذير است؛ يكى هر دو و هر دو يكى است.
كشمكشها و درگيرىهاى حماسهٔ ايران، در جدالى سخت با طبيعت و مابعد، تاريخ ايران را مىسازند.
- اين «تاريخ» (مانند اسطوره) حماسى است زيرا با نبرد هستى مىپذيرد؛
- اخلاقى است زيرا نيک و بد روياروى يكديگرند؛
- بهخلاف اسطوره، ملى است. زيرا نه ايزدان و ديوان يا چند پادشاه و پهلوان، بلكه دو كشور با هم در جنگاند؛
- ريشه جنگ در وابستگى و پيوند به سرزمين (ايران و توران) است؛
- انگيزهٔ جنگ «داد» (كينخواهى) است.
تاريخ حماسى شاهنامه، از كودكى فريدون تا مرگ رستم، همه با جنگ آغاز مىشود، گسترش مىيابد و تمام مىشود. مبارزان هر دو گروه - مانند هر حماسهٔ رزمى - پهلوانان دلير و نامآورند. ولى شاهنامه تاريخ ايران است نه تاريخ جنگ مبارزان؛ هرچند كه ما همزمان سرگذشت اين جنگاوران را نيز درمىيابيم. تاريخ و تاريخسازان پيوندى انداموار و چنان هماهنگ يافتهاند كه با خواندن «تاريخ»، در حال و روز تاريخسازان غوطهوريم و چون به شرح كارها و خصال تاريخسازان روى آوريم خواهناخواه در جريان «تاريخ» شناوريم. اين هماهنگىِ «فرم» و محتوا، از بركت هنر شاعر، گاه مانند جان و تنى يگانه، جداییناپذير است؛ يكى هر دو و هر دو يكى است.
حکومت انتخابی مفصلترین و منظمترین رسالهٔ جان استوارت میل در فلسفهٔ سیاسی است که هدف از نگارشش بازنمایاندن نتیجهٔ تفکرات او در باب برترین ساختار حکومت دموکراتیک، بحث دربارهٔ نظریهٔ عمومی حکومت و نهادهای دموکراتیک و نیز بازتاباندن پروردهترین نگرشهای او بر مسائل بنیادین سیاست در عصر خویش است.
میل ضمن آنکه هشدار همهٔ صاحبنظران سیاسی در باب مخاطرات نهفته در راه دموکراسی را بهدقت از نظر میگذراند و همهٔ مسائل رویاروی نهادهای دموکراتیک را در معرض اعتنایی بایسته قرار میدهد، حکومت انتخابی یا در حقیقت دموکراسی غیرمستقیم را برترین نوع حکومت میشمارد. در تشریح نوع حکومت مطلوب خویش، ابتدا با لاک همداستان میشود که تحقق دموکراسی جز از راه نافذبودن رأی اکثریت امکانپذیر نیست، ولی به تأکید میگوید که رأی اکثریت فقط شرط لازم است نه شرط کافی. مجلس قانونگذاری که مهمترین رکن دموکراسی در هر کشور است هنگامی اصالت دارد که در آن هم اکثریت و هم اقلیت نمایندگان خود را داشته باشند.
«حکومت انتخابی»؛ جان استوارت میل؛ ترجمهٔ علی رامین
حکومت انتخابی مفصلترین و منظمترین رسالهٔ جان استوارت میل در فلسفهٔ سیاسی است که هدف از نگارشش بازنمایاندن نتیجهٔ تفکرات او در باب برترین ساختار حکومت دموکراتیک، بحث دربارهٔ نظریهٔ عمومی حکومت و نهادهای دموکراتیک و نیز بازتاباندن پروردهترین نگرشهای او بر مسائل بنیادین سیاست در عصر خویش است.
میل ضمن آنکه هشدار همهٔ صاحبنظران سیاسی در باب مخاطرات نهفته در راه دموکراسی را بهدقت از نظر میگذراند و همهٔ مسائل رویاروی نهادهای دموکراتیک را در معرض اعتنایی بایسته قرار میدهد، حکومت انتخابی یا در حقیقت دموکراسی غیرمستقیم را برترین نوع حکومت میشمارد. در تشریح نوع حکومت مطلوب خویش، ابتدا با لاک همداستان میشود که تحقق دموکراسی جز از راه نافذبودن رأی اکثریت امکانپذیر نیست، ولی به تأکید میگوید که رأی اکثریت فقط شرط لازم است نه شرط کافی. مجلس قانونگذاری که مهمترین رکن دموکراسی در هر کشور است هنگامی اصالت دارد که در آن هم اکثریت و هم اقلیت نمایندگان خود را داشته باشند.
«حکومت انتخابی»؛ جان استوارت میل؛ ترجمهٔ علی رامین
موجودی که ظرفیتهای لذت بردنِ او پایین است، شانس بیشتری دارد که آنها را به طور کامل ارضا کند؛ درحالیکه یک موجود برتر، همواره دچار این دغدغه است که هر خوشبختی، که او میتواند در این جهان انتظار ببرد، ناکامل است. اما او میتواند یاد بگیرد که با نقایص و کمبودهایش کنار بیاید، اگر اساساً آنها قابل کنار آمدن و تاب آوردن باشند؛ و چنان نقایصی نمیتواند او را وادارد که به وضع کسی غبطه بخورد که درواقع، از نقایص خود ناآگاه است، صرفاً از این حیث [از زندگی خود راضی است] که بههیچوجه قدرت درک خوبیای را که آن نقایص حاکی از آن است، ندارد. بهتر است انسانی ناراضی باشیم تا خوکی راضی؛ سقراطی ناراضی بهتر است از ابلهی راضی. و اگر ابله، یا خوک، عقیدهٔ دیگری در اینباره دارند، به این دلیل است که آنها فقط یک طرف قضیه را میدانند. درحالیکه طرف مقابل، از هر دو سویهٔ ماجرا آگاه است.
از کتابِ «فایدهگرایی»
جان استوارت میل
ترجمه و تعلیق: مرتضی مردیها
موجودی که ظرفیتهای لذت بردنِ او پایین است، شانس بیشتری دارد که آنها را به طور کامل ارضا کند؛ درحالیکه یک موجود برتر، همواره دچار این دغدغه است که هر خوشبختی، که او میتواند در این جهان انتظار ببرد، ناکامل است. اما او میتواند یاد بگیرد که با نقایص و کمبودهایش کنار بیاید، اگر اساساً آنها قابل کنار آمدن و تاب آوردن باشند؛ و چنان نقایصی نمیتواند او را وادارد که به وضع کسی غبطه بخورد که درواقع، از نقایص خود ناآگاه است، صرفاً از این حیث [از زندگی خود راضی است] که بههیچوجه قدرت درک خوبیای را که آن نقایص حاکی از آن است، ندارد. بهتر است انسانی ناراضی باشیم تا خوکی راضی؛ سقراطی ناراضی بهتر است از ابلهی راضی. و اگر ابله، یا خوک، عقیدهٔ دیگری در اینباره دارند، به این دلیل است که آنها فقط یک طرف قضیه را میدانند. درحالیکه طرف مقابل، از هر دو سویهٔ ماجرا آگاه است.
از کتابِ «فایدهگرایی»
جان استوارت میل
ترجمه و تعلیق: مرتضی مردیها
پاوسانیاس گزارهای را مطرح میکند که از نظر فلسفۀ اخلاق جالب است: هیچ عملی ذاتاً و بهخودیخود نیک یا بد نیست، بلکه شیوۀ انجام عملی یا تمایل برانگیزانندۀ آن است که آن را نیک یا بد میسازد. بهادعای او، همین سخن را میتوان در مورد عشق صادق دانست: «عشق بهخودیخود شریف و سزاوارِ ستایش نیست؛ تنها در صورتی چنین است که احساساتی که بهسبب عشق در ما پدید آمدهاند خود شریف باشند». بهبیاندیگر، پرسش از انگیزه یا تمایلی است که عشق را پدید آورده است. هر عملی زیباست اگر «بهنحوی زیبا» یا بهاتکای دلایلی زیبا انجام گیرد ، اما همان عمل شرمآور خواهد بود اگر بهنحوی شرمآور یا بهاتکای دلایلی شرمآور انجام شود. عشقِ زمینی فرصتطلب است و خواهانِ ارضای فوری، بهویژه در مورد ارضای جنسی. اما عشق آسمانی، برعکس، مجذوب انسانهای شریف، قدرتمند و هوشمند میشود. پاوسانیاس این تفاوت را به این نکته احاله میدهد که عشقِ متعارف جوانتر و به همین سبب در سلائق خویش ناپخته است، اما عشق آسمانی کهنسالتر است.
از کتابِ راهنمای خواننده: ضیافت افلاطون
توماس کوکسی
ترجمهٔ سیدمحمدعلی شامخی
پاوسانیاس گزارهای را مطرح میکند که از نظر فلسفۀ اخلاق جالب است: هیچ عملی ذاتاً و بهخودیخود نیک یا بد نیست، بلکه شیوۀ انجام عملی یا تمایل برانگیزانندۀ آن است که آن را نیک یا بد میسازد. بهادعای او، همین سخن را میتوان در مورد عشق صادق دانست: «عشق بهخودیخود شریف و سزاوارِ ستایش نیست؛ تنها در صورتی چنین است که احساساتی که بهسبب عشق در ما پدید آمدهاند خود شریف باشند». بهبیاندیگر، پرسش از انگیزه یا تمایلی است که عشق را پدید آورده است. هر عملی زیباست اگر «بهنحوی زیبا» یا بهاتکای دلایلی زیبا انجام گیرد ، اما همان عمل شرمآور خواهد بود اگر بهنحوی شرمآور یا بهاتکای دلایلی شرمآور انجام شود. عشقِ زمینی فرصتطلب است و خواهانِ ارضای فوری، بهویژه در مورد ارضای جنسی. اما عشق آسمانی، برعکس، مجذوب انسانهای شریف، قدرتمند و هوشمند میشود. پاوسانیاس این تفاوت را به این نکته احاله میدهد که عشقِ متعارف جوانتر و به همین سبب در سلائق خویش ناپخته است، اما عشق آسمانی کهنسالتر است.
از کتابِ راهنمای خواننده: ضیافت افلاطون
توماس کوکسی
ترجمهٔ سیدمحمدعلی شامخی
در دست انتشار
«گوتلوب فرگه»
هانس اسلوگا
ترجمهٔ طالب جابری
گوتلوب فرگه یکی از چهرههای برجسته در تاریخ منطق و فلسفه است و میتوان او را بنیانگذار فلسفهٔ تحلیلی خواند. هانس اسلوگا قصد دارد در کتاب پیش رو شرحی تاریخی از ریشهها و سرچشمههای آرای او و ساختار کلی اندیشهاش ارائه دهد. به عقیدهٔ اسلوگا رویکردِ غیرتاریخیِ فلسفهٔ تحلیلی سبب شده است این مکتب نتواند جایگاه حقیقی فرگه در این سنت را تشخیص دهد. اسلوگا پس از بحثی تاریخی میکوشد مهمترین بینشهای فرگه را در مورد منطق و زبان منطقی، احکام و ساختارشان، تابع و شناسه، اعیان منطقی، معنا و دلالت، و موضوعات دیگر، براساس نوشتههای گوناگون او، توضیح دهد.
در دست انتشار
«گوتلوب فرگه»
هانس اسلوگا
ترجمهٔ طالب جابری
گوتلوب فرگه یکی از چهرههای برجسته در تاریخ منطق و فلسفه است و میتوان او را بنیانگذار فلسفهٔ تحلیلی خواند. هانس اسلوگا قصد دارد در کتاب پیش رو شرحی تاریخی از ریشهها و سرچشمههای آرای او و ساختار کلی اندیشهاش ارائه دهد. به عقیدهٔ اسلوگا رویکردِ غیرتاریخیِ فلسفهٔ تحلیلی سبب شده است این مکتب نتواند جایگاه حقیقی فرگه در این سنت را تشخیص دهد. اسلوگا پس از بحثی تاریخی میکوشد مهمترین بینشهای فرگه را در مورد منطق و زبان منطقی، احکام و ساختارشان، تابع و شناسه، اعیان منطقی، معنا و دلالت، و موضوعات دیگر، براساس نوشتههای گوناگون او، توضیح دهد.
اگر رمان به سمت ایدئولوژی رود در خدمت گفتمانهای حاکم (نه ضرورتاً حکومت) است، و اگر به سمت اتوپیا رود در تضاد با آن قرار میگیرد. بدین ترتیب، احتمالاً «رمان تاریخی» بیشتر شکلی ایدئولوژیک دارد و «رمان اجتماعی» بیشتر شکلی اتوپیایی. به همین علت هم شکل اجتماعی رمان راههای گسترش بیشتری را پیش روی خود میبیند. اما شکل تاریخی رمان حتی در ظهور امروزین خود یعنی «رمان تاریخی نو» باز هم ایدئولوژیک و در خدمت سیاستهای حاکم است. شکل اجتماعی با وجود بستر پادآرمانشهری خود ــ که باز هم بهنوعی از دل اتوپیا و با امید بدان شکل میگیرد ــ راه را برای رمان دارای قهرمان مسئلهدار هموار میکند. همچنین شکلهای سیاسی متعهد مانند ادبیات رسمی چپ عموماً در اتوپیاییترین جایگاه این طیف قرار میگیرند و ادبیات متعهد اسلامی، با وجود بستر اجتماعی، در خدمت ایدئولوژی از شکل رمان فاصله میگیرد. ادبیات عامهپسند با ترکیب ارتجاعی ایدئولوژی و اتوپیا و بهرهگیری از آگاهی کاذبی که میکوشد بی هیچ تناقضی دایرهاش را وسعت بخشد، با وجود اختلال در شکل رمان، خود را به جای تنها صورت بدیل رمان مینشاند.
از کتابِ «شبحی در حال تسخیر ادبیات»
محمد راغب
اگر رمان به سمت ایدئولوژی رود در خدمت گفتمانهای حاکم (نه ضرورتاً حکومت) است، و اگر به سمت اتوپیا رود در تضاد با آن قرار میگیرد. بدین ترتیب، احتمالاً «رمان تاریخی» بیشتر شکلی ایدئولوژیک دارد و «رمان اجتماعی» بیشتر شکلی اتوپیایی. به همین علت هم شکل اجتماعی رمان راههای گسترش بیشتری را پیش روی خود میبیند. اما شکل تاریخی رمان حتی در ظهور امروزین خود یعنی «رمان تاریخی نو» باز هم ایدئولوژیک و در خدمت سیاستهای حاکم است. شکل اجتماعی با وجود بستر پادآرمانشهری خود ــ که باز هم بهنوعی از دل اتوپیا و با امید بدان شکل میگیرد ــ راه را برای رمان دارای قهرمان مسئلهدار هموار میکند. همچنین شکلهای سیاسی متعهد مانند ادبیات رسمی چپ عموماً در اتوپیاییترین جایگاه این طیف قرار میگیرند و ادبیات متعهد اسلامی، با وجود بستر اجتماعی، در خدمت ایدئولوژی از شکل رمان فاصله میگیرد. ادبیات عامهپسند با ترکیب ارتجاعی ایدئولوژی و اتوپیا و بهرهگیری از آگاهی کاذبی که میکوشد بی هیچ تناقضی دایرهاش را وسعت بخشد، با وجود اختلال در شکل رمان، خود را به جای تنها صورت بدیل رمان مینشاند.
از کتابِ «شبحی در حال تسخیر ادبیات»
محمد راغب
در دست انتشار
«جنون بزرگ»
تغییرات تصورناپذیر اقلیمی
آمیتاو گوش
ترجمهٔ امید رستمیان مقدم
آمیتاو گوش نویسندهای است که در داستانهایش به مسائل زیستمحیطی میپردازد و چهرهای شناختهشده در عالم ادبیات داستانی است. او در این کتاب به گذشته بازمیگردد و تحلیلی از ادبیات، تاریخ و سیاست دوران مدرن ارائه میدهد. هدف او این است که نشان دهد شالودهٔ فرهنگی در هر سه حوزه مفروضات مشترکی دارد که به جای آنکه به درک ما از وضعیت کمک کند تغییرات اقلیمی را فراتر از تصور جلوه میدهد و چشمها را به روی خطرات ناشی از آن میبندد. نویسنده میگوید که بحران اقلیمی بحران فرهنگ و به دنبال آن بحران ذوق ادبی نیز هست.
وقتی نسلهای آینده به «جنون بزرگ» بنگرند، مطمئناً رهبران و سیاستمداران این زمان را بهخاطر شکستشان در پرداختن به بحران اقلیمی سرزنش خواهند کرد. اما ممکن است هنرمندان و نویسندگان را نیز به همان اندازه مقصر بدانند، زیرا تصور کردن احتمالات نهایتاً کار سیاستمداران و دیوانسالاران نیست.
در دست انتشار
«جنون بزرگ»
تغییرات تصورناپذیر اقلیمی
آمیتاو گوش
ترجمهٔ امید رستمیان مقدم
آمیتاو گوش نویسندهای است که در داستانهایش به مسائل زیستمحیطی میپردازد و چهرهای شناختهشده در عالم ادبیات داستانی است. او در این کتاب به گذشته بازمیگردد و تحلیلی از ادبیات، تاریخ و سیاست دوران مدرن ارائه میدهد. هدف او این است که نشان دهد شالودهٔ فرهنگی در هر سه حوزه مفروضات مشترکی دارد که به جای آنکه به درک ما از وضعیت کمک کند تغییرات اقلیمی را فراتر از تصور جلوه میدهد و چشمها را به روی خطرات ناشی از آن میبندد. نویسنده میگوید که بحران اقلیمی بحران فرهنگ و به دنبال آن بحران ذوق ادبی نیز هست.
وقتی نسلهای آینده به «جنون بزرگ» بنگرند، مطمئناً رهبران و سیاستمداران این زمان را بهخاطر شکستشان در پرداختن به بحران اقلیمی سرزنش خواهند کرد. اما ممکن است هنرمندان و نویسندگان را نیز به همان اندازه مقصر بدانند، زیرا تصور کردن احتمالات نهایتاً کار سیاستمداران و دیوانسالاران نیست.