چاپ هجدم منتشر شد
«اراده به دانستن»
میشل فوکو
ترجمهٔ نیکو سرخوش و افشین جهاندیده
نباید سکسوالیته را دادهای طبیعی تصور کرد که قدرت تلاش میکند آن را مطیع و سرکوب کند، یا حوزهای مبهم که دانش تلاش میکند بهتدریج آن را کشف کند. سکسوالیته نامی است که میتوان به سامانهای تاریخی داد: نه واقعیتی پنهان که تسخیر آن دشوار باشد، بلکه شبکهٔ بزرگِ سطحی که در آن برانگیختن بدنها، تشدید لذتها، تحریک به گفتمان، شکلگیری شناختها، و تقویت کنترلها و مقاومتها بهطور زنجیروار و مطابق با چند استراتژی دانش و قدرت به یکدیگر متصل میشوند.
چاپ هجدم منتشر شد
«اراده به دانستن»
میشل فوکو
ترجمهٔ نیکو سرخوش و افشین جهاندیده
نباید سکسوالیته را دادهای طبیعی تصور کرد که قدرت تلاش میکند آن را مطیع و سرکوب کند، یا حوزهای مبهم که دانش تلاش میکند بهتدریج آن را کشف کند. سکسوالیته نامی است که میتوان به سامانهای تاریخی داد: نه واقعیتی پنهان که تسخیر آن دشوار باشد، بلکه شبکهٔ بزرگِ سطحی که در آن برانگیختن بدنها، تشدید لذتها، تحریک به گفتمان، شکلگیری شناختها، و تقویت کنترلها و مقاومتها بهطور زنجیروار و مطابق با چند استراتژی دانش و قدرت به یکدیگر متصل میشوند.
دلى به پهناى دريا مىخواهم تا هر غمى را در آن غرق كنم و خود جهانى باشم تا نيش زهرناك تنهايى در من اثر نكند. به پهلوانپنبههايى كه رجزهاى مفت مىخوانند بىشباهت نيستم. حسين كرد شبسترى و اميرارسلان رومى. لابد بايد به لشكر غم بگويم: اى سياهى كيستى حالا مادرت را به عزايت مىنشانم!
در زندگى لحظاتى هست كه آدم مىبيند بناى عمرش يكباره فرو مىريزد. مثل خانههاى مقوايى كودكان كه با تلنگرى هوار مىشود. آدم به كمرگاه كوه نرسيده بايد برگردد و مثل سيزيف راه رفته را از سر بگيرد. در سال ۳۶ وقتى كه از زندان بيرون آمدم چنين حالى داشتم. زندگى خصوصى و اجتماعىام تباه شده بود. به خود هشدار دادم كه ننه من غريبم و چسنالههاى زار هيچ دردى دوا نمىكند. از سر گرفتم. حالا هم بايد از سر بگيرم. روحم مثل خاكى است كه سيلى به آن هجوم آورده است بايد خوب بماند تا آن سيل زود بگذرد و باز بوتهاى و علفى سر بكشد. زمين زير پاهايم تهى شده است بايد آنها را بر سنگلاخ ديگرى استوار كنم.
از کتابِ «سوگ مادر»؛ شاهرخ مسکوب؛ بهکوشش حسن کامشاد
دلى به پهناى دريا مىخواهم تا هر غمى را در آن غرق كنم و خود جهانى باشم تا نيش زهرناك تنهايى در من اثر نكند. به پهلوانپنبههايى كه رجزهاى مفت مىخوانند بىشباهت نيستم. حسين كرد شبسترى و اميرارسلان رومى. لابد بايد به لشكر غم بگويم: اى سياهى كيستى حالا مادرت را به عزايت مىنشانم!
در زندگى لحظاتى هست كه آدم مىبيند بناى عمرش يكباره فرو مىريزد. مثل خانههاى مقوايى كودكان كه با تلنگرى هوار مىشود. آدم به كمرگاه كوه نرسيده بايد برگردد و مثل سيزيف راه رفته را از سر بگيرد. در سال ۳۶ وقتى كه از زندان بيرون آمدم چنين حالى داشتم. زندگى خصوصى و اجتماعىام تباه شده بود. به خود هشدار دادم كه ننه من غريبم و چسنالههاى زار هيچ دردى دوا نمىكند. از سر گرفتم. حالا هم بايد از سر بگيرم. روحم مثل خاكى است كه سيلى به آن هجوم آورده است بايد خوب بماند تا آن سيل زود بگذرد و باز بوتهاى و علفى سر بكشد. زمين زير پاهايم تهى شده است بايد آنها را بر سنگلاخ ديگرى استوار كنم.
از کتابِ «سوگ مادر»؛ شاهرخ مسکوب؛ بهکوشش حسن کامشاد
من از وقاحت بیزارم. از هر آدمی که باشد. طالبان اما وقاحت را از حد گذراندهاند. در بیستوچند سال از پیدایششان کدام (چه) جرم و جنایتی را که اینها مرتکب نشدهاند، اما پس از پیروزی متقلبانهای که برایشان ایجاد شده، آمدهاند و با وقاحت میگویند که میخواهند مردم افغانستان را عفو کنند. قاتل میخواهد خانوادهٔ قربانی را عفو کند! چنین وقاحتی در بشر دیده نشده است. من هم از خانوادهٔ قربانیان هستم و هرگز طالبان را نخواهم بخشید. پدرم را کشتهاند و در زبان خودمان شعری داریم: پدر کُشتی و تخم کین کاشتی / پدرکشته را کِی بُوَد آشتی. تا طالب است، مبارزهٔ من با آنها ادامه خواهد داشت. یا آنها صحنهٔ افغانستان را ترک میکنند یا من به دست آنها نابود میشوم. مطمئنم پس از من هم کسانی از خانوادهام نبرد با طالبان را ادامه خواهند داد. اندیشهٔ ضدیت با طالبان تنها شاملحال من نمیشود، بلکه همهٔ مردم افغانستان اینگونهاند.
از کتابِ «صدای آزادی»
محمد آصف سلطانزاده و زینب انتظار
من از وقاحت بیزارم. از هر آدمی که باشد. طالبان اما وقاحت را از حد گذراندهاند. در بیستوچند سال از پیدایششان کدام (چه) جرم و جنایتی را که اینها مرتکب نشدهاند، اما پس از پیروزی متقلبانهای که برایشان ایجاد شده، آمدهاند و با وقاحت میگویند که میخواهند مردم افغانستان را عفو کنند. قاتل میخواهد خانوادهٔ قربانی را عفو کند! چنین وقاحتی در بشر دیده نشده است. من هم از خانوادهٔ قربانیان هستم و هرگز طالبان را نخواهم بخشید. پدرم را کشتهاند و در زبان خودمان شعری داریم: پدر کُشتی و تخم کین کاشتی / پدرکشته را کِی بُوَد آشتی. تا طالب است، مبارزهٔ من با آنها ادامه خواهد داشت. یا آنها صحنهٔ افغانستان را ترک میکنند یا من به دست آنها نابود میشوم. مطمئنم پس از من هم کسانی از خانوادهام نبرد با طالبان را ادامه خواهند داد. اندیشهٔ ضدیت با طالبان تنها شاملحال من نمیشود، بلکه همهٔ مردم افغانستان اینگونهاند.
از کتابِ «صدای آزادی»
محمد آصف سلطانزاده و زینب انتظار
سلامتی از نگاه یونگ مترادف است با چیرگی بر ازخودبیگانگی ایگو؛ و تنها زبانی نمادین است که میتواند ایگو را به این نتیجه برساند که هماکنون نیز با نیروهایی مرتبط است که قابل درک و دیدن نیستند. یونگ باور داشت اهمیت هنر در آن است که به آنچه ناشناخته است، شکل بدهد و کارکرد دین از ریشهی لاتین religio («اتصال به»، «پیوند به») آن است که ما را با نیروهای پشتیبانی که ایگو نمیشناسدشان دوباره پیوند دهد. یونگ هم اصطلاح ایگو را به همان معنایی به کار میبَرد که فروید به کار میبُرد؛ یعنی آن را کانون هویت خودآگاه و خودبودن میداند. ولی از نگاه یونگ، وظیفهی ایگو آن است که تا جایی که ممکن است محتوای ضمیر ناخودآگاه را در خود ادغام کند و به این وسیله دگردیسی یابد و در این صورت است که بهعنوان ساختارِ فرعی «خویشتن خویش» شروع به کار میکند.
از کتابِ «چگونه یونگ بخوانیم»
ویراستار مجموعه: سایمون کریچلی
دیوید تیسی
ترجمهٔ سپیده حبیب
سلامتی از نگاه یونگ مترادف است با چیرگی بر ازخودبیگانگی ایگو؛ و تنها زبانی نمادین است که میتواند ایگو را به این نتیجه برساند که هماکنون نیز با نیروهایی مرتبط است که قابل درک و دیدن نیستند. یونگ باور داشت اهمیت هنر در آن است که به آنچه ناشناخته است، شکل بدهد و کارکرد دین از ریشهی لاتین religio («اتصال به»، «پیوند به») آن است که ما را با نیروهای پشتیبانی که ایگو نمیشناسدشان دوباره پیوند دهد. یونگ هم اصطلاح ایگو را به همان معنایی به کار میبَرد که فروید به کار میبُرد؛ یعنی آن را کانون هویت خودآگاه و خودبودن میداند. ولی از نگاه یونگ، وظیفهی ایگو آن است که تا جایی که ممکن است محتوای ضمیر ناخودآگاه را در خود ادغام کند و به این وسیله دگردیسی یابد و در این صورت است که بهعنوان ساختارِ فرعی «خویشتن خویش» شروع به کار میکند.
از کتابِ «چگونه یونگ بخوانیم»
ویراستار مجموعه: سایمون کریچلی
دیوید تیسی
ترجمهٔ سپیده حبیب
Forwarded from الفبای فردا
در بیست و پنجمین نشست خیروخرد با عنوان «ستایش خیرونیکی» به گفتوگو پیرامون اثر نیکوکاری بر روح انسان خواهیم پرداخت. این نشست با حضور دکتر نصرالله حکمت تلاش میکند تا به سوالات زیر بپردازد.
(۱) چه می شود که انسانها رنج دیگران را نمیبینند؟
(۲) نیت خیر در کجای فعالیت نیکوکارانه جای میگیرد؟
(۳) تجربه درد و رنج چه نسبتی با میل به نیکوکاری دارد؟
(توضیحات بیشتر در باب نشست)
زمان: سه شنبه ۱ آبان ماه ۱۴۰۳ – ساعت ۱۶
نشست حضوری: خیابان وزرا، کوچه بیستم، پلاک ۶، طبقه دوم
مشاهدۀ آنلاین در اینستاگرام به مهربانی
https://instagram.com/bemehrbani
🆔 @alefbayefarda
(۱) چه می شود که انسانها رنج دیگران را نمیبینند؟
(۲) نیت خیر در کجای فعالیت نیکوکارانه جای میگیرد؟
(۳) تجربه درد و رنج چه نسبتی با میل به نیکوکاری دارد؟
(توضیحات بیشتر در باب نشست)
زمان: سه شنبه ۱ آبان ماه ۱۴۰۳ – ساعت ۱۶
نشست حضوری: خیابان وزرا، کوچه بیستم، پلاک ۶، طبقه دوم
مشاهدۀ آنلاین در اینستاگرام به مهربانی
https://instagram.com/bemehrbani
«به مهربانی» سامانه آنلاین حمایت از آموزشِ کودکان و نوجوانانِ در معرض ترکِ تحصیل است. در این مسیر همراه ما باشید: اینجا را کلیک کنید.
🆔 @alefbayefarda
به بیان میدلتون:
با بتهوون ظرفیت موسیقی چنان ارتقا یافته است که فرضهای قدیمی در هم شکسته شدهاند. اما میتوان این موضوع را خیلی ساده نسخۀ بیشازحد منسجمی دانست که ریشه در تفسیر آشنای اتریشی ـ آلمانی دربارۀ تاریخ موسیقی قرن نوزدهم دارد و سنت بیشازحد مفتخر وینی را محور هنجاری خویش قرار میدهد. ترجیح آدورنو برای «روش درونبود» ــ تحلیل و ارزیابی آثار بر حسب مضامین، گرایشهای درونی، شیوههای وجودی آنها و نه تطبیق آنها با هم ــ یعنی اینکه او با تفسیر بتهوون، که او را معیار نقد «موسیقی خودآیین بورژوازی» میگیرد، این معیار را به همۀ موسیقیهای آن دوره تسری میدهد و مابقی را ناقص میداند. درعینحال، خود بتهوون آنطور که آدورنو ادعا میکند نمونۀ جامع کشمکشهای اجتماعی دورهاش نیست؛ از یک نظر، او به اندازۀ آهنگساز خیلی معروفتر دورهاش، یعنی روسینی، [در این زمینه نمونهای] «جزئی» است. درواقع، گاهی بتهوونِ آدورنو به بت شباهت پیدا میکند: این تصویر [که او از بتهوون نمایش میدهد] به گرایشهای موسیقاییای که از نظر آدورنو ممتاز است، عینیت میبخشد.
از کتابِ پس از آدورنو؛ تیا دنورا؛ ترجمهٔ حسن خیاطی
به بیان میدلتون:
با بتهوون ظرفیت موسیقی چنان ارتقا یافته است که فرضهای قدیمی در هم شکسته شدهاند. اما میتوان این موضوع را خیلی ساده نسخۀ بیشازحد منسجمی دانست که ریشه در تفسیر آشنای اتریشی ـ آلمانی دربارۀ تاریخ موسیقی قرن نوزدهم دارد و سنت بیشازحد مفتخر وینی را محور هنجاری خویش قرار میدهد. ترجیح آدورنو برای «روش درونبود» ــ تحلیل و ارزیابی آثار بر حسب مضامین، گرایشهای درونی، شیوههای وجودی آنها و نه تطبیق آنها با هم ــ یعنی اینکه او با تفسیر بتهوون، که او را معیار نقد «موسیقی خودآیین بورژوازی» میگیرد، این معیار را به همۀ موسیقیهای آن دوره تسری میدهد و مابقی را ناقص میداند. درعینحال، خود بتهوون آنطور که آدورنو ادعا میکند نمونۀ جامع کشمکشهای اجتماعی دورهاش نیست؛ از یک نظر، او به اندازۀ آهنگساز خیلی معروفتر دورهاش، یعنی روسینی، [در این زمینه نمونهای] «جزئی» است. درواقع، گاهی بتهوونِ آدورنو به بت شباهت پیدا میکند: این تصویر [که او از بتهوون نمایش میدهد] به گرایشهای موسیقاییای که از نظر آدورنو ممتاز است، عینیت میبخشد.
از کتابِ پس از آدورنو؛ تیا دنورا؛ ترجمهٔ حسن خیاطی
محبت برای استالین: این دیگر به احتمال زیاد غمانگیزترین داستان است. به رأیالعین میتوانی ببینی که ولکوگونف وقتی سطور زیر را مینوشت، آهسته سرش را تکان میداد: «هیچکس در جهان تاکنون به موفقیتی چنین عجیب و غریب نایل نشده است که میلیونها هموطن خود را از بین ببرد و در عوض چاپلوسی کورکورانهی تمامی کشور را بشنود.» استالین چه حقهای زده بود؟ ماهیت و محتوای این جنایت خاص چیست؟ احساس میکنی نوعی تجاوز به عنف است: مضحکهای از عشق که به ضرب زور اجرا میشد. او بچهمدرسهایها را هم زود مجذوب خود میکرد. پس، این هم یک دروغ بزرگ و کثیف دیگر، که در قلبهای بچگانه نشانده میشد.
مهر و محبت نمایانگر پیروزی تمام و کمال او بود. رمان ۱۹۸۴ چنین پایان مییابد:
«به آن چهرهی غولآسا دیده دوخت. چهل سال طول کشیده بود تا یاد بگیرد که چه خندهای زیر آن سبیل مشکی نهفته است... اما همهچیز بر وفق مراد بود، کشمکش به پایان رسیده بود. بر وجود خویش غالب آمده بود. ناظر کبیر را دوست میداشت.»
از کتابِ «استالین مخوف»
مارتین ایمیس
ترجمهی حسن کامشاد
محبت برای استالین: این دیگر به احتمال زیاد غمانگیزترین داستان است. به رأیالعین میتوانی ببینی که ولکوگونف وقتی سطور زیر را مینوشت، آهسته سرش را تکان میداد: «هیچکس در جهان تاکنون به موفقیتی چنین عجیب و غریب نایل نشده است که میلیونها هموطن خود را از بین ببرد و در عوض چاپلوسی کورکورانهی تمامی کشور را بشنود.» استالین چه حقهای زده بود؟ ماهیت و محتوای این جنایت خاص چیست؟ احساس میکنی نوعی تجاوز به عنف است: مضحکهای از عشق که به ضرب زور اجرا میشد. او بچهمدرسهایها را هم زود مجذوب خود میکرد. پس، این هم یک دروغ بزرگ و کثیف دیگر، که در قلبهای بچگانه نشانده میشد.
مهر و محبت نمایانگر پیروزی تمام و کمال او بود. رمان ۱۹۸۴ چنین پایان مییابد:
«به آن چهرهی غولآسا دیده دوخت. چهل سال طول کشیده بود تا یاد بگیرد که چه خندهای زیر آن سبیل مشکی نهفته است... اما همهچیز بر وفق مراد بود، کشمکش به پایان رسیده بود. بر وجود خویش غالب آمده بود. ناظر کبیر را دوست میداشت.»
از کتابِ «استالین مخوف»
مارتین ایمیس
ترجمهی حسن کامشاد
رنجهايتان، لباس جاودانگى شما خواهند بود. رنجهايتان مايهٔ رشک من است، چون دستكم شما يک نفر بهراستى زندهايد! نيروهايتان را عرضه خواهيد داشت، به پيروزى اميد خواهيد بست! هنگامى كه به حيطهٔ شاهوارى كه در آن اذهان بزرگ بر تخت مىنشينند رسيديد، مردم بيچارهاى را به ياد آوريد كه دست سرنوشت از عطاياى طبيعى محرومشان كرده، كسانى كه هوششان زير فشار يک مادهٔ حياتى اخلاقى محو شده و پس از دريافتن معناى زندگى، بىآنكه بتوانند زندگى كنند از بين مىروند، چشمان نافذى داشتهاند اما چيزى نديدهاند، شامهشان تيز بوده اما تنها بوى گلهاى متعفن را حس كردهاند. آنگاه دربارهٔ گياهى شعر بسراييد كه در اعماق جنگل مىپژمرد، بىآنكه خورشيد نوازشش كرده باشد، پيچكها و گياهان هرزه و پرپشت، خفهاش مىسازند و در بستر مرگ مىآرامد، بىآنكه شكوفا شود! آيا اين شعرى سرشار از سوداهاى نفرتانگيز و مضمونى كاملاً بكر نخواهد بود؟
از کتابِ «آرزوهای بربادرفته»
اونوره دو بالزاک
ترجمهٔ محمدجعفر پوینده
رنجهايتان، لباس جاودانگى شما خواهند بود. رنجهايتان مايهٔ رشک من است، چون دستكم شما يک نفر بهراستى زندهايد! نيروهايتان را عرضه خواهيد داشت، به پيروزى اميد خواهيد بست! هنگامى كه به حيطهٔ شاهوارى كه در آن اذهان بزرگ بر تخت مىنشينند رسيديد، مردم بيچارهاى را به ياد آوريد كه دست سرنوشت از عطاياى طبيعى محرومشان كرده، كسانى كه هوششان زير فشار يک مادهٔ حياتى اخلاقى محو شده و پس از دريافتن معناى زندگى، بىآنكه بتوانند زندگى كنند از بين مىروند، چشمان نافذى داشتهاند اما چيزى نديدهاند، شامهشان تيز بوده اما تنها بوى گلهاى متعفن را حس كردهاند. آنگاه دربارهٔ گياهى شعر بسراييد كه در اعماق جنگل مىپژمرد، بىآنكه خورشيد نوازشش كرده باشد، پيچكها و گياهان هرزه و پرپشت، خفهاش مىسازند و در بستر مرگ مىآرامد، بىآنكه شكوفا شود! آيا اين شعرى سرشار از سوداهاى نفرتانگيز و مضمونى كاملاً بكر نخواهد بود؟
از کتابِ «آرزوهای بربادرفته»
اونوره دو بالزاک
ترجمهٔ محمدجعفر پوینده
منتشر شد
«تشیع، همبستگی و مخاطره هویتگرایی»
ادوار اجتماعی فعالیتهای خیریهٔ نهاد دین
آرمان ذاکری
یافتههای این اثر نشان میدهد علمای شیعه تاکنون نتوانستهاند متناسب با مسائل اجتماعی روز جامعه، نظامِ فکری و نیرویِ اجتماعی خود را بهگونهای بازسازی کنند که بتوانند در حوزههایی مانند فقر و بیکاری و اعتیاد و روسپیگری نقشی ویژه ایفا کنند. در شرایط اضطرار اقتصادی ناشی از ترکیب سیاستهای نولیبرال با تحریمهای اقتصادی و ناکارآمدیهای دولتها در ایران، علما هیچ گفتار یا سازمان منسجمی برای مواجهه با این وضعیت ندارند. به همین دلیل در چند دههٔ گذشته مدام از مسائل اجتماعی و اقتصادی عامهٔ مردم فاصله گرفتهاند و بخشی از مشروعیت خود را از دست دادهاند.
… مطالعهٔ فعالیتهای خیریهٔ مراجع تقلید شیعه در سدهٔ گذشته نشان میدهد این فعالیتها از ابتدای دههٔ هفتاد، با پیدا شدن جهتگیری هویتگرایانه، دچار دگردیسی مهمی شده است…. نهاد دین اکنون در موقعیتی است که میبایست میان دو جنس همبستگیِ متضاد انتخاب کند: هویتگرا شدن یا اجتماعی شدن؟
▫️بخشی از کتاب
منتشر شد
«تشیع، همبستگی و مخاطره هویتگرایی»
ادوار اجتماعی فعالیتهای خیریهٔ نهاد دین
آرمان ذاکری
یافتههای این اثر نشان میدهد علمای شیعه تاکنون نتوانستهاند متناسب با مسائل اجتماعی روز جامعه، نظامِ فکری و نیرویِ اجتماعی خود را بهگونهای بازسازی کنند که بتوانند در حوزههایی مانند فقر و بیکاری و اعتیاد و روسپیگری نقشی ویژه ایفا کنند. در شرایط اضطرار اقتصادی ناشی از ترکیب سیاستهای نولیبرال با تحریمهای اقتصادی و ناکارآمدیهای دولتها در ایران، علما هیچ گفتار یا سازمان منسجمی برای مواجهه با این وضعیت ندارند. به همین دلیل در چند دههٔ گذشته مدام از مسائل اجتماعی و اقتصادی عامهٔ مردم فاصله گرفتهاند و بخشی از مشروعیت خود را از دست دادهاند.
… مطالعهٔ فعالیتهای خیریهٔ مراجع تقلید شیعه در سدهٔ گذشته نشان میدهد این فعالیتها از ابتدای دههٔ هفتاد، با پیدا شدن جهتگیری هویتگرایانه، دچار دگردیسی مهمی شده است…. نهاد دین اکنون در موقعیتی است که میبایست میان دو جنس همبستگیِ متضاد انتخاب کند: هویتگرا شدن یا اجتماعی شدن؟
▫️بخشی از کتاب
چرا اکثر کشورهای درحالتوسعهٔ صادرکنندهٔ نفت، پس از سودبردن از بزرگترین انتقال ثروت، که تاکنون بدون جنگ رخ داده است، گرفتار زوال اقتصادی و تباهی سیاسی شدند؟ در خلال دو رونق عظیم که ظاهراً فرصت برای «سیاست بیحد و مرز» بهوجود آورد چرا دولتهای مختلف صادرکنندهٔ نفت که در بسترهای متمایز فعالیت میکنند، مسیرهای توسعهایِ مشترکی انتخاب کردند، خطسیر رشد اقتصادی مشابهی را تداوم بخشیدند و نتایج معمولاً معکوسی به بار آوردند؟ اینکه کشورهایی غیرمشابه از نظر نوع رژیم، ساختار اجتماعی، موقعیت ژئواستراتژیک، فرهنگ و وسعت مثل ونزوئلا، ایران، نیجریه، الجزایر و اندونزی خطسیر فوقالعاده مشابهی به نمایش گذاردند، حکایت از نوعی جبرگرایی فراگیر دارد. تجربهٔ این کشورها با پیشیگرفتن از استدلالی که ارائه خواهم کرد شواهدی ارائه میدهد که نوعی عامل مشترک دامنة تصمیمگیری را کاهش میدهد، به برخی تصمیمات و انواع رفتارها بیش از سایر تصمیمات و انواع رفتارها پاداش میدهد، و ترجیحات مقامات حکومتی را به گونهای شکل میدهد که مؤدی به توسعهٔ موفقیتآمیز نیست.
از کتابِ معمای فراوانی
تریلین کارل
ترجمهٔ جعفر خیرخواهان
چرا اکثر کشورهای درحالتوسعهٔ صادرکنندهٔ نفت، پس از سودبردن از بزرگترین انتقال ثروت، که تاکنون بدون جنگ رخ داده است، گرفتار زوال اقتصادی و تباهی سیاسی شدند؟ در خلال دو رونق عظیم که ظاهراً فرصت برای «سیاست بیحد و مرز» بهوجود آورد چرا دولتهای مختلف صادرکنندهٔ نفت که در بسترهای متمایز فعالیت میکنند، مسیرهای توسعهایِ مشترکی انتخاب کردند، خطسیر رشد اقتصادی مشابهی را تداوم بخشیدند و نتایج معمولاً معکوسی به بار آوردند؟ اینکه کشورهایی غیرمشابه از نظر نوع رژیم، ساختار اجتماعی، موقعیت ژئواستراتژیک، فرهنگ و وسعت مثل ونزوئلا، ایران، نیجریه، الجزایر و اندونزی خطسیر فوقالعاده مشابهی به نمایش گذاردند، حکایت از نوعی جبرگرایی فراگیر دارد. تجربهٔ این کشورها با پیشیگرفتن از استدلالی که ارائه خواهم کرد شواهدی ارائه میدهد که نوعی عامل مشترک دامنة تصمیمگیری را کاهش میدهد، به برخی تصمیمات و انواع رفتارها بیش از سایر تصمیمات و انواع رفتارها پاداش میدهد، و ترجیحات مقامات حکومتی را به گونهای شکل میدهد که مؤدی به توسعهٔ موفقیتآمیز نیست.
از کتابِ معمای فراوانی
تریلین کارل
ترجمهٔ جعفر خیرخواهان
در دست انتشار
«شبحی در حال تسخیر ادبیات»
خوانندگان رمان متحد نشوید
محمد راغب
رمانى كه قهرمانش مسئلهدار است در ميانه ايدئولوژى و اتوپيا معلق مىماند و، در واقع، تركيبى است از عامليت فردى نويسنده و ساختار اجتماعى جهان. اين ساختار اجتماعى جلوهاى متنى دارد اما در تركيب با فرديت مجال بروز مىيابد. حركت و ديدگاه راوى و شخصيت در پىرنگ، همراه با چشمانداز انواع نويسندگان و خوانندگان در گسترهٔ ايدئولوژى (همراستا با وضع موجود) و اتوپيا (ناهمراستا با وضع موجود)، قالب رمانى را برمىسازد.
خوانش دو رمان چشمهايش و دختر رعيت، كه هر دو در يك سال و به دست نويسندگانى با ديدگاههاى سياسى نسبتاً مشابه نوشته شدهاند، آزمونى براى نظرورزى دربارۀ شكل رمان است و بدين منظور درونمايههاى اجتماعى، سياسى، فرهنگى و اقتصادى آنها در قالبهاى متكثرى از روايتشناسى، جامعهشناسى و شكل خاصى از نظریهٔ دريافت مطالعه مىشود.
در دست انتشار
«شبحی در حال تسخیر ادبیات»
خوانندگان رمان متحد نشوید
محمد راغب
رمانى كه قهرمانش مسئلهدار است در ميانه ايدئولوژى و اتوپيا معلق مىماند و، در واقع، تركيبى است از عامليت فردى نويسنده و ساختار اجتماعى جهان. اين ساختار اجتماعى جلوهاى متنى دارد اما در تركيب با فرديت مجال بروز مىيابد. حركت و ديدگاه راوى و شخصيت در پىرنگ، همراه با چشمانداز انواع نويسندگان و خوانندگان در گسترهٔ ايدئولوژى (همراستا با وضع موجود) و اتوپيا (ناهمراستا با وضع موجود)، قالب رمانى را برمىسازد.
خوانش دو رمان چشمهايش و دختر رعيت، كه هر دو در يك سال و به دست نويسندگانى با ديدگاههاى سياسى نسبتاً مشابه نوشته شدهاند، آزمونى براى نظرورزى دربارۀ شكل رمان است و بدين منظور درونمايههاى اجتماعى، سياسى، فرهنگى و اقتصادى آنها در قالبهاى متكثرى از روايتشناسى، جامعهشناسى و شكل خاصى از نظریهٔ دريافت مطالعه مىشود.
در دست انتشار
«حافظهای برای فراموشی»
اوت، بیروت، ۱۹۸۲
محمود درویش
ترجمهٔ علیرضا معصومی
ادبیات فلسطین؛ خاطره
گوشهاى دور نشستهام، دور از ديگران، دور از خودم، در فكر آن خوابم كه از من گذشت، خوابى از ميان خوابى ديگر؛ تو زندهاى؟ كى اتفاق افتاد؟ حافظهام در برابر اين تهديد يارى مىكند؟ آيا سوسن گذشتهها مىتواند اين شمشير مرصع به موشك را بشكند؟ و چرا او… چرا او؟ چرا بايد از ترانهٔ ترانهها سوسن برويد، كه همو خورشيد و ماه را پشت ديوارهاى اريحا نگه داشته تا گاه كشتار طولانىتر شود؟
از صفحهٔ ۱۷۱ کتاب
در دست انتشار
«حافظهای برای فراموشی»
اوت، بیروت، ۱۹۸۲
محمود درویش
ترجمهٔ علیرضا معصومی
ادبیات فلسطین؛ خاطره
گوشهاى دور نشستهام، دور از ديگران، دور از خودم، در فكر آن خوابم كه از من گذشت، خوابى از ميان خوابى ديگر؛ تو زندهاى؟ كى اتفاق افتاد؟ حافظهام در برابر اين تهديد يارى مىكند؟ آيا سوسن گذشتهها مىتواند اين شمشير مرصع به موشك را بشكند؟ و چرا او… چرا او؟ چرا بايد از ترانهٔ ترانهها سوسن برويد، كه همو خورشيد و ماه را پشت ديوارهاى اريحا نگه داشته تا گاه كشتار طولانىتر شود؟
از صفحهٔ ۱۷۱ کتاب
مشکل از آنجا آب میخورد که شخصی که طرد میکند معمولاً ایمان دارد برای چیزی میجنگد. البته لغت «جنگیدن» را خیلی تحتاللفظی قلمداد نکنید؛ نبردها و جنگهای واقعی، همانطور که بر کسی پوشیده نیست، با بیاعتنایی به دشمن و او را احمق و بیعرضهای پنداشتن که از اساس میشود وجودش را نادیده گرفت، به پیروزی نمیانجامد. از این نوع افراد در نزاعهای واقعی جنگجو در نمیآید؛ فوق فوقش یک حمالی ازشان درآید که بشود فرستاد به مقر دشمن تا میانهٔ آنها را خراب کند. خدا را چه دیدی شاید کم هم تأثیرگذار نشود، ولی بیایید دیگر عنوانهایی چون زورآزمایی ایدئولوژیک و دفاع دلیرانه از اصول و مبارزهٔ فرهنگی و این قبیل افاضات را به دمش نبندیم. تمارض است و بس، و اجازه دهید بگذاریمش همان جایی که به آن تعلق دارد: در رسانهکاری سیاسی.
از کتابِ «حکایات مندرآوردی»
مجموعه داستان
کارل چاپک
ترجمهٔ اسد ناصحی
مشکل از آنجا آب میخورد که شخصی که طرد میکند معمولاً ایمان دارد برای چیزی میجنگد. البته لغت «جنگیدن» را خیلی تحتاللفظی قلمداد نکنید؛ نبردها و جنگهای واقعی، همانطور که بر کسی پوشیده نیست، با بیاعتنایی به دشمن و او را احمق و بیعرضهای پنداشتن که از اساس میشود وجودش را نادیده گرفت، به پیروزی نمیانجامد. از این نوع افراد در نزاعهای واقعی جنگجو در نمیآید؛ فوق فوقش یک حمالی ازشان درآید که بشود فرستاد به مقر دشمن تا میانهٔ آنها را خراب کند. خدا را چه دیدی شاید کم هم تأثیرگذار نشود، ولی بیایید دیگر عنوانهایی چون زورآزمایی ایدئولوژیک و دفاع دلیرانه از اصول و مبارزهٔ فرهنگی و این قبیل افاضات را به دمش نبندیم. تمارض است و بس، و اجازه دهید بگذاریمش همان جایی که به آن تعلق دارد: در رسانهکاری سیاسی.
از کتابِ «حکایات مندرآوردی»
مجموعه داستان
کارل چاپک
ترجمهٔ اسد ناصحی
در دست انتشار
«آزادی و سرکوب»
سیمون وی
ترجمهٔ بهزاد حسینزاده
آزادى مىتواند معنايى غير از امكان تحصيل بدونِ سعىِ لذايذ داشته باشد. فهمى بسيار متفاوت، و شجاعانه، از آزادى وجود دارد كه خرد عام بر آن صحه مىگذارد. آزادى راستين را نمىتوان رابطهاى ميان ميل و ارضاى ميل دانست، آزادى رابطهاى ميان انديشه و عمل است؛ انسانِ مطلقاً آزاد كسى است كه هر عمل او از قضاوتى ابتدايى دربارهٔ هدفى كه براى خود برگزيده و نيز دربارهٔ زنجيرهٔ وسايل مناسب براى رسيدن به آن هدف نشئت مىگيرد. مهم نيست كه اين اَعمال آسان باشند يا دردناك يا حتى با موفقيت همراه باشند؛ گرچه درد و شكست موجب ناخشنودى انسان مىشوند، مادام كه انسان خود ترتيبدهندهٔ اَعمال خويش باشد، درد يا شكست نمىتوانند موجب تحقير او شوند. و ترتيب دادنِ اَعمال خويش بههيچوجه به معناى عمل دلبخواه نيست؛ اَعمال دلبخواه ابداً ناشى از قضاوت نيستند و اين اعمال را نمىتوان در معناى صحيح كلمه آزاد ناميد. هر قضاوت به مجموعهاى از شرايط عينى و نتيجتاً به شبكهاى از ضرورتهاى گوناگون وابسته است...
ــ برگرفته از متن كتاب، صفحهٔ ۹۹ و ۱۰۰ کتاب
در دست انتشار
«آزادی و سرکوب»
سیمون وی
ترجمهٔ بهزاد حسینزاده
آزادى مىتواند معنايى غير از امكان تحصيل بدونِ سعىِ لذايذ داشته باشد. فهمى بسيار متفاوت، و شجاعانه، از آزادى وجود دارد كه خرد عام بر آن صحه مىگذارد. آزادى راستين را نمىتوان رابطهاى ميان ميل و ارضاى ميل دانست، آزادى رابطهاى ميان انديشه و عمل است؛ انسانِ مطلقاً آزاد كسى است كه هر عمل او از قضاوتى ابتدايى دربارهٔ هدفى كه براى خود برگزيده و نيز دربارهٔ زنجيرهٔ وسايل مناسب براى رسيدن به آن هدف نشئت مىگيرد. مهم نيست كه اين اَعمال آسان باشند يا دردناك يا حتى با موفقيت همراه باشند؛ گرچه درد و شكست موجب ناخشنودى انسان مىشوند، مادام كه انسان خود ترتيبدهندهٔ اَعمال خويش باشد، درد يا شكست نمىتوانند موجب تحقير او شوند. و ترتيب دادنِ اَعمال خويش بههيچوجه به معناى عمل دلبخواه نيست؛ اَعمال دلبخواه ابداً ناشى از قضاوت نيستند و اين اعمال را نمىتوان در معناى صحيح كلمه آزاد ناميد. هر قضاوت به مجموعهاى از شرايط عينى و نتيجتاً به شبكهاى از ضرورتهاى گوناگون وابسته است...
ــ برگرفته از متن كتاب، صفحهٔ ۹۹ و ۱۰۰ کتاب
در دست انتشار
«تسخیر سیاستگذاری»
سازمان همکاری اقتصادی و توسعه
ترجمهٔ رضا امیدی
تسخیر سیاستگذاری پدیدهای ذاتاً سیاسی است و بر فرایندی دلالت دارد که طی آن سیاستهای عمومی بهطور پایدار و مدام از منافع عمومی فاصله میگیرند و بهسوی منافع گروههای ذینفع یا افراد خاص جهت مییابند. تسخیر نقطۀ مقابل سیاستگذاری فراگیر و منصفانه است، و همواره ارزشهای مرکزی دموکراتیک را تضعیف میکند. این مفهوم اولین بار در توصیف الگوهای گذار اقتصادی و سیاسی در شوروی و کشورهای اروپای شرقی وارد ادبیات علوم سیاسی شد. تسخیرکنندگانِ دولت الیگارشهایی بودند که با استفاده از ارتباطات شخصی با افراد و احزابِ صاحب قدرت سیاسی بر شکلگیری و طراحی سیاستها تأثیر میگذاشتند. سالهای اولیۀ گذار در شوروی را دورۀ «خانهبهدوشی نهادی» معرفی میکنند؛ بازنمایی وضعیتی که در آن افرادی بهطور استراتژیک بین بخشهای مختلف دولتی و خصوصی در رفتوآمد بودند تا جای مناسب را بهلحاظ دسترسی به امتیازات بیابند. این ایلهای نهادی وضعیت اولیۀ خود را به همایلیهای خود مدیوناند و به آنها وفادارند نه به موقعیتهای رسمی یا نهادهایی که با آنها در ارتباطاند...
در دست انتشار
«تسخیر سیاستگذاری»
سازمان همکاری اقتصادی و توسعه
ترجمهٔ رضا امیدی
تسخیر سیاستگذاری پدیدهای ذاتاً سیاسی است و بر فرایندی دلالت دارد که طی آن سیاستهای عمومی بهطور پایدار و مدام از منافع عمومی فاصله میگیرند و بهسوی منافع گروههای ذینفع یا افراد خاص جهت مییابند. تسخیر نقطۀ مقابل سیاستگذاری فراگیر و منصفانه است، و همواره ارزشهای مرکزی دموکراتیک را تضعیف میکند. این مفهوم اولین بار در توصیف الگوهای گذار اقتصادی و سیاسی در شوروی و کشورهای اروپای شرقی وارد ادبیات علوم سیاسی شد. تسخیرکنندگانِ دولت الیگارشهایی بودند که با استفاده از ارتباطات شخصی با افراد و احزابِ صاحب قدرت سیاسی بر شکلگیری و طراحی سیاستها تأثیر میگذاشتند. سالهای اولیۀ گذار در شوروی را دورۀ «خانهبهدوشی نهادی» معرفی میکنند؛ بازنمایی وضعیتی که در آن افرادی بهطور استراتژیک بین بخشهای مختلف دولتی و خصوصی در رفتوآمد بودند تا جای مناسب را بهلحاظ دسترسی به امتیازات بیابند. این ایلهای نهادی وضعیت اولیۀ خود را به همایلیهای خود مدیوناند و به آنها وفادارند نه به موقعیتهای رسمی یا نهادهایی که با آنها در ارتباطاند...
اصطلاح «داستايفسكىزدگى» در توصيف احوال آدمهايى به كار مىرود كه در مرز جنون ايستادهاند، كسانى كه از چيرگى بر عواطف شيدايى و غريب خويش درماندهاند. داستايفسكى روان بشر را طورى تجزيه و تحليل مىكرد كه گويى از ميكروسكوپ استفاده مىكند: كژىها و كاستىهاى بشرى را براى روشنتر ديدن و دقيقتر شناختن و بهتر توجيه كردنِ آنها به شكلى افراطى بزرگنمايى مىكرد. رمانهاى داستايفسكى فريادى دائمى و نقل رسوايى مستمرند. اين پيامد روش مشاهدهگرى نويسنده است كه حتى عواطفِ خاموش و معمولاً نهفتهٔ انسان را بلند جار مىزند. خرق عادت و شگفتى روش داستايفسكى نيز در همين نكته است. وقتى در يك فيلم ورزشى حركت تصاوير را كند مىكنند و ما اسبى را مىبينيم كه در برابر مانع بلند مىشود و با حركتى رو به جلو، كه يادآور پيش رفتن بىشتاب ماهى در آب است، به هوا برمىخيزد، سروكارمان با روشى حيرتآور و غيرمعمول است كه هدف آن تسهيل مشاهده و روشن كردن نكات رمزآلود پرش اسب است، منتها در قالب تصويرى دور از دنياى واقعى و عجيب و غريب.
از کتابِ «زندگی و آثار فیودور داستایفسکی»
استانیسلاو ماتسکه ویچ
ترجمهٔ روشن وزیری
از کتابِ «زندگی و آثار فیودور داستایفسکی»
استانیسلاو ماتسکه ویچ
ترجمهٔ روشن وزیری
در دست انتشار
«دور از روئی»
ادبیات فرانسه؛ رمان
رمون کنو
ترجمهٔ مهسا خیراللهی
سروكلهٔ پسربچه پيدا شد. روى كاپشنش برف نشسته بود، حدوداً شش سال داشت و كفشهايش بزرگ و گلى بود. خودش را روى دِسيگال انداخت و داد زد: «سلام پدربزرگ.» او را ماچ كرد، بعد به طرف خانم لومون هجوم برد و جيغ زد: «سلام مادربزرگ!» اشتباهى كه در شناسايى جدش مرتكب شده بود، موقعيت را پيچيدهتر كرد. سروكلهٔ زن پيدا شد. كلاهى به سر داشت و بارانى مندرسى به تن و مثل پسربچه برفى بود.
با صداى بلند گفت: من دخترتونم!
بعد به بچه اشاره كرد و گفت: اين هم نوهتون!
از صفحهٔ ۱۵۹ کتاب
در دست انتشار
«دور از روئی»
ادبیات فرانسه؛ رمان
رمون کنو
ترجمهٔ مهسا خیراللهی
سروكلهٔ پسربچه پيدا شد. روى كاپشنش برف نشسته بود، حدوداً شش سال داشت و كفشهايش بزرگ و گلى بود. خودش را روى دِسيگال انداخت و داد زد: «سلام پدربزرگ.» او را ماچ كرد، بعد به طرف خانم لومون هجوم برد و جيغ زد: «سلام مادربزرگ!» اشتباهى كه در شناسايى جدش مرتكب شده بود، موقعيت را پيچيدهتر كرد. سروكلهٔ زن پيدا شد. كلاهى به سر داشت و بارانى مندرسى به تن و مثل پسربچه برفى بود.
با صداى بلند گفت: من دخترتونم!
بعد به بچه اشاره كرد و گفت: اين هم نوهتون!
از صفحهٔ ۱۵۹ کتاب
اگزيستانسياليسم با صراحت اعلام مى دارد كه بشر يعنى دلهره. مفهوم اين جمله چنين است: هنگامى كه آدمى خود را ملتزم ساخت و دريافت كه وى نهتنها همان است كه موجوديت خود، راه و روش زندگى خود، را تعيين و انتخاب مىكند، بلكه اضافه بر آن قانونگذارى است كه با انتخاب شخص خود جامعهٔ بشرى را نيز انتخاب مىكند، چنين فردى نخواهد توانست از احساس مسئوليت تمام و عميق بگريزد. راست است، بسيارى از مردم دلهره ندارند، اما به نظر ما اينان سرپوشى بر دلهرهٔ خود مىگذارند، يعنى از آن مىگريزند.
مسلماً بسيارى از مردم مىپندارند كه با انجامدادن فلان كار فقط خود را ملتزم مىسازند و هنگامى كه به آنان گفته شود: راستى اگر همهٔ مردم چنين كنند، چه خواهد شد؟ شانه بالا مىاندازند و با بىاعتنايى جواب میدهند كه: «همهٔ مردم چنين نمىكنند.» اما درحقيقت بايد هميشه از خود پرسيد: اگر همه چنين كنند، چه پيش خواهد آمد؟
برگرفتهاى از مقالهٔ «اگزيستانسياليسم»؛ ژان پل سارتر؛ ترجمهٔ مصطفى رحيمى
از کتابِ «از مدرنیسم تا پستمدرنیسم»
اگزيستانسياليسم با صراحت اعلام مى دارد كه بشر يعنى دلهره. مفهوم اين جمله چنين است: هنگامى كه آدمى خود را ملتزم ساخت و دريافت كه وى نهتنها همان است كه موجوديت خود، راه و روش زندگى خود، را تعيين و انتخاب مىكند، بلكه اضافه بر آن قانونگذارى است كه با انتخاب شخص خود جامعهٔ بشرى را نيز انتخاب مىكند، چنين فردى نخواهد توانست از احساس مسئوليت تمام و عميق بگريزد. راست است، بسيارى از مردم دلهره ندارند، اما به نظر ما اينان سرپوشى بر دلهرهٔ خود مىگذارند، يعنى از آن مىگريزند.
مسلماً بسيارى از مردم مىپندارند كه با انجامدادن فلان كار فقط خود را ملتزم مىسازند و هنگامى كه به آنان گفته شود: راستى اگر همهٔ مردم چنين كنند، چه خواهد شد؟ شانه بالا مىاندازند و با بىاعتنايى جواب میدهند كه: «همهٔ مردم چنين نمىكنند.» اما درحقيقت بايد هميشه از خود پرسيد: اگر همه چنين كنند، چه پيش خواهد آمد؟
برگرفتهاى از مقالهٔ «اگزيستانسياليسم»؛ ژان پل سارتر؛ ترجمهٔ مصطفى رحيمى
از کتابِ «از مدرنیسم تا پستمدرنیسم»
چاپ دوم منتشر شد
«دریدا در متن»
عبدالکریم رشیدیان
در این متن مباحثِ مهمِ بیش از پنجاه اثرِ دریدا مستقیماً بررسی شده و نکات مرتبط در بعضی نوشتههای دیگر او نیز مطرح شده است. خوانندگان میتوانند نهفقط شکلگیری اندیشهی دریدا را در سیر تاریخی زندهی آن از خلال مباحث او درک کنند بلکه چکیدههای گاه مبسوطی از اکثر آثار او را نیز در اختیار داشته باشند. افزون بر این میتوان راهورسم اندیشهورزی دریدا را که ساختارزدایی نامیده میشود در نمونههایی زنده و ملموس مشاهده کرد. در این متنها همچنین میتوان با جوانبی از سرگذشت شخصی دریدا و روایتهای او از زندگیاش آشنا شد که بیان نوعی بیمأویی و حاشیهنشینی است و جایگاه «غیرعادی» او را در فرهنگ فرانسوی و اروپایی بازتاب میدهد.
نسخهی الکترونیک در فیدیبو
نسخهی الکترونیک در طاقچه
▫️بخشی از کتاب
ارسال رایگان به سراسر کشور www.nashreney.com
چاپ دوم منتشر شد
«دریدا در متن»
عبدالکریم رشیدیان
در این متن مباحثِ مهمِ بیش از پنجاه اثرِ دریدا مستقیماً بررسی شده و نکات مرتبط در بعضی نوشتههای دیگر او نیز مطرح شده است. خوانندگان میتوانند نهفقط شکلگیری اندیشهی دریدا را در سیر تاریخی زندهی آن از خلال مباحث او درک کنند بلکه چکیدههای گاه مبسوطی از اکثر آثار او را نیز در اختیار داشته باشند. افزون بر این میتوان راهورسم اندیشهورزی دریدا را که ساختارزدایی نامیده میشود در نمونههایی زنده و ملموس مشاهده کرد. در این متنها همچنین میتوان با جوانبی از سرگذشت شخصی دریدا و روایتهای او از زندگیاش آشنا شد که بیان نوعی بیمأویی و حاشیهنشینی است و جایگاه «غیرعادی» او را در فرهنگ فرانسوی و اروپایی بازتاب میدهد.
نسخهی الکترونیک در فیدیبو
نسخهی الکترونیک در طاقچه
▫️بخشی از کتاب
ارسال رایگان به سراسر کشور www.nashreney.com
اگر ابراهيم ايمان نداشت بىگمان سارا از اندوه مرده بود و ابراهيم، خسته از غم، به جاى درک برآورده شدن آرزو به آن، بدان گونه كه بر رؤياى جوانى، لبخند مىزد. اما ابراهيم ايمان داشت، از اين رو جوان بود؛ زيرا آن كس كه هميشه در آرزوى بهترين چيز است سرخورده از زندگى پير مىشود، و آن كس كه هميشه مهياى بدترين چيز است زودهنگام پير مىشود، اما آن كس كه ايمان دارد جاودانه جوان مىماند. پس ستايش بر اين داستان باد! زيرا سارا، اگرچه ساليانى بر او گذشته بود اما هنوز اين اندازه جوان بود كه لذت مادر بودن را بخواهد، و ابراهيم، اگرچه مويش خاكسترى شده بود هنوز اين اندازه جوان بود كه بخواهد پدر باشد. از جنبه ظاهر شگفتى آن بود كه امر بر طبق انتظار آنان گذشت، و در يك معناى عميقتر معجزه ايمان در اين است كه ابراهيم و سارا اين اندازه جوان بودند كه آرزو كنند و ايمان آرزوى آنان، و از اين رو جوانى آنان را حفظ كرد. او تحقق وعده را پذيرفت، آن را به بركت ايمان پذيرفت، و امر موافق با وعده و ايمان او گذشت - زيرا موسى با عصاى خويش به صخره نواخت، اما ايمان نداشت.
از کتابِ ترس و لرز؛ سورن کیرکگور؛ ترجمهٔ عبدالکریم رشیدیان
اگر ابراهيم ايمان نداشت بىگمان سارا از اندوه مرده بود و ابراهيم، خسته از غم، به جاى درک برآورده شدن آرزو به آن، بدان گونه كه بر رؤياى جوانى، لبخند مىزد. اما ابراهيم ايمان داشت، از اين رو جوان بود؛ زيرا آن كس كه هميشه در آرزوى بهترين چيز است سرخورده از زندگى پير مىشود، و آن كس كه هميشه مهياى بدترين چيز است زودهنگام پير مىشود، اما آن كس كه ايمان دارد جاودانه جوان مىماند. پس ستايش بر اين داستان باد! زيرا سارا، اگرچه ساليانى بر او گذشته بود اما هنوز اين اندازه جوان بود كه لذت مادر بودن را بخواهد، و ابراهيم، اگرچه مويش خاكسترى شده بود هنوز اين اندازه جوان بود كه بخواهد پدر باشد. از جنبه ظاهر شگفتى آن بود كه امر بر طبق انتظار آنان گذشت، و در يك معناى عميقتر معجزه ايمان در اين است كه ابراهيم و سارا اين اندازه جوان بودند كه آرزو كنند و ايمان آرزوى آنان، و از اين رو جوانى آنان را حفظ كرد. او تحقق وعده را پذيرفت، آن را به بركت ايمان پذيرفت، و امر موافق با وعده و ايمان او گذشت - زيرا موسى با عصاى خويش به صخره نواخت، اما ايمان نداشت.
از کتابِ ترس و لرز؛ سورن کیرکگور؛ ترجمهٔ عبدالکریم رشیدیان