نشر نی
10.4K subscribers
6.19K photos
251 videos
479 files
3.62K links
www.nashreney.com :وب‌سایت

اینستاگرام: Instagram.com/nashreney

تهران، خیابان فاطمی، خیابان رهی معیری، نبش خیابان فکوری، شماره ۲۰
تلفن دفتر نشر: ۸۸۰۲۱۲۱۴
تلفن واحد فروش: ۸۸۰۰۴۶۵۸
ایمیل: info@nashreney.com
Download Telegram

‌صبح، زیر نقابِ ماتیکی که می‌زد، زن دیگری شد. نقاب فرانسوی‌اش را زد و بوسۀ سردی روی گونۀ من گذاشت. حق داشت، من هم اگر مثل او یک نقاب فرانسوی داشتم اصلاً برش نمی‌داشتم و اصلاً خودم را داخل هزارتویی به اسم فلسطین نمی‌کردم. من مجبورم، چون خودم توی همین هزارتو به دنیا آمده‌ام. تو هم همین‌طور. ما نه چاره‌ای داریم و نه نقابی. نقاب ما جنگ است. حتی نقاب جنگ هم برای پوشاندن گردابی که ما داریم در آن غرق می‌شویم کافی نیست.
همۀ داستان‌های مربوط به جنگ که در آن فرو رفته‌ایم از هم می‌پاشد و چیزی نمی‌ماند به‌جز کشتارها. آیا ما از دشمنانمان تقلید می‌کنیم یا آنان از جلادانشان تقلید می‌کنند و ما را وامی‌دارند این نقابی را بپوشیم که چهرۀ دنیا را پوشاند؟

از رمانِ «دروازه خورشید»؛ الیاس خوری؛ ترجمهٔ نرگس قندیل‌زاده

‌هرگز به بولوار نيفسكى ايمان نياوريد! همه‌چيزش دوز و كلک است، رؤياست، نه آنچه كه به‌نظر مى‌رسد! فكر مى‌كنيد آن آقايى كه با كت زيبا مشغول گردش است خيلى ثروتمند است؟ اشتباه مى‌كنيد: تنها ثروتش در دنيا همين كت قشنگ است. تصور مى‌كنيد آن دو مرد قوى‌هيكل، كه ايستاده و مشغول تماشاى كارگرانى هستند كه روى ساختمان كليسا كار مى‌كنند، دارند از معمارى آن بحث مى‌كنند؟ - به‌هيچ‌وجه: آنها دربارهٔ آن دو كلاغ كه روبه‌روى هم نشسته‌اند بحث مى‌كنند.
بولوار نيفسكى همهٔ روز را به فريب و نيرنگ مشغول است، اما بدتر از همه شب‌هاست، آن زمانى كه تاريكى همچون فرشى بر آن گسترده می‌شود و تنها ديوارهاى زرد و سفيد ساختمان‌ها قابل تشخيصند، زمانى كه همهٔ شهر تيمارستانى از هياهو و نور می‌شود، زمانى كه ده‌ها هزار كالسكه از پل‌ها عبور مى‌كنند، كالسكه‌چى‌ها فرياد مى‌زنند و اسب‌ها را هى مى‌كنند و زمانى كه شيطان خودش بيرون مى‌خزد و چراغ‌هاى خيابان را روشن مى‌كند، تنها بدين منظور كه همه چيز را با جلوه‌اى دگرگونه به نمايش در آورد.

از کتابِ یادداشت‌های یک دیوانه
نیکلای گوگول
ترجمهٔ خشایار دیهیمی

‌در هایکو، محدودیت زبان موضوع دغدغه‌ای است که برای ما قابل درک به‌نظر نمی‌رسد، زیرا هدف نه ایجاز بلکه برعکس، عمل کردن بر ریشهٔ خودِ معنا است تا بتوان سبب آن شد که این معنا با گسترهٔ بی‌پایان تمثیل‌ها و در جهان‌های نماد پیوند نخورد، درون آن‌ها ذوب، به آن‌ها متصل، و در آن‌جا سرگردان نشوند. خلاصه بودنِ هایکو امری صوری نیست؛ هایکو اندیشه‌ای غنی نیست که آن را به شکلی کوتاه‌شده، تقلیل داده باشند؛ هایکو حادثه‌ای کوتاه است که با یک ضربه، شکل مناسب خود را می‌یابد. دقت هایکو به‌روشنی چیزی موسیقایی در خود دارد (موسیقیِ معنا و نه لزوماً موسیقی آواها)؛ هایکو دارای خلوص، انعطاف و حتی خالی بودنِ یک نُت موسیقی است، و شاید به‌همین دلیل باشد که آن را دوبار، برای پژواک، می‌خوانند؛ اگر این کلامِ لذت‌بخش را تنها یک بار بر زبان می‌آوردیم، در آن صورت بیش از اندازه به معنای غافلگیرکننده، به ضربه، به ناگهانی بودنِ جنبهٔ کامل آن بها داده بودیم.

از کتابِ امپراتوری نشانه‌ها
رولان بارت
ترجمهٔ ناصر فکوهی

رنج‌های خیالی لکان همراه بود با روان‌رنجوری‌های معمولی. هیچ‌وقت طعم محرومیت‌های واقعی مثل گرسنگی، فقر، فقدان آزادی یا آزار‌واذیت را نچشیده بود: جنگ را از میان باغ‌های کالج استانیسلاس تماشا کرده بود. از جنون حماسی جنگ فقط نیم‌نگاهی به بدن‌های تکه‌تکه و چشمانی در انتظار مرگ نصیبش شد. هرگز از بوی تعفنِ خون در میدان نبرد خفه نشده و هیچ‌گاه مجبور نشده بود با ظلم واقعی مبارزه کند. او که نازپروردۀ چندین نسل از بازرگانانِ غرق در ناز و نعمت بود فقط متحمل سختی‌های ناشی از قیدوبندهای خانوادگی شده بود که او را بدل به هر چیزی کرده بود الّا یک قهرمان. اما این فقدانِ روحیۀ قهرمانی با امتناع جسورانه و قاطع از سازش‌کاری همراه شد. لکان ضدقهرمانی بود از هر جهت نامناسب برای یک زندگی معمولی. سرنوشتش با بی‌قاعدگی گره خورده بود و ناتوان بود از تسلیم‌شدن در برابر انبوه آداب و رسوم. از همین رو بود که به گفتارۀ جنون همچون تنها کلید درکِ جهانی دیوانه علاقۀ وافر داشت.

از کتابِ «ژک لکان»
زندگی و نظام فکری
الیزابت رودینسکو
ترجمهٔ ناتاشا محرم‌زاده و ملیکا خوش‌نژاد

‌اوایل، در آن پاییز پر از شور و غوغا، لندن داشت اولین حمله‌های هوایی را تجربه می‌کرد و استلا و رابرت به‌ندرت با هم قرار می‌گذاشتند. هیچ فصلی بیشتر از پاییز نمی‌توانست این‌همه احساس را در خود جا بدهد و حس شاعرانۀ پاییز با حس مرگ درآمیخته بود. هر روز صبح خورشید از پس مهِ آغشته به دودی که از ویرانه‌های سوخته برمی‌خاست، سر بر می‌آورد و آن‌قدر بالا می‌رفت تا می‌رسید به جایی که دیگر هیچ مه و دودی در کار نبود. بعد از غروب آفتاب، تا زمانی‌که اولین صدای آژیر شنیده شود، همه‌جا را گرگ‌ومیشی بی‌روح و متشنج فرامی‌گرفت. صبح‌ها که بیدار می‌شدی عطر و بوی دلپذیر پاییز به‌وضوح حس می‌شد و با کم شدن غلظت دود و فرونشستن گرد و غبار حاصل از انفجارهای شب قبل، تلخی و گزندگی دودی که روی زبان و در سوراخ‌های بینی جا خوش کرده بود کمتر می‌شد و بیشتر احساس می‌کردی فرصتی پیش رویت گذاشته‌اند تا یک‌بار دیگر روز و روشنایی و فراغت موقت از ترس و دلهره را غنیمت بشماری.

از رمانِ «گرمای روز»
الیزابت بوئن؛ ترجمهٔ آناهیتا مجاوری

‌شكاكيت از آن دست مسائلى است كه آدمى عموماً با آن درگير بوده است. ما بيش‏تر وقت‌‏ها براى رسيدن به اهدافى تلاش مى‏‌کنيم، درحالى‏‌كه هيچ تضمينى در كار نيست كه در رسيدن به آن‌‏ها كامياب شويم. اما گاهى وقت‏‌ها حتى تضمينى وجود ندارد كه دريابيم در رسيدن به هدفى اصلاً كامياب شده يا ناكام مانده‌‏ايم. اين پديده در زندگى عملى ما رخ مى‌‏دهد، اما هنگامى كه هدف‌مان به‌‏دست‏‌آوردن باور صادق، معرفت، يا هر خوبى معرفتى جداگانه ديگرى است و در راه رسيدن به آن‌‏ها با چنين پديده‏‌اى روبه‌‏رو مى‌‏شويم آن را شكاكيت مى‏‌ناميم. حتى در زمينهٔ فهم هم مى‏‌توان از نوعى شكاكيت سخن گفت، اگرچه فيلسوفان به‌‏ندرت به فهم، شكاكانه نگريسته‌‏اند. آن‌‏ها كم‌‏وبيش تا بوده بر آن بوده‏‌اند كه شكاكيت دامى است در راه رسيدن به باور صادق يا معرفت يا باور موجّه. چه‌‏بسا هدف كسى رسيدن به حقيقت يا باور موجّه يا معرفت باشد، ولى در رسيدن به آن‌‏ها ناكام بماند و هرگز در نيابد كه ناكام مانده است.

از کتابِ معرفت‌شناسی
لیندا زاگزبسکی
ترجمهٔ کاوه بهبهانی

‌من شجاع نیستم. تصمیم‌های مهم زندگی‌ام را که ممکن است به غلط شجاعت تصور شوند (ازدواج، طلاق، بچۀ غیرقانونی آوردن، زندگی در غربت) به نظرم باید بیشتر به هیجان شدید عصبی یا بزدلی نسبت داد. اگر در زندگی‌، آن‌طور که آن فیلسوف حکم داده، بعضی چیزها دست ماست و بعضی چیزها دست ما نیست و آزادی و خوشبختی وابسته به شناخت تفاوت این دو مقوله است، در این صورت زندگی من یکسره غیرفلسفی بوده است. من تمام عمر بین دو فکر در نوسان بوده‌ام و قیقاج رفته‌ام، یکی این‌که افسارم دست خودم است و دیگری فهم این نکته که همه چیز ناامیدکننده است و زندگی ورای توان من است، چه درکش و چه زیستنش. خب، به گمانم مثل اکثر آدم‌ها.

از کتابِ «الیزابت فینچ»
جولین بارنز
ترجمهٔ محمدرضا ترک تتاری

‌ای سقراط، خنده‌آور است که گمان می‌بری تفاوتی دارد که آن کس که کشته شده، غریبه باشد یا خویشاوند، و تنها این را نباید در نظر گرفت که کشنده برحق بود که بکشد یا نه، و اگر برحق بود، باید او را به حال خود گذاشت، وگرنه باید از او شکایت کرد، حتی اگر کشنده هم‌خانه و هم‌سفرۀ تو باشد؛ زیرا اگر با چنین کسی به سر بری درحالی‌که می‌دانی [چه کرده‌است]، و اگر با شکایت از او به یاریِ دادخواهی، خود و او را پاک نگردانی، آلودگی [میانِ تو و او] برابر می‌شود.

از «اوتوفرون»ِ افلاطون
متن دوزبانه (از مجموعهٔ متون یونانی و لاتین)
ترجمه و افزوده‌ها: ایمان شفیع‌بیک

‌‌از قدیم، چیزی به تو پیوندد
و آن عشق است.
دام عشق آمد و در او پیچید.


سطر سوم وزن عروضی دارد: فاعلاتن مفاعلن فعلن، بر وزن حدیقۀ سنایی.
در این‌جا سخن از عشق قدیم یا ازلی است که در اندیشۀ کهن، ازجمله آرای افلاطون و در حکمت و عرفان مشرق زمین، قابل ره‌جویی است. احمد غزالی در ابتدای کتاب سوانح قدیم بودن عشق را پس از بیان این رباعی:‌
‌‌
با عشق روان شد از عدم مرکب ما روشن ز شراب وصل دائم شب ما
زان می که حرام نیست در مذهب ما تا روز عدم خشک نیابی لب ما


با این جمله بیان می‌کند:
«روح چون از عدم به وجود آمد بر سرحدّ وجود، عشق منتظرِ مرکب روح بود». تفسیر این جمله که «بر سرحدّ وجود، عشق منتظرِ مرکب روح بود» نیازمند پشتوانه‌ای است از وجوه گوناگون فرهنگ دینی و عرفانی، خاصه تصوف و دین اسلام. طبق این عبارت، دو اقلیم عدم و وجود در کار هستند که مرزی آن‌ها را از هم جدا می‌کند. در مقابل وجود، عدم جای دیگری است، مولانا فرموده است:

این عدم خود چه مبارک جای است
که مددهای وجود از عدم است


از کتابِ شمسِ تبریز؛ جلد دوم (شعرها)
شعرهای منثور، شهرواره‌ها و گزینه‌گویه‌های مقالات شمس
مهدی سالاری‌نسب

‌چاپ شانزدهم منتشر شد
«از مدرنیسم تا پست مدرنیسم»
متن‌هایی برگزیده (ویراست دوم)
نوشتهٔ لارنس کهون
ترجمهٔ عبدالکریم رشیدیان

کتاب از مدرنیسم تا پست‌مدرنیسم مجموعه‌ای جامع از متون کلاسیک و معاصر مربوط به مدرنیسم و پست‌مدرنیسم است.
این مجموعه با تکیه بر این فرض که دانش‌پژوهان و دانشجویان نمی‌توانند بدون شناختی قبلی از بسط و تکامل مدرنیته به ارزیابی پست‌مدرنیسم بپردازند مباحث کنونی را در متن نقادی مدرنیته از قرن هفدهم به این‌سو قرار داده است.
این کتاب که به ترتیب زمانی و موضوعی تنظیم شده است متنی است ایده‌آل برای دانشجویان و عموم خوانندگان، زیرا گستردگی و عمق پوشش این اثر آن را به منبعی غیرقابل چشم‌پوشی برای پژوهش در رشته‌های مختلف فلسفی، ادبی، فرهنگی، نظریه‌ی اجتماعی و دینی تبدیل می‌کند.
افزوده‌های ویراست جدید دربرگیرنده‌ی بیست متن برگزیده‌ی جدید است از چهارده نویسنده‌ی غالباً متأخری که بیان‌کننده یا منتقد پست‌مدرنیسم بوده‌اند.
ویراستار کتاب، آقای کِهون، استاد فلسفه در دانشگاه بوستون و نویسنده‌ی کتاب‌های معضل مدرنیته (۱۹۸۸) و غایات فلسفه (۱۹۹۵) است.

‌فیشته می‌نویسد: «موجودِ متعقلِ متناهی هیچ چیز به‌جز تجربه در چنته ندارد؛ تجربه است که کلِ مایۀ اندیشه‌ورزیِ او را شامل می‌شود. فیلسوف نیز ضرورتاً تحتِ همین شرایط است». فیلسوف در آغاز در تجربه غرق است، و تجربه همان چیزي است که فیلسوف باید آن را تبیین کند. اما نکتۀ مهم این است که امرِ تبیین‌کننده لزوماً و منطقاً خارج از امرِ تبیین‌شونده است. پس اصلِ فلسفه (امرِ تبیین‌گر)، هرچه باشد، نمی‌تواند در خودِ تجربه (امرِ تبیین‌شونده) باشد. لذا باید راهي یافت برای رفتن به ورای تجربه بدونِ برگذشتن از تجربه: استعلا به معنای کانتیِ کلمه.

از کتابِ «نظریهٔ رهایی»
کریستوف منکه
ترجمهٔ سیدمسعود حسینی

‌منتشر شد
«حکایات من‌درآوردی»
مجموعه داستان
کارل چاپک
ترجمهٔ اسد ناصحی

حکایات من‌درآوردی به‌تناوب طی دوره‌ای هجده‌ساله و بدون ترتیب خاصی به نگارش درآمده‌اند و اکثر آن‌ها واکنش‌های چاپک به مسائل سیاسی داخلی و خارجی وقت بودند. خوانش‌های گوناگونی از حکایات من‌درآوردی می‌توان داشت: می‌توان آن را مَثَل یا حکایت یا استفادهٔ خلاقانه و مبتکرانهٔ چاپک از این شگردهای ادبی به‌منظور برانگیختن سؤالات اخلاقی و اشاره به مسائل اجتماعی و سیاسی پنداشت. در بسیاری از این حکایات، چاپک پیش‌انگاشت‌های «تردیدناپذیر» ما را دربارهٔ شخصیت‌ها و وقایع تاریخی به بازی می‌گیرد و زیروزبر می‌سازد.

از متن کتاب:
بودن یا نبودن… بودن که
چیزی باشی تام و تمام: این‌هایند سخنان درخور اعتنا!
بودن که بازیگر باشی. یا دست به قلم ببری؟ یا سخن برانی
و دل مردم را بشورانی؟ این یا آن؟ آخ که خر ما از کُرگی دُم نداشت!
کدام‌یک؟ پس سرانجام این هملت چه باید شود؟
به چه نائل خواهم گشت، چه چیز را به سرانجام خواهم رساند؟
کاش کَسَکی بودم، چیزکی! ــ آری، اما چه؟
مسئله این است!

‌من خود اشك‌ها دارم كه زين پس بيفشانم
به ياد ستم‌هايى كه در گذشته از تو ديده‌ام.
و زنده‌اند كودكانى كه تو پدرانشان را به مسلخ فرستادى.
آرى، نوجوانانى وانهاده به خود كه فردا بر حال خويش ناله‌ها خواهند كرد.
و والدينى برجامانده كه فرزندانشان را به سلاخى سپرده‌اى
درختانى فرتوت و بى‏باروبر كه فردا
بر حال خود ضجه خواهند زد.
بارى، به آينده سوگند مخور كه گذشته را چندان به ستم آلوده‌اى
كه آينده پيشاپيش تبه شده است.

از نمایشنامهٔ ریچارد سوم؛ ویلیام شکسپیر؛ ترجمهٔ عبدالله کوثری
1

‌چاپ هجدم منتشر شد
«اراده به دانستن»
میشل فوکو
ترجمهٔ  نیکو سرخوش و افشین جهاندیده

نباید سکسوالیته را داده‌ای طبیعی تصور کرد که قدرت تلاش می‌کند آن را مطیع و سرکوب کند، یا حوزه‌ای مبهم که دانش تلاش می‌کند به‌تدریج آن را کشف کند. سکسوالیته نامی است که می‌توان به سامانه‌ای تاریخی داد: نه واقعیتی پنهان که تسخیر آن دشوار باشد، بلکه شبکهٔ بزرگِ سطحی که در آن برانگیختن بدن‌ها، تشدید لذت‌ها، تحریک به گفتمان، شکل‌گیری شناخت‌ها، و تقویت کنترل‌ها و مقاومت‌ها به‌طور زنجیروار و مطابق با چند استراتژی دانش و قدرت به یکدیگر متصل می‌شوند.

‌دلى به پهناى دريا مى‌خواهم تا هر غمى را در آن غرق كنم و خود جهانى باشم تا نيش زهرناك تنهايى در من اثر نكند. به پهلوان‌پنبه‌هايى كه رجزهاى مفت مى‌خوانند بى‌شباهت نيستم. حسين كرد شبسترى و اميرارسلان رومى. لابد بايد به لشكر غم بگويم: اى سياهى كيستى حالا مادرت را به عزايت مى‌نشانم!
در زندگى لحظاتى هست كه آدم مى‌بيند بناى عمرش يك‌باره فرو مى‌ريزد. مثل خانه‌هاى مقوايى كودكان كه با تلنگرى هوار مى‌شود. آدم به كمرگاه كوه نرسيده بايد برگردد و مثل سيزيف راه رفته را از سر بگيرد. در سال ۳۶ وقتى كه از زندان بيرون آمدم چنين حالى داشتم. زندگى خصوصى و اجتماعى‏ام تباه شده بود. به خود هشدار دادم كه ننه من غريبم و چس‌ناله‌‏هاى زار هيچ دردى دوا نمى‌كند. از سر گرفتم. حالا هم بايد از سر بگيرم. روحم مثل خاكى است كه سيلى به آن هجوم آورده است بايد خوب بماند تا آن سيل زود بگذرد و باز بوته‏اى و علفى سر بكشد. زمين زير پاهايم تهى شده است بايد آن‏ها را بر سنگلاخ ديگرى استوار كنم.

از کتابِ «سوگ مادر»؛ شاهرخ مسکوب؛ به‌کوشش حسن کامشاد

‌من از وقاحت بیزارم. از هر آدمی که باشد. طالبان اما وقاحت را از حد گذرانده‌اند. در بیست‌وچند سال از پیدایششان کدام (چه) جرم و جنایتی را که این‌ها مرتکب نشده‌اند، اما پس از پیروزی متقلبانه‌ای که برایشان ایجاد شده، آمده‌اند و با وقاحت می‌گویند که می‌خواهند مردم افغانستان را عفو کنند. قاتل می‌خواهد خانوادهٔ قربانی را عفو کند! چنین وقاحتی در بشر دیده نشده است. من هم از خانوادهٔ قربانیان هستم و هرگز طالبان را نخواهم بخشید. پدرم را کشته‌اند و در زبان خودمان شعری داریم: پدر کُشتی و تخم کین کاشتی / پدرکشته را کِی بُوَد آشتی. تا طالب است، مبارزهٔ من با آن‌ها ادامه خواهد داشت. یا آن‌ها صحنهٔ افغانستان را ترک می‌کنند یا من به دست آن‌ها نابود می‌شوم. مطمئنم پس از من هم کسانی از خانواده‌ام نبرد با طالبان را ادامه خواهند داد. اندیشهٔ ضدیت با طالبان تنها شامل‌حال من نمی‌شود، بلکه همهٔ مردم افغانستان این‌گونه‌اند.

از کتابِ «صدای آزادی»
محمد آصف سلطان‌زاده و زینب انتظار
‌نشر نی برگزار می‌کند:
جلسهٔ نقد و بررسی مجموعه داستان «دوستی با گراز»
نوشتهٔ نگار داودی

با حضور:
فرناز شهیدثالث
علی مسعودی‌نیا
و نویسنده

زمان: دوشنبه ۳۰ مهرماه، ساعت ۱۸
مکان: خیابان فاطمی، خیابان رهی معیری، نبش خیابان فکوری، پلاک ۲۰، ساختمان نشر نی، طبقهٔ پنجم

‌سلامتی از نگاه یونگ مترادف است با چیرگی بر ازخودبیگانگی ایگو؛ و تنها زبانی نمادین است که می‌تواند ایگو را به این نتیجه برساند که هم‌اکنون نیز با نیروهایی مرتبط است که قابل درک و دیدن نیستند. یونگ باور داشت اهمیت هنر در آن است که به آنچه ناشناخته است، شکل بدهد و کارکرد دین از ریشه‌ی لاتین religio («اتصال به»، «پیوند به») آن است که ما را با نیروهای پشتیبانی که ایگو نمی‌شناسدشان دوباره پیوند دهد. یونگ هم اصطلاح ایگو را به همان معنایی به کار می‌بَرد که فروید به کار می‌بُرد؛ یعنی آن را کانون هویت خودآگاه و خودبودن می‌داند. ولی از نگاه یونگ، وظیفه‌ی ایگو آن است که تا جایی که ممکن است محتوای ضمیر ناخودآگاه را در خود ادغام کند و به این وسیله دگردیسی یابد و در این صورت است که به‌عنوان ساختارِ فرعی «خویشتن خویش» شروع به کار می‌کند.

از کتابِ «چگونه یونگ بخوانیم»
ویراستار مجموعه: سایمون کریچلی
دیوید تیسی
ترجمهٔ سپیده حبیب
Forwarded from الفبای فردا
در بیست و پنجمین نشست خیروخرد با عنوان «ستایش خیرونیکی» به گفت‌وگو پیرامون اثر نیکوکاری بر روح انسان خواهیم پرداخت. این نشست با حضور دکتر نصرالله حکمت تلاش می‌کند تا به سوالات زیر بپردازد.

(۱) چه می شود که انسان‌ها رنج دیگران را نمی‌بینند؟
(۲) نیت خیر در کجای فعالیت نیکوکارانه جای می‌گیرد؟
(۳) تجربه درد و رنج چه نسبتی با میل به نیکوکاری دارد؟
(توضیحات بیشتر در باب نشست)

زمان: سه شنبه ۱ آبان ماه ۱۴۰۳ – ساعت ۱۶
نشست حضوری: خیابان وزرا، کوچه بیستم، پلاک ۶، طبقه دوم

مشاهدۀ آنلاین در اینستاگرام به مهربانی
https://instagram.com/bemehrbani

«به مهربانی» سامانه آنلاین حمایت از آموزشِ کودکان و نوجوانانِ در معرض ترکِ تحصیل است. در این مسیر همراه ما باشید: اینجا را کلیک کنید.

🆔
@alefbayefarda

‌به بیان میدلتون:
با بتهوون ظرفیت موسیقی ‌چنان ارتقا یافته است که فرض‌های قدیمی در هم شکسته شده‌اند. اما می‌توان این موضوع را خیلی ساده نسخۀ بیش‌ازحد منسجمی دانست که ریشه در تفسیر آشنای اتریشی ـ آلمانی دربارۀ تاریخ موسیقی قرن نوزدهم دارد و سنت بیش‌ازحد مفتخر وینی را محور هنجاری خویش قرار می‌دهد. ترجیح آدورنو برای «روش درون‌بود» ــ تحلیل و ارزیابی آثار بر حسب مضامین، گرایش‌های درونی، شیوه‌های وجودی آن‌ها و نه تطبیق آن‌ها با هم ــ یعنی این‌که او با تفسیر بتهوون، که او را معیار نقد «موسیقی خودآیین بورژوازی» می‌گیرد، این معیار را به همۀ موسیقی‌های آن دوره تسری می‌دهد و مابقی را ناقص می‌داند. درعین‌حال، خود بتهوون آن‌طور که آدورنو ادعا می‌کند نمونۀ جامع کشمکش‌های اجتماعی دوره‌اش نیست؛ از یک نظر، او به اندازۀ آهنگساز خیلی معروف‌تر دوره‌اش، یعنی روسینی، [در این زمینه نمونه‌ای] «جزئی» است. درواقع، گاهی بتهوونِ آدورنو به بت شباهت پیدا می‌کند: این تصویر [که او از بتهوون نمایش می‌دهد] به گرایش‌های موسیقایی‌ای که از نظر آدورنو ممتاز است، عینیت می‌بخشد.

از کتابِ پس از آدورنو؛ تیا دنورا؛ ترجمهٔ حسن خیاطی

‌‌محبت برای استالین: این دیگر به احتمال زیاد غم‌انگیزترین داستان است. به رأی‌العین می‌توانی ببینی که ولکوگونف وقتی سطور زیر را می‌نوشت، آهسته سرش را تکان می‌داد: «هیچ‌کس در جهان تاکنون به موفقیتی چنین عجیب و غریب نایل نشده است که میلیون‌ها هموطن خود را از بین ببرد و در عوض چاپلوسی کورکورانه‌ی تمامی کشور را بشنود.» استالین چه حقه‌ای زده بود؟ ماهیت و محتوای این جنایت خاص چیست؟ احساس می‌کنی نوعی تجاوز به عنف است: مضحکه‌ای از عشق که به ضرب زور اجرا می‌شد. او بچه‌مدرسه‌ای‌ها را هم زود مجذوب خود می‌کرد. پس، این هم یک دروغ بزرگ و کثیف دیگر، که در قلب‌های بچگانه نشانده می‌شد.
مهر و محبت نمایانگر پیروزی تمام و کمال او بود. رمان ۱۹۸۴ چنین پایان می‌یابد:
«به آن چهره‌ی غول‌آسا دیده دوخت. چهل سال طول کشیده بود تا یاد بگیرد که چه خنده‌ای زیر آن سبیل مشکی نهفته است... اما همه‌چیز بر وفق مراد بود، کشمکش به پایان رسیده بود. بر وجود خویش غالب آمده بود. ناظر کبیر را دوست می‌داشت.»

از کتابِ «استالین مخوف»
مارتین ایمیس
ترجمه‌ی حسن کامشاد