جملهٔ دوم کتاب رابرت کانکوئست، حاصل اندوه: مالکیت اشتراکیِ شوروی و ترورـ قحطی، چنین است:
شاید بتوان گفت در عملیاتی که در این کتاب به ثبت رسیده برای نه هر کلمه، بلکه هر حرف الفبا که به کار رفته، در حدود بیست جان آدمی تباه شده است.
همین جمله شاخص ۲۸۳۷ جان بشر است. کتاب کانکوئست ۴۱۱ صفحه دارد.
سرگین اسبها را میخوردند، چون غالباً دانههای درستهٔ گندم داشت. (۹۰۰ جان)
السکا وویتریخوسکی با مصرف گوشت اسبهایی که در مزرعهٔ اشتراکی از مشمشه و امراض دیگر مرده بودند جان خود و خانوادهاش را نجات داد. (۱۹۸۱ جان)
کانکوئست از رمان گروسمن، پیوسته روان، نقل میکند: «و چهرههای کودکانْ سالخورده و رنجدیده مینمود، گویی هفتادساله بودند، و بهار که آمد دیگر چهره نداشتند. کلههایی چون سر پرندگان با منقار، یا چون سر قورباغه ــ باریک و گشادهلب ــ پیدا کرده بودند، و بعضی هم به ماهی میمانستند، با دهان باز» (۳۴۴۱ جان)
این قحطی دستاورد بشر بود.
از کتابِ «استالین مخوف»؛ مارتین ایمیس؛ ترجمهٔ حسن کامشاد
جملهٔ دوم کتاب رابرت کانکوئست، حاصل اندوه: مالکیت اشتراکیِ شوروی و ترورـ قحطی، چنین است:
شاید بتوان گفت در عملیاتی که در این کتاب به ثبت رسیده برای نه هر کلمه، بلکه هر حرف الفبا که به کار رفته، در حدود بیست جان آدمی تباه شده است.
همین جمله شاخص ۲۸۳۷ جان بشر است. کتاب کانکوئست ۴۱۱ صفحه دارد.
سرگین اسبها را میخوردند، چون غالباً دانههای درستهٔ گندم داشت. (۹۰۰ جان)
السکا وویتریخوسکی با مصرف گوشت اسبهایی که در مزرعهٔ اشتراکی از مشمشه و امراض دیگر مرده بودند جان خود و خانوادهاش را نجات داد. (۱۹۸۱ جان)
کانکوئست از رمان گروسمن، پیوسته روان، نقل میکند: «و چهرههای کودکانْ سالخورده و رنجدیده مینمود، گویی هفتادساله بودند، و بهار که آمد دیگر چهره نداشتند. کلههایی چون سر پرندگان با منقار، یا چون سر قورباغه ــ باریک و گشادهلب ــ پیدا کرده بودند، و بعضی هم به ماهی میمانستند، با دهان باز» (۳۴۴۱ جان)
این قحطی دستاورد بشر بود.
از کتابِ «استالین مخوف»؛ مارتین ایمیس؛ ترجمهٔ حسن کامشاد
«سينمای خالص» به معنای پديدهای ناب اصلاً وجود ندارد، مگر در خواب و خيال فرماليسم آوانگارد كه البته هرگز تعبير نشد. در عوض، تز «ناخالصی» را بايد بسط داد: اصل ذيل را بايد پيش نهاد؛ سينما محل ظهور تميیزناپذيری ذاتی هنر و ناهنر است [جايی كه عناصر هنری و غيرهنری را از هم تميیز نتوان داد]. دقيقتر بگوييم، هيچ فيلمي نيست از كه آغاز تا پايان مهارش به دست تفكر هنری باشد. فيلم همواره عناصري را در درون خود جای میدهد كه مطلقاً ناخالصاند، عناصری برگرفته از تصاوير خيالی محيط پيرامون، از ضایعات هنرهای دگر، و از قراردادها و نشانههايی داراي تاريخ مصرف محدود. فعاليت هنری را در يک فيلم تنها به صورت قسمی «فرآيند خالصسازی خصلت غيرهنری درونی خود فيلم» میتوان تمیيز داد. اين فرآيند هرگز كامل نمیشود و به اتمام نمیرسد. به بيان بهتر، اگر اين فرآيند كامل میشد و بدينوسيله خلوص فرضي و كذايي سينمای تجربی تحقق میيافت، آنگاه خود قابليت هنری، يا دقيقتر بگوييم، خطاب کلی و همهشمول آن سركوب میشد.
از کتابِ «تفکر نامتناهی»؛ آلن بدیو؛ ترجمهٔ صالح نجفی
از مقالۀ «فلسفه و سینما»
از مجموعهٔ ایدههای رادیکال
«سينمای خالص» به معنای پديدهای ناب اصلاً وجود ندارد، مگر در خواب و خيال فرماليسم آوانگارد كه البته هرگز تعبير نشد. در عوض، تز «ناخالصی» را بايد بسط داد: اصل ذيل را بايد پيش نهاد؛ سينما محل ظهور تميیزناپذيری ذاتی هنر و ناهنر است [جايی كه عناصر هنری و غيرهنری را از هم تميیز نتوان داد]. دقيقتر بگوييم، هيچ فيلمي نيست از كه آغاز تا پايان مهارش به دست تفكر هنری باشد. فيلم همواره عناصري را در درون خود جای میدهد كه مطلقاً ناخالصاند، عناصری برگرفته از تصاوير خيالی محيط پيرامون، از ضایعات هنرهای دگر، و از قراردادها و نشانههايی داراي تاريخ مصرف محدود. فعاليت هنری را در يک فيلم تنها به صورت قسمی «فرآيند خالصسازی خصلت غيرهنری درونی خود فيلم» میتوان تمیيز داد. اين فرآيند هرگز كامل نمیشود و به اتمام نمیرسد. به بيان بهتر، اگر اين فرآيند كامل میشد و بدينوسيله خلوص فرضي و كذايي سينمای تجربی تحقق میيافت، آنگاه خود قابليت هنری، يا دقيقتر بگوييم، خطاب کلی و همهشمول آن سركوب میشد.
از کتابِ «تفکر نامتناهی»؛ آلن بدیو؛ ترجمهٔ صالح نجفی
از مقالۀ «فلسفه و سینما»
از مجموعهٔ ایدههای رادیکال
هگل در مقدمۀ پدیدارشناسی بهطور مختصر به بررسی دو شیوهای میپردازد که فیلسوف میتواند آگاهی غیرفلسفی را نقد کند و بکوشد آن را در خصوص شایستگیهای فلسفه قانع کند. اولی رویکردی است مستقیم: فیلسوف صرفاً اظهار میکند که دیدگاه عام دربارۀ جهان اشتباه است و تنها فلسفه حقیقت را میفهمد. این شیوۀ متداولی است که فیلسوفان میکوشند با آن رقیبانشان را از میدان به در کنند: آنان استدلال میکنند (یا اظهار میکنند) که حق با آنهاست و رقیبانشان برخطا هستند. رویکرد دوم غیرمستقیمتر است. فیلسوف دیدگاهِ عام دربارۀ جهان را یکجا رد نمیکند، بلکه «به دیدگاهِ عام [gemein] تکیه میکند برای دلآگاهیهایی که این دیدگاه دربارۀ چیزی بهتر میدهد». به عبارت دیگر، فیلسوف اعلام میکند که آنچه در دیدگاه عام دربارۀ اشیاء مندرج است، ولی بر آن دیدگاه نامعلوم است، همان فهمی از اشیاء است که فلسفه مطرح میکند.
از کتابِ راهنمای خواننده: پدیدارشناسی روح هگل
استیون هولگیت
ترجمهٔ علی سهرابی
هگل در مقدمۀ پدیدارشناسی بهطور مختصر به بررسی دو شیوهای میپردازد که فیلسوف میتواند آگاهی غیرفلسفی را نقد کند و بکوشد آن را در خصوص شایستگیهای فلسفه قانع کند. اولی رویکردی است مستقیم: فیلسوف صرفاً اظهار میکند که دیدگاه عام دربارۀ جهان اشتباه است و تنها فلسفه حقیقت را میفهمد. این شیوۀ متداولی است که فیلسوفان میکوشند با آن رقیبانشان را از میدان به در کنند: آنان استدلال میکنند (یا اظهار میکنند) که حق با آنهاست و رقیبانشان برخطا هستند. رویکرد دوم غیرمستقیمتر است. فیلسوف دیدگاهِ عام دربارۀ جهان را یکجا رد نمیکند، بلکه «به دیدگاهِ عام [gemein] تکیه میکند برای دلآگاهیهایی که این دیدگاه دربارۀ چیزی بهتر میدهد». به عبارت دیگر، فیلسوف اعلام میکند که آنچه در دیدگاه عام دربارۀ اشیاء مندرج است، ولی بر آن دیدگاه نامعلوم است، همان فهمی از اشیاء است که فلسفه مطرح میکند.
از کتابِ راهنمای خواننده: پدیدارشناسی روح هگل
استیون هولگیت
ترجمهٔ علی سهرابی
صبح، زیر نقابِ ماتیکی که میزد، زن دیگری شد. نقاب فرانسویاش را زد و بوسۀ سردی روی گونۀ من گذاشت. حق داشت، من هم اگر مثل او یک نقاب فرانسوی داشتم اصلاً برش نمیداشتم و اصلاً خودم را داخل هزارتویی به اسم فلسطین نمیکردم. من مجبورم، چون خودم توی همین هزارتو به دنیا آمدهام. تو هم همینطور. ما نه چارهای داریم و نه نقابی. نقاب ما جنگ است. حتی نقاب جنگ هم برای پوشاندن گردابی که ما داریم در آن غرق میشویم کافی نیست.
همۀ داستانهای مربوط به جنگ که در آن فرو رفتهایم از هم میپاشد و چیزی نمیماند بهجز کشتارها. آیا ما از دشمنانمان تقلید میکنیم یا آنان از جلادانشان تقلید میکنند و ما را وامیدارند این نقابی را بپوشیم که چهرۀ دنیا را پوشاند؟
از رمانِ «دروازه خورشید»؛ الیاس خوری؛ ترجمهٔ نرگس قندیلزاده
صبح، زیر نقابِ ماتیکی که میزد، زن دیگری شد. نقاب فرانسویاش را زد و بوسۀ سردی روی گونۀ من گذاشت. حق داشت، من هم اگر مثل او یک نقاب فرانسوی داشتم اصلاً برش نمیداشتم و اصلاً خودم را داخل هزارتویی به اسم فلسطین نمیکردم. من مجبورم، چون خودم توی همین هزارتو به دنیا آمدهام. تو هم همینطور. ما نه چارهای داریم و نه نقابی. نقاب ما جنگ است. حتی نقاب جنگ هم برای پوشاندن گردابی که ما داریم در آن غرق میشویم کافی نیست.
همۀ داستانهای مربوط به جنگ که در آن فرو رفتهایم از هم میپاشد و چیزی نمیماند بهجز کشتارها. آیا ما از دشمنانمان تقلید میکنیم یا آنان از جلادانشان تقلید میکنند و ما را وامیدارند این نقابی را بپوشیم که چهرۀ دنیا را پوشاند؟
از رمانِ «دروازه خورشید»؛ الیاس خوری؛ ترجمهٔ نرگس قندیلزاده
هرگز به بولوار نيفسكى ايمان نياوريد! همهچيزش دوز و كلک است، رؤياست، نه آنچه كه بهنظر مىرسد! فكر مىكنيد آن آقايى كه با كت زيبا مشغول گردش است خيلى ثروتمند است؟ اشتباه مىكنيد: تنها ثروتش در دنيا همين كت قشنگ است. تصور مىكنيد آن دو مرد قوىهيكل، كه ايستاده و مشغول تماشاى كارگرانى هستند كه روى ساختمان كليسا كار مىكنند، دارند از معمارى آن بحث مىكنند؟ - بههيچوجه: آنها دربارهٔ آن دو كلاغ كه روبهروى هم نشستهاند بحث مىكنند.
بولوار نيفسكى همهٔ روز را به فريب و نيرنگ مشغول است، اما بدتر از همه شبهاست، آن زمانى كه تاريكى همچون فرشى بر آن گسترده میشود و تنها ديوارهاى زرد و سفيد ساختمانها قابل تشخيصند، زمانى كه همهٔ شهر تيمارستانى از هياهو و نور میشود، زمانى كه دهها هزار كالسكه از پلها عبور مىكنند، كالسكهچىها فرياد مىزنند و اسبها را هى مىكنند و زمانى كه شيطان خودش بيرون مىخزد و چراغهاى خيابان را روشن مىكند، تنها بدين منظور كه همه چيز را با جلوهاى دگرگونه به نمايش در آورد.
از کتابِ یادداشتهای یک دیوانه
نیکلای گوگول
ترجمهٔ خشایار دیهیمی
هرگز به بولوار نيفسكى ايمان نياوريد! همهچيزش دوز و كلک است، رؤياست، نه آنچه كه بهنظر مىرسد! فكر مىكنيد آن آقايى كه با كت زيبا مشغول گردش است خيلى ثروتمند است؟ اشتباه مىكنيد: تنها ثروتش در دنيا همين كت قشنگ است. تصور مىكنيد آن دو مرد قوىهيكل، كه ايستاده و مشغول تماشاى كارگرانى هستند كه روى ساختمان كليسا كار مىكنند، دارند از معمارى آن بحث مىكنند؟ - بههيچوجه: آنها دربارهٔ آن دو كلاغ كه روبهروى هم نشستهاند بحث مىكنند.
بولوار نيفسكى همهٔ روز را به فريب و نيرنگ مشغول است، اما بدتر از همه شبهاست، آن زمانى كه تاريكى همچون فرشى بر آن گسترده میشود و تنها ديوارهاى زرد و سفيد ساختمانها قابل تشخيصند، زمانى كه همهٔ شهر تيمارستانى از هياهو و نور میشود، زمانى كه دهها هزار كالسكه از پلها عبور مىكنند، كالسكهچىها فرياد مىزنند و اسبها را هى مىكنند و زمانى كه شيطان خودش بيرون مىخزد و چراغهاى خيابان را روشن مىكند، تنها بدين منظور كه همه چيز را با جلوهاى دگرگونه به نمايش در آورد.
از کتابِ یادداشتهای یک دیوانه
نیکلای گوگول
ترجمهٔ خشایار دیهیمی
در هایکو، محدودیت زبان موضوع دغدغهای است که برای ما قابل درک بهنظر نمیرسد، زیرا هدف نه ایجاز بلکه برعکس، عمل کردن بر ریشهٔ خودِ معنا است تا بتوان سبب آن شد که این معنا با گسترهٔ بیپایان تمثیلها و در جهانهای نماد پیوند نخورد، درون آنها ذوب، به آنها متصل، و در آنجا سرگردان نشوند. خلاصه بودنِ هایکو امری صوری نیست؛ هایکو اندیشهای غنی نیست که آن را به شکلی کوتاهشده، تقلیل داده باشند؛ هایکو حادثهای کوتاه است که با یک ضربه، شکل مناسب خود را مییابد. دقت هایکو بهروشنی چیزی موسیقایی در خود دارد (موسیقیِ معنا و نه لزوماً موسیقی آواها)؛ هایکو دارای خلوص، انعطاف و حتی خالی بودنِ یک نُت موسیقی است، و شاید بههمین دلیل باشد که آن را دوبار، برای پژواک، میخوانند؛ اگر این کلامِ لذتبخش را تنها یک بار بر زبان میآوردیم، در آن صورت بیش از اندازه به معنای غافلگیرکننده، به ضربه، به ناگهانی بودنِ جنبهٔ کامل آن بها داده بودیم.
از کتابِ امپراتوری نشانهها
رولان بارت
ترجمهٔ ناصر فکوهی
در هایکو، محدودیت زبان موضوع دغدغهای است که برای ما قابل درک بهنظر نمیرسد، زیرا هدف نه ایجاز بلکه برعکس، عمل کردن بر ریشهٔ خودِ معنا است تا بتوان سبب آن شد که این معنا با گسترهٔ بیپایان تمثیلها و در جهانهای نماد پیوند نخورد، درون آنها ذوب، به آنها متصل، و در آنجا سرگردان نشوند. خلاصه بودنِ هایکو امری صوری نیست؛ هایکو اندیشهای غنی نیست که آن را به شکلی کوتاهشده، تقلیل داده باشند؛ هایکو حادثهای کوتاه است که با یک ضربه، شکل مناسب خود را مییابد. دقت هایکو بهروشنی چیزی موسیقایی در خود دارد (موسیقیِ معنا و نه لزوماً موسیقی آواها)؛ هایکو دارای خلوص، انعطاف و حتی خالی بودنِ یک نُت موسیقی است، و شاید بههمین دلیل باشد که آن را دوبار، برای پژواک، میخوانند؛ اگر این کلامِ لذتبخش را تنها یک بار بر زبان میآوردیم، در آن صورت بیش از اندازه به معنای غافلگیرکننده، به ضربه، به ناگهانی بودنِ جنبهٔ کامل آن بها داده بودیم.
از کتابِ امپراتوری نشانهها
رولان بارت
ترجمهٔ ناصر فکوهی
رنجهای خیالی لکان همراه بود با روانرنجوریهای معمولی. هیچوقت طعم محرومیتهای واقعی مثل گرسنگی، فقر، فقدان آزادی یا آزارواذیت را نچشیده بود: جنگ را از میان باغهای کالج استانیسلاس تماشا کرده بود. از جنون حماسی جنگ فقط نیمنگاهی به بدنهای تکهتکه و چشمانی در انتظار مرگ نصیبش شد. هرگز از بوی تعفنِ خون در میدان نبرد خفه نشده و هیچگاه مجبور نشده بود با ظلم واقعی مبارزه کند. او که نازپروردۀ چندین نسل از بازرگانانِ غرق در ناز و نعمت بود فقط متحمل سختیهای ناشی از قیدوبندهای خانوادگی شده بود که او را بدل به هر چیزی کرده بود الّا یک قهرمان. اما این فقدانِ روحیۀ قهرمانی با امتناع جسورانه و قاطع از سازشکاری همراه شد. لکان ضدقهرمانی بود از هر جهت نامناسب برای یک زندگی معمولی. سرنوشتش با بیقاعدگی گره خورده بود و ناتوان بود از تسلیمشدن در برابر انبوه آداب و رسوم. از همین رو بود که به گفتارۀ جنون همچون تنها کلید درکِ جهانی دیوانه علاقۀ وافر داشت.
از کتابِ «ژک لکان»
زندگی و نظام فکری
الیزابت رودینسکو
ترجمهٔ ناتاشا محرمزاده و ملیکا خوشنژاد
رنجهای خیالی لکان همراه بود با روانرنجوریهای معمولی. هیچوقت طعم محرومیتهای واقعی مثل گرسنگی، فقر، فقدان آزادی یا آزارواذیت را نچشیده بود: جنگ را از میان باغهای کالج استانیسلاس تماشا کرده بود. از جنون حماسی جنگ فقط نیمنگاهی به بدنهای تکهتکه و چشمانی در انتظار مرگ نصیبش شد. هرگز از بوی تعفنِ خون در میدان نبرد خفه نشده و هیچگاه مجبور نشده بود با ظلم واقعی مبارزه کند. او که نازپروردۀ چندین نسل از بازرگانانِ غرق در ناز و نعمت بود فقط متحمل سختیهای ناشی از قیدوبندهای خانوادگی شده بود که او را بدل به هر چیزی کرده بود الّا یک قهرمان. اما این فقدانِ روحیۀ قهرمانی با امتناع جسورانه و قاطع از سازشکاری همراه شد. لکان ضدقهرمانی بود از هر جهت نامناسب برای یک زندگی معمولی. سرنوشتش با بیقاعدگی گره خورده بود و ناتوان بود از تسلیمشدن در برابر انبوه آداب و رسوم. از همین رو بود که به گفتارۀ جنون همچون تنها کلید درکِ جهانی دیوانه علاقۀ وافر داشت.
از کتابِ «ژک لکان»
زندگی و نظام فکری
الیزابت رودینسکو
ترجمهٔ ناتاشا محرمزاده و ملیکا خوشنژاد
اوایل، در آن پاییز پر از شور و غوغا، لندن داشت اولین حملههای هوایی را تجربه میکرد و استلا و رابرت بهندرت با هم قرار میگذاشتند. هیچ فصلی بیشتر از پاییز نمیتوانست اینهمه احساس را در خود جا بدهد و حس شاعرانۀ پاییز با حس مرگ درآمیخته بود. هر روز صبح خورشید از پس مهِ آغشته به دودی که از ویرانههای سوخته برمیخاست، سر بر میآورد و آنقدر بالا میرفت تا میرسید به جایی که دیگر هیچ مه و دودی در کار نبود. بعد از غروب آفتاب، تا زمانیکه اولین صدای آژیر شنیده شود، همهجا را گرگومیشی بیروح و متشنج فرامیگرفت. صبحها که بیدار میشدی عطر و بوی دلپذیر پاییز بهوضوح حس میشد و با کم شدن غلظت دود و فرونشستن گرد و غبار حاصل از انفجارهای شب قبل، تلخی و گزندگی دودی که روی زبان و در سوراخهای بینی جا خوش کرده بود کمتر میشد و بیشتر احساس میکردی فرصتی پیش رویت گذاشتهاند تا یکبار دیگر روز و روشنایی و فراغت موقت از ترس و دلهره را غنیمت بشماری.
از رمانِ «گرمای روز»
الیزابت بوئن؛ ترجمهٔ آناهیتا مجاوری
اوایل، در آن پاییز پر از شور و غوغا، لندن داشت اولین حملههای هوایی را تجربه میکرد و استلا و رابرت بهندرت با هم قرار میگذاشتند. هیچ فصلی بیشتر از پاییز نمیتوانست اینهمه احساس را در خود جا بدهد و حس شاعرانۀ پاییز با حس مرگ درآمیخته بود. هر روز صبح خورشید از پس مهِ آغشته به دودی که از ویرانههای سوخته برمیخاست، سر بر میآورد و آنقدر بالا میرفت تا میرسید به جایی که دیگر هیچ مه و دودی در کار نبود. بعد از غروب آفتاب، تا زمانیکه اولین صدای آژیر شنیده شود، همهجا را گرگومیشی بیروح و متشنج فرامیگرفت. صبحها که بیدار میشدی عطر و بوی دلپذیر پاییز بهوضوح حس میشد و با کم شدن غلظت دود و فرونشستن گرد و غبار حاصل از انفجارهای شب قبل، تلخی و گزندگی دودی که روی زبان و در سوراخهای بینی جا خوش کرده بود کمتر میشد و بیشتر احساس میکردی فرصتی پیش رویت گذاشتهاند تا یکبار دیگر روز و روشنایی و فراغت موقت از ترس و دلهره را غنیمت بشماری.
از رمانِ «گرمای روز»
الیزابت بوئن؛ ترجمهٔ آناهیتا مجاوری
شكاكيت از آن دست مسائلى است كه آدمى عموماً با آن درگير بوده است. ما بيشتر وقتها براى رسيدن به اهدافى تلاش مىکنيم، درحالىكه هيچ تضمينى در كار نيست كه در رسيدن به آنها كامياب شويم. اما گاهى وقتها حتى تضمينى وجود ندارد كه دريابيم در رسيدن به هدفى اصلاً كامياب شده يا ناكام ماندهايم. اين پديده در زندگى عملى ما رخ مىدهد، اما هنگامى كه هدفمان بهدستآوردن باور صادق، معرفت، يا هر خوبى معرفتى جداگانه ديگرى است و در راه رسيدن به آنها با چنين پديدهاى روبهرو مىشويم آن را شكاكيت مىناميم. حتى در زمينهٔ فهم هم مىتوان از نوعى شكاكيت سخن گفت، اگرچه فيلسوفان بهندرت به فهم، شكاكانه نگريستهاند. آنها كموبيش تا بوده بر آن بودهاند كه شكاكيت دامى است در راه رسيدن به باور صادق يا معرفت يا باور موجّه. چهبسا هدف كسى رسيدن به حقيقت يا باور موجّه يا معرفت باشد، ولى در رسيدن به آنها ناكام بماند و هرگز در نيابد كه ناكام مانده است.
از کتابِ معرفتشناسی
لیندا زاگزبسکی
ترجمهٔ کاوه بهبهانی
شكاكيت از آن دست مسائلى است كه آدمى عموماً با آن درگير بوده است. ما بيشتر وقتها براى رسيدن به اهدافى تلاش مىکنيم، درحالىكه هيچ تضمينى در كار نيست كه در رسيدن به آنها كامياب شويم. اما گاهى وقتها حتى تضمينى وجود ندارد كه دريابيم در رسيدن به هدفى اصلاً كامياب شده يا ناكام ماندهايم. اين پديده در زندگى عملى ما رخ مىدهد، اما هنگامى كه هدفمان بهدستآوردن باور صادق، معرفت، يا هر خوبى معرفتى جداگانه ديگرى است و در راه رسيدن به آنها با چنين پديدهاى روبهرو مىشويم آن را شكاكيت مىناميم. حتى در زمينهٔ فهم هم مىتوان از نوعى شكاكيت سخن گفت، اگرچه فيلسوفان بهندرت به فهم، شكاكانه نگريستهاند. آنها كموبيش تا بوده بر آن بودهاند كه شكاكيت دامى است در راه رسيدن به باور صادق يا معرفت يا باور موجّه. چهبسا هدف كسى رسيدن به حقيقت يا باور موجّه يا معرفت باشد، ولى در رسيدن به آنها ناكام بماند و هرگز در نيابد كه ناكام مانده است.
از کتابِ معرفتشناسی
لیندا زاگزبسکی
ترجمهٔ کاوه بهبهانی
من شجاع نیستم. تصمیمهای مهم زندگیام را که ممکن است به غلط شجاعت تصور شوند (ازدواج، طلاق، بچۀ غیرقانونی آوردن، زندگی در غربت) به نظرم باید بیشتر به هیجان شدید عصبی یا بزدلی نسبت داد. اگر در زندگی، آنطور که آن فیلسوف حکم داده، بعضی چیزها دست ماست و بعضی چیزها دست ما نیست و آزادی و خوشبختی وابسته به شناخت تفاوت این دو مقوله است، در این صورت زندگی من یکسره غیرفلسفی بوده است. من تمام عمر بین دو فکر در نوسان بودهام و قیقاج رفتهام، یکی اینکه افسارم دست خودم است و دیگری فهم این نکته که همه چیز ناامیدکننده است و زندگی ورای توان من است، چه درکش و چه زیستنش. خب، به گمانم مثل اکثر آدمها.
از کتابِ «الیزابت فینچ»
جولین بارنز
ترجمهٔ محمدرضا ترک تتاری
من شجاع نیستم. تصمیمهای مهم زندگیام را که ممکن است به غلط شجاعت تصور شوند (ازدواج، طلاق، بچۀ غیرقانونی آوردن، زندگی در غربت) به نظرم باید بیشتر به هیجان شدید عصبی یا بزدلی نسبت داد. اگر در زندگی، آنطور که آن فیلسوف حکم داده، بعضی چیزها دست ماست و بعضی چیزها دست ما نیست و آزادی و خوشبختی وابسته به شناخت تفاوت این دو مقوله است، در این صورت زندگی من یکسره غیرفلسفی بوده است. من تمام عمر بین دو فکر در نوسان بودهام و قیقاج رفتهام، یکی اینکه افسارم دست خودم است و دیگری فهم این نکته که همه چیز ناامیدکننده است و زندگی ورای توان من است، چه درکش و چه زیستنش. خب، به گمانم مثل اکثر آدمها.
از کتابِ «الیزابت فینچ»
جولین بارنز
ترجمهٔ محمدرضا ترک تتاری
ای سقراط، خندهآور است که گمان میبری تفاوتی دارد که آن کس که کشته شده، غریبه باشد یا خویشاوند، و تنها این را نباید در نظر گرفت که کشنده برحق بود که بکشد یا نه، و اگر برحق بود، باید او را به حال خود گذاشت، وگرنه باید از او شکایت کرد، حتی اگر کشنده همخانه و همسفرۀ تو باشد؛ زیرا اگر با چنین کسی به سر بری درحالیکه میدانی [چه کردهاست]، و اگر با شکایت از او به یاریِ دادخواهی، خود و او را پاک نگردانی، آلودگی [میانِ تو و او] برابر میشود.
از «اوتوفرون»ِ افلاطون
متن دوزبانه (از مجموعهٔ متون یونانی و لاتین)
ترجمه و افزودهها: ایمان شفیعبیک
ای سقراط، خندهآور است که گمان میبری تفاوتی دارد که آن کس که کشته شده، غریبه باشد یا خویشاوند، و تنها این را نباید در نظر گرفت که کشنده برحق بود که بکشد یا نه، و اگر برحق بود، باید او را به حال خود گذاشت، وگرنه باید از او شکایت کرد، حتی اگر کشنده همخانه و همسفرۀ تو باشد؛ زیرا اگر با چنین کسی به سر بری درحالیکه میدانی [چه کردهاست]، و اگر با شکایت از او به یاریِ دادخواهی، خود و او را پاک نگردانی، آلودگی [میانِ تو و او] برابر میشود.
از «اوتوفرون»ِ افلاطون
متن دوزبانه (از مجموعهٔ متون یونانی و لاتین)
ترجمه و افزودهها: ایمان شفیعبیک
از قدیم، چیزی به تو پیوندد
و آن عشق است.
دام عشق آمد و در او پیچید.
سطر سوم وزن عروضی دارد: فاعلاتن مفاعلن فعلن، بر وزن حدیقۀ سنایی.
در اینجا سخن از عشق قدیم یا ازلی است که در اندیشۀ کهن، ازجمله آرای افلاطون و در حکمت و عرفان مشرق زمین، قابل رهجویی است. احمد غزالی در ابتدای کتاب سوانح قدیم بودن عشق را پس از بیان این رباعی:
با عشق روان شد از عدم مرکب ما روشن ز شراب وصل دائم شب ما
زان می که حرام نیست در مذهب ما تا روز عدم خشک نیابی لب ما
با این جمله بیان میکند:
«روح چون از عدم به وجود آمد بر سرحدّ وجود، عشق منتظرِ مرکب روح بود». تفسیر این جمله که «بر سرحدّ وجود، عشق منتظرِ مرکب روح بود» نیازمند پشتوانهای است از وجوه گوناگون فرهنگ دینی و عرفانی، خاصه تصوف و دین اسلام. طبق این عبارت، دو اقلیم عدم و وجود در کار هستند که مرزی آنها را از هم جدا میکند. در مقابل وجود، عدم جای دیگری است، مولانا فرموده است:
این عدم خود چه مبارک جای است
که مددهای وجود از عدم است
از کتابِ شمسِ تبریز؛ جلد دوم (شعرها)
شعرهای منثور، شهروارهها و گزینهگویههای مقالات شمس
مهدی سالارینسب
از قدیم، چیزی به تو پیوندد
و آن عشق است.
دام عشق آمد و در او پیچید.
سطر سوم وزن عروضی دارد: فاعلاتن مفاعلن فعلن، بر وزن حدیقۀ سنایی.
در اینجا سخن از عشق قدیم یا ازلی است که در اندیشۀ کهن، ازجمله آرای افلاطون و در حکمت و عرفان مشرق زمین، قابل رهجویی است. احمد غزالی در ابتدای کتاب سوانح قدیم بودن عشق را پس از بیان این رباعی:
با عشق روان شد از عدم مرکب ما روشن ز شراب وصل دائم شب ما
زان می که حرام نیست در مذهب ما تا روز عدم خشک نیابی لب ما
با این جمله بیان میکند:
«روح چون از عدم به وجود آمد بر سرحدّ وجود، عشق منتظرِ مرکب روح بود». تفسیر این جمله که «بر سرحدّ وجود، عشق منتظرِ مرکب روح بود» نیازمند پشتوانهای است از وجوه گوناگون فرهنگ دینی و عرفانی، خاصه تصوف و دین اسلام. طبق این عبارت، دو اقلیم عدم و وجود در کار هستند که مرزی آنها را از هم جدا میکند. در مقابل وجود، عدم جای دیگری است، مولانا فرموده است:
این عدم خود چه مبارک جای است
که مددهای وجود از عدم است
از کتابِ شمسِ تبریز؛ جلد دوم (شعرها)
شعرهای منثور، شهروارهها و گزینهگویههای مقالات شمس
مهدی سالارینسب
چاپ شانزدهم منتشر شد
«از مدرنیسم تا پست مدرنیسم»
متنهایی برگزیده (ویراست دوم)
نوشتهٔ لارنس کهون
ترجمهٔ عبدالکریم رشیدیان
کتاب از مدرنیسم تا پستمدرنیسم مجموعهای جامع از متون کلاسیک و معاصر مربوط به مدرنیسم و پستمدرنیسم است.
این مجموعه با تکیه بر این فرض که دانشپژوهان و دانشجویان نمیتوانند بدون شناختی قبلی از بسط و تکامل مدرنیته به ارزیابی پستمدرنیسم بپردازند مباحث کنونی را در متن نقادی مدرنیته از قرن هفدهم به اینسو قرار داده است.
این کتاب که به ترتیب زمانی و موضوعی تنظیم شده است متنی است ایدهآل برای دانشجویان و عموم خوانندگان، زیرا گستردگی و عمق پوشش این اثر آن را به منبعی غیرقابل چشمپوشی برای پژوهش در رشتههای مختلف فلسفی، ادبی، فرهنگی، نظریهی اجتماعی و دینی تبدیل میکند.
افزودههای ویراست جدید دربرگیرندهی بیست متن برگزیدهی جدید است از چهارده نویسندهی غالباً متأخری که بیانکننده یا منتقد پستمدرنیسم بودهاند.
ویراستار کتاب، آقای کِهون، استاد فلسفه در دانشگاه بوستون و نویسندهی کتابهای معضل مدرنیته (۱۹۸۸) و غایات فلسفه (۱۹۹۵) است.
چاپ شانزدهم منتشر شد
«از مدرنیسم تا پست مدرنیسم»
متنهایی برگزیده (ویراست دوم)
نوشتهٔ لارنس کهون
ترجمهٔ عبدالکریم رشیدیان
کتاب از مدرنیسم تا پستمدرنیسم مجموعهای جامع از متون کلاسیک و معاصر مربوط به مدرنیسم و پستمدرنیسم است.
این مجموعه با تکیه بر این فرض که دانشپژوهان و دانشجویان نمیتوانند بدون شناختی قبلی از بسط و تکامل مدرنیته به ارزیابی پستمدرنیسم بپردازند مباحث کنونی را در متن نقادی مدرنیته از قرن هفدهم به اینسو قرار داده است.
این کتاب که به ترتیب زمانی و موضوعی تنظیم شده است متنی است ایدهآل برای دانشجویان و عموم خوانندگان، زیرا گستردگی و عمق پوشش این اثر آن را به منبعی غیرقابل چشمپوشی برای پژوهش در رشتههای مختلف فلسفی، ادبی، فرهنگی، نظریهی اجتماعی و دینی تبدیل میکند.
افزودههای ویراست جدید دربرگیرندهی بیست متن برگزیدهی جدید است از چهارده نویسندهی غالباً متأخری که بیانکننده یا منتقد پستمدرنیسم بودهاند.
ویراستار کتاب، آقای کِهون، استاد فلسفه در دانشگاه بوستون و نویسندهی کتابهای معضل مدرنیته (۱۹۸۸) و غایات فلسفه (۱۹۹۵) است.
فیشته مینویسد: «موجودِ متعقلِ متناهی هیچ چیز بهجز تجربه در چنته ندارد؛ تجربه است که کلِ مایۀ اندیشهورزیِ او را شامل میشود. فیلسوف نیز ضرورتاً تحتِ همین شرایط است». فیلسوف در آغاز در تجربه غرق است، و تجربه همان چیزي است که فیلسوف باید آن را تبیین کند. اما نکتۀ مهم این است که امرِ تبیینکننده لزوماً و منطقاً خارج از امرِ تبیینشونده است. پس اصلِ فلسفه (امرِ تبیینگر)، هرچه باشد، نمیتواند در خودِ تجربه (امرِ تبیینشونده) باشد. لذا باید راهي یافت برای رفتن به ورای تجربه بدونِ برگذشتن از تجربه: استعلا به معنای کانتیِ کلمه.
از کتابِ «نظریهٔ رهایی»
کریستوف منکه
ترجمهٔ سیدمسعود حسینی
فیشته مینویسد: «موجودِ متعقلِ متناهی هیچ چیز بهجز تجربه در چنته ندارد؛ تجربه است که کلِ مایۀ اندیشهورزیِ او را شامل میشود. فیلسوف نیز ضرورتاً تحتِ همین شرایط است». فیلسوف در آغاز در تجربه غرق است، و تجربه همان چیزي است که فیلسوف باید آن را تبیین کند. اما نکتۀ مهم این است که امرِ تبیینکننده لزوماً و منطقاً خارج از امرِ تبیینشونده است. پس اصلِ فلسفه (امرِ تبیینگر)، هرچه باشد، نمیتواند در خودِ تجربه (امرِ تبیینشونده) باشد. لذا باید راهي یافت برای رفتن به ورای تجربه بدونِ برگذشتن از تجربه: استعلا به معنای کانتیِ کلمه.
از کتابِ «نظریهٔ رهایی»
کریستوف منکه
ترجمهٔ سیدمسعود حسینی
منتشر شد
«حکایات مندرآوردی»
مجموعه داستان
کارل چاپک
ترجمهٔ اسد ناصحی
حکایات مندرآوردی بهتناوب طی دورهای هجدهساله و بدون ترتیب خاصی به نگارش درآمدهاند و اکثر آنها واکنشهای چاپک به مسائل سیاسی داخلی و خارجی وقت بودند. خوانشهای گوناگونی از حکایات مندرآوردی میتوان داشت: میتوان آن را مَثَل یا حکایت یا استفادهٔ خلاقانه و مبتکرانهٔ چاپک از این شگردهای ادبی بهمنظور برانگیختن سؤالات اخلاقی و اشاره به مسائل اجتماعی و سیاسی پنداشت. در بسیاری از این حکایات، چاپک پیشانگاشتهای «تردیدناپذیر» ما را دربارهٔ شخصیتها و وقایع تاریخی به بازی میگیرد و زیروزبر میسازد.
از متن کتاب:
بودن یا نبودن… بودن که
چیزی باشی تام و تمام: اینهایند سخنان درخور اعتنا!
بودن که بازیگر باشی. یا دست به قلم ببری؟ یا سخن برانی
و دل مردم را بشورانی؟ این یا آن؟ آخ که خر ما از کُرگی دُم نداشت!
کدامیک؟ پس سرانجام این هملت چه باید شود؟
به چه نائل خواهم گشت، چه چیز را به سرانجام خواهم رساند؟
کاش کَسَکی بودم، چیزکی! ــ آری، اما چه؟
مسئله این است!
منتشر شد
«حکایات مندرآوردی»
مجموعه داستان
کارل چاپک
ترجمهٔ اسد ناصحی
حکایات مندرآوردی بهتناوب طی دورهای هجدهساله و بدون ترتیب خاصی به نگارش درآمدهاند و اکثر آنها واکنشهای چاپک به مسائل سیاسی داخلی و خارجی وقت بودند. خوانشهای گوناگونی از حکایات مندرآوردی میتوان داشت: میتوان آن را مَثَل یا حکایت یا استفادهٔ خلاقانه و مبتکرانهٔ چاپک از این شگردهای ادبی بهمنظور برانگیختن سؤالات اخلاقی و اشاره به مسائل اجتماعی و سیاسی پنداشت. در بسیاری از این حکایات، چاپک پیشانگاشتهای «تردیدناپذیر» ما را دربارهٔ شخصیتها و وقایع تاریخی به بازی میگیرد و زیروزبر میسازد.
از متن کتاب:
بودن یا نبودن… بودن که
چیزی باشی تام و تمام: اینهایند سخنان درخور اعتنا!
بودن که بازیگر باشی. یا دست به قلم ببری؟ یا سخن برانی
و دل مردم را بشورانی؟ این یا آن؟ آخ که خر ما از کُرگی دُم نداشت!
کدامیک؟ پس سرانجام این هملت چه باید شود؟
به چه نائل خواهم گشت، چه چیز را به سرانجام خواهم رساند؟
کاش کَسَکی بودم، چیزکی! ــ آری، اما چه؟
مسئله این است!
من خود اشكها دارم كه زين پس بيفشانم
به ياد ستمهايى كه در گذشته از تو ديدهام.
و زندهاند كودكانى كه تو پدرانشان را به مسلخ فرستادى.
آرى، نوجوانانى وانهاده به خود كه فردا بر حال خويش نالهها خواهند كرد.
و والدينى برجامانده كه فرزندانشان را به سلاخى سپردهاى
درختانى فرتوت و بىباروبر كه فردا
بر حال خود ضجه خواهند زد.
بارى، به آينده سوگند مخور كه گذشته را چندان به ستم آلودهاى
كه آينده پيشاپيش تبه شده است.
از نمایشنامهٔ ریچارد سوم؛ ویلیام شکسپیر؛ ترجمهٔ عبدالله کوثری
من خود اشكها دارم كه زين پس بيفشانم
به ياد ستمهايى كه در گذشته از تو ديدهام.
و زندهاند كودكانى كه تو پدرانشان را به مسلخ فرستادى.
آرى، نوجوانانى وانهاده به خود كه فردا بر حال خويش نالهها خواهند كرد.
و والدينى برجامانده كه فرزندانشان را به سلاخى سپردهاى
درختانى فرتوت و بىباروبر كه فردا
بر حال خود ضجه خواهند زد.
بارى، به آينده سوگند مخور كه گذشته را چندان به ستم آلودهاى
كه آينده پيشاپيش تبه شده است.
از نمایشنامهٔ ریچارد سوم؛ ویلیام شکسپیر؛ ترجمهٔ عبدالله کوثری
❤1
چاپ هجدم منتشر شد
«اراده به دانستن»
میشل فوکو
ترجمهٔ نیکو سرخوش و افشین جهاندیده
نباید سکسوالیته را دادهای طبیعی تصور کرد که قدرت تلاش میکند آن را مطیع و سرکوب کند، یا حوزهای مبهم که دانش تلاش میکند بهتدریج آن را کشف کند. سکسوالیته نامی است که میتوان به سامانهای تاریخی داد: نه واقعیتی پنهان که تسخیر آن دشوار باشد، بلکه شبکهٔ بزرگِ سطحی که در آن برانگیختن بدنها، تشدید لذتها، تحریک به گفتمان، شکلگیری شناختها، و تقویت کنترلها و مقاومتها بهطور زنجیروار و مطابق با چند استراتژی دانش و قدرت به یکدیگر متصل میشوند.
چاپ هجدم منتشر شد
«اراده به دانستن»
میشل فوکو
ترجمهٔ نیکو سرخوش و افشین جهاندیده
نباید سکسوالیته را دادهای طبیعی تصور کرد که قدرت تلاش میکند آن را مطیع و سرکوب کند، یا حوزهای مبهم که دانش تلاش میکند بهتدریج آن را کشف کند. سکسوالیته نامی است که میتوان به سامانهای تاریخی داد: نه واقعیتی پنهان که تسخیر آن دشوار باشد، بلکه شبکهٔ بزرگِ سطحی که در آن برانگیختن بدنها، تشدید لذتها، تحریک به گفتمان، شکلگیری شناختها، و تقویت کنترلها و مقاومتها بهطور زنجیروار و مطابق با چند استراتژی دانش و قدرت به یکدیگر متصل میشوند.
دلى به پهناى دريا مىخواهم تا هر غمى را در آن غرق كنم و خود جهانى باشم تا نيش زهرناك تنهايى در من اثر نكند. به پهلوانپنبههايى كه رجزهاى مفت مىخوانند بىشباهت نيستم. حسين كرد شبسترى و اميرارسلان رومى. لابد بايد به لشكر غم بگويم: اى سياهى كيستى حالا مادرت را به عزايت مىنشانم!
در زندگى لحظاتى هست كه آدم مىبيند بناى عمرش يكباره فرو مىريزد. مثل خانههاى مقوايى كودكان كه با تلنگرى هوار مىشود. آدم به كمرگاه كوه نرسيده بايد برگردد و مثل سيزيف راه رفته را از سر بگيرد. در سال ۳۶ وقتى كه از زندان بيرون آمدم چنين حالى داشتم. زندگى خصوصى و اجتماعىام تباه شده بود. به خود هشدار دادم كه ننه من غريبم و چسنالههاى زار هيچ دردى دوا نمىكند. از سر گرفتم. حالا هم بايد از سر بگيرم. روحم مثل خاكى است كه سيلى به آن هجوم آورده است بايد خوب بماند تا آن سيل زود بگذرد و باز بوتهاى و علفى سر بكشد. زمين زير پاهايم تهى شده است بايد آنها را بر سنگلاخ ديگرى استوار كنم.
از کتابِ «سوگ مادر»؛ شاهرخ مسکوب؛ بهکوشش حسن کامشاد
دلى به پهناى دريا مىخواهم تا هر غمى را در آن غرق كنم و خود جهانى باشم تا نيش زهرناك تنهايى در من اثر نكند. به پهلوانپنبههايى كه رجزهاى مفت مىخوانند بىشباهت نيستم. حسين كرد شبسترى و اميرارسلان رومى. لابد بايد به لشكر غم بگويم: اى سياهى كيستى حالا مادرت را به عزايت مىنشانم!
در زندگى لحظاتى هست كه آدم مىبيند بناى عمرش يكباره فرو مىريزد. مثل خانههاى مقوايى كودكان كه با تلنگرى هوار مىشود. آدم به كمرگاه كوه نرسيده بايد برگردد و مثل سيزيف راه رفته را از سر بگيرد. در سال ۳۶ وقتى كه از زندان بيرون آمدم چنين حالى داشتم. زندگى خصوصى و اجتماعىام تباه شده بود. به خود هشدار دادم كه ننه من غريبم و چسنالههاى زار هيچ دردى دوا نمىكند. از سر گرفتم. حالا هم بايد از سر بگيرم. روحم مثل خاكى است كه سيلى به آن هجوم آورده است بايد خوب بماند تا آن سيل زود بگذرد و باز بوتهاى و علفى سر بكشد. زمين زير پاهايم تهى شده است بايد آنها را بر سنگلاخ ديگرى استوار كنم.
از کتابِ «سوگ مادر»؛ شاهرخ مسکوب؛ بهکوشش حسن کامشاد
من از وقاحت بیزارم. از هر آدمی که باشد. طالبان اما وقاحت را از حد گذراندهاند. در بیستوچند سال از پیدایششان کدام (چه) جرم و جنایتی را که اینها مرتکب نشدهاند، اما پس از پیروزی متقلبانهای که برایشان ایجاد شده، آمدهاند و با وقاحت میگویند که میخواهند مردم افغانستان را عفو کنند. قاتل میخواهد خانوادهٔ قربانی را عفو کند! چنین وقاحتی در بشر دیده نشده است. من هم از خانوادهٔ قربانیان هستم و هرگز طالبان را نخواهم بخشید. پدرم را کشتهاند و در زبان خودمان شعری داریم: پدر کُشتی و تخم کین کاشتی / پدرکشته را کِی بُوَد آشتی. تا طالب است، مبارزهٔ من با آنها ادامه خواهد داشت. یا آنها صحنهٔ افغانستان را ترک میکنند یا من به دست آنها نابود میشوم. مطمئنم پس از من هم کسانی از خانوادهام نبرد با طالبان را ادامه خواهند داد. اندیشهٔ ضدیت با طالبان تنها شاملحال من نمیشود، بلکه همهٔ مردم افغانستان اینگونهاند.
از کتابِ «صدای آزادی»
محمد آصف سلطانزاده و زینب انتظار
من از وقاحت بیزارم. از هر آدمی که باشد. طالبان اما وقاحت را از حد گذراندهاند. در بیستوچند سال از پیدایششان کدام (چه) جرم و جنایتی را که اینها مرتکب نشدهاند، اما پس از پیروزی متقلبانهای که برایشان ایجاد شده، آمدهاند و با وقاحت میگویند که میخواهند مردم افغانستان را عفو کنند. قاتل میخواهد خانوادهٔ قربانی را عفو کند! چنین وقاحتی در بشر دیده نشده است. من هم از خانوادهٔ قربانیان هستم و هرگز طالبان را نخواهم بخشید. پدرم را کشتهاند و در زبان خودمان شعری داریم: پدر کُشتی و تخم کین کاشتی / پدرکشته را کِی بُوَد آشتی. تا طالب است، مبارزهٔ من با آنها ادامه خواهد داشت. یا آنها صحنهٔ افغانستان را ترک میکنند یا من به دست آنها نابود میشوم. مطمئنم پس از من هم کسانی از خانوادهام نبرد با طالبان را ادامه خواهند داد. اندیشهٔ ضدیت با طالبان تنها شاملحال من نمیشود، بلکه همهٔ مردم افغانستان اینگونهاند.
از کتابِ «صدای آزادی»
محمد آصف سلطانزاده و زینب انتظار