This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
اطلاق هگل بر کمونیسم سدهٔ بیستم
هگل یک فرد دیوانهٔ خوشبین نیست که بگوید هرقدر هم که امور بد باشند شما باید گرایشی برای بهتر کردنشان پیدا کنید. نه، بینش اصلی هگل دقیقاً برعکس این است. هیچ اهمیتی ندارد که چقدر یک ایده یا پروژه خوب باشد، میتوانیم مطمئن باشیم که آن ایده میتواند به شکلی نادرست پیش رود. و من فکر میکنم کاری که هگل با انقلاب فرانسه کرد، ما هم باید با کمونیسم سدهٔ بیستم انجام دهیم. من هنوز استعداد رهاییبخش آرمانشهری بسیار بزرگی میبینم، که به شکل وحشتناکی نادرست پیش رفته، یعنی استالینیسم و مانند آن. و نباید این بازی تکراری را انجام دهیم که استالین چقدر فاسد بود. و حتی تا حالا توجه کردهاید که چقدر اغلب مارکسیستها در اینجا نژادپرست هستند؟ آنها تقصیر را به گردن نزدیکی زیاد روسیه به آسیا میاندازند که در آن توحشی احمقانه حاکم بوده که مسئول این فجایع بوده است. به نظر من این امر اشتباه پیش رفت، و به نظر من باید از اینجا شروع به فکر کردن کنیم. راه حل چیست؟
ترجمهٔ ایمان همتی
تهیه و تنظیم: نشر نی
اطلاق هگل بر کمونیسم سدهٔ بیستم
هگل یک فرد دیوانهٔ خوشبین نیست که بگوید هرقدر هم که امور بد باشند شما باید گرایشی برای بهتر کردنشان پیدا کنید. نه، بینش اصلی هگل دقیقاً برعکس این است. هیچ اهمیتی ندارد که چقدر یک ایده یا پروژه خوب باشد، میتوانیم مطمئن باشیم که آن ایده میتواند به شکلی نادرست پیش رود. و من فکر میکنم کاری که هگل با انقلاب فرانسه کرد، ما هم باید با کمونیسم سدهٔ بیستم انجام دهیم. من هنوز استعداد رهاییبخش آرمانشهری بسیار بزرگی میبینم، که به شکل وحشتناکی نادرست پیش رفته، یعنی استالینیسم و مانند آن. و نباید این بازی تکراری را انجام دهیم که استالین چقدر فاسد بود. و حتی تا حالا توجه کردهاید که چقدر اغلب مارکسیستها در اینجا نژادپرست هستند؟ آنها تقصیر را به گردن نزدیکی زیاد روسیه به آسیا میاندازند که در آن توحشی احمقانه حاکم بوده که مسئول این فجایع بوده است. به نظر من این امر اشتباه پیش رفت، و به نظر من باید از اینجا شروع به فکر کردن کنیم. راه حل چیست؟
ترجمهٔ ایمان همتی
تهیه و تنظیم: نشر نی
در دست انتشار
«محلهای که بود»
محمدعلی اکبری
تهرانِ پایتخت در روزگاری نهچندان دور شهری کوچک بود، در دامن سلسلهجبال البرز. همزمانی تحولات جهانی با پایتختشدن تهران توسط قاجاران، زندگی این شهر و مردمانش را دستخوش تحولات شگرفی کرد. شیوهی زندگی دیرپای ایرانیان در جوامع شهری از طریق سازهی اجتماعیِ تاریخمندی که ما آن را «نظام زندگی محلهای» نامیدهایم تعیّن مییافت. این نظام زندگی در دورهی ناصرالدین شاه قاجار، با ظهور اشکال نوین جوامع شهری، با چالشهای جدیدی روبهرو شد. در این کتاب، دربارهی چندوچون زیست جمعی مردم تهران در قابِ نظام زندگی محلهای به روزگار تاریخیِ قدمایی سخن گفته میشود و پیامدهای برآمدن نخستین اشکال جامعهی شهریِ مدرن بر آن نظام زندگی محلهایِ قدمایی توصیف میشود.
در دست انتشار
«محلهای که بود»
محمدعلی اکبری
تهرانِ پایتخت در روزگاری نهچندان دور شهری کوچک بود، در دامن سلسلهجبال البرز. همزمانی تحولات جهانی با پایتختشدن تهران توسط قاجاران، زندگی این شهر و مردمانش را دستخوش تحولات شگرفی کرد. شیوهی زندگی دیرپای ایرانیان در جوامع شهری از طریق سازهی اجتماعیِ تاریخمندی که ما آن را «نظام زندگی محلهای» نامیدهایم تعیّن مییافت. این نظام زندگی در دورهی ناصرالدین شاه قاجار، با ظهور اشکال نوین جوامع شهری، با چالشهای جدیدی روبهرو شد. در این کتاب، دربارهی چندوچون زیست جمعی مردم تهران در قابِ نظام زندگی محلهای به روزگار تاریخیِ قدمایی سخن گفته میشود و پیامدهای برآمدن نخستین اشکال جامعهی شهریِ مدرن بر آن نظام زندگی محلهایِ قدمایی توصیف میشود.
چاپ نهم منتشر شد
«نبرد قدرت در ایران»
چرا و چگونه روحانیت برنده شد؟
نوشتهی محمد سمیعی
در سال ۱۳۵۷ توفانی سرکش در مدت کوتاهی کشور را درنوردید و فرزندانِ ایرانِ مدرن، که شب و روز در میانشان شاهدوستی و غربگرایی ترویج شده بود، بساط شاهنشاهی را برای همیشه برچیدند و به این ترتیب، از میان همهی نیروهای سیاسی ایران، از چپگرایان گرفته تا روشنفکران لیبرال، هُمای قدرت بهناگاه بر شانهی روحانیت نشست؛ اما چرا و چگونه؟ چه منطقی بر اذهان ایرانیان حاکم بود و چه شد که آنان با پشتکردن به مظاهر نوگرایی، «جمهوری اسلامی» را ترجیح دادند؟ چرا جامعهی ایرانی راهی برخلاف سکولاریسم، موج غالب جهانی، در پیش گرفت؟ چرا مردم ایران از میان همهی مخالفان رژیم پهلوی، که در میان آنان سیاستمداران کارکشته، متخصصان برجسته و مبارزان باصداقت و وطنپرست از چپ و راست بودند، روحانیان و نظام پیشنهادی آنان را برگزیدند؟ و سرانجام این که نبرد قدرت در این سرزمین به چه سویی خواهد رفت؟ در این کتاب تلاش شده است با تکیه بر روشهای علمی و فارغ از نگاههای ایدئولوژیک به این پرسشها پاسخ داده شود.
▫️بخشی از کتاب
چاپ نهم منتشر شد
«نبرد قدرت در ایران»
چرا و چگونه روحانیت برنده شد؟
نوشتهی محمد سمیعی
در سال ۱۳۵۷ توفانی سرکش در مدت کوتاهی کشور را درنوردید و فرزندانِ ایرانِ مدرن، که شب و روز در میانشان شاهدوستی و غربگرایی ترویج شده بود، بساط شاهنشاهی را برای همیشه برچیدند و به این ترتیب، از میان همهی نیروهای سیاسی ایران، از چپگرایان گرفته تا روشنفکران لیبرال، هُمای قدرت بهناگاه بر شانهی روحانیت نشست؛ اما چرا و چگونه؟ چه منطقی بر اذهان ایرانیان حاکم بود و چه شد که آنان با پشتکردن به مظاهر نوگرایی، «جمهوری اسلامی» را ترجیح دادند؟ چرا جامعهی ایرانی راهی برخلاف سکولاریسم، موج غالب جهانی، در پیش گرفت؟ چرا مردم ایران از میان همهی مخالفان رژیم پهلوی، که در میان آنان سیاستمداران کارکشته، متخصصان برجسته و مبارزان باصداقت و وطنپرست از چپ و راست بودند، روحانیان و نظام پیشنهادی آنان را برگزیدند؟ و سرانجام این که نبرد قدرت در این سرزمین به چه سویی خواهد رفت؟ در این کتاب تلاش شده است با تکیه بر روشهای علمی و فارغ از نگاههای ایدئولوژیک به این پرسشها پاسخ داده شود.
▫️بخشی از کتاب
در دست انتشار
«مصدق ۱۲۹۹»
روایتی تاریخی از والیگری محمد مصدق در ایالت فارس
شیرین کریمی
مصدق ۱۲۹۹ روایتی تاریخی از دوران والیگری محمد مصدق در ایالت فارس است؛ از مهر ۱۲۹۹ تا اوایل فروردین ۱۳۰۰ خورشیدی. این روایت نوعی تاریخنگاری است نه به شیوهی متعارف، و نه به روش مرسوم و دانشگاهی. دادهها برگرفته از سندها، کتابها، مقالهها، روزنامهها، فیلمها، عکسها و صداهایی است که از تاریخ معاصر ایران بر جای مانده است، بدینمعنی که در این متن هیچ کلمهای برآمده از حدس و خیال نیست.
محمد مصدق در ۱۷ مهرماه ۱۲۹۹ در ۳۸ سالگی والی ایالت پهناور فارس شد. در طی شش ماه پس از آن روزهای پرحادثهای بر جهان و ایران گذشت. این کتاب روایت میکند که وضعیت سیاسی حاکم بر جهان و ایران، و همچنین وضعیت سیاسی و اجتماعی حاکم بر ایالت فارس چه بود، چه وقایعی رخ داد، محمد مصدق چگونه با این وقایع مواجه شد، چه سیاستی را در پیش گرفت، و چرا در روزهای نخست فروردین ۱۳۰۰ از شیراز رفت.
در دست انتشار
«مصدق ۱۲۹۹»
روایتی تاریخی از والیگری محمد مصدق در ایالت فارس
شیرین کریمی
مصدق ۱۲۹۹ روایتی تاریخی از دوران والیگری محمد مصدق در ایالت فارس است؛ از مهر ۱۲۹۹ تا اوایل فروردین ۱۳۰۰ خورشیدی. این روایت نوعی تاریخنگاری است نه به شیوهی متعارف، و نه به روش مرسوم و دانشگاهی. دادهها برگرفته از سندها، کتابها، مقالهها، روزنامهها، فیلمها، عکسها و صداهایی است که از تاریخ معاصر ایران بر جای مانده است، بدینمعنی که در این متن هیچ کلمهای برآمده از حدس و خیال نیست.
محمد مصدق در ۱۷ مهرماه ۱۲۹۹ در ۳۸ سالگی والی ایالت پهناور فارس شد. در طی شش ماه پس از آن روزهای پرحادثهای بر جهان و ایران گذشت. این کتاب روایت میکند که وضعیت سیاسی حاکم بر جهان و ایران، و همچنین وضعیت سیاسی و اجتماعی حاکم بر ایالت فارس چه بود، چه وقایعی رخ داد، محمد مصدق چگونه با این وقایع مواجه شد، چه سیاستی را در پیش گرفت، و چرا در روزهای نخست فروردین ۱۳۰۰ از شیراز رفت.
منتشر شد
«سیاست در ذهن و زندگی یونانیان»
احمد زیدآبادی
در گذر به تاریخ، دمخورشدن با اندیشه و زندگی یونانیان باستان، سفری دلانگیز است. فلاسفهی یونان اندیشهی خود را ابتدا به کشف گوهر نخستین وجود و چگونگی سیر آن از وحدت به کثرت معطوف کردند و بهتدریج سرشت انسان و زندگی جمعی و سیاست و ملزومات آن را در مرکز تأملات خود قرار دادند. در میان آنان بهخصوص افلاطون و ارسطو قلم به دست گرفتند و آرای خود و پیشینیانشان را ثبت و جاودانه کردند. در واقع، یونانیان پایههای اندیشهورزی در حوزههای گوناگون فلسفی را بنا نهادند و نظامهای سیاسی مختلف را نیز در دولتشهرهای خود آزمودند.
به نظر نویسنده، بدون آشنایی با آنچه افلاطون و ارسطو در باب سیاست و نسبت آن با مفاهیم مربوط به عدالت و سرشت تناقضآمیز و تراژیک دولت نوشتهاند، در هیچ عصری نمیتوان سیاست را بهدرستی فهمید و سیاستورزی واقعبینانهای در پیش گرفت.
▫️بخشی از کتاب
منتشر شد
«سیاست در ذهن و زندگی یونانیان»
احمد زیدآبادی
در گذر به تاریخ، دمخورشدن با اندیشه و زندگی یونانیان باستان، سفری دلانگیز است. فلاسفهی یونان اندیشهی خود را ابتدا به کشف گوهر نخستین وجود و چگونگی سیر آن از وحدت به کثرت معطوف کردند و بهتدریج سرشت انسان و زندگی جمعی و سیاست و ملزومات آن را در مرکز تأملات خود قرار دادند. در میان آنان بهخصوص افلاطون و ارسطو قلم به دست گرفتند و آرای خود و پیشینیانشان را ثبت و جاودانه کردند. در واقع، یونانیان پایههای اندیشهورزی در حوزههای گوناگون فلسفی را بنا نهادند و نظامهای سیاسی مختلف را نیز در دولتشهرهای خود آزمودند.
به نظر نویسنده، بدون آشنایی با آنچه افلاطون و ارسطو در باب سیاست و نسبت آن با مفاهیم مربوط به عدالت و سرشت تناقضآمیز و تراژیک دولت نوشتهاند، در هیچ عصری نمیتوان سیاست را بهدرستی فهمید و سیاستورزی واقعبینانهای در پیش گرفت.
▫️بخشی از کتاب
چاپ دوم منتشر شد
«فلسفهورزی دربارهی دین»
درآمدی نقادانه به فلسفهی دین
آن جوردن، نیل لاکیر، ادوین تیت
ترجمهی مهدی خسروانی
فلسفهورزی دربارهی دین، با وجود حجم نسبتاً اندک، موضوعهای متنوعی را در حوزهی فلسفهی دین به بحث میگذارد و دربارهی هر موضوع نظرات فیلسوفان متعددی را به شیوهی نقادانه و استدلالمحور بررسی میکند: پس از معرفی هر موضوع، رأی و استدلال یک یا چند فیلسوف را دربارهی آن پیش میکشد و سپس خواننده را با نقد فیلسوفان دیگر به آن رأی و استدلال آشنا میکند. در بسیاری از موارد نویسندگان کتاب به این نیز اکتفا نمیکنند: یک مرحله جلوتر میروند و خودِ نقدها را نیز به نقد میگذارند. ثمرهی شیوهی یادشده این است که خواننده صرفاً با آرای فیلسوفان دربارهی موضوع آشنا نمیشود، بلکه بهخوبی با استدلالها و نقدها درگیر میشود و نکات موردِ اختلاف فیلسوفان (و چرایی این اختلافها) را درمییابد.
این کتاب با تلاش در جهت فهم استخوانبندی استدلالهای برجسته در تاریخ فلسفهی دین، در کنار آشنایی با آثار شاخص در این زمینه، علاقه و آمادگی لازم برای تحقیق بیشتر را در خواننده ایجاد میکند.
▫️بخشی از کتاب
چاپ دوم منتشر شد
«فلسفهورزی دربارهی دین»
درآمدی نقادانه به فلسفهی دین
آن جوردن، نیل لاکیر، ادوین تیت
ترجمهی مهدی خسروانی
فلسفهورزی دربارهی دین، با وجود حجم نسبتاً اندک، موضوعهای متنوعی را در حوزهی فلسفهی دین به بحث میگذارد و دربارهی هر موضوع نظرات فیلسوفان متعددی را به شیوهی نقادانه و استدلالمحور بررسی میکند: پس از معرفی هر موضوع، رأی و استدلال یک یا چند فیلسوف را دربارهی آن پیش میکشد و سپس خواننده را با نقد فیلسوفان دیگر به آن رأی و استدلال آشنا میکند. در بسیاری از موارد نویسندگان کتاب به این نیز اکتفا نمیکنند: یک مرحله جلوتر میروند و خودِ نقدها را نیز به نقد میگذارند. ثمرهی شیوهی یادشده این است که خواننده صرفاً با آرای فیلسوفان دربارهی موضوع آشنا نمیشود، بلکه بهخوبی با استدلالها و نقدها درگیر میشود و نکات موردِ اختلاف فیلسوفان (و چرایی این اختلافها) را درمییابد.
این کتاب با تلاش در جهت فهم استخوانبندی استدلالهای برجسته در تاریخ فلسفهی دین، در کنار آشنایی با آثار شاخص در این زمینه، علاقه و آمادگی لازم برای تحقیق بیشتر را در خواننده ایجاد میکند.
▫️بخشی از کتاب
منتشر شد
«چگونه فوکو بخوانیم»
یوهانا اوکسالا
ترجمهی علیرضا خالقی دامغانی و نرگس ایمانی مرنی
میشل فوکو (۸۴-۱۹۲۶) فیلسوفی با استعدادی شگرف و استثنایی، کنشگری سیاسی، نظریهپردازی اجتماعی، منتقدی فرهنگی، مورخی خلاق، روشنفکری با اشتهار جهانی و استاد معتبرترین مؤسسهی دانشگاهی فرانسه بود، کسی که شیوههای اندیشیدن امروزی ما را چنان تغییر داد که دیگر بازگشت به پیش از آن ناممکن است. پروژهی انتقادی او همچنان الهامبخش محققان، هنرمندان و کنشگران سیاسی است تا از رهگذر آن به شیوههای بدیعِ برساختهشدن شکلهای جدید اندیشه و نیز راههای فروپاشی یقینهای کهنه پی ببرند ــ همان یقینهایی که غالباً کاشف به عمل میآید چیزی جز توهماتی آرامشبخش نیستند.
اندیشهی فوکو را نیز درست مثل زندگی او نمیتوان ذیل بنمایهای واحد مقولهبندی کرد. نه به دلیل اینکه غالباً کارش به شکست میانجامید و رأی خود را عوض میکرد، بل به این دلیل که پرسشهای موردنظر او هیچ پاسخ قطعی و نهاییای نداشتند.
▫️بخشی از کتاب
منتشر شد
«چگونه فوکو بخوانیم»
یوهانا اوکسالا
ترجمهی علیرضا خالقی دامغانی و نرگس ایمانی مرنی
میشل فوکو (۸۴-۱۹۲۶) فیلسوفی با استعدادی شگرف و استثنایی، کنشگری سیاسی، نظریهپردازی اجتماعی، منتقدی فرهنگی، مورخی خلاق، روشنفکری با اشتهار جهانی و استاد معتبرترین مؤسسهی دانشگاهی فرانسه بود، کسی که شیوههای اندیشیدن امروزی ما را چنان تغییر داد که دیگر بازگشت به پیش از آن ناممکن است. پروژهی انتقادی او همچنان الهامبخش محققان، هنرمندان و کنشگران سیاسی است تا از رهگذر آن به شیوههای بدیعِ برساختهشدن شکلهای جدید اندیشه و نیز راههای فروپاشی یقینهای کهنه پی ببرند ــ همان یقینهایی که غالباً کاشف به عمل میآید چیزی جز توهماتی آرامشبخش نیستند.
اندیشهی فوکو را نیز درست مثل زندگی او نمیتوان ذیل بنمایهای واحد مقولهبندی کرد. نه به دلیل اینکه غالباً کارش به شکست میانجامید و رأی خود را عوض میکرد، بل به این دلیل که پرسشهای موردنظر او هیچ پاسخ قطعی و نهاییای نداشتند.
▫️بخشی از کتاب
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
«اگر به دنبال این شورمندی بروم، قرار است برای جهان چه کار کنم؟»
پیتر سینگر
بهترین کاری که میتوانید انجام بدهید.
ترجمهٔ ویدئو: معصومه موسوی
«اگر به دنبال این شورمندی بروم، قرار است برای جهان چه کار کنم؟»
پیتر سینگر
بهترین کاری که میتوانید انجام بدهید.
ترجمهٔ ویدئو: معصومه موسوی
پس از تحمل یک سال بلایای جوّی، دهقانان منطقهٔ ولگا در تابستان ۱۸۹۱ با قحطی و گرسنگی روبهرو شدند. حکومت که قادر به مقابله با بحران نبود فرمانی سلطنتی صادر کرد که مردم را به تشکیل سازمانهای داوطلب برای کمک به قحطیزدگان فرامیخواند. در میان داوطلبان آنتون چخوف پزشک و نمایشنامهنویس هم بود. او دست از نوشتن کشید تا برای انجمن حکومت محلی ناحیهٔ خویش در نزدیکی مسکو کار کند. در آگوست ۱۸۹۲ به دوستی نوشت:
منِ پزشک برای درمان وبا منصوب شدهام و حوزهٔ کارم بیست و پنج روستا، چهار کارخانه و یک صومعه را دربرمیگیرد. کارها را ساماندهی میکنم، پناهگاه درست میکنم و کارهایی از این دست، و با هر چیزی که به وبا مربوط میشود بیگانهام. وقتی برای نوشتن ندارم و دیرزمانی است که ادبیات را کنار گذاشتهام و فقیرم و آه در بساط ندارم.
تولستوی نیز نوشتن را کنار گذاشت تا به پیکار امداد بپیوندد. او در اکتبر ۱۸۹۱ به همسرش نوشت: قادر نیستم با کلماتی ساده بینوایی و رنج این مردم را وصف کنم. به گفتهٔ سرگی سمیونوف دهقان که پیرو تولستوی بود و به پیکار امداد او پیوست دیدن بدبختی دهقانان چنان بر این نویسندهٔ بزرگ گران آمد که ریشش خاکستری شد، موهایش شروع به ریزش کرد و بسیار لاغر شد. او مقصر بحران قحطی را نظم اجتماعی، کلیسای ارتدکس و حکومت میدانست و به دوستی نوشت: مسبب هرآنچه رخ داده گناهان ماست. ما پیوند خود را با برادرانمان بریدهایم و این فقط یک چاره دارد ــ توبه، تغییر شیوهی زندگیمان و خرابکردن دیواری که ما را از مردممان جدا کرده است.
از کتابِ تراژدی مردم
انقلاب روسیه: ۱۹۲۴-۱۸۹۱
اورلاندو فایجس
ترجمهٔ احد علیقلیان
پس از تحمل یک سال بلایای جوّی، دهقانان منطقهٔ ولگا در تابستان ۱۸۹۱ با قحطی و گرسنگی روبهرو شدند. حکومت که قادر به مقابله با بحران نبود فرمانی سلطنتی صادر کرد که مردم را به تشکیل سازمانهای داوطلب برای کمک به قحطیزدگان فرامیخواند. در میان داوطلبان آنتون چخوف پزشک و نمایشنامهنویس هم بود. او دست از نوشتن کشید تا برای انجمن حکومت محلی ناحیهٔ خویش در نزدیکی مسکو کار کند. در آگوست ۱۸۹۲ به دوستی نوشت:
منِ پزشک برای درمان وبا منصوب شدهام و حوزهٔ کارم بیست و پنج روستا، چهار کارخانه و یک صومعه را دربرمیگیرد. کارها را ساماندهی میکنم، پناهگاه درست میکنم و کارهایی از این دست، و با هر چیزی که به وبا مربوط میشود بیگانهام. وقتی برای نوشتن ندارم و دیرزمانی است که ادبیات را کنار گذاشتهام و فقیرم و آه در بساط ندارم.
تولستوی نیز نوشتن را کنار گذاشت تا به پیکار امداد بپیوندد. او در اکتبر ۱۸۹۱ به همسرش نوشت: قادر نیستم با کلماتی ساده بینوایی و رنج این مردم را وصف کنم. به گفتهٔ سرگی سمیونوف دهقان که پیرو تولستوی بود و به پیکار امداد او پیوست دیدن بدبختی دهقانان چنان بر این نویسندهٔ بزرگ گران آمد که ریشش خاکستری شد، موهایش شروع به ریزش کرد و بسیار لاغر شد. او مقصر بحران قحطی را نظم اجتماعی، کلیسای ارتدکس و حکومت میدانست و به دوستی نوشت: مسبب هرآنچه رخ داده گناهان ماست. ما پیوند خود را با برادرانمان بریدهایم و این فقط یک چاره دارد ــ توبه، تغییر شیوهی زندگیمان و خرابکردن دیواری که ما را از مردممان جدا کرده است.
از کتابِ تراژدی مردم
انقلاب روسیه: ۱۹۲۴-۱۸۹۱
اورلاندو فایجس
ترجمهٔ احد علیقلیان
در دست انتشار
«دکتر محمد مصدق: سرگذشت سیاسی»
نوشتهی فرهاد دیبا
ترجمهی شیرین کریمی
این کتاب سرگذشت سیاسی دکتر محمد مصدق به همراه برخی جزئیات زندگی خصوصی اوست. مصدق با جداشدن از پیشینهی اجتماعی خود به رهبر جنبش استقلالخواهی در کشوری بهظاهر مستقل تبدیل شد. گرچه نفت نقش اساسی در زندگینامهی سیاسی مصدق ایفا نمیکرد، او در جایگاه پیشاهنگِ یک «انقلاب نفتی» به عرصه آمد؛ انقلابی که قرار بود دو دهه پس از برکناری او از قدرت به سرانجام برسد. نویسنده همچنین اشاراتی به برخی سیاستمداران منطقهی خاورمیانه دارد تا اهمیت سیاسی مصدق را در میان نیروهای نوظهور در جهان سوم روشن سازد. مصدق به نسل رهبران ناسیونالیستی تعلق داشت که تحت تأثیر مشروطهگرایی غربی بودند. دکتر محمد مصدق: سرگذشت سیاسی شرح سرسختی او در راه آرمانهایش و شرح ترتیب رویدادهای سیاسی است که در طول پنجاه سال بیامان او را به سوی مقام نخستوزیریِ ایران سوق داد و جایگاهش را در تاریخ سیاسی این کشور تثبیت کرد.
در دست انتشار
«دکتر محمد مصدق: سرگذشت سیاسی»
نوشتهی فرهاد دیبا
ترجمهی شیرین کریمی
این کتاب سرگذشت سیاسی دکتر محمد مصدق به همراه برخی جزئیات زندگی خصوصی اوست. مصدق با جداشدن از پیشینهی اجتماعی خود به رهبر جنبش استقلالخواهی در کشوری بهظاهر مستقل تبدیل شد. گرچه نفت نقش اساسی در زندگینامهی سیاسی مصدق ایفا نمیکرد، او در جایگاه پیشاهنگِ یک «انقلاب نفتی» به عرصه آمد؛ انقلابی که قرار بود دو دهه پس از برکناری او از قدرت به سرانجام برسد. نویسنده همچنین اشاراتی به برخی سیاستمداران منطقهی خاورمیانه دارد تا اهمیت سیاسی مصدق را در میان نیروهای نوظهور در جهان سوم روشن سازد. مصدق به نسل رهبران ناسیونالیستی تعلق داشت که تحت تأثیر مشروطهگرایی غربی بودند. دکتر محمد مصدق: سرگذشت سیاسی شرح سرسختی او در راه آرمانهایش و شرح ترتیب رویدادهای سیاسی است که در طول پنجاه سال بیامان او را به سوی مقام نخستوزیریِ ایران سوق داد و جایگاهش را در تاریخ سیاسی این کشور تثبیت کرد.
جلال آلاحمد ماشین را چونان طلسمی مینگرد که رازش را نمیدانیم و اگر تاکنون در بهچنگآوردن آن تعلل ورزیدیم شاید به دلیل اطمینانی است که از «کار معادن نفت داریم». بر این اساس معتقد است که در مواجهه با ماشین یا باید آن را نادیده بگیریم یا باید خدمتگزار آن شویم. اما بهزعم او راه سومی نیز وجود دارد و همین جا است که از استعارهی دیو مدد میگیرد و میگوید قرار نیست این دیو را بکشیم یا همچنین قرار نیست خدمتگزارش باشیم و دربندش بمانیم بلکه باید آن را در شیشه کنیم، از خدمات او بهره ببریم و بهمنزلهی سکوی پرش از آن استفاده کنیم. او همچنین معتقد است نباید از یاد ببریم ماشین برای ما هدف نیست؛ بلکه هدفْ ازمیانبردن فقر است و تا زمانیکه مصرفکنندهایم و نه تولیدکننده این مهم محقق نخواهد شد:
«اما راه سوم ــ که چارهای از آن نیست ــ جان این ماشین را در شیشه کردن است. آن را به اختیار خویش درآوردن است. همچون چارپایی، از آن بارکشیدن است. طبیعی است که ماشین برای ما سکوی پرشی است؛ تا بر روی آن بایستیم و به قدرت فنری آن، هرچه دورتر بپریم. باید ماشین را ساخت و داشت؛ اما دربندش نبایست ماند. گرفتارش نباید شد. چون ماشین وسیله است و هدف نیست. هدف، فقر را ازبین بردن است و رفاه مادی و معنوی را در دسترس همهی خلق گذاشتن.»
اما مهرزاد بروجردی از این عبارات چشمپوشی میکند و بهتعبیری میشکافد و خلاص میکند و میگوید «در سراسر غربزدگی هیچ سخنی دربارۀ عملکردهای مثبت ماشین و فناوری به چشم نمیخورد» و نتیجه میگیرد که آلاحمد اهمیت ماشین را در «کمکردن ساعت کار کارگران و بالابردن بازده کارشان از زحمات جانکاه» نادیده میگیرد. اما همانطور که دیدیم آلاحمد بههیچرو اهمیت این دیو را برای افرایش رفاه مادی و معنوی خلق نادیده نمیگیرد و حتی آن را ضروری و امکانی برای دورتر پریدن و ازبینبردن فقر میانگارد. اینکه چرا تاریخنگارِ حرفهای و مبرزی همچون بروجردی باید از این سند واضح چشمپوشی کند قطعاً پاسخ را نباید در ناآگاهی یا بیسوادی او، بلکه باید در کارکرد تحلیل او جستوجو کرد.
از کتابِ «در خدمت و خیانت مترجمان»
نوشتهی نیکو سرخوش
«اما راه سوم ــ که چارهای از آن نیست ــ جان این ماشین را در شیشه کردن است. آن را به اختیار خویش درآوردن است. همچون چارپایی، از آن بارکشیدن است. طبیعی است که ماشین برای ما سکوی پرشی است؛ تا بر روی آن بایستیم و به قدرت فنری آن، هرچه دورتر بپریم. باید ماشین را ساخت و داشت؛ اما دربندش نبایست ماند. گرفتارش نباید شد. چون ماشین وسیله است و هدف نیست. هدف، فقر را ازبین بردن است و رفاه مادی و معنوی را در دسترس همهی خلق گذاشتن.»
اما مهرزاد بروجردی از این عبارات چشمپوشی میکند و بهتعبیری میشکافد و خلاص میکند و میگوید «در سراسر غربزدگی هیچ سخنی دربارۀ عملکردهای مثبت ماشین و فناوری به چشم نمیخورد» و نتیجه میگیرد که آلاحمد اهمیت ماشین را در «کمکردن ساعت کار کارگران و بالابردن بازده کارشان از زحمات جانکاه» نادیده میگیرد. اما همانطور که دیدیم آلاحمد بههیچرو اهمیت این دیو را برای افرایش رفاه مادی و معنوی خلق نادیده نمیگیرد و حتی آن را ضروری و امکانی برای دورتر پریدن و ازبینبردن فقر میانگارد. اینکه چرا تاریخنگارِ حرفهای و مبرزی همچون بروجردی باید از این سند واضح چشمپوشی کند قطعاً پاسخ را نباید در ناآگاهی یا بیسوادی او، بلکه باید در کارکرد تحلیل او جستوجو کرد.
از کتابِ «در خدمت و خیانت مترجمان»
نوشتهی نیکو سرخوش
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
گاهیاوقات در لحظات استرسی خاص، فرد بزرگسالی رو به دیگری میکند و میگوید: «مثل بچهها رفتار نکن.» یا حتی «از سنت خجالت بکش».
این جملات صرفاً بیادبانه نیستند – گرچه ممکن هم هست باشند.
در برخورد با چالشهای پیشآمده، ما به مرحلهٔ اولیهٔ رشد خود باز میگردیم.
تواناییهای بزرگسالانهٔ خود را پشت سر میگذاریم، آنهایی را که با عقل، منطق، آرامش، قدرت، بردباری و دیدگاه مرتبط هستند، و خیلی سریع به طیفی کودکانه میلغزیم که با هراس، خشم، ناامیدی، وحشت و تسلّی مشخص میشود.
موقعیتهای خاصی که ما را از بزرگسالی به کودکی تغییر میدهند، راهنمای فردی برای تروماهای ما هستند.
دلیل اینکه مانند یک کودک رفتار میکنیم این است که تروما به صورت گزیده، رشد را متوقف میکند.
بخشی از ما در هر سنی که دچار تروما شویم ثابت میماند؛ بنابراین اگر چه ممکن است ۲۸ یا ۷۲ باشیم، عملاً در برخورد با یک موقعیت تحریککنندهٔ خاص، شبیه به کودک ۲ یا ۵ سالهٔ ترسیده، گیج و شرمندهای خواهیم بود که قبلاً بودهایم، گرچه بعید است متوجه این موضوع باشیم.
ویدئو از وبسایت The School of Life
ترجمهٔ ماهرخ همتی
تهیه و تنظیم: نشر نی
گاهیاوقات در لحظات استرسی خاص، فرد بزرگسالی رو به دیگری میکند و میگوید: «مثل بچهها رفتار نکن.» یا حتی «از سنت خجالت بکش».
این جملات صرفاً بیادبانه نیستند – گرچه ممکن هم هست باشند.
در برخورد با چالشهای پیشآمده، ما به مرحلهٔ اولیهٔ رشد خود باز میگردیم.
تواناییهای بزرگسالانهٔ خود را پشت سر میگذاریم، آنهایی را که با عقل، منطق، آرامش، قدرت، بردباری و دیدگاه مرتبط هستند، و خیلی سریع به طیفی کودکانه میلغزیم که با هراس، خشم، ناامیدی، وحشت و تسلّی مشخص میشود.
موقعیتهای خاصی که ما را از بزرگسالی به کودکی تغییر میدهند، راهنمای فردی برای تروماهای ما هستند.
دلیل اینکه مانند یک کودک رفتار میکنیم این است که تروما به صورت گزیده، رشد را متوقف میکند.
بخشی از ما در هر سنی که دچار تروما شویم ثابت میماند؛ بنابراین اگر چه ممکن است ۲۸ یا ۷۲ باشیم، عملاً در برخورد با یک موقعیت تحریککنندهٔ خاص، شبیه به کودک ۲ یا ۵ سالهٔ ترسیده، گیج و شرمندهای خواهیم بود که قبلاً بودهایم، گرچه بعید است متوجه این موضوع باشیم.
ویدئو از وبسایت The School of Life
ترجمهٔ ماهرخ همتی
تهیه و تنظیم: نشر نی
هابز این نکته را مطرح میکند که ترس تخم بدگمانی را در دل همگان میکارد، از اینرو انسانها میکوشند با توسل به خشونت، حیله و کلک و اتحاد با دیگران، قدرت خویش را برای صیانت ذات به بیشترین میزان برسانند. بنابراین، «وضع طبیعی» جنگِ ترسناک و خطرناکِ همه علیه همه است.
اسپینوزا اینچنین بهسان هابز تأکید را بر خشونت و بربریتی که میتواند مشخصهٔ بارز وضع طبیعی باشد نمینهد، اما نیک میداند که در وضع طبیعی احتمالاً اختیار انسانها در دست انفعالاتشان است و مخالف یکدیگرند. اسپینوزا نیز ادعا میکند که در غیاب هرگونه قانون مدنی هر کس بهموجب «عالیترین حق طبیعی» هر کاری را که بهگمانش برای او سودمند است انجام میدهد و بهاقتضای طبیعت خودش میان خیر و شر قضاوت میکند و «میکوشد تا آنچه را که به آن عشق میورزد حفظ کند و آنچه را که از آن نفرت دارد از بین ببرد». اگر انسانها به دستور عقل زندگی کنند، هیچ مشکلی پیش نمیآید (زیرا همگان سود عظیم همکاری و همیاری را بازمیشناسند و به بازشناسی دیگران نیز اعتماد میکنند)، اما از آنجا که بیشتر انسانها اصحاب فضیلت و عقل نیستند، به راههای مختلف کشیده میشوند. و اگرچه به کمک یکدیگر نیازمندند، به مخالفت با یکدیگر میپردازند.
این انسانها نیازمند آنند که با هم در توافق زندگی و کار کنند. برای دستیابی به این توافق هر فرد باید بهمیل خود از عالیترین حقش به انجام هر کاری که میخواهد صرفنظر کند و موافقت کند که به دیگران آزاری نرساند.
از دید اسپینوزا، شهروندی در دولتی بهسامان بهتنهایی شرط کافیِ دستیابی به سعادت انسانی نیست. اما در جهانی مثل جهان ما که در آن قاطبهٔ مردم نه تحت عقل بلکه تحت عواطف زندگی میکنند، وجود دولت بهمنظور اِعمال معیاری برای تعامل همکارانه و حمایت مشترک در میان مردم بهوسیلهٔ تهدید و ترس مطلقاً ضروری است. چنانکه مشهور است، هابز میگوید در «وضع طبیعی» کشت زمین، بنای عظیم، هنر، ادبیات و جامعه نمیتواند وجود داشته باشد و انسان «در انزوا و فقر و نکبت و بربریت و بهکوتاهی» عمر میگذراند. دیدگاه اسپینوزا تفاوت چندان زیادی با این ارزیابی هابزی ندارد. دولت چیزی است که ما را از اینگونه وجود نکبتبار رهایی میبخشد و درست از همینرو بهغایت مهم است.
از کتابِ «راهنمای خواننده: اخلاق اسپینوزا»
جی تامس کوک
ترجمهٔ علی حسنزاده
اسپینوزا اینچنین بهسان هابز تأکید را بر خشونت و بربریتی که میتواند مشخصهٔ بارز وضع طبیعی باشد نمینهد، اما نیک میداند که در وضع طبیعی احتمالاً اختیار انسانها در دست انفعالاتشان است و مخالف یکدیگرند. اسپینوزا نیز ادعا میکند که در غیاب هرگونه قانون مدنی هر کس بهموجب «عالیترین حق طبیعی» هر کاری را که بهگمانش برای او سودمند است انجام میدهد و بهاقتضای طبیعت خودش میان خیر و شر قضاوت میکند و «میکوشد تا آنچه را که به آن عشق میورزد حفظ کند و آنچه را که از آن نفرت دارد از بین ببرد». اگر انسانها به دستور عقل زندگی کنند، هیچ مشکلی پیش نمیآید (زیرا همگان سود عظیم همکاری و همیاری را بازمیشناسند و به بازشناسی دیگران نیز اعتماد میکنند)، اما از آنجا که بیشتر انسانها اصحاب فضیلت و عقل نیستند، به راههای مختلف کشیده میشوند. و اگرچه به کمک یکدیگر نیازمندند، به مخالفت با یکدیگر میپردازند.
این انسانها نیازمند آنند که با هم در توافق زندگی و کار کنند. برای دستیابی به این توافق هر فرد باید بهمیل خود از عالیترین حقش به انجام هر کاری که میخواهد صرفنظر کند و موافقت کند که به دیگران آزاری نرساند.
از دید اسپینوزا، شهروندی در دولتی بهسامان بهتنهایی شرط کافیِ دستیابی به سعادت انسانی نیست. اما در جهانی مثل جهان ما که در آن قاطبهٔ مردم نه تحت عقل بلکه تحت عواطف زندگی میکنند، وجود دولت بهمنظور اِعمال معیاری برای تعامل همکارانه و حمایت مشترک در میان مردم بهوسیلهٔ تهدید و ترس مطلقاً ضروری است. چنانکه مشهور است، هابز میگوید در «وضع طبیعی» کشت زمین، بنای عظیم، هنر، ادبیات و جامعه نمیتواند وجود داشته باشد و انسان «در انزوا و فقر و نکبت و بربریت و بهکوتاهی» عمر میگذراند. دیدگاه اسپینوزا تفاوت چندان زیادی با این ارزیابی هابزی ندارد. دولت چیزی است که ما را از اینگونه وجود نکبتبار رهایی میبخشد و درست از همینرو بهغایت مهم است.
از کتابِ «راهنمای خواننده: اخلاق اسپینوزا»
جی تامس کوک
ترجمهٔ علی حسنزاده
مصیبت افراد بیحق و حقوق این نیست که آنها از زندگی، آزادی، و جستوجوی خوشبختی، یا از برابری در مقابل قانون و از آزادی اندیشه محروم میشوند ــ فرمولهایی که برای حل مسائل در محدودهٔ اجتماعات موجود طراحی میشدند ــ بلکه این است که آنها دیگر اساساً به هیچ نوع اجتماعی تعلق ندارند. فلاکت آنها این نیست که در مقابل قانون برابر نیستند، بلکه آن است که هیچ قانونی برایشان وجود ندارد؛ نه اینکه آنها ستمدیدهاند، بلکه اینکه هیچ کسی نمیخواهد حتا بدانها ستم کند. فقط در واپسین مرحله از یک فرایند نسبتاً طولانی است که حق حیات ایشان در معرض تهدید قرار میگیرد؛ فقط وقتی آنها کاملاً «زائد» بمانند، وقتی هیچ کسی نخواهد «سنگشان را به سینه بزند»، آنگاه شاید زندگیشان نیز در معرض خطر قرار گیرد.
از کتابِ «قانون و خشونت»
مجموعه مقالات
از مقالهٔ افول دولت ـ ملت و پایان حقوق بشر؛ هانا آرنت؛ ترجمهٔ جواد گنجی
عکس از فاطیما شبیر
مصیبت افراد بیحق و حقوق این نیست که آنها از زندگی، آزادی، و جستوجوی خوشبختی، یا از برابری در مقابل قانون و از آزادی اندیشه محروم میشوند ــ فرمولهایی که برای حل مسائل در محدودهٔ اجتماعات موجود طراحی میشدند ــ بلکه این است که آنها دیگر اساساً به هیچ نوع اجتماعی تعلق ندارند. فلاکت آنها این نیست که در مقابل قانون برابر نیستند، بلکه آن است که هیچ قانونی برایشان وجود ندارد؛ نه اینکه آنها ستمدیدهاند، بلکه اینکه هیچ کسی نمیخواهد حتا بدانها ستم کند. فقط در واپسین مرحله از یک فرایند نسبتاً طولانی است که حق حیات ایشان در معرض تهدید قرار میگیرد؛ فقط وقتی آنها کاملاً «زائد» بمانند، وقتی هیچ کسی نخواهد «سنگشان را به سینه بزند»، آنگاه شاید زندگیشان نیز در معرض خطر قرار گیرد.
از کتابِ «قانون و خشونت»
مجموعه مقالات
از مقالهٔ افول دولت ـ ملت و پایان حقوق بشر؛ هانا آرنت؛ ترجمهٔ جواد گنجی
عکس از فاطیما شبیر
با خواندن بلانشو از نور روز به تجربهای از شب میرسیم. این تجربه آن خوابی نیست که محو میکند، بر شب سلطه مییابد و بدن را برای فعالیت روز بعد آماده میسازد ــ خوابِ دازاین، قهرمانان و جنگآوران، که شب را به پایان میرساند و آن را به اندوختهای از امکان مبدل میکند. این دومی را بلانشو شب نخست مینامد، شبی که در آن میتوان به مرگ داخل شد، مرگی که هر بار با خوابیدن رخ میدهد ــ خواب همچون چیرگی، همچون نیرومنديِ بر مرگ.
در عوض با خواندن بلانشو، شبِ دیگر یا شبِ اصیل را تجربه میکنیم، شبی که گریزگاه خواب را از ما میگیرد، شبی که در آن نمیتوان مکانی یافت، جایی که بدن از آرامگرفتن سر بازمیزند ــ این شبِ شبحآسای رؤیاها، اشباح و ارواح است. در شبِ دیگر نه میتوان به خواب رفت و نه میتوان مرد، زیرا چیزی نیرومندتر از مرگ حاضر است: واقعیتِ سادهی تختهبندِهستیبودن، بدون هیچ راهی برای خروج، چیزی که بلانشو آن را در تقابل با مرگ، هماره مردن مینامد: ناممکنی مرگ. در شبِ دیگر خیال خودکشی، یعنی همان جهش کنترلشده و پرنیرو به درونِ خلأ ــ که باور دارد لحظهی مرگْ امکانی است که میتوان بر آن چیره شد ــ از ما دریغ میشود؛ نسخهی کژروانهی این باور که میتوان در تخت، خشنود و چکمهبهپا مرد. بهجای جهش کنترلشده به درونِ خلأ، همهی احساسی که خودکشی میآورد احساسِ تنگْشدنِ حلقهی طناب بر گردن است، [چیزی] که بیش از پیش فرد را به همان هستیای گره میزند که آرزوی ترکش را دارد. تختهبندِهستیبودن تجربهی بیخوابی نیز هست، بیداریِ پُراکراهِ شبانه، شبی که آهسته میگذرد و بدن را بیمار میکند و باز در شبِ بعد نیز مانع خواب میشود و به این ترتیب در دور بدفرجامِ بیخوابی گرفتار میسازد. فرد این انباشتِ جسمانیِ شب را همچون هزاران زخم دردآلودِ نادیدنی در طول روز با خود میبَرَد و چشمهایش در زیر پلکهایی افتاده، آرام میسوزند.
از کتابِ «خیلی کم، تقریباً هیچ»
سایمون کریچلی
ترجمهی لیلا کوچکمنش
در عوض با خواندن بلانشو، شبِ دیگر یا شبِ اصیل را تجربه میکنیم، شبی که گریزگاه خواب را از ما میگیرد، شبی که در آن نمیتوان مکانی یافت، جایی که بدن از آرامگرفتن سر بازمیزند ــ این شبِ شبحآسای رؤیاها، اشباح و ارواح است. در شبِ دیگر نه میتوان به خواب رفت و نه میتوان مرد، زیرا چیزی نیرومندتر از مرگ حاضر است: واقعیتِ سادهی تختهبندِهستیبودن، بدون هیچ راهی برای خروج، چیزی که بلانشو آن را در تقابل با مرگ، هماره مردن مینامد: ناممکنی مرگ. در شبِ دیگر خیال خودکشی، یعنی همان جهش کنترلشده و پرنیرو به درونِ خلأ ــ که باور دارد لحظهی مرگْ امکانی است که میتوان بر آن چیره شد ــ از ما دریغ میشود؛ نسخهی کژروانهی این باور که میتوان در تخت، خشنود و چکمهبهپا مرد. بهجای جهش کنترلشده به درونِ خلأ، همهی احساسی که خودکشی میآورد احساسِ تنگْشدنِ حلقهی طناب بر گردن است، [چیزی] که بیش از پیش فرد را به همان هستیای گره میزند که آرزوی ترکش را دارد. تختهبندِهستیبودن تجربهی بیخوابی نیز هست، بیداریِ پُراکراهِ شبانه، شبی که آهسته میگذرد و بدن را بیمار میکند و باز در شبِ بعد نیز مانع خواب میشود و به این ترتیب در دور بدفرجامِ بیخوابی گرفتار میسازد. فرد این انباشتِ جسمانیِ شب را همچون هزاران زخم دردآلودِ نادیدنی در طول روز با خود میبَرَد و چشمهایش در زیر پلکهایی افتاده، آرام میسوزند.
از کتابِ «خیلی کم، تقریباً هیچ»
سایمون کریچلی
ترجمهی لیلا کوچکمنش
نشر نی برگزار میکند:
خوانش رمان فارسی (ابتدای دههٔ پنجاه)
مدرس: محمد راغب
یکشنبهها، ساعت ۱۷ تا ۱۹
چهار جلسه، شروع ۵ آذر ماه (حضوری)
هزینهٔ دوره : ۴۰۰ هزار تومان
مهلت ثبت نام تا ۱ آذر ماه
برنامهٔ جلسات:
جلسهٔ اول: کریستین و کید (۱۳۵۰)
جلسهٔ دوم: روزگار دوزخی آقای ایاز (۱۳۵۱)
جلسهٔ سوم: شب یک شب دو (۱۳۵۳)
جلسهٔ چهارم: همسایهها (۱۳۵۳)
ثبت نام: negar.youneszadeh@nashreney.com
نشر نی برگزار میکند:
خوانش رمان فارسی (ابتدای دههٔ پنجاه)
مدرس: محمد راغب
یکشنبهها، ساعت ۱۷ تا ۱۹
چهار جلسه، شروع ۵ آذر ماه (حضوری)
هزینهٔ دوره : ۴۰۰ هزار تومان
مهلت ثبت نام تا ۱ آذر ماه
برنامهٔ جلسات:
جلسهٔ اول: کریستین و کید (۱۳۵۰)
جلسهٔ دوم: روزگار دوزخی آقای ایاز (۱۳۵۱)
جلسهٔ سوم: شب یک شب دو (۱۳۵۳)
جلسهٔ چهارم: همسایهها (۱۳۵۳)
ثبت نام: negar.youneszadeh@nashreney.com
گاهی نقادانه خاطرنشان کردهاند کنشگریِ سیاسی فوکو بر یک موضع نظریِ منسجم استوار نیست و خطمشی سیاسیِ حقیقتاً کارآمدی از دل آن درنمیآید. بهعکس، عدهای موضع فلسفی او را غیرانتقادی و به لحاظ سیاسی کممایه دانستهاند، چون بر این باورند فلسفهی فوکو از هرگونه داوری سیاسی صریح اجتناب میورزد.
بااینهمه، آنچه اندیشهی فوکو را از نظر بسیاری بدیع و جذاب میسازد دقیقاً همین شیوهی جدید درک او از نقش فلسفه و رابطهی آن با سیاست است. فوکو بهجای آنکه خود را روشنفکری عام بداند، یعنی کسی که به نمایندگی از دیگران سخن میگوید و به نام ارزشهایی بهاصطلاح عام همچون عدالت و آزادی به داوری اخلاقی و سیاسی مینشیند، خود را روشنفکری خاص قلمداد میکند. این یعنی او فقط میتواند از موضع خاص خودش درون کردارهای قدرت حرفش را بزند و درگیر منازعات سیاسی شود. از سوی دیگر، مطالعات فلسفی او نه داوریهای سیاسیِ خاص، بلکه فقط ابزارهایی مفهومی فراهم میآورند تا افراد بتوانند در منازعات بخصوصِ خودشان آنها را به کار برند. درحالیکه برای فوکو در مقام یک کنشگر سیاسی مطالبهی بهبود انضمامی شرایط زندانیان حائز اهمیت بود ــ مثلاً اینکه زندانیان بتوانند در سلولِ خود مطالعه کنند و زندانها در زمستان از سیستم گرمایشی مناسبی برخوردار باشند ــ او در مقام یک فیلسوف در پی مطرح کردن پرسشهایی بهمراتب بنیادیتر بود: چرا جامعهی ما برای تنبیه کردن افراد آنها را به زندان میاندازد؟ آیا این تنها راه تنبیه کردن آنهاست؟ زندان چگونه عمل میکند؟ بزهکار چیست؟ معهذا، این قبیل پرسشها نهتنها به داوریها و مطالبات سیاسی بیارتباط نیستند، بلکه بیشک زمینه و زیربنای این داوریها و مطالبات را شکل میدهند.
از کتابِ «چگونه فوکو بخوانیم؟»
یوهانا اوکسالا
ترجمهی علیرضا خالقی دامغانی و نرگس ایمانی مرنی
ویراستار مجموعه: سایمون کریچلی
گاهی نقادانه خاطرنشان کردهاند کنشگریِ سیاسی فوکو بر یک موضع نظریِ منسجم استوار نیست و خطمشی سیاسیِ حقیقتاً کارآمدی از دل آن درنمیآید. بهعکس، عدهای موضع فلسفی او را غیرانتقادی و به لحاظ سیاسی کممایه دانستهاند، چون بر این باورند فلسفهی فوکو از هرگونه داوری سیاسی صریح اجتناب میورزد.
بااینهمه، آنچه اندیشهی فوکو را از نظر بسیاری بدیع و جذاب میسازد دقیقاً همین شیوهی جدید درک او از نقش فلسفه و رابطهی آن با سیاست است. فوکو بهجای آنکه خود را روشنفکری عام بداند، یعنی کسی که به نمایندگی از دیگران سخن میگوید و به نام ارزشهایی بهاصطلاح عام همچون عدالت و آزادی به داوری اخلاقی و سیاسی مینشیند، خود را روشنفکری خاص قلمداد میکند. این یعنی او فقط میتواند از موضع خاص خودش درون کردارهای قدرت حرفش را بزند و درگیر منازعات سیاسی شود. از سوی دیگر، مطالعات فلسفی او نه داوریهای سیاسیِ خاص، بلکه فقط ابزارهایی مفهومی فراهم میآورند تا افراد بتوانند در منازعات بخصوصِ خودشان آنها را به کار برند. درحالیکه برای فوکو در مقام یک کنشگر سیاسی مطالبهی بهبود انضمامی شرایط زندانیان حائز اهمیت بود ــ مثلاً اینکه زندانیان بتوانند در سلولِ خود مطالعه کنند و زندانها در زمستان از سیستم گرمایشی مناسبی برخوردار باشند ــ او در مقام یک فیلسوف در پی مطرح کردن پرسشهایی بهمراتب بنیادیتر بود: چرا جامعهی ما برای تنبیه کردن افراد آنها را به زندان میاندازد؟ آیا این تنها راه تنبیه کردن آنهاست؟ زندان چگونه عمل میکند؟ بزهکار چیست؟ معهذا، این قبیل پرسشها نهتنها به داوریها و مطالبات سیاسی بیارتباط نیستند، بلکه بیشک زمینه و زیربنای این داوریها و مطالبات را شکل میدهند.
از کتابِ «چگونه فوکو بخوانیم؟»
یوهانا اوکسالا
ترجمهی علیرضا خالقی دامغانی و نرگس ایمانی مرنی
ویراستار مجموعه: سایمون کریچلی
چگونه است که آدم علیل آزارمان نمیدهد اما ذهنِ علیل [آدمِ نفهم] آزارمان میدهد؟ آدمِ علیل تشخیص میدهد که ما داریم راه میرویم، اما ذهنِ علیل میگوید که این ماییم که میلنگیم. (بلز پاسکال)
از کتابِ سهآستانهنشین
دایا جینیس الن
ترجمهی رضا رضایی
در دورهی جدید به حال و روز نسبتاً نومیدانهای افتادهایم، زیرا مدام نشانههایی میبینیم حاکی از اینکه ما رقمزنندهی سرنوشت خود در کرهی خاک نیستیم. نیروهایی را شناختهایم که بر آنها اختیار کامل نداریم. دیگر چندان مطمئن نیستیم که بتوانیم اقتصاد یا تکنولوژیِ ساخته خودمان را مهار کنیم. … ما شبیه آن شاگرد جادوگری شدهایم که دانستههایش محدود بود و کارهایی که میکرد از کنترلش خارج میشد…
از کتابِ سهآستانهنشین
دایا جینیس الن
ترجمهی رضا رضایی
در دورهی جدید به حال و روز نسبتاً نومیدانهای افتادهایم، زیرا مدام نشانههایی میبینیم حاکی از اینکه ما رقمزنندهی سرنوشت خود در کرهی خاک نیستیم. نیروهایی را شناختهایم که بر آنها اختیار کامل نداریم. دیگر چندان مطمئن نیستیم که بتوانیم اقتصاد یا تکنولوژیِ ساخته خودمان را مهار کنیم. … ما شبیه آن شاگرد جادوگری شدهایم که دانستههایش محدود بود و کارهایی که میکرد از کنترلش خارج میشد…
تهوعآور بود. قطرههای چربی حیوانی از لقمهٔ دکتر عبدی روی انگشتهایش میچکید و خون خشکشدهٔ زیر ناخنها را تازه میکرد. لقمهٔ کلهگربهای را کنج لپش چپاند و همانطور که با لذت میجوید شرح داد که درست سر ساعت نه و پانزده دقیقهٔ آنروز صبح دو بند انگشت سبابهٔ راست الیاس، پسر صدیق، را بریده و کمی قبل از ساعت ده (چون یادش رفته بود ساعت دقیق اتمام عمل جراحی را نگاه کند) با موفقیت کار را تمام کرده است. قطع کردن دو بند انگشت لهیده، آنهم مال بچه که راهدست نبود و دائم جلوونگ میزد، در آن زمان کوتاه، و با ابزارهایی که بیشتر به آلات قتاله شبیه بودند تا ادوات جراحی، علیالاصول کار شاقی بود.
چه عزت و احترامی به هم زده. لابد فکر میکنند بختشان گفته که لای این تبعیدیهای قلاش یکیشان دکتر از آب درآمده، اما من خوب میدانم که این یارو فقط عاشق بریدن رگوپی آدم است. توی کیف دستیاش هم فقط یک انژکسیون بزرگ، چند چاقوی جراحی و یک کلبتین مخوف و یکیدو شیشه کلروفوم و نخ و سوزن بخیه پیدا میشود و خبری از قرص و شربت و کاشه و فشارسنج و گوشی طبی و این چیزها نیست. چنان از قطع کردن انگشت آن پسربچه حرف میزد که انگار به جای لقمهٔ کرهٔ گوسفندی، که پدر و مادر بختبرگشتهٔ همان بچه به او پیشکش داده بودند، داشت همان دو بند انگشت فاسد را میجوید. نصف مریضهایش را که نگاه میکنی، یک جاییشان را اخته کرده. زکریا را، که چند ماه پیش زیر شکمش فتق کرده بود، راستراستی خواجه کرد. تازه میگفت: «بد هم نشده! هر کنجوپسلهٔ خانهش که چشمت میافته قدونیمقد بچه ونگ میزنه. زن بیچارهش چه گناهی کرده که به تقاص خوشمذاقی آقا سالی یه شکم بزاد و شیر بده؟»
از رمانِ «مصائب آقای ه.»
نوشتهٔ مهدی فروتن
چه عزت و احترامی به هم زده. لابد فکر میکنند بختشان گفته که لای این تبعیدیهای قلاش یکیشان دکتر از آب درآمده، اما من خوب میدانم که این یارو فقط عاشق بریدن رگوپی آدم است. توی کیف دستیاش هم فقط یک انژکسیون بزرگ، چند چاقوی جراحی و یک کلبتین مخوف و یکیدو شیشه کلروفوم و نخ و سوزن بخیه پیدا میشود و خبری از قرص و شربت و کاشه و فشارسنج و گوشی طبی و این چیزها نیست. چنان از قطع کردن انگشت آن پسربچه حرف میزد که انگار به جای لقمهٔ کرهٔ گوسفندی، که پدر و مادر بختبرگشتهٔ همان بچه به او پیشکش داده بودند، داشت همان دو بند انگشت فاسد را میجوید. نصف مریضهایش را که نگاه میکنی، یک جاییشان را اخته کرده. زکریا را، که چند ماه پیش زیر شکمش فتق کرده بود، راستراستی خواجه کرد. تازه میگفت: «بد هم نشده! هر کنجوپسلهٔ خانهش که چشمت میافته قدونیمقد بچه ونگ میزنه. زن بیچارهش چه گناهی کرده که به تقاص خوشمذاقی آقا سالی یه شکم بزاد و شیر بده؟»
از رمانِ «مصائب آقای ه.»
نوشتهٔ مهدی فروتن
Forwarded from الفبای فردا
دارالاکرام با هدف رعایت حقوق کودکان و ترویج ارزشهای آن از سال ۱۳۹۸ جایزه سالانهای با عنوان جایزه الفبای فردا تعیین کرده است تا در روز جهانی کودک به برگزیدگان اعطا کند.
به همین مناسبت، مراسم تقدیر از برگزیدگان چهارمین جایزۀ سالانه الفبای فردا با عنوان «تلاشهای مربوط به ارتقای سلامت روان و پیوستگی آن با حق تحصیل کودکان، به ویژه کودکان نیازمند به حمایتهای خاص» در ۲۹ آبان و با حضور دکتر شیوا دولتآبادی، دکتر علی صاحبی و دکتر حسن عشایری برگزار خواهد شد.
برای مشاهده گزارش دبیرخانه چهارمین جایزه سالانه به این لینک در سایت الفبای فردا مراجعه کنید.
◀️ زمان: دوشنبه ۲۹ آبان ۱۴۰۲ ساعت ۱۶
◀️مکان: خیابان وزرا، کوچه بیستم، پلاک ۶، طبقه ۲
◀️ مشاهده آنلاین در الفبای فردا:
alefbayefarda.ir/award4-3
🆔 instagram.com/alefbayefarda
🆔@alefbayefarda
به همین مناسبت، مراسم تقدیر از برگزیدگان چهارمین جایزۀ سالانه الفبای فردا با عنوان «تلاشهای مربوط به ارتقای سلامت روان و پیوستگی آن با حق تحصیل کودکان، به ویژه کودکان نیازمند به حمایتهای خاص» در ۲۹ آبان و با حضور دکتر شیوا دولتآبادی، دکتر علی صاحبی و دکتر حسن عشایری برگزار خواهد شد.
برای مشاهده گزارش دبیرخانه چهارمین جایزه سالانه به این لینک در سایت الفبای فردا مراجعه کنید.
◀️ زمان: دوشنبه ۲۹ آبان ۱۴۰۲ ساعت ۱۶
◀️مکان: خیابان وزرا، کوچه بیستم، پلاک ۶، طبقه ۲
◀️ مشاهده آنلاین در الفبای فردا:
alefbayefarda.ir/award4-3
🆔 instagram.com/alefbayefarda
🆔@alefbayefarda