📚رمان باران عشق و غرور 🔥⚡💧
✍نویسنده: zeynab227
👈(بهروز رسانی شد)📥
📌شماره پارت: (پارت ۳۹۱ تا ۳۹۴)
⭐پارتهای نهایی⭐
📎قسمتی از پارت:
- میدونستی منم شیفته چشمهات شدم؟ شیفته شیفتگی توش... .
- پس باید از خدا ممنون باشم این چشمها رو بهم داد.
انگشتانش لابهلای مو خزید و تارهای چسبیده ژولیتش را به موهای ژولیده کف سر هدایت کرد.
- وقتی کما بودی از خدا خواستم شده چشمهاش رو ازم بگیری بگیر، ولی بهم برش گردون!
- این چشمها فقط واسه تو زیباست. خیلیها موقع صحبت، زیاد به چشمهام زل نمیزنن.
دستش را پس کشید.
- چون آتیش داره.
آریا پیشانیاش را نقره داغ کرد و لب زد:
- فقط تو از آتیش نگاهم نمیسوزی، نمیسوزی و نگاهم رو حل میکنی از بارونت.
برای مطالعه ادامه رمان کلیک کنید!
⚠️توجه: برای باز شدن پستها ابتدا لازم است عضو سایت شده و روی گزینه (👍 میپسندم!) کلیک کنید!
✅با شرکت در نظرسنجی، لایک و نظر خود از نویسنده حمایت کنید!🙏
✍نویسنده: zeynab227
👈(بهروز رسانی شد)📥
📌شماره پارت: (پارت ۳۹۱ تا ۳۹۴)
⭐پارتهای نهایی⭐
📎قسمتی از پارت:
- میدونستی منم شیفته چشمهات شدم؟ شیفته شیفتگی توش... .
- پس باید از خدا ممنون باشم این چشمها رو بهم داد.
انگشتانش لابهلای مو خزید و تارهای چسبیده ژولیتش را به موهای ژولیده کف سر هدایت کرد.
- وقتی کما بودی از خدا خواستم شده چشمهاش رو ازم بگیری بگیر، ولی بهم برش گردون!
- این چشمها فقط واسه تو زیباست. خیلیها موقع صحبت، زیاد به چشمهام زل نمیزنن.
دستش را پس کشید.
- چون آتیش داره.
آریا پیشانیاش را نقره داغ کرد و لب زد:
- فقط تو از آتیش نگاهم نمیسوزی، نمیسوزی و نگاهم رو حل میکنی از بارونت.
برای مطالعه ادامه رمان کلیک کنید!
⚠️توجه: برای باز شدن پستها ابتدا لازم است عضو سایت شده و روی گزینه (👍 میپسندم!) کلیک کنید!
✅با شرکت در نظرسنجی، لایک و نظر خود از نویسنده حمایت کنید!🙏
انجمن نویسا
در دست تالیف - رمان باران عشق و غرور
Hidden content
📚 رمان: دلیار
✍ به قلم: م.عبدی(nian)( به روز رسانی شد.)
شماره پارتها: ۲۹،۳۰،۳۱،۳۲،۳۳
بخشی از رمان:
- نگهدار، پیاده میشم!
- کجا میخوای بری؟... خونهی بابات؟!
دستم انداخت! مسخرهام کرد! طرد شدنم را به صورتم کوبید! به بیکسیام طعنه زد! سوزاندم! چشم بستم و نفس عصبی کشیدم. چرا باید میماندم و دردم را توی دل میریختم و دم نمیزدم؟! دستم سوی دستگیرهی ماشین رفت تا بازش کنم و همانطور حین حرکت پیاده شوم! پیش دستی کرد و قفل مرکزی را زد. به بازویش زدم و شروع به فریاد کشیدن کردم.
- بذار برم لعنتی! درو باز کن!
با دستش مرا چنان محکم هول داد که پرت شدم سمت شیشه!
- احمق! داره بیست و یکساله میشه و مثل دخترای چهارده ساله رفتار میکنه! انگار نه انگار که شوهر کرده!
بعد هم چند بار با کف دست بر سرش کوبید.
- خاک تو سرت کنن شاهین! با این زن گرفتنت! ریده بودی، به ز این بود! حیف من که خودم رو عنتر منتر توی هرزه کردم!
سرم سوت کشید! درد بازویم که با شیشه برخورد کرده بود، یادم رفت! کاردم میزدند، خونم در نمیآمد! پیاپی و عصبی نفس کشیدم و شاکی شدم.
- اگه درست نیستم، پس چرا نگهم داشتی؟ چرا ولم نمیکنی برم؟
- بعد رفتن سمیرا اینا ولت میکنم!
خودم را سمتش کشیدم و گردن دراز کردم.
- خیلی سمیرا، سمیرا میکنی؛ باهاش صنمی داری؟ نکنه...
آن چنان با پشت دست به دهانم کوبید که احساس کردم، تمام دندانهایم در دهانم خرد شدهاند! دست روی دهانم گذاشتم و همزمان با گریه کردنم، دهانم باز شد به نفرین! دستی پشت گردنش کشید.
- بیشعور نمک نشناس! هشت روز مهمونش بودی! سر سفرهش نشستی! با این وضعش خدمتتو کرده! فکر کردی، کی هستی؟! تو خانمی، اون ملکه! باید میذاشتم، دایی سلاخیت کنه!
من داشتم فراموشش میکردم، درد بزرگ زندگیام را! شاهین یادم انداختش! محکم سرم را به شیشه کوبیدم.
- بمیری شاهین!
سرعت ماشین را آن چنان بالا برد که با وجود بستن کمربند، از صندلی جدا شدم و به جلوی ماشین برخورد کردم. اگر کمربند نبسته بودم، وسط خیابان پرتاب میشدم. عادتش بود سرعت سرسامآور حین عصبانیت! ماشینهای جلویی با سرعت و از ترس رانندهی غیر عادی پشت سرشان مسیر را برایمان باز میکردند و شاهین در کمتر از ده دقیقه مسیر چهل دقیقهای را سپری کرد. کنار چرخیهای ابتدای دربند توقف کرد و...
برای مطالعه ادامه رمان کلیک کنید.
✅ پس از ورود به سایت و مطالعه پارتها با کلیک بر روی عبارت 👍میپسندم نویسنده را حمایت کنید.
✍ به قلم: م.عبدی(nian)( به روز رسانی شد.)
شماره پارتها: ۲۹،۳۰،۳۱،۳۲،۳۳
بخشی از رمان:
- نگهدار، پیاده میشم!
- کجا میخوای بری؟... خونهی بابات؟!
دستم انداخت! مسخرهام کرد! طرد شدنم را به صورتم کوبید! به بیکسیام طعنه زد! سوزاندم! چشم بستم و نفس عصبی کشیدم. چرا باید میماندم و دردم را توی دل میریختم و دم نمیزدم؟! دستم سوی دستگیرهی ماشین رفت تا بازش کنم و همانطور حین حرکت پیاده شوم! پیش دستی کرد و قفل مرکزی را زد. به بازویش زدم و شروع به فریاد کشیدن کردم.
- بذار برم لعنتی! درو باز کن!
با دستش مرا چنان محکم هول داد که پرت شدم سمت شیشه!
- احمق! داره بیست و یکساله میشه و مثل دخترای چهارده ساله رفتار میکنه! انگار نه انگار که شوهر کرده!
بعد هم چند بار با کف دست بر سرش کوبید.
- خاک تو سرت کنن شاهین! با این زن گرفتنت! ریده بودی، به ز این بود! حیف من که خودم رو عنتر منتر توی هرزه کردم!
سرم سوت کشید! درد بازویم که با شیشه برخورد کرده بود، یادم رفت! کاردم میزدند، خونم در نمیآمد! پیاپی و عصبی نفس کشیدم و شاکی شدم.
- اگه درست نیستم، پس چرا نگهم داشتی؟ چرا ولم نمیکنی برم؟
- بعد رفتن سمیرا اینا ولت میکنم!
خودم را سمتش کشیدم و گردن دراز کردم.
- خیلی سمیرا، سمیرا میکنی؛ باهاش صنمی داری؟ نکنه...
آن چنان با پشت دست به دهانم کوبید که احساس کردم، تمام دندانهایم در دهانم خرد شدهاند! دست روی دهانم گذاشتم و همزمان با گریه کردنم، دهانم باز شد به نفرین! دستی پشت گردنش کشید.
- بیشعور نمک نشناس! هشت روز مهمونش بودی! سر سفرهش نشستی! با این وضعش خدمتتو کرده! فکر کردی، کی هستی؟! تو خانمی، اون ملکه! باید میذاشتم، دایی سلاخیت کنه!
من داشتم فراموشش میکردم، درد بزرگ زندگیام را! شاهین یادم انداختش! محکم سرم را به شیشه کوبیدم.
- بمیری شاهین!
سرعت ماشین را آن چنان بالا برد که با وجود بستن کمربند، از صندلی جدا شدم و به جلوی ماشین برخورد کردم. اگر کمربند نبسته بودم، وسط خیابان پرتاب میشدم. عادتش بود سرعت سرسامآور حین عصبانیت! ماشینهای جلویی با سرعت و از ترس رانندهی غیر عادی پشت سرشان مسیر را برایمان باز میکردند و شاهین در کمتر از ده دقیقه مسیر چهل دقیقهای را سپری کرد. کنار چرخیهای ابتدای دربند توقف کرد و...
برای مطالعه ادامه رمان کلیک کنید.
✅ پس از ورود به سایت و مطالعه پارتها با کلیک بر روی عبارت 👍میپسندم نویسنده را حمایت کنید.
انجمن نویسا
در دست تالیف - رمان دلیار
بود. با گامهای آهسته خود را به سمیرا رساندم. برگهای جمع کردهی پیش پایش را با کمک خاکانداز داخل سطل زبالهی کنار باغچه ریخت.
- سردت نشه، سرما بخوری!
- امروز هوا خیلی بهتر از روزهای قبله!
-...
- سردت نشه، سرما بخوری!
- امروز هوا خیلی بهتر از روزهای قبله!
-...
📚 رمان: دلیار
✍ به قلم: م.عبدی(nian)( به روز رسانی شد.)
شماره پارتها: ۳۴،۳۵،۳۶،۳۷،۳۸،۳۹،۴۰،۴۱،۴۲،۴۳،۴۴،۴۵
بخشی از رمان:
ساعتی بعد دور هم روی تخت چوبی حیاط گرد سفرهی پهن شده مشغول صرف شام بودیم. نگاه امشب بیحیا شدهی من گاه و بیگاه روی مهراب سر به زیر سر میخورد و اتفاقی یکبار نگاهم را شکار کرد. لبش به لبخند کوتاه و گذرایی کش آمد و دل سر به هوایم را هواییتر کرد. به همین لبخندهای کم جان هم قانع بودم و سقلمهی حانیه هم مانع حجاب چشمم نشد. سکوت جمع را معصومه خانم شکست با سوالش از من:
- گلی جان! شما چرا پلو نمیخوری؟
همهی چشمها سوی من چرخید. کارد و چنگال را روی بشقاب غذایم کنار تکه کباب باقیمانده رها کردم تا لب باز کنم به پاسخ گویی که مامان پیشدستی کرد:
- گلی پلو نمیخوره رو فرم بمونه!
انتظار شنیدن چنین جوابی را از مامان نداشتم! این کلاس گذاشتنهای امشبش نشان میداد که بدجور به فکر شوهر دادنم افتاده! معصومه خانم مشخص بود که جوابش را نگرفته، باز پرسید:
- فقط شبها نمیخوری یا کلا همیشه نمیخوری؟
حانیه کنار گوشم پچ زد:
- میترسه نخوردن برنجت از سر مرض و درد باشه!
بیشتر از بیست سال بود که همسایهامان بودند، دم به ساعت هم که به خانهامان رفتوآمد داشتند، مرا بیشتر از مامانم میشناخت و حال دلیل این سوالاتش چه بود...
برای مطالعه ادامه رمان کلیک کنید.
✅ پس از ورود به سایت و مطالعه پارتها با کلیک بر روی عبارت 👍میپسندم نویسنده را حمایت کنید.
✍ به قلم: م.عبدی(nian)( به روز رسانی شد.)
شماره پارتها: ۳۴،۳۵،۳۶،۳۷،۳۸،۳۹،۴۰،۴۱،۴۲،۴۳،۴۴،۴۵
بخشی از رمان:
ساعتی بعد دور هم روی تخت چوبی حیاط گرد سفرهی پهن شده مشغول صرف شام بودیم. نگاه امشب بیحیا شدهی من گاه و بیگاه روی مهراب سر به زیر سر میخورد و اتفاقی یکبار نگاهم را شکار کرد. لبش به لبخند کوتاه و گذرایی کش آمد و دل سر به هوایم را هواییتر کرد. به همین لبخندهای کم جان هم قانع بودم و سقلمهی حانیه هم مانع حجاب چشمم نشد. سکوت جمع را معصومه خانم شکست با سوالش از من:
- گلی جان! شما چرا پلو نمیخوری؟
همهی چشمها سوی من چرخید. کارد و چنگال را روی بشقاب غذایم کنار تکه کباب باقیمانده رها کردم تا لب باز کنم به پاسخ گویی که مامان پیشدستی کرد:
- گلی پلو نمیخوره رو فرم بمونه!
انتظار شنیدن چنین جوابی را از مامان نداشتم! این کلاس گذاشتنهای امشبش نشان میداد که بدجور به فکر شوهر دادنم افتاده! معصومه خانم مشخص بود که جوابش را نگرفته، باز پرسید:
- فقط شبها نمیخوری یا کلا همیشه نمیخوری؟
حانیه کنار گوشم پچ زد:
- میترسه نخوردن برنجت از سر مرض و درد باشه!
بیشتر از بیست سال بود که همسایهامان بودند، دم به ساعت هم که به خانهامان رفتوآمد داشتند، مرا بیشتر از مامانم میشناخت و حال دلیل این سوالاتش چه بود...
برای مطالعه ادامه رمان کلیک کنید.
✅ پس از ورود به سایت و مطالعه پارتها با کلیک بر روی عبارت 👍میپسندم نویسنده را حمایت کنید.
انجمن نویسا
در دست تالیف - رمان دلیار
میشدم؟! لحظاتی به هم خیره شدیم. شاهین به مهراب و مهراب و من هم، به یکدیگر! اشتباه کردم که با زنده دیدن بابا گفتم؛ امروز روز خوبیست! امروز بدترین روز عمرم بود! مگر بدتر از این هم میشد، کنار مردی...
📚 رمان: رج به رج عشق
✍ به قلم: فاطمه جعفری( به روز رسانی شد.)
شماره پارتها: 127,128,129
بخشی از رمان
پوفی میکشد.
_ بیخبر اومدن هیچ وقت از اینا کارا نمیکردن نگران نباش.
با تن صدایی پایین بین کلامش میپرم.
_ حسام اون پایین نشسته چطور نگران نباشم؟
کلافه سرش را تکان میدهد.
_ به دقیقه آروم بگیر دختر قرار نیست اون پایین اتفاقی بیوفته دیدی که عزیزجون و حسام آروم بودن پس نترس خودشون میدونن چیکار کنن من باید برم پایین.
میگوید و میرود من میمانم و دریایی از ترس و بهت اینکه زیر سقف یک خانه من باشم و کسی که میدانم به خون من تشنهست، شاید نَسَب او برادری باشد اما از صد پشت قریبه هم بدتر است. این تلخ است اما حقیقتی انکار نشدنیست لحظهها پشت سر هم میگذشتند ذهن ترسیده من هزار جور فکر و خیال در خود میپروراند. مشکوک شدهام حتی به عمه آذین من که میدانستم هرلحظه ممکن است با یکی از آنها در این خانه روبهرو شوم چرا آمدم؟ عزیزجان... دلش میشکست ناراحتیاش را نمیخواستم.
ضربان قلبم تند شده بود حضور حسام آن پایین مقابل او ترسم را بیشتر کرده بود عزیزجان میخواهد با چه عنوانی او را معرفی کند؟
گیج شده گوشه اتاق کز کرده و خیره به در بودم صداها گنگ و ناواضح میآمد با دست و پایی لرزان از جا بلند شدم. کاش حسام اینجا بود نه آن پایین تا دلشورهام کمتر شود به طرف در رفتم بدون ایجاد کوچکترین صدایی سعی کردم خودم را به نزدیکی پلهها برسانم بلکه واضحتر گفت و گوهایشان را بشنوم. همینکه صدای سعید در گوشم پیچید تنم به رعشه افتاد و مسیر آمده را به سمت اتاق عقب عقب رفتم.
_ عزیزخانم بد موقع اومدیم مهمون داری.
هیچ تغییرنسبت به گذشته نکرده هنوز هم وقتی میخواهد از چیزی سر در بیاورد به بیراهه میزند که مباد سؤالی بپرسد و جوابی بگیرد که به غرورش بربخورد.
_ نه شما بد موقع اومدید نه حسام خان مهمونه خودش صاحب خونهست.
عزیزجان میشناسدش که جوابش را اینطور محکم میدهد.
برای مطالعه ادامه رمان کلیک کنید.
✅ پس از ورود به سایت و مطالعه پارتها با کلیک بر روی عبارت 👍میپسندم نویسنده را حمایت کنید.
✍ به قلم: فاطمه جعفری( به روز رسانی شد.)
شماره پارتها: 127,128,129
بخشی از رمان
پوفی میکشد.
_ بیخبر اومدن هیچ وقت از اینا کارا نمیکردن نگران نباش.
با تن صدایی پایین بین کلامش میپرم.
_ حسام اون پایین نشسته چطور نگران نباشم؟
کلافه سرش را تکان میدهد.
_ به دقیقه آروم بگیر دختر قرار نیست اون پایین اتفاقی بیوفته دیدی که عزیزجون و حسام آروم بودن پس نترس خودشون میدونن چیکار کنن من باید برم پایین.
میگوید و میرود من میمانم و دریایی از ترس و بهت اینکه زیر سقف یک خانه من باشم و کسی که میدانم به خون من تشنهست، شاید نَسَب او برادری باشد اما از صد پشت قریبه هم بدتر است. این تلخ است اما حقیقتی انکار نشدنیست لحظهها پشت سر هم میگذشتند ذهن ترسیده من هزار جور فکر و خیال در خود میپروراند. مشکوک شدهام حتی به عمه آذین من که میدانستم هرلحظه ممکن است با یکی از آنها در این خانه روبهرو شوم چرا آمدم؟ عزیزجان... دلش میشکست ناراحتیاش را نمیخواستم.
ضربان قلبم تند شده بود حضور حسام آن پایین مقابل او ترسم را بیشتر کرده بود عزیزجان میخواهد با چه عنوانی او را معرفی کند؟
گیج شده گوشه اتاق کز کرده و خیره به در بودم صداها گنگ و ناواضح میآمد با دست و پایی لرزان از جا بلند شدم. کاش حسام اینجا بود نه آن پایین تا دلشورهام کمتر شود به طرف در رفتم بدون ایجاد کوچکترین صدایی سعی کردم خودم را به نزدیکی پلهها برسانم بلکه واضحتر گفت و گوهایشان را بشنوم. همینکه صدای سعید در گوشم پیچید تنم به رعشه افتاد و مسیر آمده را به سمت اتاق عقب عقب رفتم.
_ عزیزخانم بد موقع اومدیم مهمون داری.
هیچ تغییرنسبت به گذشته نکرده هنوز هم وقتی میخواهد از چیزی سر در بیاورد به بیراهه میزند که مباد سؤالی بپرسد و جوابی بگیرد که به غرورش بربخورد.
_ نه شما بد موقع اومدید نه حسام خان مهمونه خودش صاحب خونهست.
عزیزجان میشناسدش که جوابش را اینطور محکم میدهد.
برای مطالعه ادامه رمان کلیک کنید.
✅ پس از ورود به سایت و مطالعه پارتها با کلیک بر روی عبارت 👍میپسندم نویسنده را حمایت کنید.
📚 رمان: جنجال
✍ به قلم: فاطمه جعفری( به روز رسانی شد.)
شماره پارتها:28,29
بخشی از رمان
از آن شبی که سرگرد بیدرنگ پیامش را جواب داده بود تصمیم گرفت در این رودخانه خروشان هدایت قایق سرنوشتش را به او به سپارد. با رسیدن به طبقه مورد نظر به جست و جوی اتاق او بودند که صدای فریادی در فضا پیچید:
_ مگه نگفتم چشم ازش برنمیدارید؟ از پس یه تعقیب و گریز ساده برنیومدید بعد وایستادید جلو من میگید نفهمیدید چطور غیب شده؟
ثمینا این صدای خشمگین را میشناخت ناخودآگاه از سنگینی فضا به پدرش نزدیکتر شد. دوباره صدای امیرعباس در فضا طنین انداخت این بار در یکی از اتاقها باز شد و امیرعباس از آن بیرون آمد.
_ تا فردا صبح بهتون وقت میدم که بفهمید سوژهای که امروز گمش کردید کجا رفته و چه کار کرده میدونید چقدر این پرونده برای من مهمه پس حواستون رو جمع کنید.
از اتاق فاصله میگیرد تا به اتاقش برود که نیمه راه چشمش به مسعود وارسته و دخترش میافتد، با دیدنشان قراری که با آنها داشته را به خاطر میآورد. به جای اتاقش به سمت آنها که همانطور مبهوت وسط سالن ایستاده بودند رفت.
_ سلام آقای وارسته چرا اینجا ایسادید؟
مسعود با صدای خشدار امیرعباس به خود میآید.
_ داشتیم میومدیم اتاق شما که...
حرف را کامل نکرده امیرعباس تا ته ماجرا را خواند، صدای بلندش را شنیده بودند. با اشاره دست به سمت اتاقش راهنماییشان کرد.
_ بفرمایید از این طرف.
برای مطالعه ادامه رمان کلیک کنید.
✅ پس از ورود به سایت و مطالعه پارتها با کلیک بر روی عبارت 👍میپسندم نویسنده را حمایت کنید.
✍ به قلم: فاطمه جعفری( به روز رسانی شد.)
شماره پارتها:28,29
بخشی از رمان
از آن شبی که سرگرد بیدرنگ پیامش را جواب داده بود تصمیم گرفت در این رودخانه خروشان هدایت قایق سرنوشتش را به او به سپارد. با رسیدن به طبقه مورد نظر به جست و جوی اتاق او بودند که صدای فریادی در فضا پیچید:
_ مگه نگفتم چشم ازش برنمیدارید؟ از پس یه تعقیب و گریز ساده برنیومدید بعد وایستادید جلو من میگید نفهمیدید چطور غیب شده؟
ثمینا این صدای خشمگین را میشناخت ناخودآگاه از سنگینی فضا به پدرش نزدیکتر شد. دوباره صدای امیرعباس در فضا طنین انداخت این بار در یکی از اتاقها باز شد و امیرعباس از آن بیرون آمد.
_ تا فردا صبح بهتون وقت میدم که بفهمید سوژهای که امروز گمش کردید کجا رفته و چه کار کرده میدونید چقدر این پرونده برای من مهمه پس حواستون رو جمع کنید.
از اتاق فاصله میگیرد تا به اتاقش برود که نیمه راه چشمش به مسعود وارسته و دخترش میافتد، با دیدنشان قراری که با آنها داشته را به خاطر میآورد. به جای اتاقش به سمت آنها که همانطور مبهوت وسط سالن ایستاده بودند رفت.
_ سلام آقای وارسته چرا اینجا ایسادید؟
مسعود با صدای خشدار امیرعباس به خود میآید.
_ داشتیم میومدیم اتاق شما که...
حرف را کامل نکرده امیرعباس تا ته ماجرا را خواند، صدای بلندش را شنیده بودند. با اشاره دست به سمت اتاقش راهنماییشان کرد.
_ بفرمایید از این طرف.
برای مطالعه ادامه رمان کلیک کنید.
✅ پس از ورود به سایت و مطالعه پارتها با کلیک بر روی عبارت 👍میپسندم نویسنده را حمایت کنید.
انجمن نویسا
در دست تالیف - رمان جنجال
نام کتاب: جنجال
نویسنده: فاطمه جعفری
موضوع: پلیسی . اجتماعی . عاشقانه
خلاصه کتاب: داستان روایتگر زندگی سرگرد امیرعباس صامتی یکی از بهترین نیروهای ستاد مبارزه با مواد مخدر مردی جدی و نفوذ ناپذیر...
نویسنده: فاطمه جعفری
موضوع: پلیسی . اجتماعی . عاشقانه
خلاصه کتاب: داستان روایتگر زندگی سرگرد امیرعباس صامتی یکی از بهترین نیروهای ستاد مبارزه با مواد مخدر مردی جدی و نفوذ ناپذیر...
👍1
📚 رمان: دلیار
✍ به قلم: م.عبدی(nian)( به روز رسانی شد.)
شماره پارت: ۴۶،۴۷،۴۸،۴۹،۵۰،۵۱،۵۲،۵۳،۵۴
بخشی از رمان:
عصبی از دست قاضی پرونده از دادگاه بیرون زدم. دلم میخواست، قدرتش را داشتم و زمانی که گفت:
- ایشون طبق قانون میتونن، هر چند تا که دلشون بخواد، همسر داشته باشن! هم شرع هم قانون بهشون این اجازه رو میده! فقط باید عدالت رو بینشون برقرار کنن! که شما خودتون هم دارین، تأیید میکنین که همسرتون از بابت مسائل زناشویی، خورد و خوراک، پوشاک و مسکن چیزی براتون کم نذاشتند! پس موردی نداره که اگه بخوان حتی همسر دوم هم داشته باشند!
با دستهایم خفهاش میکردم تا این چنین پرافتخار و با استناد از همجنسش دفاع نمیکرد! اما فقط توانستم، بپرسم:
- برای خواهر و دختر خودتون هم یه همچین حکمی رو میدین یا اونا تافتهی جدا بافتهن؟ اینجور موقعها قانون رو دور نمیزنین؟!
عمق خشم را در نگاهش دیدم و زبانش سعی کرد، فقط سعی کرد که ملایم باشد:
- لطفا برین بیرون و وقت دادگاه رو تلف نکنین!
پرحرص چنگ به کیفم زدم و عصبانی و خشمگین از اتاق بیرون آمدم! بماند که چقدر زیر لب غرغر کردم!
به خیابان رفتم و منتظر ماشین شدم. شاهین پشت سرم از دادگاه بیرون آمد. خود را به من رساند. نگاه فاتحانهاش حالم را بر هم میزد! از هر چه نگاه غالب بود، متنفر بودم! در آن لحظه پتانسیلش را داشتم که عوض قاضی او را خفه کنم. رو برگرداندم و سمت ماشینی رفتم که کمی جلوتر توقف کرده بود!
- بیخود رو ترش نکن! تهش باز من میمونم و تو! فکر طلاقم از اون مخ تعطیلت بیرون کن! اون عقل نداشتهت رو به کار بنداز و مثل یه زن عاقل برگرد سر خونه زندگیت!
دست به دستگیرهی ماشین بردم و جوابش را دادم:
- بیخود ضجه نزن! من برنمیگردم به اون جهنم!
- بیا سوار شو! خودم میرسونمت!
وقت تلف نکردم و فوری سوار شدم. لگد محکمی به ماشین زد و لعنتی بلندی نثارم کرد و بعد فریاد زد:
- پس منتظر بشین تا موهاتم رنگ دندونات سفید شه! طلاقت نمیدم!
برای مطالعه ادامه رمان کلیک کنید.
✅ پس از ورود به سایت و مطالعه پارتها با کلیک بر روی عبارت 👍میپسندم نویسنده را حمایت کنید.
✍ به قلم: م.عبدی(nian)( به روز رسانی شد.)
شماره پارت: ۴۶،۴۷،۴۸،۴۹،۵۰،۵۱،۵۲،۵۳،۵۴
بخشی از رمان:
عصبی از دست قاضی پرونده از دادگاه بیرون زدم. دلم میخواست، قدرتش را داشتم و زمانی که گفت:
- ایشون طبق قانون میتونن، هر چند تا که دلشون بخواد، همسر داشته باشن! هم شرع هم قانون بهشون این اجازه رو میده! فقط باید عدالت رو بینشون برقرار کنن! که شما خودتون هم دارین، تأیید میکنین که همسرتون از بابت مسائل زناشویی، خورد و خوراک، پوشاک و مسکن چیزی براتون کم نذاشتند! پس موردی نداره که اگه بخوان حتی همسر دوم هم داشته باشند!
با دستهایم خفهاش میکردم تا این چنین پرافتخار و با استناد از همجنسش دفاع نمیکرد! اما فقط توانستم، بپرسم:
- برای خواهر و دختر خودتون هم یه همچین حکمی رو میدین یا اونا تافتهی جدا بافتهن؟ اینجور موقعها قانون رو دور نمیزنین؟!
عمق خشم را در نگاهش دیدم و زبانش سعی کرد، فقط سعی کرد که ملایم باشد:
- لطفا برین بیرون و وقت دادگاه رو تلف نکنین!
پرحرص چنگ به کیفم زدم و عصبانی و خشمگین از اتاق بیرون آمدم! بماند که چقدر زیر لب غرغر کردم!
به خیابان رفتم و منتظر ماشین شدم. شاهین پشت سرم از دادگاه بیرون آمد. خود را به من رساند. نگاه فاتحانهاش حالم را بر هم میزد! از هر چه نگاه غالب بود، متنفر بودم! در آن لحظه پتانسیلش را داشتم که عوض قاضی او را خفه کنم. رو برگرداندم و سمت ماشینی رفتم که کمی جلوتر توقف کرده بود!
- بیخود رو ترش نکن! تهش باز من میمونم و تو! فکر طلاقم از اون مخ تعطیلت بیرون کن! اون عقل نداشتهت رو به کار بنداز و مثل یه زن عاقل برگرد سر خونه زندگیت!
دست به دستگیرهی ماشین بردم و جوابش را دادم:
- بیخود ضجه نزن! من برنمیگردم به اون جهنم!
- بیا سوار شو! خودم میرسونمت!
وقت تلف نکردم و فوری سوار شدم. لگد محکمی به ماشین زد و لعنتی بلندی نثارم کرد و بعد فریاد زد:
- پس منتظر بشین تا موهاتم رنگ دندونات سفید شه! طلاقت نمیدم!
برای مطالعه ادامه رمان کلیک کنید.
✅ پس از ورود به سایت و مطالعه پارتها با کلیک بر روی عبارت 👍میپسندم نویسنده را حمایت کنید.
انجمن نویسا
در دست تالیف - رمان دلیار
بلند کشیدم و با همان صورت متعجب و نگران و چشمانی که بهخاطر سرفه کردنم پر آب شده بود پرسیدم:
- جون محمد شوخی میکنی مگه نه؟!
محسن دستش را روی دوشم گذاشت.
- نه گلی جان! کاملا جدیام! با بابا هم...
- جون محمد شوخی میکنی مگه نه؟!
محسن دستش را روی دوشم گذاشت.
- نه گلی جان! کاملا جدیام! با بابا هم...
Forwarded from فروشگاه نشر آئیسا
🎉 پیش فروش کتاب جدید
📚 کتاب : اصالت
✍️ نویسنده: پریسا دولتی
📖تعداد صفحات: ۳۳۳
💶قیمت: ۶۵،۰۰۰ تومان
💴با تخفیف: ۵۲،۰۰۰ تومان
☄️"۲۰٪ درصد تخفیف ویژه
فقط تا روز رونمایی به مدت ۷ روز "
💠ثبت سفارش:
🆔 @Books_shop1
🌐 @AeeisaShop
📚 کتاب : اصالت
✍️ نویسنده: پریسا دولتی
📖تعداد صفحات: ۳۳۳
💶قیمت: ۶۵،۰۰۰ تومان
💴با تخفیف: ۵۲،۰۰۰ تومان
☄️"۲۰٪ درصد تخفیف ویژه
فقط تا روز رونمایی به مدت ۷ روز "
💠ثبت سفارش:
🆔 @Books_shop1
🌐 @AeeisaShop
📚 رمان: جنجال
✍ به قلم: فاطمه جعفری( به روز رسانی شد.)
شماره پارتها: 30, 31, 32
بخشی از رمان
_ الان مشکل کجاست؟
_ من میخوام برم.
همین مثل بچهها همین یک جمله را تکرار میکرد و نمیدانست با این کارش امیرعباس را کلافه میکند.
_ این رو فهمیدم اما امیدوارم متوجه شده باشی که تا فرمول تموم نشه نمیتونی بری.
ضعف داشت تمام وجودش را در بر میگرفت.
_ من حالم داره بد میشه نمیتونم دیگه بمونم اینجا سردرد دارم.
امیرعباس از چایش بلند شد و هر دو پرونده را جمع کرده و به دست گرفت.
_ پس فقط با اینجا بودن مشکل داری؟
این هم بخشی از مشکلش بود با این حال سری به نشانه تایید تکان داد.
_ میگم برسوننت.
گفت و اتاق را ترک ثمینا از این عقب نشینی او در بهت بود چقدر سریع به رفتن او راضی شده بود، با آن اخمهای درهم و جدیت ثمینا فکر میکرد حالا حالاها باید بماند و کارش را تمام کند. تقه کوتاهی به در خورد و ماموری که همیشه همراه امیرعباس بود وارد اتاق شد.
_ خانم وارسته بفرمایید من تا منزل همراهیتون میکنم.
کیفش را برمیدارد و پشتِسر مامور راهی میشود. وقتی به خانه رسید فکرش را نمیکرد باز هم آن روز سرگرد صامتی را ملاقات کند. بعد از این که ناهارش را خورده بود در اتاقش استراحت میکرد که صدای زنگ گوشیاش بلند شد. با تعجب به صفحه گوشی نگاه کرد و گوشی را کنار گوشش گذاشت.
_ سلام سرگرد.
_ سلام خانم وارسته آماده باشید نیمساعت دیگه سروان نادری میاد دنبالتون.
_ اتفاقی افتاده سرگرد؟
_ شما کاری که گفتم انجام بدید به زودی متوجه میشید.
برای مطالعه ادامه رمان کلیک کنید.
✅ پس از ورود به سایت و مطالعه پارتها با کلیک بر روی عبارت 👍میپسندم نویسنده را حمایت کنید.
✍ به قلم: فاطمه جعفری( به روز رسانی شد.)
شماره پارتها: 30, 31, 32
بخشی از رمان
_ الان مشکل کجاست؟
_ من میخوام برم.
همین مثل بچهها همین یک جمله را تکرار میکرد و نمیدانست با این کارش امیرعباس را کلافه میکند.
_ این رو فهمیدم اما امیدوارم متوجه شده باشی که تا فرمول تموم نشه نمیتونی بری.
ضعف داشت تمام وجودش را در بر میگرفت.
_ من حالم داره بد میشه نمیتونم دیگه بمونم اینجا سردرد دارم.
امیرعباس از چایش بلند شد و هر دو پرونده را جمع کرده و به دست گرفت.
_ پس فقط با اینجا بودن مشکل داری؟
این هم بخشی از مشکلش بود با این حال سری به نشانه تایید تکان داد.
_ میگم برسوننت.
گفت و اتاق را ترک ثمینا از این عقب نشینی او در بهت بود چقدر سریع به رفتن او راضی شده بود، با آن اخمهای درهم و جدیت ثمینا فکر میکرد حالا حالاها باید بماند و کارش را تمام کند. تقه کوتاهی به در خورد و ماموری که همیشه همراه امیرعباس بود وارد اتاق شد.
_ خانم وارسته بفرمایید من تا منزل همراهیتون میکنم.
کیفش را برمیدارد و پشتِسر مامور راهی میشود. وقتی به خانه رسید فکرش را نمیکرد باز هم آن روز سرگرد صامتی را ملاقات کند. بعد از این که ناهارش را خورده بود در اتاقش استراحت میکرد که صدای زنگ گوشیاش بلند شد. با تعجب به صفحه گوشی نگاه کرد و گوشی را کنار گوشش گذاشت.
_ سلام سرگرد.
_ سلام خانم وارسته آماده باشید نیمساعت دیگه سروان نادری میاد دنبالتون.
_ اتفاقی افتاده سرگرد؟
_ شما کاری که گفتم انجام بدید به زودی متوجه میشید.
برای مطالعه ادامه رمان کلیک کنید.
✅ پس از ورود به سایت و مطالعه پارتها با کلیک بر روی عبارت 👍میپسندم نویسنده را حمایت کنید.
👍2
Forwarded from Aty S. Behsam📚🎨عاطفه س. بهسام
🏵 دوره پاییزی پایه آنلاین «داستانپردازی»
🏵 رمان، فیلمنامه، بازی، کُمیک و مانگا
🏵 از عصر شنبه ۲۴ مهر
🏵 اطلاعات کامل و نامنویسی:
atysbehsam.com/s
⭕️⭕️⭕️ ظرفیت محدود
🏵 برای اطلاعات بیشتر به این آیدی پیام بدید:
@Aty_Assistant
@asbehsam
#class
🏵 رمان، فیلمنامه، بازی، کُمیک و مانگا
🏵 از عصر شنبه ۲۴ مهر
🏵 اطلاعات کامل و نامنویسی:
atysbehsam.com/s
⭕️⭕️⭕️ ظرفیت محدود
🏵 برای اطلاعات بیشتر به این آیدی پیام بدید:
@Aty_Assistant
@asbehsam
#class
👍2
📚 رمان: دلیار
✍ به قلم: م.عبدی(nian)( به روز رسانی شد.)
شماره پارت: ۵۵،۵۶،۵۷،۵۸،۵۹،۶۰،۶۱،۶۲،۶۳
بخشی از رمان:
خیره نگاهش کردم، هنوز زیبایی هفت سال پیش را داشت! شاید کمی پختهتر شده بود که پختگیاش هم چیزی از زیباییاش کم نکرده بود، بلکه جذابترش هم کرده بود! انتظار دیدن او را نداشتم، آن هم اینجا! شوکه شده بودم و شوک زبانم را بسته بود. اما سمانه همیشه پیشتر از من بود و فرصتطلبتتر!
- چی گیرت اومد از آوارگی من؟ با همه جور هویی میسازی و دم نمیزنی، فقط من اَهاَه و پیفپیف بودم؟ زورت به من رسید؟ آره دلیار مهراب؟
جوابی که از من نشنید، یقهام را گرفت و تکان داد.
- چرا لالمونی گرفتی؟ میخوای بگی پشیمونی یا نکنه میخوای از شاهین دفاع کنی و بگی، اون چیزی نیست که من گفتم؟
تا خواستم، لب باز کنم و از زندگی سمانه بپرسم، جوانی او را صدا زد و جملهای گفت که متوجهاش نشدم. سمانه یقهام را ول کرد و دور شد. پرسیدم:
- کجا میری؟
به عقب برگشت و...
برای مطالعه ادامه رمان کلیک کنید.
✅ پس از ورود به سایت و مطالعه پارتها با کلیک بر روی عبارت 👍میپسندم نویسنده را حمایت کنید.
✍ به قلم: م.عبدی(nian)( به روز رسانی شد.)
شماره پارت: ۵۵،۵۶،۵۷،۵۸،۵۹،۶۰،۶۱،۶۲،۶۳
بخشی از رمان:
خیره نگاهش کردم، هنوز زیبایی هفت سال پیش را داشت! شاید کمی پختهتر شده بود که پختگیاش هم چیزی از زیباییاش کم نکرده بود، بلکه جذابترش هم کرده بود! انتظار دیدن او را نداشتم، آن هم اینجا! شوکه شده بودم و شوک زبانم را بسته بود. اما سمانه همیشه پیشتر از من بود و فرصتطلبتتر!
- چی گیرت اومد از آوارگی من؟ با همه جور هویی میسازی و دم نمیزنی، فقط من اَهاَه و پیفپیف بودم؟ زورت به من رسید؟ آره دلیار مهراب؟
جوابی که از من نشنید، یقهام را گرفت و تکان داد.
- چرا لالمونی گرفتی؟ میخوای بگی پشیمونی یا نکنه میخوای از شاهین دفاع کنی و بگی، اون چیزی نیست که من گفتم؟
تا خواستم، لب باز کنم و از زندگی سمانه بپرسم، جوانی او را صدا زد و جملهای گفت که متوجهاش نشدم. سمانه یقهام را ول کرد و دور شد. پرسیدم:
- کجا میری؟
به عقب برگشت و...
برای مطالعه ادامه رمان کلیک کنید.
✅ پس از ورود به سایت و مطالعه پارتها با کلیک بر روی عبارت 👍میپسندم نویسنده را حمایت کنید.
#دلنوشته
قدمهایم را آرام و شمرده برمیدارم.
دوستندارم رویای امشبم تمام شود.
دستم را محکم بگیر
طوری که گرمای حضورت سوز شبهای پاییز زده را کم کند.
بودنت شبیه رویاست.
از همانها که در خواب میبینی.
رویای پرسه زدن در شهری پر از احوالات مختلف اما خلوت.
رویای تو از جنس همانهاییست که به وقت بیداری آن را زندگی میکنم.
اصلا اگر همیشه رویاهایم انقدر شیرین باشند مرا چه نیاز به بیداری.
کسی چه میداند هر آنچه در بیداری آرزویم بود در رویا به دست آوردم.
من آغوش گرمت را در یک شب سرد تجربه کردم.
گرمای آن آغوش چنان دلچسب بود که من پرسه زدن در خواب و خیال را به را به واقعیت نبودنت ترجیه میدهم.
شاید مرا بعد از این دیوانه بخوانند.
اصلا مهم نیست بگذار دیگران هر اسمی میخواهند روی حس من بگذارند.
من همچنان در هوای تو پرسه میزنم
#فاطمه_جعفری
قدمهایم را آرام و شمرده برمیدارم.
دوستندارم رویای امشبم تمام شود.
دستم را محکم بگیر
طوری که گرمای حضورت سوز شبهای پاییز زده را کم کند.
بودنت شبیه رویاست.
از همانها که در خواب میبینی.
رویای پرسه زدن در شهری پر از احوالات مختلف اما خلوت.
رویای تو از جنس همانهاییست که به وقت بیداری آن را زندگی میکنم.
اصلا اگر همیشه رویاهایم انقدر شیرین باشند مرا چه نیاز به بیداری.
کسی چه میداند هر آنچه در بیداری آرزویم بود در رویا به دست آوردم.
من آغوش گرمت را در یک شب سرد تجربه کردم.
گرمای آن آغوش چنان دلچسب بود که من پرسه زدن در خواب و خیال را به را به واقعیت نبودنت ترجیه میدهم.
شاید مرا بعد از این دیوانه بخوانند.
اصلا مهم نیست بگذار دیگران هر اسمی میخواهند روی حس من بگذارند.
من همچنان در هوای تو پرسه میزنم
#فاطمه_جعفری
📚 رمان: جنجال
✍ به قلم: فاطمه جعفری( به روز رسانی شد.)
شماره پارتها:35,36
بخشی از رمان
شیرین سری تکان داد و از اتاق بیرون رفت دختری که در سالن خانهاش نشسته بود با تمام غریبه بودنش یک حس خوب را به او منتقل میکرد، جوری که نمیشد دوستش نداشت. امیرعباس غیرمستقیم یک درخواست از او داشت آن هم خوب شدن حال پریشان دختری که مهمانش بود. پیش ثمینا برگشت هنوز صورتش رنگ پریده به نظر میرسید راهش را به آشپزخانه کج کرد باید چیزی برای دختر آماده میکرد که قوت داشته باشد. دقایقی بعد سینیای که در دست داشت را روی میز گذاشت و کنار ثمینا نشست، یکی از ظرفها را به سمت او گرفت و دیگری را خودش برداشت.
_ بخور عزیزم راستی اسمت رو به من نگفتی.
_ ثمینا...
_ چه اسم قشنگی...
_ بابا مسعودم انتخاب کرده.
_ معلومه خیلی بابایی هستی.
_ همه دخترا بابایی هستن.
شیرین قاشقی از معجون مخصوصی که درست کرده بود را به دهان گذاشت تا ثمینا را به خوردن ترقیب کند.
برای مطالعه ادامه رمان کلیک کنید.
✅ پس از ورود به سایت و مطالعه پارتها با کلیک بر روی عبارت 👍میپسندم نویسنده را حمایت کنید.
✍ به قلم: فاطمه جعفری( به روز رسانی شد.)
شماره پارتها:35,36
بخشی از رمان
شیرین سری تکان داد و از اتاق بیرون رفت دختری که در سالن خانهاش نشسته بود با تمام غریبه بودنش یک حس خوب را به او منتقل میکرد، جوری که نمیشد دوستش نداشت. امیرعباس غیرمستقیم یک درخواست از او داشت آن هم خوب شدن حال پریشان دختری که مهمانش بود. پیش ثمینا برگشت هنوز صورتش رنگ پریده به نظر میرسید راهش را به آشپزخانه کج کرد باید چیزی برای دختر آماده میکرد که قوت داشته باشد. دقایقی بعد سینیای که در دست داشت را روی میز گذاشت و کنار ثمینا نشست، یکی از ظرفها را به سمت او گرفت و دیگری را خودش برداشت.
_ بخور عزیزم راستی اسمت رو به من نگفتی.
_ ثمینا...
_ چه اسم قشنگی...
_ بابا مسعودم انتخاب کرده.
_ معلومه خیلی بابایی هستی.
_ همه دخترا بابایی هستن.
شیرین قاشقی از معجون مخصوصی که درست کرده بود را به دهان گذاشت تا ثمینا را به خوردن ترقیب کند.
برای مطالعه ادامه رمان کلیک کنید.
✅ پس از ورود به سایت و مطالعه پارتها با کلیک بر روی عبارت 👍میپسندم نویسنده را حمایت کنید.
#دلنوشته
دلتنگی...
واژه عجیبیست.
یک حس بیانتها و نوعی درد بیدرمان.
دریای پر جوش و خروشی که با هر موجش به سویی رفته و سرگردانتر میشوی.
بعضا دلتنگی مقصدی ندارد فقط تو را به دنبال خود میکشاند.
حتی گاهی شبیه تکرار سراب در جادهای بیانتهاست
فقط میدوی و به دنباش کشیده میشوی اما تنها یک هیچ به دست میآوری.
هر وقت هم که خسته میشوی و میخواهی دمی نفس بگیری
دلتنگی پا روی خرخرهات میگذارد تا با چشمهای گشاد شده او را بهتر ببینی.
دلتنگی بیرحم است ضرباتش را محکم و تازیانهوار میکوبد.
دلتنگی حتی از قابی که نبودنی را فریاد میزند کشندهتر است.
اما...
با دنیا دنیا بدیهایی که دارد دلت نمیآید او را کنار بگذاری.
احساست به او شبیه حس مادر به کودک خطا کار است
گاهی به همین قشنگی باید دلتنگی را دوست داشت.
#فاطمه_جعفری
دلتنگی...
واژه عجیبیست.
یک حس بیانتها و نوعی درد بیدرمان.
دریای پر جوش و خروشی که با هر موجش به سویی رفته و سرگردانتر میشوی.
بعضا دلتنگی مقصدی ندارد فقط تو را به دنبال خود میکشاند.
حتی گاهی شبیه تکرار سراب در جادهای بیانتهاست
فقط میدوی و به دنباش کشیده میشوی اما تنها یک هیچ به دست میآوری.
هر وقت هم که خسته میشوی و میخواهی دمی نفس بگیری
دلتنگی پا روی خرخرهات میگذارد تا با چشمهای گشاد شده او را بهتر ببینی.
دلتنگی بیرحم است ضرباتش را محکم و تازیانهوار میکوبد.
دلتنگی حتی از قابی که نبودنی را فریاد میزند کشندهتر است.
اما...
با دنیا دنیا بدیهایی که دارد دلت نمیآید او را کنار بگذاری.
احساست به او شبیه حس مادر به کودک خطا کار است
گاهی به همین قشنگی باید دلتنگی را دوست داشت.
#فاطمه_جعفری
📚 رمان: دلیار
✍️ به قلم: م.عبدی(nian)( به روز رسانی شد.)
شماره پارت: ۶۴،۶۵،۶۶،۶۷،۶۸
بخشی از رمان:
یک ماهی از رفتن شاهین به سفر کاری که حتی نمیگفت، کجاست میگذشت. دو هفتهای از آغاز پاییز و شروع سال تحصیلی و به آمادگی رفتن جانیار سپری شده بود. در این مدت شاهین تماس میگرفت و جویای حالمان میشد و سر و ته تمام مکالماتش ختم به این میشد که مواظب خودمان باشیم و منظورش از خودمان من و جانیار بودیم. هنوز وجود دخترمان را نپذیرفته بود و تمام سعی من این بود که دخترمان را به چشم پدرش عزیز کنم و متأسفانه نتوانسته بودم!...
امروز هم مثل هر روز، جانیار تکالیفش را انجام داد و هر دو به حیاط رفتیم. او توپ برداشت و مشغول توپ بازی شد و من گوشهای نشستم و شروع به بافتن شال برای دخترم کردم. شالی که قبلا کلاهش تمام شده بود و ست شال و کلاه جانیار بود و قرار بود، خواهر برادری ست کنند! چند رج به سرعت بافتم که شاهین تماس گرفت. همزمان با گفتن...
برای مطالعه ادامه رمان کلیک کنید.
✅ پس از ورود به سایت و مطالعه پارتها با کلیک بر روی عبارت 👍میپسندم نویسنده را حمایت کنید.
✍️ به قلم: م.عبدی(nian)( به روز رسانی شد.)
شماره پارت: ۶۴،۶۵،۶۶،۶۷،۶۸
بخشی از رمان:
یک ماهی از رفتن شاهین به سفر کاری که حتی نمیگفت، کجاست میگذشت. دو هفتهای از آغاز پاییز و شروع سال تحصیلی و به آمادگی رفتن جانیار سپری شده بود. در این مدت شاهین تماس میگرفت و جویای حالمان میشد و سر و ته تمام مکالماتش ختم به این میشد که مواظب خودمان باشیم و منظورش از خودمان من و جانیار بودیم. هنوز وجود دخترمان را نپذیرفته بود و تمام سعی من این بود که دخترمان را به چشم پدرش عزیز کنم و متأسفانه نتوانسته بودم!...
امروز هم مثل هر روز، جانیار تکالیفش را انجام داد و هر دو به حیاط رفتیم. او توپ برداشت و مشغول توپ بازی شد و من گوشهای نشستم و شروع به بافتن شال برای دخترم کردم. شالی که قبلا کلاهش تمام شده بود و ست شال و کلاه جانیار بود و قرار بود، خواهر برادری ست کنند! چند رج به سرعت بافتم که شاهین تماس گرفت. همزمان با گفتن...
برای مطالعه ادامه رمان کلیک کنید.
✅ پس از ورود به سایت و مطالعه پارتها با کلیک بر روی عبارت 👍میپسندم نویسنده را حمایت کنید.
📚 رمان: رج به رج عشق
✍️ به قلم: فاطمه جعفری( به روز رسانی شد.)
شماره پارتها: 148,149,150
بخشی از رمان
_ انتظار نداری که بعد عروسی تو کوچه چادر بزنیم؟
چشمانم را برایش گرد میکنم.
_ من رو دست میندازی؟
این بار واضح لبهایش میخندد.
_ آخه عزیز من این جوری که با تعجب میگی خونه آدم دلش میخواد سربه سرت بذاره.
میان بهت از حرفی که زد خندهام میگیرد.
_ هیچ وقت فکر نمیکردم بلد باشی اینطور قشنگ حرف بزنی.
یک تای ابرویش را بالا میاندازد.
_ چی فکر میکردی راجب من؟
_ همیشه اخمو بودی زیاد هم حرف نمیزدی.
لبخند نیمبندی میزند.
_ برای همین از من میترسیدی؟
هولزده انکار میکنم.
_ ازت نمیترسیدم که.
با چشمان ریز شده نگاهم میکند.
_ پس اون دختر خانمی که من و دید میزد بعد هم تا نگاهش میکردم هول میشد یکی دیگه بود.
با لحنی که بیاراده کمی ناز هم قاطی آن شده بود گفتم.
_من؟ من کی دید زدمت؟
با نگاهی که شرارت از آن میبارد میگوید:
_ بشمارم برات؟ مثلاً یه دفعهاش خونه هادی وقتی داشتم تلفن حرف میزد برگشتم دیدم به دخترِ داره من و درسته قورت میده.
صورتم را با دستانم مخفی کردم و جیغ خفهای کشیدم.
_ وای حسام من تسلیم دیگه نگو خجالت میکشم.
آرام و مردانه میخندد.
_ خب حالا سرخ نشو.
دستانم را پایین میآورم با لبخندی محو نگاهم میکند.
_ همیشه همینطور بخند.
لبهایم را به هم میفشارم.
_ گاهی شرایط اینجوری میطلبه که مجبوری.
کمی ابروهایش به هم نزدیک میشوند.
_ تو به شرایط اهمیت نده فقط خطی که من بهت میدم رو بخون مفهوم بود؟
این مرد هرچقدر هم که سعی کند منعطف باشد بازهم رنگ و بوی مردان سنتی را دارد. سعی میکنم با فشردن لبهایم از خندهام پیشگیری کنم اما احتمالاً موفق نیستم که حسام را معترض میکنم.
_ به چی میخندی سرکار خانم؟
سرم را به چپ و راست تکان میدهم.
برای مطالعه ادامه رمان کلیک کنید.
✅ پس از ورود به سایت و مطالعه پارتها با کلیک بر روی عبارت 👍میپسندم نویسنده را حمایت کنید.
✍️ به قلم: فاطمه جعفری( به روز رسانی شد.)
شماره پارتها: 148,149,150
بخشی از رمان
_ انتظار نداری که بعد عروسی تو کوچه چادر بزنیم؟
چشمانم را برایش گرد میکنم.
_ من رو دست میندازی؟
این بار واضح لبهایش میخندد.
_ آخه عزیز من این جوری که با تعجب میگی خونه آدم دلش میخواد سربه سرت بذاره.
میان بهت از حرفی که زد خندهام میگیرد.
_ هیچ وقت فکر نمیکردم بلد باشی اینطور قشنگ حرف بزنی.
یک تای ابرویش را بالا میاندازد.
_ چی فکر میکردی راجب من؟
_ همیشه اخمو بودی زیاد هم حرف نمیزدی.
لبخند نیمبندی میزند.
_ برای همین از من میترسیدی؟
هولزده انکار میکنم.
_ ازت نمیترسیدم که.
با چشمان ریز شده نگاهم میکند.
_ پس اون دختر خانمی که من و دید میزد بعد هم تا نگاهش میکردم هول میشد یکی دیگه بود.
با لحنی که بیاراده کمی ناز هم قاطی آن شده بود گفتم.
_من؟ من کی دید زدمت؟
با نگاهی که شرارت از آن میبارد میگوید:
_ بشمارم برات؟ مثلاً یه دفعهاش خونه هادی وقتی داشتم تلفن حرف میزد برگشتم دیدم به دخترِ داره من و درسته قورت میده.
صورتم را با دستانم مخفی کردم و جیغ خفهای کشیدم.
_ وای حسام من تسلیم دیگه نگو خجالت میکشم.
آرام و مردانه میخندد.
_ خب حالا سرخ نشو.
دستانم را پایین میآورم با لبخندی محو نگاهم میکند.
_ همیشه همینطور بخند.
لبهایم را به هم میفشارم.
_ گاهی شرایط اینجوری میطلبه که مجبوری.
کمی ابروهایش به هم نزدیک میشوند.
_ تو به شرایط اهمیت نده فقط خطی که من بهت میدم رو بخون مفهوم بود؟
این مرد هرچقدر هم که سعی کند منعطف باشد بازهم رنگ و بوی مردان سنتی را دارد. سعی میکنم با فشردن لبهایم از خندهام پیشگیری کنم اما احتمالاً موفق نیستم که حسام را معترض میکنم.
_ به چی میخندی سرکار خانم؟
سرم را به چپ و راست تکان میدهم.
برای مطالعه ادامه رمان کلیک کنید.
✅ پس از ورود به سایت و مطالعه پارتها با کلیک بر روی عبارت 👍میپسندم نویسنده را حمایت کنید.
👍1
📚 رمان: جنجال
✍️ به قلم: فاطمه جعفری( به روز رسانی شد.)
شماره پارتها: 42,43
بخشی از رمان
_ نگران نباش شیرینبانو کارم زیاد بود مجبور شدم تو ستاد بمونم ولی امشب زودتر میام به شرطی که قول یکی از غذاهایی خوشمزهت رو بهم بدی.
خنده آرام شیرین که در گوشش پیچید خیالش راحت شد.
_ برات چی درست کنم؟
_ فرقی نمیکنه مهم اینه که دستپخت شیرینبانو باشه.
_ زرشک پلو با مرغ خوبه؟
_ عالیه.
_ شب میبینمت پسرم.
_ زود میام.
تماسش را قطع و بیخیال استراحت کوتاه شد. تا قبل از آمدن نیروها تمام جزئیات را باید بررسی میکرد، هیچچیز نباید جا میافتاد.
دقایقی بعد دو تیم از خِبرهترین افراد ستاد در اتاقش بودند. با جدیت تمام شروع به توضیح کرد، طوری برخورد کرد که اهمیت ماجرا را از همین اول کار برایشان روشن کند. یک ثانیه غفلت همهی کاسه کوزههایشان را بر هم میزد. در واقع امیرعباس داشت با دم شیر بازی میکرد. چارهای نداشت باید به دل خطر میزدند تا بتوانند برنده این میدان باشند. او نمیترسید، از وقتی که پا در این راه گذاشته بود پی همهچیز را به تنش مالیده بود.
************************************
به خانه که رسید دلش میخواست به اتاقش برود و یک دل سیر گریه کند، اما وقتی برای گریه و زاری نداشت. وسط که جاده پر پیچ و خم گیر کرده بود و هیچکس جز خودش نمیتوانست ماشین سرنوشتش را هدایت کند. تنها تکیهگاهش در این را اعتماد به قول سرگرد صامتی بود. با رویی گشاده وارد خانه شد تا خانوادهش را نگرانتر از این نکند. هر بار که از خانه بیرون میگذاشت تن و بدن ساره میلرزید که مبادا اتفاقی برایش بیوفتد. پلههای کوتاهی که ساختمان را از حیاط جدا میکرد را بالا رفت، نفس عمیقی کشید و در را باز کرده و اعلام حضور کرد.
برای مطالعه ادامه رمان کلیک کنید.
✅ پس از ورود به سایت و مطالعه پارتها با کلیک بر روی عبارت 👍میپسندم نویسنده را حمایت کنید.
✍️ به قلم: فاطمه جعفری( به روز رسانی شد.)
شماره پارتها: 42,43
بخشی از رمان
_ نگران نباش شیرینبانو کارم زیاد بود مجبور شدم تو ستاد بمونم ولی امشب زودتر میام به شرطی که قول یکی از غذاهایی خوشمزهت رو بهم بدی.
خنده آرام شیرین که در گوشش پیچید خیالش راحت شد.
_ برات چی درست کنم؟
_ فرقی نمیکنه مهم اینه که دستپخت شیرینبانو باشه.
_ زرشک پلو با مرغ خوبه؟
_ عالیه.
_ شب میبینمت پسرم.
_ زود میام.
تماسش را قطع و بیخیال استراحت کوتاه شد. تا قبل از آمدن نیروها تمام جزئیات را باید بررسی میکرد، هیچچیز نباید جا میافتاد.
دقایقی بعد دو تیم از خِبرهترین افراد ستاد در اتاقش بودند. با جدیت تمام شروع به توضیح کرد، طوری برخورد کرد که اهمیت ماجرا را از همین اول کار برایشان روشن کند. یک ثانیه غفلت همهی کاسه کوزههایشان را بر هم میزد. در واقع امیرعباس داشت با دم شیر بازی میکرد. چارهای نداشت باید به دل خطر میزدند تا بتوانند برنده این میدان باشند. او نمیترسید، از وقتی که پا در این راه گذاشته بود پی همهچیز را به تنش مالیده بود.
************************************
به خانه که رسید دلش میخواست به اتاقش برود و یک دل سیر گریه کند، اما وقتی برای گریه و زاری نداشت. وسط که جاده پر پیچ و خم گیر کرده بود و هیچکس جز خودش نمیتوانست ماشین سرنوشتش را هدایت کند. تنها تکیهگاهش در این را اعتماد به قول سرگرد صامتی بود. با رویی گشاده وارد خانه شد تا خانوادهش را نگرانتر از این نکند. هر بار که از خانه بیرون میگذاشت تن و بدن ساره میلرزید که مبادا اتفاقی برایش بیوفتد. پلههای کوتاهی که ساختمان را از حیاط جدا میکرد را بالا رفت، نفس عمیقی کشید و در را باز کرده و اعلام حضور کرد.
برای مطالعه ادامه رمان کلیک کنید.
✅ پس از ورود به سایت و مطالعه پارتها با کلیک بر روی عبارت 👍میپسندم نویسنده را حمایت کنید.
❤1👍1
📚 رمان: دلیار
✍️ به قلم: م.عبدی(nian)( به روز رسانی شد.)
شماره پارت: ۶۹،۷۰،۷۱،۷۲،۷۳
بخشی از رمان:
نگاهم که سمت مهراب بود با برگشتش به سمت عقب دزدیده شد و به منظرهی بیابانی و بی آب و علف کنار جاده دوخته شد! چقدر دلم میخواست، حال و هوای او را بدانم! او هم مانند من به هم ریخته یا اصلا برایش مهم نیستم؟ مانند سابق دوستم دارد یا پشیمان است از اینکه روزی دوستم داشته؟
- مامان کی میرسیم؟
به سمت جانیار که امروز عادتش شده بود، پریدن میان افکارم، برگشتم.
- خسته شدی عزیزم؟
- خوابم میاد!
تمام دیشب از شوق سفری که برایش تازگی داشت، کنار من پلک روی هم نگذاشته بود و حالا خسته بود و خوابآلود و چشمان زیبایش باز و بسته میشد! دستم را پشت گردنش انداختم.
- سرتو بذار رو سینهی مامان بخواب!
سمیرا که متوجه موضوع شد، صلواتی فرستاد و کتاب را بست و پرسید:
- خوابش میاد؟
- آره! بچهم ذوق داشت، دیشب نخوابید!
- سرش رو نذار رو سینهت خطرناکه! الان یه کاریش میکنم!
با صدای بلند مسئول ثبتنام، همان کسی که با فاصلهی سه ردیف جلوتر از ما کنار دست مهراب نشسته بود را صدا زد و از او پرسید که امکانش هست، جانیار روی صندلی استراحت شاگرد پشت اتوبوس بخوابد! مرد که حال میدانستم حاج آقا حسینی نام دارد، جواب مثبت داد.
- جانی مامان! پاشو ببرمت ته اتوبوس بخوابی!
جانیار مخالفت کرد و در همین حین مهراب بلند شد و خود را به ما رساند. کنار جانیار ایستاد و گفت:
- آقا خوش تیپه! میخوای، من ببرمت رو تخت بخوابی تا مامانت اذیت نشه؟
نمیدانم چه سری در جملهی سادهی مهراب بود که جانیار تسلیم شد. از روی صندلی بلند شد و کنار مهراب ایستاد! مهراب که متوجه خوابآلود بودن او شد، دست پشت پای جانیار انداخت و او را روی دست بلند کرد و از میان ردیفهای صندلی پشت سرمان گذشت و جانیار را به انتهای اتوبوس برد. پردهی جدا کنندهی مکان استراحت را کنار زد و جانیار را روی تخت خواباند. خودش هم لبهی تخت نشست و با صدای آرامی شروع کرد به گفتن چیزهایی دم گوش جانیار. حواسم پرت آنها بود که صدای خانم مسن پشت سری ناخواسته به گوشم رسید.
- بمیرم براش! جوون به این خوبی حیفه! عاشق بچههاست طفلی و خدا اجاق کورش کرده!
نمیدانستم که منظورشان کیست و با جملهی مخاطب پیرزن متوجه شدم، در مورد مهراب صحبت میکنند.
- آقا مهراب، مرد خوبیه! حکمت خدا چی بوده که باید بچهدار نشه رو جز خود اون بالایی کسی نمیدونه! زن بیمعرفتشم، بهخاطر یه بچه ولش کرده رفته! یکی نبوده، بهش بگه آخه بچه ارزش اینو داره که از یه دسته گلی مثل این جوون بگذری!
با شنیدن حرفهایشان غم عظیمی در دلم رخنه کرد! مهراب مهربان بود و قطعا پدر خوبی میشد! حق با پیرزن بود! حقش نبود، خدا فسقل را به شاهین که بچه نمیخواست، بدهد و مهراب عشق بچه این چنین محروم بماند، از این موهبت!
چشمم به مهراب بود که متفکر چشم دوخته بود به جانیار و لبهایش آهسته تکان میخورد و گویی در این دنیا نبود و حرکت لبهایش هم به اختیارش نبود و گوشم به صحبتهای دو پیرزن پشت سرم!
- جوری بچهی زنه رو بغل کرد، انگار بچهی خودشه!
- جلو هم نشسته، منتها فهمید این خانمه بارداره، زود اومد کمکش! خدا واسه پدر و مادرش حفظش کنه!
الهی آمین پیرزن دوم را که شنیدم، در دل الهی آمین گفتم و هر چند که آنها متوجه من نبودند، رو برگرداندم و...
برای مطالعه ادامه رمان کلیک کنید.
✅ پس از ورود به سایت و مطالعه پارتها با کلیک بر روی عبارت 👍میپسندم نویسنده را حمایت کنید.
✍️ به قلم: م.عبدی(nian)( به روز رسانی شد.)
شماره پارت: ۶۹،۷۰،۷۱،۷۲،۷۳
بخشی از رمان:
نگاهم که سمت مهراب بود با برگشتش به سمت عقب دزدیده شد و به منظرهی بیابانی و بی آب و علف کنار جاده دوخته شد! چقدر دلم میخواست، حال و هوای او را بدانم! او هم مانند من به هم ریخته یا اصلا برایش مهم نیستم؟ مانند سابق دوستم دارد یا پشیمان است از اینکه روزی دوستم داشته؟
- مامان کی میرسیم؟
به سمت جانیار که امروز عادتش شده بود، پریدن میان افکارم، برگشتم.
- خسته شدی عزیزم؟
- خوابم میاد!
تمام دیشب از شوق سفری که برایش تازگی داشت، کنار من پلک روی هم نگذاشته بود و حالا خسته بود و خوابآلود و چشمان زیبایش باز و بسته میشد! دستم را پشت گردنش انداختم.
- سرتو بذار رو سینهی مامان بخواب!
سمیرا که متوجه موضوع شد، صلواتی فرستاد و کتاب را بست و پرسید:
- خوابش میاد؟
- آره! بچهم ذوق داشت، دیشب نخوابید!
- سرش رو نذار رو سینهت خطرناکه! الان یه کاریش میکنم!
با صدای بلند مسئول ثبتنام، همان کسی که با فاصلهی سه ردیف جلوتر از ما کنار دست مهراب نشسته بود را صدا زد و از او پرسید که امکانش هست، جانیار روی صندلی استراحت شاگرد پشت اتوبوس بخوابد! مرد که حال میدانستم حاج آقا حسینی نام دارد، جواب مثبت داد.
- جانی مامان! پاشو ببرمت ته اتوبوس بخوابی!
جانیار مخالفت کرد و در همین حین مهراب بلند شد و خود را به ما رساند. کنار جانیار ایستاد و گفت:
- آقا خوش تیپه! میخوای، من ببرمت رو تخت بخوابی تا مامانت اذیت نشه؟
نمیدانم چه سری در جملهی سادهی مهراب بود که جانیار تسلیم شد. از روی صندلی بلند شد و کنار مهراب ایستاد! مهراب که متوجه خوابآلود بودن او شد، دست پشت پای جانیار انداخت و او را روی دست بلند کرد و از میان ردیفهای صندلی پشت سرمان گذشت و جانیار را به انتهای اتوبوس برد. پردهی جدا کنندهی مکان استراحت را کنار زد و جانیار را روی تخت خواباند. خودش هم لبهی تخت نشست و با صدای آرامی شروع کرد به گفتن چیزهایی دم گوش جانیار. حواسم پرت آنها بود که صدای خانم مسن پشت سری ناخواسته به گوشم رسید.
- بمیرم براش! جوون به این خوبی حیفه! عاشق بچههاست طفلی و خدا اجاق کورش کرده!
نمیدانستم که منظورشان کیست و با جملهی مخاطب پیرزن متوجه شدم، در مورد مهراب صحبت میکنند.
- آقا مهراب، مرد خوبیه! حکمت خدا چی بوده که باید بچهدار نشه رو جز خود اون بالایی کسی نمیدونه! زن بیمعرفتشم، بهخاطر یه بچه ولش کرده رفته! یکی نبوده، بهش بگه آخه بچه ارزش اینو داره که از یه دسته گلی مثل این جوون بگذری!
با شنیدن حرفهایشان غم عظیمی در دلم رخنه کرد! مهراب مهربان بود و قطعا پدر خوبی میشد! حق با پیرزن بود! حقش نبود، خدا فسقل را به شاهین که بچه نمیخواست، بدهد و مهراب عشق بچه این چنین محروم بماند، از این موهبت!
چشمم به مهراب بود که متفکر چشم دوخته بود به جانیار و لبهایش آهسته تکان میخورد و گویی در این دنیا نبود و حرکت لبهایش هم به اختیارش نبود و گوشم به صحبتهای دو پیرزن پشت سرم!
- جوری بچهی زنه رو بغل کرد، انگار بچهی خودشه!
- جلو هم نشسته، منتها فهمید این خانمه بارداره، زود اومد کمکش! خدا واسه پدر و مادرش حفظش کنه!
الهی آمین پیرزن دوم را که شنیدم، در دل الهی آمین گفتم و هر چند که آنها متوجه من نبودند، رو برگرداندم و...
برای مطالعه ادامه رمان کلیک کنید.
✅ پس از ورود به سایت و مطالعه پارتها با کلیک بر روی عبارت 👍میپسندم نویسنده را حمایت کنید.
❤1👍1
📚 دانلود رمان از کنار هم میگذریم
✍️ نویسنده: سپیده تقیزاده
🎭موضوع: عاشقانه، اجتماعی
📝خلاصه:
مها دختری که توی خانوادهای آبرومند و متدین بزرگ شده، بخاطر یک لغزش و عشقی ناپخته، مجبور به ازدواج با سامین میشه... مردی که سابقا عاشقش بوده ولی با اتفاقی که زندگی هر دوشونو زیر و رو کرد، کینه و نفرتی وسط قلبش میشینه و شروع این زندگیِ مشترکِ اجباری، ابتدای یک عاشقانهی نه چندان آرومه...
📖 برای دانلود رمان کلیک کنید
Telegram | Instagram | Twitter
✍️ نویسنده: سپیده تقیزاده
🎭موضوع: عاشقانه، اجتماعی
📝خلاصه:
مها دختری که توی خانوادهای آبرومند و متدین بزرگ شده، بخاطر یک لغزش و عشقی ناپخته، مجبور به ازدواج با سامین میشه... مردی که سابقا عاشقش بوده ولی با اتفاقی که زندگی هر دوشونو زیر و رو کرد، کینه و نفرتی وسط قلبش میشینه و شروع این زندگیِ مشترکِ اجباری، ابتدای یک عاشقانهی نه چندان آرومه...
📖 برای دانلود رمان کلیک کنید
Telegram | Instagram | Twitter
انجمن نویسا
رمان از کنار هم میگذریم - نویسا
ژانر: عاشقانه اجتماعی خلاصه مها دختری که توی خانوادهای آبرومند و متدین بزرگ شده، بخاطر یک لغزش و عشقی ناپخته، مجبور به ازدواج با سامین میشه… مردی که سابقا عاشقش بوده ولی با اتفاقی که زندگی هر دوشونو زیر و رو کرد، کینه و نفرتی وسط قلبش میشینه و شروع این…
👍1
📚 دانلود رمان نائیریکا 2
✍️ نویسنده: فاخته شمسوی
📝خلاصه:
ثنا که بعد از شهادت فرهاد بسیار تنها و غمگین است؛ با ماموریتی که از طرف سرگرد ذاکری به او داده میشود موافقت میکند، تا مدتی از ثنا بودن فاصله بگیرد. اما نمیداند که دست تقدیر، هرگاه که نائیریکا باشد، اتفاقات غیر منتظرهای را برایش رقم میزند، اتفاقی که باعث میشود دوباره کاروانسرایش را بازگشایی کند…
📖 برای دانلود رمان کلیک کنید
Telegram | Instagram | Twitter
✍️ نویسنده: فاخته شمسوی
📝خلاصه:
ثنا که بعد از شهادت فرهاد بسیار تنها و غمگین است؛ با ماموریتی که از طرف سرگرد ذاکری به او داده میشود موافقت میکند، تا مدتی از ثنا بودن فاصله بگیرد. اما نمیداند که دست تقدیر، هرگاه که نائیریکا باشد، اتفاقات غیر منتظرهای را برایش رقم میزند، اتفاقی که باعث میشود دوباره کاروانسرایش را بازگشایی کند…
📖 برای دانلود رمان کلیک کنید
Telegram | Instagram | Twitter
👍7👎4