❣یک دقیقه مطالعه
ﮐﺴﯽ ﮐﻪ ﻣﺎﯾﻞ ﺍﺳﺖ ﺻﻮﺭﺕ ﺣﺴﺎﺏ ﺭﺍ ﭘﺮﺩﺍﺧﺖ ﮐﻨﺪ؛
ﺑﺪﺍﻥ ﻋﻠّﺖ ﻧﯿﺴﺖ ﮐﻪ ﺟﯿﺒﯽ ﻣﻤﻠﻮ ﺍﺯ ﭘﻮﻝ ﺩﺍﺭﺩ،
ﺑﻠﮑﻪ ﺩﻭﺳﺘﯽ ﻭ ﺭﻓﺎﻗﺖ ﺭﺍ ﺑﯿﺶ ﺍﺯ ﭘﻮﻝ ﺍﺭﺝ ﻣﯽﻧﻬﺪ.
ﮐﺴﺎﻧﯽ ﮐﻪ ﺩﺭ ﻣﺤﻞّ ﮐﺎﺭ، ﺑﯿﺸﺘﺮ ﺍﺯ ﻫﻤﻪ ﻣﺴﺌﻮﻟﯿﺖ ﭘﺬﯾﺮﻧﺪ؛
ﻧﻪ ﺑﺪﺍﻥ ﻋﻠّﺖ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﺍﺣﻤﻘﻨﺪ،
ﺑﻠﮑﻪ ﭼﻮﻥ ﻣﻔﻬﻮﻡ ﻣﺴﺌﻮﻟﯿﺖ ﺭﺍ، ﻧﯿﮏ ﻣﯽﺩﺍﻧﻨﺪ!
ﮐﺴﺎﻧﯽ ﮐﻪ ﺑﻌﺪ ﺍﺯ ﻫﺮ ﺟﻨﮓ ﻭ ﺩﻋﻮﺍﯾﯽ،
ﺯﺑﺎﻥ ﺑﻪ ﭘﻮﺯﺵ ﺑﺎﺯ ﻣﯽﮐﻨﻨﺪ،
ﻧﻪ ﺑﺪﺍﻥ ﻋﻠّﺖ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﻣﺪﯾﻮﻥ ﺷﻤﺎ ﻣﯽﺩﺍﻧﻨﺪ؛
ﺑﻠﮑﻪ ﺍﺯ ﺁﻥ ﺭﻭﯼ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﺷﻤﺎ ﺭﺍ ﺩﻭﺳﺖ ﻭﺍﻗﻌﯽ ﺧﻮﺩ ﻣﯽﺩﺍﻧﻨﺪ...
ﮐﺴﺎﻧﯽ ﮐﻪ ﺑﺮﺍﯼ ﺷﻤﺎ ﻣﺘﻨﯽ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺍﺷﺘﺮﺍﻙ ﻣﻴﮕﺬﺍﺭﻧﺪ،
ﻧﻪ ﺑﺪﺍﻥ ﺳﺒﺐ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﮐﺎﺭ ﺑﻬﺘﺮﯼ ﻧﺪﺍﺭﻧﺪ ﮐﻪ ﺍﻧﺠﺎﻡ ﺩﻫﻨﺪ،
ﺑﻠﮑﻪ ﺍﺯ ﺁﻥ ﺭﻭﯼ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﻣﻬﺮ ﺷﻤﺎ ﺭﺍ ﺩﺭ ﺩﻝ ﻭ ﺟﺎﻥ ﺩﺍﺭﻧﺪ!
ﯾﮏ ﺭﻭﺯ، ﻫﻤﮥ ﻣﺎ ﺍﺯ ﯾﮑﺪﯾﮕﺮ ﺟﺪﺍ ﺧﻮﺍﻫﯿﻢ ﺷﺪ!
ﺩﻟﻤﺎﻥ ﺑﺮﺍﯼ ﮔﻔﺘﮕﻮﻫﺎﯼ ﺧﻮﯾﺶ ﺩﺭﺑﺎﺭﮤ ﻫﻤﻪ ﭼﯿﺰ ﻭ ﻫﯿﭻ ﭼﯿﺰ ﺗﻨﮓ
ﺧﻮﺍﻫﺪ ﺷﺪ!
ﺧﺎﻃﺮﺍﺕ ﺧﻮﯾﺶ ﺭﺍ ﺑﻪ ﯾﺎﺩ ﺧﻮﺍﻫﯿﻢ ﺁﻭﺭﺩ.
ﺭﻭﺯﻫﺎ ﻭ ﻣﺎﻩﻫﺎ ﻭ ﺳﺎﻟﻬﺎ ﺍﺯ ﭘﯽ ﻫﻢ ﺧﻮﺍﻫﺪ ﮔﺬﺷﺖ...
ﺗﺎ ﺑﺪﺍﻧﺠﺎ ﮐﻪ ﺩﯾﮕﺮ ﻫﯿﭻ ﺗﻤﺎﺳﯽ ﺑﺮﻗﺮﺍﺭ ﻧﺨﻮﺍﻫﺪ ﺑﻮﺩ.
ﯾﮏ ﺭﻭﺯ ﻓﺮﺯﻧﺪﺍﻥ ﻣﺎ ﻧﮕﺎﻫﯽ ﺑﻪ ﻋﮑﺲﻫﺎﯼ ﻣﺎ ﺧﻮﺍﻫﻨﺪ ﺍﻧﺪﺍﺧﺖ ﻭ از ما ﺧﻮﺍﻫﻨﺪ ﭘﺮﺳﯿﺪ:
"ﺍﯾﻨﻬﺎ ﭼﻪ ﮐﺴﺎﻧﻨﺪ در کنار شما؟"
ﻭ ﻣﺎ ﺑﺎ ﺍﺷﮑﯽ ﭘﻨﻬﺎﻥ ﺩﺭ ﭼﺸﻢ
ﻟﺒﺨﻨﺪﯼ ﺧﻮﺍﻫﯿﻢ ﺯﺩ...
ﺯﯾﺮﺍ ﺳﺨﻨﯽ ﺑﺲ ﻣﺆﺛّﺮ ﻗﻠﺐ ﻣﺎ ﺭﺍ ﻣﺘﺄﺛّﺮ ﻣﯽﺳﺎﺯﺩ؛
ﭘﺲ ﺧﻮﺍﻫﯿﻢ ﮔﻔﺖ:
"ﺍﯾﻨﻬﺎ ﻫﻤﺎﻥ ﮐﺴﺎﻧﻨﺪ ﮐﻪ ﻣﻦ ﺑﻬﺘﺮﯾﻦ ﺭﻭﺯﻫﺎﯼ ﺯﻧﺪﮔﯽﺍﻡ ﺭﺍ ﺑﺎ ﺁﻧﻬﺎ
ﮔﺬﺭﺍﻧﺪﻩﺍﻡ"...
👤ﻓﻠﻮﺭﺍﻧﺲ ﻧﺎﯾﺘﯿﻨﮕﻞ
🌹 @neplus
ﮐﺴﯽ ﮐﻪ ﻣﺎﯾﻞ ﺍﺳﺖ ﺻﻮﺭﺕ ﺣﺴﺎﺏ ﺭﺍ ﭘﺮﺩﺍﺧﺖ ﮐﻨﺪ؛
ﺑﺪﺍﻥ ﻋﻠّﺖ ﻧﯿﺴﺖ ﮐﻪ ﺟﯿﺒﯽ ﻣﻤﻠﻮ ﺍﺯ ﭘﻮﻝ ﺩﺍﺭﺩ،
ﺑﻠﮑﻪ ﺩﻭﺳﺘﯽ ﻭ ﺭﻓﺎﻗﺖ ﺭﺍ ﺑﯿﺶ ﺍﺯ ﭘﻮﻝ ﺍﺭﺝ ﻣﯽﻧﻬﺪ.
ﮐﺴﺎﻧﯽ ﮐﻪ ﺩﺭ ﻣﺤﻞّ ﮐﺎﺭ، ﺑﯿﺸﺘﺮ ﺍﺯ ﻫﻤﻪ ﻣﺴﺌﻮﻟﯿﺖ ﭘﺬﯾﺮﻧﺪ؛
ﻧﻪ ﺑﺪﺍﻥ ﻋﻠّﺖ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﺍﺣﻤﻘﻨﺪ،
ﺑﻠﮑﻪ ﭼﻮﻥ ﻣﻔﻬﻮﻡ ﻣﺴﺌﻮﻟﯿﺖ ﺭﺍ، ﻧﯿﮏ ﻣﯽﺩﺍﻧﻨﺪ!
ﮐﺴﺎﻧﯽ ﮐﻪ ﺑﻌﺪ ﺍﺯ ﻫﺮ ﺟﻨﮓ ﻭ ﺩﻋﻮﺍﯾﯽ،
ﺯﺑﺎﻥ ﺑﻪ ﭘﻮﺯﺵ ﺑﺎﺯ ﻣﯽﮐﻨﻨﺪ،
ﻧﻪ ﺑﺪﺍﻥ ﻋﻠّﺖ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﻣﺪﯾﻮﻥ ﺷﻤﺎ ﻣﯽﺩﺍﻧﻨﺪ؛
ﺑﻠﮑﻪ ﺍﺯ ﺁﻥ ﺭﻭﯼ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﺷﻤﺎ ﺭﺍ ﺩﻭﺳﺖ ﻭﺍﻗﻌﯽ ﺧﻮﺩ ﻣﯽﺩﺍﻧﻨﺪ...
ﮐﺴﺎﻧﯽ ﮐﻪ ﺑﺮﺍﯼ ﺷﻤﺎ ﻣﺘﻨﯽ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺍﺷﺘﺮﺍﻙ ﻣﻴﮕﺬﺍﺭﻧﺪ،
ﻧﻪ ﺑﺪﺍﻥ ﺳﺒﺐ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﮐﺎﺭ ﺑﻬﺘﺮﯼ ﻧﺪﺍﺭﻧﺪ ﮐﻪ ﺍﻧﺠﺎﻡ ﺩﻫﻨﺪ،
ﺑﻠﮑﻪ ﺍﺯ ﺁﻥ ﺭﻭﯼ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﻣﻬﺮ ﺷﻤﺎ ﺭﺍ ﺩﺭ ﺩﻝ ﻭ ﺟﺎﻥ ﺩﺍﺭﻧﺪ!
ﯾﮏ ﺭﻭﺯ، ﻫﻤﮥ ﻣﺎ ﺍﺯ ﯾﮑﺪﯾﮕﺮ ﺟﺪﺍ ﺧﻮﺍﻫﯿﻢ ﺷﺪ!
ﺩﻟﻤﺎﻥ ﺑﺮﺍﯼ ﮔﻔﺘﮕﻮﻫﺎﯼ ﺧﻮﯾﺶ ﺩﺭﺑﺎﺭﮤ ﻫﻤﻪ ﭼﯿﺰ ﻭ ﻫﯿﭻ ﭼﯿﺰ ﺗﻨﮓ
ﺧﻮﺍﻫﺪ ﺷﺪ!
ﺧﺎﻃﺮﺍﺕ ﺧﻮﯾﺶ ﺭﺍ ﺑﻪ ﯾﺎﺩ ﺧﻮﺍﻫﯿﻢ ﺁﻭﺭﺩ.
ﺭﻭﺯﻫﺎ ﻭ ﻣﺎﻩﻫﺎ ﻭ ﺳﺎﻟﻬﺎ ﺍﺯ ﭘﯽ ﻫﻢ ﺧﻮﺍﻫﺪ ﮔﺬﺷﺖ...
ﺗﺎ ﺑﺪﺍﻧﺠﺎ ﮐﻪ ﺩﯾﮕﺮ ﻫﯿﭻ ﺗﻤﺎﺳﯽ ﺑﺮﻗﺮﺍﺭ ﻧﺨﻮﺍﻫﺪ ﺑﻮﺩ.
ﯾﮏ ﺭﻭﺯ ﻓﺮﺯﻧﺪﺍﻥ ﻣﺎ ﻧﮕﺎﻫﯽ ﺑﻪ ﻋﮑﺲﻫﺎﯼ ﻣﺎ ﺧﻮﺍﻫﻨﺪ ﺍﻧﺪﺍﺧﺖ ﻭ از ما ﺧﻮﺍﻫﻨﺪ ﭘﺮﺳﯿﺪ:
"ﺍﯾﻨﻬﺎ ﭼﻪ ﮐﺴﺎﻧﻨﺪ در کنار شما؟"
ﻭ ﻣﺎ ﺑﺎ ﺍﺷﮑﯽ ﭘﻨﻬﺎﻥ ﺩﺭ ﭼﺸﻢ
ﻟﺒﺨﻨﺪﯼ ﺧﻮﺍﻫﯿﻢ ﺯﺩ...
ﺯﯾﺮﺍ ﺳﺨﻨﯽ ﺑﺲ ﻣﺆﺛّﺮ ﻗﻠﺐ ﻣﺎ ﺭﺍ ﻣﺘﺄﺛّﺮ ﻣﯽﺳﺎﺯﺩ؛
ﭘﺲ ﺧﻮﺍﻫﯿﻢ ﮔﻔﺖ:
"ﺍﯾﻨﻬﺎ ﻫﻤﺎﻥ ﮐﺴﺎﻧﻨﺪ ﮐﻪ ﻣﻦ ﺑﻬﺘﺮﯾﻦ ﺭﻭﺯﻫﺎﯼ ﺯﻧﺪﮔﯽﺍﻡ ﺭﺍ ﺑﺎ ﺁﻧﻬﺎ
ﮔﺬﺭﺍﻧﺪﻩﺍﻡ"...
👤ﻓﻠﻮﺭﺍﻧﺲ ﻧﺎﯾﺘﯿﻨﮕﻞ
🌹 @neplus
🛩هواپیمای طوفان زده 🌪
کشیش سوار هواپیما شد. کنفرانسی تازه به پایان رسیده بود و او میرفت تا در کنفرانس دیگری شرکت کند. میرفت تا خلق خدا را هدایت کند و به سوی خدا بخواند و به رحمت الهی امیدوار سازد. در جای خویش قرار گرفت. اندکی گذشت، ابری آسمان را پوشانده بود، امّا زیاد جدّی به نظر نمیرسید. مسافران شادمان بودند که سفرشان به زودی شروع خواهد شد.
هواپیما از زمین برخاست. اندکی بعد، کمربندها را مسافران گشودند تا کمی بیاسایند. پاسی گذشت. همه به گفتگو مشغول بودند. کشیش در دریای اندیشه غوطهور که در جمع بعد چهها باید گفت و چگونه بر مردم تأثیر باید گذاشت. ناگاه، چراغ بالای سرش روشن شد: «کمربندها را ببندید!»
همه با اکراه کمربندها را بستند امّا زیاد موضوع را جدّی نگرفتند. اندکی بعد، صدای ظریفی از بلندگو به گوش رسید: «از نوشابه دادن فعلاً معذوریم. طوفان در پیش است.»
موجی از نگرانی به دلها راه یافت، امّا همانجا جا خوش کرد و در چهرهها اثری ظاهر نشد، گویی همه میکوشیدند خود را آرام نشان دهند. باز هم کمی گذشت و صدای ظریف دیگر بار بلند شد: «با پوزش فعلاً غذا داده نمیشود. طوفان در راه است و شدّت دارد.»
نگرانی، چون دریایی که بادی سهمگین به آن یورش برده باشد، از درون دلها به چهرهها راه یافت و آثارش اندک اندک نمایان شد. طوفان شروع شد. صاعقه درخشید، نعره ی رعد برخاست و صدای موتورهای هواپیما را در غرّش خود محو و نابود ساخت. کشیش نیک نگریست. بعضی دستها به دعا برداشته شد امّا سکوتی مرگبار بر تمام هواپیما سایه افکنده بود. طولی نکشید که هواپیما همانند چوبپنبه بر روی دریایی خروشان بالا رفت و دیگربار فرود افتاد. گویی هماکنون به زمین برخورد میکند و از هم متلاشی میگردد.
کشیش نیز نگران شد. اضطراب به جانش چنگ انداخت. از آن همه که برای گفتن به مردم در ذهن اندوخته بود، هیچ باقی نماند. پنداری خود کشیش هم به آنچه که میخواست بگوید ایمانی نداشت. سعی کرد اضطراب را از خود برهاند امّا سودی نداشت. همه آشفته بودند و نگران رسیدن به مقصد و از خویش پرسان که آیا از این سفر جان به سلامت به در خواهند برد.
نگاهی به دیگران انداخت. نبود کسی که نگران نباشد و به گونهای دست به دامن خدا نشده باشد. ناگاه نگاهش به دخترکی افتاد خردسال. آرام و بیصدا نشسته بود و کتابش را میخواند. یک پایش را جمع کرده، زیر خود قرار داده بود. ابداً اضطراب در دنیای او راه نداشت. آرام و آسودهخاطر نشسته بود. گاهی چشمانش را میبست، و سپس میگشود و دیگر بار به خواندن ادامه میداد. پاهایش را دراز کرد، اندکی خود را کش و قوس داد، گویی میخواهد خستگی سفر را از تن براند. دیگر بار به خواندن کتاب پرداخت. آرامشی زیبا چهرهاش را در خود فرو برده بود.
هواپیما زیر ضربات طوفان مبارزه میکرد، گویی طوفان مشتهای گره کرده خود را به بدنه هواپیما میکوفت، یا میخواست مسافران را که مشتاق زمین سفت و محکمی در زیر پای بودند، بترساند. هواپیما را چون توپی به بالا پرتاب میکرد و دیگربار فرود میآورد. امّا این همه در آن دخترک خردسال هیچ تأثیری نداشت، گویی در گهواره نشسته و آرام تکان میخورد و در آن آرامش بیمانند به خواندن کتابش ادامه میداد.
کشیش ابداً نمیتوانست باور کند. در جایی که هیچیک از بزرگسالان از امواج ترس در امان نبود، او چگونه میتوانست چنین ساکن و خاموش بماند و آرامش خویش حفظ کند. بالاخره هواپیما از چنگ طوفان رها شد، به مقصد رسید، فرود آمد. مسافران، گویی با فرار از هواپیما از طوفان میگریزند، شتابان هواپیما را ترک کردند، امّا کشیش همچنان بر جای خویش نشست.
او میخواست راز این آرامش را بداند. همه رفتند. او ماند و دخترک. کشیش به او نزدیک شد و از طوفان سخن گفت و هواپیما که چون توپی روی امواج حرکت میکرد. سپس از آرامش او پرسید و سببش. سؤال کرد که چرا هراس را در دلش راهی نبود آنگاه که همه هراسان بودند.
دخترک به سادگی جواب داد: «چون پدرم خلبان بود. او داشت مرا به خانه میبرد. اطمینان داشتم که هیچ نخواهد شد و او مرا در میان این طوفان به سلامت به مقصد خواهد رساند. ما عازم خانه بودیم و پدرم مراقب بود. او خلبان ماهری است.»
گویی آب سردی بود بر بدن کشیش. سخن از اطمینان گفتن و خود به آن ایمان داشتن؛ این است راز آرامش و فراغت از اضطراب!
به خدا اعتماد کنید!
او خلبان ماهری است! 🙂
♾ @neplus
کشیش سوار هواپیما شد. کنفرانسی تازه به پایان رسیده بود و او میرفت تا در کنفرانس دیگری شرکت کند. میرفت تا خلق خدا را هدایت کند و به سوی خدا بخواند و به رحمت الهی امیدوار سازد. در جای خویش قرار گرفت. اندکی گذشت، ابری آسمان را پوشانده بود، امّا زیاد جدّی به نظر نمیرسید. مسافران شادمان بودند که سفرشان به زودی شروع خواهد شد.
هواپیما از زمین برخاست. اندکی بعد، کمربندها را مسافران گشودند تا کمی بیاسایند. پاسی گذشت. همه به گفتگو مشغول بودند. کشیش در دریای اندیشه غوطهور که در جمع بعد چهها باید گفت و چگونه بر مردم تأثیر باید گذاشت. ناگاه، چراغ بالای سرش روشن شد: «کمربندها را ببندید!»
همه با اکراه کمربندها را بستند امّا زیاد موضوع را جدّی نگرفتند. اندکی بعد، صدای ظریفی از بلندگو به گوش رسید: «از نوشابه دادن فعلاً معذوریم. طوفان در پیش است.»
موجی از نگرانی به دلها راه یافت، امّا همانجا جا خوش کرد و در چهرهها اثری ظاهر نشد، گویی همه میکوشیدند خود را آرام نشان دهند. باز هم کمی گذشت و صدای ظریف دیگر بار بلند شد: «با پوزش فعلاً غذا داده نمیشود. طوفان در راه است و شدّت دارد.»
نگرانی، چون دریایی که بادی سهمگین به آن یورش برده باشد، از درون دلها به چهرهها راه یافت و آثارش اندک اندک نمایان شد. طوفان شروع شد. صاعقه درخشید، نعره ی رعد برخاست و صدای موتورهای هواپیما را در غرّش خود محو و نابود ساخت. کشیش نیک نگریست. بعضی دستها به دعا برداشته شد امّا سکوتی مرگبار بر تمام هواپیما سایه افکنده بود. طولی نکشید که هواپیما همانند چوبپنبه بر روی دریایی خروشان بالا رفت و دیگربار فرود افتاد. گویی هماکنون به زمین برخورد میکند و از هم متلاشی میگردد.
کشیش نیز نگران شد. اضطراب به جانش چنگ انداخت. از آن همه که برای گفتن به مردم در ذهن اندوخته بود، هیچ باقی نماند. پنداری خود کشیش هم به آنچه که میخواست بگوید ایمانی نداشت. سعی کرد اضطراب را از خود برهاند امّا سودی نداشت. همه آشفته بودند و نگران رسیدن به مقصد و از خویش پرسان که آیا از این سفر جان به سلامت به در خواهند برد.
نگاهی به دیگران انداخت. نبود کسی که نگران نباشد و به گونهای دست به دامن خدا نشده باشد. ناگاه نگاهش به دخترکی افتاد خردسال. آرام و بیصدا نشسته بود و کتابش را میخواند. یک پایش را جمع کرده، زیر خود قرار داده بود. ابداً اضطراب در دنیای او راه نداشت. آرام و آسودهخاطر نشسته بود. گاهی چشمانش را میبست، و سپس میگشود و دیگر بار به خواندن ادامه میداد. پاهایش را دراز کرد، اندکی خود را کش و قوس داد، گویی میخواهد خستگی سفر را از تن براند. دیگر بار به خواندن کتاب پرداخت. آرامشی زیبا چهرهاش را در خود فرو برده بود.
هواپیما زیر ضربات طوفان مبارزه میکرد، گویی طوفان مشتهای گره کرده خود را به بدنه هواپیما میکوفت، یا میخواست مسافران را که مشتاق زمین سفت و محکمی در زیر پای بودند، بترساند. هواپیما را چون توپی به بالا پرتاب میکرد و دیگربار فرود میآورد. امّا این همه در آن دخترک خردسال هیچ تأثیری نداشت، گویی در گهواره نشسته و آرام تکان میخورد و در آن آرامش بیمانند به خواندن کتابش ادامه میداد.
کشیش ابداً نمیتوانست باور کند. در جایی که هیچیک از بزرگسالان از امواج ترس در امان نبود، او چگونه میتوانست چنین ساکن و خاموش بماند و آرامش خویش حفظ کند. بالاخره هواپیما از چنگ طوفان رها شد، به مقصد رسید، فرود آمد. مسافران، گویی با فرار از هواپیما از طوفان میگریزند، شتابان هواپیما را ترک کردند، امّا کشیش همچنان بر جای خویش نشست.
او میخواست راز این آرامش را بداند. همه رفتند. او ماند و دخترک. کشیش به او نزدیک شد و از طوفان سخن گفت و هواپیما که چون توپی روی امواج حرکت میکرد. سپس از آرامش او پرسید و سببش. سؤال کرد که چرا هراس را در دلش راهی نبود آنگاه که همه هراسان بودند.
دخترک به سادگی جواب داد: «چون پدرم خلبان بود. او داشت مرا به خانه میبرد. اطمینان داشتم که هیچ نخواهد شد و او مرا در میان این طوفان به سلامت به مقصد خواهد رساند. ما عازم خانه بودیم و پدرم مراقب بود. او خلبان ماهری است.»
گویی آب سردی بود بر بدن کشیش. سخن از اطمینان گفتن و خود به آن ایمان داشتن؛ این است راز آرامش و فراغت از اضطراب!
به خدا اعتماد کنید!
او خلبان ماهری است! 🙂
♾ @neplus
با عرض سلام خدمت همه عزیزانی که هنوز کنار من هستند
زندگی روزمره این روزها ، روز به روز انرژی مثبت مارو کم کرده
یکی از راه هایی که میشه انرژی مثبت گرفت
خوندن کتاب و نوشته هایی هست که به ما حس خوب و مثبت القا کنه
پس انشالله شروع دوباره ای خواهیم داشت برای اینکه در این روزهای سخت ، بتونیم انرژی بگیریم و قوی بشیم 💪
زندگی روزمره این روزها ، روز به روز انرژی مثبت مارو کم کرده
یکی از راه هایی که میشه انرژی مثبت گرفت
خوندن کتاب و نوشته هایی هست که به ما حس خوب و مثبت القا کنه
پس انشالله شروع دوباره ای خواهیم داشت برای اینکه در این روزهای سخت ، بتونیم انرژی بگیریم و قوی بشیم 💪
رها کن، بگذار راحت باشند، بگذار هرچه دلشان خواست بگویند اگر اینجوری تخلیه میشوند، اگر آرام میگیرند و این آخرین راهیست که برای روانِ به بنبست رسیدهشان مانده. اصلا گاهی بهای موفقیت این است که آمادهی سر ریزِ خشمِ آدمی باشی که به هر دلیلی در همان مسیری که تو با تمام توانت تا انتهاش را رفتهای، موفق نشده، آدمی که عقدهها و چراها و کمبودهای جهانش، امانش را بریده و به تو که رسید، حبابِ عقدهها و بغضهاش ترکیده و قادر به کنترل سپاه خشم و اندوه تلنبار شدهاش نیست. باید با این تلخیها کنار بیایی و به منطق و درستی و نادرستیِ بعضی حرفها فکر نکنی.
همه که بلد نیستند منصفانه تحسین کنند و حفرههای خالی درونشان را از داشتههای دیگران تفکیک! همه که بلد نیستند از موفقیتها و نورهای حوالی جهانشان خوشحال شوند. خیلیها کمطاقت و نا واردند و آرزوهای گمشده و نارسیدهشان را از تویی که بعد از سالها تلاش و ایستادگی و کم نیاوردن رسیدهای، طلبکار میشوند. آدمها مراحل سختی که پشت سر گذاشتهای را نمیبینند و تو از دور، انسان بیدردی به نظر میرسی که بدون زحمت به جایگاه و شرایطی رسیده که آرزوی آنهاست و تصور میکنند که راحت بوده و تصور میکنند که چرا آنها نه؟ و تصور میکنند لابد تو سهم موفقیت و خوشبختی آنها را خوردهای و تصور میکنند اگر جای آنها تنگ است، برای این است که تو درشت نشستهای!
گاهی هم باید تخریبها و توهینها و حسرتهای نابهجا را بهعنوان امری طبیعی و ناگزیر به رسمیت شناخت و رد شد.
بعضی آدمها از شدت نشدنها و نتوانستنها، حالشان خوب نیست و حالشان خوب نیست و حالشان خوب نیست و به تو که میرسند، ناگزیر، سر ریز میشوند و این بخش اندوهناک و اجتناب ناپذیری از جهان هستیست و از تو کاری برای همهی آدمها و همهی نشدنها و نرسیدنها و نداشتنها ساخته نیست...
اجتناب ناپذیر است که به شرایط ایدهآلی برسی و عدهای نباشند که نتوانند این رسیدن را تحمل کنند. اجتنابناپذیر است...
#نرگس_صرافیان_طوفان
همه که بلد نیستند منصفانه تحسین کنند و حفرههای خالی درونشان را از داشتههای دیگران تفکیک! همه که بلد نیستند از موفقیتها و نورهای حوالی جهانشان خوشحال شوند. خیلیها کمطاقت و نا واردند و آرزوهای گمشده و نارسیدهشان را از تویی که بعد از سالها تلاش و ایستادگی و کم نیاوردن رسیدهای، طلبکار میشوند. آدمها مراحل سختی که پشت سر گذاشتهای را نمیبینند و تو از دور، انسان بیدردی به نظر میرسی که بدون زحمت به جایگاه و شرایطی رسیده که آرزوی آنهاست و تصور میکنند که راحت بوده و تصور میکنند که چرا آنها نه؟ و تصور میکنند لابد تو سهم موفقیت و خوشبختی آنها را خوردهای و تصور میکنند اگر جای آنها تنگ است، برای این است که تو درشت نشستهای!
گاهی هم باید تخریبها و توهینها و حسرتهای نابهجا را بهعنوان امری طبیعی و ناگزیر به رسمیت شناخت و رد شد.
بعضی آدمها از شدت نشدنها و نتوانستنها، حالشان خوب نیست و حالشان خوب نیست و حالشان خوب نیست و به تو که میرسند، ناگزیر، سر ریز میشوند و این بخش اندوهناک و اجتناب ناپذیری از جهان هستیست و از تو کاری برای همهی آدمها و همهی نشدنها و نرسیدنها و نداشتنها ساخته نیست...
اجتناب ناپذیر است که به شرایط ایدهآلی برسی و عدهای نباشند که نتوانند این رسیدن را تحمل کنند. اجتنابناپذیر است...
#نرگس_صرافیان_طوفان
امروز میدانیم که اگر
فرزند من و شما "درسخوان" شود،
احتمالاً در اوّلین فرصت
از درس خواندن باز میایستد!
در حالی که اگر "کتابخوان" شود،
تا آخر عمر کتاب را
به عنوان دوست و رفیقِ بسیار
با ارزش با خود خواهد داشت...
فرزند من و شما "درسخوان" شود،
احتمالاً در اوّلین فرصت
از درس خواندن باز میایستد!
در حالی که اگر "کتابخوان" شود،
تا آخر عمر کتاب را
به عنوان دوست و رفیقِ بسیار
با ارزش با خود خواهد داشت...
بسیاری از ما در باره بخشایش خوانده و حرف زدهایم و از لحاظ فکری میفهمیم که رها کردن خشم نسبت به دیگران چرا میتواند مفید باشد، امّا باز هم به آزردگیها میچسبیم.
گاهی فکر میکنیم با نگه داشتن کینههایمان، انتقام خود را میگیریم و شخص مقابل را وادار میسازیم به علت آزار دادن ما عذاب بکشد، امّا این طور نمیشود.
خردمندی گفته است: «رنجش و بیزاری، مانند این است که ما زهر بنوشیم و امیدوار باشیم طرف مقابل بمیرد.» در حالی که فقط خودمان میمیریم.
📕 شجاعت
✍🏽 #دبی_فورد
گاهی فکر میکنیم با نگه داشتن کینههایمان، انتقام خود را میگیریم و شخص مقابل را وادار میسازیم به علت آزار دادن ما عذاب بکشد، امّا این طور نمیشود.
خردمندی گفته است: «رنجش و بیزاری، مانند این است که ما زهر بنوشیم و امیدوار باشیم طرف مقابل بمیرد.» در حالی که فقط خودمان میمیریم.
📕 شجاعت
✍🏽 #دبی_فورد
✨
⭕️➕ روزی در هلند که بزرگترین صادرکنندهی گل جهان است، دانشمندان تستی را انجام دادند: بچههای مهدکودکی را به مزارع گلها بردند، و به آنها گفتند كه در مسیرهایی که بین ردیفهای گل وجود داشت بازی کنند يا راه بروند يا حتی بدوند ولی مواظب باشند كه به گلها صدمه نزنند. نتيجهی اين آزمون بسيار جالب بود؛ آنها ملاحظه میكنند جاهایی که بچهها در آن بازی کردند، گلها با نشاط تر و شادابتر شدند و زودتر هم رشد کردند دانشمندان نتیجهی تحقیقاتشان را به دولت هلند اعلام کردند. دولت هلند بخشنامهای به مهد کودکها داد که هر مهد کودک موظف شد هفتهای یک روز، مهد را تعطيل کرده و بچهها را به مراکز پرورش گل برده و اجازه بدهند تا در آنجا به بازی مشغول شوند. اين كار باعث شد كه محصول گلها به طرز چشمگيری افزايش پيدا كند و كودكان نيز دارای نشاطی مضاعف شدند. نشاط و شادابی نه فقط انسانها بلکه به تمام موجودات زنده انرژی مثبت میدهد و عشق به زيستن را افزايش میبخشد، و برعكس، محزون بودن، دنبال غم و غصه رفتن باعث پایين آمدن كيفيت زندگی شده و در نتيجه احساس منفی به زندگی افزايش میيابد.
⭕️➕ روزی در هلند که بزرگترین صادرکنندهی گل جهان است، دانشمندان تستی را انجام دادند: بچههای مهدکودکی را به مزارع گلها بردند، و به آنها گفتند كه در مسیرهایی که بین ردیفهای گل وجود داشت بازی کنند يا راه بروند يا حتی بدوند ولی مواظب باشند كه به گلها صدمه نزنند. نتيجهی اين آزمون بسيار جالب بود؛ آنها ملاحظه میكنند جاهایی که بچهها در آن بازی کردند، گلها با نشاط تر و شادابتر شدند و زودتر هم رشد کردند دانشمندان نتیجهی تحقیقاتشان را به دولت هلند اعلام کردند. دولت هلند بخشنامهای به مهد کودکها داد که هر مهد کودک موظف شد هفتهای یک روز، مهد را تعطيل کرده و بچهها را به مراکز پرورش گل برده و اجازه بدهند تا در آنجا به بازی مشغول شوند. اين كار باعث شد كه محصول گلها به طرز چشمگيری افزايش پيدا كند و كودكان نيز دارای نشاطی مضاعف شدند. نشاط و شادابی نه فقط انسانها بلکه به تمام موجودات زنده انرژی مثبت میدهد و عشق به زيستن را افزايش میبخشد، و برعكس، محزون بودن، دنبال غم و غصه رفتن باعث پایين آمدن كيفيت زندگی شده و در نتيجه احساس منفی به زندگی افزايش میيابد.
زندگی به کام آنانیست که کمتر فکر میکنند و بیشتر خوشبینند و با چیزهای ساده احساس خوشبختی میکنند.
زندگی به کام آنانیست که دلشان به جهان خودشان گرم است و کاری به کار هیچکس ندارند و به هیچ چیز جز هدفها و آرزوهای کوچک خودشان فکر نمیکنند.
زندگی به کام آنانیست که بیتوقع مهربانی میکنند و بیچشمداشت، عشق میورزند و بیمنت برای دیگران خوب میخواهند.
زندگی به کام آنانیست که تفاوتها و نسبی بودن جهان را پذیرفتهاند و پذیرفتهاند مسیرها و مقصدها جداست و نه خودشان را با کسی قیاس میکنند، نه به جهان کسی حسادت میورزند و نه هیچ داشتهای از دیگران آنقدر برایشان چشمگیر است که تلاشهای دیگران و دستاوردهای خودشان را نادیده بگیرند و احساس کمبود و ضعف کنند.
زندگی به کام آنانیست که درست مانند یک کودک، با کوچکترین دلخوشیهای موجود، عمیقترین احساسات خوشایند جهان را تجربه میکنند.
#نرگس_صرافیان_طوفان
@neplus
زندگی به کام آنانیست که دلشان به جهان خودشان گرم است و کاری به کار هیچکس ندارند و به هیچ چیز جز هدفها و آرزوهای کوچک خودشان فکر نمیکنند.
زندگی به کام آنانیست که بیتوقع مهربانی میکنند و بیچشمداشت، عشق میورزند و بیمنت برای دیگران خوب میخواهند.
زندگی به کام آنانیست که تفاوتها و نسبی بودن جهان را پذیرفتهاند و پذیرفتهاند مسیرها و مقصدها جداست و نه خودشان را با کسی قیاس میکنند، نه به جهان کسی حسادت میورزند و نه هیچ داشتهای از دیگران آنقدر برایشان چشمگیر است که تلاشهای دیگران و دستاوردهای خودشان را نادیده بگیرند و احساس کمبود و ضعف کنند.
زندگی به کام آنانیست که درست مانند یک کودک، با کوچکترین دلخوشیهای موجود، عمیقترین احساسات خوشایند جهان را تجربه میکنند.
#نرگس_صرافیان_طوفان
@neplus
✔️جهان را باید مثل کتابی ببینی، مثل کتابی که در انتظار خوانندهاش است، هر روزش را باید جداگانه خواند. نه روی گذشته باید تمرکز کنی، نه روی آینده. اصل این لحظه است. باید صفحه به صفحه پیش بروی.💚♥️
بذرِ امید نه وقت می شناسد ...
نه موقعیت ... هر وقت بکاری
شبیهِ لوبیایِ سحر آمیز
با اولین طلوعِ آفتابِ خواستن جوانه می زند
و تا آسمانِ موفقیت و توانستن
اوج می گیرد ... هرگز نا امید نباش ...
نا امیدی ، تیشه ی بی رحمی ست
به جانِ ریشه ی شعور و خوشبختی ات ...
پس تا دیر نشده بذرِ جادوییِ امیدت را بکار
و معجزه هایت را درو کن ...
نه موقعیت ... هر وقت بکاری
شبیهِ لوبیایِ سحر آمیز
با اولین طلوعِ آفتابِ خواستن جوانه می زند
و تا آسمانِ موفقیت و توانستن
اوج می گیرد ... هرگز نا امید نباش ...
نا امیدی ، تیشه ی بی رحمی ست
به جانِ ریشه ی شعور و خوشبختی ات ...
پس تا دیر نشده بذرِ جادوییِ امیدت را بکار
و معجزه هایت را درو کن ...
کاش میشد آدمها را مثل کتابها ورق زد؛ از بعضی فصلها سریع گذشت، بعضی صفحات را بارها و بارها خواند، و بعضی آدمها را در همان فصلهای اول جا گذاشت و کتاب را بست. اما زندگی، یک کتابِ زنده است؛ تو ناچاری تمامِ فصلهایش را با همان آدمهایی که هستند، تا انتها زندگی کنی…
👤 فرناندو پسوآ
👤 فرناندو پسوآ
من خیلی به فکر خودم نیستم! خیلی خودم را اذیت میکنم؛ خیلی اهمیت میدهم، خیلی فکر میکنم، خیلی عذاب وجدان میگیرم، خیلی از خودم توقع دارم، خیلی کار و مشغله روی سر خودم میریزم، خیلی به خودم سخت میگیرم و خیلی به خودم فشار میآورم.
من دشمن سرسختیام برای خودم.
مرا از خودم دور نگه دارید...
#نرگس_صرافیان_طوفان
من دشمن سرسختیام برای خودم.
مرا از خودم دور نگه دارید...
#نرگس_صرافیان_طوفان
باور کن لازم نیست همه را راضی نگه داری !
لازم نیست نگرانِ چگونگیِ قضاوت شدنت در ذهن آدم ها باشی و لازم نیست خودت را با اعتقاد و باورشان هماهنگ کنی !
مطمئن باش هرچقدر هم که زمان بگذاری و هرچقدر هم که خوب باشی ؛ حریفِ تمامِ سلیقه ها ، اندیشه ها و باورها نخواهی شد !
لازم نیست نگرانِ چگونگیِ قضاوت شدنت در ذهن آدم ها باشی و لازم نیست خودت را با اعتقاد و باورشان هماهنگ کنی !
مطمئن باش هرچقدر هم که زمان بگذاری و هرچقدر هم که خوب باشی ؛ حریفِ تمامِ سلیقه ها ، اندیشه ها و باورها نخواهی شد !
شاید آرامش چیزی نباشد که باید به دست آورد. شاید همیشه آنجا بوده است، پشتِ هیاهوی فکرها، پشتِ ترسها و آرزوها. کافی است لحظهای بیداوری نگاه کنی؛ آنگاه خواهی دید که زندگی، همین اکنون، کامل است.
☆کریشنا مورتی
شاید آرامش چیزی نباشد که باید به دست آورد. شاید همیشه آنجا بوده است، پشتِ هیاهوی فکرها، پشتِ ترسها و آرزوها. کافی است لحظهای بیداوری نگاه کنی؛ آنگاه خواهی دید که زندگی، همین اکنون، کامل است.
☆کریشنا مورتی
نهایت حس خوبِ ...توی این شرایط بتونی تو متفاوت باشی...آروم باشی...شکرگزار باشی🌱✨️
دیگر نه آرزویی دارم و نه کینهای، آنچه که در من انسانی بود از دست دادم، گذاشتم گم بشود، در زندگانی آدم باید یا فرشته بشود یا انسان و یا حیوان، من هیچکدام از آنها نشدم، زندگانیم برای همیشه گم شد. من خودپسند، ناشی و بیچاره بدنیا آمده بودم، حال دیگر غیرممکن است که برگردم و راه دیگری در پیش بگیرم. دیگر نمیتوانم دنبال این سایههای بیهوده بروم، با زندگانی گلاویز بشوم، کشتی بگیرم. شماهایی که گمان میکنید در حقیقت زندگی میکنید، کدام دلیل و منطق محکمی در دست دارید؟ من دیگر نمیخواهم نه ببخشم و نه بخشیده بشوم، نه به چپ بروم و نه به راست، میخواهم چشمهایم را به آینده ببندم و گذشته را فراموش بکنم.
#زنده_بگور
#صادق_هدایت
#زنده_بگور
#صادق_هدایت
❣کسی که
امروز را از دست می دهد؛
فردا را نخواهد یافت ...
چون نمیداند هیچ روزی
از امروز با ارزش تر نیست...!🍃🍃🍃
امروز را از دست می دهد؛
فردا را نخواهد یافت ...
چون نمیداند هیچ روزی
از امروز با ارزش تر نیست...!🍃🍃🍃
ما آرزو کردیم و نپذیرفتیم که
قرار نیست به تمام آرزوهامان برسیم،
ما آدمها را دوست داشتیم و
نپذیرفتیم که قرار نیست همه
دوستمان داشته باشند !
ما روزهای خوب میخواستیم و
نپذیرفتیم که قرار نیست تمام روزها
خوب باشند...
و هر روز غمگینتر شدیم !
گاهی برای رسیدن به آرامش،
باید پذیرفت...
باید قبول کرد و ناممکنها و
نشدنیها را به رسمیت شناخت
و توقع زیادی نداشت ...
گاهی برای رسیدن به آرامش،
باید از خیلی چیزها گذشت ...!
قرار نیست به تمام آرزوهامان برسیم،
ما آدمها را دوست داشتیم و
نپذیرفتیم که قرار نیست همه
دوستمان داشته باشند !
ما روزهای خوب میخواستیم و
نپذیرفتیم که قرار نیست تمام روزها
خوب باشند...
و هر روز غمگینتر شدیم !
گاهی برای رسیدن به آرامش،
باید پذیرفت...
باید قبول کرد و ناممکنها و
نشدنیها را به رسمیت شناخت
و توقع زیادی نداشت ...
گاهی برای رسیدن به آرامش،
باید از خیلی چیزها گذشت ...!