📚 نما 📚
61 subscribers
2.68K photos
144 videos
101 files
9 links
داستان سریالی، در قسمت های 2 دقیقه ای!
رمـان هـای جـذاب دنیـا!
داستان های صوتی!
داستان مصور!
کاریکاتور!

Admin: @nk1358
Download Telegram
Eftekhare-Vatan-01
<unknown>
افتخار وطن!👊

آریوبرزن🎙 ناصر کبیرزاده

#افتخار_وطن

@nema80 👈
داستان (دوئل در خانه)
قسمت چهل و چهارم

نیلوفر بعداز این حرف، با تردید گوشی موبایلش را نگاه کرد. ژاله که دلیل رفتار او را نمی دانست، گفت:
- پس چرا معطلی؟ مگه نمی خواستی باهاش حرف بزنی؟ حالا که خودش زنگ زده، داری دست دست میکنی؟
نیلوفر که هنوز مایل به جواب دادن نبود، گفت:
- آخه ... من ...
ژاله که صبرش سر آمده بود، سریع گوشی را وصل کرد و نزدیک گوش نیلوفر گرفت، همان موقع صدای زن از پشت گوشی آمد که با تندی گفت:
- من ازت پول خواستم؟
نیلوفر که رنگش پریده بود، با حالت انسانهای بیچاره گفت:
- نه!
- پس وقتی چیزی ازت نخواستم و این وسط چیزی از دست ندادی، غلط میکنی به من انگ کلاه بردار میزنی!
زن بعداز این حرف، گوشی را قطع کرد و نیلوفر به لکنت افتاد. ژاله که بیشتر از نیلوفر ترسیده بود با حالت بُهت زده‌ها گفت:
- فکر کنم، از این به بعد هر موقع خواستیم در مورد اون زن حرف بزنیم، باید خیلی مواظب باشیم که چی میگیم! ظاهراً اون به جائی وصله که نمیشه باهاش شوخی کرد.
نیلوفر که تازه متوجه قابلیت زن شده بود، آهی کشید و گفت:
- عجب احمقی بودم که موقع سؤال کردنم، حواسم رو جمع نکردم! ای کاش زود تکلیف من روشن می شد. ای کاش میفهمیدم، داستان ساسان چیه؟ یعنی امکان داره بعداز اون همه علاقه و محبتی که بین ما بوده، به آخر خط رسیده باشیم؟
ژاله که دلش به حال نیلوفر سوخته بود، خواست چیزی بگوید، که همان موقع صدای زنگ پیامک گوشیش آمد. پس جیغ خفیفی کشید. طوری که نیلوفر از جایش پرید و گفت:
- چرا اینطوری میکنی؟
- ترسیدم!
- از چی؟
- نکنه همون زنه باشه! دوباره می خواد بهمون یه چیزی بگه؟
نیلوفر مثل کلافه ها ابروهایش را بالا انداخت و گفت:
- وا! بالاخونه رو اجاره دادی؟ مگه ما حرفی در موردش زدیم که بخواد کاری بکنه! بجای این خُل و چل بازیها، ببین کی بهت پیام داده!
ژاله که بعداز حرف نیلوفر کمی خجالت کشیده بود، گوشیش را برداشت و قفل آن را باز کرد و بعداز مطالعه گفت:
- به حق چیزای نشنیده!

پایان قسمت چهل و چهارم
نویسنده:ناصر کبیرزاده

#دوئل_در_خانه

@nema80 👈
☕️ کوتاه و خواندنی ☕️

🏔 گاهی برای رسیدن به پیشرفت، می بایست راه سخت کوهستان را برگزینیم!

ارد بزرگ

🤔 خرد و دانش مرد دانا در گفتار او هویداست!!

فردوسی

#کوتاه_و_خواندنی

@nema80 👈
@nema80-rizk-khand-04
<unknown>
😊 ریز خند ۴

🎙 ناصر کبیرزاده

#ریز_خند

@nema80 👈
داستان (دوئل در خانه)
قسمت چهل و پنجم

نیلوفر که دوباره فکر کرد همان زن، این بار به ژاله پیام داده گفت:
- چی شده؟
- ژینوس بهم پیام داده!!
نیلوفر کمی ابروانش را در هم کشید و گفت:
- ژینوس دیگه کیه؟
- بچه مایه دار دانشگاهمون بود! کل دانشگاه تو کف حرف زدن باهاش بودند و اونم به هیچ کس باج نمی داد! انگار همه نوکر دست به سینه اش بودند. البته منم اصلاً ازش خوشم نمی اومد و هیچ وقت طرفش نرفتم!
نیلوفر که با تعریف های ژاله کنجکاو شده بود، به گوشی اشاره کرد و گفت:
- حالا مگه پیام چی داده؟
ژاله با شصت دستش، ابرویش را صاف کرد و گفت:
- بیا خودت بخون!
نیلوفر سریع گوشی را از ژاله گرفت و خواند:
- عزیزم! من ژینوس هستم! توی دانشگاه هم دوره بودیم! لطفاً هرموقع رسیدی باهام تماس بگیر، کار واجب باهات دارم!
نیلوفر یکبار دیگر پیام را خواند و گفت:
- یعنی چیکارت داره؟
ژاله گوشی را از نیلوفر گرفت، خاموش کرد و گفت:
- من چه میدونم. درضمن، اون با من کار داره، خودش هم باید زنگ بزنه! من که نوکرش نیستم!
نیلوفر که ماجرای خودش و ساسان را فراموش کرده بود و می خواست بداند داستان ژینوس چیست؟ با شانه اش به ژاله زد و گفت:
- نخواسته مزاحمت بشه، چرا برداشت منفی میکنی؟
- من برداشت منفی نمی کنم! اون از خود راضی رو من میشناسم! نخواسته پرستیژ خوانوادگیش رو از دست بده!
نیلوفر که نمی توانست بی خیال ژینوس و پیامش بشود، کمی فکر کرد و سریع گفت:
- دختر مغروری که میگی! بعد این همه سال، شماره تو رو از کجا آورده؟
ژاله که با حرف نیلوفر حس کنجاویش برانگیخته شده بود، چشمانش را ریز کرد و گفت:
- راست میگی! این شماره منو از کجا پیدا کرده؟ اصلاً معلوم نیست از دیروز تا حالا چرا همینطوری داره اتفاقات عجیب واسه ی من و تو میفته! من باید بفهمم اینجا چه خبره!
ژاله بعداز این حرف به سراغ گوشیش رفت و آن را روشن کرد و شماره ژینوس را گرفت و گفت:
- فکر کنم، یه کاسه ای زیر نیم کاسه باشه!

پایان قسمت چهل و پنجم
نویسنده:ناصر کبیرزاده

#دوئل_در_خانه

@nema80 👈
☕️ کوتاه و خواندنی ☕️

👍 انسان برای پیروزی آفریده شده است!

🤯 او را می توان نابود کرد، ولی نمی توان شکست داد!!

ارنست همینگوی

#کوتاه_و_خواندنی

@nema80 👈
📖 حکایت و پند 📖

ﮔﻮﺳﺎﻟﻪ به پدربزرگش گفت:
- ﭘﺪﺭﺑﺰﺭﮒ، ﺁﺩﻣﻬﺎ ﻣﺎ ﺭﺍ ﻣﯽﮐُﺸﻨﺪ ﻭ ﻫﻤﻪ ﺟﺎﯼ ﻣﺎ ﺭﺍ ﻣﯽﺧﻮﺭﻧﺪ، ﺍﻣﺎ ﺧﺮﻫﺎ ﺭﺍ ﻧﻪ ﻣﯽﮐُﺸﻨﺪ ﻭ ﻧﻪ ﻫﯿﭻ ﺟﺎﯾﺸﺎﻥ ﺭﺍ ﻣﯽﺧﻮﺭﻧﺪ! ... ﯾﻌﻨﯽ ﻭﺍﻗﻌاً ﺁﻧﻬﺎ ﺧﻮﺭﺩﻧﯽ ﻧﯿﺴﺘﻨﺪ؟! ... ﭼﺮﺍ ﺍﯾﻨﻬﻤﻪ ﺍﺧﺘﻼﻑ؟
ﭘﺪﺭﺑﺰﺭﮒ ﮔﻮﺳﺎﻟﻪ آهی کشید و گفت:
ﭘﺴﺮﻡ، خرها ﺑﻪ ‏«ﻣﺰﺭﻋﻪ ﺩﺍﺭﻫﺎ» ﺳﻮﺍﺭﯼ ﻣﯽﺩﻫﻨﺪ، ﭘﺲ ﺯﻧﺪﻩ ﻣﯽﻣﺎﻧﻨﺪ!
ﯾﺎﺩﺕ ﺑﺎﺷﺪ، ﺭﺍﺯ ﺯﻧﺪﻩ ﻣﺎﻧﺪﻥ ﺩﺭ ﻣﺰﺭﻋﻪ ﺍﯾﻦ ﺍﺳﺖ!

#حکایت_و_پند

@nema80 👈
Eftekhare-Vatan-02
<unknown>
افتخار وطن!👊

دریاسالار آرتمیس🎙 ناصر کبیرزاده

#افتخار_وطن

@nema80 👈
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
گورستان اسرار آمیز در ایران 😱😱😱

🎙گوینده:
ناصر کبیرزاده

@nema80 👈
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
زندان حضرت سلیمان (زندان دیو!!) 😱😱😱

🎙گوینده:
ناصر کبیرزاده

@nema80 👈
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
اکتشافات شگفت انگیز (غارهای لانگیو!!) 😳😳😳

🎙گوینده:
ناصر کبیرزاده

@nema80 👈
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
📢 توجه توجه
🌹 تخفیف ویژه برای عزیزانی که بلیط رزرو می کنند!
تلفن رزرو بلیط:
۰٩٢۱۶۴۵۱٣۴۵

تئاتر (کیک یزدی)

٨ تا ۱٧ اذر ۱۴۰٢ ساعت ۱٩
فرهنگسرای خارون. پردیس سینما خارون. سالن شماره ٣

نویسنده و کارگردان:
ناصر کبیرزاده

بازیگران:
حسین شیاسی
اعظم اناری
بهنام زمانیان
محسن خلیل زاده
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
هفت برج خارون و اسرار عدد هفت 😳

با مهر و صفای شما، به گردش ایران زیبایمان خواهیم رفت، در برنامه (صفاگردی) 😍

به خانواده صفاگردی بپیوندید

نویسنده و کارگردان:
ناصر کبیرزاده

مجری ها:
محبوبه هاشمی
عاطفه ابراهیم زاده

تصویر بردار و تدوین:
وحید نوری

دستیار تصوویر:
لعیا امینی

منشی صحنه:
مرضیه هاشمی

مدیر برنامه:
سودابه کاظمیانی

محقق:
فضل الله خلیلی
احمد پژوهنده

منبع:
مقدمه ای بر تاریخ فرهنگ مردم نجف اباد

با همکاری رسانه خارون:

با تشکر از مردم باصفای نجف آباد و تمام عزیزانی که همراه و هم نفس ما بودند.
Audio
My recording 27.m4a
هم نفس
نوشته و خوانش عزی لطفی