جایی کنار ابرها
680 subscribers
92 photos
25 videos
7 links
به دنبال من اگر می‌‌آیید؛ پشت پنجره‌‌ها
هستم.

«تُنسیٰ کَأنَّکَ لَمْ تَکُن»
راه قطع ارتباط:
@hyranbot
Download Telegram
منم همینطور دکتر. منم همینطور.
🤝12
یه پدربزرگی داشتم، عمرش رو داد به شما.
اسمش مرتضی بود، مادربزرگم آقا موری صداش می‌کرد.
همهٔ نوه‌هاش اولین نخ سیگار عمرشون رو به لطف آقا موری کشیده بودند، از جمله خودم.

آقا موری عادت موردعلاقه‌ش این بود که به نوه‌های پسر می‌گفت: اقاجون می‌خوای یه نخ سیگار بکشی؟ و وقتی پسرها چهارنعل می‌دویدند سمتش یه نخ مهمونشون می‌کرد و شب وقتی باباهاشون می‌اومد می‌گفت فلاااانی می‌دونی پسرت سیگار می‌کشه؟ و پسرها مثل مارمولک از ترس به دیوار می‌چسبیدند.

من هیچوقت نوهٔ محبوبی نبودم، در جمع‌های خانوادگی هم همیشه کمرنگ و کم‌اهمیت بودم، با هیچ یک از اعضای فامیل هم خاطرهٔ مشترک زیادی ندارم، آقا موری رو شاید کم می‌دیدم اما از معدود آدم‌هایی بود که واقعاً برام دوست‌داشتنی بود، خصوصاً سیگارهای گاه و بی‌گاهی که با هم می‌کشیدیم. هجده سالم که بود آقا موری حالش رو به راه نبود. حتی چندان حال سیگار کشیدن هم نداشت. طبق روال همیشه وقتی پیشش بودم ساقی سیگار خریدنش من بودم. یه روزی از همون روزهای ناخوش احوالیش بهم گفت براش یه پاکت بخرم، اما بی‌خبر از اینکه اون پاکت، آخرین پاکت سیگاریه که به دست آقا موری می‌دم.

آقا موری تو سیگار کشیدن ژست خاصی داشت. یه لیوان چایی پررنگ می‌ذاشت کنارش. دو زانو می‌نشست و آرنج‌هاش رو می‌ذاشت روی پاهاش. یه نخ می‌ذاشت پشت گوشش و یکی رو روشن می‌کرد. حین سیگار کشیدن آشغال‌های ریز فرش رو با انگشت جمع می‌کرد.
وقت‌هایی که فکرش مشغول بود از لبهٔ فرش شروع می‌کرد و دقیقه‌های متوالی مشغول جمع کردن خرده‌ریزهای فرش بود در حدی که وقتی به خودش می‌اومد می‌دید نصف فرش با همین روش تمیز شده.
اون اواخر سبک تو فکر رفتنش عوض شده بود. سیگار رو روشن می‌کرد، ولی یادش می‌رفت که بکشه. بدون تمرکز به دود شدن سیگار نگاه می‌کرد تا وقتی که خاکسترش روی فرش می‌افتاد و تازه یادش می‌افتاد که سیگار روشن کرده.

این مدت به واسطه مشغله‌هایی که پیش اومده بود فراموشش کرده بودم، تا اینکه خاکستر سیگاری که روشن کرده بودم و یادم رفته بود بکشم افتاد جلوی پام. این شد که پرت شدم به روزهایی که آقا موری بود. نمی‌دونم اون روزها به چی فکر می‌کرد، اما امروز که به رفتارهام دقت کردم متوجه شدم که روز به روز به آقا موریِ هفتاد و پنج ساله شبیه‌تر می‌شم.
اگه آقا موری بود احتمالاً موضوع‌های زیادی بود که می‌تونستیم دوتایی با هم درموردش سیگار بکشیم.
💔20
جایی کنار ابرها
من از خط زرد مترو گذشتم؛ تو که دیگه جای خود داری.
امروز که از جلوی ایینه رد شدم دیگه به خودم سلام نکردم.
تبریک می‌گم. دیگه همه چیز برام اهمیتش رو از دست داد.
تو که دیگه عددی نیستی.
🤝6🤣3💘1
Forwarded from Independent🪁
عیبی نداره اگر الان سختته و استرس داری و تحت فشاری، بعداً می‌میری راحت می‌شی.
💘4💔1
ریزش موهای سرم کم بود، بخش عمده‌ای از ابروهامم ریخت.
استرس! تو دیگه چه پدرسگی هستی. دست بردار.
🤝7😭4
من همیشه این قضیه رو می‌دونستم اما این روزها بیشتر بهم ثابت شده که زندگی و دنیا واسه سلیطه‌هاست. من و تو که زیر پتو گریه می‌کنیم، واسه هر حرفمون دو دوتا چهارتا می‌کنیم و قبل از خودمون به فکر دل بقیه‌ایم هم نهایتا توسط انتخاب طبیعی حذف می‌شیم.
به همین سادگی.
🤝13💘6💔2
Forwarded from Negareh | نگاره
Eyes Don't Lie
Yasin Lv
بهترین گزینه برای شکستن سکوت امشب.
❤‍🔥5
و خدا دوباره تو را جمع خواهد کرد؛
گویی که هرگز از هم نپاشیده بودی.
🤝9💔1
مـُبارزان انقلاب ملی
شلیک دو موشک از اصفهان
در دو جنگ قبلی، جنگنده که از بالاسرمون رد می‌شد چشم‌هامون رو می‌بستیم و منتظر صدای انفجار می‌موندیم؛ بعد یهو شیشه‌ها می‌رفت روی هوا و کارخونه‌ها یکی یکی تبدیل به تپه خاک می‌شدند.
امشب دوباره همون صداها اومد،
ممنون از اصفهان عزیزم.
دلمون برای صداهای عجیب از آسمون تنگ شده بود.
💔12
به عنوان کسی که از آخرین تماس تلفنیش ۵ روز می‌گذره همراه اول بهم بسته‌های مکالمه نامحدود هدیه می‌ده.
این بنده خدا هم فهمیده برای کی خرج کنه که پاش کنتور نندازه.
🤣12💔1
باورم نمی‌شه در یک دانشگاه ده‌ها نخبهٔ رتبه تک و دو رقمی و مهندس حضور داره اما سایت‌های دانشگاه‌ جوریه انگار اعراب صحرانشین با ماتحت خودشون پریدند رو کیبورد و سایت‌ها طراحی شدند.
🤣15😭2
جایی کنار ابرها
سلام جمشید. امروز یک تیرِ چهارصد و پنجه و این بیست و دومین نامه‌ست. یک روز تصمیم گرفتم دیگر برایت ننویسم و این اشتباه‌ترین کاری بود که می‌توانستم انجام دهم. حالا دوباره برگشته‌ام. حیران و محزون. از همان روزهایی که دیگر برایت ننوشتم تا به الان زندگی به…
سلام جمشید.
امروز بیست و چهار شهریوره و این بیست و سومین نامه‌ست.
بعد از وقفه‌ای دو ماهه.
چیزهای زیادی بود که پراکنده و نصفه نیمه گوشهٔ کاغذ برایت می‌نوشتم اما امشب سعی می‌کنم منسجم‌تر بنویسم.

جمشید! از دو سه سال پیش تا به الان مکرراً از آدم‌های مختلف جملهٔ: «رها کن.» را به عنوان نصیحت می‌شنیدم؛ اما هیچوقت عمل نمی‌کردم. همیشه عادت و علاقه داشتم که همه چیز را سفت بچسبم، الکی گنده‌ا‌ش کنم و بعد بابتش استرس بگیرم. فکر می‌کردم سرنوشت جهان در تصمیمات من خلاصه‌ست، زندگی‌ام با یک اشتباه کن‌فیکون می‌شود. برای آدم‌های دور و نزدیک تلاش بی‌اندازه می‌کردم که حداقل اگر پولی ندارم خرج‌شان کنم حداکثرِ احساس علاقه و حمایت را به پایشان بریزم که زبانم لال مبادا از طرف من احساس کمبودی داشته باشند. خودم را نادیده می‌گرفتم و کم‌کم در ذهن بقیه جا انداختم که من آدم دیدنی‌ای نیستم و مرا نبینید! هیچ تولدی را فراموش نکردم و درنهایت برای خودم در بهترین حالت جملهٔ: «عه راستی فلان روز تولدت بود!» را شنیدم.

من هیچوقت و هیچ‌جا و پیش هیچکس درد دلی نکردم اما عمده رازهای افراد زندگی‌ام را می‌دانم. تا اینجا هیچ کدام از اینها اهمیتی ندارد. به هر حال تا یک جایی از محبت است، از یک جایی به بعد لطف می‌شود و در آخر می‌فهمی که نه محبت بود و نه لطف؛ خریت بود. دریای خریت هم که ساحل ندارد و این را دقیقاً وقتی متوجه می‌شوی که فکر می‌کردی اگر او دوست من است پس من هم دوست او هستم، اگر من دوستش دارم او هم مرا دوست دارد، اگر من او را قابل می‌بینم پس من هم برای او ارزش دارم، ولی در نتیجه چیزی خلاف تصور تو حاصل می‌شود.

بهانهٔ فرعی نوشتن و این آسمان و ریسمان بافتن‌ها نگاه‌های پرغیظ و تنفرآلودی‌ست که بیش از گذشته حواله‌م می‌شود. حرف‌های کنایه‌آمیزی که ترجیح می‌دهم بشنوم، ترک بخورم و بعد وانمود کنم که نشنیده‌ام.
اما بهانهٔ اصلی خوابی بود که چند شب پیش دیدم. در خواب عروسی بود، اما تعبیرش مرگ و عزا بود. همین دلیل شد که ساعت‌ها فکر کنم. خیلی جدی نشستم حساب کردم که اگه فردا بی من شروع شد چه می‌شود. با حساب‌های سرانگشتی پدرم نه تنها ناراحت نمی‌شد بلکه یک نان‌خور هم کمتر. برادرم هم که مراودهٔ خاصی نداریم و احتمالاً همانقدر که بودنم به چشم‌اش نمی‌آید نبودن هم نمی‌آید. این وسط یک خواهر بزرگ‌تر می‌ماند که این روزها مجبور است زندگی‌ خودش را جمع و جور کند و یک مادر که آنها هم هنوز پایه‌های زندگی‌شان برقرار است و تفریحی و در اوقات فراغت می‌توانند به نبود من فکر کنند. و در نهایت اگر دوست‌ در زندگی شبیه انگشت‌های دست باشند من کلاً دست ندارم.

خلاصه فهمیدم که در این زندگی کسی نیست که سلیقه موسیقی من را بداند، به عنوان کسی که ادبیاتی بود، سبک موردعلاقه‌ام را نمی‌دانند، هیچ راز مگویی را نمی‌دانند، با هیچ آهنگی یاد من نمی‌افتند، و هیچ بویی لحظات بودن من را تداعی نمی‌کند؛ تنها از من پاکت‌ سیگارهای خالی ته کیف می‌ماند.
و نتیجه این شد که تنها کسی از نبود ما ناراحت می‌شود که از بودن ما خوشحال باشد که الحمدلله مادر گیتی این مورد را برای ما هنوز نزاییده است.

خلاصه جمشید دقیقاً همین روزها بود که فهمیدم باید رها کنم. همه چیز را. هیچ بایدی وجود ندارد. هیچ محدودیتی نیست. فهمیدم که بهترین زمان کاشتن یک درخت بیست سال پیش بوده و الان؛ هیچ آینده‌ای نیست. فهمیدم که کاشتنی‌ها را همین الان باید کاشت فارغ از توجه به بقیه. باید قانون و تبصره‌هایی که معلوم نیست چه کسی نوشته است را پاره کرد.
حالا صادقانه می‌توان گفت تاریخ‌های زندگی بقیه دیگر اهمیتی ندارند وقتی که تاریخ انقضای زندگی خودم رو به پایان است. واقعاً باید رها کرد. همه چیز را.

جمشید، فکر کنم امشب برای اولین بار فهمیدم رها کردن الزاماً به معنی از دست دادن نیست. گاهی یعنی دستت را از گلوی چیزی برداری و ببینی خودش کجا می‌رود.هر چیزی که آمد قرار نیست تا ابد بماند و هرچیزی که رفت قرار نیست جایش تا ابد خالی بماند.
و در نهایت به قول پرزیدنت ترامپ: خواهیم دید چه می‌شود.
شبت بخیر، غمت نیز.
۱۴۰۵-۰۶-۲۴
🤝8
بعضی فکرها تو سرم میان یه چایی بخورن و برن،
نمی‌دونم چرا من شام نگهشون می‌دارم.
🤝7💔1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
🤣9🗿1
جایی کنار ابرها
Video message
به مناسبت آخرین جمعه تابستون؛
مبارک باشه. 🌹
🍓6🤣1
هورا.
🍓6🤣1
مجنون
هوشنگ ابتهاج | جایی کنار ابرها
تو از کدام راه می‌رسی؟
خیال دیدنت چه دلپذیر بود
جوانی‌ام در این امید پیر شد
نیامدی و دیر شد ..

☁️@nearthecloudss
💘2❤‍🔥1