« نشست یار چو پیشت، نماز چیست سلیم
نماز خویش قضا کن که آفتاب نشست! »
نماز خویش قضا کن که آفتاب نشست! »
سلیم طهرانی
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
استاد بیضایی عزیز
چرا اوضاع بهتر از این نمیشه ؟!
چون متاسفانه …
بحث منطقی و سیاسی با
ماکیاولیانیست ها، سایکوپات ها،خودشیفته ها، کم هوشها و سایکوتیک ها کاملا بی فایده است !!!
@nazanari🦋
چرا اوضاع بهتر از این نمیشه ؟!
چون متاسفانه …
بحث منطقی و سیاسی با
ماکیاولیانیست ها، سایکوپات ها،خودشیفته ها، کم هوشها و سایکوتیک ها کاملا بی فایده است !!!
@nazanari🦋
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
رها نکنی مارو قربونت؛ من روی حکمت تو شرط بستم !!!
میترسم بخوابم و دوباره نت وصل نشه.
یا نت وصل شه ولی خیلی ها دیگه هرگز وصل نشن !!!
امیدوارم اوناییکه هنوز on نشدن حالشون خوب و مشکل از vpn شون باشه
یا نت وصل شه ولی خیلی ها دیگه هرگز وصل نشن !!!
امیدوارم اوناییکه هنوز on نشدن حالشون خوب و مشکل از vpn شون باشه
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
🎥 𝗧𝗵𝗲 𝗚𝗿𝗲𝘆
#سکانس_برتر
با وجود دیدن این همه ظلم و جنایت هنوز معتقدم خدا هست…
ولی خیلی ازش دلگیرم،
خیلی !!!
#سکانس_برتر
با وجود دیدن این همه ظلم و جنایت هنوز معتقدم خدا هست…
ولی خیلی ازش دلگیرم،
خیلی !!!
⚫️هیولاهایی به نام سرکوبگران
احتمالا شما هم با دیدن قساوت سرکوبگران در خونریزی و کشتار افراد بی دفاع از خود پرسیده اید ،چطور میتوان اینقدر سنگدل بود ؟!
وحشیگریِ سرکوبگران نه از دل هیولاها بیرون میآید و نه الزاماً از روانهای بیمار. آنچه ما با آن روبهرو هستیم، اغلب انسانهای عادی در موقعیتهای غیرعادی است؛ افرادی که در بستر قدرت، ایدئولوژی و اطاعت، بهتدریج از تجربه اخلاقیِ کشتن فاصله میگیرند.
این مسیر معمولاً با حلشدن هویت فردی در یک «ما»ی اقتدارمند آغاز میشود. فرد یاد میگیرد ارزش، امنیت و معنا را نه از وجدان شخصی، بلکه از نقش سازمانی بگیرد. در این نقطه، یک جابهجایی روانی رخ میدهد: انسان دیگر خود را عامل نمیبیند، بلکه مجری میداند. مسئولیت اخلاقی به «دستور»، «وظیفه» یا «نظام» واگذار میشود. این همان لحظهای است که روان، برای بقا در ساختار، تصمیم میگیرد فکر نکند، بلکه اطاعت کند.
همزمان، زبان تغییر میکند و این تغییر، اتفاقی ساده نیست. انسانها به «عنصر»، «تهدید» یا «هدف» تقلیل داده میشوند. غیرانسانسازی، همدلی را نه با خشونت، بلکه با منطق از کار میاندازد. مغز وقتی دیگری را انسان نمیبیند، درد او را هم واقعی تجربه نمیکند. کشتن، از نظر روانی، سادهتر میشود؛ نه چون فرد خشنتر شده، بلکه چون قربانی، دیگر «کسی» نیست.
در این مرحله، سازوکارهای قطع پیوند اخلاقی فعال میشوند. خشونت بازتعریف میشود: کشتن، دفاع نام میگیرد؛ سرکوب، حفظ نظم؛ و بیرحمی، ضرورت. فرد به خود میگوید: «من تصمیمگیر نیستم»، «اگر من انجام ندهم، دیگری میکند»، یا «هدف، این وسیله را توجیه میکند». وجدان خاموش نمیشود؛ بازبرنامهریزی میشود تا با نقش جدید سازگار بماند.
از منظر بالینی، آنچه بیش از خشم خطرناک است، بیحسی سرد است. بسیاری از سرکوبگران نه با فوران هیجان، بلکه با نوعی تهیشدگی عاطفی عمل میکنند. این بیحسی، یک مکانیسم دفاعی است؛ راهی برای کنار آمدن با تضاد میان «انسانبودن» و «کشتن». در این وضعیت، اضطراب کاهش مییابد، تردید سرکوب میشود و خشونت، به عملی عادی بدل میگردد.
نکته مهم این است که در اغلب موارد، تغییر بنیادین در شخصیت رخ نداده است. آنچه دگرگون میشود، زمینه روانی–اجتماعی است: ساختارهایی که اطاعت را پاداش میدهند، پرسش را تنبیه میکنند و خشونت را نرمال میسازند. در چنین بافتی، انسانهای معمولی میتوانند به مجریان بیتردید خشونت بدل شوند، بیآنکه خود را شرور بدانند.
از منظر نقادانه، خطرناکترین نقطه جایی است که فرد دیگر خود را سوژه اخلاقی نمیداند، بلکه ابزاری بینام تلقی میکند. در این نقطه، کشتن نه با لذت سادیستی، بلکه با آرامشی نگرانکننده انجام میشود. شر، دیگر فریاد نمیزند؛ استدلال میکند.
وحشیگری در سرکوبگران، بیش از آنکه انفجار خشونت باشد، فرایند خاموششدن تدریجی فکر، همدلی و مسئولیت است. و درست به همین دلیل، فهم آن نهتنها برای شناخت عاملان خشونت، بلکه برای پیشگیری از تکرار آن، یک ضرورت روانشناختی و اخلاقی است.
#نانا
@nazanari🦋
احتمالا شما هم با دیدن قساوت سرکوبگران در خونریزی و کشتار افراد بی دفاع از خود پرسیده اید ،چطور میتوان اینقدر سنگدل بود ؟!
وحشیگریِ سرکوبگران نه از دل هیولاها بیرون میآید و نه الزاماً از روانهای بیمار. آنچه ما با آن روبهرو هستیم، اغلب انسانهای عادی در موقعیتهای غیرعادی است؛ افرادی که در بستر قدرت، ایدئولوژی و اطاعت، بهتدریج از تجربه اخلاقیِ کشتن فاصله میگیرند.
این مسیر معمولاً با حلشدن هویت فردی در یک «ما»ی اقتدارمند آغاز میشود. فرد یاد میگیرد ارزش، امنیت و معنا را نه از وجدان شخصی، بلکه از نقش سازمانی بگیرد. در این نقطه، یک جابهجایی روانی رخ میدهد: انسان دیگر خود را عامل نمیبیند، بلکه مجری میداند. مسئولیت اخلاقی به «دستور»، «وظیفه» یا «نظام» واگذار میشود. این همان لحظهای است که روان، برای بقا در ساختار، تصمیم میگیرد فکر نکند، بلکه اطاعت کند.
همزمان، زبان تغییر میکند و این تغییر، اتفاقی ساده نیست. انسانها به «عنصر»، «تهدید» یا «هدف» تقلیل داده میشوند. غیرانسانسازی، همدلی را نه با خشونت، بلکه با منطق از کار میاندازد. مغز وقتی دیگری را انسان نمیبیند، درد او را هم واقعی تجربه نمیکند. کشتن، از نظر روانی، سادهتر میشود؛ نه چون فرد خشنتر شده، بلکه چون قربانی، دیگر «کسی» نیست.
در این مرحله، سازوکارهای قطع پیوند اخلاقی فعال میشوند. خشونت بازتعریف میشود: کشتن، دفاع نام میگیرد؛ سرکوب، حفظ نظم؛ و بیرحمی، ضرورت. فرد به خود میگوید: «من تصمیمگیر نیستم»، «اگر من انجام ندهم، دیگری میکند»، یا «هدف، این وسیله را توجیه میکند». وجدان خاموش نمیشود؛ بازبرنامهریزی میشود تا با نقش جدید سازگار بماند.
از منظر بالینی، آنچه بیش از خشم خطرناک است، بیحسی سرد است. بسیاری از سرکوبگران نه با فوران هیجان، بلکه با نوعی تهیشدگی عاطفی عمل میکنند. این بیحسی، یک مکانیسم دفاعی است؛ راهی برای کنار آمدن با تضاد میان «انسانبودن» و «کشتن». در این وضعیت، اضطراب کاهش مییابد، تردید سرکوب میشود و خشونت، به عملی عادی بدل میگردد.
نکته مهم این است که در اغلب موارد، تغییر بنیادین در شخصیت رخ نداده است. آنچه دگرگون میشود، زمینه روانی–اجتماعی است: ساختارهایی که اطاعت را پاداش میدهند، پرسش را تنبیه میکنند و خشونت را نرمال میسازند. در چنین بافتی، انسانهای معمولی میتوانند به مجریان بیتردید خشونت بدل شوند، بیآنکه خود را شرور بدانند.
از منظر نقادانه، خطرناکترین نقطه جایی است که فرد دیگر خود را سوژه اخلاقی نمیداند، بلکه ابزاری بینام تلقی میکند. در این نقطه، کشتن نه با لذت سادیستی، بلکه با آرامشی نگرانکننده انجام میشود. شر، دیگر فریاد نمیزند؛ استدلال میکند.
وحشیگری در سرکوبگران، بیش از آنکه انفجار خشونت باشد، فرایند خاموششدن تدریجی فکر، همدلی و مسئولیت است. و درست به همین دلیل، فهم آن نهتنها برای شناخت عاملان خشونت، بلکه برای پیشگیری از تکرار آن، یک ضرورت روانشناختی و اخلاقی است.
#نانا
@nazanari🦋
⚫️ تروما و فروپاشی معنای زندگی
اینکه امسال از سالِ فقدانِ مادربزرگم هم سختتر بود،
واقعیتی است که نمیتوانم انکارش کنم .
کشته شدن تعداد زیادی از هم وطنانم ؛
زخمی شدن قلبم ؛
هم زمانی اش با بیماری و رنج کشیدن مادرم …
ناگهان مرا با سیلی از اتفاقات غیر قابل کنترل مواجه کرد
و نشانم داد هنوز اول راه معنویت هستم و تا زمانی راحت از رهاشدگی حرف میزنم که طنابش به عزیزترین هایم متصل نباشد !!!
سوگِ از دست دادن دردناک است،
اما سوگِ فروپاشیِ معنا
فرسایندهتر است.
وقتی حتی روز تولدم هم دیگر
حسِ یادآوری امکان حضور و فرصت زیستن نمیدهد
و بهجای جشن،
تبدیل میشود به ایستگاهی برای بازخواست.
این تجربه صرفاً اندوه شخصی یا خستگی روانی نیست.
این نقطهای است که رنج، از سطح «تحملپذیر» عبور میکند
و وارد قلمرویی میشود که ساختارهای معنابخش ذهن را هدف میگیرد.
وقتی رنج آنقدر شدید و پیدرپی میشود که دیگر روایتهای معمول
«همهچیز میگذرد»،
«حکمتی دارد»،
«قویتر میشوی» !!!
کارکردشان را از دست میدهند.
در روانشناسی اگزیستانسیال، این وضعیت را نه بهعنوان اختلال،
بلکه بهعنوان مواجهه عریان با واقعیت زندگی میشناسند.
در این مواجهه، فرد فقط غمگین نیست؛
او با جهانی روبهرو میشود که دیگر
قولِ معنا، عدالت یا انسجام نمیدهد.
و این فروپاشی، اغلب نه از رنج شخصی،
بلکه از تماشای رنجِ دیگران آغاز میشود.
دیدن سختترین صحنهها از کشتهشدن انسانهای بیگناه،
تماشای بدنهایی که ناگهان از زندگی جدا شدهاند،
و مادران و پدرانی که در یک لحظه
به صاحبان فقدانی غیرقابلجبران تبدیل میشوند،
ذهن را بهتدریج از توانِ معناپردازی تهی میکند.
نه بهدلیل بیحسی،
بلکه بهدلیل اشباعِ همدلی.
در این سطح از مواجهه،
انسان فقط شاهد مرگ نیست؛
شاهد فروپاشی یک نظم اخلاقی است.
نظمی که به ما آموخته بود
رنج باید دلیلی داشته باشد،
و بیگناهی نباید بیصدا نابود شود.
وقتی این باور بارها نقض میشود،
ذهن سالم دیگر نمیتواند به روایتهای تسکیندهنده پناه ببرد.
از منظر آسیب اخلاقی (Moral Injury)،
آنچه آسیب میبیند حافظه یا احساس نیست،
بلکه بنیانهای باور است.
در چنین وضعیتی، بیمعنایی نشانهی فروپاشی روان نیست؛
نشانهی فروپاشی توهم است.
وقتی جهان مدام پایانهای ناعادلانه را به نمایش میگذارد،
ادامهی زندگی بهجای جشن حضور،
به پرسش تبدیل میشود.
پرسشی که الزاماً به پاسخ ختم نمیشود.
شاید در چنین سالی،
وظیفهی روان ساختن معنا نباشد.
شاید کارِ سالمتر،
تحملکردنِ دورهای باشد
که معنا از دسترس خارج شده است.
و شاید همین ناتوانی از توجیه رنجِ انسانهای بیگناه،
آخرین نشانهی زندهبودن وجدان انسانی باشد.
#نانا
#تولد
به ماند یادگار از مبارزه ام در سخت ترین روزهای زندگیم
باشد که سربلند برگردم و بگویم چطور توانستم در طوفان غرق نشوم
@nazanari🦋
اینکه امسال از سالِ فقدانِ مادربزرگم هم سختتر بود،
واقعیتی است که نمیتوانم انکارش کنم .
کشته شدن تعداد زیادی از هم وطنانم ؛
زخمی شدن قلبم ؛
هم زمانی اش با بیماری و رنج کشیدن مادرم …
ناگهان مرا با سیلی از اتفاقات غیر قابل کنترل مواجه کرد
و نشانم داد هنوز اول راه معنویت هستم و تا زمانی راحت از رهاشدگی حرف میزنم که طنابش به عزیزترین هایم متصل نباشد !!!
سوگِ از دست دادن دردناک است،
اما سوگِ فروپاشیِ معنا
فرسایندهتر است.
وقتی حتی روز تولدم هم دیگر
حسِ یادآوری امکان حضور و فرصت زیستن نمیدهد
و بهجای جشن،
تبدیل میشود به ایستگاهی برای بازخواست.
این تجربه صرفاً اندوه شخصی یا خستگی روانی نیست.
این نقطهای است که رنج، از سطح «تحملپذیر» عبور میکند
و وارد قلمرویی میشود که ساختارهای معنابخش ذهن را هدف میگیرد.
وقتی رنج آنقدر شدید و پیدرپی میشود که دیگر روایتهای معمول
«همهچیز میگذرد»،
«حکمتی دارد»،
«قویتر میشوی» !!!
کارکردشان را از دست میدهند.
در روانشناسی اگزیستانسیال، این وضعیت را نه بهعنوان اختلال،
بلکه بهعنوان مواجهه عریان با واقعیت زندگی میشناسند.
در این مواجهه، فرد فقط غمگین نیست؛
او با جهانی روبهرو میشود که دیگر
قولِ معنا، عدالت یا انسجام نمیدهد.
و این فروپاشی، اغلب نه از رنج شخصی،
بلکه از تماشای رنجِ دیگران آغاز میشود.
دیدن سختترین صحنهها از کشتهشدن انسانهای بیگناه،
تماشای بدنهایی که ناگهان از زندگی جدا شدهاند،
و مادران و پدرانی که در یک لحظه
به صاحبان فقدانی غیرقابلجبران تبدیل میشوند،
ذهن را بهتدریج از توانِ معناپردازی تهی میکند.
نه بهدلیل بیحسی،
بلکه بهدلیل اشباعِ همدلی.
در این سطح از مواجهه،
انسان فقط شاهد مرگ نیست؛
شاهد فروپاشی یک نظم اخلاقی است.
نظمی که به ما آموخته بود
رنج باید دلیلی داشته باشد،
و بیگناهی نباید بیصدا نابود شود.
وقتی این باور بارها نقض میشود،
ذهن سالم دیگر نمیتواند به روایتهای تسکیندهنده پناه ببرد.
از منظر آسیب اخلاقی (Moral Injury)،
آنچه آسیب میبیند حافظه یا احساس نیست،
بلکه بنیانهای باور است.
در چنین وضعیتی، بیمعنایی نشانهی فروپاشی روان نیست؛
نشانهی فروپاشی توهم است.
وقتی جهان مدام پایانهای ناعادلانه را به نمایش میگذارد،
ادامهی زندگی بهجای جشن حضور،
به پرسش تبدیل میشود.
پرسشی که الزاماً به پاسخ ختم نمیشود.
شاید در چنین سالی،
وظیفهی روان ساختن معنا نباشد.
شاید کارِ سالمتر،
تحملکردنِ دورهای باشد
که معنا از دسترس خارج شده است.
و شاید همین ناتوانی از توجیه رنجِ انسانهای بیگناه،
آخرین نشانهی زندهبودن وجدان انسانی باشد.
#نانا
#تولد
به ماند یادگار از مبارزه ام در سخت ترین روزهای زندگیم
باشد که سربلند برگردم و بگویم چطور توانستم در طوفان غرق نشوم
@nazanari🦋
- عه چرا موهاتو کوتاه کردی ؟!
+ از آنجایی که کسی نگفت بهم :
«مدامم مست میدارد نسیم جعد گیسویت »
+ از آنجایی که کسی نگفت بهم :
«مدامم مست میدارد نسیم جعد گیسویت »
⚫️ ایمان به خدایی که پاسخ نمیدهد!!!
سختترین ریاضت انسان
نه محرومیت است،
نه تنهایی؛
سختترینش حفظ ایمان
به خدایی است که اجابت نمیکند،
در جهانی که پر شده
از ظلمِ عریان
و مرگِ بیگناهان.
در نگاه روانشناسی اگزیستانسیال،
این سکوت نشانهی غیبت نیست؛
یک آزمون است.
نه برای سنجیدنِ خدا،
بلکه برای عیان عیارِ انسان.
جایی که دعا بالا میرود
و پاسخی برنمیگردد،
ایمان دیگر آن امیدِ ساده و کودکانه نیست.
اینجا نمیشود باور را
به انتظار گره زد؛
چون ایمانی که فقط با پاسخ زنده است،
با اولین سکوت فرو میریزد.
سکوت خدا انسان را بیپناه نمیکند؛
او را بیبهانه میکند.
دیگر نمیشود مسئولیت را عقب انداخت،
یا پشت دعا پنهان شد،
یا فقط تماشاگر رنج ماند.
در این سکوت،
معنایی نیست؛
بلکه باید ساخته شود.
نه از سرِ اطمینان،
بلکه از دلِ اضطراب
اضطرابی که در اگزیستانسیالیسم
نشانهی بیماری نیست،
نشانهی بیدار بودن است.
دیدنِ کشتهشدنِ بیگناهان
تمام توضیحهای ساده را در هم میشکند.
هیچ تفسیر آرامبخشی
حق ندارد این رنج را توجیه کند.
بیپاسخی خدا در برابر این درد،
نه نفی عدالت است
و نه پایان ایمان؛
اعترافی خاموش است به این واقعیت
که جهان قرار نیست اخلاقی باشد
تا انسان اخلاقی بماند.
شاید به همین دلیل است
که انسان نباید منتظر پاسخ بماند.
انتظارِ طولانی،
ایمان را به معامله تبدیل میکند:
من دعا میکنم،
تو مداخله کن.
اما ایمانِ بالغ
در غیاب تضمین دوام میآورد.
در ایمانِ واقعی،
همهی سؤالها پاسخ نمیگیرند؛
بلکه کمکم خودِ سؤالها
محو می شوند.
نه چون حقیقت کاملاً روشن شده،
بلکه چون رابطه
از مطالبه گری و طلبکاری عبور کرده است.
ایمان نه وعدهی نجات فوری است
و نه وعده ای از آرامش ؛
ایمان یعنی ماندن
در تاریکی،
در ندانستن،
در جهانی که اغلب خاموش است.
و در نهایت،
سؤال اصلی دیگر این نیست
که چرا خدا پاسخ نمیدهد؛
بلکه این است:
من،
در این سکوت،
در برابر ظلم
و مرگِ بیگناهان،
چه رسالتی دارم؟!
#نانا
@nazanari🦋
سختترین ریاضت انسان
نه محرومیت است،
نه تنهایی؛
سختترینش حفظ ایمان
به خدایی است که اجابت نمیکند،
در جهانی که پر شده
از ظلمِ عریان
و مرگِ بیگناهان.
در نگاه روانشناسی اگزیستانسیال،
این سکوت نشانهی غیبت نیست؛
یک آزمون است.
نه برای سنجیدنِ خدا،
بلکه برای عیان عیارِ انسان.
جایی که دعا بالا میرود
و پاسخی برنمیگردد،
ایمان دیگر آن امیدِ ساده و کودکانه نیست.
اینجا نمیشود باور را
به انتظار گره زد؛
چون ایمانی که فقط با پاسخ زنده است،
با اولین سکوت فرو میریزد.
سکوت خدا انسان را بیپناه نمیکند؛
او را بیبهانه میکند.
دیگر نمیشود مسئولیت را عقب انداخت،
یا پشت دعا پنهان شد،
یا فقط تماشاگر رنج ماند.
در این سکوت،
معنایی نیست؛
بلکه باید ساخته شود.
نه از سرِ اطمینان،
بلکه از دلِ اضطراب
اضطرابی که در اگزیستانسیالیسم
نشانهی بیماری نیست،
نشانهی بیدار بودن است.
دیدنِ کشتهشدنِ بیگناهان
تمام توضیحهای ساده را در هم میشکند.
هیچ تفسیر آرامبخشی
حق ندارد این رنج را توجیه کند.
بیپاسخی خدا در برابر این درد،
نه نفی عدالت است
و نه پایان ایمان؛
اعترافی خاموش است به این واقعیت
که جهان قرار نیست اخلاقی باشد
تا انسان اخلاقی بماند.
شاید به همین دلیل است
که انسان نباید منتظر پاسخ بماند.
انتظارِ طولانی،
ایمان را به معامله تبدیل میکند:
من دعا میکنم،
تو مداخله کن.
اما ایمانِ بالغ
در غیاب تضمین دوام میآورد.
در ایمانِ واقعی،
همهی سؤالها پاسخ نمیگیرند؛
بلکه کمکم خودِ سؤالها
محو می شوند.
نه چون حقیقت کاملاً روشن شده،
بلکه چون رابطه
از مطالبه گری و طلبکاری عبور کرده است.
ایمان نه وعدهی نجات فوری است
و نه وعده ای از آرامش ؛
ایمان یعنی ماندن
در تاریکی،
در ندانستن،
در جهانی که اغلب خاموش است.
و در نهایت،
سؤال اصلی دیگر این نیست
که چرا خدا پاسخ نمیدهد؛
بلکه این است:
من،
در این سکوت،
در برابر ظلم
و مرگِ بیگناهان،
چه رسالتی دارم؟!
#نانا
@nazanari🦋
به چیزای خوب فکر کن... بُمرانی
رازانار🦋nazanari@
رؤیا ، مخدّر واقعیت است ...
زمانی که زندگی تیره و تار شود ، تخیل و رؤیاپردازی برای جلوگیری از فروپاشی ذهن به پا میخیزد تا کمی اوضاع را تلطیف کند .
آرتور میلر / مرگ فروشنده
زمانی که زندگی تیره و تار شود ، تخیل و رؤیاپردازی برای جلوگیری از فروپاشی ذهن به پا میخیزد تا کمی اوضاع را تلطیف کند .
آرتور میلر / مرگ فروشنده
راز انار
@nazanari🦋
#بایزید میگوید: از خدایی به خدای دیگر رفتم تا ندا کردند از من در من که "ای تو من!"یعنی به مقام فناء في الله رسیدم. چنین اظهاراتی مبیَّن آن است که خداپرستی ساده به تعالی رسیده و نفس بشری چون به تعالی خویش پی برده باخدا اینهمانی یافته است. بایزید در مورد دیگر میگوید: من چون بحری ژرفم که نه آغازی دارم و نه پایانی.کسی ازو پرسید: عرش چیست؟
پاسخ داد: من
گفت: کرسی چیست؟
گفت: من
به همین سان درباره لوح و قلم چون سؤال کرد، جواب داد: من. و اینچنین با پیامبران و فرشتگان اتخاذ هویت یافت و چون سؤالکننده را متعجب دید توضیح داد که "هر آن کس در حق فانی شود و به حقیقت برسد او خود همه حق شود. چون او نماند، خداست که خویشتن را در خویش میبیند."
صوفیان با وجود اختلاف عقیده در مسائل گوناگون، يك حقيقت را مسلم میدانند و آن اینکه: "حقیقتِ وجود، خداست و وجود حقیقی باخدا یکی است."
صوفیه از راه تأویل، کلمه لاالهالاالله را به لاموجود الا الله تبدیل کردند.
میگویند که یکی از صوفيان مریدان خود را از گفتنِ اللهاکبر منع کرد زیرا گفتن آن متضمن مقایسه است و حالآنکه در حقیقت چیزی بیرون از خدا نیست تا بتوان آن را با خدا مقایسه کرد.
~منبع : عرفان مولوی
خلیفه عبدالحکیم صفحه ۱۶۷
@nazanari🦋
پاسخ داد: من
گفت: کرسی چیست؟
گفت: من
به همین سان درباره لوح و قلم چون سؤال کرد، جواب داد: من. و اینچنین با پیامبران و فرشتگان اتخاذ هویت یافت و چون سؤالکننده را متعجب دید توضیح داد که "هر آن کس در حق فانی شود و به حقیقت برسد او خود همه حق شود. چون او نماند، خداست که خویشتن را در خویش میبیند."
صوفیان با وجود اختلاف عقیده در مسائل گوناگون، يك حقيقت را مسلم میدانند و آن اینکه: "حقیقتِ وجود، خداست و وجود حقیقی باخدا یکی است."
صوفیه از راه تأویل، کلمه لاالهالاالله را به لاموجود الا الله تبدیل کردند.
میگویند که یکی از صوفيان مریدان خود را از گفتنِ اللهاکبر منع کرد زیرا گفتن آن متضمن مقایسه است و حالآنکه در حقیقت چیزی بیرون از خدا نیست تا بتوان آن را با خدا مقایسه کرد.
~منبع : عرفان مولوی
خلیفه عبدالحکیم صفحه ۱۶۷
@nazanari🦋
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
تنِ انسان از غبارِ ستارگانی ساخته شده که در سپیدهدم آفرینش سوختهاند؛ ذرّههایی که روزی در آغوش آتشهای کیهانی میدرخشیدند و اکنون در قامتِ جان و اندیشه میتپند. ماده در سفری خاموش و دراز، خود را چنان آراست که به چشم و گوش و دل بدل شود و جهان در آینهی آگاهی انسان، برای لحظهای به تماشای خویش بنشیند.
در این افق گسترده، زندگی حادثهای کوتاه نیست، بلکه موجی است بر دریای بیکران هستی. همکاری و ستیز، ویرانی و رویش دوباره، همگی ضرباهنگ پیکری واحدند که ریشه در خاکستر همان ستارگان دارد. هر زخمی بر تن دیگری، بر بافت مشترک هستی نشسته است و هر مرهم، ترمیم همان جامهی یگانه است.
آگاهی نوری است که از دل استخوان و خون برمیخیزد و تاریخ کهکشانها را با خود حمل میکند. ما بیرون از جهان نیستیم، بلکه ادامهی نفس اوییم؛ اندیشهی او در قامت انسان. از این رو مسئولیت فرمانی بیرونی نیست، بلکه یادآوری خاستگاه است: هر انتخاب، پژواکی در سراسر این بافت همبسته دارد؛ زیرا انسان لحظهای است که کیهان در آن بیدار میشود و راهی تازه برمیگزیند.
@nazanari🦋
در این افق گسترده، زندگی حادثهای کوتاه نیست، بلکه موجی است بر دریای بیکران هستی. همکاری و ستیز، ویرانی و رویش دوباره، همگی ضرباهنگ پیکری واحدند که ریشه در خاکستر همان ستارگان دارد. هر زخمی بر تن دیگری، بر بافت مشترک هستی نشسته است و هر مرهم، ترمیم همان جامهی یگانه است.
آگاهی نوری است که از دل استخوان و خون برمیخیزد و تاریخ کهکشانها را با خود حمل میکند. ما بیرون از جهان نیستیم، بلکه ادامهی نفس اوییم؛ اندیشهی او در قامت انسان. از این رو مسئولیت فرمانی بیرونی نیست، بلکه یادآوری خاستگاه است: هر انتخاب، پژواکی در سراسر این بافت همبسته دارد؛ زیرا انسان لحظهای است که کیهان در آن بیدار میشود و راهی تازه برمیگزیند.
@nazanari🦋