انگار در عمق سینه،
چیزی بینام نشسته است؛
نه درد است،
نه اندوه،
چیزی شبیه حقیقتی که
بالاخره سنگینیاش را اعتراف میکند.
گویی جانم
بارِ چیزی را میبرد
که از من نیست،
اما در من ریشه کرده
وزنی که نه میشود گفت،
نه میشود برداشت،
فقط میشود تحملش کرد
تا آدم
بهجای شکستن،
خاموشتر شود.
#سولا_آرانی
چیزی بینام نشسته است؛
نه درد است،
نه اندوه،
چیزی شبیه حقیقتی که
بالاخره سنگینیاش را اعتراف میکند.
گویی جانم
بارِ چیزی را میبرد
که از من نیست،
اما در من ریشه کرده
وزنی که نه میشود گفت،
نه میشود برداشت،
فقط میشود تحملش کرد
تا آدم
بهجای شکستن،
خاموشتر شود.
#سولا_آرانی
❍ | @NahitEcho
❤5
کاش میشد تو را
آنگونه در آغوش بگیرم
که زمستانِ درونم
در گرمایِ شانههایت آب شود.
کاش میشد
سرم را بر سینهات بگذارم
و بگذارم هر ترکِ پنهانِ جانم
زیر لمسِ آرام تو
فرو بریزد،
کاش میشد
میان بازوانت
جهانی را که بر دوشم نشسته
آرام زمین بگذارم،
و رنجهایم
چون شنِهای کویر
از شیار آغوشت
سُر بخورند و گم شوند.
کاش میشد
در آغوشت
آنقدر کوچک شوم
که هیچ اندوهی
جرأت رسیدن به من را نداشته باشد؛
آه، در آغوشت اگر پناهی بود،
چنان در تو فرو میرفتم
که تنهاییِ سالها
در صدای استخوانهایم فرو بریزد
و سکوتِ دیرینم
از شانههایت دوباره جان بگیرد.
آری…
آغوشت اگر بود،
تبعیدم پایان مییافت
و غربتِ سالیان
در سایهی تو
آرام آرام از تنم میریخت.
#سولا_آرانی
آنگونه در آغوش بگیرم
که زمستانِ درونم
در گرمایِ شانههایت آب شود.
کاش میشد
سرم را بر سینهات بگذارم
و بگذارم هر ترکِ پنهانِ جانم
زیر لمسِ آرام تو
فرو بریزد،
کاش میشد
میان بازوانت
جهانی را که بر دوشم نشسته
آرام زمین بگذارم،
و رنجهایم
چون شنِهای کویر
از شیار آغوشت
سُر بخورند و گم شوند.
کاش میشد
در آغوشت
آنقدر کوچک شوم
که هیچ اندوهی
جرأت رسیدن به من را نداشته باشد؛
آه، در آغوشت اگر پناهی بود،
چنان در تو فرو میرفتم
که تنهاییِ سالها
در صدای استخوانهایم فرو بریزد
و سکوتِ دیرینم
از شانههایت دوباره جان بگیرد.
آری…
آغوشت اگر بود،
تبعیدم پایان مییافت
و غربتِ سالیان
در سایهی تو
آرام آرام از تنم میریخت.
#سولا_آرانی
❍ | @NahitEcho
❤4
گاهی روح، آینهای بیصداست؛
نه از زخم مینالد، نه از شادی میگوید.
تنها میایستد میان دو جهان
و میپرسد:
آنچه میگذرد، منم
یا تنها سایهایست که از من عبور میکند؟
#سولا_آرانی
نه از زخم مینالد، نه از شادی میگوید.
تنها میایستد میان دو جهان
و میپرسد:
آنچه میگذرد، منم
یا تنها سایهایست که از من عبور میکند؟
#سولا_آرانی
❍ | @NahitEcho
❤2⚡1
قطعهای از من
در سکوتِ تو جان میگیرد،
و تکهای از تو
در تاریکیِ من میتپد؛
سالهاست این پارههای گمشده
شبها از دور
همدیگر را صدا میزنند...
میشود
بیایی
تا یکبار
این صداها
به هم برسند؟
#سولا_آرانی
در سکوتِ تو جان میگیرد،
و تکهای از تو
در تاریکیِ من میتپد؛
سالهاست این پارههای گمشده
شبها از دور
همدیگر را صدا میزنند...
میشود
بیایی
تا یکبار
این صداها
به هم برسند؟
#سولا_آرانی
❍ | @NahitEcho
❤5
گاهی آدمی در آیینهٔ خودش گم میشود؛
نه از نبودن مسیر،
از شلوغیِ راههایی که به هیچجا نمیرسند.
چهرهاش را نگاه میکند و میفهمد که عمر،
در سکوتهایی مصرف شده که
هیچکس معنایشان را نپرسید.
درون هر انسان، شهری خاموش است
که خیابانهایش پر از قدمهای نیمهتماماند؛
رؤیاهایی که شروع شدند
اما جایی برای ادامه دادن نداشتند.
و بعضی دردها
نه از شدتشان،
که از طولانیبودنشان
آدم را فرسوده میکنند؛
مثل بادی که در را نمیکوبد
فقط هر روز کمی از رنگش را میبرد.
آدم وقتی رنج میکشد
به شکل عجیبی روشن میشود؛
نه مثل چراغ،
مثل اتاقی که تمام پنجرهها را باز گذاشته
و اجازه میدهد حقیقت
بیدعوت وارد شود.
گاهی لازم است
همهی نقابها را روی میز بگذاری
و فقط بپرسی:
کدام درد مال من است
و کدام را سالها فقط حمل کردهام؟
رهایی همیشه شکلی ساده دارد؛
گاهی فقط بریدن از صداییست
که سالها بهجای تو تصمیم گرفت،
گاهی فقط بازگشتن به نقطهای
که در آن هنوز میتوانستی خودت باشی.
#سولا_آرانی
نه از نبودن مسیر،
از شلوغیِ راههایی که به هیچجا نمیرسند.
چهرهاش را نگاه میکند و میفهمد که عمر،
در سکوتهایی مصرف شده که
هیچکس معنایشان را نپرسید.
درون هر انسان، شهری خاموش است
که خیابانهایش پر از قدمهای نیمهتماماند؛
رؤیاهایی که شروع شدند
اما جایی برای ادامه دادن نداشتند.
و بعضی دردها
نه از شدتشان،
که از طولانیبودنشان
آدم را فرسوده میکنند؛
مثل بادی که در را نمیکوبد
فقط هر روز کمی از رنگش را میبرد.
آدم وقتی رنج میکشد
به شکل عجیبی روشن میشود؛
نه مثل چراغ،
مثل اتاقی که تمام پنجرهها را باز گذاشته
و اجازه میدهد حقیقت
بیدعوت وارد شود.
گاهی لازم است
همهی نقابها را روی میز بگذاری
و فقط بپرسی:
کدام درد مال من است
و کدام را سالها فقط حمل کردهام؟
رهایی همیشه شکلی ساده دارد؛
گاهی فقط بریدن از صداییست
که سالها بهجای تو تصمیم گرفت،
گاهی فقط بازگشتن به نقطهای
که در آن هنوز میتوانستی خودت باشی.
#سولا_آرانی
❍ | @NahitEcho
❤3⚡1👍1
در این جهان، چیزهایی هست که زبان را لال میکند؛
چیزهایی که وقتی به کلمه میرسند، کوچک میشوند،
مثل برفِ داغی که روی دستِ آدم مینشیند و در یک چشم به هم زدن آب میشود و میرود.
اگر کسی بگوید، ترس،
یا بگوید، تنهایی،
یا حتی با صدایی لرزان بگوید من از تنهایی میترسم،
هیچکس نمیفهمد یعنی چه...
نمیفهمد یعنی ترسی که از کفِ پا شروع میشود،
و مثل ماری سرد در رگها میخزد،
تا ران را میگیرد،
تا کمر را میپیچاند،
تا گلوی آدم را میبندد
و بعد اتاق را پر میکند،
دیوارها را، سقف را، هوا را،
تا جایی که دیگر جایی برای نفس کشیدن نمیماند.
نمیفهمد یعنی تنهاییای که اندازهی یک اتاق نیست،
اندازهی یک شهر نیست،
اندازهی یک آسمانِ بیستاره است؛
تنهاییای که اگر درش را باز کنی،
تمامِ جهانِ بیرون هم همانقدر خالی است.
به همین خاطر میترسم بقیهی حرف را بزنم.
میترسم همین که بگویم،
کوچک شود،
مثل آن برفِ داغ،
در دستِ کلمه آب شود و بریزد
و دیگر کسی نفهمد
که این ترس، این تنهایی،
دقیقاً همینقدر بزرگ بود...
#سولا_آرانی
چیزهایی که وقتی به کلمه میرسند، کوچک میشوند،
مثل برفِ داغی که روی دستِ آدم مینشیند و در یک چشم به هم زدن آب میشود و میرود.
اگر کسی بگوید، ترس،
یا بگوید، تنهایی،
یا حتی با صدایی لرزان بگوید من از تنهایی میترسم،
هیچکس نمیفهمد یعنی چه...
نمیفهمد یعنی ترسی که از کفِ پا شروع میشود،
و مثل ماری سرد در رگها میخزد،
تا ران را میگیرد،
تا کمر را میپیچاند،
تا گلوی آدم را میبندد
و بعد اتاق را پر میکند،
دیوارها را، سقف را، هوا را،
تا جایی که دیگر جایی برای نفس کشیدن نمیماند.
نمیفهمد یعنی تنهاییای که اندازهی یک اتاق نیست،
اندازهی یک شهر نیست،
اندازهی یک آسمانِ بیستاره است؛
تنهاییای که اگر درش را باز کنی،
تمامِ جهانِ بیرون هم همانقدر خالی است.
به همین خاطر میترسم بقیهی حرف را بزنم.
میترسم همین که بگویم،
کوچک شود،
مثل آن برفِ داغ،
در دستِ کلمه آب شود و بریزد
و دیگر کسی نفهمد
که این ترس، این تنهایی،
دقیقاً همینقدر بزرگ بود...
#سولا_آرانی
❍ | @NahitEcho
💔3
کاش از این جنگهایی که هرگز نامشان را بر زبان نمیرانیم
جان به در ببریم؛
جنگهایی که در دلِ شبِهای بیستاره میافتند،
نه پرچمی، نه شیپوری،
تنها سایههایمان از دیوار کنده میشوند،
خنجر به دست،
روبهروی هم میایستند
و چشم در چشمِ یکدیگر میدوزند.
نه بر سرِ خاک است، نه بر سرِ تاج،
بر سرِ یک نفسِ دیگر،
بر سرِ یک صبحِ دیگر،
بر سرِ اینکه هنوز بتوانیم
بدون فریاد
نامِ یکدیگر را به یاد بیاوریم.
کاش از این میدانهایِ بیمرز و بینشان،
که تنها ردِ پایِ خونینِ ما بر شنِشان مانده
و باد هم ردشان را نمیپاید،
برگردیم؛
نه با نعره،
که با لبخندهایی ترکخورده،
لبخندهایی که هنوز دندان دارند.
کاش از این نبردهایِ بیسرود،
که هیچ شاعری برایشان مرثیه نگفت
و هیچ کودکی برایشان نقاشی نکشید،
سرِ سلامت بیرون بیاییم؛
حتی اگر زخمهایمان را جز ماه نبیند،
حتی اگر کسی نپرسد کجا بودید؟،
خودمان بدانیم
در همان جایی که میتوانستیم خاک شویم،
هنوز ایستادهایم،
چون سروهایِ شکستهای که ریشههاشان
هنوز در سنگِ زمین گیر کرده
و خم شدهایم،
اما نشکستهایم.
کاش روزی
شمشیرها را در خاک فرو کنیم،
و قلبهایمان
مثل طبلهایِ شکسته
آخرین ضربه را بزنند
و بعد
خاموش شوند؛
نه از مرگ،
که از خستگیِ زیستنِ با هم؛
و در سکوتِ آن لحظه
باد بیاید،
ردِ پاهایِ خونینمان را ببرد،
و هیچکس،
هیچکس،
نفهمد
که اینجا
زمانی
جنگ بود
و ما
پیروز شدیم.
#سولا_آرانی
جان به در ببریم؛
جنگهایی که در دلِ شبِهای بیستاره میافتند،
نه پرچمی، نه شیپوری،
تنها سایههایمان از دیوار کنده میشوند،
خنجر به دست،
روبهروی هم میایستند
و چشم در چشمِ یکدیگر میدوزند.
نه بر سرِ خاک است، نه بر سرِ تاج،
بر سرِ یک نفسِ دیگر،
بر سرِ یک صبحِ دیگر،
بر سرِ اینکه هنوز بتوانیم
بدون فریاد
نامِ یکدیگر را به یاد بیاوریم.
کاش از این میدانهایِ بیمرز و بینشان،
که تنها ردِ پایِ خونینِ ما بر شنِشان مانده
و باد هم ردشان را نمیپاید،
برگردیم؛
نه با نعره،
که با لبخندهایی ترکخورده،
لبخندهایی که هنوز دندان دارند.
کاش از این نبردهایِ بیسرود،
که هیچ شاعری برایشان مرثیه نگفت
و هیچ کودکی برایشان نقاشی نکشید،
سرِ سلامت بیرون بیاییم؛
حتی اگر زخمهایمان را جز ماه نبیند،
حتی اگر کسی نپرسد کجا بودید؟،
خودمان بدانیم
در همان جایی که میتوانستیم خاک شویم،
هنوز ایستادهایم،
چون سروهایِ شکستهای که ریشههاشان
هنوز در سنگِ زمین گیر کرده
و خم شدهایم،
اما نشکستهایم.
کاش روزی
شمشیرها را در خاک فرو کنیم،
و قلبهایمان
مثل طبلهایِ شکسته
آخرین ضربه را بزنند
و بعد
خاموش شوند؛
نه از مرگ،
که از خستگیِ زیستنِ با هم؛
و در سکوتِ آن لحظه
باد بیاید،
ردِ پاهایِ خونینمان را ببرد،
و هیچکس،
هیچکس،
نفهمد
که اینجا
زمانی
جنگ بود
و ما
پیروز شدیم.
#سولا_آرانی
❍ | @NahitEcho
😢2❤1
روزی باید بیایی،
آنگاه که هنوز در رگهایم خونِ انتظار میجوشد،
آنگاه که هنوز سایهام بر دیوارِ شب قد میکشد
و نامِ تو را چون خنجری در سینه میچرخاند.
اکنون
شبهایم را با شمارشِ استخوانهایِ شکسته میگذرانم؛
هر طلوع، خورشید را بیتو بر دوش میکشد
و من، چون سروِ خمیده در طوفان،
هنوز ریشه در خاکِ امید دارم،
اما تنم از سرمایِ نبودنت میلرزد.
اکنون
نامِ تو را در گلو نگه داشتهام
چون زخمی کهنه که هرگز التیام نیافت؛
هر بار که میخواهم فریاد برآورم،
فریاد در حنجرهام خفه میشود
و اشک میگردد،
اشکی که چون مرواریدِ سیاه بر گونهام میغلتد
و زمین را سیراب میکند از غمِ بیتو بودن.
اکنون
دستهایم را به دیوارِ سردِ زمان میکوبم
تا شاید جایِ گرمایِ دستانت را بیابم؛
دیوار چون سنگِ قبر خاموش است،
و من در برابرش میایستم
چون عاشقی که بر مزارِ عشقش نماز میخواند.
اما میدانم،
میدانم روزی خواهد رسید،
روزی که تو خواهی بود؛
خواهی بود و مرا خواهی بوسید،
بوسهای چون عذرخواهیِ دیرینهی آسمان از زمین،
بوسهای که همهی زمستانهایِ بیتو را
در یک لحظه آب کند.
بوسهای چنان عمیق
که انگار میخواهی تمامِ اشکهایِ سنگشدهام را
از عمقِ چشمانم بیرون بکشی
و با لبهایت به دریا بازگردانی.
بوسهای که چون بارانِ رحمت بر خاکِ تفتیده
ببارد و بگوید:
ببخشای که دیر آمدم،
ببخشای که هر صبح را بیتو سحر کردم،
ببخشای که هر شب را بیتو به صبح رساندم.
تو باید مرا ببوسی،
حتی اگر دیگر جسمم خاک شده باشد،
حتی اگر فقط سایهای از من مانده باشد؛
ببوسیام
تا خاک هم بلرزد،
تا خاک هم گریه کند،
و در همان گریه
بگوید:
بالاخره
آمدی.
#سولا_آرانی
آنگاه که هنوز در رگهایم خونِ انتظار میجوشد،
آنگاه که هنوز سایهام بر دیوارِ شب قد میکشد
و نامِ تو را چون خنجری در سینه میچرخاند.
اکنون
شبهایم را با شمارشِ استخوانهایِ شکسته میگذرانم؛
هر طلوع، خورشید را بیتو بر دوش میکشد
و من، چون سروِ خمیده در طوفان،
هنوز ریشه در خاکِ امید دارم،
اما تنم از سرمایِ نبودنت میلرزد.
اکنون
نامِ تو را در گلو نگه داشتهام
چون زخمی کهنه که هرگز التیام نیافت؛
هر بار که میخواهم فریاد برآورم،
فریاد در حنجرهام خفه میشود
و اشک میگردد،
اشکی که چون مرواریدِ سیاه بر گونهام میغلتد
و زمین را سیراب میکند از غمِ بیتو بودن.
اکنون
دستهایم را به دیوارِ سردِ زمان میکوبم
تا شاید جایِ گرمایِ دستانت را بیابم؛
دیوار چون سنگِ قبر خاموش است،
و من در برابرش میایستم
چون عاشقی که بر مزارِ عشقش نماز میخواند.
اما میدانم،
میدانم روزی خواهد رسید،
روزی که تو خواهی بود؛
خواهی بود و مرا خواهی بوسید،
بوسهای چون عذرخواهیِ دیرینهی آسمان از زمین،
بوسهای که همهی زمستانهایِ بیتو را
در یک لحظه آب کند.
بوسهای چنان عمیق
که انگار میخواهی تمامِ اشکهایِ سنگشدهام را
از عمقِ چشمانم بیرون بکشی
و با لبهایت به دریا بازگردانی.
بوسهای که چون بارانِ رحمت بر خاکِ تفتیده
ببارد و بگوید:
ببخشای که دیر آمدم،
ببخشای که هر صبح را بیتو سحر کردم،
ببخشای که هر شب را بیتو به صبح رساندم.
تو باید مرا ببوسی،
حتی اگر دیگر جسمم خاک شده باشد،
حتی اگر فقط سایهای از من مانده باشد؛
ببوسیام
تا خاک هم بلرزد،
تا خاک هم گریه کند،
و در همان گریه
بگوید:
بالاخره
آمدی.
#سولا_آرانی
❍ | @NahitEcho
❤4
آرام باش، ای جانِ خستهی من، آرام باش
شب، این سگِ سیاهِ زنجیرپاره،
بالاخره دُم به کمر میکشد
و در افقِ دور
میمیرد؛
مثل سایهای که از دیوارِ زندانِ زمان
کنده میشود
و در خاکِ سردِ صبح
دفن میگردد.
آرام باش
این تاریکیِ سنگین که بر شانهات نشسته
سنگِ آسیابِ روزگار است،
اما میبینی؟
نخِ نازکِ نور
از لایِ دندانهایِ تنگِ شب
درز کرده،
مثل خونی که از رگِ پارهی شب بیرون میزند
و دارد
آرام آرام
گلوگاهِ سیاهی را میدرد؛
و من،
مثل کسی که در اتاقِ تاریکِ خودش
شمعِ تنهایی را روشن میکند،
با همین نورِ کم
مینشینم و
به صورتِ تو نگاه میکنم،
صورتِ تو که هنوز
در آینهی شکستهی چشمانم
میدرخشد.
آرام باش
بگذار اشکِ تو
مثل بارانِ بهاری
بر خاکِ سینهام بچکد؛
من این خاکِ نمناک را
با انگشتانِ لرزانِ خودم
به گلِ امید خواهم نشاند،
گلی که شاید
در همین باغِ بیبرگِ زندگیمان
یک روز
سرخِ سرخ
باز شود
و بگوید:
«من هنوز
عاشقم،
حتی اگر
همهی دنیا
مرده باشند.»
آرام باش
بادِ سردِ نیمهشب
هنوز در کوچههایِ تنِ ما میپیچد،
بادِ سردی که
بویِ مرگِ دیروز را میآورد؛
اما همین باد
از پشتِ کوههایِ دور
بویِ صبح را هم میآورد،
بویِ نانِ تازه،
بویِ کودکی که در حیاطِ خانه
با صدایِ بلند میخندد،
بویِ زندگیِ دوباره؛
و من،
مثل کسی که در پنجره ایستاده
و به آسمانِ خاکستری خیره شده،
میدانم
این ابرها میگذرند،
حتی اگر
برای گذشتنشان
صد سالِ دیگر
اشک بریزم.
آرام باش، عزیزِ من
شب پایان میگیرد؛
حتی اگر
این پایان
با آخرین نفسِ ما باشد،
باز هم زیباست؛
چون در همین لحظه
در همین سکوتِ سنگین
تنِ من هنوز
به یادِ تنِ توست،
و روحِ من
مثل پرندهای که در قفسِ سینهام
بال میزند،
نامِ تو را فریاد میکند؛
و این فریادِ بیصدا
تنها چیزی است
که شب را
به صبح میرساند،
و زندگی را
به زندگی.
#سولا_آرانی
شب، این سگِ سیاهِ زنجیرپاره،
بالاخره دُم به کمر میکشد
و در افقِ دور
میمیرد؛
مثل سایهای که از دیوارِ زندانِ زمان
کنده میشود
و در خاکِ سردِ صبح
دفن میگردد.
آرام باش
این تاریکیِ سنگین که بر شانهات نشسته
سنگِ آسیابِ روزگار است،
اما میبینی؟
نخِ نازکِ نور
از لایِ دندانهایِ تنگِ شب
درز کرده،
مثل خونی که از رگِ پارهی شب بیرون میزند
و دارد
آرام آرام
گلوگاهِ سیاهی را میدرد؛
و من،
مثل کسی که در اتاقِ تاریکِ خودش
شمعِ تنهایی را روشن میکند،
با همین نورِ کم
مینشینم و
به صورتِ تو نگاه میکنم،
صورتِ تو که هنوز
در آینهی شکستهی چشمانم
میدرخشد.
آرام باش
بگذار اشکِ تو
مثل بارانِ بهاری
بر خاکِ سینهام بچکد؛
من این خاکِ نمناک را
با انگشتانِ لرزانِ خودم
به گلِ امید خواهم نشاند،
گلی که شاید
در همین باغِ بیبرگِ زندگیمان
یک روز
سرخِ سرخ
باز شود
و بگوید:
«من هنوز
عاشقم،
حتی اگر
همهی دنیا
مرده باشند.»
آرام باش
بادِ سردِ نیمهشب
هنوز در کوچههایِ تنِ ما میپیچد،
بادِ سردی که
بویِ مرگِ دیروز را میآورد؛
اما همین باد
از پشتِ کوههایِ دور
بویِ صبح را هم میآورد،
بویِ نانِ تازه،
بویِ کودکی که در حیاطِ خانه
با صدایِ بلند میخندد،
بویِ زندگیِ دوباره؛
و من،
مثل کسی که در پنجره ایستاده
و به آسمانِ خاکستری خیره شده،
میدانم
این ابرها میگذرند،
حتی اگر
برای گذشتنشان
صد سالِ دیگر
اشک بریزم.
آرام باش، عزیزِ من
شب پایان میگیرد؛
حتی اگر
این پایان
با آخرین نفسِ ما باشد،
باز هم زیباست؛
چون در همین لحظه
در همین سکوتِ سنگین
تنِ من هنوز
به یادِ تنِ توست،
و روحِ من
مثل پرندهای که در قفسِ سینهام
بال میزند،
نامِ تو را فریاد میکند؛
و این فریادِ بیصدا
تنها چیزی است
که شب را
به صبح میرساند،
و زندگی را
به زندگی.
#سولا_آرانی
❍ | @NahitEcho
❤4
روزی، جایی،
در این گذرِ مهگرفتهی زمان،
دو سایه،
دو آینهی گمشده از کاروانِ خاک،
از دلِ سالیانِ دور
به هم میرسند.
نه نامی، نه ندایی؛
فقط مکثی کوتاه
که در آن
جهان برای لحظهای
از تپش میایستد.
آدمی
بیآنکه بداند
آرام میگیرد؛
انگار صدایی خاموش
که از آغازِ آفرینش
در لابهلای استخوانش
پنهان بوده،
ناگهان
به جانش راه پیدا میکند.
و دل،
چون پرندهای که پس از صد طوفان
سایهی امنی بر خاک میبیند،
میلرزد
و زیرِ لب
به سکوتی شکسته میگوید:
کاش
این مکث
از ازل
با من بود.
که در این قافلهی بیانجام،
هیچ دیداری
از سرِ تصادف نیست؛
هر چه میگذرد،
هر که میرسد،
از همان هبوطِ نخستین
در دفترِ پنهانِ سرنوشت
نقش شده بوده.
فقط
زمان،
این پیرِ فرسودهپا،
گاهی دیر
راهش را
به راهِ ما
میرسانَد.
#سولا_آرانی
در این گذرِ مهگرفتهی زمان،
دو سایه،
دو آینهی گمشده از کاروانِ خاک،
از دلِ سالیانِ دور
به هم میرسند.
نه نامی، نه ندایی؛
فقط مکثی کوتاه
که در آن
جهان برای لحظهای
از تپش میایستد.
آدمی
بیآنکه بداند
آرام میگیرد؛
انگار صدایی خاموش
که از آغازِ آفرینش
در لابهلای استخوانش
پنهان بوده،
ناگهان
به جانش راه پیدا میکند.
و دل،
چون پرندهای که پس از صد طوفان
سایهی امنی بر خاک میبیند،
میلرزد
و زیرِ لب
به سکوتی شکسته میگوید:
کاش
این مکث
از ازل
با من بود.
که در این قافلهی بیانجام،
هیچ دیداری
از سرِ تصادف نیست؛
هر چه میگذرد،
هر که میرسد،
از همان هبوطِ نخستین
در دفترِ پنهانِ سرنوشت
نقش شده بوده.
فقط
زمان،
این پیرِ فرسودهپا،
گاهی دیر
راهش را
به راهِ ما
میرسانَد.
#سولا_آرانی
❍ | @NahitEcho
❤3
و شب،
چون پارچهای از آهِ جهان،
آرام
بر شانهی سقفها میافتد؛
و خاطرهها،
چون رگههای دود
در هوا میپیچند
و آرام آرام
از ضیافتِ تاریکی
بالا میروند.
در این خاموشیِ انباشته،
آدمی
به خلوتی پنهان فرو میرود؛
جایی میانِ سایه و خیال،
که در آن
چهرهها محو میشوند
و تنها نبضِ سکوت است
که میتپد.
در ژرفای دل،
جرقهای هست
که نام ندارد؛
نه امید،
نه فردا،
فقط
شرارهای نازک،
چیزی میانِ بودن و تبخیر،
جرقهای که با هیچ بادی نمیمیرد.
و همین شرارهی بینام،
همین آهِ گرمِ نادیده،
شب را
با همهی فرسودگیاش
اندکی روشن میکند؛
چنانکه گویی
در دلِ هر انسانی
فانوسی پنهان است
که هرگز
راه آمدنِ کسی را
انتظار نمیکشد،
امّا
باز
میسوزد
و میسوزد
و جهان را
اندکی
از سقوط نجات میدهد.
#سولا_آرانی
چون پارچهای از آهِ جهان،
آرام
بر شانهی سقفها میافتد؛
و خاطرهها،
چون رگههای دود
در هوا میپیچند
و آرام آرام
از ضیافتِ تاریکی
بالا میروند.
در این خاموشیِ انباشته،
آدمی
به خلوتی پنهان فرو میرود؛
جایی میانِ سایه و خیال،
که در آن
چهرهها محو میشوند
و تنها نبضِ سکوت است
که میتپد.
در ژرفای دل،
جرقهای هست
که نام ندارد؛
نه امید،
نه فردا،
فقط
شرارهای نازک،
چیزی میانِ بودن و تبخیر،
جرقهای که با هیچ بادی نمیمیرد.
و همین شرارهی بینام،
همین آهِ گرمِ نادیده،
شب را
با همهی فرسودگیاش
اندکی روشن میکند؛
چنانکه گویی
در دلِ هر انسانی
فانوسی پنهان است
که هرگز
راه آمدنِ کسی را
انتظار نمیکشد،
امّا
باز
میسوزد
و میسوزد
و جهان را
اندکی
از سقوط نجات میدهد.
#سولا_آرانی
❍ | @NahitEcho
❤2💔1
از امروز، فصلِ من آغاز شده؛ سرما بیرحم میریزد، مثل برفِ سپیدی که روی هیچ شاخهای نمیماند و هیچ اثری باقی نمیگذارد. سالها آرام و بیصدا از کنارمان عبور میکنند، و ما، در همان نقطهی بیزمان، هنوز با فاصلهای که هر روز سنگینتر میشود، ایستادهایم. هر لحظه، نفسهای ما با وزنی نامرئی، مرز میان دوام و فروپاشی را ترسیم میکنند. بیا… پیش از آنکه عمر، تمام «اگر»هایمان را ببلعد، معنا را از دل یخزده بیرون بکشیم و آنچه میتواند زنده بماند، نگه داریم. زمستان، جای مهلت نیست؛ جاییست که یا در کنار هم شعله میکشیم، یا در خلوتِ یخزدهی تنهایی سرد میمانیم، و هر ثانیه، چون برفی که روی دست نمیماند، بیرحمانه میگذرد و فقط یادآور ارزشِ هر لحظه است.
#سولا_آرانی
#سولا_آرانی
❍ | @NahitEcho
❤3🔥2
امسال ایستادم، نه از دلبستگی کور، بلکه با منطقِ زخمهایی که دیگر تازه نبودند. ایستادم چون گاهی رفتن فضیلت نیست، گاهی فقط فرارِ آراستهایست، و ماندن شجاعتی خاموش میطلبد، شجاعتی که در سکوتِ شبها ساخته میشود. جهان همیشه انتخاب روشن پیشِ پا نمیگذارد، گاهی فقط دیوار میچیند و از تو میخواهد معنای ایستادن را از نو بسازی، با دستهایی خالی و قلبی که هنوز با لجاجتی نامعلوم میتپد. من ماندم وقتی اجبار صدایی بلندتر از خواستن داشت و این ماندن معاملهای تلخ بود میان بقا و فروپاشی. آموختم انسان همیشه آزاد نیست، اما میتواند آگاه بماند، و آگاهی تنها چراغی لرزان بود در تاریکیِ درون. در من چیزی زنده ماند که قرار نبود سالم بماند، چیزی که هر روز ترک برداشت اما فرو نریخت. داستانِ خوب قهرمان ندارد؛ آدمهایی دارد که در آستانهی شکست، با ترس و لرز، در میانهی واهمههای بینام و نشان، با چیزهایی بزرگتر از خودشان دست و پنجه نرم میکنند. حالا، در آستانهی فصل تازهای، نه پاکم، نه شکسته، بلکه دقیقتر؛ میدانم کجا مجبور شدم، کجا انتخاب کردم، کجا فقط دوام آوردم. این روایتِ پیروزی نیست، گزارشِ بقاست، و اگر چیزی برای پیشِ رو باقی مانده باشد همین است: هنوز میتوان از دلِ اجبار معنا بیرون کشید و از خودِ کهنه، پوست انداخت تا زخمها را به چراغ بدل کرد، اگر چشم به روشناییِ پنهانِ زخمها بدوزی.
#سولا_آرانی
#سولا_آرانی
❍ | @NahitEcho
🔥3❤2
در ژرفای تاریکی،
نور...
نه، فریاد زد،
نه، جنگید
فقط، تابید،
و تاریکی، آرام مُرد.
#سولا_آرانی
نور...
نه، فریاد زد،
نه، جنگید
فقط، تابید،
و تاریکی، آرام مُرد.
#سولا_آرانی
❍ | @NahitEcho
❤2🔥2
به گذشته که نگاه میکنیم، سکوت میبینیم؛ نه از جنسِ آرامش، سکوتی زادهی طغیانِ درد.
هنوز هوا آغشته به بوی همان شبهاست؛ شبهایی دراز و داغدار، چون عبایی سیاه بر قامتِ خستهی شهر، و صدای تیراندازی که در آن ظلمت، تگرگی بود بر شیشههای رؤیا، پتکی بر آینهی فردا. هر گلوله رگِ سرخی بر تنِ شب میکشید و پس از آن تاریکی عمیقتر میشد، انگار خودِ شب نیز از آنچه دیده بود، به لکنت افتاده باشد.
خفگیِ رؤیاهای شکسته دیگر فردی نیست؛ اندوهیست جمعی که بر سینهی شهر نشسته و در گلوی ما گره خورده.
جوانانِ این خاک، سروهای بلندِ باغِ امید بودند؛ راستقامت، نجیب، ریشه در ایمانِ روشنِ فردا.
سروها را به خاک سپردیم، اما حتی در افتادن خم نشدند؛ زمین آنها را نشکست، که در آغوش گرفت، گویی از شرم، قامتشان را فرو نمیکاهد.
نامهایشان چون شیرهی جان در رگهای این سرزمین جاری شد؛ شکوفههایی که پیش از بهار چیده شدند، اما عطرشان از باد نمیافتد.
و با این همه، شب هرقدر سیاه و سنگین، جاودانه نیست.
در ژرفای همین سوگِ ممتد، صبح آهسته نفس میکشد، نور را قطرهقطره بر لبهی افق میریزد.
از دلِ خاکِ داغدیده، ریشهها بیصدا کار خویش میکنند؛
و سرو، حتی اگر بریده شود، قامتِ ایستادن را به سپیده خواهد سپرد.
#سولا_آرانی
هنوز هوا آغشته به بوی همان شبهاست؛ شبهایی دراز و داغدار، چون عبایی سیاه بر قامتِ خستهی شهر، و صدای تیراندازی که در آن ظلمت، تگرگی بود بر شیشههای رؤیا، پتکی بر آینهی فردا. هر گلوله رگِ سرخی بر تنِ شب میکشید و پس از آن تاریکی عمیقتر میشد، انگار خودِ شب نیز از آنچه دیده بود، به لکنت افتاده باشد.
خفگیِ رؤیاهای شکسته دیگر فردی نیست؛ اندوهیست جمعی که بر سینهی شهر نشسته و در گلوی ما گره خورده.
جوانانِ این خاک، سروهای بلندِ باغِ امید بودند؛ راستقامت، نجیب، ریشه در ایمانِ روشنِ فردا.
سروها را به خاک سپردیم، اما حتی در افتادن خم نشدند؛ زمین آنها را نشکست، که در آغوش گرفت، گویی از شرم، قامتشان را فرو نمیکاهد.
نامهایشان چون شیرهی جان در رگهای این سرزمین جاری شد؛ شکوفههایی که پیش از بهار چیده شدند، اما عطرشان از باد نمیافتد.
و با این همه، شب هرقدر سیاه و سنگین، جاودانه نیست.
در ژرفای همین سوگِ ممتد، صبح آهسته نفس میکشد، نور را قطرهقطره بر لبهی افق میریزد.
از دلِ خاکِ داغدیده، ریشهها بیصدا کار خویش میکنند؛
و سرو، حتی اگر بریده شود، قامتِ ایستادن را به سپیده خواهد سپرد.
#سولا_آرانی
❍ | @NahitEcho
💔6😢2
سوگِ عمیق، زیبا نیست؛ یک انهدامِ مطلق است. تاریکیِ غلیظی که هیچچیز نمیتواند روی خشونتِ عریانش را بپوشاند. ما در این ویرانی نمیمانیم که مرثیه بخوانیم یا در آن پنهان شویم؛ میمانیم تا وزنِ خالصِ این نبودن را، بیهیچ تزئینی، به دوش بکشیم.
#سولا_آرانی
#سولا_آرانی
❍ | @NahitEcho
💔5
ندیدیمشان؛
نه در تجلیِ هیچ آینهای،
نه در وهمِ هیچ رؤیایی.
اما سوگ...
این عفونتِ اصیل
در رگهایمان لانه کرده است؛
بذری تلخ که در خاکسترِ تبار جوانه میزند.
آه، ای غیابِ حاضر،
ای استخوانهای بینام
که تار و پودِ این تن را
بر دارِ تاریکِ خویش میتنید.
اینجا خون،
حافظهی زخمهای ناگشوده است،
و نبض،
کوبشِ سُمِ اندوهی رمیده
بر سنگفرشِ سینهای
که ویرانهی قرنهاست.
ما سوگوارِ سایههاییم؛
گریستن بر آنکه هرگز به آغوش نیامد،
مرثیهی باد در کوچههای بنبست نیست
حفاریِ بیامان در باستانشناسیِ روان است.
جایی که دهانِ هر سلول
به ضجهای کهن گشوده میشود،
و نبودن،
گرهی کور و خونین،
بر حنجرهی زمان
بسته میماند.
#سولا_آرانی
نه در تجلیِ هیچ آینهای،
نه در وهمِ هیچ رؤیایی.
اما سوگ...
این عفونتِ اصیل
در رگهایمان لانه کرده است؛
بذری تلخ که در خاکسترِ تبار جوانه میزند.
آه، ای غیابِ حاضر،
ای استخوانهای بینام
که تار و پودِ این تن را
بر دارِ تاریکِ خویش میتنید.
اینجا خون،
حافظهی زخمهای ناگشوده است،
و نبض،
کوبشِ سُمِ اندوهی رمیده
بر سنگفرشِ سینهای
که ویرانهی قرنهاست.
ما سوگوارِ سایههاییم؛
گریستن بر آنکه هرگز به آغوش نیامد،
مرثیهی باد در کوچههای بنبست نیست
حفاریِ بیامان در باستانشناسیِ روان است.
جایی که دهانِ هر سلول
به ضجهای کهن گشوده میشود،
و نبودن،
گرهی کور و خونین،
بر حنجرهی زمان
بسته میماند.
#سولا_آرانی
❍ | @NahitEcho
💔7
این خستگی،
تمنای خواب نیست؛
رسوبِ سربیِ بیداریهای بیثمر است
در رگهای جغرافیایی که سرفه میکند.
اینجا خاک،
حافظهی خون را پس میزند،
و ما
بر دارِ تاریکی،
رج به رج،
تاوانِ تاریخ را
در پوستِ خویش بافتهایم.
جهان
تماشاخانهای کرخت است؛
ناظرانی بیتب،
که رنج را
از پشتِ شیشه مینگرند.
نفس کشیدن
ادامهی زندگی نیست؛
ساییدهشدنِ آرامِ ریههاست
بر خاکسترِ فردایی
که وعده داده شد
و نیامد.
این خستگی نیست؛
موریانهی «صبوری» است
که از درون
ستونِ فقراتِ امید را
میجود.
#سولا_آرانی
تمنای خواب نیست؛
رسوبِ سربیِ بیداریهای بیثمر است
در رگهای جغرافیایی که سرفه میکند.
اینجا خاک،
حافظهی خون را پس میزند،
و ما
بر دارِ تاریکی،
رج به رج،
تاوانِ تاریخ را
در پوستِ خویش بافتهایم.
جهان
تماشاخانهای کرخت است؛
ناظرانی بیتب،
که رنج را
از پشتِ شیشه مینگرند.
نفس کشیدن
ادامهی زندگی نیست؛
ساییدهشدنِ آرامِ ریههاست
بر خاکسترِ فردایی
که وعده داده شد
و نیامد.
این خستگی نیست؛
موریانهی «صبوری» است
که از درون
ستونِ فقراتِ امید را
میجود.
#سولا_آرانی
❍ | @NahitEcho
💔8
اندوه از مرزِ کلمه گذشته و به ثِقلی خاموش بدل شده که در مویرگها تهنشین میشود؛ هر نبض، تکرارِ بیصدای این فقدان است. زمان را نمیگذرانم، در آن رسوب کردهام، غباری در آبی که دیگر جریان ندارد. این قبض با فریاد نمیآید، با عقبنشینیِ بیصدا و بیرحمِ چیزی درونِ من رخ میدهد؛ نوری که اتاق را ترک میکند تا در غیابش آناتومیِ پنهانِ استخوانها آشکار شود. پیشانیام زیر وزنِ این نادیدهها خمیده است و نمیدانم این خمیدگی آغازِ فروریختن است یا شکلِ بیرحمانهتری از ایستادن. دیگر خاطره نمیبافم؛ چیزی در من دارد سکوت را رج میزند، سکوتی که به هیبتِ سنگ در دهانم نشسته و زبانم هنوز نمیداند آن را خواهد شکست یا با آن یکی خواهد شد. میانِ بودن و فروریختن معلقم؛ این تعلیق نه سکون است نه انتخاب، انقباضِ غریزیِ انگشتانیست که کور و بیحافظه هنوز گره میزنند، نه برای نجات، نه از سرِ امید، تنها از وحشتِ آنکه اگر دست بکشند، تار و پودِ این روان برای همیشه از هم میشکافد.
#سولا_آرانی
#سولا_آرانی
❍ | @NahitEcho
❤5😢1💔1
هنوز از منافذِ این خاک،
بویِ باروت میتراود.
باران میبارد،
اما این خونها شسته نمیشوند؛
در حافظهی زمین ریشه میدوانند.
و ما،
سالهاست
بر جراحتی راه میرویم
که هنوز خونِ خودش را به یاد دارد.
#سولا_آرانی
بویِ باروت میتراود.
باران میبارد،
اما این خونها شسته نمیشوند؛
در حافظهی زمین ریشه میدوانند.
و ما،
سالهاست
بر جراحتی راه میرویم
که هنوز خونِ خودش را به یاد دارد.
#سولا_آرانی
❍ | @NahitEcho
💔5