Forwarded from [ ~ رِوایَت ~ ]
نوشتهبود:" خیال میکنی نهنگها نمیدانند
آمدن به ساحل یعنی مرگ؟
خیال میکنی به عاقبتش فکر نکردم که گفتم دوستت دارم؟! "
آمدن به ساحل یعنی مرگ؟
خیال میکنی به عاقبتش فکر نکردم که گفتم دوستت دارم؟! "
😢2👍1
تنها به این امید که از نو بِبویَمش
باید کدام گوشهی دنیا بِجویَمش؟
با خنده گفت حالِ تو بی من چگونه است!
مُهلت نداد گریه که پاسخ بِگویَمش
#حسین_فروتن
باید کدام گوشهی دنیا بِجویَمش؟
با خنده گفت حالِ تو بی من چگونه است!
مُهلت نداد گریه که پاسخ بِگویَمش
#حسین_فروتن
❤2
یکی از پایههای عقلانیت بشر پرسشگری است، انسان به اندازهای که پرسش، نقد و شک میکند خردمند است.
سقراط
سقراط
❤1👍1
تنها یک چیز است که از آن وحشت دارم، به اندازهی رنجهایی که میکشم ارزش نیابم.
دفتر یادداشتها، فئودور داستایفسکی
دفتر یادداشتها، فئودور داستایفسکی
❤1👍1
حقیر نباشید...
حقیر بودن، فقرِ مال نیست؛
فقرِ شخصیت است.
برای جلب توجه، خودتان را کوچک نکنید.
برای ماندنِ کسی، عزتِ نفستان را زیر پا نگذارید.
و برای بهدست آوردنِ دنیا، ارزشهای خود را نفروشید.
آدمِ باوقار، حتی در سختترین روزهای زندگی، کرامت و احترامِ خود را حفظ میکند.
یادتان باشد؛
عزتِ نفس، زیباترین داراییِ یک انسان است.
حقیر بودن، فقرِ مال نیست؛
فقرِ شخصیت است.
برای جلب توجه، خودتان را کوچک نکنید.
برای ماندنِ کسی، عزتِ نفستان را زیر پا نگذارید.
و برای بهدست آوردنِ دنیا، ارزشهای خود را نفروشید.
آدمِ باوقار، حتی در سختترین روزهای زندگی، کرامت و احترامِ خود را حفظ میکند.
یادتان باشد؛
عزتِ نفس، زیباترین داراییِ یک انسان است.
❤4👏2💯2
مهربان بودن، ضعف نیست؛
اما افسوس که بعضیها مهربانی را با بیشخصیتی اشتباه میگیرند.
وقتی بیش از حد احترام میگذاری، تو را ضعیف میپندارند.
وقتی از روی محبت پیگیر احوال کسی میشوی، نامش را سمج بودن میگذارند.
وقتی از دلِ پاکت میبخشی، خیال میکنند به خودت ارزشی قائل نیستی.
حقیقت این است که مهربانی، نشانهی بزرگیِ شخصیت است؛
اما هر کسی ظرفیت درک آن را ندارد.
پس مهربان بمان، اما آنقدر باوقار که هیچکس مهربانیات را با ضعف اشتباه نگیرد.
باران...
اما افسوس که بعضیها مهربانی را با بیشخصیتی اشتباه میگیرند.
وقتی بیش از حد احترام میگذاری، تو را ضعیف میپندارند.
وقتی از روی محبت پیگیر احوال کسی میشوی، نامش را سمج بودن میگذارند.
وقتی از دلِ پاکت میبخشی، خیال میکنند به خودت ارزشی قائل نیستی.
حقیقت این است که مهربانی، نشانهی بزرگیِ شخصیت است؛
اما هر کسی ظرفیت درک آن را ندارد.
پس مهربان بمان، اما آنقدر باوقار که هیچکس مهربانیات را با ضعف اشتباه نگیرد.
باران...
💯7❤2👏1
این را فهمیده ام که بیشتر ماهی ها، موقع پیری شکایت می کنند که زندگیشان را بی خودی تلف کرده اند. دایم ناله و نفرین می کنند. و از همه چیز شکایت دارند. من می خواهم بدانم که، راستی راستی، زندگی یعنی این که تو یک جا هی بروی و برگردی تا پیر بشوی و دیگر هیچ، یا اینکه طور دیگری هم توی دنیا می شود زندگی کرد؟...
مرگ خیلی آسان می تواند الان به سراغ من بیاید؛ اما من تا می توانم زندگی کنم نباید به پیشواز مرگ بروم. البته اگر یک وقت ناچار با مرگ رو به رو شوم که می شوم - مهم نیست؛ مهم این است که زندگی یا مرگ من، چه اثری در زندگی دیگران داشته باشد...
صمد بهرنگی، ماهی سیاه کوچولو
مرگ خیلی آسان می تواند الان به سراغ من بیاید؛ اما من تا می توانم زندگی کنم نباید به پیشواز مرگ بروم. البته اگر یک وقت ناچار با مرگ رو به رو شوم که می شوم - مهم نیست؛ مهم این است که زندگی یا مرگ من، چه اثری در زندگی دیگران داشته باشد...
صمد بهرنگی، ماهی سیاه کوچولو
❤3👍1
هيچگاه انسان سالم، دیگری را شکنجه نمیکند. این انسان آزار دیده است که آزار میرساند. زخم خوردهها علاقه عجیبی به زخم زدن به دیگران دارند، آنها که از عزت نفس پایینی برخوردارند میل عجیبی به تحقیر کردن و گرفتن اعتماد به نفس و عزت نفس دیگران دارند. تو هیچ گاه کنار آنها بزرگ نمیشوی، فقط تحقیر میشوی؛ چون، یک فرد ناسالم، هرچیز در اطرافش را بیمار میکند.
کارل گوستاو یونگ
کارل گوستاو یونگ
❤2👍1😐1
بیشتر آدمهای دنیا دیوانه بودند. آن بخشی هم که دیوانه نبودند، عصبی بودند.
آن بخشی هم که دیوانه یا عصبی نبودند احمق بودند...!
چارلز بوکوفسکی
آن بخشی هم که دیوانه یا عصبی نبودند احمق بودند...!
چارلز بوکوفسکی
❤2👏1
شب پیش از مرگش
کوتاهترین شب عمرش بود
این اندیشه که هنوز زنده است،
خون را در مچ دستش به جوش میآورد،
از سنگینی تنش نفرت داشت،
از نیروی خود گله میکرد،
در قعر چنین نفرتی،
لبخندهای به لبش آشنا شد،
یک رفیق نداشت، بل
هزاران هزار که انتقام خونش را بگیرند
او بدین نکته آشنا بود،
آنگاه آفتاب بهخاطر او برآمد.
پل الوار
کوتاهترین شب عمرش بود
این اندیشه که هنوز زنده است،
خون را در مچ دستش به جوش میآورد،
از سنگینی تنش نفرت داشت،
از نیروی خود گله میکرد،
در قعر چنین نفرتی،
لبخندهای به لبش آشنا شد،
یک رفیق نداشت، بل
هزاران هزار که انتقام خونش را بگیرند
او بدین نکته آشنا بود،
آنگاه آفتاب بهخاطر او برآمد.
پل الوار
❤2
چیزی که وحشتناک بود حس میکردم که نه زنده زنده هستم و نه مرده مرده، فقط یک مرده متحرک بودم که نه رابطه با دنیای زندهها داشتم و نه از فراموشی و آسایش مرگ استفاده میکردم.
#بوف_کور
#صادق_هدایت
#بوف_کور
#صادق_هدایت
❤2👏1
اگر پدر و مادری به فرزندشان آسیبهای ماندگار رسانده باشند، و فرزند به جای بروز خشم خود، همچنان احترام گذاشتن به آنها را ادامه دهد، نه تنها سلامت روان، بلکه سلامتی جسمی خود را نیز با تهدید مواجه ساخته است.
آلیس میلر
آلیس میلر
❤2👍2🤔1😢1
«آنقدر زنده بمان که باورت نکنند»
گاهی بزرگترین شکل مقاومت، پیروز شدن نیست؛ فقط زنده ماندن است. نه آن زنده ماندنی که بدن را از صبح به شب میرساند، بلکه نوعی سرسختیِ درونی برای حفظ چیزی انسانی در خود، وقتی جهان بارها تلاش میکند آن را از تو بگیرد. انسان میتواند خانهاش را از دست بدهد، شغلش را، عشقش را، جوانیاش را، حتی تصویری را که از آینده داشته است؛ اما تا زمانی که هنوز بتواند معنا، خاطره، پرسش یا امیدی کوچک را درون خود نگه دارد، شکست او کامل نشده است.
ویکتور فرانکل (Viktor Frankl)، روانپزشک اتریشی، در دل یکی از تاریکترین تجربههای قرن بیستم، به مسئلهای رسید که بعدها اساس «معنا درمانی» او شد: انسان حتی زمانی که بسیاری از آزادیهای بیرونیاش را از دست میدهد، هنوز میتواند نسبت خود را با آنچه بر او میگذرد انتخاب کند. این به معنای رمانتیک کردن رنج نیست؛ رنج، ذاتاً فضیلت نیست و هیچ انسانی وظیفه ندارد از درد خود معنایی زیبا بسازد. اما فرانکل به امکان دیگری اشاره میکند: اینکه شرایط نتوانند تمام معنای وجود انسان را تعیین کنند.
آلبر کامو (Albert Camus) نیز در برابر جهان بیرحم و بیپاسخ، تسلیم را تنها پاسخ ممکن نمیدانست. در اندیشهی او، انسان ممکن است با جهانی روبهرو شود که توضیح نهایی و عادلانهای برای رنجهایش ارائه نمیکند، اما همین بیپاسخی الزاماً به معنای پایان زندگی نیست. شورش، در معنای کامویی، نوعی «نه» گفتن به پوچی است؛ نه از آن جهت که انسان مطمئن است پیروز خواهد شد، بلکه چون نمیخواهد شکست را به تمام حقیقت وجودش تبدیل کند.
شاید به همین دلیل، بعضی انسانها سالها پس از آنکه دیگران تصور کردهاند «تمام شدهاند»، دوباره ظاهر میشوند. نه با شکوه قهرمانانه، نه با انتقامی بزرگ؛ گاهی فقط با یک زندگی معمولی. کتابی که دوباره میخوانند. صبحی که دوباره از خواب بیدار میشوند. دوستی که دوباره شکل میدهند. کاری که دوباره شروع میکنند. خندهای که پس از مدتها بر لبشان میآید. اینها از بیرون شاید اتفاقات کوچکی باشند، اما برای انسانی که زمانی تصور میکرد دیگر هیچ آیندهای وجود ندارد، هرکدام اعلامیهای خاموشاند: من هنوز اینجا هستم.
و شاید عجیبترین بخش زندگی همین باشد؛ اینکه دیگران گاهی خیلی زود برای ما پایان مینویسند. شکست خوردهای، تمام شدهای، دیگر مثل قبل نمیشوی، دیگر نمیتوانی، دیگر دیر شده است. جامعه عاشق برچسبهای قطعی است، چون انسانِ قابل پیشبینی، انسانِ قابل فهمتری است. اما زندگی تقریباً همیشه از پیشبینیهای ما پیچیدهتر است. آدمی میتواند از جایی برخیزد که همه تصور میکردند آخر راه است.
«آنقدر زنده بمان که باورت نکنند» شاید یعنی اجازه نده هیچکس، حتی گذشتهی خودت، نسخهی نهایی تو را بنویسد. بگذار آینده چیزی را آشکار کند که امروز هنوز برای خودت نیز قابل تصور نیست. لازم نیست ثابت کنی که قوی هستی؛ لازم نیست هر زخمی را به مدال تبدیل کنی. گاهی کافی است ادامه بدهی، حتی اگر ادامه دادن بسیار کوچک باشد.
زیستن، همیشه پیروزی نیست. گاهی فقط امتناع از ناپدید شدن است.
و شاید یک روز، همان کسانی که دربارهی پایان تو مطمئن بودند، تو را در جایی ببینند که تصورش را نمیکردند؛ نه الزاماً خوشبختتر، نه الزاماً بیزخم، بلکه هنوز زنده، هنوز در حال ساختن، هنوز قادر به دوست داشتن، پرسیدن و آغاز کردن.
گاهی بزرگترین شکل مقاومت، پیروز شدن نیست؛ فقط زنده ماندن است. نه آن زنده ماندنی که بدن را از صبح به شب میرساند، بلکه نوعی سرسختیِ درونی برای حفظ چیزی انسانی در خود، وقتی جهان بارها تلاش میکند آن را از تو بگیرد. انسان میتواند خانهاش را از دست بدهد، شغلش را، عشقش را، جوانیاش را، حتی تصویری را که از آینده داشته است؛ اما تا زمانی که هنوز بتواند معنا، خاطره، پرسش یا امیدی کوچک را درون خود نگه دارد، شکست او کامل نشده است.
ویکتور فرانکل (Viktor Frankl)، روانپزشک اتریشی، در دل یکی از تاریکترین تجربههای قرن بیستم، به مسئلهای رسید که بعدها اساس «معنا درمانی» او شد: انسان حتی زمانی که بسیاری از آزادیهای بیرونیاش را از دست میدهد، هنوز میتواند نسبت خود را با آنچه بر او میگذرد انتخاب کند. این به معنای رمانتیک کردن رنج نیست؛ رنج، ذاتاً فضیلت نیست و هیچ انسانی وظیفه ندارد از درد خود معنایی زیبا بسازد. اما فرانکل به امکان دیگری اشاره میکند: اینکه شرایط نتوانند تمام معنای وجود انسان را تعیین کنند.
آلبر کامو (Albert Camus) نیز در برابر جهان بیرحم و بیپاسخ، تسلیم را تنها پاسخ ممکن نمیدانست. در اندیشهی او، انسان ممکن است با جهانی روبهرو شود که توضیح نهایی و عادلانهای برای رنجهایش ارائه نمیکند، اما همین بیپاسخی الزاماً به معنای پایان زندگی نیست. شورش، در معنای کامویی، نوعی «نه» گفتن به پوچی است؛ نه از آن جهت که انسان مطمئن است پیروز خواهد شد، بلکه چون نمیخواهد شکست را به تمام حقیقت وجودش تبدیل کند.
شاید به همین دلیل، بعضی انسانها سالها پس از آنکه دیگران تصور کردهاند «تمام شدهاند»، دوباره ظاهر میشوند. نه با شکوه قهرمانانه، نه با انتقامی بزرگ؛ گاهی فقط با یک زندگی معمولی. کتابی که دوباره میخوانند. صبحی که دوباره از خواب بیدار میشوند. دوستی که دوباره شکل میدهند. کاری که دوباره شروع میکنند. خندهای که پس از مدتها بر لبشان میآید. اینها از بیرون شاید اتفاقات کوچکی باشند، اما برای انسانی که زمانی تصور میکرد دیگر هیچ آیندهای وجود ندارد، هرکدام اعلامیهای خاموشاند: من هنوز اینجا هستم.
و شاید عجیبترین بخش زندگی همین باشد؛ اینکه دیگران گاهی خیلی زود برای ما پایان مینویسند. شکست خوردهای، تمام شدهای، دیگر مثل قبل نمیشوی، دیگر نمیتوانی، دیگر دیر شده است. جامعه عاشق برچسبهای قطعی است، چون انسانِ قابل پیشبینی، انسانِ قابل فهمتری است. اما زندگی تقریباً همیشه از پیشبینیهای ما پیچیدهتر است. آدمی میتواند از جایی برخیزد که همه تصور میکردند آخر راه است.
«آنقدر زنده بمان که باورت نکنند» شاید یعنی اجازه نده هیچکس، حتی گذشتهی خودت، نسخهی نهایی تو را بنویسد. بگذار آینده چیزی را آشکار کند که امروز هنوز برای خودت نیز قابل تصور نیست. لازم نیست ثابت کنی که قوی هستی؛ لازم نیست هر زخمی را به مدال تبدیل کنی. گاهی کافی است ادامه بدهی، حتی اگر ادامه دادن بسیار کوچک باشد.
زیستن، همیشه پیروزی نیست. گاهی فقط امتناع از ناپدید شدن است.
و شاید یک روز، همان کسانی که دربارهی پایان تو مطمئن بودند، تو را در جایی ببینند که تصورش را نمیکردند؛ نه الزاماً خوشبختتر، نه الزاماً بیزخم، بلکه هنوز زنده، هنوز در حال ساختن، هنوز قادر به دوست داشتن، پرسیدن و آغاز کردن.