🦚میکل آنژ در ستایش تنهایی میگه:
« من با چیزی زنده ام، که دیگران از آن میمیرند »
همینقدر عمیق و ساده🌟🌚
🆔 @mrasully
« من با چیزی زنده ام، که دیگران از آن میمیرند »
همینقدر عمیق و ساده🌟🌚
🆔 @mrasully
غم مخور جانا در اين عالم
كه عالم هيچ نيست 🦋
نيست هستی جز دمی ناچيز
و آن دم هيچ نيست 🦋
🆔 @mrasully
به بهانه زادروز #محمدتقی_بهار ملقب به ملکالشعرا، شاعر، ادیب، نویسنده و روزنامهنگار
كه عالم هيچ نيست 🦋
نيست هستی جز دمی ناچيز
و آن دم هيچ نيست 🦋
🆔 @mrasully
به بهانه زادروز #محمدتقی_بهار ملقب به ملکالشعرا، شاعر، ادیب، نویسنده و روزنامهنگار
انسان متمدن ان کسی است که در تنهایی احساس تنهایی نکند؛ مردم هیچ چیز به ما نمیدهند که ما خودمان از به دست اوردنش عاجز باشیم!
.
#فروغ_فرخزاد
🆔 @mrasully
#به_بهانه_زادروزش
.
#فروغ_فرخزاد
🆔 @mrasully
#به_بهانه_زادروزش
Forwarded from داروگ
🍂🍂
🔶#مهرناز_رسولی
🔷 خاطره
شعر را به شب سپردم
سکوت را به دیدهگانام
بوسه زدم بر پیشانیِ داغِ سکوت
دست به دامانِ زمان شدم
میان آتشِ دردی پنهان
لحظاتام را رقصاندم
سینه سپر کردم
در برابرِ شقیقههای بلندِ خاطره
خیالِ اعتراف نداشتم
از پشتِ قافیهی سیاهوسپیدِ پلکهایام
به اشکی پناه بردم
یادش را زیرِ وعدههای انتظار دفن کردم
آینهوار ایستادم
مقابلِ دیدهگانام
تا آسمان اشکی برای باریدن داشت
من هم دلتنگ باقی ماندم
◾️به نقل از: جلد یازدهم کتاب داروگ، نشر کتاب هرمز، بهار ۱۴۰۱
🌱🍃https://t.me/darvagmagezine
🍂🍂
🔶#مهرناز_رسولی
🔷 خاطره
شعر را به شب سپردم
سکوت را به دیدهگانام
بوسه زدم بر پیشانیِ داغِ سکوت
دست به دامانِ زمان شدم
میان آتشِ دردی پنهان
لحظاتام را رقصاندم
سینه سپر کردم
در برابرِ شقیقههای بلندِ خاطره
خیالِ اعتراف نداشتم
از پشتِ قافیهی سیاهوسپیدِ پلکهایام
به اشکی پناه بردم
یادش را زیرِ وعدههای انتظار دفن کردم
آینهوار ایستادم
مقابلِ دیدهگانام
تا آسمان اشکی برای باریدن داشت
من هم دلتنگ باقی ماندم
◾️به نقل از: جلد یازدهم کتاب داروگ، نشر کتاب هرمز، بهار ۱۴۰۱
🌱🍃https://t.me/darvagmagezine
🍂🍂
Telegram
داروگ
داروگ کتاب تخصصی شعر و نقد و نظر
شعـــــرهایے ازجنـسِ احســـ❤ـاس pinned «🍂🍂 🔶#مهرناز_رسولی 🔷 خاطره شعر را به شب سپردم سکوت را به دیدهگانام بوسه زدم بر پیشانیِ داغِ سکوت دست به دامانِ زمان شدم میان آتشِ دردی پنهان لحظاتام را رقصاندم سینه سپر کردم در برابرِ شقیقههای بلندِ خاطره خیالِ اعتراف نداشتم از پشتِ قافیهی سیاهوسپیدِ…»
اگر ۴ تکه نان خوشمزه باشد و شما ۵ نفر باشید
کسی که اصلا از مزه آن نان خوشش نمیآید (( مادر )) است❤️🩹
#ژان_دلابرویه
#شعرهایی_ازجنس_احساس💜
کسی که اصلا از مزه آن نان خوشش نمیآید (( مادر )) است❤️🩹
#ژان_دلابرویه
#شعرهایی_ازجنس_احساس💜
آخر هر قصه میرسیم به این حرف بیدل که میگه: « هر کجا باشی کسی غير از خودت همراه نيست.. »
🆔 @mrasully
🆔 @mrasully
24 بهمن ماه سالروز پر کشیدن فروغ فرخزاد، پریِ کوچک غمگینِ شعر پارسی🖤🕊
#شعرهایی_از_جنس_احساس💜
#شعرهایی_از_جنس_احساس💜
Forwarded from شعـــــرهایے ازجنـسِ احســـ❤ـاس
💠اللّهمَ الَعن قتلَه امیرَ المومِنین💠
.
بہ فرقِ نازنینش ڪِی اثر میڪرد شمشیر/
یقیناً ابنِ ملجم وقتِ ضربت یا علي
گفت🖤
🔳 @mrasully 🔳
#شب_قدر📿
#یا_رب_ازهرچه_خطا_رفت_هزار_استغفار
#التماس_دعا🙏🖤
.
بہ فرقِ نازنینش ڪِی اثر میڪرد شمشیر/
یقیناً ابنِ ملجم وقتِ ضربت یا علي
گفت🖤
🔳 @mrasully 🔳
#شب_قدر📿
#یا_رب_ازهرچه_خطا_رفت_هزار_استغفار
#التماس_دعا🙏🖤
مقدار یار هم نفس
چون من نداند هیچ کس
ماهی که بر خشک اوفتد
قیمت بدارد آب را
🆔 @mrasully
یکم اردیبهشت ماه، روز بزرگداشت سلطان سخن سعدی شیرازی شاعر و نویسندهی پارسیگوی ایرانی گرامی باد🦋
چون من نداند هیچ کس
ماهی که بر خشک اوفتد
قیمت بدارد آب را
🆔 @mrasully
یکم اردیبهشت ماه، روز بزرگداشت سلطان سخن سعدی شیرازی شاعر و نویسندهی پارسیگوی ایرانی گرامی باد🦋
Forwarded from شعـــــرهایے ازجنـسِ احســـ❤ـاس
دلم در دستِ او گیر استـ✊
خودم از دستِ او دلگـــ☹️ــیر!
عجب دنیایِ بی رحمیـــــ😑!
دلم گیر است و دلگیرمـ😏!
#حسین_منزوی🍃
🆔 @mrasully
#به_بهانه_سالمرگش🙏
#اسطوره_غزل_ایران 👤
خودم از دستِ او دلگـــ☹️ــیر!
عجب دنیایِ بی رحمیـــــ😑!
دلم گیر است و دلگیرمـ😏!
#حسین_منزوی🍃
🆔 @mrasully
#به_بهانه_سالمرگش🙏
#اسطوره_غزل_ایران 👤
Forwarded from داروگ
🍂🍂
🔶#مهرناز_رسولی
🔷زمان در خواب
قلب؛ کهنه
عشق؛ کهنه
و پناه بردیم
به رؤیا
به شب
دریا در خوابِ هر دوی ما غرق شد
دمی سکوت کردیم
رودرروی هم
با دو فنجان بهارنارنج
در آخرین کافهی شهر
پناه بردیم به طلوع
صحنه آبی شد
آنجا حتمن ردِ پای تو در میان بوده است
و دوباره پناه بردیم
به شب
به رؤیا
گویی زمان در خوابِ ما
مومیایی شده بود
◼️به نقل از: جلد ششم کتاب داروگ، کتاب هرمز، زمستان ۱۳۹۹
🌱🍃https://t.me/darvagmagezine
🍂🍂
🔶#مهرناز_رسولی
🔷زمان در خواب
قلب؛ کهنه
عشق؛ کهنه
و پناه بردیم
به رؤیا
به شب
دریا در خوابِ هر دوی ما غرق شد
دمی سکوت کردیم
رودرروی هم
با دو فنجان بهارنارنج
در آخرین کافهی شهر
پناه بردیم به طلوع
صحنه آبی شد
آنجا حتمن ردِ پای تو در میان بوده است
و دوباره پناه بردیم
به شب
به رؤیا
گویی زمان در خوابِ ما
مومیایی شده بود
◼️به نقل از: جلد ششم کتاب داروگ، کتاب هرمز، زمستان ۱۳۹۹
🌱🍃https://t.me/darvagmagezine
🍂🍂
Telegram
داروگ
داروگ کتاب تخصصی شعر و نقد و نظر