امشب به قصه دل من گوش میکنی
فردا مرا چو قصه فراموش میکنی...
این دُر همیشه در صدف روزگار نیست
می گویمت ولی تو کجا گوش میکنی
دستم نمیرسد که در آغوش گیرمت
ای ماه با که دست در آغوش میکنی؟
در ساغر تو چیست که با جرعه نخست
هشیار و مست را همه مدهوش میکنی
مِی جوش میزند به دل خم بیا ببین
یادی اگر ز خون سیاووش میکنی
گر گوش میکنی سخنی خوش بگویمت
بهتر ز گوهری که تو در گوش میکنی
جام جهان ز خون دل عاشقان پر است
حرمت نگاه دار اگرش نوش میکنی
سایه چو شمع شعله در افکندهای به جمع
زین داستان که با لب خاموش میکنی
هوشنگ ابتهاج
فردا مرا چو قصه فراموش میکنی...
این دُر همیشه در صدف روزگار نیست
می گویمت ولی تو کجا گوش میکنی
دستم نمیرسد که در آغوش گیرمت
ای ماه با که دست در آغوش میکنی؟
در ساغر تو چیست که با جرعه نخست
هشیار و مست را همه مدهوش میکنی
مِی جوش میزند به دل خم بیا ببین
یادی اگر ز خون سیاووش میکنی
گر گوش میکنی سخنی خوش بگویمت
بهتر ز گوهری که تو در گوش میکنی
جام جهان ز خون دل عاشقان پر است
حرمت نگاه دار اگرش نوش میکنی
سایه چو شمع شعله در افکندهای به جمع
زین داستان که با لب خاموش میکنی
هوشنگ ابتهاج
💯2👍1🥰1
رفت و غزلم چشم به راهش نگران شد
دلشوره ی ما بود، دل آرام جهان شد
در اوّل آسایش مان سقف فرو ریخت
هنگام ثمر دادن مان بود خزان شد
زخمی به گل کهنه ی ما کاشت خداوند
اینجا که رسیدیم همان زخم دهان شد
آنگاه همان زخم، همان کوره ی کوچک،
شد قلّه ی یک آه، مسیر فوران شد
با ما که نمک گیر غزل بود چنین کرد
با خلق ندانیم چه ها کرد و چنان شد
ما حسرت دلتنگی و تنهایی عشقیم
یعقوب پسر دید، زلیخا که جوان شد
جان را به تمنّای لبش بردم و نگرفت
گفتم بستان بوسه بده، گفت گران شد
یک عمر به سودای لبش سوختم و آه
روزی که لب آورد ببوسم رمضان شد
یک حافظ کهنه، دو سه تا عطر، گل سر
رفت و همه ی دلخوشی ام یک چمدان شد
با هر که نوشتیم چه ها کرد به ما گفت
مصداق همان وای به حال دگران شد
حامد عسکری
دلشوره ی ما بود، دل آرام جهان شد
در اوّل آسایش مان سقف فرو ریخت
هنگام ثمر دادن مان بود خزان شد
زخمی به گل کهنه ی ما کاشت خداوند
اینجا که رسیدیم همان زخم دهان شد
آنگاه همان زخم، همان کوره ی کوچک،
شد قلّه ی یک آه، مسیر فوران شد
با ما که نمک گیر غزل بود چنین کرد
با خلق ندانیم چه ها کرد و چنان شد
ما حسرت دلتنگی و تنهایی عشقیم
یعقوب پسر دید، زلیخا که جوان شد
جان را به تمنّای لبش بردم و نگرفت
گفتم بستان بوسه بده، گفت گران شد
یک عمر به سودای لبش سوختم و آه
روزی که لب آورد ببوسم رمضان شد
یک حافظ کهنه، دو سه تا عطر، گل سر
رفت و همه ی دلخوشی ام یک چمدان شد
با هر که نوشتیم چه ها کرد به ما گفت
مصداق همان وای به حال دگران شد
حامد عسکری
💯2👍1😍1
.
با من که به چشم تو گرفتارم و محتاج
حرفی بزن ای «قلب» مرا برده به تاراج
ای موی پریشان تو دریای خروشان
بگذار مرا غرق کند این شب مواج
یک عمر دویدیم و به جایی نرسیدیم
یک آه کشیدیم و رسیدیم به معراج
ای کشتهی سوزانده ی بر باد سپرده
جز عشق نیاموختی از قصهی حلاج
یک بار دگر کاش به ساحل برسانی
صندوقچهای را که رها گشته در امواج
با من که به چشم تو گرفتارم و محتاج
حرفی بزن ای «قلب» مرا برده به تاراج
ای موی پریشان تو دریای خروشان
بگذار مرا غرق کند این شب مواج
یک عمر دویدیم و به جایی نرسیدیم
یک آه کشیدیم و رسیدیم به معراج
ای کشتهی سوزانده ی بر باد سپرده
جز عشق نیاموختی از قصهی حلاج
یک بار دگر کاش به ساحل برسانی
صندوقچهای را که رها گشته در امواج
❤1😍1
Forwarded from سـبز بمان🌱 (Yalda...𓍲 ִֶָ )
🥰2❤1😍1💯1
روزی که بیایی شاید دیر شده باشد
هر قصه که گفتی تاریختیر شده باشد
افسوس کنی وعده دهی باز هزاران
لیکن حنای تو دیگر بی رنگ شده باشد
از درد، از رنج و از غصه بگویی
هر چند که باورم به تو صفر شده باشد
تو گریه کنی، ناله نمایی و بگویی:…
عمرم! حالا نوبت جبران شده باشد
بینم به تو؛ حُقه و نیرنگ که داری
ای وای از آن چشم که برعکس شده باشد
رفتی زه یادم؛ همان روز که رفتی
هر چند که مویم در این راه سفید شده باشد.
هر قصه که گفتی تاریختیر شده باشد
افسوس کنی وعده دهی باز هزاران
لیکن حنای تو دیگر بی رنگ شده باشد
از درد، از رنج و از غصه بگویی
هر چند که باورم به تو صفر شده باشد
تو گریه کنی، ناله نمایی و بگویی:…
عمرم! حالا نوبت جبران شده باشد
بینم به تو؛ حُقه و نیرنگ که داری
ای وای از آن چشم که برعکس شده باشد
رفتی زه یادم؛ همان روز که رفتی
هر چند که مویم در این راه سفید شده باشد.
🥰2💯1
دریا شدی و غرق شدم در عمیق عشق
کوهی شدی و بند شدم بر ستیغ عشق
فرقی نمیکند به کجا میبری مرا
مانند سایهای شدهام من رفیق عشق
بیچاره من که بار تو بر شانهی دل است
بیچاره عشق، دلشدهای شد شفیق عشق
هر سر که میفتاد سری تازه میشکفت
حالا ولی نشسته به زنگار تیغ عشق
دارد شبیه خاطرهای محو میشود
مردم نمیخورند دریغا دریغ عشق
کوهی شدی و بند شدم بر ستیغ عشق
فرقی نمیکند به کجا میبری مرا
مانند سایهای شدهام من رفیق عشق
بیچاره من که بار تو بر شانهی دل است
بیچاره عشق، دلشدهای شد شفیق عشق
هر سر که میفتاد سری تازه میشکفت
حالا ولی نشسته به زنگار تیغ عشق
دارد شبیه خاطرهای محو میشود
مردم نمیخورند دریغا دریغ عشق
🥰1
گاهِ برای اینکه دیده شوید و مورود توجه قرار بگیرید گریه کنید.
مگر نشنیده اید که «خداوند "ج" اشک را برای جلبِ توجه در چشمهی چشمانِ آدمها قرار داده است!»
پس گاهِ صدِ این چشمه را بشکنید؛ بگذارید سر برود.
از مرزِ چشمان گذشته، زمین گونهها را آبیاری کند.
فریاد بزنید، ناله کنید و اصلاً هم سعی نکنید قوی باشید!
بگذارید یکبار هم که شده است؛ یکی دیگر برای شما قوی بودن،تکیهگاه بودن و آغوش امن بودن را بلد شود.
توجه نکنید به اینکه "مرد" هستید یا "زن"!
چه فرقِ میکند؟!
گاهِ هردو به آرام شدن، خالی شدن و دردها را فریاد زدن احتیاج دارید!
پس اشک بریزید حتیٰ اگر یک نفر ببیند یا صد!
M.b.r.q
مگر نشنیده اید که «خداوند "ج" اشک را برای جلبِ توجه در چشمهی چشمانِ آدمها قرار داده است!»
پس گاهِ صدِ این چشمه را بشکنید؛ بگذارید سر برود.
از مرزِ چشمان گذشته، زمین گونهها را آبیاری کند.
فریاد بزنید، ناله کنید و اصلاً هم سعی نکنید قوی باشید!
بگذارید یکبار هم که شده است؛ یکی دیگر برای شما قوی بودن،تکیهگاه بودن و آغوش امن بودن را بلد شود.
توجه نکنید به اینکه "مرد" هستید یا "زن"!
چه فرقِ میکند؟!
گاهِ هردو به آرام شدن، خالی شدن و دردها را فریاد زدن احتیاج دارید!
پس اشک بریزید حتیٰ اگر یک نفر ببیند یا صد!
M.b.r.q
❤1👍1😍1😘1
به یاد ساقی میخانهام، شراب شراب
مپرس حال دلم را که شد خراب خراب
به آنچه دیدهام از خلق اعتمادی نیست
که میزنند در این شهر بر نقاب نقاب
ز دین فروشی اهل ریا نفهمیدیم
کجا گناه گناه است و کی ثواب ثواب
به بارگاه امیری دخیل باید بست
که میدهد به سؤالات بیجواب جواب
عجیب نیست که در شرح سطری از سخنش
بیاورند رسولان بیکتاب کتاب
فرشتگان مقرب هنوز هم در عرش
به سر نهند در اندوه بوتراب، تراب
مپرس حال دلم را که شد خراب خراب
به آنچه دیدهام از خلق اعتمادی نیست
که میزنند در این شهر بر نقاب نقاب
ز دین فروشی اهل ریا نفهمیدیم
کجا گناه گناه است و کی ثواب ثواب
به بارگاه امیری دخیل باید بست
که میدهد به سؤالات بیجواب جواب
عجیب نیست که در شرح سطری از سخنش
بیاورند رسولان بیکتاب کتاب
فرشتگان مقرب هنوز هم در عرش
به سر نهند در اندوه بوتراب، تراب
در شب تیرۀ خود چشم به ماهی دارم
جز تماشای تو از دور چه راهی دارم
اشتباه تو دل از «اهل نظر» بردن بود
دلربایی تو اگر من چه گناهی دارم
بی سبب نیست که اینقدر شبیهیم به هم
مثل گیسوی تو من بخت سیاهی دارم
من حبابم شب دیدار تو ای ماه در آب
سخنی با تو به اندازۀ آهی دارم
باز صد شکر که میخانۀ آغوش تو هست
دستکم پیش تو ای عشق پناهی دارم
#فاضل_نظری
جز تماشای تو از دور چه راهی دارم
اشتباه تو دل از «اهل نظر» بردن بود
دلربایی تو اگر من چه گناهی دارم
بی سبب نیست که اینقدر شبیهیم به هم
مثل گیسوی تو من بخت سیاهی دارم
من حبابم شب دیدار تو ای ماه در آب
سخنی با تو به اندازۀ آهی دارم
باز صد شکر که میخانۀ آغوش تو هست
دستکم پیش تو ای عشق پناهی دارم
#فاضل_نظری
❤1😍1
✨👸❤ ܩߊܥܝ🫀 ࡅߺ݆ߺܥܝ ❤🤴✨
گاهِ برای اینکه دیده شوید و مورود توجه قرار بگیرید گریه کنید. مگر نشنیده اید که «خداوند "ج" اشک را برای جلبِ توجه در چشمهی چشمانِ آدمها قرار داده است!» پس گاهِ صدِ این چشمه را بشکنید؛ بگذارید سر برود. از مرزِ چشمان گذشته، زمین گونهها را آبیاری کند.…
زنده بودن تا زندگی کردن فرق دارد…
زنده بودن یعنی صبحها چشم باز کنی، نفس بکشی، راه بروی و روز را به شب برسانی. یعنی تقویم جلو برود، ساعت تیکتاک کند و تو فقط همراهش کشیده شوی. زنده بودن یعنی بدنت هنوز کار میکند، اما دلت مدتهاست خاموش مانده.
اما زندگی کردن چیز دیگریست. زندگی کردن یعنی دلت هنوز واکنش دارد؛ هنوز چیزی میتواند خوشحالت کند، بغضت را بشکند، اشکت را جاری کند یا لبخندت را واقعی کند. زندگی یعنی دلیل داشته باشی برای ادامه، حتی اگر آن دلیل خیلی کوچک باشد؛ مثل یک حرف ساده، یک نگاه صادقانه، یا یک لحظهی آرام وسط شلوغی دنیا.
خیلی وقتها آدم زنده است، اما زندگی نمیکند. میخندد، اما از سر عادت؛ حرف میزند، اما بیحس؛ راه میرود، اما بیهدف. روزها میآیند و میروند و او فقط دوام میآورد، نه اینکه واقعاً حضور داشته باشد. زنده بودن گاهی شبیه تحمل کردن است، شبیه کشیدنِ باری که نمیدانی چرا هنوز روی شانههایت مانده.
زندگی کردن یعنی انتخاب؛ انتخابِ احساس کردن، حتی وقتی درد دارد. یعنی جرأت داشته باشی خودت باشی، نه نسخهای که دیگران از تو میخواهند. یعنی به جای فقط رد شدن از روزها، در بعضی لحظهها مکث کنی، نفس عمیق بکشی و بگویی: «من اینجا هستم، هنوز.»
زنده بودن میتواند بیصدا و خاکستری باشد، اما زندگی کردن رنگ دارد؛ حتی اگر آن رنگ گاهی غم باشد. چون غمِ حسشده از بیحسیِ طولانی بهتر است. زندگی یعنی دلت هنوز زنده است، حتی وقتی خسته است؛ حتی وقتی شکسته، اما تسلیم نشده.
و شاید مهمترین فرق این دو همین باشد:
زنده بودن یعنی فقط نمردهای،
اما زندگی کردن یعنی هنوز چیزی در تو هست که نمیگذارد بمیری… 🥀
M.b.r.q
زنده بودن یعنی صبحها چشم باز کنی، نفس بکشی، راه بروی و روز را به شب برسانی. یعنی تقویم جلو برود، ساعت تیکتاک کند و تو فقط همراهش کشیده شوی. زنده بودن یعنی بدنت هنوز کار میکند، اما دلت مدتهاست خاموش مانده.
اما زندگی کردن چیز دیگریست. زندگی کردن یعنی دلت هنوز واکنش دارد؛ هنوز چیزی میتواند خوشحالت کند، بغضت را بشکند، اشکت را جاری کند یا لبخندت را واقعی کند. زندگی یعنی دلیل داشته باشی برای ادامه، حتی اگر آن دلیل خیلی کوچک باشد؛ مثل یک حرف ساده، یک نگاه صادقانه، یا یک لحظهی آرام وسط شلوغی دنیا.
خیلی وقتها آدم زنده است، اما زندگی نمیکند. میخندد، اما از سر عادت؛ حرف میزند، اما بیحس؛ راه میرود، اما بیهدف. روزها میآیند و میروند و او فقط دوام میآورد، نه اینکه واقعاً حضور داشته باشد. زنده بودن گاهی شبیه تحمل کردن است، شبیه کشیدنِ باری که نمیدانی چرا هنوز روی شانههایت مانده.
زندگی کردن یعنی انتخاب؛ انتخابِ احساس کردن، حتی وقتی درد دارد. یعنی جرأت داشته باشی خودت باشی، نه نسخهای که دیگران از تو میخواهند. یعنی به جای فقط رد شدن از روزها، در بعضی لحظهها مکث کنی، نفس عمیق بکشی و بگویی: «من اینجا هستم، هنوز.»
زنده بودن میتواند بیصدا و خاکستری باشد، اما زندگی کردن رنگ دارد؛ حتی اگر آن رنگ گاهی غم باشد. چون غمِ حسشده از بیحسیِ طولانی بهتر است. زندگی یعنی دلت هنوز زنده است، حتی وقتی خسته است؛ حتی وقتی شکسته، اما تسلیم نشده.
و شاید مهمترین فرق این دو همین باشد:
زنده بودن یعنی فقط نمردهای،
اما زندگی کردن یعنی هنوز چیزی در تو هست که نمیگذارد بمیری… 🥀
M.b.r.q
❤1🕊1👍1🥰1🎉1💯1🎄1
✨👸❤ ܩߊܥܝ🫀 ࡅߺ݆ߺܥܝ ❤🤴✨
زنده بودن تا زندگی کردن فرق دارد… زنده بودن یعنی صبحها چشم باز کنی، نفس بکشی، راه بروی و روز را به شب برسانی. یعنی تقویم جلو برود، ساعت تیکتاک کند و تو فقط همراهش کشیده شوی. زنده بودن یعنی بدنت هنوز کار میکند، اما دلت مدتهاست خاموش مانده. اما زندگی کردن…
از هر فریادی بلندتر میشود
و خاطرهها
مثل سایه
به دیوار ذهن میچسبند.
نه میشود فراموششان کرد
نه میشود به آنها عادت کرد.
گاهی حس میکنی
زندهای،
اما فقط به این دلیل
که هنوز نفس میکشی.
نه امیدی جلوتر ایستاده،
نه نوری از دور دیده میشود.
فقط راهیست
که باید رفت،
با دلی خسته
و چشمانی که
به تاریکی خو کردهاند.
اینجا
غم فریاد نمیزند،
آرام مینشیند،
ریشه میدواند
و تو را
آهسته
از درون
خاموش میکند…»
M.b.r.q 🥀
و خاطرهها
مثل سایه
به دیوار ذهن میچسبند.
نه میشود فراموششان کرد
نه میشود به آنها عادت کرد.
گاهی حس میکنی
زندهای،
اما فقط به این دلیل
که هنوز نفس میکشی.
نه امیدی جلوتر ایستاده،
نه نوری از دور دیده میشود.
فقط راهیست
که باید رفت،
با دلی خسته
و چشمانی که
به تاریکی خو کردهاند.
اینجا
غم فریاد نمیزند،
آرام مینشیند،
ریشه میدواند
و تو را
آهسته
از درون
خاموش میکند…»
M.b.r.q 🥀
👍2❤1🥰1🎉1😍1💯1🎄1
✨👸❤ ܩߊܥܝ🫀 ࡅߺ݆ߺܥܝ ❤🤴✨
از هر فریادی بلندتر میشود و خاطرهها مثل سایه به دیوار ذهن میچسبند. نه میشود فراموششان کرد نه میشود به آنها عادت کرد. گاهی حس میکنی زندهای، اما فقط به این دلیل که هنوز نفس میکشی. نه امیدی جلوتر ایستاده، نه نوری از دور دیده میشود. فقط راهیست که باید…
همه چشم به فردا دوختهاند
اما دلِ ایستادن روبهروی آن را ندارند.
آینده برای خیلیها
چیزی شبیه یک رازِ ترسناک است
در حالی که هر فردا
از دلِ امروز زاده میشود.
از فکرهایی که پروراندیم
از انتخابهایی که شجاعانه یا از روی ترس انجام دادیم
و از قدمهایی که یا برداشتیم
یا به بهانهی صبر، عقب گذاشتیم.
هیچ آیندهای ناگهانی نمیرسد
آرام، آرام ساخته میشود
در سکوت تصمیمهای کوچک
و در صداقتِ مواجهه با خودمان.
اگر از آینده میترسیم
شاید باید بیشتر به امروزمان نگاه کنیم
جایی که هنوز فرصتِ تغییر هست
و هنوز میشود مسیر را آگاهانه انتخاب کرد.
M.b.r.q🥀
اما دلِ ایستادن روبهروی آن را ندارند.
آینده برای خیلیها
چیزی شبیه یک رازِ ترسناک است
در حالی که هر فردا
از دلِ امروز زاده میشود.
از فکرهایی که پروراندیم
از انتخابهایی که شجاعانه یا از روی ترس انجام دادیم
و از قدمهایی که یا برداشتیم
یا به بهانهی صبر، عقب گذاشتیم.
هیچ آیندهای ناگهانی نمیرسد
آرام، آرام ساخته میشود
در سکوت تصمیمهای کوچک
و در صداقتِ مواجهه با خودمان.
اگر از آینده میترسیم
شاید باید بیشتر به امروزمان نگاه کنیم
جایی که هنوز فرصتِ تغییر هست
و هنوز میشود مسیر را آگاهانه انتخاب کرد.
M.b.r.q🥀
👍1🥰1🎉1💯1🎄1😘1
✨👸❤ ܩߊܥܝ🫀 ࡅߺ݆ߺܥܝ ❤🤴✨
همه چشم به فردا دوختهاند اما دلِ ایستادن روبهروی آن را ندارند. آینده برای خیلیها چیزی شبیه یک رازِ ترسناک است در حالی که هر فردا از دلِ امروز زاده میشود. از فکرهایی که پروراندیم از انتخابهایی که شجاعانه یا از روی ترس انجام دادیم و از قدمهایی که یا برداشتیم…
«دنیا در گذار است، انسانها راه گذر…» یعنی همه چیز موقت است. دنیا تغییر میکند، زمان میگذرد، و انسانها هم در این مسیر زندگی، مسیرهای خودشان را طی میکنند. هیچ چیز ثابت نیست؛ حتی ما انسانها هم مدام در حال رفت و آمد، رشد، و تجربه کردن هستیم. این جمله یادآوری میکند که زندگی یک جریان پیوسته است و ما تنها مسافران این گذرگاهیم.
M.b.r.q 🥀
M.b.r.q 🥀
🥰2🕊1👍1🎉1💯1🎄1😘1
✨👸❤ ܩߊܥܝ🫀 ࡅߺ݆ߺܥܝ ❤🤴✨
«دنیا در گذار است، انسانها راه گذر…» یعنی همه چیز موقت است. دنیا تغییر میکند، زمان میگذرد، و انسانها هم در این مسیر زندگی، مسیرهای خودشان را طی میکنند. هیچ چیز ثابت نیست؛ حتی ما انسانها هم مدام در حال رفت و آمد، رشد، و تجربه کردن هستیم. این جمله یادآوری…
نمیدانم چرا احساسی هستم نمیدانم دلیل.. احساسی ام چیست..؟
تا کجا ادامه دارد و چی وقت خاموش میشود؟
در درونم شله ها احساس آور شد...؟
آیا..؟ دلیل خاص داره؟
نمیدانم شاید...؟
گاهی دلِ آدم عجب سرزمینِ عجیبی میشود؛
نیمی از آن چراغانیِ عید است و نیمی دیگر غروبِ بیصدا.
امروز حالِ من همینگونه است…
هم خوشحالم، آنقدر که لبخند بیاختیار گوشهی لبم مینشیند؛
و هم دقِ ناراحت، آنقدر که آهی پنهان در سینهام خانه کرده است.
خوشحالم چون هنوز امیدی هست که در رگهای فردا میدود،
چون هنوز نامهایی هستند که شنیدنشان دلم را روشن میکند،
چون هنوز خدا هست و هنوز رؤیاهایم نفس میکشند.
خوشحالم از بعضی اتفاقها، از بعضی آدمها،
از اینکه هنوز میتوانم شکرگزار باشم.
اما ناراحتم…
ناراحت از فاصلههایی که ناگهان قد میکشند،
از حرفهایی که باید گفته میشد و نشد،
از لحظههایی که میتوانست بماند و نماند.
دل گاهی میانِ «داشتن» و «نداشتن» گیر میکند؛
میانِ رسیدن و نرسیدن،
میانِ لبخند و بغض.
حالِ من شبیه آسمانیست که همزمان آفتاب دارد و ابر.
روشن است، اما تهِ دلش باران جمع شده.
میخندم، اما در عمقِ نگاهم اندکی خستگی موج میزند.
شاید زندگی همین باشد؛
آمیختهای از شیرینی و تلخی،
از شوق و دلتنگی.
آدمی مگر میتواند فقط یک حس داشته باشد؟
دل، در یک لحظه هم میتپد برای شادی
و هم میلرزد از اندوه.
من امروز میانِ این دو ایستادهام؛
نه کاملاً شاد، نه کاملاً غمگین…
فقط انسانی که یاد گرفته با هر دو حس زندگی کند،
با لبخندی که کنارِ بغض جا گرفته است.
M.B.R.Q🥀
تا کجا ادامه دارد و چی وقت خاموش میشود؟
در درونم شله ها احساس آور شد...؟
آیا..؟ دلیل خاص داره؟
نمیدانم شاید...؟
گاهی دلِ آدم عجب سرزمینِ عجیبی میشود؛
نیمی از آن چراغانیِ عید است و نیمی دیگر غروبِ بیصدا.
امروز حالِ من همینگونه است…
هم خوشحالم، آنقدر که لبخند بیاختیار گوشهی لبم مینشیند؛
و هم دقِ ناراحت، آنقدر که آهی پنهان در سینهام خانه کرده است.
خوشحالم چون هنوز امیدی هست که در رگهای فردا میدود،
چون هنوز نامهایی هستند که شنیدنشان دلم را روشن میکند،
چون هنوز خدا هست و هنوز رؤیاهایم نفس میکشند.
خوشحالم از بعضی اتفاقها، از بعضی آدمها،
از اینکه هنوز میتوانم شکرگزار باشم.
اما ناراحتم…
ناراحت از فاصلههایی که ناگهان قد میکشند،
از حرفهایی که باید گفته میشد و نشد،
از لحظههایی که میتوانست بماند و نماند.
دل گاهی میانِ «داشتن» و «نداشتن» گیر میکند؛
میانِ رسیدن و نرسیدن،
میانِ لبخند و بغض.
حالِ من شبیه آسمانیست که همزمان آفتاب دارد و ابر.
روشن است، اما تهِ دلش باران جمع شده.
میخندم، اما در عمقِ نگاهم اندکی خستگی موج میزند.
شاید زندگی همین باشد؛
آمیختهای از شیرینی و تلخی،
از شوق و دلتنگی.
آدمی مگر میتواند فقط یک حس داشته باشد؟
دل، در یک لحظه هم میتپد برای شادی
و هم میلرزد از اندوه.
من امروز میانِ این دو ایستادهام؛
نه کاملاً شاد، نه کاملاً غمگین…
فقط انسانی که یاد گرفته با هر دو حس زندگی کند،
با لبخندی که کنارِ بغض جا گرفته است.
M.B.R.Q🥀
🕊3💯2❤1👍1🥰1🎉1🎄1
✨👸❤ ܩߊܥܝ🫀 ࡅߺ݆ߺܥܝ ❤🤴✨
نمیدانم چرا احساسی هستم نمیدانم دلیل.. احساسی ام چیست..؟ تا کجا ادامه دارد و چی وقت خاموش میشود؟ در درونم شله ها احساس آور شد...؟ آیا..؟ دلیل خاص داره؟ نمیدانم شاید...؟ گاهی دلِ آدم عجب سرزمینِ عجیبی میشود؛ نیمی از آن چراغانیِ عید است و نیمی دیگر غروبِ بیصدا.…
میان سکوت کشدار دشت
آنجا که سبزیها بیهیاهو نفس میکشند و باد آهسته از لابهلای علفها عبور میکند،
دامنی سبزم
چون برگ خستهای در انتهای بهار
حکایت هزار روایت نانوشته را بر دوش دارد.
گاهی زن بودن
یعنی قامتت را ستون خانهای کنی
که طوفان، سقفش را آزرده است
یعنی در ازدحامِ صداها
صدای خویش را آرام اما استوار نگه داری
یعنی اشک را بشناسی
اما اجازه ندهی
راهِ نگاهت را ببندد
زن بودن
تنها نامی بر شناسنامه نیست
صبر است
وقتی جهان تنگ میشود
روشنی است
وقتی چراغها یکییکی خاموش میشوند.
قدرتی خاموش است
که بیفریاد
کوه را تاب میآورد
میان این سبزی خاموشِ دشت
زنی ایستاده است
با دستهایی که بوی تلاش میدهد،
با چشمانی که خستگی را پنهان کردهاند
و با دلی که هنوز
از دل درد
رنگِ زندگی میرویاند.
گاهی زن بودن
یعنی شکستن و باز ایستادن،
افتادن و باز برخاستن
سوختن و باز ساختن.
یعنی از دل شبهای دراز
سپیدهای بسازی
که شاید هیچکس نداند
چقدر تاریکی را تاب آوردهای
و این ایستادنِ آرام
این لبخند بیادعا
همان حماسهایست
که در کتابها نوشته نمیشود
اما در حافظهی زمین
برای همیشه میماند
M.b.r.q 🥀
آنجا که سبزیها بیهیاهو نفس میکشند و باد آهسته از لابهلای علفها عبور میکند،
دامنی سبزم
چون برگ خستهای در انتهای بهار
حکایت هزار روایت نانوشته را بر دوش دارد.
گاهی زن بودن
یعنی قامتت را ستون خانهای کنی
که طوفان، سقفش را آزرده است
یعنی در ازدحامِ صداها
صدای خویش را آرام اما استوار نگه داری
یعنی اشک را بشناسی
اما اجازه ندهی
راهِ نگاهت را ببندد
زن بودن
تنها نامی بر شناسنامه نیست
صبر است
وقتی جهان تنگ میشود
روشنی است
وقتی چراغها یکییکی خاموش میشوند.
قدرتی خاموش است
که بیفریاد
کوه را تاب میآورد
میان این سبزی خاموشِ دشت
زنی ایستاده است
با دستهایی که بوی تلاش میدهد،
با چشمانی که خستگی را پنهان کردهاند
و با دلی که هنوز
از دل درد
رنگِ زندگی میرویاند.
گاهی زن بودن
یعنی شکستن و باز ایستادن،
افتادن و باز برخاستن
سوختن و باز ساختن.
یعنی از دل شبهای دراز
سپیدهای بسازی
که شاید هیچکس نداند
چقدر تاریکی را تاب آوردهای
و این ایستادنِ آرام
این لبخند بیادعا
همان حماسهایست
که در کتابها نوشته نمیشود
اما در حافظهی زمین
برای همیشه میماند
M.b.r.q 🥀
فرارسیدن عید سعید فطر را به اعضای گرامی و همراهان عزیز کانال صمیمانه تبریک و تبرک میگویم.
امید که این عید پربرکت، پس از روزهای صبر و بندگی، برای همهتان سرآغاز آرامش، نور و برکتهای بیپایان باشد.
عیدتان مبارک و دلتان همیشه بهاری 🌸
امید که این عید پربرکت، پس از روزهای صبر و بندگی، برای همهتان سرآغاز آرامش، نور و برکتهای بیپایان باشد.
عیدتان مبارک و دلتان همیشه بهاری 🌸
😍2❤1👍1🥰1🎉1💯1🎄1
✨👸❤ ܩߊܥܝ🫀 ࡅߺ݆ߺܥܝ ❤🤴✨ pinned «فرارسیدن عید سعید فطر را به اعضای گرامی و همراهان عزیز کانال صمیمانه تبریک و تبرک میگویم. امید که این عید پربرکت، پس از روزهای صبر و بندگی، برای همهتان سرآغاز آرامش، نور و برکتهای بیپایان باشد. عیدتان مبارک و دلتان همیشه بهاری 🌸»
Forwarded from تب فایل (Yalda...𓍲 ִֶָ )
این متنو بفرست باهات اشتی میکنه💞
میخوای قلب شو بدست بیاری اینو بفرست💖
این چنلی است که بخاطر " اون یه نفرم " که شده باید داشته باشیش💗
ـ https://t.me/addlist/HGDOSAQuq
ـ https://t.me/addlist/6cWuQ2MmI
میخوای قلب شو بدست بیاری اینو بفرست💖
این چنلی است که بخاطر " اون یه نفرم " که شده باید داشته باشیش💗
ـ https://t.me/addlist/HGDOSAQuq
ـ https://t.me/addlist/6cWuQ2MmI
❤2🕊1👍1🥰1🎉1💯1🎄1
Forwarded from Tools | ابزارک
10 جیبی انترنت رایگان برای همه سیم کارت ها ♻️
این یک تبلیغ نیست واقعی است انتخاب کن👇
https://t.me/+XK-OM4kOD9g1ZGI1
https://t.me/+XK-OM4kOD9g1ZGI1
برای ثبت کانال های تان به فایل پر جذب ما به آیدی زیر پیام بگذارید
@POV_SETARA
@POV_SETARA
این یک تبلیغ نیست واقعی است انتخاب کن👇
https://t.me/+XK-OM4kOD9g1ZGI1
https://t.me/+XK-OM4kOD9g1ZGI1
برای ثبت کانال های تان به فایل پر جذب ما به آیدی زیر پیام بگذارید
@POV_SETARA
@POV_SETARA
👍2🥰1🎉1😍1💯1🎄1😘1