Forwarded from SHOT
گروه روانشناسی جنایی شات با همکاری انجمن علمی روانشناسی و حقوق دانشگاه شهید بهشتی برگزار میکند:
ناگفته نماند!
نگاهی به مسئلهی تجاوز جنسی از منظر روانشناسی جنایی
با سخنرانی:
• دکتر عباس ذبیحزاده: “قربانی تجاوز یا تجاوز به قربانی؟”
• دکتر مهدی نساجی: “آیا اذن پدر، راهکاری برای محافظت از دختران در برابر تجاوز جنسی است؟”
• دکتر سپیده میرمجیدی: “بازتعریف عدالت: واکاوی گذار از مجازاتمحوری به ترمیممحوری در پروندههای تجاوز جنسی”
• دکتر کاوه قادری: “خوانشی تحلیلی از پیدایش متجاوز”
• دکتر زینب باقرینژاد: “بزهدیدهشناسی تجاوز جنسی”
زمان و مکان: ۷ دیماه، ساعت ۱۱ تا ۱۴:۳۰
سالن همایش سیمرغ، دانشکدهی روانشناسی و علومتربیتی
• با اعطای گواهی معتبر از دانشگاه شهید بهشتی
هزینهی نشست:
برای شرکتکنندگان حضوری : ۱۵۰ هزارتومان
برای شرکتکنندگان آنلاین: ۱۰۰ هزار تومان
برای ثبتنام، لطفا وارد فرم زیر شوید:
https://survey.porsline.ir/s/VeANlRUK
برای اطلاعات بیشتر به آیدی زیر پیام دهید:
@shotcrimee
نگاهی به مسئلهی تجاوز جنسی از منظر روانشناسی جنایی
با سخنرانی:
• دکتر عباس ذبیحزاده: “قربانی تجاوز یا تجاوز به قربانی؟”
• دکتر مهدی نساجی: “آیا اذن پدر، راهکاری برای محافظت از دختران در برابر تجاوز جنسی است؟”
• دکتر سپیده میرمجیدی: “بازتعریف عدالت: واکاوی گذار از مجازاتمحوری به ترمیممحوری در پروندههای تجاوز جنسی”
• دکتر کاوه قادری: “خوانشی تحلیلی از پیدایش متجاوز”
• دکتر زینب باقرینژاد: “بزهدیدهشناسی تجاوز جنسی”
زمان و مکان: ۷ دیماه، ساعت ۱۱ تا ۱۴:۳۰
سالن همایش سیمرغ، دانشکدهی روانشناسی و علومتربیتی
• با اعطای گواهی معتبر از دانشگاه شهید بهشتی
هزینهی نشست:
برای شرکتکنندگان حضوری : ۱۵۰ هزارتومان
برای شرکتکنندگان آنلاین: ۱۰۰ هزار تومان
برای ثبتنام، لطفا وارد فرم زیر شوید:
https://survey.porsline.ir/s/VeANlRUK
برای اطلاعات بیشتر به آیدی زیر پیام دهید:
@shotcrimee
❤4
Forwarded from Mind | مایند (Meysam Moradi)
یادداشتی بر «مسخ» کافکا
اگر رمان «مسخ» را فقط به یک داستان تراژیک و پوچگرایانه دربارهی بوروکراسی و از دسترفتن هویت انسانی یا حتی بدتر از آن کلیشهی از پشت خنجرخوردن از آشنا و بیگانه تقلیل بدهیم، در حق کافکا کملطفی کردهایم.
امروز قصد ندارم تکرار کنم که چرا و چگونه یک انسان تبدیل به سوسک میشود چراکه احتمالا بسیاری از شما مکررا این قبیل بررسیها را شنیدهاید. میخواهم (حداقل به شما که با این کتاب آشنایی دارید) تعدادی سرنخ شناختی-اجتماعی بدهم تا شاید به لایههای جدید و جالبی از این داستان معروف برسیم.
وقتی از «انسانبودن» سخن میگوییم دیگر فقط به داشتن یک بدن خاص یا تعلق به گونهای خاص اشاره نمیکنیم. انسانبودن مدتهای دور و درازی است که بیشتر شبیه یک قرارداد شده. قراردادی پیوند خورده و برساخته از نگاه دیگری، که هر یک از ما را به یک «عامل» تبدیل میکند: کسی که قصد دارد، ظاهرا و میبایست حرفهایش معنا داشته باشند، در بستر جمعی قابلپیشبینی است و البته که میشود روی نقش اجتماعیاش حساب کرد.
گرگور سامسا تا پیش از مسخ حقیقتا برای اطرافیانش دوستداشتنی نبود، اما برایشان حائزاهمیت مینمود زیرا برای هر یک از آنها آوردههایی داشت. او کسی بود که همهچیز را سر جایش نگه میداشت. در حقیقت لحظهی مسخشدن پیش از آنکه بدنش را عوض کند این مدل را متلاشی میکند. مشکل اصلی این نیست که گرگور شبیه سوسک شده، مشکل این است که دیگر در ذهن دیگران مانند سابق «قابل مدلسازی» نیست.
اینجا مغز انسان یک کار خیلی معمول اما بیرحمانه میکند؛ وقتی مشهودات تازه با مدل قبلی نمیخوانند، بهمرور طبقهبندی عوض میشود. «او» تبدیل میشود به «چیز». و این تبدیلشدن بیش از آنکه نفرت خالص باشد بوی انزجار میدهد. یعنی هیجانی که مغز برای دورشدن از آلودگی و تهدید استفاده میکند و وقتی پایش به ماجرا باز میشود، چیزی به نام همدلی دود شده و به آسمان میرود.
نبوغ کافکا دقیقا همینجاست که به رئالیستیکترین شکل ممکن نشان میدهد که چگونه رابطهی انسانیِ خانوادهی گرگور با او کمکم به سمت رابطهای دفعی، فراموشکار و تحقیرآمیز سوق پیدا میکند. وقتی کتاب را میخواندم یکی از دردناکترین وجوه قضیه (حداقل برای من) این بود که بنیاد شناختی گرگور هنوز در سطح انسانی است. میفهمد، شرم میکند، دلش میسوزد و حتی همچنان درگیر نگرانی برای خانوادهاش است. یعنی بهلحاظ ذهنی هنوز مانند یک انسان موجودیت دارد، اما محدودیت بدن منجر به این میشود که افکارش دیگر آنطور که باید ترجمه نشوند. این شکاف یکی از عمیقترین ایدههای داستان است. در واقع آزادی و اراده بدون مجرایی که بتواند فکر را به کنش تبدیل کند عملا هیچ است و برای آدم یک زندان شکنجهآور میسازد.
با این رویه، گرگور نه فقط ارتباط که اعتبار را هم از دست میدهد. حرف میزند اما کسی آن را گفتار حساب نمیکند، و زمانی که دیگران گفتار تو را گفتار نبینند، جهان تو را بهعنوان یک شاهد جدی نمیگیرد. این حتی از تنهایی هم وحشتناکتر است.
دقیقا همینجاست که مرگ واقعی پیش از مردن بیولوژیک آغاز میشود: مرگ در شبکهی معنا و ارزش. کافکا با نهایت آرامش و بدون دامنزدن به درامسازیهای بیهوده، تصویر کسی را ترسیم میکند که به این وضعیت دچار شده. جایی که حتی خانواده از حذفشدن تو نفسی راحت میکشند، چون دیگر در چرخهی بقای آنها سودمند نیستی و با نبودنت سیستم دوباره پایدار میشود و هزینهی روانی و اقتصادی پایین میآید. مسخ مرا در پایانِ خود به سئوالی رساند که جوابدادن به آن کمی ترسناک بود:
اگر فردا نتوانی بهدردشان بخوری، فرصتش را نداشته باشی که درست حرف بزنی و از خودت دفاع کنی، نتوانی نقش قبلیات را بهدرستی بازی کنی، چند نفر هنوز تو را «انسان» میبینند؟
🆔 @MindResearchCenter
اگر رمان «مسخ» را فقط به یک داستان تراژیک و پوچگرایانه دربارهی بوروکراسی و از دسترفتن هویت انسانی یا حتی بدتر از آن کلیشهی از پشت خنجرخوردن از آشنا و بیگانه تقلیل بدهیم، در حق کافکا کملطفی کردهایم.
امروز قصد ندارم تکرار کنم که چرا و چگونه یک انسان تبدیل به سوسک میشود چراکه احتمالا بسیاری از شما مکررا این قبیل بررسیها را شنیدهاید. میخواهم (حداقل به شما که با این کتاب آشنایی دارید) تعدادی سرنخ شناختی-اجتماعی بدهم تا شاید به لایههای جدید و جالبی از این داستان معروف برسیم.
وقتی از «انسانبودن» سخن میگوییم دیگر فقط به داشتن یک بدن خاص یا تعلق به گونهای خاص اشاره نمیکنیم. انسانبودن مدتهای دور و درازی است که بیشتر شبیه یک قرارداد شده. قراردادی پیوند خورده و برساخته از نگاه دیگری، که هر یک از ما را به یک «عامل» تبدیل میکند: کسی که قصد دارد، ظاهرا و میبایست حرفهایش معنا داشته باشند، در بستر جمعی قابلپیشبینی است و البته که میشود روی نقش اجتماعیاش حساب کرد.
گرگور سامسا تا پیش از مسخ حقیقتا برای اطرافیانش دوستداشتنی نبود، اما برایشان حائزاهمیت مینمود زیرا برای هر یک از آنها آوردههایی داشت. او کسی بود که همهچیز را سر جایش نگه میداشت. در حقیقت لحظهی مسخشدن پیش از آنکه بدنش را عوض کند این مدل را متلاشی میکند. مشکل اصلی این نیست که گرگور شبیه سوسک شده، مشکل این است که دیگر در ذهن دیگران مانند سابق «قابل مدلسازی» نیست.
اینجا مغز انسان یک کار خیلی معمول اما بیرحمانه میکند؛ وقتی مشهودات تازه با مدل قبلی نمیخوانند، بهمرور طبقهبندی عوض میشود. «او» تبدیل میشود به «چیز». و این تبدیلشدن بیش از آنکه نفرت خالص باشد بوی انزجار میدهد. یعنی هیجانی که مغز برای دورشدن از آلودگی و تهدید استفاده میکند و وقتی پایش به ماجرا باز میشود، چیزی به نام همدلی دود شده و به آسمان میرود.
نبوغ کافکا دقیقا همینجاست که به رئالیستیکترین شکل ممکن نشان میدهد که چگونه رابطهی انسانیِ خانوادهی گرگور با او کمکم به سمت رابطهای دفعی، فراموشکار و تحقیرآمیز سوق پیدا میکند. وقتی کتاب را میخواندم یکی از دردناکترین وجوه قضیه (حداقل برای من) این بود که بنیاد شناختی گرگور هنوز در سطح انسانی است. میفهمد، شرم میکند، دلش میسوزد و حتی همچنان درگیر نگرانی برای خانوادهاش است. یعنی بهلحاظ ذهنی هنوز مانند یک انسان موجودیت دارد، اما محدودیت بدن منجر به این میشود که افکارش دیگر آنطور که باید ترجمه نشوند. این شکاف یکی از عمیقترین ایدههای داستان است. در واقع آزادی و اراده بدون مجرایی که بتواند فکر را به کنش تبدیل کند عملا هیچ است و برای آدم یک زندان شکنجهآور میسازد.
با این رویه، گرگور نه فقط ارتباط که اعتبار را هم از دست میدهد. حرف میزند اما کسی آن را گفتار حساب نمیکند، و زمانی که دیگران گفتار تو را گفتار نبینند، جهان تو را بهعنوان یک شاهد جدی نمیگیرد. این حتی از تنهایی هم وحشتناکتر است.
دقیقا همینجاست که مرگ واقعی پیش از مردن بیولوژیک آغاز میشود: مرگ در شبکهی معنا و ارزش. کافکا با نهایت آرامش و بدون دامنزدن به درامسازیهای بیهوده، تصویر کسی را ترسیم میکند که به این وضعیت دچار شده. جایی که حتی خانواده از حذفشدن تو نفسی راحت میکشند، چون دیگر در چرخهی بقای آنها سودمند نیستی و با نبودنت سیستم دوباره پایدار میشود و هزینهی روانی و اقتصادی پایین میآید. مسخ مرا در پایانِ خود به سئوالی رساند که جوابدادن به آن کمی ترسناک بود:
اگر فردا نتوانی بهدردشان بخوری، فرصتش را نداشته باشی که درست حرف بزنی و از خودت دفاع کنی، نتوانی نقش قبلیات را بهدرستی بازی کنی، چند نفر هنوز تو را «انسان» میبینند؟
🆔 @MindResearchCenter
❤4
ما زنده به آنیم که آرام نگیریم
موجیم که آسودگی ما، عدم ماست
موجیم که آسودگی ما، عدم ماست
❤4
Forwarded from PersianRFT
▫️تو تنها نیستی، اینجا درمانگرانی هستند که براشون مهمی
▫️لطفاً این لیست و لینک زیر رو با ديگران به اشتراک بگذارید
https://persianrft.ir/123/
▫️لطفاً این لیست و لینک زیر رو با ديگران به اشتراک بگذارید
https://persianrft.ir/123/
❤3
💥دوستان این پیج تا زمانی که زمان مناسب است، فعالیتی نخواهد داشت💥
اگر نیاز به مشاوره رایگان در «شرایط بحرانی» داشتید به این شماره پیامک بزنید
09917545587
تا عمر بود، درستی آئین من است
بدخواه کژی، مسلک دیرین من است
آزادی و خیر خواهی نوع بشر
مقصود و مرام و مسلک و دین من است
فرخی یزدی( از او زیاد بخوانیم)
آیدا مصطفوی
۱۰ دی ۱۴۰۴
اگر نیاز به مشاوره رایگان در «شرایط بحرانی» داشتید به این شماره پیامک بزنید
09917545587
تا عمر بود، درستی آئین من است
بدخواه کژی، مسلک دیرین من است
آزادی و خیر خواهی نوع بشر
مقصود و مرام و مسلک و دین من است
فرخی یزدی( از او زیاد بخوانیم)
آیدا مصطفوی
۱۰ دی ۱۴۰۴
❤7
روان | قانون | مغز pinned «💥دوستان این پیج تا زمانی که زمان مناسب است، فعالیتی نخواهد داشت💥 اگر نیاز به مشاوره رایگان در «شرایط بحرانی» داشتید به این شماره پیامک بزنید 09917545587 تا عمر بود، درستی آئین من است بدخواه کژی، مسلک دیرین من است آزادی و خیر خواهی نوع بشر مقصود و مرام…»
شاهدانِ بیخدا
اگر ماندم
سکوت نشانهی من نیست
اگر رفتم
مرا به یاد آرید
که از دوستان شما بودم
و از گرمای مهربانِ آفتاب
حصهای نبردم
چرا که کولاکِ زمستان
رهنشانِ سرنوشتم شده بود
چنانکه سیزیف
هر سپیدهدم
راه را از نو
با وزنِ سنگی سترگ
به یاد میآورد
شمایانی که عقلانیتِ خویش
را خدای خویش ساختهاید؛
به خدای ما کافرید
که خدای ما
برای خویش هیچ طلب نکرد
و به جادههای پر دود و پر آتش
که خود اندوهِ جهان را میبلعید، شتافت
و سایهاش را
چنان رها کرد
که از شمال
تا جنوبِ خاورمیانه
بر سرزمینِ سوخته
قد کشید
مرا به یاد آرید
که تنها نبودم
همسنگرانی داشتم
با استخوانهایی آهنین
که شجاعتشان
ظلمبرانداز و سهمگین بود
ما را به یاد آرید
که عاشق بودیم
اما بهجای خانه
به میدانِ جنگ پا نهادیم
که فرسوده بودیم
اما راه را پی گرفتیم
با گامی لرزان و استوار
چون سنگی که به سوی پرتگاه
غلتیده میشود
شاید ترسیدیم
اما توقف نکردیم
چرا که از آنچه مانده بود
گریزی نبود
دوستانِ من
ای تمامِ لحظههای سکوت، داغ بر پیشانیتان
و تمامِ چشمفروبستنها، یوغ بر گردنتان
باشد که از این ناهمراهی
پشیمان نشوید
چرا که حتی در سکوتِ مرگ
شاهدان
با چشمانِ همیشه باز
باقی میمانند
آیدا
۱۵ دی ۱۴۰۴ — ۳ صبح
ساعتی که جهان هنوز خواب بود
اگر ماندم
سکوت نشانهی من نیست
اگر رفتم
مرا به یاد آرید
که از دوستان شما بودم
و از گرمای مهربانِ آفتاب
حصهای نبردم
چرا که کولاکِ زمستان
رهنشانِ سرنوشتم شده بود
چنانکه سیزیف
هر سپیدهدم
راه را از نو
با وزنِ سنگی سترگ
به یاد میآورد
شمایانی که عقلانیتِ خویش
را خدای خویش ساختهاید؛
به خدای ما کافرید
که خدای ما
برای خویش هیچ طلب نکرد
و به جادههای پر دود و پر آتش
که خود اندوهِ جهان را میبلعید، شتافت
و سایهاش را
چنان رها کرد
که از شمال
تا جنوبِ خاورمیانه
بر سرزمینِ سوخته
قد کشید
مرا به یاد آرید
که تنها نبودم
همسنگرانی داشتم
با استخوانهایی آهنین
که شجاعتشان
ظلمبرانداز و سهمگین بود
ما را به یاد آرید
که عاشق بودیم
اما بهجای خانه
به میدانِ جنگ پا نهادیم
که فرسوده بودیم
اما راه را پی گرفتیم
با گامی لرزان و استوار
چون سنگی که به سوی پرتگاه
غلتیده میشود
شاید ترسیدیم
اما توقف نکردیم
چرا که از آنچه مانده بود
گریزی نبود
دوستانِ من
ای تمامِ لحظههای سکوت، داغ بر پیشانیتان
و تمامِ چشمفروبستنها، یوغ بر گردنتان
باشد که از این ناهمراهی
پشیمان نشوید
چرا که حتی در سکوتِ مرگ
شاهدان
با چشمانِ همیشه باز
باقی میمانند
آیدا
۱۵ دی ۱۴۰۴ — ۳ صبح
ساعتی که جهان هنوز خواب بود
👏4
👊در تلاطمات اجتماعی، همواره با پدیدهای مواجهیم که در نگاه نخست با منطق «عقلانیت ابزاری» و غریزه بقا در تضاد است: افرادی که علیرغم داشتن داشتههای فراوان (سرمایه، موقعیت اجتماعی یا امنیت شخصی)، در صف نخست مخاطرات میایستند. علم روانشناسی سیاسی و فلسفه اخلاق، این فرارَوی از «خود محافظهکار» را نه یک بیباکی ساده، بلکه محصول یک دگردیسی عمیق در ساختار روانی فرد میداند.
در ادامه، این پدیده از چهار ساحت علمی قابل واکاوی است:
۱. ادغام هویتی؛ فرارَوی از مرزهای «خویشتن»
در روانشناسی کنشگری، مفهومی تحت عنوان Identity Fusion یا «ادغام هویتی» مطرح است. در بسیاری از جنبشهای مبتنی بر ارزشهای اخلاقی و عدالتمحور، مرزهای صلب میان «منِ فردی» و «مای جمعی» متخلخل شده و رنگ میبازند. فردی که دچار ادغام هویتی است، رنجِ دیگری یا آرمان جمعی را نه یک امر بیرونی، بلکه جراحتی بر پیکر خویش تجربه میکند. در این وضعیت، صیانت از آرمان، مستقیماً با غریزهی صیانت از ذات گره میخورد؛ از اینرو، کنش پرخطر نه بهمثابه بیباکی، بلکه بهعنوان تلاشی برای حفظ «معنای خویشتن» ظهور مییابد.
۲. غلبهی «خشم اخلاقی» بر «اضطراب صیانت»
ترس، محصول ارزیابیِ قدرت سرکوبگر است، اما Moral Outrage (خشم اخلاقی)، محصول ارزیابیِ «حقارت ناشی از بیعدالتی» است. برخی مطالعات عصبشناختی نشان میدهند که خشم برخاسته از بیعدالتی، سیستم پاداش مغز را فعال کرده و با کاهش موقت ادراک ریسک، فرد را از فاز انفعالی (Freeze) به فاز کنشگری (Action) منتقل میکند. در این وضعیت، «هزینهٔ سکوت» در ترازوی وجدان، سنگینتر از «هزینهٔ فریاد» جلوه میکند.
۳. عاملیت سیاسی و شکستِ استیصال
یکی از تمایزهای معنادار میان کنشگران پیشرو و تودهی خاموش، در سطح Internal (Political) Efficacy یا «کارآمدی درونی سیاسی» نهفته است. در حالی که اکثریت جامعه ممکن است دچار «درماندگی آموختهشده» باشند و کنش خود را بیاثر بپندارند، کنشگر پیشرو به لبهی تیز عاملیت خویش باور دارد. او خود را نه یک معلول، بلکه یک «علت» در دگرگونیهای تاریخی میبیند. این باور به اثرگذاری، ترس از دست دادن را در سایه قرار میدهد.
۴. بنبست وجودی؛ انتخاب میان «بودن» یا «ماندن»
از منظر روانشناسی وجودی،شجاعت سیاسی نوعی پاسخ به اضطراب بیمعنایی است. برای این افراد، زندگی صرفاً یک فرآیند بیولوژیک (ماندن) نیست، بلکه یک پروژهی اخلاقی (بودن) است. زمانی که استبداد یا بیعدالتی، کرامت انسانی را نشانه میرود، فرد به این نتیجه میرسد که با سکوت، پیشاپیش همهچیز را از دست داده است. پس کنشگری، نه یک انتخاب سیاسی، بلکه تنها راه بازپسگیری «عزت نفس» و معنا بخشیدن به زیستن است.
⭕️آنچه ما «شجاعت» مینامیم، در واقع نوعی بازآرایی در نظام اولویتهای روانی است. کنشگر پیشرو، داراییهای مادی و امنیتی خود را فدا نمیکند تا هیچ شود؛ او آنها را هزینه میکند تا «چیزی والاتر» (هویت، کرامت و عاملیت) را به چنگ آورد. او به این درک سترگ رسیده است که برخی از دستدادنها، عینِ بهدستآوردن است.
هفت شهر عشق را عطار گشت
ما هنوز اندرخم یک کوچه ایم
#شجاعت
⭕️ Join: @mostafavi_psy
⭕️ LinkedIn: linkedin.com/in/ayda-mostafavi-4b34b9aa
در ادامه، این پدیده از چهار ساحت علمی قابل واکاوی است:
۱. ادغام هویتی؛ فرارَوی از مرزهای «خویشتن»
در روانشناسی کنشگری، مفهومی تحت عنوان Identity Fusion یا «ادغام هویتی» مطرح است. در بسیاری از جنبشهای مبتنی بر ارزشهای اخلاقی و عدالتمحور، مرزهای صلب میان «منِ فردی» و «مای جمعی» متخلخل شده و رنگ میبازند. فردی که دچار ادغام هویتی است، رنجِ دیگری یا آرمان جمعی را نه یک امر بیرونی، بلکه جراحتی بر پیکر خویش تجربه میکند. در این وضعیت، صیانت از آرمان، مستقیماً با غریزهی صیانت از ذات گره میخورد؛ از اینرو، کنش پرخطر نه بهمثابه بیباکی، بلکه بهعنوان تلاشی برای حفظ «معنای خویشتن» ظهور مییابد.
۲. غلبهی «خشم اخلاقی» بر «اضطراب صیانت»
ترس، محصول ارزیابیِ قدرت سرکوبگر است، اما Moral Outrage (خشم اخلاقی)، محصول ارزیابیِ «حقارت ناشی از بیعدالتی» است. برخی مطالعات عصبشناختی نشان میدهند که خشم برخاسته از بیعدالتی، سیستم پاداش مغز را فعال کرده و با کاهش موقت ادراک ریسک، فرد را از فاز انفعالی (Freeze) به فاز کنشگری (Action) منتقل میکند. در این وضعیت، «هزینهٔ سکوت» در ترازوی وجدان، سنگینتر از «هزینهٔ فریاد» جلوه میکند.
۳. عاملیت سیاسی و شکستِ استیصال
یکی از تمایزهای معنادار میان کنشگران پیشرو و تودهی خاموش، در سطح Internal (Political) Efficacy یا «کارآمدی درونی سیاسی» نهفته است. در حالی که اکثریت جامعه ممکن است دچار «درماندگی آموختهشده» باشند و کنش خود را بیاثر بپندارند، کنشگر پیشرو به لبهی تیز عاملیت خویش باور دارد. او خود را نه یک معلول، بلکه یک «علت» در دگرگونیهای تاریخی میبیند. این باور به اثرگذاری، ترس از دست دادن را در سایه قرار میدهد.
۴. بنبست وجودی؛ انتخاب میان «بودن» یا «ماندن»
از منظر روانشناسی وجودی،شجاعت سیاسی نوعی پاسخ به اضطراب بیمعنایی است. برای این افراد، زندگی صرفاً یک فرآیند بیولوژیک (ماندن) نیست، بلکه یک پروژهی اخلاقی (بودن) است. زمانی که استبداد یا بیعدالتی، کرامت انسانی را نشانه میرود، فرد به این نتیجه میرسد که با سکوت، پیشاپیش همهچیز را از دست داده است. پس کنشگری، نه یک انتخاب سیاسی، بلکه تنها راه بازپسگیری «عزت نفس» و معنا بخشیدن به زیستن است.
⭕️آنچه ما «شجاعت» مینامیم، در واقع نوعی بازآرایی در نظام اولویتهای روانی است. کنشگر پیشرو، داراییهای مادی و امنیتی خود را فدا نمیکند تا هیچ شود؛ او آنها را هزینه میکند تا «چیزی والاتر» (هویت، کرامت و عاملیت) را به چنگ آورد. او به این درک سترگ رسیده است که برخی از دستدادنها، عینِ بهدستآوردن است.
هفت شهر عشق را عطار گشت
ما هنوز اندرخم یک کوچه ایم
#شجاعت
⭕️ Join: @mostafavi_psy
⭕️ LinkedIn: linkedin.com/in/ayda-mostafavi-4b34b9aa
❤6
تجربه خاص امروزم یادآور این موضوع بود که:
🚫بسیاری از اعترافهای مهم نه در لحظهی فشار، بلکه در لحظهی «خستگی روانی از دروغگویی» رخ میدهد؛ زمانی که حفظ روایت ساختگی انرژی شناختی زیادی میطلبد و فرد دیگر توان هماهنگ نگه داشتن جزئیات را ندارد. همین فرسودگی ذهنی، در کنار تکنیکهای علمی مصاحبه، میتواند دیوار سکوت یک مجرم خشن را آرامآرام ترک بدهد بدون آنکه نیازی به تهدید یا اجبار باشد.
⭕️ Join: @mostafavi_psy
⭕️ LinkedIn: linkedin.com/in/ayda-mostafavi-4b34b9aa
🚫بسیاری از اعترافهای مهم نه در لحظهی فشار، بلکه در لحظهی «خستگی روانی از دروغگویی» رخ میدهد؛ زمانی که حفظ روایت ساختگی انرژی شناختی زیادی میطلبد و فرد دیگر توان هماهنگ نگه داشتن جزئیات را ندارد. همین فرسودگی ذهنی، در کنار تکنیکهای علمی مصاحبه، میتواند دیوار سکوت یک مجرم خشن را آرامآرام ترک بدهد بدون آنکه نیازی به تهدید یا اجبار باشد.
⭕️ Join: @mostafavi_psy
⭕️ LinkedIn: linkedin.com/in/ayda-mostafavi-4b34b9aa
❤2
چهل روز از ضایعه جانکاه از دست دادن جوانان و عزیزان کشورمون گذشت!
من که فکر نمیکنم ما به عنوان یک کامییونیتی بصورت جمعی هرگز ریکاوری یا بهبود کامل پیدا کنیم اما در هر صورت زندگی ادامه دارد..
از فردا کانال به فعالیت علمی خودش ادامه میده.
به امید روزهای روشن
#زنده_باد_آزادی
#هرگز_نمیرد _آنکه_دلش_زنده _شد _به_عشق
⭕️ Join: @mostafavi_psy
⭕️ LinkedIn: linkedin.com/in/ayda-mostafavi-4b34b9aa
**طرح از آقای: فرزاد ادیبی
من که فکر نمیکنم ما به عنوان یک کامییونیتی بصورت جمعی هرگز ریکاوری یا بهبود کامل پیدا کنیم اما در هر صورت زندگی ادامه دارد..
از فردا کانال به فعالیت علمی خودش ادامه میده.
به امید روزهای روشن
#زنده_باد_آزادی
#هرگز_نمیرد _آنکه_دلش_زنده _شد _به_عشق
⭕️ Join: @mostafavi_psy
⭕️ LinkedIn: linkedin.com/in/ayda-mostafavi-4b34b9aa
**طرح از آقای: فرزاد ادیبی
❤2
💔بیایید از یک واقعیت شروع کنیم:
«درد شکست عشقی» استعاری نیست. مغز ما واقعا آن را شبیه درد جسمی پردازش میکند. مطالعات خوبی در این مورد انجام شده که نشان دادهاند طرد عاطفی میتواند همان «شبکههای عصبی مرتبط با درد فیزیکی» را فعال کند. بنابراین اگر احساس میکنید «دارم از درون میسوزم» یا «نمیتوانم نفس بکشم»، این اغراق نیست؛ این یک پاسخ عصبی–زیستی واقعی است.
⭕️نکته مهمتر این است که در ماه اول، ذهن منطقی معمولاً در دسترس نیست. پس راهکارهایی که صرفاً بر تحلیل منطقی تکیه دارند، اغلب شکست میخورند.
در ادامه، رویکردهایی را میخوانید که با در نظر گرفتن همین واقعیت طراحی شدهاند.
🌀اول بدن را تنظیم کنید و بعد سراغ ذهن بروید
- در اوج غم یا خشم، سیستم عصبی در حالت هشدار است. در این وضعیت، نصیحتهای شناختی کارایی محدودی دارند. پس به جای تلاش برای «فکر نکردن»، ابتدا بدن را آرام کنید:
🔆روزی دو بار تنفس آهسته و عمیق (دم آرام ۴ ثانیه، بازدم طولانیتر ۶ تا ۸ ثانیه)
🔆رهاسازی تدریجی عضلات، از صورت تا پا
🔆پیادهروی تند ۲۰ تا ۳۰ دقیقه
- تنظیم فیزیولوژیک، شدت طغیان هیجانی را پایین میآورد. وقتی بدن آرامتر شود، ذهن هم قابلدسترسیتر میشود.
🌀با افکارتان نجنگید؛ آنها را برچسب بزنید
- پس از طرد شدن، مغز وارد چرخه نشخوار میشود:
«چرا این اتفاق برای من افتاد؟»
«چه مشکلی داشتم؟»
«اگر فلان کار را میکردم…»
تلاش برای توقف کامل این افکار معمولاً آنها را تشدید میکند.
- روش مؤثرتر این است که وقتی فکری آمد، فقط بگویید:
«این، از آن دسته فکرهایی است که بخاطر طرد شدن به سراغم آمده.»
مهم است که آن را تحلیل یا قضاوت نکنید.
- نامگذاری هیجان هم مهم است:
به جای «حالم بده» بگویید «غمگینم» یا «تحقیر شدهام» یا «عصبانیام».
تحقیقات نشان میدهد صرف نامگذاری دقیق هیجان، فعالیت آمیگدالا را کاهش میدهد.
🌀 تماس را قطع کنید، حتی اگر سخت است و برایتان درداور است
- مواجهه مداوم با محرک (پیامها، عکسها، شبکههای اجتماعی) چرخه دوپامینی وابستگی را فعال نگه میدارد. این وضعیت از نظر عصبی شبیه ترک اعتیاد است.
حداقل برای ۳۰ روز:
🔆چککردن پروفایل ممنوع
🔆پیام دادن ممنوع
🔆 بازخوانی خاطرات دیجیتال ممنوع
⭕️این کار بیرحمانه نیست؛ تنظیم سیستم پاداش مغز است.
🌀درد را ساختاربندی کنید، نه اینکه در آن غرق شوید
- نوشتن آزاد گاهی فقط سوخت به نشخوار میدهد.
اما نوشتن ساختارمند کمککننده است.
پس هر روز این سه سوال را پاسخ دهید
🤷🏼♀️امروز دقیقاً چه احساسی داشتم؟
🤷🏻چه چیزی این احساس را فعال کرد؟
🤷🏼♂️یک اقدام کوچک مراقبتی که انجام دادم چه بود؟
⭕️تمرکز بر «اقدام کوچک» مهم است؛ چون مغز در وضعیت شکست، احساس بیقدرتی میکند.
🌀حداقلهای عملکرد را حفظ کنید
در ماه اول، هدف ما «رشد شخصیتی» نیست.
بلکه هدف فقط این است:
🫧خواب نسبتاً منظم
🫧 غذای منظم
🫧حرکت روزانه
🫧یک تعامل انسانی کوتاه در روز
به نظر میرسد که همین چهار مورد، از افت شدید خلق پیشگیری میکند.
🌀خشم و غم را طبیعی بدانید، نه نشانه ضعف
در مدلهای دلبستگی، طرد شدن فعالکننده سیستم تهدید است.
واکنشهایی مثل خشم، التماس، انکار یا بیحسی بخشی از پاسخ طبیعیاند. مشکل زمانی ایجاد میشود که:
⭕️خشم سرکوب شود
یا
⭕️به رفتارهای تکانشی تبدیل شود.
بهتر است خشم را به شکل کنترلشده تخلیه کنیم:
ورزش شدید، نوشتن بدون ارسال، یا صحبت در فضای امن درمانی.
طبیعتا امکان پیچیده نسخه یکسان برای افراد مختلف به صورت یکسان امر اشتباهی است. اما صرفا برای داشتن یک ساختار مشخص یک برنامه ساده ۳۰ روزه میتواند به این شکل باشد:
🙌🏼هفته اول: تمرکز بر تنظیم بدن و قطع تماس
🙌🏼هفته دوم: شروع ورزش منظم و نوشتن ساختارمند
🙌🏼هفته سوم: افزایش تعامل اجتماعی کوتاه
🙌🏼هفته چهارم: تعیین اهداف کوچک فردی
واقعبینانه نگاه کنیم
قرار نیست در ۳۰ روز «کاملاً خوب» شویم.
بلکه هدف ما این است که از وضعیت آشوب عصبی به وضعیت ثبات نسبی برسیم. بهبودی از شکست عشقی بیشتر شبیه ترمیم یک بافت ملتهب است تا حل یک مسئله منطقی. اگر این مسیر را منظم طی کنیم، شدت درد کاهش پیدا میکند؛
نه به این دلیل که گذشته پاک میشود،
بلکه چون سیستم عصبی دوباره تنظیم میشود.
#شکست_عشقی
#درد
#رها_کردن
#رنج_روانی
#آیدامصطفوی
#باخودمان_مهربان_باشیم
⭕️ Join: @mostafavi_psy
⭕️ LinkedIn: linkedin.com/in/ayda-mostafavi-4b34b9aa
«درد شکست عشقی» استعاری نیست. مغز ما واقعا آن را شبیه درد جسمی پردازش میکند. مطالعات خوبی در این مورد انجام شده که نشان دادهاند طرد عاطفی میتواند همان «شبکههای عصبی مرتبط با درد فیزیکی» را فعال کند. بنابراین اگر احساس میکنید «دارم از درون میسوزم» یا «نمیتوانم نفس بکشم»، این اغراق نیست؛ این یک پاسخ عصبی–زیستی واقعی است.
⭕️نکته مهمتر این است که در ماه اول، ذهن منطقی معمولاً در دسترس نیست. پس راهکارهایی که صرفاً بر تحلیل منطقی تکیه دارند، اغلب شکست میخورند.
در ادامه، رویکردهایی را میخوانید که با در نظر گرفتن همین واقعیت طراحی شدهاند.
🌀اول بدن را تنظیم کنید و بعد سراغ ذهن بروید
- در اوج غم یا خشم، سیستم عصبی در حالت هشدار است. در این وضعیت، نصیحتهای شناختی کارایی محدودی دارند. پس به جای تلاش برای «فکر نکردن»، ابتدا بدن را آرام کنید:
🔆روزی دو بار تنفس آهسته و عمیق (دم آرام ۴ ثانیه، بازدم طولانیتر ۶ تا ۸ ثانیه)
🔆رهاسازی تدریجی عضلات، از صورت تا پا
🔆پیادهروی تند ۲۰ تا ۳۰ دقیقه
- تنظیم فیزیولوژیک، شدت طغیان هیجانی را پایین میآورد. وقتی بدن آرامتر شود، ذهن هم قابلدسترسیتر میشود.
🌀با افکارتان نجنگید؛ آنها را برچسب بزنید
- پس از طرد شدن، مغز وارد چرخه نشخوار میشود:
«چرا این اتفاق برای من افتاد؟»
«چه مشکلی داشتم؟»
«اگر فلان کار را میکردم…»
تلاش برای توقف کامل این افکار معمولاً آنها را تشدید میکند.
- روش مؤثرتر این است که وقتی فکری آمد، فقط بگویید:
«این، از آن دسته فکرهایی است که بخاطر طرد شدن به سراغم آمده.»
مهم است که آن را تحلیل یا قضاوت نکنید.
- نامگذاری هیجان هم مهم است:
به جای «حالم بده» بگویید «غمگینم» یا «تحقیر شدهام» یا «عصبانیام».
تحقیقات نشان میدهد صرف نامگذاری دقیق هیجان، فعالیت آمیگدالا را کاهش میدهد.
🌀 تماس را قطع کنید، حتی اگر سخت است و برایتان درداور است
- مواجهه مداوم با محرک (پیامها، عکسها، شبکههای اجتماعی) چرخه دوپامینی وابستگی را فعال نگه میدارد. این وضعیت از نظر عصبی شبیه ترک اعتیاد است.
حداقل برای ۳۰ روز:
🔆چککردن پروفایل ممنوع
🔆پیام دادن ممنوع
🔆 بازخوانی خاطرات دیجیتال ممنوع
⭕️این کار بیرحمانه نیست؛ تنظیم سیستم پاداش مغز است.
🌀درد را ساختاربندی کنید، نه اینکه در آن غرق شوید
- نوشتن آزاد گاهی فقط سوخت به نشخوار میدهد.
اما نوشتن ساختارمند کمککننده است.
پس هر روز این سه سوال را پاسخ دهید
🤷🏼♀️امروز دقیقاً چه احساسی داشتم؟
🤷🏻چه چیزی این احساس را فعال کرد؟
🤷🏼♂️یک اقدام کوچک مراقبتی که انجام دادم چه بود؟
⭕️تمرکز بر «اقدام کوچک» مهم است؛ چون مغز در وضعیت شکست، احساس بیقدرتی میکند.
🌀حداقلهای عملکرد را حفظ کنید
در ماه اول، هدف ما «رشد شخصیتی» نیست.
بلکه هدف فقط این است:
🫧خواب نسبتاً منظم
🫧 غذای منظم
🫧حرکت روزانه
🫧یک تعامل انسانی کوتاه در روز
به نظر میرسد که همین چهار مورد، از افت شدید خلق پیشگیری میکند.
🌀خشم و غم را طبیعی بدانید، نه نشانه ضعف
در مدلهای دلبستگی، طرد شدن فعالکننده سیستم تهدید است.
واکنشهایی مثل خشم، التماس، انکار یا بیحسی بخشی از پاسخ طبیعیاند. مشکل زمانی ایجاد میشود که:
⭕️خشم سرکوب شود
یا
⭕️به رفتارهای تکانشی تبدیل شود.
بهتر است خشم را به شکل کنترلشده تخلیه کنیم:
ورزش شدید، نوشتن بدون ارسال، یا صحبت در فضای امن درمانی.
طبیعتا امکان پیچیده نسخه یکسان برای افراد مختلف به صورت یکسان امر اشتباهی است. اما صرفا برای داشتن یک ساختار مشخص یک برنامه ساده ۳۰ روزه میتواند به این شکل باشد:
🙌🏼هفته اول: تمرکز بر تنظیم بدن و قطع تماس
🙌🏼هفته دوم: شروع ورزش منظم و نوشتن ساختارمند
🙌🏼هفته سوم: افزایش تعامل اجتماعی کوتاه
🙌🏼هفته چهارم: تعیین اهداف کوچک فردی
واقعبینانه نگاه کنیم
قرار نیست در ۳۰ روز «کاملاً خوب» شویم.
بلکه هدف ما این است که از وضعیت آشوب عصبی به وضعیت ثبات نسبی برسیم. بهبودی از شکست عشقی بیشتر شبیه ترمیم یک بافت ملتهب است تا حل یک مسئله منطقی. اگر این مسیر را منظم طی کنیم، شدت درد کاهش پیدا میکند؛
نه به این دلیل که گذشته پاک میشود،
بلکه چون سیستم عصبی دوباره تنظیم میشود.
#شکست_عشقی
#درد
#رها_کردن
#رنج_روانی
#آیدامصطفوی
#باخودمان_مهربان_باشیم
⭕️ Join: @mostafavi_psy
⭕️ LinkedIn: linkedin.com/in/ayda-mostafavi-4b34b9aa
❤4
همراهان گرامی،
به همت انجمن روانشناسی ایران، بهصورت داوطلبانه و در راستای مسئولیت انسانی و حرفهای در خدمترسانی به هموطنان آسیبدیده از وقایع سیاسی–اجتماعی اخیر، آمادگی ارائه خدمات مشاوره و مداخله در بحران (از جمله سوگ، تروما، استرس حاد و …) را دارم.
در این طرح:
🔆گروه اول: همکارانی که مدرک دکتری خود را دریافت کردهاند.
🔆گروه دوم: همکارانی که مدرک کارشناسی ارشد دارند (اینجانب نیز بهعنوان دانشجوی دکتری در این گروه فعالیت میکنم).
متقاضیان میتوانند با هر یک از درمانگران مورد نظر خود، وقت مشاوره رزرو کنند.
خواهشمند است این اطلاعرسانی را برای افرادی که ممکن است به این خدمات رایگان نیاز داشته باشند، ارسال فرمایید.
«دقت بفرمایید که این جلسات صرفاً در چارچوب مداخله در بحران و ویژه آسیبدیدگان وقایع هولناک اخیر ارائه میشود و درمان روانشناختی معمول یا بلندمدت محسوب نمیشود»
https://clinic.iranpa.org/
⭕️ Join: @mostafavi_psy
⭕️ LinkedIn: linkedin.com/in/ayda-mostafavi-4b34b9aa
به همت انجمن روانشناسی ایران، بهصورت داوطلبانه و در راستای مسئولیت انسانی و حرفهای در خدمترسانی به هموطنان آسیبدیده از وقایع سیاسی–اجتماعی اخیر، آمادگی ارائه خدمات مشاوره و مداخله در بحران (از جمله سوگ، تروما، استرس حاد و …) را دارم.
در این طرح:
🔆گروه اول: همکارانی که مدرک دکتری خود را دریافت کردهاند.
🔆گروه دوم: همکارانی که مدرک کارشناسی ارشد دارند (اینجانب نیز بهعنوان دانشجوی دکتری در این گروه فعالیت میکنم).
متقاضیان میتوانند با هر یک از درمانگران مورد نظر خود، وقت مشاوره رزرو کنند.
خواهشمند است این اطلاعرسانی را برای افرادی که ممکن است به این خدمات رایگان نیاز داشته باشند، ارسال فرمایید.
«دقت بفرمایید که این جلسات صرفاً در چارچوب مداخله در بحران و ویژه آسیبدیدگان وقایع هولناک اخیر ارائه میشود و درمان روانشناختی معمول یا بلندمدت محسوب نمیشود»
https://clinic.iranpa.org/
⭕️ Join: @mostafavi_psy
⭕️ LinkedIn: linkedin.com/in/ayda-mostafavi-4b34b9aa
❤4
Forwarded from هستهی شناختی دانشگاه علامه طباطبایی
💢 دانشمندان «مینیمغز» ساختند و به آن حل مسئله یاد دادند
پژوهشگران با ارائه بازخورد الکتریکی هدفمند به ارگانوئیدهای عصبی، نشان دادند میتوان بافتهای مغزی رشدیافته در آزمایشگاه را بهصورت کوتاهمدت برای حل یک مسئله مهندسی آموزش داد.
دانشمندان دانشگاه کالیفرنیا در سانتا کروز با استفاده از ارگانوئیدهای عصبی دریافتند میتوانند مغز کوچک مصنوعی را برای حل یک مسئله مهندسی آموزش دهند. آنها از بازخورد الکتریکی هدفمند در سامانه «حلقه بسته» استفاده کردند. این سیستم بهطور مؤثر شبکه عصبی را تنظیم کرد، بهطوریکه ۴۶ درصد از چرخهها به سطح عملکرد مناسب رسید. با این حال، یادگیری کوتاهمدت بود و ۴۵ دقیقه پس از تحریک، عملکرد به حالت اولیه بازگشت. هدف اصلی پژوهش، درک سازوکار یادگیری مغز و اثر بیماریهای عصبی است.
گروهی از پژوهشگران دانشگاه University of California, Santa Cruz موفق شدند با استفاده از بافتهای عصبی رشدیافته در آزمایشگاه، یک مسئله کلاسیک مهندسی را حل کنند؛ دستاوردی که میتواند مسیر تازهای در مطالعه یادگیری عصبی و بیماریهای مغزی باز کند.
در این مطالعه، ارگانوئیدهای قشری، تودههای کوچکی از سلولهای بنیادی موش که توانایی ارسال و دریافت سیگنال الکتریکی دارند، در یک سامانه «حلقه بسته» قرار گرفتند. این سامانه بر اساس عملکرد بافت عصبی، بازخورد الکتریکی هدفمند ارائه میکرد تا شبکه عصبی بهتدریج تنظیم شود.
مسئله مورد آزمایش، مدل رایج «میله و گاری» بود که در پژوهشهای یادگیری تقویتی استفاده میشود. نتایج نشان داد ارگانوئیدهایی که بازخورد تطبیقی دریافت کردند، در ۴۶ درصد چرخهها به سطح عملکرد قابل قبول رسیدند؛ رقمی بهمراتب بالاتر از گروههای بدون بازخورد یا با بازخورد تصادفی.
با این حال، پژوهشگران تأکید کردهاند که این یادگیری کوتاهمدت بوده و پس از حدود ۴۵ دقیقه بدون تحریک، عملکرد به سطح اولیه بازگشته است. به گفته محققان، هدف از این پژوهش توسعه رایانههای زیستی نیست، بلکه درک بهتر سازوکار انعطافپذیری مغز و تأثیر بیماریهای عصبی بر فرآیند یادگیری است.
یافتههای این تحقیق در تازهترین شماره نشریه Cell Reports منتشر شده است.
https://www.sciencealert.com/scientists-grew-mini-brains-then-trained-them-to-solve-an-engineering-problem
🆔@ScientificDialectics
پژوهشگران با ارائه بازخورد الکتریکی هدفمند به ارگانوئیدهای عصبی، نشان دادند میتوان بافتهای مغزی رشدیافته در آزمایشگاه را بهصورت کوتاهمدت برای حل یک مسئله مهندسی آموزش داد.
دانشمندان دانشگاه کالیفرنیا در سانتا کروز با استفاده از ارگانوئیدهای عصبی دریافتند میتوانند مغز کوچک مصنوعی را برای حل یک مسئله مهندسی آموزش دهند. آنها از بازخورد الکتریکی هدفمند در سامانه «حلقه بسته» استفاده کردند. این سیستم بهطور مؤثر شبکه عصبی را تنظیم کرد، بهطوریکه ۴۶ درصد از چرخهها به سطح عملکرد مناسب رسید. با این حال، یادگیری کوتاهمدت بود و ۴۵ دقیقه پس از تحریک، عملکرد به حالت اولیه بازگشت. هدف اصلی پژوهش، درک سازوکار یادگیری مغز و اثر بیماریهای عصبی است.
گروهی از پژوهشگران دانشگاه University of California, Santa Cruz موفق شدند با استفاده از بافتهای عصبی رشدیافته در آزمایشگاه، یک مسئله کلاسیک مهندسی را حل کنند؛ دستاوردی که میتواند مسیر تازهای در مطالعه یادگیری عصبی و بیماریهای مغزی باز کند.
در این مطالعه، ارگانوئیدهای قشری، تودههای کوچکی از سلولهای بنیادی موش که توانایی ارسال و دریافت سیگنال الکتریکی دارند، در یک سامانه «حلقه بسته» قرار گرفتند. این سامانه بر اساس عملکرد بافت عصبی، بازخورد الکتریکی هدفمند ارائه میکرد تا شبکه عصبی بهتدریج تنظیم شود.
مسئله مورد آزمایش، مدل رایج «میله و گاری» بود که در پژوهشهای یادگیری تقویتی استفاده میشود. نتایج نشان داد ارگانوئیدهایی که بازخورد تطبیقی دریافت کردند، در ۴۶ درصد چرخهها به سطح عملکرد قابل قبول رسیدند؛ رقمی بهمراتب بالاتر از گروههای بدون بازخورد یا با بازخورد تصادفی.
با این حال، پژوهشگران تأکید کردهاند که این یادگیری کوتاهمدت بوده و پس از حدود ۴۵ دقیقه بدون تحریک، عملکرد به سطح اولیه بازگشته است. به گفته محققان، هدف از این پژوهش توسعه رایانههای زیستی نیست، بلکه درک بهتر سازوکار انعطافپذیری مغز و تأثیر بیماریهای عصبی بر فرآیند یادگیری است.
یافتههای این تحقیق در تازهترین شماره نشریه Cell Reports منتشر شده است.
https://www.sciencealert.com/scientists-grew-mini-brains-then-trained-them-to-solve-an-engineering-problem
🆔@ScientificDialectics
ScienceAlert
Scientists Grew Mini Brains, Then Trained Them to Solve an Engineering Problem
A step toward studying how disease changes the brain’s ability to learn.
👍4