🙏2👌2
صَلَواتُ اللهِ و ملائِکتِه و حَمَلهِ عَرشِهِ و جَمیعِ خَلقِه مِنْ أرضِهِ و سَمائِهِ علی سِرُّ الأسرارِ و مَشرِقِ الأنوارِ ، المُهندِسِ فی الغُیُوبِ اللّاهوتِیَّه ، السّیّاحِ فی الفیافِی الجَبَروتیَّه ، المُصّوِّر لِلهَیولَی الملکوتیَّه ، اَلوالی للولایهِ النّاسوتیّه ، أُنمُوذِجِ الواقِعِ ، و شَخصِ الإطْلاقِ المُنْطَبِعِ فی مَرایا الأنفُسِ و الآفاقِ ، سرِّ الأنبیاء و المرسلینَ ، سیّدِ الأوصیاء و الصّدیقین ، صوره الأمانه الإلهیّه ، مادهِ العلومِ الغیرِ المُتناهیهِ ، الظّاهرِ بالبرهانِ ، الباطنِ بالقَدْرِ و الشّأنِ ، بِسْمَلَهِ کتابِ الموجودِ ، فاتحه مصحفِ الوجودِ ، حقیقه النقطهِ البائیّه ، المتحقّقِ بالمراتبِ الإنسانیّه ، حَیدَرِ آجام الإبداعِ ، الکرّار فی معارکِ الإختراع ، السّرِ الجلیّ و النّجم الثّاقبِ ،علیِّ بن أبی طالب ، علیه الصّلوهُ و السّلام.
ظهور ولایت مطلقه علّیه الهیّه عالیه علویه بر هیبت تام هادینا بالحق أشرف الأوصیاء مولانا اميرالمؤمنين علی ابن ابیطالب سلام الله علیه در یوم الله الاکبر غدیر خم مبارک باد
ظهور ولایت مطلقه علّیه الهیّه عالیه علویه بر هیبت تام هادینا بالحق أشرف الأوصیاء مولانا اميرالمؤمنين علی ابن ابیطالب سلام الله علیه در یوم الله الاکبر غدیر خم مبارک باد
❤2🔥1
مُسکرات الکلام
گرچه دریای فضیلت های تو محدود نیست عفو کن توصیف ما آن سان که حقش بود نیست عشق یعنی جانمان خوردست با نامت گره جُز تولی و تبری رمز تار و پود نیست ذکر تسبیح سَلاطین جهان یا مرتضی است هیچ شاهی جز علی از دید ما مقصود نیست!!! تو ببخشی یا نبخشی همچنان پشت دریم…
شارح معروف نهج البلاغه ابن ابی الحدید از علمای بزرگ سنی و معتزلی مذهب..
که در ستایش مولا علی..
قد قلت للبرق الذی شق الدجی *** فکان زنجیا هناک یجدع
یا برق ان جنت الغری فقل له: *** اتراک تعلم من بارضک مودع
فیک ابن عمران الکلیم و بعده *** عیسی یقفیه و احمد یتبع
بل فیک جبریل و میکال و ا... *** و افیل و الملا المقدس اجمع
بل فیک نور الله جل جلاله *** لذوی البصائر یستشف و یلمع
فیک الامام المرتضی فیک ال *** وصی المجتبی فیک البطین الانزع
الضارب الهامی المقنع فی الوغی *** بالخوف للبهم الکماه یقنع
و المترع الحوض المدعدع حیث لا *** واد یفیض ولا قلیب یترع
و مبدد الابطال حیث تالبوا *** و مفرق الاحزاب حیث تجمعوا
و الحبر یصدع بالمواعظ خاشعا *** حتی تکاد لها القلوب تصدع
زهد المسیح و فتکه الدهر الذی *** اودی بها کسری و فوز تببع
هذا ضمیر العالم الموجود عن *** عدم وسر وجوده المستودع
هذی الامانه لا یقوم بحملها *** خلفاء هابطه و اطلس ارفع
تابی الجبال الشم عن تقلیدها *** و تضنج تیهاء و تشفق برقشع
هذا هو النور الذی عذ باته *** کانت بجبهه آدم تتطلع
و شهاب موسی حیث اظلم لیله *** رفعت له لاالاوه تتشعشع
یامن له ردت زکاهء و لم یفز *** ببظیرها من قبل الا یو شع
یا هازم الاحزاب لا یثنیه عن *** خوض الحمام مد جج و مدرع
یاقالع الباب الذی عن هزها *** عجزت اکف اربعون و اربع
لولا حدوثک قلت: انک جاعل ال *** ارواح فی الاشباح و المستنزع
لولا مماتک قلت: انک باسط ال *** ارزاق تقدر فی العطاء و توسع
ماالعالم العلوی الا تربه *** فیها لجثتک الشریفه مضجع
ماالدهر الا عبدک القن الذی *** بنفوذ امرک فی البریه مولع
انا فی مدیحک الکن لااهتدی *** و انا الخطیب الهبرزی المصقع
اقول فیک: سمیدع کلاولا *** حاشا لمثتلک ان یقال: سمیدع
بل انت فی یوم القیامه حاکم *** فی العالمین وشافع ومشفع
و الله لو لا حیدر ما کانت ال *** دنیا و لا جمع البر یه مجمع
من اجله خلق الزمان وضو ئت *** شهب کنسن و جن لیل ادرع
علم الغوب الیه غیر مدافع *** و الصبح ابیض مسفر لا ید فع
و الیه فی یوم المعاد حسابنا *** و هو الملاذ لنا غدا و المفزع
یامن له فی ارض قلبی منزل *** نعم المراد الرحب والمستربع
اهواک حتی فی حشاشه مهجتی *** نارتشب علی هواک و تلذع
و تکاد نفسی ان تذوب صبابه *** خلقا و طبعا لا کمن یتطبع
و رایت دین الاعتزال و اننی *** اهوی لاجلک کل من یتشییع
و لقد علمت بانه لا بد من *** مهدیکم و لیومه اتوقع
یحمیه من جندالاله کتائب *** کالیم اقبل زاخرا یتدفع
فیها لال ابی الحدید صوارم *** مشهوره ورماخ خط شرع
و رجال موت مقدمون کانهم *** اسد العرین الربد لا تتکعکع
و لقد بکیت لقتل آل محمد *** بالطف حتی کل عضو مد مع
تالله انسی الحسین و شلوه *** تحت السنابک بالعراء موزع
#ابن_ابی_الحدید
که در ستایش مولا علی..
قد قلت للبرق الذی شق الدجی *** فکان زنجیا هناک یجدع
یا برق ان جنت الغری فقل له: *** اتراک تعلم من بارضک مودع
فیک ابن عمران الکلیم و بعده *** عیسی یقفیه و احمد یتبع
بل فیک جبریل و میکال و ا... *** و افیل و الملا المقدس اجمع
بل فیک نور الله جل جلاله *** لذوی البصائر یستشف و یلمع
فیک الامام المرتضی فیک ال *** وصی المجتبی فیک البطین الانزع
الضارب الهامی المقنع فی الوغی *** بالخوف للبهم الکماه یقنع
و المترع الحوض المدعدع حیث لا *** واد یفیض ولا قلیب یترع
و مبدد الابطال حیث تالبوا *** و مفرق الاحزاب حیث تجمعوا
و الحبر یصدع بالمواعظ خاشعا *** حتی تکاد لها القلوب تصدع
زهد المسیح و فتکه الدهر الذی *** اودی بها کسری و فوز تببع
هذا ضمیر العالم الموجود عن *** عدم وسر وجوده المستودع
هذی الامانه لا یقوم بحملها *** خلفاء هابطه و اطلس ارفع
تابی الجبال الشم عن تقلیدها *** و تضنج تیهاء و تشفق برقشع
هذا هو النور الذی عذ باته *** کانت بجبهه آدم تتطلع
و شهاب موسی حیث اظلم لیله *** رفعت له لاالاوه تتشعشع
یامن له ردت زکاهء و لم یفز *** ببظیرها من قبل الا یو شع
یا هازم الاحزاب لا یثنیه عن *** خوض الحمام مد جج و مدرع
یاقالع الباب الذی عن هزها *** عجزت اکف اربعون و اربع
لولا حدوثک قلت: انک جاعل ال *** ارواح فی الاشباح و المستنزع
لولا مماتک قلت: انک باسط ال *** ارزاق تقدر فی العطاء و توسع
ماالعالم العلوی الا تربه *** فیها لجثتک الشریفه مضجع
ماالدهر الا عبدک القن الذی *** بنفوذ امرک فی البریه مولع
انا فی مدیحک الکن لااهتدی *** و انا الخطیب الهبرزی المصقع
اقول فیک: سمیدع کلاولا *** حاشا لمثتلک ان یقال: سمیدع
بل انت فی یوم القیامه حاکم *** فی العالمین وشافع ومشفع
و الله لو لا حیدر ما کانت ال *** دنیا و لا جمع البر یه مجمع
من اجله خلق الزمان وضو ئت *** شهب کنسن و جن لیل ادرع
علم الغوب الیه غیر مدافع *** و الصبح ابیض مسفر لا ید فع
و الیه فی یوم المعاد حسابنا *** و هو الملاذ لنا غدا و المفزع
یامن له فی ارض قلبی منزل *** نعم المراد الرحب والمستربع
اهواک حتی فی حشاشه مهجتی *** نارتشب علی هواک و تلذع
و تکاد نفسی ان تذوب صبابه *** خلقا و طبعا لا کمن یتطبع
و رایت دین الاعتزال و اننی *** اهوی لاجلک کل من یتشییع
و لقد علمت بانه لا بد من *** مهدیکم و لیومه اتوقع
یحمیه من جندالاله کتائب *** کالیم اقبل زاخرا یتدفع
فیها لال ابی الحدید صوارم *** مشهوره ورماخ خط شرع
و رجال موت مقدمون کانهم *** اسد العرین الربد لا تتکعکع
و لقد بکیت لقتل آل محمد *** بالطف حتی کل عضو مد مع
تالله انسی الحسین و شلوه *** تحت السنابک بالعراء موزع
#ابن_ابی_الحدید
❤3🔥2
🔥4
مُسکرات الکلام
بخاطری که تویی دیگران فراموشند مقیدان تو از یاد غیر خاموشند هزار سال گذشت از حکایت مجنون هنوز مردم صحرا نشین سیه پوشند.. #بابافغانی السلام علیک یا اباعبدالله الحسین
اگر به طُرّهیِ او طالبی، مشوّش شو
اگر به گیسویِ او عاشقی، پریشان باش..
دهقان_سامانی
اگر به گیسویِ او عاشقی، پریشان باش..
دهقان_سامانی
❤3🔥3
مُسکرات الکلام
آمدن جبرئیل به یاری حضرتش: جبرئیل آمد شتابان بر زمین از فراز عرش رب العالمین دید صحرائی سراسر لاله زار ارغوان در وی قطار اندر قطار جوی ها در وی روان، اما ز خون سروهایی برلب، اما سرنگون غنچه های ناشده از آب سیر اندر او خندان ولی از زخم تیر چشم نرگس رفته…
بازم از واقعۀ دشت بلا یاد آمد
خِرمن صبرو ثَباتم همه بر باد آمد
در شگفتم زچه درهَم نشد اجزای وجود
زآنهمهضعف که بر علّت ایجاد آمد..
آه! از آندم که شه دین به هزاران تشویش
بر سر قاسم ناکام به امداد آمد
دید کآغشته تنش چون گلِ سیراببهخون
آهش از آتش اندوه ز بنیاد آمد
گه به زانو سر حسرت که: مر این صید ضعیف،
به چه جرمی هدف ناوک صیاد آمد؟
گه به دندان لب حیرت که: گهِ جلوهگری
چشمزخم که بر این حُسن خداداد آمد؟
پس چو جان پیکرش از لطف در آغوش کشید
رو به سوی حرم آورد و به فریاد آمد
کـ ای عروس حسن! از بخت شکایت منما
حجلۀ حُسن بیارای که داماد آمد
«نیّر» از خاک در شاه مکش روی نیاز
کآنکه شد حلقهبهگوش درش، آزاد آمد..
#نیر_تبریزی
خِرمن صبرو ثَباتم همه بر باد آمد
در شگفتم زچه درهَم نشد اجزای وجود
زآنهمهضعف که بر علّت ایجاد آمد..
آه! از آندم که شه دین به هزاران تشویش
بر سر قاسم ناکام به امداد آمد
دید کآغشته تنش چون گلِ سیراببهخون
آهش از آتش اندوه ز بنیاد آمد
گه به زانو سر حسرت که: مر این صید ضعیف،
به چه جرمی هدف ناوک صیاد آمد؟
گه به دندان لب حیرت که: گهِ جلوهگری
چشمزخم که بر این حُسن خداداد آمد؟
پس چو جان پیکرش از لطف در آغوش کشید
رو به سوی حرم آورد و به فریاد آمد
کـ ای عروس حسن! از بخت شکایت منما
حجلۀ حُسن بیارای که داماد آمد
«نیّر» از خاک در شاه مکش روی نیاز
کآنکه شد حلقهبهگوش درش، آزاد آمد..
#نیر_تبریزی
❤2🔥1
مُسکرات الکلام
آمدن جبرئیل به یاری حضرتش: جبرئیل آمد شتابان بر زمین از فراز عرش رب العالمین دید صحرائی سراسر لاله زار ارغوان در وی قطار اندر قطار جوی ها در وی روان، اما ز خون سروهایی برلب، اما سرنگون غنچه های ناشده از آب سیر اندر او خندان ولی از زخم تیر چشم نرگس رفته…
کیست این پنهان مرا در جان و تن
کز زبان من همیگوید سخن؟
این که گوید از لب من راز کیست
بنگرید این صاحب آواز کیست؟
در من اینسان خودنمایی میکند
ادعای آشنایی میکند..
کیست این گویا و شنوا در تنم؟
باورم یارب نیاید کاین منم!
متصلتر با همه دوری به من
از نگه با چشم و از لب با سخن!
خوش پریشان با منش گفتارهاست
در پریشانگوییاش اسرارهاست
از برای خودنمایی صبح و شام
سر برآرد گه ز روزن گه ز بام
با خدنگ غمزه صید دل کند
دید هر جا طایری بسمل کند
گردنی هرجا در آرد در کمند
تا نگوید کس اسیرانش کمند..
لاجرم آن شاهد بالا و پست
با کمال دلربایی در الست
جلوهاش گرمی بازاری نداشت
یوسف حسناش خریداری نداشت
غمزهاش را قابل تیری نبود
لایق پیکانش نخجیری نبود
عشوهاش هرجا کمندانداز گشت
گردنی لایق نیامد، بازگشت
ماسوی آیینهٔ آن رو شدند
مظهر آن طلعت دلجو شدند
پس جمال خویش در آیینه دید
روی زیبا دید و عشق آمد پدید
مدتی آن عشق بی نام و نشان
بُد معلق در فضای بیکران
دلنشین خویش مأوایی نداشت
تا درو منزل کند جایی نداشت
بهر منزل بیقراری ساز کرد
طالبان خویش را آواز کرد
چونکه یکسر طالبان را جمع ساخت
جمله را پروانه، خود را شمع ساخت
جلوهای کرد از یمین و از یسار
دوزخی و جنتی کرد آشکار
جنتی خاطرنواز و دلفروز
دوزخی دشمنگداز و غیرسوز..
ساقییی با ساغری چون آفتاب
آمد و عشق اندر آن ساغر شراب
پس ندا داد او نه پنهان، برملا
کالصلا ای بادهخواران الصلا
همچو این مِی خوشگوار و صاف نیست
ترک این مِی گفتن از انصاف نیست
حبذا زین می که هر کس مست اوست
خلقت اشیا مقام پست اوست
هرکه این مِی خورد جهل از کف بهشت
گام اول پای کوبد در بهشت
جملۀ ذرات از جا خاستند
ساغر می را ز ساقی خواستند
بار دیگر آمد از ساقی صدا
طالب آن جام را بر زد، ندا
ای که از جان طالب این بادهای
بهر آشامیدنش آمادهای
گرچه این می را دوصد مستی بود
نیست را سرمایۀ هستی بود
از خمار آن حذر کن کاین خمار
از سر مستان برون آرد دمار
درد و رنج و غصه را آماده شو
بعد از آن آمادۀ این باده شو
این نه جام عشرت این جام ولاست
دُرد او دَردست و صاف او بلاست
بر هوای او نفس هر کس کشید
یک قدم نارفته پا را پس کشید
سرکشید اول به دعوی آسمان
کاین سعادت را بهخود بردی گمان
ذرهیی شد ز آن سعادت کامیاب
ز آن بتابید از ضمیرش آفتاب
جرعهیی هم ریخت ز آن ساغر بهخاک
ز آن سبب شد مدفن تنهای پاک
تر شد آن یک را لب این یک را گلو
وز گلوی کس نرفت آن مِی فرو
فرقهٔ دیگر به بو قانع شدند
فرقهای از خوردنش مانع شدند
بود آن می از تغیر در خروش
در دل ساغر چو می در خُم به جوش
چون موافق با لب همدم نشد
آن همه خوردند و اصلا کم نشد
باز ساقی برکشید از دل خروش
گفت ای صافیدلان دُرد نوش
مرد خواهم همتی عالی کند
ساغر ما را ز می خالی کند
انبیا و اولیا را با نیاز
شد بساغر، گردن خواهش دراز
جمله را دل در طلب چون خم بجوش
لیک آن سر خیل مخموران خموش
سر بهبالا یکسر از برنا و پیر
لیک آن منظور ساقی سر بزیر
هر یک از جان همتی بگماشتند
جرعهای از آن قدح برداشتند
باز بود آن جام عشق ذوالجلال
همچنان در دست ساقی مالمال
جام بر کف، منتظر ساقی هنوز
اللّه اللّه غیرت آمد غیر سوز
تازه مست جورکش را دور کن
می به ساغر تا به خط جور کن
می به شط بصره و بغداد ده
نی به خط بصره و بغداد ده
شط می را جز شناور بط نیم
از حریفان فرودین خط نیم
باز ساقی گفت تا چند انتظار
ای حریف لاابالی سر برآر
ای قدح پیما درآ، هوئی بزن
گوی چوگانت سرم، گوئی بزن
چون بموقع ساقیش درخواست کرد
پیر میخواران زجا، قد راست کرد
زینت افزای بساط نشأتین
سرور و سر خیل مخموران حسین..
گفت آنکس را که میجویی منم
بادهخواری را که میگویی منم
شرطهایش را یکایک گوش کرد
ساغر می را تمامی نوش کرد
باز گفت از این شراب خوشگوار
دیگرت گر هست یک ساغر بیار..
دیگر از ساقی نشان باقی نبود
ز آنکه آن میخواره جز ساقی نبود
خود بمعنی باده بود و جام بود
گر بصورت رند درد آشام بود
شد تهی بزم از منی و از تویی
اتحاد آمد، به یک سو شد دویی..
#عمان_سامانی
با تلخیص و گزينش..
کز زبان من همیگوید سخن؟
این که گوید از لب من راز کیست
بنگرید این صاحب آواز کیست؟
در من اینسان خودنمایی میکند
ادعای آشنایی میکند..
کیست این گویا و شنوا در تنم؟
باورم یارب نیاید کاین منم!
متصلتر با همه دوری به من
از نگه با چشم و از لب با سخن!
خوش پریشان با منش گفتارهاست
در پریشانگوییاش اسرارهاست
از برای خودنمایی صبح و شام
سر برآرد گه ز روزن گه ز بام
با خدنگ غمزه صید دل کند
دید هر جا طایری بسمل کند
گردنی هرجا در آرد در کمند
تا نگوید کس اسیرانش کمند..
لاجرم آن شاهد بالا و پست
با کمال دلربایی در الست
جلوهاش گرمی بازاری نداشت
یوسف حسناش خریداری نداشت
غمزهاش را قابل تیری نبود
لایق پیکانش نخجیری نبود
عشوهاش هرجا کمندانداز گشت
گردنی لایق نیامد، بازگشت
ماسوی آیینهٔ آن رو شدند
مظهر آن طلعت دلجو شدند
پس جمال خویش در آیینه دید
روی زیبا دید و عشق آمد پدید
مدتی آن عشق بی نام و نشان
بُد معلق در فضای بیکران
دلنشین خویش مأوایی نداشت
تا درو منزل کند جایی نداشت
بهر منزل بیقراری ساز کرد
طالبان خویش را آواز کرد
چونکه یکسر طالبان را جمع ساخت
جمله را پروانه، خود را شمع ساخت
جلوهای کرد از یمین و از یسار
دوزخی و جنتی کرد آشکار
جنتی خاطرنواز و دلفروز
دوزخی دشمنگداز و غیرسوز..
ساقییی با ساغری چون آفتاب
آمد و عشق اندر آن ساغر شراب
پس ندا داد او نه پنهان، برملا
کالصلا ای بادهخواران الصلا
همچو این مِی خوشگوار و صاف نیست
ترک این مِی گفتن از انصاف نیست
حبذا زین می که هر کس مست اوست
خلقت اشیا مقام پست اوست
هرکه این مِی خورد جهل از کف بهشت
گام اول پای کوبد در بهشت
جملۀ ذرات از جا خاستند
ساغر می را ز ساقی خواستند
بار دیگر آمد از ساقی صدا
طالب آن جام را بر زد، ندا
ای که از جان طالب این بادهای
بهر آشامیدنش آمادهای
گرچه این می را دوصد مستی بود
نیست را سرمایۀ هستی بود
از خمار آن حذر کن کاین خمار
از سر مستان برون آرد دمار
درد و رنج و غصه را آماده شو
بعد از آن آمادۀ این باده شو
این نه جام عشرت این جام ولاست
دُرد او دَردست و صاف او بلاست
بر هوای او نفس هر کس کشید
یک قدم نارفته پا را پس کشید
سرکشید اول به دعوی آسمان
کاین سعادت را بهخود بردی گمان
ذرهیی شد ز آن سعادت کامیاب
ز آن بتابید از ضمیرش آفتاب
جرعهیی هم ریخت ز آن ساغر بهخاک
ز آن سبب شد مدفن تنهای پاک
تر شد آن یک را لب این یک را گلو
وز گلوی کس نرفت آن مِی فرو
فرقهٔ دیگر به بو قانع شدند
فرقهای از خوردنش مانع شدند
بود آن می از تغیر در خروش
در دل ساغر چو می در خُم به جوش
چون موافق با لب همدم نشد
آن همه خوردند و اصلا کم نشد
باز ساقی برکشید از دل خروش
گفت ای صافیدلان دُرد نوش
مرد خواهم همتی عالی کند
ساغر ما را ز می خالی کند
انبیا و اولیا را با نیاز
شد بساغر، گردن خواهش دراز
جمله را دل در طلب چون خم بجوش
لیک آن سر خیل مخموران خموش
سر بهبالا یکسر از برنا و پیر
لیک آن منظور ساقی سر بزیر
هر یک از جان همتی بگماشتند
جرعهای از آن قدح برداشتند
باز بود آن جام عشق ذوالجلال
همچنان در دست ساقی مالمال
جام بر کف، منتظر ساقی هنوز
اللّه اللّه غیرت آمد غیر سوز
تازه مست جورکش را دور کن
می به ساغر تا به خط جور کن
می به شط بصره و بغداد ده
نی به خط بصره و بغداد ده
شط می را جز شناور بط نیم
از حریفان فرودین خط نیم
باز ساقی گفت تا چند انتظار
ای حریف لاابالی سر برآر
ای قدح پیما درآ، هوئی بزن
گوی چوگانت سرم، گوئی بزن
چون بموقع ساقیش درخواست کرد
پیر میخواران زجا، قد راست کرد
زینت افزای بساط نشأتین
سرور و سر خیل مخموران حسین..
گفت آنکس را که میجویی منم
بادهخواری را که میگویی منم
شرطهایش را یکایک گوش کرد
ساغر می را تمامی نوش کرد
باز گفت از این شراب خوشگوار
دیگرت گر هست یک ساغر بیار..
دیگر از ساقی نشان باقی نبود
ز آنکه آن میخواره جز ساقی نبود
خود بمعنی باده بود و جام بود
گر بصورت رند درد آشام بود
شد تهی بزم از منی و از تویی
اتحاد آمد، به یک سو شد دویی..
#عمان_سامانی
با تلخیص و گزينش..
👌2🔥1
مُسکرات الکلام
روی دستش، پسرش رفت، ولی قولش نه! نیزهها تا جگرش رفت، ولی قولش نه! این چه خورشیدِ غریبی ست که با حالِ نزار پای نعشِ قمرش رفت، ولی قولش نه! باغبانیست عجب! آن که در آن دشتِ بلا به خزانی ثمرش رفت، ولی قولش نه! شیر مردی که در آن واقعه هفتاد و دو بار دستِ غم…
اگر صبح قیامت را شبی هست، آن شب است امشب
طبیب از من ملول و جان ز حسرت بر لب است امشب
فلک از دور ناهنجار خود لختی عنان درکش
شکایتهای گوناگون مرا با کوکب است امشب
برادرجان! یکی سر برکَن از خواب و تماشا کن
که زینب بیتو چون در ذکرِ 'یارب یارب' است امشب
جهان پُرانقلاب و من غریب، این دشت پُروحشت
تو در خواب خوش و بیمار در تاب و تب است امشب
سرت مهمان خولیّ و تنت با ساربان همدم
مرا با هر دو اندر دل هزاران مطلب است امشب
بگو با ساربان امشب نبندد محمل لیلی
ز زلف و عارض اکبر قمر در عقرب است امشب
صبا! از من به زهرا گو: بیا شام غریبان بین
که گریان دیدهی دشمن به حال زینب است امشب
#نیر_تبریزی
طبیب از من ملول و جان ز حسرت بر لب است امشب
فلک از دور ناهنجار خود لختی عنان درکش
شکایتهای گوناگون مرا با کوکب است امشب
برادرجان! یکی سر برکَن از خواب و تماشا کن
که زینب بیتو چون در ذکرِ 'یارب یارب' است امشب
جهان پُرانقلاب و من غریب، این دشت پُروحشت
تو در خواب خوش و بیمار در تاب و تب است امشب
سرت مهمان خولیّ و تنت با ساربان همدم
مرا با هر دو اندر دل هزاران مطلب است امشب
بگو با ساربان امشب نبندد محمل لیلی
ز زلف و عارض اکبر قمر در عقرب است امشب
صبا! از من به زهرا گو: بیا شام غریبان بین
که گریان دیدهی دشمن به حال زینب است امشب
#نیر_تبریزی
🔥4😢4❤1
#السلام_علیک_یاصاحب_الزمان
ای یوسف آخر سوی این یعقوب نابینا بیا
ای عیسی پنهان شده بر طارم مینا بیا
از هجر روزم قیر شد دل چون کمان بد تیر شد
یعقوب مسکین پیر شد ای یوسف برنا بیا
ای موسی عمران که در سینه چَهِ سیناهاستت
گاوی خدایی میکند از سینهی سینا بیا
رخ زعفران رنگ آمدم خم داده چون چنگ آمدم
در گور تن تنگ آمدم ای جان باپهنا بیا
چشم محمد با نمت واشوق گفته در غمت
زان طرهی اندر همت ای سر ارسلنا بیا
خورشید پیشت چون شفق ای برده از شاهان سبق
ای دیدهی بینا به حق وی سینهی دانا بیا
ای جان تو و جانها چو تن بیجان چه ارزد خود بدن
دل دادهام دیر است من تا جان دهم جانا بیا
تا بردهای دل را گرو شد کشت جانم در درو
اول تو ای دردا برو و آخر تو درمانا بیا
ای تو دوا و چارهام نور دل صدپارهام
اندر دل بیچارهام چون غیر تو شد لا بیا
نشناختم قدر تو من تا چرخ میگوید ز فن
دی بر دلش تیری بزن دی بر سرش خارا بیا
ای قاب قوس مرتبت وآن دولت بامکرمت
کس نیست شاها محرمت در قرب او ادنی بیا
ای خسرو مهوش بیا ای خوشتر از صد خوش بیا
ای آب و ای آتش بیا ای در و ای دریا بیا
مخدوم جانم شمس دین از جاهت ای روحالامین
تبریز چون عرش مکین از مسجد اقصیبیا..
#ملای_رومی
ای یوسف آخر سوی این یعقوب نابینا بیا
ای عیسی پنهان شده بر طارم مینا بیا
از هجر روزم قیر شد دل چون کمان بد تیر شد
یعقوب مسکین پیر شد ای یوسف برنا بیا
ای موسی عمران که در سینه چَهِ سیناهاستت
گاوی خدایی میکند از سینهی سینا بیا
رخ زعفران رنگ آمدم خم داده چون چنگ آمدم
در گور تن تنگ آمدم ای جان باپهنا بیا
چشم محمد با نمت واشوق گفته در غمت
زان طرهی اندر همت ای سر ارسلنا بیا
خورشید پیشت چون شفق ای برده از شاهان سبق
ای دیدهی بینا به حق وی سینهی دانا بیا
ای جان تو و جانها چو تن بیجان چه ارزد خود بدن
دل دادهام دیر است من تا جان دهم جانا بیا
تا بردهای دل را گرو شد کشت جانم در درو
اول تو ای دردا برو و آخر تو درمانا بیا
ای تو دوا و چارهام نور دل صدپارهام
اندر دل بیچارهام چون غیر تو شد لا بیا
نشناختم قدر تو من تا چرخ میگوید ز فن
دی بر دلش تیری بزن دی بر سرش خارا بیا
ای قاب قوس مرتبت وآن دولت بامکرمت
کس نیست شاها محرمت در قرب او ادنی بیا
ای خسرو مهوش بیا ای خوشتر از صد خوش بیا
ای آب و ای آتش بیا ای در و ای دریا بیا
مخدوم جانم شمس دین از جاهت ای روحالامین
تبریز چون عرش مکین از مسجد اقصیبیا..
#ملای_رومی
❤2
❤2
دارم از دستِ تو شب تا صبح با چشمی پر آب
ناله همدم، باده خون، مطرب فغان، راحت عذاب
روز بر من چار چیز از عشق میآرد هجوم
صبح محنت، ظهر ماتم، عصر غم، شام اضطراب
چار چیز از چار عضوم بردهای از یک نگاه
صبر از دل، هوش از سر، جان ز تن، از دیده خواب
عشق در بحری مرا افکند ای یاران که هست
ناخدا دل، آب خون، لنگر نفس، کشتی حباب
همچو زلفش از پریشانخاطریها دادهام
دل به سودا، سر به زانو، رخ به آتش، تن به تاب
عاشقی قصاب بر طفلی، که میداند هنوز
ظلم راحت، دوست دشمن، نیک بد، کشتن ثواب
#قصابکاشانی
ناله همدم، باده خون، مطرب فغان، راحت عذاب
روز بر من چار چیز از عشق میآرد هجوم
صبح محنت، ظهر ماتم، عصر غم، شام اضطراب
چار چیز از چار عضوم بردهای از یک نگاه
صبر از دل، هوش از سر، جان ز تن، از دیده خواب
عشق در بحری مرا افکند ای یاران که هست
ناخدا دل، آب خون، لنگر نفس، کشتی حباب
همچو زلفش از پریشانخاطریها دادهام
دل به سودا، سر به زانو، رخ به آتش، تن به تاب
عاشقی قصاب بر طفلی، که میداند هنوز
ظلم راحت، دوست دشمن، نیک بد، کشتن ثواب
#قصابکاشانی
❤2
#اب_الایتام_علی_ابن_ابی_طالب
گر یک نظر بسوی من بینوا کنند
دستم گرفته پادشه ماسوا کنند
انگشتری که ملک سلیمان بهای اوست
آنان به سائلی به خجالت عطا کنند..
#آخوند_ملاعلی_همدانی
گر یک نظر بسوی من بینوا کنند
دستم گرفته پادشه ماسوا کنند
انگشتری که ملک سلیمان بهای اوست
آنان به سائلی به خجالت عطا کنند..
#آخوند_ملاعلی_همدانی
❤2🔥2
❤2🔥1
عشّاق اگر لقای تورا آرزو کنند
باید ز خون خویشتن اوّل وضو کنند
نازم به می کشان محبّت که بهر دوست
در بزم عشق کاسهٔ سر را کدو کنند
کفر است در شریعت و آئین عاشقی
از دوست غیر دوست اگر آرزو کنند
بعد از هزار سال ز خاک شهید عشق
یابند بوی خون اگر آن خاک بو کنند
از جور دوست نیست که گریند عاشقان
این اشکها روان ز پی آبرو کنند
بسیار سالها که بیاید دی و بهار
از خاک ما گهی خُم و گاهی سبو کنند
ترسم اسیر و عاشق و شیدای خود شوی
گر با جمالت آینه را روبه رو کنند
زخم خدنگ ناز تو بهبودی اش مباد
گر جز، به تار طُرّه ات آن را رفو کنند
چون می زجام وصل تو نوشند عاشقان
برآب خضر و چشمهٔ حیوان تفو کنند
این خرقهٔ ریا که مرا هست بایدی
دادن به می کشان که به می شستشو کنند
هر موی من ز زلف تو دارد شکایتی
کو فرصتی که شرح غمت مو به مو کنند
تا کی «وفایی» از غم لیلی وشان ترا
مجنون صفت ز دشت جنون جستجو کنند
ملّا فتح الله وفائی شوشتری
#وفائی
باید ز خون خویشتن اوّل وضو کنند
نازم به می کشان محبّت که بهر دوست
در بزم عشق کاسهٔ سر را کدو کنند
کفر است در شریعت و آئین عاشقی
از دوست غیر دوست اگر آرزو کنند
بعد از هزار سال ز خاک شهید عشق
یابند بوی خون اگر آن خاک بو کنند
از جور دوست نیست که گریند عاشقان
این اشکها روان ز پی آبرو کنند
بسیار سالها که بیاید دی و بهار
از خاک ما گهی خُم و گاهی سبو کنند
ترسم اسیر و عاشق و شیدای خود شوی
گر با جمالت آینه را روبه رو کنند
زخم خدنگ ناز تو بهبودی اش مباد
گر جز، به تار طُرّه ات آن را رفو کنند
چون می زجام وصل تو نوشند عاشقان
برآب خضر و چشمهٔ حیوان تفو کنند
این خرقهٔ ریا که مرا هست بایدی
دادن به می کشان که به می شستشو کنند
هر موی من ز زلف تو دارد شکایتی
کو فرصتی که شرح غمت مو به مو کنند
تا کی «وفایی» از غم لیلی وشان ترا
مجنون صفت ز دشت جنون جستجو کنند
ملّا فتح الله وفائی شوشتری
#وفائی
❤3🔥1👏1
👌2👏1