دارم دوران عجیبی از زندگیمو سپری میکنم همه چی اوکیه ولی اصلا حالم خوب نیست و هیچی بهم حال نمیده
چرا میگین کراش زدم رو کسی وقتی وحشی بافقی اینقدر قشنگ میگه:
(به غم کسی اسیرم که زمن خبر ندارد
عجب از محبت من که در او اثر ندارد
غلط است هر که گوید که به دل ره است دل را
دل من ز غصه خون شد دل او خبر ندارد.)
@morphineee
(به غم کسی اسیرم که زمن خبر ندارد
عجب از محبت من که در او اثر ندارد
غلط است هر که گوید که به دل ره است دل را
دل من ز غصه خون شد دل او خبر ندارد.)
@morphineee
اما بنظرم دردناکتر از تحمل کردن رنج اینه که مسبب رنج، کوچیکترین اهمیتی به رنجی که میبری نمیده.
@morphineee
@morphineee
آرزو میکنم آدمی رو پیدا کنید که وقتی نگاتون میکنه بگه:
بزرگترین حسرت زندگیم اینه که دیر پیدات کردم و چشمام این همه سال از دیدنت محروم بود...
@morphineee
بزرگترین حسرت زندگیم اینه که دیر پیدات کردم و چشمام این همه سال از دیدنت محروم بود...
@morphineee
امیدوارم این پسر تو زندگیش ببره
چه من کنارش باشم، چه نباشم
دوست دارم موفقیتشو ببینم نوکرتم🙌🏻
@morphineee
چه من کنارش باشم، چه نباشم
دوست دارم موفقیتشو ببینم نوکرتم🙌🏻
@morphineee
او دوست داشت در جهانی خالی از هرگونه شرارت و ظلم زندگی کند، اما متأسفانه تمام دنیاهایی که میتوانست انتخاب کند پر از انسان بودند.
@morphineee
@morphineee
اونجا که حسین زحمتکش میگه:
تویی نماز و منم مست، ماندهام چه کنم
که هم اقامه خطا هم سبک شمردن تو
سپردهام به خدا هرچه کردهای با من
خطاست دست کسی جز خدا سپردن تو
خدا کند که نفهمی غمت چه با من کرد
که مرگ من نمیارزد به غصهخوردن تو ...
@morphineee
تویی نماز و منم مست، ماندهام چه کنم
که هم اقامه خطا هم سبک شمردن تو
سپردهام به خدا هرچه کردهای با من
خطاست دست کسی جز خدا سپردن تو
خدا کند که نفهمی غمت چه با من کرد
که مرگ من نمیارزد به غصهخوردن تو ...
@morphineee
گفتم حاجی بهت نمیخوره ۵۰ ساله باشی
نيمچه خنده اى رو لبش نشوند و
گفت بهم ميخوره چند باشم؟
گفتم چه بدونم ولى ۵۰ نيستى، بيشترى
گفت آخه چه فرقى به حال تو داره من ميگم ۵۰ تو بگو ۶۰ يكى ديگه از راه برسه بگه ۷۰ شما تا ۱۰۰ بشمورين من برم چش بزارم.
زدم زير خنده پيرمرد باحالى بود، اهل عشق بود و اينو از حال و احوالش ميشد فهميد سرم و انداختم پايين و گفتم من چى حاجى؟ بهم ميخوره چند سالم باشه؟ از ماشين جلويى سبقت گرفت و
گفت كدومتون؟
گفتم چى كدوممون؟
گفت ....
@morphineee
نيمچه خنده اى رو لبش نشوند و
گفت بهم ميخوره چند باشم؟
گفتم چه بدونم ولى ۵۰ نيستى، بيشترى
گفت آخه چه فرقى به حال تو داره من ميگم ۵۰ تو بگو ۶۰ يكى ديگه از راه برسه بگه ۷۰ شما تا ۱۰۰ بشمورين من برم چش بزارم.
زدم زير خنده پيرمرد باحالى بود، اهل عشق بود و اينو از حال و احوالش ميشد فهميد سرم و انداختم پايين و گفتم من چى حاجى؟ بهم ميخوره چند سالم باشه؟ از ماشين جلويى سبقت گرفت و
گفت كدومتون؟
گفتم چى كدوممون؟
گفت ....
@morphineee
morphine
گفتم حاجی بهت نمیخوره ۵۰ ساله باشی نيمچه خنده اى رو لبش نشوند و گفت بهم ميخوره چند باشم؟ گفتم چه بدونم ولى ۵۰ نيستى، بيشترى گفت آخه چه فرقى به حال تو داره من ميگم ۵۰ تو بگو ۶۰ يكى ديگه از راه برسه بگه ۷۰ شما تا ۱۰۰ بشمورين من برم چش بزارم. زدم زير خنده پيرمرد…
سن دستاتو بگم، سن پاهات و بگم، سن موهات و بگم يا سن چشات و
گفتم مگه فرق میکنن
گفت اره پسر جون زمين تا آسمون
همون طور که دنده رو عوض میکرد گفت مثلا عیار و سن دست و به اندازه بار سنگینی که بلند کرده میشه فهمید پارو به اندازه راهى كه رفته، مو رو به اندازه ى تعدادى که رو کف سر مونده، یه نگاه بهم انداخت اما چشم خیلی مهمه باباجان سن چشم و از روى اشكايي كه ريخته و انتظارى كه كشيده ميشه فهميد
بغضى كه بى هوا بيخ گلوم جا خوش كرد و به كنارى هولش دادم و با ته مونده ى لبخندم
گفتم خب حاجى ما چند چنديم حالا ؟ اهى كشيد و
گفت از اين بچه سوسولايى كه دست به سياه سفيد نزده احتمالا سرت ۲۴ ساعته تو كتاب و درس و مشق بوده
گفتم ايول دارى، شاگرد اول كلاسمون بودم بدون توجه به حرف من
گفت موى سرتم كه زياده پسر جون هنوز جا واسه ريختن داره زدم زیر خنده
پاهات یه نمه خستگی راه تو تنشه از نشستنت مشخصه که کف پاتم از بس راه رفتی گز گز میکنه
گفتم اره حاجى سر زانو هامم نم نمكى تير ميكشه
گفت قلبت تیر نکشه جوون
تو چشام اشک نشست
سرمو كردم سمت شيشه ى ماشين و گفتم اصل كارى ويادت رفت
گفت اره ، يادم رفت.
بعد از يه سكوت طولانى
گفت تو با اين دستاى آفتاب مهتاب نديدت و سر گرم حساب كتابت، چطور وقت كردى انقدر اشک بريزى؟
كجا بس نشستى كه ته انتظارت نشدن شده؟
چشم رو هم گذاشتم كه بيشتر از اين پی به حالم نبره
صداش و پايين آورد و
گفت: رد اشک رو دستات نديدم مگه ميشه ادم اشک بريزه و پاک نكنه
گفتم اشكى كه پاک بشه كه ديگه اشک نيست حاجى
تو گلو خندید و
گفت پس بيچاره اشكات كه تو حسرت دستات خشك شدن
چشم به نیم رخش دوختمو
گفتم حالا باهمه ی اینایی که گفتی میخوره چند سالم باشه
راهنما زد انگار که میخواست به نرخ روز حساب کنه
گفت...
@morphineee
گفتم مگه فرق میکنن
گفت اره پسر جون زمين تا آسمون
همون طور که دنده رو عوض میکرد گفت مثلا عیار و سن دست و به اندازه بار سنگینی که بلند کرده میشه فهمید پارو به اندازه راهى كه رفته، مو رو به اندازه ى تعدادى که رو کف سر مونده، یه نگاه بهم انداخت اما چشم خیلی مهمه باباجان سن چشم و از روى اشكايي كه ريخته و انتظارى كه كشيده ميشه فهميد
بغضى كه بى هوا بيخ گلوم جا خوش كرد و به كنارى هولش دادم و با ته مونده ى لبخندم
گفتم خب حاجى ما چند چنديم حالا ؟ اهى كشيد و
گفت از اين بچه سوسولايى كه دست به سياه سفيد نزده احتمالا سرت ۲۴ ساعته تو كتاب و درس و مشق بوده
گفتم ايول دارى، شاگرد اول كلاسمون بودم بدون توجه به حرف من
گفت موى سرتم كه زياده پسر جون هنوز جا واسه ريختن داره زدم زیر خنده
پاهات یه نمه خستگی راه تو تنشه از نشستنت مشخصه که کف پاتم از بس راه رفتی گز گز میکنه
گفتم اره حاجى سر زانو هامم نم نمكى تير ميكشه
گفت قلبت تیر نکشه جوون
تو چشام اشک نشست
سرمو كردم سمت شيشه ى ماشين و گفتم اصل كارى ويادت رفت
گفت اره ، يادم رفت.
بعد از يه سكوت طولانى
گفت تو با اين دستاى آفتاب مهتاب نديدت و سر گرم حساب كتابت، چطور وقت كردى انقدر اشک بريزى؟
كجا بس نشستى كه ته انتظارت نشدن شده؟
چشم رو هم گذاشتم كه بيشتر از اين پی به حالم نبره
صداش و پايين آورد و
گفت: رد اشک رو دستات نديدم مگه ميشه ادم اشک بريزه و پاک نكنه
گفتم اشكى كه پاک بشه كه ديگه اشک نيست حاجى
تو گلو خندید و
گفت پس بيچاره اشكات كه تو حسرت دستات خشك شدن
چشم به نیم رخش دوختمو
گفتم حالا باهمه ی اینایی که گفتی میخوره چند سالم باشه
راهنما زد انگار که میخواست به نرخ روز حساب کنه
گفت...
@morphineee
morphine
سن دستاتو بگم، سن پاهات و بگم، سن موهات و بگم يا سن چشات و گفتم مگه فرق میکنن گفت اره پسر جون زمين تا آسمون همون طور که دنده رو عوض میکرد گفت مثلا عیار و سن دست و به اندازه بار سنگینی که بلند کرده میشه فهمید پارو به اندازه راهى كه رفته، مو رو به اندازه ى تعدادى…
گفت دستات ۱۵ موهات ۳۳ پاهات ۴۵ چشات اما هم سن و سال منه گفتی بهم میخوره چند سالم باشه
خندیدم و گفتم حاجی تلافی میکنی؟ ینی اینقدر پیر شدم؟
اونم به تبعیت از من خندید و
گفت تلافی چیه جوون پیر شده دیگهتو پرسیدی منم جوابتو دادم
هرچی بیشتر میگذشت سنگ گير كرده تو گلوم بزرگ تر میشد
با صدايى كه غم توش موج مكزيكى میرفت
گفت ميدونى آدما چجورى پير ميشن؟
اگه جوابشو ميدادم، بغضم با دست وپا اين وسط پهن ميشد وقتى ديد چيزى نميگم خودش ادامه داد
بعد از آخرين انتظار، آخرين راه ، آخرين خنده ، يا حتى آخرين گريه بعد با يه آه غليظ گفت آخرين نگاه ، آخرین نگاه ، اخرين نگاه . امان از آخرين نگاه مثل اين میمونه كه جون دادن بچتو جلو چشت بينى و نتونى كارى بكنى تا حالا بچت جلو چشت جون داده؟
تموم شد ، هر چى مقاومت كرده بودم تا نشكنه بغض توى گلوم به باد فنا رفت با صداى بلند زدم زير گريه حاجى با صداى گريه ى من زد زير خنده و
گفت: خداروشكر هنوز اونقدرام پير نشدى بعد آروم
گفت هنوز منتظرشى نكشى خودت و جوون انتظار مثل تبره هر چى بيشتر پاش بشينى تيزيش بيشتر ميره تو جونت ، تيشه به ريشت نزنى يه وقت؟ با صدايى كه از گريه گرفته بود
گفتم كدوم ريشه حاجى ريشه اى كه شاخه هاش خشكيده باشه همون بهتر كه تيشه بخوره بهش با درد گفت پس قبل اينكه خشكى به ريشت برسه قطع كن شاخه هات و باباجان. بعد با يه حالت غمگينى نگام كرد و
گفت نگفتى بم چند ميخوره؟ ميون گريه با خنده
گفتم سن و نميدونم ولى ريشت خشك شده عمو.
نويسنده: زینب حبیبی
@morphineee
خندیدم و گفتم حاجی تلافی میکنی؟ ینی اینقدر پیر شدم؟
اونم به تبعیت از من خندید و
گفت تلافی چیه جوون پیر شده دیگهتو پرسیدی منم جوابتو دادم
هرچی بیشتر میگذشت سنگ گير كرده تو گلوم بزرگ تر میشد
با صدايى كه غم توش موج مكزيكى میرفت
گفت ميدونى آدما چجورى پير ميشن؟
اگه جوابشو ميدادم، بغضم با دست وپا اين وسط پهن ميشد وقتى ديد چيزى نميگم خودش ادامه داد
بعد از آخرين انتظار، آخرين راه ، آخرين خنده ، يا حتى آخرين گريه بعد با يه آه غليظ گفت آخرين نگاه ، آخرین نگاه ، اخرين نگاه . امان از آخرين نگاه مثل اين میمونه كه جون دادن بچتو جلو چشت بينى و نتونى كارى بكنى تا حالا بچت جلو چشت جون داده؟
تموم شد ، هر چى مقاومت كرده بودم تا نشكنه بغض توى گلوم به باد فنا رفت با صداى بلند زدم زير گريه حاجى با صداى گريه ى من زد زير خنده و
گفت: خداروشكر هنوز اونقدرام پير نشدى بعد آروم
گفت هنوز منتظرشى نكشى خودت و جوون انتظار مثل تبره هر چى بيشتر پاش بشينى تيزيش بيشتر ميره تو جونت ، تيشه به ريشت نزنى يه وقت؟ با صدايى كه از گريه گرفته بود
گفتم كدوم ريشه حاجى ريشه اى كه شاخه هاش خشكيده باشه همون بهتر كه تيشه بخوره بهش با درد گفت پس قبل اينكه خشكى به ريشت برسه قطع كن شاخه هات و باباجان. بعد با يه حالت غمگينى نگام كرد و
گفت نگفتى بم چند ميخوره؟ ميون گريه با خنده
گفتم سن و نميدونم ولى ريشت خشك شده عمو.
نويسنده: زینب حبیبی
@morphineee
👍1👎1
بهم نگید سخت نگیر. لابد سخته واسم سخته و دلم میخواد بابت سختی و غمی که دارم سوگواری کنم وگرنه کیه که از راحتی و عیش و نوش بدش بیاد؟
@morphineee
@morphineee
👍1
در اخرین ارتباطم تمام سیم های احساساتم را قطع کردم
تمام خودم را برای زنده ماندن وقف کردم
حالا رو به روی زندگی ایستاده ام اما حسی ندارم...
میخواهم لحظه ای درد را بفهمم اما حوصله آسیب زدن به خودم راهم ندارم
پس دست میکشم از بودنم... از ماندنم... روی این سیاره و ماهیتم و هر آن چیزی که منم
دست میکشمو به جای دیگری کوچ میکنم
جایی که کنار پروانه ها بتوانم آرزو کنم جایی که کسی باور هایم را لگد نکند
جایی که هر روز بغضم را پشت جرعه جرعه لبخندم دفن نکنم
جایی که وطنم باشد ان را آرزو نکنم...
@morphineee
تمام خودم را برای زنده ماندن وقف کردم
حالا رو به روی زندگی ایستاده ام اما حسی ندارم...
میخواهم لحظه ای درد را بفهمم اما حوصله آسیب زدن به خودم راهم ندارم
پس دست میکشم از بودنم... از ماندنم... روی این سیاره و ماهیتم و هر آن چیزی که منم
دست میکشمو به جای دیگری کوچ میکنم
جایی که کنار پروانه ها بتوانم آرزو کنم جایی که کسی باور هایم را لگد نکند
جایی که هر روز بغضم را پشت جرعه جرعه لبخندم دفن نکنم
جایی که وطنم باشد ان را آرزو نکنم...
@morphineee
یادمه اول دبیرستان سر کلاس فیزیک داشتم راجع به طولانی بودن روزهای مدرسه به بغلدستیم غُر میزدم.
معلممون شنید و از پشت عینکِ همیشه آویزون به نوکِ دماغش گفت؛
"روزها طولانین، ولی سالها نه"
من اینطوری بودم که این چه حرفی بود این گفت؟
چند دقیقه بعد زنگ خورد و من الان ۳۰ سالمه
@morphineee
معلممون شنید و از پشت عینکِ همیشه آویزون به نوکِ دماغش گفت؛
"روزها طولانین، ولی سالها نه"
من اینطوری بودم که این چه حرفی بود این گفت؟
چند دقیقه بعد زنگ خورد و من الان ۳۰ سالمه
@morphineee
بذارین از دستتون بدن؛
جدی میگم،
بذارین فرصت بودن با یه آدم
مهربون و باارزشی مثل شما
رو از دست بدن
همش قرار نیست ثابت کنید که
ارزششو دارید
بالاخره آدما یه روزی متوجه میشن...ـ
@morphineee
جدی میگم،
بذارین فرصت بودن با یه آدم
مهربون و باارزشی مثل شما
رو از دست بدن
همش قرار نیست ثابت کنید که
ارزششو دارید
بالاخره آدما یه روزی متوجه میشن...ـ
@morphineee
بعضی شبا دلم میخواد بشینم تو ماشین
یکی تا صبح رانندگی کنه ،موزیک پلی بشه و تا حد توانم باهاش بخونم ....
@morphineee
یکی تا صبح رانندگی کنه ،موزیک پلی بشه و تا حد توانم باهاش بخونم ....
@morphineee