ماه میزند خنجر بر زخم هایم
باران شب میکَند پوست زخم هایم
چو دلیلی،چه کردی با زخم هایم
زخم زدی با خیانتت جانم به فدایت
باران شب میکَند پوست زخم هایم
چو دلیلی،چه کردی با زخم هایم
زخم زدی با خیانتت جانم به فدایت
نه آنکه نخوام،نتوانستم..
و از جایی دگر سپردمت دست غریبان ..
که بتوانند قطره های تلاش بیثمرم را برایت افزان کنند ..
و از جایی دگر سپردمت دست غریبان ..
که بتوانند قطره های تلاش بیثمرم را برایت افزان کنند ..
بعضی وقتها انقدر خستهای که حتی خودت هم نمیفهمی از چی عصبانیای
سر آدما داد میزنی، بحث میکنی، لجبازی میکنی، از هر چیزی زودتر ناراحت میشی و بعد همه فکر میکنن مشکل از خودته
فکر میکنن بدخلقی
فکر میکنن بیمنطقی
فکر میکنن دنبال بهونهای برای دعوا میگردی
اما هیچکس نمیپرسه که شاید پشت این همه عصبانیت، یه خستگی بزرگ خوابیده باشه
هیچکس نمیپرسه چند وقته داری همهچی رو توی خودت نگه میداری
چند وقته داری به همه چیز فکر میکنی
چند وقته حتی یه روز بدون نگرانی نداشتی
بعضی وقتها آدم دعوا نمیخواد
بحث نمیخواد
حتی حق به جانب بودن هم نمیخواد
فقط یه گوشهی آروم میخواد که برای چند ساعت مجبور نباشه قوی باشه
مجبور نباشه توضیح بده
مجبور نباشه وانمود کنه حالش خوبه
اما به جای اون، هر بار که خستهتر میشه، بیشتر قضاوت میشه
هر بار که یه ذره از ناراحتیش بیرون میزنه، بهت میگن زیادی حساسی
و کمکم آدم به جایی میرسه که حتی نمیدونه چطور باید حالش رو توضیح بده
چون مشکلش هیچوقت یه اتفاق نبوده
یه عالمه اتفاق کوچیک بوده که روی هم جمع شدن
یه عالمه فکر
یه عالمه نگرانی
یه عالمه حرفی که هیچوقت گفته نشده
و بعد همه فقط اون لحظهای رو میبینن که عصبانی شدی
هیچکس راهی که تا اون عصبانیت اومدی رو ندیده
هیچکس شبهایی که توی ذهنت جنگ بوده رو ندیده
هیچکس اون نسخهای از تو رو ندیده که فقط دنبال یه ذره آرامش بوده
یه ذره آرامش..
نه چیز زیادی..
فقط یه جایی که برای چند دقیقه احساس کنی همهچیز امنه
همهچیز آرومه
و لازم نیست با دنیا بجنگی..
سر آدما داد میزنی، بحث میکنی، لجبازی میکنی، از هر چیزی زودتر ناراحت میشی و بعد همه فکر میکنن مشکل از خودته
فکر میکنن بدخلقی
فکر میکنن بیمنطقی
فکر میکنن دنبال بهونهای برای دعوا میگردی
اما هیچکس نمیپرسه که شاید پشت این همه عصبانیت، یه خستگی بزرگ خوابیده باشه
هیچکس نمیپرسه چند وقته داری همهچی رو توی خودت نگه میداری
چند وقته داری به همه چیز فکر میکنی
چند وقته حتی یه روز بدون نگرانی نداشتی
بعضی وقتها آدم دعوا نمیخواد
بحث نمیخواد
حتی حق به جانب بودن هم نمیخواد
فقط یه گوشهی آروم میخواد که برای چند ساعت مجبور نباشه قوی باشه
مجبور نباشه توضیح بده
مجبور نباشه وانمود کنه حالش خوبه
اما به جای اون، هر بار که خستهتر میشه، بیشتر قضاوت میشه
هر بار که یه ذره از ناراحتیش بیرون میزنه، بهت میگن زیادی حساسی
و کمکم آدم به جایی میرسه که حتی نمیدونه چطور باید حالش رو توضیح بده
چون مشکلش هیچوقت یه اتفاق نبوده
یه عالمه اتفاق کوچیک بوده که روی هم جمع شدن
یه عالمه فکر
یه عالمه نگرانی
یه عالمه حرفی که هیچوقت گفته نشده
و بعد همه فقط اون لحظهای رو میبینن که عصبانی شدی
هیچکس راهی که تا اون عصبانیت اومدی رو ندیده
هیچکس شبهایی که توی ذهنت جنگ بوده رو ندیده
هیچکس اون نسخهای از تو رو ندیده که فقط دنبال یه ذره آرامش بوده
یه ذره آرامش..
نه چیز زیادی..
فقط یه جایی که برای چند دقیقه احساس کنی همهچیز امنه
همهچیز آرومه
و لازم نیست با دنیا بجنگی..
من آدمیم که همیشه نیتش خوب بوده
همیشه خواستم مراقب باشم
خواستم کسی ناراحت نشه
خواستم چیزی رو درست کنم، نه خراب
خواستم برای آدمهای مهم زندگیم پناه باشم، نه دردسر
اما انگار هر بار که از ته دل برای چیزی تلاش کردم، یه جایی از کار خراب شد
یه جایی که نه انتظارش رو داشتم، نه میخواستم به اونجا برسه
و بعد از هر خراب شدن، چیزی که بیشتر از همه اذیتم کرد اتفاقی نبود که افتاده بود
نگاهی بود که بعدش به خودم داشتم
اون صدایی که توی سرم شروع میکرد به گفتن:
«بازم خرابش کردی.»
«بازم نتونستی.»
«بازم همهچی از دستت در رفت.»
و کمکم بار اون اشتباهها از خود اشتباهها سنگینتر شد
انقدر سنگین که بعضی وقتها زیرش گم میشدم
انقدر سنگین که هر خوبیای که کرده بودم یادم میرفت
هر تلاشی که کرده بودم بیارزش به نظر میرسید
و فقط خراب شدنها میموند
فقط اشتباهها
فقط حسِ مقصر بودن
یه جایی از مسیر حتی خودمم شروع کردم حرفهایی رو باور کنم که از روی خستگی به خودم میزدم
شروع کردم خودمو از دریچهی شکستهام ببینم
از دریچهی بدترین روزهام
از دریچهی اشتباهترین تصمیمهام
در حالی که هیچ آدمی فقط مجموعهی اشتباههاش نیست
اما وقتی خسته باشی، وقتی از خودت ناامید شده باشی، دیگه این چیزها یادت نمیمونه
فقط میبینی هر بار خواستی چیزی رو نجات بدی، زخمیترش کردی
هر بار خواستی درستش کنی، یه جای دیگه شکست
و بعد میمونی با بارِ سنگین این سؤال:
<<اگر تمام عمر قصد خوبی داشتم، چرا نتیجه اینقدر دردناک شد؟>>
و شاید خستهکنندهترین قسمت ماجرا همین باشه اینکه مدام با اشتباههایت زندگی کنی و هر روز سعی کنی باور نکنی که آن اشتباهها تمامِ حقیقتِ تو هستن
همیشه خواستم مراقب باشم
خواستم کسی ناراحت نشه
خواستم چیزی رو درست کنم، نه خراب
خواستم برای آدمهای مهم زندگیم پناه باشم، نه دردسر
اما انگار هر بار که از ته دل برای چیزی تلاش کردم، یه جایی از کار خراب شد
یه جایی که نه انتظارش رو داشتم، نه میخواستم به اونجا برسه
و بعد از هر خراب شدن، چیزی که بیشتر از همه اذیتم کرد اتفاقی نبود که افتاده بود
نگاهی بود که بعدش به خودم داشتم
اون صدایی که توی سرم شروع میکرد به گفتن:
«بازم خرابش کردی.»
«بازم نتونستی.»
«بازم همهچی از دستت در رفت.»
و کمکم بار اون اشتباهها از خود اشتباهها سنگینتر شد
انقدر سنگین که بعضی وقتها زیرش گم میشدم
انقدر سنگین که هر خوبیای که کرده بودم یادم میرفت
هر تلاشی که کرده بودم بیارزش به نظر میرسید
و فقط خراب شدنها میموند
فقط اشتباهها
فقط حسِ مقصر بودن
یه جایی از مسیر حتی خودمم شروع کردم حرفهایی رو باور کنم که از روی خستگی به خودم میزدم
شروع کردم خودمو از دریچهی شکستهام ببینم
از دریچهی بدترین روزهام
از دریچهی اشتباهترین تصمیمهام
در حالی که هیچ آدمی فقط مجموعهی اشتباههاش نیست
اما وقتی خسته باشی، وقتی از خودت ناامید شده باشی، دیگه این چیزها یادت نمیمونه
فقط میبینی هر بار خواستی چیزی رو نجات بدی، زخمیترش کردی
هر بار خواستی درستش کنی، یه جای دیگه شکست
و بعد میمونی با بارِ سنگین این سؤال:
<<اگر تمام عمر قصد خوبی داشتم، چرا نتیجه اینقدر دردناک شد؟>>
و شاید خستهکنندهترین قسمت ماجرا همین باشه اینکه مدام با اشتباههایت زندگی کنی و هر روز سعی کنی باور نکنی که آن اشتباهها تمامِ حقیقتِ تو هستن
تاحالا شده بی دلیل از خواب پاشی حالت بد باشه و رو مود نباشی
بی دلیل بخوای هرچی زودتر زندگی تموم شه
بی دلیل یه بغض تو گلوت باشه
بی دلیل عصبانی باشی
بی دلیل نتونی تمرکز کنی
بی دلیل قلبت تند بزنه
بی دلیل استرس داشته باشی
بی دلیل تنت بلرزه
بی دلیل بری تو فکر
بی دلیل بازم اورثینک
بی دلیل خیره یه نقطه شی
بی دلیل حواست یه هیچی نباشه
بی دلیل یادت نیاد به چی فک میکنی
بی دلیل یهو بزنی زیر گریه..
من توی همین نقطه ام..
بی دلیل..
شایدم دلیل داره
همه حال بدیهام با خالی نکردنشون و پنهون کردنش با سکوت کردنم باعثه شاید هم بی دلیل نیست
شاید چون دلیل های زیادی داره نمیدونم چرا..
ولی الان واقعا نمیدونم چیکار کنم
استرسمو ،بغضمو، ناامیدیمو و یا تند زدن قلبمو..
بی دلیل بخوای هرچی زودتر زندگی تموم شه
بی دلیل یه بغض تو گلوت باشه
بی دلیل عصبانی باشی
بی دلیل نتونی تمرکز کنی
بی دلیل قلبت تند بزنه
بی دلیل استرس داشته باشی
بی دلیل تنت بلرزه
بی دلیل بری تو فکر
بی دلیل بازم اورثینک
بی دلیل خیره یه نقطه شی
بی دلیل حواست یه هیچی نباشه
بی دلیل یادت نیاد به چی فک میکنی
بی دلیل یهو بزنی زیر گریه..
من توی همین نقطه ام..
بی دلیل..
شایدم دلیل داره
همه حال بدیهام با خالی نکردنشون و پنهون کردنش با سکوت کردنم باعثه شاید هم بی دلیل نیست
شاید چون دلیل های زیادی داره نمیدونم چرا..
ولی الان واقعا نمیدونم چیکار کنم
استرسمو ،بغضمو، ناامیدیمو و یا تند زدن قلبمو..