grısly.
52 subscribers
2 photos
2 videos
2 links
Download Telegram
او همیشه رویاهایش را در آغوش میگرفت اما درانتها، او کسی بود که در آغوش رویاهایش به خواب رفت.
انگار با خودش میجنگید و از خودش شکست میخورد.
‏اگر شبی زیر این آسمان در آغوشم به خواب بروی، به کنایه از شب خواهم پرسید که ماهِ در آغوش او زیباست یا ماه در آغوش من.
وقتی خاطره‌ها آرام‌ آرام به خاکستر نشستند، زمان زیادی گذشت تا بفهمد خاکستری همیشه رنگِ محبوبش بوده است.
نیرویی او را وا میداشت که بگریزد، گوشه‌ای، کنجی، جایی دور ازشهر، جایی دور از ادما.
Forwarded from vıctım. (Savitar.)
هیچ گونه فریادی برای او بلندتر از سکوتِ بازمانده بودنش نبود.
چهل روز،به سانِ چهل سال.
اما هیچکس نفهمید چقدر در خیابان هایی که نامشان را از بر بودیم، غریبه ماندیم.
او فهمید تنها سهمش از تراژدیِ زندگی، قربانی بودنش نبوده.
او همزمان قربانی، شاهد و قاتل تمام رویاهایی بوده که روزی برای نجاتشان قسم خورده بود.
او همیشه در حالِ تاوان پس دادن بود.
تاوان رویاهایی که با هر مشت، تکه‌ای از روحش را از میان استخوان‌هایش بیرون میکشیدند.
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
مهربان بود، اما در مواجه با خودش بی رحمانه عمل میکرد.
« اگر جویای احوال منی، من سخت غمگینم. »
حالا با چشمان خودم میبینم مال کس دیگری میشود، چرا که دیو هرگز نمیتواند دلبر را داشته باشد!