برایِ آبی عزیزم:
سلام
امروز که با گلهای ِآبی توی دستم رسیدم، گفتند رفتهای. نپرسیدم کجا چون بهتر از بقیه میدانستم اینجور وقتها کجا پیدایت میشود. رفتم اما آنجا هم نبودی. با همان گلهای ِ آبی توی دستم زیر سایهی درخت سرو نشستم و به تو فکر کردم. به این که چه دلیلی میتواند آنقدر بزرگ باشد که اَبرا را بدون آب و غذا توی اصطبل رها کنی. فکر کردنم آنقدر طول کشید که خورشید هم بار و بندیلش را جمع کرد و رفت. توی راه تصمیم گرفتم نامهای برایت بنویسم. تو عاشق نامهها بودی. میدانستم که پیامهایم را جواب نخواهی داد، ولی هر روز صبح صندوق پستیات را چک میکردی. پس:
آبیِ عزیزم ، لازم نیست نگران ابرا باشی. حالش خوب است. امروز که داشتم موهایش را میبافتم باهم راجع به تو حرف زدیم. گفت غمهایت آنقدر سنگین شده بودند که سوارکاری را برایت سخت میکردند. گفت آخرین بار چشمهایت آنقدر غم داشت که فراموش کردی مثل همیشه او را ببوسی. فکر میکنم حق با او باشد. چون من هم در جواب آرام به او گفتم که تو حتی خودت را هم فراموش کردهای و بعد هر دو چند ثانیهای سکوت کردیم.
آبیِ من، فراموش کردن گاهی میتواند بهترین درمان برای دردهای بیپایان باشد. تو هرگز با من در مورد رد زخمهایی که به چشم من از درون آنها نور میتابید سخن نگفتی، اما همیشه میان صدایِ خندههایت صدای چال شدن تکههای شکستهات را میشنیدم. به گمانم تو سعی کردی خودت را فراموش کنی تا از دست رفتهها از یادت بروند. میدانم، از دست دادن سخت است. مثل طنابی میماند که خیلی وقت پیش به قلبت گره خورده و حالا که صاحبش رفته است، زیر دست و پا گیر میکند و قلبت را از جا میکند. از دست دادن آدم را فراموشکار میکند. اما عزیزِ من، اگر تو خودت و روحِ آبیات را یک گوشهای برای همیشه خاک کنی، چه کسی با آنها در خاطرات زندگی خواهد کرد؟ یا نه، اصلا چه کسی قرار است به جای آنها زندگی کند؟! قطعا نه من میتوانم برایت ستارههای رنگی از آسمان بچینم و نه تو میتوانی جای خالی رویایت را پر کنی. اما اگر تو خودت را فراموش کنی، طناب من هم پاره میشود. آنوقت نه کسی میماند که از درون قصهها هنر بیرون بکشد و نه کسی برای من میماند که بتوانم با او دربارهی تعداد چالههای روی ماه صحبت کنم.
پس آبیِ عزیزم، لطفا بازگرد. اینجا من، ابرا و درخت سرو منتظرت هستیم. اینجا همهچیز خیلی خوب نیست اما گاهی میتواند دلیلی برای زندگی کردن بدهد؛ برای به خاطر سپردن. پس اگر داری این نامه را میخوانی، خاطراتت را بار بزن و زیر نور مهتاب کنار درخت سرو به سراغم بیا. بعضی آدمها و یادهایشان ارزش این را دارند که مثل ستاره از آسمان شب ذهنت آویزانشان کنی. میبینمت.
دوستت دارم، فعلاً
سلام
امروز که با گلهای ِآبی توی دستم رسیدم، گفتند رفتهای. نپرسیدم کجا چون بهتر از بقیه میدانستم اینجور وقتها کجا پیدایت میشود. رفتم اما آنجا هم نبودی. با همان گلهای ِ آبی توی دستم زیر سایهی درخت سرو نشستم و به تو فکر کردم. به این که چه دلیلی میتواند آنقدر بزرگ باشد که اَبرا را بدون آب و غذا توی اصطبل رها کنی. فکر کردنم آنقدر طول کشید که خورشید هم بار و بندیلش را جمع کرد و رفت. توی راه تصمیم گرفتم نامهای برایت بنویسم. تو عاشق نامهها بودی. میدانستم که پیامهایم را جواب نخواهی داد، ولی هر روز صبح صندوق پستیات را چک میکردی. پس:
آبیِ عزیزم ، لازم نیست نگران ابرا باشی. حالش خوب است. امروز که داشتم موهایش را میبافتم باهم راجع به تو حرف زدیم. گفت غمهایت آنقدر سنگین شده بودند که سوارکاری را برایت سخت میکردند. گفت آخرین بار چشمهایت آنقدر غم داشت که فراموش کردی مثل همیشه او را ببوسی. فکر میکنم حق با او باشد. چون من هم در جواب آرام به او گفتم که تو حتی خودت را هم فراموش کردهای و بعد هر دو چند ثانیهای سکوت کردیم.
آبیِ من، فراموش کردن گاهی میتواند بهترین درمان برای دردهای بیپایان باشد. تو هرگز با من در مورد رد زخمهایی که به چشم من از درون آنها نور میتابید سخن نگفتی، اما همیشه میان صدایِ خندههایت صدای چال شدن تکههای شکستهات را میشنیدم. به گمانم تو سعی کردی خودت را فراموش کنی تا از دست رفتهها از یادت بروند. میدانم، از دست دادن سخت است. مثل طنابی میماند که خیلی وقت پیش به قلبت گره خورده و حالا که صاحبش رفته است، زیر دست و پا گیر میکند و قلبت را از جا میکند. از دست دادن آدم را فراموشکار میکند. اما عزیزِ من، اگر تو خودت و روحِ آبیات را یک گوشهای برای همیشه خاک کنی، چه کسی با آنها در خاطرات زندگی خواهد کرد؟ یا نه، اصلا چه کسی قرار است به جای آنها زندگی کند؟! قطعا نه من میتوانم برایت ستارههای رنگی از آسمان بچینم و نه تو میتوانی جای خالی رویایت را پر کنی. اما اگر تو خودت را فراموش کنی، طناب من هم پاره میشود. آنوقت نه کسی میماند که از درون قصهها هنر بیرون بکشد و نه کسی برای من میماند که بتوانم با او دربارهی تعداد چالههای روی ماه صحبت کنم.
پس آبیِ عزیزم، لطفا بازگرد. اینجا من، ابرا و درخت سرو منتظرت هستیم. اینجا همهچیز خیلی خوب نیست اما گاهی میتواند دلیلی برای زندگی کردن بدهد؛ برای به خاطر سپردن. پس اگر داری این نامه را میخوانی، خاطراتت را بار بزن و زیر نور مهتاب کنار درخت سرو به سراغم بیا. بعضی آدمها و یادهایشان ارزش این را دارند که مثل ستاره از آسمان شب ذهنت آویزانشان کنی. میبینمت.
دوستت دارم، فعلاً
برایِ https://t.me/TheEternalSunshine عزیز:
سلام
این نامه را به باجه بلیط فروشی ضلع شمالی میسپارم تا به تو بدهد. اول میخواستم به خانمی که هر روز صبح از کفشهایش تعریف میکنی بسپارمش، اما ترسیدم. ممکن بود نامه را بخواند.
این آخرین باری است که سوار این قطار میشوم. برف همهجا را پوشانده و احتمالاً چون پلیور مورد علاقهات زیادی نازک است سرما خوردی و در خانه ماندگار شدهای. هفتهی پیش داشتی کتاب مورد علاقهات را برای بار پنجم میخواندی. دوست دارم بدانم هنوز هم وقتی به آخر داستان میرسی، برای دخترک قصهات که بیناییاش را از دست میدهد گریه میکنی یا نه. نمیتوانستم سوالی بکنم؛ تو هیچوقت راجع به کتابت با من صحبت نکردی. آخرین بار از دستم در رفت و گفتم: «چرا قهوتو با شیر نمیخوری؟» غریبهها عادتهای یکدیگر را از بر نیستند. برای همین من هم همهچیز را کنار گذاشتم و تظاهر کردم که راجع به ستارهی کوچک پشت گردنت، میوهی موردعلاقهات و سرنوشت دختر توی کتابت چیزی نمیدانم. پس گذاشتم که حرف بزنی. با چشمهایی که خالی از خاطره بودند، در وجودم خیره میشدی و داستان گم شدن شالگردن موردعلاقهات را برایم تعریف میکردی. یکبار از من خواستی که نقاشیهایم را نشانت بدهم. اجازه ندادم. ناراحت شدی. من را ببخش، توضیحی برای نقاشیِ کشیده شده از تو در حالی که با موهای آبی روی کاناپهی قرمز رنگ قدیمیام خوابیده بودی نداشتم.
همیشه گمان میکردم که خاطرات ارزشمندترین دارایی هرکسی باشند. مثل مرواریدهایی که به گردنبند زندگیات اضافه میشوند یا سنگهای قیمتیای که عاشق جمع کردنشان بودی. ولی بعد تو تصمیم گرفتی که همهی آنها را جمع کنی و مثل یک امانت بدهی به من. من هم همیشه، هرجا که میرفتم، آنها را توی بغل میگرفتم و مراقبشان بودم. مراقب بودم که بوی عطر کیک پرتقالی، رژ لبت که پشت تختم گم شده بود و صدایِ خندههایت وقتی سرت را توی بالش قایم میکردی را فراموش نکنم. اما به خودم قول داده بودم که اگر روزی دوباره برف بارید، یا دم یک کیوسک تلفن دوباره یکدیگر را دیدیم، تو فقط یک غریبه باشی. اما غریبه همانطور که قبلاً انجامش داده بود، دوباره راهش را به زندگیام باز کرد. آنجا بود که فهمیدم شاید سختترین کار دنیا لبخند زدن به غریبهای باشد که روزی تاریکیهای وجودت را دیده و باز هم دوستت داشته است. غریبهای که هر روز تنها با فاصلهی یک صندلی کنارم مینشست و من باید در مواجهه با شنیدن صدای تپشهای قلبی آشنا، خودم را به نشنیدن میزدم.
شاید از رفتنم ناراحت شوی؛ شاید هم قلبت دوبار برای یک نفر جا نداشته باشد. اما من نتوانستم. همانطور که همیشه میگفتی، زیاد توی تظاهر کردن خوب نیستم. برای همین رفتم تا تو این بار، به انتخاب خودت، زمستان را تنهایی سر کنی. شاید هم غریبهی دیگری از راه برسد و دلت بخواهد که با او روی دریاچهی یخزده دراز بکشی. به هر حال، من هنوز باید اینجا مراقب خاطرات باشم. راستش را بخواهی، همین حالا هم امیدوارم که یکبار دیگر من را پیدا کنی. فکر میکنم دستهایم هنوز برای چندتایی خاطره جا داشته باشند.
مراقب خودت باش، فعلاً
پ.ن: فازهی عزیز، ایدهی نوشتن برای شما تقریبا اولین ایده برای نامهها بود و یک روز خیلی اتفاقی راهش رو باز کرد به فیلمی که چندماه پیش دیده بودمش و راستش نوشتن برای یکی از ادمینهای مورد علاقهام با الهام از یکی از فیلمهای مورد علاقهام به همراه یکی از موزیکهای مورد علاقهام، سخت تر از چیزی بود که فکرش رو میکردم. پس آره امیدوارم که دوستش داشته باشید.
سلام
این نامه را به باجه بلیط فروشی ضلع شمالی میسپارم تا به تو بدهد. اول میخواستم به خانمی که هر روز صبح از کفشهایش تعریف میکنی بسپارمش، اما ترسیدم. ممکن بود نامه را بخواند.
این آخرین باری است که سوار این قطار میشوم. برف همهجا را پوشانده و احتمالاً چون پلیور مورد علاقهات زیادی نازک است سرما خوردی و در خانه ماندگار شدهای. هفتهی پیش داشتی کتاب مورد علاقهات را برای بار پنجم میخواندی. دوست دارم بدانم هنوز هم وقتی به آخر داستان میرسی، برای دخترک قصهات که بیناییاش را از دست میدهد گریه میکنی یا نه. نمیتوانستم سوالی بکنم؛ تو هیچوقت راجع به کتابت با من صحبت نکردی. آخرین بار از دستم در رفت و گفتم: «چرا قهوتو با شیر نمیخوری؟» غریبهها عادتهای یکدیگر را از بر نیستند. برای همین من هم همهچیز را کنار گذاشتم و تظاهر کردم که راجع به ستارهی کوچک پشت گردنت، میوهی موردعلاقهات و سرنوشت دختر توی کتابت چیزی نمیدانم. پس گذاشتم که حرف بزنی. با چشمهایی که خالی از خاطره بودند، در وجودم خیره میشدی و داستان گم شدن شالگردن موردعلاقهات را برایم تعریف میکردی. یکبار از من خواستی که نقاشیهایم را نشانت بدهم. اجازه ندادم. ناراحت شدی. من را ببخش، توضیحی برای نقاشیِ کشیده شده از تو در حالی که با موهای آبی روی کاناپهی قرمز رنگ قدیمیام خوابیده بودی نداشتم.
همیشه گمان میکردم که خاطرات ارزشمندترین دارایی هرکسی باشند. مثل مرواریدهایی که به گردنبند زندگیات اضافه میشوند یا سنگهای قیمتیای که عاشق جمع کردنشان بودی. ولی بعد تو تصمیم گرفتی که همهی آنها را جمع کنی و مثل یک امانت بدهی به من. من هم همیشه، هرجا که میرفتم، آنها را توی بغل میگرفتم و مراقبشان بودم. مراقب بودم که بوی عطر کیک پرتقالی، رژ لبت که پشت تختم گم شده بود و صدایِ خندههایت وقتی سرت را توی بالش قایم میکردی را فراموش نکنم. اما به خودم قول داده بودم که اگر روزی دوباره برف بارید، یا دم یک کیوسک تلفن دوباره یکدیگر را دیدیم، تو فقط یک غریبه باشی. اما غریبه همانطور که قبلاً انجامش داده بود، دوباره راهش را به زندگیام باز کرد. آنجا بود که فهمیدم شاید سختترین کار دنیا لبخند زدن به غریبهای باشد که روزی تاریکیهای وجودت را دیده و باز هم دوستت داشته است. غریبهای که هر روز تنها با فاصلهی یک صندلی کنارم مینشست و من باید در مواجهه با شنیدن صدای تپشهای قلبی آشنا، خودم را به نشنیدن میزدم.
شاید از رفتنم ناراحت شوی؛ شاید هم قلبت دوبار برای یک نفر جا نداشته باشد. اما من نتوانستم. همانطور که همیشه میگفتی، زیاد توی تظاهر کردن خوب نیستم. برای همین رفتم تا تو این بار، به انتخاب خودت، زمستان را تنهایی سر کنی. شاید هم غریبهی دیگری از راه برسد و دلت بخواهد که با او روی دریاچهی یخزده دراز بکشی. به هر حال، من هنوز باید اینجا مراقب خاطرات باشم. راستش را بخواهی، همین حالا هم امیدوارم که یکبار دیگر من را پیدا کنی. فکر میکنم دستهایم هنوز برای چندتایی خاطره جا داشته باشند.
مراقب خودت باش، فعلاً
پ.ن: فازهی عزیز، ایدهی نوشتن برای شما تقریبا اولین ایده برای نامهها بود و یک روز خیلی اتفاقی راهش رو باز کرد به فیلمی که چندماه پیش دیده بودمش و راستش نوشتن برای یکی از ادمینهای مورد علاقهام با الهام از یکی از فیلمهای مورد علاقهام به همراه یکی از موزیکهای مورد علاقهام، سخت تر از چیزی بود که فکرش رو میکردم. پس آره امیدوارم که دوستش داشته باشید.
این تلگرام هم اگه گند نمیزد به فواصل نگارشیای که رعایتشون کرده بودم خوب میشد.
من واقعا عاشق میا و کورشم بچهها. عاشقِ عشق بینشونم. عاشق میام، عاشق کورشم، عاشق ترکیب این دونفر باهمم. هروقت ازم بپرسید کاپل موردعلاقهات کیه، بدون لحظهای درنگ خواهم گفت میا و کورش.
حاضرم روحم رو به شیطان بفروشم فقط برای اینکه بخوابم و جمعه هفتهی دیگه از خواب بیدار شم.