«نَجوای مآه و سآیهها»
Photo
#Review
#Sammary
📖:فارنهایت451
🪄: ری بردبری
🌟5
. ݁ ˖๋ ࣭ ⭑𖤓. ݁ ˖๋ ࣭ ⭑. ݁ ˖๋ ࣭ ⭑𖤓. ݁ ˖๋ ࣭
#Sammary
📖:فارنهایت451
🪄: ری بردبری
🌟5
. ݁ ˖๋ ࣭ ⭑𖤓. ݁ ˖๋ ࣭ ⭑. ݁ ˖๋ ࣭ ⭑𖤓. ݁ ˖๋ ࣭
اگه ناراضی سیاسی نمیخوای دو طرف مسئله رو به مردم نگو که نگران بشن فقط یکیش رو بگو از اون هم بهتر هیچی بهشون نگو بذار یادشون بره که چیزی مثل جنگ وجود داره اگه حکومت بی کفایته اگه کله گنده هاش همه چی رو بالا کشیدن و مالیاتهایش نامعقوله همون بهتر که این جوری باشه تا این که مردم نگران این چیزها باشن. آرامش مانتگ برای مردم مسابقه برگزار کن مسابقه ای که توش برنده بشن کله شون رو از اطلاعات به درد نخور پر کن اون قدر واقعیت تو کله شون بچپون که احساس کنن تا خرخره پر شده ان و عقل کل هستن.»
در فارنهایت ۴۵۱ حکومت از جنس برادر بزرگ اورول در رمان ۱۹۸۴ نیست. در این کتاب روش حکومت موذیانه تر است چون مردمی که از برنامه های سرگرم کننده و اطلاعات ناقص تکراری راضی هستند از آن استقبال میکنند ذهنشان چنان از اطلاعات بی خاصیت و حقایق بیهوده انباشته است که احساس ذکاوت میکنند و از جهل خودخواسته ی خود خوشحالند حکومت کتابها را خلاصه و خلاصه تر میکند تا آن که جز یادداشتهای بی بو و خاصیت چیزی از آنها باقی نمی ماند، در واقع دیگر کتابی برای خواندن وجود ندارد. بعد از آن است - بعد از آن که دیگر کسی کتاب نخواند - که مردم خودشان وجود کتابها را گزارش میدهند چرا که «کتاب» تفنگ پری است در خانه ی همسایه»
«من هفده سالمه و دیوانهام»
و همه چیز از کلاریس شروع شد...
به نظرم همه آدمها به یک کلاریس در زندگیشان نیاز دارند که سوال بپرسد، به دنبال چرایی بگردد و همه چیز را آنطور که واقعا هست ببیند.
بینهایت کتاب زیبا و تعامل برانگیزی بود، کتابی که باهاش همزات پنداری میکنم و باعث شد حتی ساعتهایی که به چشمهایم استراحت میدادم هم بهش فکر کنم .هرچند قسمت هایی داشت که به سختی متوجه اتفاقات میشدم ولی به نظرم تصویری باریک از بخش هایی از گذشته، حال و آینده ای نزدیک رو به قلم کشیده بود.چیزی که راحب این ژانر کتاب ها دوست دارم اینکه بهم امید میدهند، انگیزه!برای بقا، برای جنگیدن و نفس کشیدن، برای اینکه دنبال معنا و حقیقت بگردم و همرنگ جماعت نشم، برای اینکه وسط روزمرگیهای بیهوده ام بهم یادآوری کنه زندگی چیزی فرا تر از چیزیه که مارو درش زندانی کردند.
به نظرم کتابش 451 درجه فارنهایت هیجان داشت، پایان متفاوتی و انتظار داشتم ولی در آخر امید و تلاش هنوز زنده بود و این باعث شد لبخند بزنم:)
به امید پیروزی، کلاریس عزیز!
🕊2
یکی از خوبی های موهای فر اینکه ایرپاد توش گیر میکنه و نمیافته👁🫦👁
🌚2
Forwarded from خورشید در مه
قلمم را گم کردم و بلافاصله پس از آن، غم را قورت دادم. با اینکه غبارش، نفسگاهم را سوزاند و گلویم را به خارش انداخت. پنجه بر سینهام افکندم؛ زیرا که نفس در سینهام به تنگ آمده بود و ریههایم گویی پر شده باشند از مذاب، طوری شروع به سوزش کردند که مجبور شدم به سمت آینهی دستشویی دویده و پیراهنم را بِدَرم. آنچه را که در آینه دیدم باور نمیکردم.
تاولهای زخم و چاکهایی بر سراسر سینهام پدید آمده بودند؛ حس میکردم دندههایم شکسته و حال سعی میکنند با لبههای استخوانی و تیزشان، بدنم را شکافته و از این پوستهی نازک فراتر روند. گویی ریههایم تمام این سالها خسته از محبوس شدن توسط زندان استخوانیشان؛ شورش کرده و حال آزادی خود را طلب میکردند.
برای چندین لحظه، تنها به انعکاس خود در آینه خیره ماندم. دستم را به آرامی بر سینهام کشیدم، سوزان و داغ. نه؛ داغ واژهی درستی برای توصیفش نبود. انگار چیزی زیر آن میجوشید. چیزی بیقرار، زنده و خمشگین. قدمی دیگر برداشتم و آینه را گویی که بخار گرفته باشد؛ پاک کردم. اما تصویرم با لجاجت تمام همانجا ایستاده و به من چشم دوخته بود. شکی در این نبود که شخص درون آینه من بودم؛ گونههایم سرخ شده و موهایم چون حائلی، مواج به پوستم چسبیده بودند و دهانم نیمهباز مانده بود. اما چیزی در این تصویر وسواسگونه؛ شکبرانگیز بود: چشمانم.
آرام بودند. گویی که چشمان آهویی در شکارگاه، در سکون و تسلیم.
انگار این جسم در حال ازهمگسیختگی مدتهاست که انتظار چنین لحظاتی را میکشد. سوزشی دیگر؛ این بار در گلویم. و سپس از زیر پوستم صدایی آمد: خشک، آهسته، همانند ترک برداشتن کندهی چوبی. یک صدا و بعد صدایی دیگر، دندههایم تکان خورند. هر آنچه که تمام این سالها قورت داده بودم عزم آزادی کرده بود. لبهایم ناخودآگاه از یکدیگر باز شدند و سپس سوزشی شدید تمام مسیر ریهها تا گلویم را طی کرده و چیزی از دهانم بیرون جهید.
یک تکه کاغذ خیس و مچاله شده که رنگ خون به خود گرفته بود. با تمام دردی که در بندبند وجودم فریاد میکشید؛ خم شده و برش داشتم. با دستانی لرزان آن را گشوده و نگاهم به خطی غریب افتاد:
«قلمت را گم نکردهای، خودت را گم کردهای.»
- 𝐒𝐡𝐢𝐝 𝐌𝐢𝐬𝐭.
تاولهای زخم و چاکهایی بر سراسر سینهام پدید آمده بودند؛ حس میکردم دندههایم شکسته و حال سعی میکنند با لبههای استخوانی و تیزشان، بدنم را شکافته و از این پوستهی نازک فراتر روند. گویی ریههایم تمام این سالها خسته از محبوس شدن توسط زندان استخوانیشان؛ شورش کرده و حال آزادی خود را طلب میکردند.
برای چندین لحظه، تنها به انعکاس خود در آینه خیره ماندم. دستم را به آرامی بر سینهام کشیدم، سوزان و داغ. نه؛ داغ واژهی درستی برای توصیفش نبود. انگار چیزی زیر آن میجوشید. چیزی بیقرار، زنده و خمشگین. قدمی دیگر برداشتم و آینه را گویی که بخار گرفته باشد؛ پاک کردم. اما تصویرم با لجاجت تمام همانجا ایستاده و به من چشم دوخته بود. شکی در این نبود که شخص درون آینه من بودم؛ گونههایم سرخ شده و موهایم چون حائلی، مواج به پوستم چسبیده بودند و دهانم نیمهباز مانده بود. اما چیزی در این تصویر وسواسگونه؛ شکبرانگیز بود: چشمانم.
آرام بودند. گویی که چشمان آهویی در شکارگاه، در سکون و تسلیم.
انگار این جسم در حال ازهمگسیختگی مدتهاست که انتظار چنین لحظاتی را میکشد. سوزشی دیگر؛ این بار در گلویم. و سپس از زیر پوستم صدایی آمد: خشک، آهسته، همانند ترک برداشتن کندهی چوبی. یک صدا و بعد صدایی دیگر، دندههایم تکان خورند. هر آنچه که تمام این سالها قورت داده بودم عزم آزادی کرده بود. لبهایم ناخودآگاه از یکدیگر باز شدند و سپس سوزشی شدید تمام مسیر ریهها تا گلویم را طی کرده و چیزی از دهانم بیرون جهید.
یک تکه کاغذ خیس و مچاله شده که رنگ خون به خود گرفته بود. با تمام دردی که در بندبند وجودم فریاد میکشید؛ خم شده و برش داشتم. با دستانی لرزان آن را گشوده و نگاهم به خطی غریب افتاد:
«قلمت را گم نکردهای، خودت را گم کردهای.»
- 𝐒𝐡𝐢𝐝 𝐌𝐢𝐬𝐭.
🕊1
Forwarded from خورشید در مه
- Challenge?
🗝️ درود و مهر، وقت بخیر.
این پیام + این پیام رو فوروارد کنید تا بر اساس حس و حالی که از کانالتون دریافت میکنم، بگم اگه کسی مخفیانه دربارهتون تحقیق کرده بود، به چه چیزی میرسید که قرار نبود شما هیچوقت بفهمید.
- لطفا اسپم نباشید.
- به 460 برسیم؟
🗝️ درود و مهر، وقت بخیر.
این پیام + این پیام رو فوروارد کنید تا بر اساس حس و حالی که از کانالتون دریافت میکنم، بگم اگه کسی مخفیانه دربارهتون تحقیق کرده بود، به چه چیزی میرسید که قرار نبود شما هیچوقت بفهمید.
- به 460 برسیم؟
🕊1
«نَجوای مآه و سآیهها»
«دستان تاریک زیر تخت» تقدیم به هیولا هایی که در تاریکی پنهان میشوند اما آغوششان خانه ای گرم است. ݁ ˖๋ ࣭ ⭑𖤓. ݁ ˖๋ ࣭ ⭑ 🎶@moonandshadows
بالی ندارم ولی اگر تو پرواز را میخواهی حاضرم بار ها و بار ها با تو از صخره بپرم و آسمان را برایت پایین بیاوریم.
تو عاشق پرواز بودی اما یادم رفته بود بهت بگویم آنها بال هایت را بریدهاند، خودت میدانستی اما باور داشتی آسمان مال ما است....
🕊2
کاش یه روزی منم بگم آخیــــــــــــــش بلاخره شد، بلاخره انجامش دادم و از پسش بر اومدم.
کاش یه روز به خودم بگم دیدی توهم تونستی! دیدی بهش رسیدی؟!
کاش یه روز به خودم بگم دیدی توهم تونستی! دیدی بهش رسیدی؟!
🕊1
کاش یه کلاغ داشتم، کاش یه کلاغ داشتم،کاش یه کلاغ داشتم، کاش یه کلاغ داشتم، کاش یه کلاغ داشتم...
🕊2
«نَجوای مآه و سآیهها» pinned «دوستم میگه نمیتونه با این اوضاع با خیال آسوده کتاب بخونه، منظورت چیه انگار من با خیال آسوده کتاب میخونم، من کتاب میخونم که فقط خودم و از پشت بوم پرت نکنم پایین بابا🚬»
داشتم گروه ارشد و دکتری دانشگاهمون و چک میکردم، و یه سری هاشون درس های جرم شناسی و کالبد شکافی داشتند.
منم میخواااااام😭😭💔
منم میخواااااام😭😭💔
🕊2
«نَجوای مآه و سآیهها»
به نظرم دیگه وقت ریواچ هانیباله🌚
رفتم فیلم نامه هر سه فصل و دانلود کردم😭🙈
Forwarded from سالن بازپروریِ کابینت نمناک.
مرا حتا عهدی به ریهام نیست بابت نفس، چطور ابدیت را بتو قول دهم عزیزکم؟