𝐒𝐞𝐥𝐢𝐫𝐚𝐡
130 subscribers
806 photos
191 videos
110 links
-𝙄'𝙢 𝙡𝙤𝙨𝙩 𝙞𝙣 𝙖𝙣 𝙤𝙘𝙚𝙖𝙣 𝙣𝙚𝙖𝙧 𝙩𝙝𝙚 𝙢𝙤𝙤𝙣 🌑🌊!

-کافه‌ای انتهای اقیانوس نزدیک ماه🌑!

𝟫𝟩𝟤𝟨🌑

𝟤𝟤𝟤🪷

🐋𝟓𝟐🌊

<< @Selnwin >>
Download Telegram
حس می‌کنم مدت هاست سقوط می‌کنم و به زمین نمی‌رسم، غرق می‌شوم و خفه نمی‌شوم، می‌سوزم و جان نمی‌دهم، در پایانی بی پایان به سر می‌برم.
1🕊6
خیلی غمگینم خیلی زیاد انگار روحم داره از هم میپاشه ولی باز دوباره بهم گره میخوره بعد دوباره میپاشه؛ درد غیرقابل تحمیله.
😭4
‏وقتی یادم میاد زندگی همین لحظاتیه که داره میگذره دلم میگیره چون همیشه احساس میکردم قراره چیز خیلی جالب‌تری باشه.
🤝3
تبدیل شدیم به غریبه‌هایی که فقط اسم همدیگه رو میدونیم و گهگاهی همدیگه رو به اسم صدا میزنیم.
🕊4
این روزها گمان کنم فقط میخواهم زنده بمانم؛ آن هم از سر اجبار قلبی که یکی در میان میزند اما حضور خودش را تثبیت کرده است، روان بهم ریخته‌ و آشفته‌ای که هر بار زنگ خطرش به صدا در می‌آید اما هر ثانیه خودش را با دردهای عصبی کننده‌اش یاداوری میکند. این دو مجبورم میکنند زنده بمانم و نفس بکشم گاه با خودم میگویم شاید باید خودم دست به کار شوم و زندگی را ترک کنم اما بعد نمیدانم چرا نمیتوانم شاید می ترسم یا هنوز اماده ترک کردن این زندگی نیستم، گاه آنقدر امیدوارم که هیچ چیز نمیتواند ستاره های نگاهم را بچیند و گاه آنچنان یاس و ناامیدی سراسر وجودم را فرا میگیرد که هیچ چیز نمیتواند غم و میل سرکشم به ترک زندگی را سرکوب کند و این مرا میترساند. جایی خوانده بودم غازهای شمالی به جنوب پرواز میکنند ولی ققنوس جایی برای استراحت کردن نداره.... انگار مغز من همان ققنوس است که جایی برای استراحت نداره در هر لحظه با ترفندهای مختلف خودش را نشان میدهد و قدرت نمایی میکند گاه با درد، گاه عصبانیت، گاه فرو میرود در خاطرات، گاه غرق میشود در قعر سیاهی غم‌ها، گاه خودش را با تنهایی به رخ میکشد و گاه خودش را در نوار بی‌نهایت افکارم غرق میکند. او کارگردانی میکند و من بازیگری هستم که او انتخاب کرده است؛ او مینویسد و من به سازش میرقصم. دلم برای خودم میسوزد تبدیل به مترسکی آدم نما برای او شده‌ام و خودم را از یاد برده‌ام. گاه میخواهم فرار کنم این جسم را در گوشه‌ای رها کنم و خودم را از حبس این قفس پوستین راحت کنم اما دشوار بود بسیار دشوارتر از آنچه بود که فکر میکردم. هر بار به دنبال راه حلی هستم که من را نجات دهم از خودم اما نمیتوانم. این روزها من بیش از حد دلگیر و گوشه‌گیر شده است و این مرا غمگین میکند. با هر دردی کنار می‌آید، با هر وحشت و ترسی کنار می‌آید، با هر غم سهمگین و اندوهناکی، با هر چیزی این روزها کنار می‌آید انگار بی‌حس شده و عصب‌های حسیش را از دست داده؛ این‌ها مرا وحشت زده میکنند اگر من دیوانه شود چه کسی نجاتش خواهد داد؟ چرخه بی‌پایان این افکار مرا به جنون کشانده‌اند. خود را از ترس دیوانه شدن در میان دیوارها حبس کردم و ارتباطش را از همه جدا کردم. دفتر روی میز مرا وادار میکند قلم به دست بگیرم اما ذهن عصیانگرم کلمات و واژه‌ها را در باطلاق پوچ ذهنم زندانی میکند؛ این روزها هر بار که قلم به دست میگیرم ذهنم پر از خالی میشود، او هر بار موفق میشود مرا ناامید به عقب براند اما باز قلم را میان انگشتانم میخواهم احساس کنم یقین دارم میتوانم او را شکست دهم اما زمانش را نمیدانم... از فکر شکستش لبخند بی‌روحی لب‌هایم را مجلل کرد چشمانم را بستم و دفتر را باز کردم این دفتر افکار گاه و بی‌گاه، نوشته‌ها و احساسات بی‌پایان مرا در خود جای داده بود باور داشتم گاه شبیه به راهنما عمل میکند و حال باز از او و جلد خاک گرفته‌اش پس از مدت‌ها کمک می‌خواستم.
چشمانم را باز کردم بر روی برگ‌های کاهی دفتر دست کشیدم و به متن نوشته شده‌ام خیره شدم عجیب بود اما انگار این دفتر را برای ادامه بقا و تلاش برای زنده ماندن نوشته بودم، زیر لب خواندمش:
" گاه در میان شادی‌ها و روشنایی‌ها به دنبال نقطه کور سیاهی میگردیم به دنبال گره‌ای کور که گویی فقط با قیچی کردنش باز خواهد شد انگار که فراموش میکنیم چگونه باید از شادی و زیبایی آن لحظه لذت برد خود را به دنبال آن سیاهی کوچک نقطه مانند میفرستیم آن وقت تپش قلب میگیریم، دست‌هایمان میلرزد، ذهنمان سوت میزند و درها یکی یکی بسته میشوند، میان سیاهی بی پایان ناامیدی و یاس حل میشویم آن گاه که خورشید را فراموش میکنیم ابرهای خاکستری سنگین میشوند و اشک‌های آسمان زمین را خیس میکنند و گاه در میان تاریکی و سیاهی شب به دنبال نور میرویم، سکوت شب سبب سقوطان میشود و نور کم سوی ستاره ها و ماه راضیمان نمیکند در میان ظلمت شب به دنبال خورشید میگردیم و هزاران کلید برای باز کردن درهای بسته امتحان میکنیم، در میان هزاران برهان برای ناامیدی و یاس به دنبال امید میرویم آنگاه ابرها باز چشمان ماه را میگیرند و اشک‌هایش چون ستاره‌های شب شبنم برگ‌های درختان میشود.
گاه تعادل زندگی را فراموش میکنیم در نور به دنبال سیاهی و در سیاهی به دنبال نور میرویم، صبر را باور نداریم و میخواهیم بذری که کاشته‌ایم همان لحظه جوانه دهد و رشد کند.
فراموش میکنیم که از ناامیدی به امید خواهیم رسید و از امید به ناامیدی این قانون زندگیست همان گونه در پایان هر خنده‌ای اشکی نشسته و در پایان هر گریه‌ای لبخندی ایستاده است.
نمیخواهیم قبول کنیم اگر این‌ها نباشند اگر شادی و غم، امید و ناامیدی، سختی و آسودگی نباشد زندگی معنای خودش را از دست میدهد
.
6
چون جدیدا از کامنت گذاشتن خوشم میاد
🌚1
ساعت 4:15 صبح اصلا زمان خوبی برای بحث کردن با من نیست
نیز گاهی در میان کابوس‌های خود زندگی میکنم.
5
چگونه توانست نمیدانم اما حال از ما جز دو غریبه آشنا چیزی نمانده است انگار تمام آن سال‌ها رویایی بیش نبوده است.
🕊2
داداش درسته نخوندم ولی صبح قبل از اینکه اعلام کنی کارتمو گرفتم😊
🕊5
نوشته جدید!؟
😎6🌚1🫡1
از استرس هنوز بیدارم
😭5
و همچنان بیدارم و نخوابیدم
😭3
مزخرف ترین کنکور قرن با سوالای بشدت غیراستاندارد و مزخرف که معلوم نبود از کجا اوردن
😭2
حداقل الان بدون عذاب وجدان فیلم میبینم و میخوابم گور بابای کنکور
🕊3
𝐒𝐞𝐥𝐢𝐫𝐚𝐡
نوشته جدید!؟
بعضی شب‌ها غم آنچان در روح و روانم رسوخ میکند که فراموش میکنم چگونه میتوانم زنده بمانم و تلاش کنم برای بقا، خاطرات شبیه چکش مغزم را میکوبند، چشمانم سیاه میشود و درد سرم را در برمیگرد. میخواهم خودم را نجات دهم اما راه نجاتی نیست، من زمان زدیادیست در این باطلاق غم گرفتار شده‌ام، این غم شبیه به ققنوس است هر بار میمیرد و جان میگیرد و برای هزارمین بار در ذهن و روح و قلبم رسوخ میکند آنچنان در سلول به سلول این تن نفوذ کرده که فراموش کرده‌ام چگونه میتوانم لبخند بزنم، شاد باشم، زندگی کنم. همه چیز معنای خودش را از دست داده است و نمیتوانم خودم را با دیگران هماهنگ کنم آنقدر از آدم‌ها دور شده‌ام که در خاطراتشان شبیه به مه کمرنگی یاد میشوم؛ گاه با خودم فکر میکنم یعنی فراموش کردن من اینقدر ساده بود؟ مگر چقدر بد بودم که اینگونه راحت تبدیل به سیاهی در یادها شدم!؟ با خودم فکر میکنم به راستی ایا کسی واقعا مرا دوست داشت!؟ گمان میکنم در حقیقت کسی علاقه ساده‌ای هم به من نداشته منظورم علاقه شبیه دوست‌ها، رفیق‌ها، آشنایی‌ها. مانده‌ام چرا کسی مرا دوست نداشت!؟ یعنی آنقدر دوست نداشتنی بودم که به این راحتی مرا در این سیاهی غم رها کردند و رفتند؟ نمیدانم معنای زندگی را هم فراموش کردم. غم و تنهایی چنان ریشه در خونم زده‌اند که انگار با من زاده شدند. هر کجا را نگاه میکنم رد پایی از غم و تنهایی پیدا میشود، پشت پنجره به سیاهی شب نگاه میکنم و امشب انگار ماه هم به حال من دارد گریه میکند. ابرها یکی پس از دیگری ماه را رد میکنند و ستاره‌ها را در پشت سر خود پنهان میکنند، انگار امشب ماه نیز باید به تنهایی آسمان را روشن کند ستاره‌هایش را ابرها به اسارت گرفتند. دلم برایش میسوزد یعنی او هم شبیه به من احساس دلتنگی میکند؟ یا که میداند شب‌های دیگر شاید خبری از ابرها و اسارت ستار‌ه‌هایش نباشد و آنها آزاد شوند؛ نمیدانم اما ماه امشب زیادی اندوهگین بنظر میرسد‌ شبیه به چشم‌های او که این شب‌ها در آیینه میبینم نورش کدر و تار است، گمان کنم این تنهایی او را هم گرفتار کرده است و میترسد فراموش شود اما او هیچگاه درد فراموشی را نخواهد فهمید شبیه به من، میخواهم به او قول دهم که این اتفاق نخواهد افتاد. لبخندی بیرنگ روی پنجره میکشم و از پنجره فاصله میگیرم این عمارت تاریک که مالامال غم را یاداوری میکند و بوی خون میدهد نشان از فراموشی عمیقی میدهد که سال‌ها اینجا را فرا گرفته میدانم حتی اگر بمیرم هم کسی نخواهد فهمید و به دنبال نخواهم آمد شاید هم در همین تاریکی تجزیه شوم، شاید سال‌ها بعد برای آیندگان داستان تنهایی‌ام را بازگو کنند، آن‌ها نیاز به داستان‌های غم‌انگیز تاثیر گذار دارند برای تحت تاثیر قرار دادن و بزرگنمایی و برای این داستان ها نیاز به ساخت واقعیت‌های تلخ پر از درد خواهند داشت. کاش میتوانستم به تمام دنیا بگویم من نمیخواهم تجربه تلخ داستان آیندگان شما باشم مرا نجات دهید از این فراموشی و سیاهی بی‌پایان. من نخواهم گذاشت شما برای من تصمیم بگیرید، شکنجه‌ام کنید و به فراموشی بسپاریدم. سال تا ماه شاید یادتان بیایید من هم هستم و یادم کنید. شام را روی میز چیدم روی صندلی نشستم و لیوان اب را برداشتم جرعه‌ای نوشیدم، حال ثانیه‌ها مانند کش، کش می‌آورند من ماه نبودم که فردا ستاره‌هایم از اسارت آزاد شوند و ابرها گاهی به دیدنم بیاییند من تنها تر از آن بودم که ستاره‌ای داشته باشم. لبخند کوتاهی زدم و چشمانم را برای رفتن به سوی ماه بستم، میخواهم به او بگویم غصه نخورد فردا خبری از ابرها نیست و ستار‌ه‌هایش آزاد خواهند شد همچون که من آزاد شدم.
😭3
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
اسپانیااا قهرمانن شد
مبارکمون
🤝2
من هنوز بازیای گروهی بودن گفتم اسپانیا قهرمان میشه
🕊2