زندگی با حقیقت وجودی خویش
87 subscribers
2 photos
6 videos
120 links
Download Telegram
تمرینی برای حضور در لحظه حال
بیشتر ما برده‌ی ذهن شدیم؛ دائم در حال فکر کردن، قضاوت کردن و نام‌گذاری همه‌چیز.
اما آزادی واقعی وقتی شروع میشه که بتونی فقط باشی... بدون برچسب، بدون تفسیر. 🌿

وقتی به چشمان یک سگ نگاه می‌کنی، یا کنار یک درخت می‌ایستی،
برای چند لحظه ذهن ساکت میشه و حضور واقعی بیدار میشه.
این همون لحظه‌ایه که از اسارت ذهن آزاد میشی.

هر بار که دستاتو می‌شوری، رانندگی می‌کنی، یا حتی پشت چراغ قرمز می‌ایستی،
فرصتی داری برای تجربه‌ی حضور.
نه فکر... فقط بودن.

اکهارت تله این تمرین ساده اما قدرتمند رو یادمون میده:
هر وقت لازم نیست، نام‌گذاری نکن.

تو هم امتحان کن و ببین چه معجزه‌ای توی زندگیت رخ میده.

http://t.me/mojgansalimi
👍1
هر آن‌چه در بیرون جستجو می‌کنی…
بازتابی از درونی توست
که هنوز به آن سفر نکرده‌ای
به آن پاسخ نداده‌ای
و آن را به واقعیتِ زندگی‌ات تبدیل نکرده‌ای.
http://t.me/mojgansalimi
👍1
خداوند، مالک مطلق همه هستی است. اگر بخواهد هر آنچه از مال او در اختیارمان است بازستاند، آنچه متعلق به اوست و همه هسـتی مـان از ما گرفته می شود. پس آیا دلیلی برای غصه و ناراحتی وجود دارد؟
خداوند همیشه مهربان است. حتی در برابر گرفتن چیزی، پدیده بهتـری در اختیارمان می گذارد. اگر به این باور برسیم که در گرفتن و بخشیدن او خیر و صلاح آینده ما نهفته است، آنگاه فقط یک دعـا در قلب هایمـان خواهد بود: «پروردگارا! بادا که همواره خواست تو انجام شود».
هنگامی که انسان مشکلات پیش آمده را همچون هدیه ای از جانب خدا بپذیرد، دیگر تنها نخواهد بود، زیرا پروردگار همراه اوست.
حضور همیشگی خداوند در کنار ما بسیار مهم است. بدون او بهترین نعمت های زندگی، مانند زهری تلخ و کشنده ترین سـم هـا بـه شیرینی شربت است


جی. پی وسوانی

http://t.me/mojgansalimi
شاید لازم نباشد هر حقیقتی را درباره‌ی خودمان بدانیم.
ما به دانستن ارزش زیادی داده‌ایم. به دیدنِ لایه‌های پنهان خود، فهمیدنِ گذشته، شناختنِ زخم‌ها، پیدا کردنِ ریشه‌ی ترس‌ها و کشفِ آنچه سال‌ها از چشممان دور مانده است.
انگار هرچه بیشتر بدانیم، آزادتر می‌شویم.
اما هر حقیقتی، در هر زمانی، لزوماً به آزادی منتهی نمی‌شود.
بعضی دانستن‌ها درد دارند. تصویری را که سال‌ها از خودمان ساخته‌ایم ترک می‌دهند، معنای یک رابطه را عوض می‌کنند، گذشته را از زاویه‌ای تازه نشانمان می‌دهند و ما را با چیزی روبه‌رو می‌کنند که پس از دیدنش، دیگر نمی‌توانیم به سادگی به زندگیِ پیش از آن برگردیم.
این درد می‌تواند بخشی از رشد باشد. چیزی در ما می‌شکند تا ظرفیت تازه‌ای برای دیدن، احساس کردن و زندگی کردن به وجود بیاید.
اما روان انسان ظرف بی‌انتهایی نیست.
برای مواجهه با حقیقت، فقط حقیقت لازم نیست؛ انسانی هم لازم است که بتواند آن را تحمل کند.
آگاهی وقتی ارزشمند است که جایی برای نشستن پیدا کند. وقتی بتوانیم آنچه فهمیده‌ایم را در خود نگه داریم، با آن زندگی کنیم، سوگواری کنیم، اجازه بدهیم معنایش آرام‌آرام در ما شکل بگیرد و بعد، اگر لازم بود، قدم دیگری برداریم.
برای همین، خودشناسی فقط هنرِ جلو رفتن نیست.
هنرِ دانستنِ زمانِ توقف هم هست.
اینکه بتوانی به مرزی درون خودت برسی و به جای شکستنِ آن، لحظه‌ای کنارش بمانی.
بدنت را احساس کنی. ببینی این دانستن با تو چه کرده است. آیا نفس‌ها کوتاه‌تر شده‌اند؟ چیزی در سینه‌ات جمع شده؟ فکت منقبض شده؟ میل داری سریع‌تر جلو بروی، پاسخ پیدا کنی، همه‌چیز را حل کنی؟
و پیش از قدم بعدی، فقط بپرسی:
«آیا دانستنِ بیشتر، اکنون در خدمتِ زندگی من است؟»
پاسخ همیشه آسان نیست.
فاصله‌ی میان مراقبت از خود و فرار از حقیقت، بسیار ظریف است. ممکن است از ترس عقب بکشیم و اسمش را مراقبت بگذاریم. ممکن است از سرِ اجبار مدام عمیق‌تر برویم و نامش را شجاعت بگذاریم.
خرد، جایی میان این دو شکل می‌گیرد.
جایی که علاوه بر پرسیدنِ «چه چیزی درباره‌ی من حقیقت دارد؟»، می‌توانی صدای دیگری را هم بشنوی:
«من اکنون ظرفیتِ چه مقدار از این حقیقت را دارم؟»
امروز می‌توانی چند دقیقه با همین پرسش بمانی.
چیزی را که این روزها درباره‌ی خودت، رابطه‌ات یا زندگی‌ات مشغول فهمیدنش هستی به یاد بیاور.
لازم نیست تحلیلش کنی.
فقط ببین وقتی به آن نزدیک می‌شوی، در تو چه اتفاقی می‌افتد.
بدنت چه می‌گوید؟
چه احساسی بالا می‌آید؟
ذهنت می‌خواهد نزدیک‌تر شود یا فرار کند؟
این کنجکاوی از کجا می‌آید؟
از نیازی واقعی برای فهمیدن؟
از ترس؟
از میل به کنترل؟
از این خیال که اگر همه‌چیز را بفهمی، دیگر چیزی غافلگیرت نخواهد کرد؟
و بعد یک پرسش دیگر:
اگر لازم نبود همین امروز پاسخ را پیدا کنم، چه می‌شد؟
شاید متوجه شوی چیزی در تو هنوز می‌خواهد جلو برود.
شاید هم ببینی همین‌جا، برای امروز، کافی است.
در هر دو صورت، چند نفس بمان.
اجازه بده آنچه دیده‌ای کمی در تو ته‌نشین شود، پیش از آنکه دوباره به سراغ چیز دیگری بروی.
خودشناسی همیشه حرکت به عمق نیست.
گاهی تواناییِ ماندن در همان عمقی است که اکنون به آن رسیده‌ایم.
ممکن است چند ماه بعد، چند سال بعد، در رابطه‌ای امن‌تر، در بدنی آرام‌تر، با ظرفیتی بیشتر، دوباره به همان در برگردیم و این‌بار بتوانیم آن را کمی بیشتر باز کنیم.
این ندانستن، همیشه غفلت نیست.
می‌تواند نوعی احترام باشد؛
احترام به ریتم روان،
به ظرفیت انسان،
و به این حقیقت که فهمیدن هم زمانِ خودش را دارد.
کنجکاوی لازم نیست ما را تا انتهای هر تاریکی ببرد.
بعضی مسیرها را باید ضرورت پیش ببرد.
و شاید تمرین امروز، پیدا کردن پاسخ تازه‌ای درباره‌ی خودمان نباشد.
فقط دیدنِ مرزی باشد که اکنون در آن ایستاده‌ایم.
و پرسیدن:
اینجا، زندگی از من چه می‌خواهد؟
یک قدم جلوتر رفتن؟
یا کمی ماندن؟
نگاه دوست

http://t.me/mojgansalimi
🔥1
خودتون رو از خوشی های دنیا و زندگی؛ محروم نکنید
در مقابل مشکلات؛ تسلیم نشید و زانوی غم بغل نگیرید.
خودتون رو دوست داشته باشید و به خودتون و خواسته هاتون احترام بذارید
یادتان باشد بهترین دوست شما "تصویرهای ذهنی خوب شما از خودتان" است.
دیگران را دوست بدارید حتی کسانی که با شما همراه و هم عقیده نیستند.
از کسی متنفر نباشید که روزگارتان رنگ تنفر نگیرد و سیاهی جذب نکند.
از هیچ کس توقعی نداشته باشید که جز دلگیری پیامدی به همراه ندارد.
یادتان باشد که شاید کسی هم از شما توقعی دارد و شما نمیدانید.!

زندگی را زندگی کنید...
چندان هم که فکر میکنید وقت نیست!

http://t.me/mojgansalimi
👏1
اگر می خواهید به خود واقعی خودتان بیدار شوید، آزاد شوید، روی خودتان کار کنید.
با هر روشی که برای شما مناسب تر است.
به هر حال زندگی خود را با بیهودگی تلف نکنید.
این بدان معنا نیست که شما باید از رفتن به سینما، یا رفتن به سر کار یا هر چیز دیگری دست بکشید. تو از هیچ چیز دست نمی‌کشی بلکه شما فقط از کاری که انجام می دهید آگاه می شوید.
یعنی آگاهانه زیستن
شما به موجودی آگاه تبدیل می شوید.
شما هر لحظه از اعمال خود آگاه می شوید.
شما با همه مردم مهربان، دلسوز می شوید.
شما دیگر مراقب نامبر وان بودنتان نیستید.
اکثر ما می گوییم: "من شماره یک هستم. من نامبروان هستم." پس فراموشش کن.
اینجوری زجر میکشی، این نامبروان بودن فقط برای ایگو و نفس است.
میدانم درک این موضوع برایتان سخت است، چون با خودتان میگویید وقتی از منیت و ایگو خود دست می کشیم،پس چگونه می توانیم زندگی بهتری داشته باشیم؟
اما شما میتوانید
خیلی بهتر از قبل میتوانید
پس آن را امتحان کنید و نتیجه را خواهید دید.
وقتی دیگر به من شخصی و ذهنی تان فکر نمی‌کنید، و شروع می‌کنید به فکر کردن به خود واقعی خودتان، اینگونه خودتان در همه جا حاضر ( حضور) می‌شوید، به این معنی است که دیگران و همه چیز را خودتان می‌دانید!

رابرت_آدامز

http://t.me/mojgansalimi


«ای خنک جانی که عیب خویش دید»

وقتی کسی در حالِ شناختنِ خودش است، به‌ تدریج متوجه می‌شود که چه مسائلی را از دورانِ کودکی با خود حمل می‌کند؛ کدام شرطی‌شدگی‌ها، الگوها و تعارض‌ها از کودکی در دستگاهِ عصبیِ او شکل گرفته‌اند، در آن جای گرفته‌اند و همچنان بر احساسات، رفتار و روابطش اثر می‌گذارند.

وقتی انسان این مسائل را در خودش می‌بیند و نسبت به آن‌ها آگاه می‌شود، درمی‌یابد که انسان‌های دیگر نیز، درست مانندِ او، مسائلی را با خود حمل می‌کنند. همهٔ ما، هر کس به‌ نوعی، گرفتارِ شرطی‌شدگی‌ها، زخم‌ها و الگوهایی هستیم که از گذشته با خود آورده‌ایم.

از این‌رو، کسی که در حالِ شناختنِ خودش است، در واقع در حالِ شناختنِ دیگران نیز هست؛ زیرا روانِ انسان‌ها، با وجودِ تفاوت‌های فردی، در بسیاری از مسائل ساختاری مشترک دارد. به تعبیرِ دیگر، آگاهیِ فردی از آگاهیِ کلِّ بشریت جدا نیست.

این است معنایِ آن اصل «تو او هستی»، همان «هو أنت». یعنی دیگری، در بنیاد، از من جدا نیست. او «خودِ من» است؛ انسانی مانندِ من که در حالِ شناختنِ خودش است، مسائلِ خودش را می‌بیند، نسبت به آن‌ها آگاه می‌شود و «می‌کوشد» از آن‌ها رها شود.

بنابراین، وقتی می‌بینم انسانی با مسائلِ خودش مواجه شده و نسبت به آن‌ها آگاهی پیدا کرده است، به‌ جای اینکه صرفاً به‌ خاطرِ داشتنِ آن مسائل او را سرزنش کنم، نسبت به او آسان‌گیر می‌شوم. نه از این جهت که خطاهایش را نادیده بگیرم، بلکه چون می‌دانم داشتنِ مسئله، بخشی از وضعیتِ مشترکِ انسانی است.

اگر او را واقعاً «خودِ من» ببینم، آگاهیِ او نسبت به مسائلش را امری بسیار مبارک می‌دانم؛ زیرا احساس می‌کنم گویی خودم دارم مسائلِ خودم را می‌بینم و می‌شناسم، آن‌ها را باز می‌کنم و از آنها رها می‌شوم.

رفتاری که در پیِ این دیدن و این شناخت برمی‌زند، مصداقِ یکی از معانیِ بالغانه رفتار کردن است.

بالغانه رفتار کردن به این معنا نیست که انتظار داشته باشیم انسانِ مقابل هیچ مسئله‌ای نداشته باشد، هیچ زخمی از گذشته با خود حمل نکند یا همیشه کاملاً آگاه و بی‌خطا رفتار کند. همهٔ ما انسان‌ها گرفتارِ مسائلی هستیم. این واقعیت است.

تفاوتِ اساسی در این است که آیا انسان نسبت به مسائلِ خودش آگاه شده است یا نه؛ آیا آنها را می‌بیند و مسئولیت‌شان را می‌پذیرد و در جهتِ فهمیدن و حل‌ کردنشان حرکت می‌کند، یا آنکه در ناآگاهی، همان الگوها را بارها تکرار می‌کند و در نتیجه، هم به خودش و هم به دیگران دائماً آزار می‌رساند.

بلوغ عاطفی، رشد عاطفی یعنی بدانیم که همهٔ ما مسئله داریم و در عینِ حال، ببینیم که آیا انسانِ مقابل نسبت به مسائلِ خودش در حال آگاه شدن هست؟ و برای فهمیدن و خلاص شدن از آن‌ها تلاش می‌کند یا نه.

هیچ‌کس کامل نیست. امّا تفاوتِ بزرگی وجود دارد میانِ انسانی که در ناآگاهی، مسائلِ خودش را تکرار می‌کند و انسانی که آن‌ها را می‌بیند، مسئولیت‌شان را می‌پذیرد و در مسیرِ شناخت و رهایی از آن‌ها حرکت می‌کند.

دیگری را جدا از خود نبینیم؛ بفهمیم که او نیز انسانی است با همان ساختارِ پیچیده‌ٔ انسانی، با گذشته، شرطی‌شدگی‌ها و البته امکانِ رهایی.

وقتی این را می‌فهمیم، هم نسبت به خودمان و هم نسبت به دیگری، مهربان‌تر و آسان‌گیرتر می‌شویم؛ نه از سرِ نادیده‌گرفتنِ خطاها، بلکه از سرِ فهمیدنِ ریشه‌های آن‌ها.

و در نهایت، و با تأکید عرض می‌کنم که مهم است که در تعامل‌تان با دیگری این را به روشنی ببینید که او بطور فعال در حال شناخت خودش است، معایبش را دارد درمی‌آورد و می‌بیند. چنین شخصی شایستۀ گذشت است، نه فردی که نسبت به شناخت خویش و عیوب خویش بی‌تفاوت است. اگر نسبت به این فرد دوم بی‌خیال باشید و دائم عفوش کنید(با این شعار که «او خود من است») و همچنان به ارتباط با او ادامه دهید، دائم آسیب می‌بینید. و این ادامهٔ رابطه از طرف شما با چنین فردی، حماقت است!

نگاه دوست

http://t.me/mojgansalimi
«زندگی را تنها وقتی به عقب نگاه می‌کنیم می‌توانیم بفهمیم؛ اما ناچاریم آن را رو به جلو زندگی کنیم.»

چیزی در این جمله هست که هم دشوار است و هم آرام‌کننده.

ما بسیاری از مهم‌ترین لحظه‌های زندگی‌مان را پیش از آنکه معنایشان را بدانیم، زندگی می‌کنیم.

وقتی وارد رابطه‌ای می‌شویم، نمی‌دانیم این انسان چه چیزی را در ما بیدار خواهد کرد. وقتی از جایی می‌رویم، هنوز نمی‌دانیم این رفتن فقدان خواهد بود یا آغاز. وقتی مسیری را انتخاب می‌کنیم، نمی‌دانیم چند سال بعد چه نسبتی با انتخاب امروزمان خواهیم داشت.

بعدتر که برمی‌گردیم و نگاه می‌کنیم، نقطه‌هایی که زمانی پراکنده بودند به هم وصل می‌شوند. می‌فهمیم چرا آن دوره بی‌قرار بودیم، چرا چیزی که از دست دادیم این‌همه درد داشت، چرا نتوانستیم در جایی بمانیم، یا چگونه چیزی که شکست می‌دانستیم راه دیگری را پیش پایمان گذاشت.

اما در همان روزها، هیچ‌کدام از این‌ها روشن نبود.

ما فقط وسطِ زندگی بودیم.

بخشی از خستگی ما از همین‌جا می‌آید؛ از تلاش برای دانستن چیزی که هنوز زمانِ دانستنش نرسیده است.

دلمان می‌خواهد پیش از دوست داشتن بدانیم این رابطه به کجا می‌رسد. پیش از رفتن بدانیم آن‌سوی رفتن چیست. پیش از انتخاب مطمئن شویم پشیمان نخواهیم شد.

فکر می‌کنیم، مشورت می‌کنیم، گذشته را مرور می‌کنیم و آینده‌های مختلف را در ذهن می‌سازیم. این تلاش بیهوده نیست. فکر کردن بخشی از مراقبت از زندگی است.

اما نقطه‌ای می‌رسد که باید با حقیقت ساده‌ای روبه‌رو شویم:

من هنوز نمی‌دانم.

و «نمی‌دانم» همیشه نشانه‌ی سردرگمی نیست. بعضی وقت‌ها صادقانه‌ترین پاسخ ما به زندگی است.

تو نمی‌توانی بدانی انسانی که پنج سال دیگر خواهی بود درباره‌ی انتخاب امروزت چه احساسی خواهد داشت. نمی‌توانی تمام آنچه را یک رابطه، یک فقدان یا یک تصمیم در تو تغییر خواهد داد پیش‌بینی کنی.

بخشی از زندگی همیشه کمی جلوتر از فهم ما حرکت می‌کند.

شاید آرامش از جایی آغاز شود که دیگر مجبور نباشیم این فاصله را کاملاً از میان برداریم.

به اندازه‌ای که می‌توانیم ببینیم. به ترس‌هایمان گوش بدهیم. اشتیاقمان را جدی بگیریم. با آدم‌هایی که به آن‌ها اعتماد داریم حرف بزنیم. به بدنمان و به واقعیتی که پیش روی ماست توجه کنیم.

و اگر هنوز چیزی ناشناخته باقی ماند، اجازه بدهیم ناشناخته بماند.

این را درباره‌ی گذشته هم می‌توان به یاد آورد.

لازم نیست هر زخمی فوراً تبدیل به درس شود. لازم نیست هر فقدانی فوراً معنایی داشته باشد. لازم نیست هر دوره‌ی سردرگمی فوراً به روایتی منسجم تبدیل شود.

بعضی فهم‌ها باید در ما برسند.

ممکن است اکنون وسطِ فصلی باشی که هنوز نمی‌توانی معنایش را بفهمی. چیزی تمام شده و چیز دیگری هنوز شکل نگرفته. نسخه‌ی قبلی تو دیگر کاملاً اندازه‌ات نیست و آن کسی که در حال تبدیل شدن به او هستی هنوز برایت آشنا نشده.

این میان‌بودن می‌تواند دشوار باشد. اما مبهم بودن یک فصل، لزوماً به معنای اشتباه بودن آن نیست.

ممکن است فقط وسطِ جمله‌ای باشی که نقطه‌اش هنوز نوشته نشده است.

برای امروز، اگر مسئله‌ای هست که مدام در ذهنت می‌چرخی، چند دقیقه دست از حل کردنش بردار و از خودت بپرس:

چه چیزی را واقعاً می‌دانم؟

چه چیزی را از خودم می‌خواهم همین حالا بدانم، در حالی که هنوز قابل دانستن نیست؟

کمی با پاسخ دوم بمان. ببین اگر مجبور نباشی امروز تمام آینده را حل کنی، چه تغییری در بدنت اتفاق می‌افتد.

و بعد فقط یک پرسش دیگر:

با آنچه امروز می‌دانم، صادقانه‌ترین قدمِ بعدی من چیست؟

نه پاسخ تمام مسیر. فقط قدم بعدی.

زندگی بیشتر اوقات خودش را همین‌طور به ما نشان می‌دهد؛ قدم‌به‌قدم.

گاهی کافی است با ندانستنمان مهربان باشیم، به آنچه اکنون برایمان روشن است وفادار بمانیم و جرئت کنیم یک قدم جلوتر از فهممان زندگی کنیم.
نگاه دوست

http://t.me/mojgansalimi
🔥1👏1
«آنچه را نمی‌توانی در خودت بپذیری، ناچار خواهی شد جایی در جهان با آن بجنگی.»

بخش‌هایی از ما هستند که خیلی زود یاد گرفته‌ایم آن‌ها را از خودمان دور کنیم.

خشمی که «نباید» احساس می‌کردیم.
نیازی که زیادی به نظر می‌رسید.
ترسی که با تصویری که از خودمان داشتیم جور نبود.
حسادت، میل به دیده شدن، نیاز به محبت، آسیب‌پذیری، خودخواهی، میل به قدرت، وابستگی.

آدمی برای اینکه بتواند در رابطه بماند، دوست داشته شود و جایی در جهان پیدا کند، کم‌کم یاد می‌گیرد کدام بخش‌های خودش پذیرفتنی‌اند و کدام‌ها بهتر است کمتر دیده شوند.

این سازگاری بخشی از بزرگ شدن است.

اما آنچه از خودمان دور می‌کنیم، لزوماً از بین نمی‌رود.

چیزی که اجازه‌ی حضور در آگاهی را پیدا نمی‌کند، راه دیگری برای حضور پیدا می‌کند.

ممکن است کسی تمام عمر به «آدم‌های نیازمند» حساس باشد، بی‌آنکه بتواند نیازهای خودش را تحمل کند.

از خودخواهی دیگران خشمگین شود، در حالی که سال‌هاست اجازه نداده خواسته‌های خودش جایی در زندگی داشته باشند.

آدم‌های ضعیف را تحقیر کند، چون تمام زندگی‌اش صرف این شده که کسی ضعف خودش را نبیند.

یا از کسی که آزادانه خودش است دلخور شود، چون خودش سال‌ها برای پذیرفته شدن، بخش‌هایی از وجودش را پنهان کرده است.

در چنین لحظه‌هایی، دیگری فقط دیگری نیست.

گاهی چیزی از خودِ ما را حمل می‌کند که هنوز نمی‌توانیم در خودمان ببینیم.

برای همین بعضی آدم‌ها بیش از اندازه ما را به‌هم می‌ریزند.

حضورشان چیزی را در بدن بیدار می‌کند. فک منقبض می‌شود. سینه جمع می‌شود. میل شدیدی به قضاوت، فاصله گرفتن یا اثبات چیزی پیدا می‌کنیم.

این واکنش‌ها همیشه به این معنا نیستند که مسئله فقط درون ماست. دیگری می‌تواند واقعاً آزاردهنده، بی‌ملاحظه یا آسیب‌زننده باشد.

اما شدت واکنشمان ارزش کنجکاوی دارد.

چه چیزی اینجا تا این اندازه مرا لمس کرده است؟

چه چیزی در این انسان هست که نمی‌توانم به‌سادگی از کنارش عبور کنم؟

و این ویژگی، چه نسبتی با بخش‌هایی از خود من دارد؟

پذیرفتن این بخش‌ها به معنای عمل کردن به هر میلی نیست.

می‌توانی خشم را بپذیری و خشونت نورزی.
می‌توانی حسادت را ببینی و بر اساس آن رفتار نکنی.
می‌توانی نیازمند باشی و دیگری را مالک نشوی.
می‌توانی میل به دیده شدن را بشناسی، بدون آنکه تمام زندگی‌ات را صرف گرفتن تأیید کنی.

پذیرش، اجازه‌ی عمل نیست؛ اجازه‌ی دیدن است.

و چیزی که دیده می‌شود، دیگر مجبور نیست از پشتِ پرده زندگی ما را اداره کند.

برای امروز، یک نفر را به یاد بیاور که این روزها واکنش شدیدی در تو ایجاد می‌کند.

پیش از آنکه درباره‌اش تحلیل بیشتری کنی، برای چند لحظه واکنشت را در بدن پیدا کن.

کجا خودش را نشان می‌دهد؟

کمی همان‌جا بمان و بعد از خودت بپرس:

«چه چیزی در او برای من تحمل‌ناپذیر است؟»

و یک قدم عمیق‌تر:

«آیا ردی از همین ویژگی، میل یا نیاز را می‌توانم در خودم هم پیدا کنم؟»

لازم نیست پاسخی پیدا کنی. لازم نیست چیزی را اصلاح کنی.

فقط ببین.

ممکن است آنچه سال‌ها در جهان با آن جنگیده‌ای، جایی در درون خودت منتظر بوده که سرانجام بدون قضاوت ملاقاتش کنی.

آشتی با خود از دوست داشتنِ تمام آنچه در ماست آغاز نمی‌شود؛ از تواناییِ دیدنش آغاز می‌شود.


نگاه دوست

http://t.me/mojgansalimi
🔥2👏1
«بگذار هر چیزی برایت اتفاق بیفتد: زیبایی و هراس. فقط ادامه بده. هیچ احساسی نهایی نیست.»

ما معمولاً وقتی می‌خواهیم حالمان بهتر شود، به این فکر می‌کنیم که چه چیزی باید به زندگی‌مان اضافه کنیم.
استراحت بیشتر. رابطه‌ای بهتر. یک تصمیم تازه. سفر. تراپی. ورزش. سکوت. تغییر.
اما بعضی وقت‌ها مسئله کمبود چیزی نیست.
چیزی هست که مدت‌هاست داریم حملش می‌کنیم.
یک مسئولیت که زمانی پذیرفتیم و هیچ‌وقت دوباره نپرسیدیم هنوز مال ماست یا نه.
دلخوری‌ای که سال‌هاست درونمان نگه داشته‌ایم.
تلاش برای راضی نگه داشتن کسی.
تصویری که باید از خودمان حفظ کنیم.
احساس گناهی قدیمی.
نیاز به اینکه همیشه قوی، مفید، قابل‌اتکا یا فهمیده باشیم.
یا حتی مسئله‌ای که مدت‌هاست ذهنمان تلاش می‌کند حلش کند، در حالی که شاید فعلاً راه‌حلی ندارد.
بعضی بارها آن‌قدر آرام وارد زندگی می‌شوند که متوجه وزنشان نمی‌شویم.
ابتدا کمی خودمان را با آن‌ها تنظیم می‌کنیم. بعد بدن راهی برای تحملشان پیدا می‌کند. شانه‌ها کمی سفت‌تر می‌شوند، نفس کمی کوتاه‌تر، ذهن کمی شلوغ‌تر.
و بعد از مدتی دیگر نمی‌گوییم:
«چیزی سنگین است.»
می‌گوییم:
«من همین‌طورم.»
اما ما همیشه آن چیزی نیستیم که سال‌ها حمل کرده‌ایم.
ممکن است خستگی، بخشی از شخصیت تو نباشد.
ممکن است کنترل کردن، ذات تو نباشد.
ممکن است همیشه در دسترس بودن، مهربانی نباشد.
ممکن است مسئولیت چیزی را گرفته باشی که هیچ‌وقت واقعاً مسئولش نبوده‌ای.
و شاید یکی از شکل‌های مراقبت از خود، فقط این نباشد که ببینیم به چه چیزی نیاز داریم؛ گاهی باید ببینیم دیگر لازم نیست چه چیزی را حمل کنیم.
برای امروز
برای چند لحظه تصور کن تمام چیزهایی که این روزها با خودت حمل می‌کنی، وزن داشتند.
کارهای ناتمام.
نگرانی‌ها.
آدم‌هایی که نگرانشان هستی.
انتظارهایی که از خودت داری.
چیزهایی که فکر می‌کنی باید درستشان کنی.
چیزهایی که نباید فراموش کنی.
و نقش‌هایی که هر روز باید نگهشان داری.
فقط برای چند نفس، وزنشان را در بدن احساس کن.
وقتی به همه‌ی این‌ها فکر می‌کنی، بدنت کجا سنگین‌تر می‌شود؟
شانه‌ها؟
سینه؟
گلو؟
شکم؟
لازم نیست آن قسمت را آرام کنی. فقط دستت را برای چند لحظه همان‌جا بگذار و اجازه بده متوجه چیزی شوی که شاید در شتاب روزمره کمتر می‌بینی:
«این روزها دارم چه چیزی را بیش از اندازه حمل می‌کنم؟»
اولین پاسخی را که می‌آید فوراً تحلیل نکن.
بعد از خودت بپرس:
«آیا واقعاً هنوز لازم است این را به همین شکل حمل کنم؟»
شاید پاسخ «بله» باشد.
بعضی بارها واقعاً متعلق به ما هستند.
اما حتی آن‌وقت هم می‌توان پرسید:
«آیا لازم است آن را تنها، همیشه، و با این شدت حمل کنم؟»
و اگر چیزی پیدا کردی که می‌شود کمی زمین گذاشت، امروز فقط یک حرکت کوچک انجام بده.
کاری را به فردا بسپار.
کمک بخواه.
به پیامی فوراً جواب نده.
مسئولیت احساس کسی را به خودش برگردان.
برای مسئله‌ای که امروز حل نمی‌شود، یک روز دیگر فکر نکن.
یا فقط چند دقیقه اجازه بده هیچ‌کس چیزی از تو نخواهد؛ حتی خودت.
خودمراقبتی همیشه این نیست که توان بیشتری برای حمل کردن پیدا کنیم.
بعضی وقت‌ها مراقبت از خود یعنی آن‌قدر به سنگینی‌مان توجه کنیم که بفهمیم کدام بار هنوز مال ماست، کدام را می‌شود سبک‌تر حمل کرد، و کدام را مدت‌هاست می‌توانستیم زمین بگذاریم.



نگاه دوست


http://t.me/mojgansalimi
👏3
«احساس‌هایت را تجربه کن؛ اما اجازه نده هر احساسی تمام حقیقت تو شود.»

ما خیلی زود از «احساس کردن» به «چه کار کنم؟» می‌رسیم.
غمگینم؛ چطور از این حال بیرون بیایم؟
مضطربم؛ چطور آرامش کنم؟
عصبانی‌ام؛ چطور کنترلش کنم؟
دلتنگم؛ چطور حواسم را پرت کنم؟

انگار هر احساسی که کمی ناخوشایند است، مسئله‌ای است که باید حل شود.

شاید بخشی از این عجله از آنجا می‌آید که ماندن کنار یک احساس، از تغییر دادنش دشوارتر است.
وقتی برای چند لحظه دست از درست کردن حالمان می‌کشیم، ممکن است چیزهای دیگری هم آشکار شوند.
پشت خشم، زخمی از نادیده گرفته شدن.
پشت اضطراب، ترس از دست دادن چیزی که برایمان مهم است.
پشت حسادت، اشتیاقی که جرئت نکرده‌ایم جدی‌اش بگیریم.
پشت دلتنگی، تعلق.
پشت اندوه، چیزی که دوستش داشته‌ایم.
احساس‌ها همیشه دستور نیستند، اما اغلب اطلاعات‌اند.
چیزی درباره‌ی نسبت ما با جهان می‌گویند.
این برایم مهم است.
اینجا ترسیده‌ام.
چیزی را از دست داده‌ام.
مرزی از من عبور شده.
به چیزی نیاز دارم.
چیزی را می‌خواهم و هنوز نمی‌توانم به زبان بیاورمش.
اگر خیلی زود احساس را خاموش کنیم، ممکن است صدایی را خاموش کنیم که تلاش می‌کرد چیزی را به ما نشان دهد.
و اگر کاملاً در آن غرق شویم، ممکن است فراموش کنیم که هیچ احساسی تمام ما نیست.

بلوغ عاطفی شاید جایی میان این دو باشد:
نه فرار کردن از احساس، نه سپردن تمام زندگی به آن؛
تواناییِ ماندن کنارش، تا کمی بیشتر بفهمیم چه می‌گوید.

برای امروز
اگر امروز احساس نسبتاً پررنگی سراغت آمد، پیش از آنکه حواست را پرت کنی، توضیحش بدهی یا بر اساسش کاری انجام بدهی، فقط یک دقیقه به آن فضا بده.
اگر امکانش هست، همان‌جا کمی مکث کن.
توجهت را به بدن بیاور و بپرس:
«این احساس، کجای بدن من اتفاق می‌افتد؟»
ممکن است فشار سینه باشد، گرمای صورت، سنگینی گلو، انقباض شکم یا بی‌قراری دست‌ها.
لازم نیست آن را آرام کنی.
فقط سه نفس، اجازه بده همان‌طور که هست حضور داشته باشد.
بعد به‌جای پرسیدنِ «چطور از این احساس خلاص شوم؟» بپرس:
«اگر این احساس می‌توانست چیزی را به من نشان بدهد، چه چیزی برایش مهم بود؟»
شاید پاسخش یک نیاز باشد.
استراحت.
فاصله.
نزدیکی.
امنیت.
دیده شدن.
یک مرز.
سوگواری.
یا گفتن چیزی که مدت‌هاست نگفته‌ای.
حالا از میان آنچه دیدی، فقط یک حرکت کوچک و مهربانانه انتخاب کن.
اگر خسته‌ای، کمی از فشار امروز کم کن.
اگر دلگیری، پیش از فرو خوردنش ببین آیا چیزی نیاز به گفتن دارد.
اگر مضطربی، به‌جای جنگیدن با اضطراب ببین چه چیزی برایت آن‌قدر مهم شده که از دست دادنش می‌ترساندت.
اگر اندوهگینی، شاید امروز مراقبت از خودت این باشد که مجبور نباشی فوراً بهتر شوی.

همه‌ی احساس‌ها قرار نیست بروند تا ما بتوانیم زندگی کنیم.
بعضی‌هایشان آمده‌اند تا لحظه‌ای کنارشان بنشینیم، صدایشان را بشنویم و بعد، با فهم بیشتری از آنچه درونمان می‌گذرد، به زندگی برگردیم.

نگاه دوست

http://t.me/mojgansalimi
🔥1
«ما فقط آن چیزی را می‌توانیم دریافت کنیم که در خود، جایی برایش ساخته‌ایم.»

ممکن است سال‌ها چیزی را بخواهیم و وقتی بالاخره نزدیکمان می‌شود، خودمان کمی عقب برویم.
صمیمیت را بخواهیم، اما وقتی کسی واقعاً نزدیک می‌شود مضطرب شویم.
دیده شدن را بخواهیم، اما وقتی توجهی به سمت ما می‌آید خودمان را کوچک کنیم.
استراحت را بخواهیم، اما وقتی فرصتش پیدا می‌شود نتوانیم آرام بگیریم.
آزادی را بخواهیم، اما وقتی امکان انتخاب پیدا می‌کنیم دلمان برای قطعیتِ گذشته تنگ شود.
موفقیت را بخواهیم و درست وقتی چیزی در حال شکل گرفتن است، صدایی درونمان بگوید: «تو واقعاً از پسش برمی‌آیی؟»

این تناقض عجیب نیست.

خواستنِ چیزی و تواناییِ دریافت کردنش، همیشه هم‌زمان رشد نمی‌کنند.

ما فقط با آرزوهایمان به سمت آینده نمی‌رویم. تاریخمان هم با ما می‌آید.
اگر سال‌ها یاد گرفته‌ای که نیاز داشتن خطرناک است، رابطه‌ی امن هم ممکن است ابتدا اضطراب‌آور باشد.
اگر ارزش خودت را با مفید بودن ساخته‌ای، استراحت می‌تواند شبیه گناه احساس شود.
اگر همیشه مراقب دیگران بوده‌ای، دریافت مراقبت ممکن است از مراقبت کردن دشوارتر باشد.
اگر مدت زیادی برای بقا جنگیده‌ای، حتی وقتی خطر تمام شده، بدن ممکن است هنوز نداند با امنیت چه کند.

برای همین بعضی تغییرها فقط به تصمیم نیاز ندارند؛ به ظرفیت نیاز دارند.

ظرفیتِ نزدیک شدن.
ظرفیتِ دریافت کردن.
ظرفیتِ دیده شدن.
ظرفیتِ استراحت.
ظرفیتِ تحمل خوبی‌ای که هنوز برایمان آشنا نیست.

و شاید این نگاه کمک کند کمی با خودمان مشفق‌تر باشیم.
اگر چیزی را می‌خواهی و هم‌زمان از آن عقب می‌کشی، لزوماً به این معنا نیست که واقعاً نمی‌خواهیش.
ممکن است بخشی از تو هنوز دارد یاد می‌گیرد که داشتنِ این چیز امن است.

برای امروز
یک چیز را انتخاب کن که این روزها می‌گویی می‌خواهی.

نزدیکی. تغییر. استراحت. دیده شدن. شروع کردن. کمک گرفتن. یا هر چیز دیگری.
برای چند لحظه تصور کن همین حالا آن را داری.
نه در آینده؛ همین حالا.
ببین بدنت چه می‌کند.
آیا جایی بازتر می‌شود؟
یا هم‌زمان با اشتیاق، کمی انقباض هم می‌آید؟

فقط متوجهش شو.
بعد از خودت بپرس:

«اگر این چیزی که می‌خواهم واقعاً وارد زندگی‌ام شود، چه چیزی در من ممکن است از آن بترسد؟»

لازم نیست ترس را کنار بزنی.
کمی کنارش بمان.
و بعد بپرس:

«چه تجربه‌ی کوچکی می‌تواند به این بخش از من نشان دهد که دریافت کردنِ این چیز، امن‌تر از چیزی است که تصور می‌کند؟»

اگر صمیمیت می‌خواهی، شاید کمی بیشتر اجازه بدهی کسی بداند واقعاً چه حالی داری.
اگر استراحت می‌خواهی، شاید ده دقیقه استراحت کنی و متوجه میل خودت به دوباره مشغول شدن باشی، بدون اینکه فوراً از آن پیروی کنی.
اگر کمک می‌خواهی، یک درخواست کوچک مطرح کن.
اگر می‌خواهی دیده شوی، امروز یک بار خودت را پیش از دیده شدن کوچک نکن.

بعضی چیزهایی که آرزویشان را داریم، ابتدا باید آرام‌آرام برای روان و بدنمان قابل دریافت شوند.
شاید رشد فقط حرکت کردن به سمت آنچه می‌خواهیم نباشد.
گاهی رشد یعنی در خودمان آن‌قدر جا باز کنیم که وقتی چیزی خوب به زندگی‌مان رسید، مجبور نباشیم از آن فرار کنیم.


نگاه دوست🪷

http://t.me/mojgansalimi
«برای هر چیزی زمانی هست.»

بعضی تجربه‌ها در تقویم تمام می‌شوند، اما در ما هنوز ادامه دارند.

رابطه‌ای تمام شده، اما گفت‌وگوهایش هنوز در ذهنمان جریان دارد. از شهری رفته‌ایم، اما بخشی از ما هنوز صبح‌ها در همان خیابان‌ها بیدار می‌شود. تصمیمی گرفته‌ایم، اما هنوز زندگی‌ای را که با انتخاب دیگر می‌توانستیم داشته باشیم، در خیال دنبال می‌کنیم.
حتی بعضی تغییرهای خوب هم چیزی برای سوگواری دارند.

شغل تازه‌ای پیدا کرده‌ایم، اما باید با نسخه‌ای از خودمان خداحافظی کنیم. مهاجرت کرده‌ایم، اما زندگی تازه نمی‌تواند فوراً جای تمام آنچه پشت سر گذاشته‌ایم را بگیرد. انسانی شده‌ایم که مدت‌ها می‌خواستیم باشیم، اما بخشی از وجودمان هنوز برای کسی که دیگر نیستیم دلتنگ است.

ذهن دوست دارد برای این تجربه‌ها زمان تعیین کند.

«دیگه باید گذشته باشه.»
«خیلی وقته تموم شده.»
«چرا هنوز بهش فکر می‌کنم؟»
«باید بتونم رهاش کنم.»

و به این ترتیب، درد اولیه آرام‌آرام با رنج دیگری همراه می‌شود:

قضاوت کردن خودمان به خاطر اینکه هنوز چیزی در ما تمام نشده است.

اما روان همیشه با سرعتِ تصمیم‌های ما حرکت نمی‌کند.

ممکن است عقل بداند رابطه‌ای تمام شده و دل هنوز به زمان نیاز داشته باشد.
ممکن است تصمیمی درست گرفته باشی و همچنان برای چیزی که با آن تصمیم از دست داده‌ای اندوهگین باشی.
ممکن است بدانی بازگشتی وجود ندارد و هنوز بخشی از تو هر از چند وقت به عقب نگاه کند.
این‌ها الزاماً نشانه‌ی گیر کردن نیستند.
بعضی چیزها باید آن‌قدر در ما بمانند تا بتوانند شکل دیگری پیدا کنند.

رها کردن همیشه یک تصمیم نیست.
بیشتر شبیه فرایندی است که در آن چیزی را بارها به یاد می‌آوریم، احساس می‌کنیم، درباره‌اش حرف می‌زنیم، معنایش را دوباره می‌فهمیم و کم‌کم متوجه می‌شویم دیگر همان جای سابق را در وجودمان اشغال نمی‌کند.

یک روز به یادش می‌آوری و بدنت مثل قبل منقبض نمی‌شود.
یک روز می‌توانی درباره‌اش حرف بزنی، بدون اینکه تمام روزت را با خودش ببرد.
یک روز متوجه می‌شوی چند ساعت، چند روز، اصلاً به آن فکر نکرده‌ای.
چیزی پاک نشده است.
فقط آرام‌آرام در زندگی تو جایی پیدا کرده که دیگر تمام زندگی‌ات را نمی‌گیرد.

برای امروز
یک چیز را به یاد بیاور که مدتی است از خودت می‌خواهی «دیگر تمامش کنی».

لازم نیست دردناک‌ترین تجربه‌ی زندگی‌ات باشد. چیزی را انتخاب کن که امروز ظرفیت نزدیک شدن به آن را داری.

برای چند لحظه، به جای پرسیدنِ «چرا هنوز رهایش نکرده‌ام؟» توجهت را به تجربه‌ی همین حالا بیاور.

وقتی به آن فکر می‌کنی، در بدنت چه اتفاقی می‌افتد؟
نفست تغییر می‌کند؟
چیزی در گلو، سینه یا شکمت احساس می‌کنی؟

اجازه بده چند نفس همان‌جا باشد، بدون اینکه مجبورش کنی کمتر شود.

بعد از خودت بپرس:
«چه چیزی در این تجربه هنوز برای من تمام نشده است؟»

ممکن است پاسخش یک احساس باشد.
حرفی که هیچ‌وقت گفته نشد.
خشمی که فرصت حضور پیدا نکرد.
اندوه چیزی که از دست رفت.
یا حتی قدردانی از چیزی که خوب بود و دیگر وجود ندارد.

امروز قرار نیست آن را حل کنی.
فقط ببین آیا می‌توانی به آن بخش از خودت کمی بیشتر زمان بدهی.

و اگر مراقبتی لازم دارد، آن را کوچک نگه دار: چند خط درباره‌اش بنویس، کمی راه برو، با کسی امن حرف بزن، گریه‌ای را که می‌آید متوقف نکن، یا فقط امروز جمله‌ی «دیگه باید گذشته باشه» را به خودت نگو.

بعضی چیزها با فشار دادنِ خودمان تمام نمی‌شوند.
با دیده شدن، احساس شدن و زمان، آرام‌آرام جای تازه‌ای در ما پیدا می‌کنند.

شاید رها کردن همین باشد:

فراموش نکردن آنچه بوده و رسیدن به جایی که بتوانیم آن را با خود داشته باشیم، بدون اینکه مجبور باشیم هر روز درونش زندگی کنیم.


نگاه دوست

http://t.me/mojgansalimi
«ارزش تو، فقط در آنچه انجام می‌دهی نیست.»

برای بعضی از ما، مفید بودن خیلی زود تبدیل به یکی از امن‌ترین راه‌های حضور در جهان شده است.
کمک می‌کنیم. مسئولیت می‌گیریم. مسئله حل می‌کنیم. حواسمان به دیگران هست. پیش از آنکه کسی چیزی بخواهد، نیازش را حدس می‌زنیم.
و در این میان، آرام‌آرام چیزی در ما شکل می‌گیرد:

وقتی مفیدم، جایی دارم.

این احساس لزوماً آگاهانه نیست. ممکن است سال‌ها انسانی توانمند، مسئول و قابل‌اتکا باشیم و هیچ‌وقت از خودمان نپرسیم چرا «هیچ کاری نکردن» این‌قدر برایمان دشوار است.

چرا وقتی استراحت می‌کنیم، بعد از چند دقیقه دنبال کاری می‌گردیم.
چرا کمک خواستن از کمک کردن دشوارتر است.
چرا وقتی کسی به ما نیاز ندارد، چیزی شبیه بی‌قراری یا بی‌اهمیت بودن درونمان پیدا می‌شود.
و چرا حتی در رابطه‌های نزدیک، بیشتر بلدیم برای دیگری کاری انجام بدهیم تا اینکه فقط کنار او باشیم و اجازه بدهیم کنار ما باشد.

مفید بودن چیز ارزشمندی است. بخش بزرگی از رابطه و زندگی انسانی از همین تواناییِ مراقبت از یکدیگر ساخته می‌شود.
اما دشواری از جایی آغاز می‌شود که مفید بودن، آرام‌آرام تبدیل به راهی برای اثبات حقِ بودنمان شود.

آن‌وقت استراحت فقط استراحت نیست؛ کمی شبیه گناه می‌شود.
«نه» گفتن فقط یک مرز نیست؛ شبیه ناامید کردن دیگری احساس می‌شود.
و دریافت کردن محبت بدون اینکه چیزی در مقابلش بدهیم، می‌تواند عجیب و حتی ناراحت‌کننده باشد.

انگار باید دائماً چیزی به جهان بدهیم تا اجازه داشته باشیم در آن جا بگیریم.

شاید برای همین یکی از عمیق‌ترین شکل‌های خودمراقبتی، همیشه انجام دادن کاری برای خودمان نیست.

بعضی وقت‌ها تمرین این است که برای چند لحظه هیچ کاری برای توجیه حضورمان انجام ندهیم.

برای امروز
یک لحظه‌ی کوچک پیدا کن که معمولاً بلافاصله پُرش می‌کنی.

بعد از تمام شدن یک کار. میان دو قرار. وقتی به خانه می‌رسی. یا وقتی برای چند دقیقه هیچ‌کس چیزی از تو نمی‌خواهد.

این بار فوراً سراغ کار بعدی نرو.

حتی لازم نیست مراقبه کنی یا تلاش کنی آرام شوی.
فقط بنشین و برای یک یا دو دقیقه متوجه میل خودت به «انجام دادن» باش.
بدنت چه می‌کند وقتی قرار نیست کاری انجام بدهی؟

آیا بی‌قرار می‌شوی؟ دستت به سمت گوشی می‌رود؟ ذهنت فهرستی از کارهای عقب‌افتاده می‌سازد؟ احساسی از گناه، اتلاف وقت یا بی‌فایدگی پیدا می‌شود؟

فقط ببین.

بعد آرام از خودت بپرس:
«اگر همین حالا هیچ کاری برای کسی انجام ندهم، آیا باز هم می‌توانم احساس کنم که بودنم کافی است؟»

اگر پاسخ آسان نبود، عجله‌ای برای تغییرش نداشته باش.

تمرین امروز همین چند دقیقه است:
اینکه اجازه بدهی جهان برای لحظه‌ای بدون تلاش تو ادامه پیدا کند.

کسی را نجات ندهی.
چیزی را بهتر نکنی.
حتی خودت را هم بهتر نکنی.
فقط نفس بکشی و کمی در تجربه‌ی ساده‌ی بودن بمانی.
شاید در ابتدا چیز زیادی احساس نکنی. شاید حتی ناراحت‌کننده باشد.

اما آرام‌آرام می‌توانیم رابطه‌ی دیگری با خودمان بسازیم؛ رابطه‌ای که در آن ارزش ما فقط از کارهایی که انجام می‌دهیم، آدم‌هایی که مراقبشان هستیم و مسئله‌هایی که حل می‌کنیم نمی‌آید.

تو پیش از آنکه مفید باشی، انسانی.

و شاید بعضی روزها مراقبت از خود همین باشد:
اجازه بدهی برای چند دقیقه، هیچ دلیلی برای بودنت لازم نباشد.

نگاه دوست

http://t.me/mojgansalimi
🔥1👏1
شاید قرار نیست
همه‌چیز را بفهمیم.

بعضی اتفاق‌ها
فقط باید از ما عبور کنند.

بعضی آدم‌ها
فقط باید کنارمان باشند.

بعضی روزها
فقط باید زندگی شوند.

نه هر غمی قرار است
چیزی به ما یاد بدهد.

نه هر رابطه‌ای قرار است
ما را بهتر کند.

نه هر سکوتی
قرار است معنایی داشته باشد.

گاهی باران می‌بارد
و ما فقط خیس می‌شویم.

گاهی دلمان برای کسی تنگ می‌شود
و فقط دلتنگ می‌شویم.

گاهی خوشحالیم
بدون اینکه بدانیم چرا.

و شاید زندگی
همین لحظه‌هایی باشد
که هنوز برایشان
توضیحی نساخته‌ایم.

شاید لازم نباشد
همیشه از زندگی چیزی بفهمیم.

گاهی کافی است
آن را لمس کنیم.

ببینیم.
بشنویم.
دوست بداریم.
از دست بدهیم.
دوباره شروع کنیم.

و وسط تمام این‌ها،
کمی کمتر درباره‌ی زندگی فکر کنیم
و کمی بیشتر...
زندگی کنیم.


نگاه دوست

http://t.me/mojgansalimi
🔥1
«بلوغ شاید تواناییِ ماندن در جایی باشد که هنوز پاسخِ واحدی وجود ندارد.»

می‌شود کسی را دوست داشت و از او خشمگین بود.

می‌شود از رفتن مطمئن بود و دلتنگ ماندن شد.

می‌شود برای اتفاقی خوشحال بود و هم‌زمان برای چیزی که با آن از دست رفته سوگواری کرد.

روان ما همیشه یک‌صدا نیست. اما ما معمولاً با این چندصدایی راحت نیستیم. می‌خواهیم بدانیم:

بالاخره دوستش دارم یا نه؟

می‌خواهم بروم یا بمانم؟

از تصمیمم خوشحالم یا پشیمانم؟

و تا پاسخ روشنی پیدا نکنیم، احساس می‌کنیم چیزی در ما درست کار نمی‌کند.

انگار سالم بودن یعنی هیچ تناقضی درونمان وجود نداشته باشد.

برای همین، وقتی دو احساس متضاد با هم ظاهر می‌شوند، سعی می‌کنیم یکی را واقعی‌تر بدانیم.

اگر دلتنگ شده‌ام، شاید تصمیمم برای رفتن اشتباه بوده.

اگر از کسی خشمگینم، شاید دیگر دوستش ندارم.

اگر از تغییر می‌ترسم، شاید هنوز آماده‌اش نیستم.

اما احساس‌ها همیشه رأی نهایی درباره‌ی زندگی ما نیستند. هر کدام ممکن است بخشی از حقیقت را حمل کنند.

دلتنگی می‌تواند از چیزی بگوید که برایمان عزیز بوده، بدون اینکه بازگشت انتخاب درستی باشد.

خشم می‌تواند از زخمی در یک رابطه خبر بدهد، بدون اینکه تمام عشق موجود در آن را باطل کند.

ترس هم می‌تواند کنار انتخابی درست حضور داشته باشد؛ چون انتخاب درست هم گاهی ما را وارد جهانی ناشناخته می‌کند.

بعضی تصمیم‌ها دقیقاً به این دلیل دشوارند که میان یک چیز خوب و یک چیز بد نیستند؛ میان دو چیز ارزشمندند.

ماندن چیزی به ما می‌دهد و رفتن چیز دیگری.

صمیمیت چیزی به زندگی اضافه می‌کند و هم‌زمان بخشی از آزادی ما را تغییر می‌دهد.

انتخاب یک مسیر، یعنی کنار گذاشتن مسیرهای دیگری که آن‌ها هم می‌توانستند زندگی ما باشند.

شاید بخشی از بزرگ شدن همین باشد:

یاد بگیریم چیزی را انتخاب کنیم، بدون اینکه برای اطمینان از انتخابمان مجبور باشیم ارزشِ آنچه انتخاب نکرده‌ایم را انکار کنیم.

برای امروز

یک موضوع را به یاد بیاور که این روزها درباره‌اش دو دل هستی.

به جای اینکه فوراً بپرسی «بالاخره کدام را می‌خواهم؟»، اجازه بده هر دو بخش تو برای لحظه‌ای حرف بزنند:

«بخشی از من می‌خواهد…»

و بعد:

«بخش دیگری از من…»

هنگام گفتن هر کدام، ببین در بدنت چه اتفاقی می‌افتد. بعد از هر بخش بپرس:

«تو از چه چیزی در من مراقبت می‌کنی؟»

ممکن است یکی از آزادی مراقبت کند و دیگری از امنیت. یکی از آینده و دیگری از چیزی که دوست داشته‌ای.

لازم نیست یکی اشتباه کند تا دیگری درست باشد.

و اگر قرار است انتخابی کنی، پرسش را کمی تغییر بده:

«با دانستنِ هر دو حقیقت، کدام قدم بیشتر با زندگی‌ای که می‌خواهم بسازم همسوست؟»

بعد اجازه بده احساسی که با انتخابت تمام نشده، همچنان جایی در تو داشته باشد.

می‌توانی بروی و دلتنگ باشی.

می‌توانی کسی را دوست داشته باشی و با او مرز بگذاری.

می‌توانی چیزی را انتخاب کنی و برای آنچه انتخاب نکرده‌ای اندوهگین شوی.

آرامش همیشه از تمام شدنِ تناقض نمی‌آید.

گاهی از این می‌آید که درونمان آن‌قدر جا باز شده باشد که دو حقیقت بتوانند کنار هم زندگی کنند.

نگاه دوست

http://t.me/mojgansalimi
2
آگاهی از مرگ، کلید زندگی جاودانه


مرگ پربهاتر از زندگی است. زندگی تنها چیزی جزئی و سطحی است. مرگ ژرف‌تر است و از راه آن به زندگی راستین نزدیک می‌شوید، حال آن‌که از راه زندگی تنها به مرگ می‌رسید و بس.
هر آنچه از زندگی گفته می‌شود و مورد نظر ماست تنها سفری به سوی مرگ است. اگر بتوانید درک کنید که سراسر زندگی تنها یک سفر است و نه چیزی دیگر، آنگاه به زندگی کم‌گرایش‌تر و به مرگ پرگرایش‌تر می‌شوید. کسی که به مرگ علاقه بیشتری پیدا کند می‌تواند به ژرفای زندگی فرو رود وگرنه تنها بر رویه آن باقی می‌ماند.
ما به هیچ رو به مرگ گرایش نداریم و به جای آن از راستی‌ها می‌گریزیم. پیوسته در حال فرار از حقیقت هستیم. مرگ همین‌جاست و ما هر دم در حال مرگیم. مرگ چیزی دور از ما نیست، چیزی است در همین حال و درون ما. با این حال در حالی که در حال مرگیم پیوسته نگران زندگی هستیم. این نگرانی بیش از اندازه درباره زندگی تنها یک گریز و ترس است. مرگ در ژرفای درون است و همواره در حال پیش آمدن.
نگاه خود را برگردانید و پیرامون خود را بنگرید. اگر متوجه مرگ شوید زندگی برای نخستین بار بر شما آشکار می‌شود. همین که با مرگ آسوده شدید زندگی‌ای می‌یابید که مردنی نیست. دمی که مرگ را شناختید پی می‌برید که زندگی جاودانه است.
مرگ دروازه گذر از زندگی سطحی است، زندگی‌ای که به راستی چیزی جز پوچی و زودگذر بودن نیست. این دروازه را که گذر کنید به زندگی‌ای دیگر می‌رسید، زندگی‌ای ژرف‌تر و جاودانه‌تر. آدمی باید از این زندگی ظاهری به دروازه مرگ گذر کند. تنها آنگاه است که انسان به زندگی‌ای به راستی پویا و وابسته به هستی، که در آن مرگی در کار نیست، دست پیدا می‌کند.
اما از این دروازه باید بسیار هشیارانه گذر کرد. ما زمان‌های بسیاری در حال مرگ بوده‌ایم، اما هرگاه کسی می‌میرد ناآگاه است. ما از مرگ چنان هراسانیم که وقتی روبه‌رو می‌شود بیهوش می‌شویم و در حالت ناخودآگاه از دروازه می‌گذریم. بدین گونه دوباره زاده می‌شویم و تمامی پوچی از نو آغاز می‌شود و بار دیگر نگرش خود به مرگ را از دست می‌دهیم.
کسی که به جای زندگی به مرگ نگرش دارد آغاز می‌کند تا از دروازه مرگ آگاهانه گذر کند. معنای مراقبه همین است، آگاهانه گذر کردن از دروازه مرگ. مرگ آگاهانه همان مراقبه است.
شما نمی‌توانید و نباید چشم به راه مرگ باشید، نیازی به انتظار نیست زیرا مرگ همیشه آن‌جاست، دروازه‌ای درون خود شما. چیزی نیست که در آینده رخ دهد یا بیرون از شما باشد. مرگ در درون شماست، دروازه‌ای که همیشه حاضر است.


اشو

http://t.me/mojgansalimi
«آنچه باید رشد کند، نمی‌تواند با کشیدنِ ساقه‌اش سریع‌تر رشد کند.»

بخش زیادی از زندگی با عمل کردن پیش می‌رود. تصمیم می‌گیریم، تلاش می‌کنیم، گفت‌وگو می‌کنیم، چیزی را می‌سازیم یا تغییر می‌دهیم. یاد می‌گیریم اگر چیزی را می‌خواهیم، باید برایش کاری کنیم.

اما همه‌چیز در زندگی از این منطق پیروی نمی‌کند.

بعضی چیزها را نمی‌شود با تلاش بیشتر به وجود آورد.

نمی‌توانی خودت را مجبور کنی کسی را ببخشی، فقط چون می‌دانی بخشیدن خوب است.

نمی‌توانی به اندوه دستور بدهی که تا ماه آینده تمام شود.

نمی‌توانی اعتماد را سریع‌تر بسازی چون از بلاتکلیفی خسته شده‌ای.

نمی‌توانی یک تصمیم مهم را همیشه با فکر کردنِ بیشتر روشن کنی.

بعضی فهم‌ها، احساس‌ها و تغییرها به چیزی احتیاج دارند که برای ذهنِ نتیجه‌گرا دشوار است:

زمان.

این دشواری فقط از بی‌صبری نمی‌آید.

معلق ماندن اضطراب‌آور است.

وقتی هنوز نمی‌دانیم چه می‌خواهیم، ذهن می‌خواهد زودتر تصمیم بگیرد.

وقتی رابطه‌ای مبهم است، می‌خواهیم تکلیفش را روشن کنیم.

وقتی دردی هنوز در ماست، می‌خواهیم کاری کنیم که تمام شود.

عمل کردن احساس کنترل می‌دهد؛ حتی وقتی هنوز نمی‌دانیم چه عملی درست است.

برای همین گاهی تصمیمی می‌گیریم، نه چون آماده‌ی تصمیم گرفتنیم، چون دیگر نمی‌توانیم ندانستن را تحمل کنیم.

حرفی می‌زنیم تا سکوت تمام شود.

رابطه‌ای را قطع می‌کنیم تا ابهام تمام شود.

می‌بخشیم پیش از آنکه خشممان شنیده شده باشد.

یا خودمان را مجبور می‌کنیم «عبور کنیم»، چون ماندن در میانه‌ی راه طاقت‌فرسا شده است.

اما روان هم ریتم دارد.

چیزی ممکن است امروز فقط یک احساس مبهم باشد، چند هفته بعد تبدیل به کلمه شود و ماه‌ها بعد معنایش را بفهمیم.

گاهی ذهن مدت‌هاست چیزی را فهمیده، اما بدن هنوز به آن نرسیده است.

می‌دانی رابطه‌ای تمام شده، اما هنوز با شنیدن صدایی قلبت فرو می‌ریزد.

می‌دانی خطری وجود ندارد، اما بدن هنوز آماده‌ی دفاع می‌شود.

می‌دانی انتخابت درست بوده، اما بخشی از تو همچنان برای چیزی که انتخاب نکرده‌ای سوگواری می‌کند.

دانستن و رسیدن، یک چیز نیستند.

رسیدن یعنی حقیقتی آن‌قدر در ما بماند که دیگر فقط جمله‌ای در ذهن نباشد؛ جایی در جان پیدا کند.

و این را نمی‌شود همیشه تسریع کرد.

اما صبر هم به معنای رها کردن زندگی نیست.

انتظارِ زنده با انفعال فرق دارد.

می‌توانی مراقب چیزی باشی، درباره‌اش حرف بزنی، اطلاعات جمع کنی، احساسش کنی و قدم‌های کوچک برداری؛ بدون اینکه مجبور باشی پیش از رسیدنِ زمانش، نتیجه‌ی نهایی را از خودت بیرون بکشی.

شاید خرد گاهی همین تشخیص باشد:

کجا باید کاری کنم، و کجا باید اجازه بدهم چیزی در من برسد؟

برای امروز

به چیزی فکر کن که این روزها مدام می‌خواهی تکلیفش را روشن کنی.

یک تصمیم، رابطه، احساس، فقدان یا پرسش.

برای چند لحظه ببین «هنوز نمی‌دانم» در بدنت چه می‌کند.

آیا سینه جمع می‌شود؟ فک سفت می‌شود؟ میل داری فوراً به نتیجه‌ای برسی؟

بعد از خودت بپرس:

«آیا واقعاً به تصمیم بیشتری نیاز دارم، یا به زمان بیشتری برای شنیدن آنچه هنوز در من شکل نگرفته؟»

اگر پاسخ دومی بود، امروز مسئله را حل نکن.

به جای آن یک کار کوچک انجام بده که به فرایند کمک کند: چیزی بنویس، اطلاعاتی که واقعاً لازم داری پیدا کن، با کسی حرف بزن، قدم بزن یا فقط برای مدتی اجازه بده سؤال، سؤال بماند.

بعضی چیزها با فشار روشن‌تر نمی‌شوند.

باید آن‌قدر کنارشان زندگی کنیم تا روزی متوجه شویم پاسخی که دنبالش می‌گشتیم، آرام‌آرام در ما رسیده است.

نگاه دوست

http://t.me/mojgansalimi
1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
تا حالا شده واقعا کسی دوست داشته باشی و از تکرار گذشته بترسی


https://www.instagram.com/reel/DdT5HLPMLPa/?stkn=YXBqbDE0OTBscjl5