روز قلم
بر اساس اعتقاد برخی از مورخین، در ایران باستان، روز سیزده تیرماه که جشنتیرگان بوده، هوشنگ، پادشاه پیشدادی، نویسندگان را مورد توجه و عنایت قرار میداده و این روز را روز قلم نامیده است. اما در سال ۱۳۸۱ خورشیدی، به پیشنهاد انجمن قلم ایران، روز چهارده تیرماه، روز قلم نامگذاری شد.
قلم یادآور مطلب و موضوعی است که نوشته میشود. ابزاری است که قدرت تخیل و خلاقیت ذهنی را به روی صفحۀ کاغذ انتقال میدهد. از هنگامی که بشرِ ابتدایی توانست با ابزار قلم خط را اختراع کند، قلم، تمدنهای کهن را به نسلهای آینده انتقال داد؛ کتیبههای گلین که با قلم منقّش به خطوط مختلف شدند، در زمرۀ اسناد باستانشناسی قرار گرفتند. قلم سبب شد منشور کورش کبیر ثبت شود؛ کلک عزلهای حافظ شیرازی گردد و نسلهای متوالی را یکی بعد از دیگر به هم پیوند دهد.
قلم در طول زمان عاملی برای پیشرفت بشریت گردید. بیرویه نیست که دکترعلی شریعتی قلم را توتم خود میداند و با صدای رسا میگوید «قلم، توتم من است». روز قلم بر تمام دوستداران قلم مبارک باد ــ محمدعلی سامی
@mohammadalisami
بر اساس اعتقاد برخی از مورخین، در ایران باستان، روز سیزده تیرماه که جشنتیرگان بوده، هوشنگ، پادشاه پیشدادی، نویسندگان را مورد توجه و عنایت قرار میداده و این روز را روز قلم نامیده است. اما در سال ۱۳۸۱ خورشیدی، به پیشنهاد انجمن قلم ایران، روز چهارده تیرماه، روز قلم نامگذاری شد.
قلم یادآور مطلب و موضوعی است که نوشته میشود. ابزاری است که قدرت تخیل و خلاقیت ذهنی را به روی صفحۀ کاغذ انتقال میدهد. از هنگامی که بشرِ ابتدایی توانست با ابزار قلم خط را اختراع کند، قلم، تمدنهای کهن را به نسلهای آینده انتقال داد؛ کتیبههای گلین که با قلم منقّش به خطوط مختلف شدند، در زمرۀ اسناد باستانشناسی قرار گرفتند. قلم سبب شد منشور کورش کبیر ثبت شود؛ کلک عزلهای حافظ شیرازی گردد و نسلهای متوالی را یکی بعد از دیگر به هم پیوند دهد.
قلم در طول زمان عاملی برای پیشرفت بشریت گردید. بیرویه نیست که دکترعلی شریعتی قلم را توتم خود میداند و با صدای رسا میگوید «قلم، توتم من است». روز قلم بر تمام دوستداران قلم مبارک باد ــ محمدعلی سامی
@mohammadalisami
خیرالله
اغلب اوقات ساکت بود. نگاهی به روشنایی شبنم صبحگاهی داشت. نشاط نوجوانی روی چهرهاش نوسان میگرفت. گو اینکه مدام نسیمی ملایم از سبزهزارهای روستا بر گونههایش میوزید. گاه پلکهای شبقیرنگش ضربانی تند میگرفت و گاه، نگاه نافذش برجسته میشد.
خیرالله هرروزه کتاب و دفتر مشق، در دست میگرفت. از کوچههای تنگ و باریک روستای خفر میگذشت. برای رفتن به دبیرستان، از کورهراه شرقی ـ غربیِ نشسته بر سینهکش کوه نساء، پیش میرفت تا به دبیرستان برسد.
خیرالله اگرچه دانشآموز کلاس من نبود اما در طول روز، ساعاتی در منزلم، در نشستهایی که در حد توان، به مباحث سیاسی و تیبین مواضع گروهها و سازمانهای شناسنامهدار، پرداخته میشد، شرکت میکرد. او در سیری تدریجی، یکی از منتقدین برخی از عملکردهای حاکمیتی شد. عواقب چنین مواضعی، گریبانش را رها نکرد و مدتها دچار هزینههای سرسامآوری شد.
حوادث و تلاطمهای فضای سیاسی سال 1360 خورشیدی به گونهای رقم خورد که سالها، هم من در تنگنا و محبس بودم و هم از خیرالله خبری نبود. بعد از پیدایش اینترنت و گشودهشدن کانالهای مجازی، برایم پیام گذاشت. کارمند بانک ملی شده بود. شیدایی و احساسات دانشآموزی، هنوز در وجودش تلاطم داشت. خیلی مشعوف بود که از حوادثی که برای من پیش آمده بود، در نهایت زنده ماندهام.
خیرالله اگرچه در یاسوج زندگی میکرد اما هرازگاهی با تلفن یا کانالهای مجازی تماس میگرفت. اما از حدود دو سال قبل، گو اینکه غیبش زد. وقتی متوجه شدم در گیرودار مشکلات روزمرگی، روح به جانآفرین تسلیم کرده، یاد روزهایی که آموزگار بودم و او دفتر و کتاب در دست میگرفت و تبسمکنان سراغم میآمد و میگفت: «آقامدیر، مواظب خودت باش، خبرهای بدی شنیدم»؛ ذهنم را به تلاطم میاندازد و تصویرش در حافظهام موج میگیرد ـــ محمدعلی سامی
https://t.me/mohammadalisami
اغلب اوقات ساکت بود. نگاهی به روشنایی شبنم صبحگاهی داشت. نشاط نوجوانی روی چهرهاش نوسان میگرفت. گو اینکه مدام نسیمی ملایم از سبزهزارهای روستا بر گونههایش میوزید. گاه پلکهای شبقیرنگش ضربانی تند میگرفت و گاه، نگاه نافذش برجسته میشد.
خیرالله هرروزه کتاب و دفتر مشق، در دست میگرفت. از کوچههای تنگ و باریک روستای خفر میگذشت. برای رفتن به دبیرستان، از کورهراه شرقی ـ غربیِ نشسته بر سینهکش کوه نساء، پیش میرفت تا به دبیرستان برسد.
خیرالله اگرچه دانشآموز کلاس من نبود اما در طول روز، ساعاتی در منزلم، در نشستهایی که در حد توان، به مباحث سیاسی و تیبین مواضع گروهها و سازمانهای شناسنامهدار، پرداخته میشد، شرکت میکرد. او در سیری تدریجی، یکی از منتقدین برخی از عملکردهای حاکمیتی شد. عواقب چنین مواضعی، گریبانش را رها نکرد و مدتها دچار هزینههای سرسامآوری شد.
حوادث و تلاطمهای فضای سیاسی سال 1360 خورشیدی به گونهای رقم خورد که سالها، هم من در تنگنا و محبس بودم و هم از خیرالله خبری نبود. بعد از پیدایش اینترنت و گشودهشدن کانالهای مجازی، برایم پیام گذاشت. کارمند بانک ملی شده بود. شیدایی و احساسات دانشآموزی، هنوز در وجودش تلاطم داشت. خیلی مشعوف بود که از حوادثی که برای من پیش آمده بود، در نهایت زنده ماندهام.
خیرالله اگرچه در یاسوج زندگی میکرد اما هرازگاهی با تلفن یا کانالهای مجازی تماس میگرفت. اما از حدود دو سال قبل، گو اینکه غیبش زد. وقتی متوجه شدم در گیرودار مشکلات روزمرگی، روح به جانآفرین تسلیم کرده، یاد روزهایی که آموزگار بودم و او دفتر و کتاب در دست میگرفت و تبسمکنان سراغم میآمد و میگفت: «آقامدیر، مواظب خودت باش، خبرهای بدی شنیدم»؛ ذهنم را به تلاطم میاندازد و تصویرش در حافظهام موج میگیرد ـــ محمدعلی سامی
https://t.me/mohammadalisami
Telegram
محمدعلی سامی (mohammadali sami)
محمدعلی سامی
تلگرام: mohammadali-sami@
شماره تماس: 09132758711
تلگرام: mohammadali-sami@
شماره تماس: 09132758711
https://uploadkon.ir/uploads/6c4f18_26c.jpg
رقابت جایگزینی برای حسادت
یکی از عارضههایی که در تمام شئونات اجتماعی موجب اختلال و فرسایندگی پیشرفتها میشود حسادت است. فرد حسود تصور میکند شخص مورد نظرش، در زمینههایی از قبیل عشق، مقام، موقعیت شغلی، جایگاه اجتماعی یا ثروت اقتصادی چنان موقعیتی به دست آورده که برای او تهدیدی بالفعل شده است.
حسادت بر اثر یکی از عواملی از قبیل خودخواهی، نادیدهانگاری دیگران، بزرگبینی، کمبود برخی از ویژگیهای معرفتی، قومگرایی، دگماندیشی، برتریطلبی قومی یا مذهبی، ممانعت از رشد و ترقی افراد غریبهتر و دهها مورد دیگر پدید میآید. چنین احساسی منجر به اضطراب، پریشانروانی، سردرگمی، افسردگی، رفتارهای ناهنجار، بدبینی، اغتشاش ذهنی، اختلال روانی و ناکامی در کارهای روزمره میشود.
برای مقابله با حسادت میتوان از رقابت استفاده کرد. اگر سعی شود در تلاشهای روزمره، کسب دانش، توسل به فضیلتهای اخلاقی، ایجاد روابط عمومی، دوستداشتن دیگران، ارزش قایلشدن برای سایر افراد، رعایت قانون، دوری از هر گونه رفتار ناهنجار و هدایت دیگران رقابت داشته باشیم، علاوه بر دستیابی و متعالیترشدن در زندگی، میتوان از میزان حسادت کاست و رقابت را جایگزینی مناسب برای حسادت نمود ــ محمدعلی سامی
@mohammadalisami
رقابت جایگزینی برای حسادت
یکی از عارضههایی که در تمام شئونات اجتماعی موجب اختلال و فرسایندگی پیشرفتها میشود حسادت است. فرد حسود تصور میکند شخص مورد نظرش، در زمینههایی از قبیل عشق، مقام، موقعیت شغلی، جایگاه اجتماعی یا ثروت اقتصادی چنان موقعیتی به دست آورده که برای او تهدیدی بالفعل شده است.
حسادت بر اثر یکی از عواملی از قبیل خودخواهی، نادیدهانگاری دیگران، بزرگبینی، کمبود برخی از ویژگیهای معرفتی، قومگرایی، دگماندیشی، برتریطلبی قومی یا مذهبی، ممانعت از رشد و ترقی افراد غریبهتر و دهها مورد دیگر پدید میآید. چنین احساسی منجر به اضطراب، پریشانروانی، سردرگمی، افسردگی، رفتارهای ناهنجار، بدبینی، اغتشاش ذهنی، اختلال روانی و ناکامی در کارهای روزمره میشود.
برای مقابله با حسادت میتوان از رقابت استفاده کرد. اگر سعی شود در تلاشهای روزمره، کسب دانش، توسل به فضیلتهای اخلاقی، ایجاد روابط عمومی، دوستداشتن دیگران، ارزش قایلشدن برای سایر افراد، رعایت قانون، دوری از هر گونه رفتار ناهنجار و هدایت دیگران رقابت داشته باشیم، علاوه بر دستیابی و متعالیترشدن در زندگی، میتوان از میزان حسادت کاست و رقابت را جایگزینی مناسب برای حسادت نمود ــ محمدعلی سامی
@mohammadalisami
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
چهارمضراب ـ اصفهان ـ جلیل شهناز ـ اجرا فرزانه مهدیزاده.
@mohammadalisami
@mohammadalisami
https://uploadkon.ir/uploads/89e123_261.png
کلبۀ عموتُم
در هر کشور و منطقهای که قوانین یکجانبه و ظالمانه وضع شود رفتارهای قبیح، عملکردهای ناهنجار، ارتکابهای جنحه و جنایت، تضییع حقوق دیگران و سایر تخلفات، با استناد به قوانین موجود، مشروع و قانونی جلوه داده میشوند. در چنین فضایی، هرچند افراد، شخصیتها، سازمانها و دیگر نهادها قصد خدمت داشته باشند اما اکثر آنان به تبع چنین فضایی ناکارآمد، بیتعهد و متخلف میگردند.
نمونۀ چنین فضایی که قوانین ظالمانه دست شهروندان و بهخصوص مقامات دولتی را برای ارتکاب جرم و جنایت آزاد میگذاشت، قوانین بردهداری در آمریکای شمالی، تا سال 1865 میلادی که نظام بردهداری توسط رییسجمهور آبراهام لینکلن لغو شد، ادامه داشت.
در کتاب رمان کلبۀ عموتُم، نوشتۀ هریت بیچراستو، جلد اول، ترجمۀ منیر جزنی، انتشارات نی، چاپ سال 1346 خورشیدی، در صفحۀ 206، با توجه به حاکمیت قوانین ظالمانه و یکجانبه، در باره یکی از بازرگانان سنگدل و بیرحم به نام هالی که در تجارت برده به هر گونه رفتار بیرحمانهای دست میزد و صدها برده را به کام مرگ سوق میداد، آمده است:
«چه کسی این بازرگان را به وجود آورد؟ چه کسی بیشتر، قابل سرزنش است؟ مردِ باهوش و تربیتشدهای که مدافع قوانینی است که بازرگان، لازمۀ آن شده یا خودِ این بازرگان بیچاره؟ [یقیناً] شما [حاکمان وضع قوانین بردهداری] که افکار عمومی را به وجود میآوردهاید [مقصر هستید]. [شما شکلدهندۀ] افکار عمومی که شریک جرم بردهفروشی است [میباشید]. شما هستید که این مرد را منحرف و پست ساختهاید. شما هستید که او را چنین فاسد کردهاید که دیگر از کارهای زشتش شرم نمیکند. از چه رو گمان میکنید شما بهتر از او هستید؟ آیا برای اینکه عالمید و او جاهل؟ برای اینکه شما در رأس نردبان اجتماع قرار دارید و او در انتهای آن؟ آیا برای اینکه شما محصول یک تمدن لطیف هستید و او مرد خشنی، بیش نیست؟ برای اینکه شما هنر و قریحه دارید و او از اینها بیبهره است؟!» ــ محمدعلی سامی
@mohammadalisami
کلبۀ عموتُم
در هر کشور و منطقهای که قوانین یکجانبه و ظالمانه وضع شود رفتارهای قبیح، عملکردهای ناهنجار، ارتکابهای جنحه و جنایت، تضییع حقوق دیگران و سایر تخلفات، با استناد به قوانین موجود، مشروع و قانونی جلوه داده میشوند. در چنین فضایی، هرچند افراد، شخصیتها، سازمانها و دیگر نهادها قصد خدمت داشته باشند اما اکثر آنان به تبع چنین فضایی ناکارآمد، بیتعهد و متخلف میگردند.
نمونۀ چنین فضایی که قوانین ظالمانه دست شهروندان و بهخصوص مقامات دولتی را برای ارتکاب جرم و جنایت آزاد میگذاشت، قوانین بردهداری در آمریکای شمالی، تا سال 1865 میلادی که نظام بردهداری توسط رییسجمهور آبراهام لینکلن لغو شد، ادامه داشت.
در کتاب رمان کلبۀ عموتُم، نوشتۀ هریت بیچراستو، جلد اول، ترجمۀ منیر جزنی، انتشارات نی، چاپ سال 1346 خورشیدی، در صفحۀ 206، با توجه به حاکمیت قوانین ظالمانه و یکجانبه، در باره یکی از بازرگانان سنگدل و بیرحم به نام هالی که در تجارت برده به هر گونه رفتار بیرحمانهای دست میزد و صدها برده را به کام مرگ سوق میداد، آمده است:
«چه کسی این بازرگان را به وجود آورد؟ چه کسی بیشتر، قابل سرزنش است؟ مردِ باهوش و تربیتشدهای که مدافع قوانینی است که بازرگان، لازمۀ آن شده یا خودِ این بازرگان بیچاره؟ [یقیناً] شما [حاکمان وضع قوانین بردهداری] که افکار عمومی را به وجود میآوردهاید [مقصر هستید]. [شما شکلدهندۀ] افکار عمومی که شریک جرم بردهفروشی است [میباشید]. شما هستید که این مرد را منحرف و پست ساختهاید. شما هستید که او را چنین فاسد کردهاید که دیگر از کارهای زشتش شرم نمیکند. از چه رو گمان میکنید شما بهتر از او هستید؟ آیا برای اینکه عالمید و او جاهل؟ برای اینکه شما در رأس نردبان اجتماع قرار دارید و او در انتهای آن؟ آیا برای اینکه شما محصول یک تمدن لطیف هستید و او مرد خشنی، بیش نیست؟ برای اینکه شما هنر و قریحه دارید و او از اینها بیبهره است؟!» ــ محمدعلی سامی
@mohammadalisami
مرگ برای همه پیش خواهد آمد. اما کسانی هستند که مرگ، بَدَل به سرآغازی مجدد برای تولدشان میگردد. از جمله طیفی که مرگ حتی در گذر زمان، قادر به پاشیدن غبار فراموشی بر آنان نخواهد شد، هنرمندان هستند. شاید اکبر عبدی را بشناسید ـــ محمدعلی سامی
@mohammadalisami
@mohammadalisami
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
وقت کردید ببینید.
ضرورت احزاب
یکی از ضروریات جامعۀ مدنی وجود احزاب است. احزاب و تشکلها هنگامی قادر به فعالیتهای مسالمتآمیز هستند که از آزادیهای مصرع در قانون اساسی همان کشور برخوردار باشند. تشکلها، سازمانها و احزاب با پیچوخم و کموکاستیهای جامعه آشنا هستند. عوامل بازدارندۀ رشد و جهشهای سیاسی و اقتصادی را پییابی میکنند. طبیعی است که از تواناییِ دادن راهکارهای اساسی برخوردار میباشند و قادر هستند بازوان گرهگشایی برای مسئولین باشند.
یکی از عواملی که نظام شاهنشاهی از آن غافل ماند و در شیب سقوط قرار گرفت، میدانندادن به احزاب سیاسی و ملیگرایی بود. اگر فضای کنش سیاسی برای منتقدین ملیگرا و سکولار فراهم میشد چه بسا که نظام با سرعت باورنکردنی سقوط نمیکرد. امید که دستاندرکاران کشورهای مختلف به گونهای فضای آزادی را برای فعالیتهای مسالمتآمیز فراهم کنند که جوامع مختلف روزبهروز در روند پیشرفت و سازندگی قرار گیرند ــ محمدعلی سامی
@mohammadalisami
یکی از ضروریات جامعۀ مدنی وجود احزاب است. احزاب و تشکلها هنگامی قادر به فعالیتهای مسالمتآمیز هستند که از آزادیهای مصرع در قانون اساسی همان کشور برخوردار باشند. تشکلها، سازمانها و احزاب با پیچوخم و کموکاستیهای جامعه آشنا هستند. عوامل بازدارندۀ رشد و جهشهای سیاسی و اقتصادی را پییابی میکنند. طبیعی است که از تواناییِ دادن راهکارهای اساسی برخوردار میباشند و قادر هستند بازوان گرهگشایی برای مسئولین باشند.
یکی از عواملی که نظام شاهنشاهی از آن غافل ماند و در شیب سقوط قرار گرفت، میدانندادن به احزاب سیاسی و ملیگرایی بود. اگر فضای کنش سیاسی برای منتقدین ملیگرا و سکولار فراهم میشد چه بسا که نظام با سرعت باورنکردنی سقوط نمیکرد. امید که دستاندرکاران کشورهای مختلف به گونهای فضای آزادی را برای فعالیتهای مسالمتآمیز فراهم کنند که جوامع مختلف روزبهروز در روند پیشرفت و سازندگی قرار گیرند ــ محمدعلی سامی
@mohammadalisami
مولوی: پیر پیرِ عقل باشد ای پسر / نه سپیدیِ موی اندر ریش و سر
@mohammadalisami
@mohammadalisami
https://uploadkon.ir/uploads/586818_26Untitled.png
خورشید تابان
او هم، یک انسان بود. تمام نیازهای جسمانی که دیگران دارند در او هم یافت میشد. اشتباه هم داشت. مسلم است که از ضعف هم تهی نبود. خودش هم اشراف داشت در امور سیاست و حکمرانی نباید نقش مطلقی داشته باشد. در اصل به گونهای میکوشید تا دیگران او را مطلق نپندارند. اگرچه قهرمان ملی لقب یافته بود اما در عمل نشان میداد مسیر قهرمانپروری را دوست ندارد.
این چهرۀ ملیگرا در مراودات و مبادلات سیاسی و حکمرانی، شیوۀ خوداندیشی و دیکتاتوری را بر نگزید. از تجارب ملل اروپایی آموخته بود، هر حکمرانی، نظام مدیریتی و هدایت جامعه را بر پایههای استبداد و عدم مشارکت دیگران سوق دهد، در نهایت با شکست مواجه خواهد شد. از سویی، تخصصگرایی را لازمه و موتور گردش جامعه میپنداشت. بارها با شیوهها و عملکردهای متنوعی نشان داده بود اگر ادارۀ جامعه بر پایههای ایدئولژیگرایانه سوق پیدا کند حاکمیت با مشکل و در نهایت به استیصال کشیده خواهد افتاد.
این سیاستمدار کهنهکار، هیچگاه از سازوکارهای غیرتخصصی در عالم حکمرانی و مملکتداری استفاده نمیکرد. برخلاف برخی سیاستمداران نیرنگباز، از قول و وعدههای ظاهرفریب استفاده نمینمود. در کارنامههای موقعیتی و پستهای مختلفی که داشت، از کارمندی تا نمایندگی مجلس تا وزارت تا نخستوزیری، کوچکترین سوءاستفاده مالی یا اختلاس اقتصادی یافت نمیشد.
بیرویه نیست که چنین انسانهایی در صورت مُردن یا کشتهشدن، اگرچه مدتها هم طول بکشد، ولی در نهایت، بسان خورشید تابان از پس ابرهای تیره و تار در سپهر تاریخ خواهند درخشید. همانگونه که دکترمحمد مصدق میدرخشد ــ محمدعلی سامی
@mohammadalisami
خورشید تابان
او هم، یک انسان بود. تمام نیازهای جسمانی که دیگران دارند در او هم یافت میشد. اشتباه هم داشت. مسلم است که از ضعف هم تهی نبود. خودش هم اشراف داشت در امور سیاست و حکمرانی نباید نقش مطلقی داشته باشد. در اصل به گونهای میکوشید تا دیگران او را مطلق نپندارند. اگرچه قهرمان ملی لقب یافته بود اما در عمل نشان میداد مسیر قهرمانپروری را دوست ندارد.
این چهرۀ ملیگرا در مراودات و مبادلات سیاسی و حکمرانی، شیوۀ خوداندیشی و دیکتاتوری را بر نگزید. از تجارب ملل اروپایی آموخته بود، هر حکمرانی، نظام مدیریتی و هدایت جامعه را بر پایههای استبداد و عدم مشارکت دیگران سوق دهد، در نهایت با شکست مواجه خواهد شد. از سویی، تخصصگرایی را لازمه و موتور گردش جامعه میپنداشت. بارها با شیوهها و عملکردهای متنوعی نشان داده بود اگر ادارۀ جامعه بر پایههای ایدئولژیگرایانه سوق پیدا کند حاکمیت با مشکل و در نهایت به استیصال کشیده خواهد افتاد.
این سیاستمدار کهنهکار، هیچگاه از سازوکارهای غیرتخصصی در عالم حکمرانی و مملکتداری استفاده نمیکرد. برخلاف برخی سیاستمداران نیرنگباز، از قول و وعدههای ظاهرفریب استفاده نمینمود. در کارنامههای موقعیتی و پستهای مختلفی که داشت، از کارمندی تا نمایندگی مجلس تا وزارت تا نخستوزیری، کوچکترین سوءاستفاده مالی یا اختلاس اقتصادی یافت نمیشد.
بیرویه نیست که چنین انسانهایی در صورت مُردن یا کشتهشدن، اگرچه مدتها هم طول بکشد، ولی در نهایت، بسان خورشید تابان از پس ابرهای تیره و تار در سپهر تاریخ خواهند درخشید. همانگونه که دکترمحمد مصدق میدرخشد ــ محمدعلی سامی
@mohammadalisami
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
کوک تاراز
شعر از بهمن علاالدین
شعر از بهمن علاالدین
https://uploadkon.ir/uploads/501123_26Untitled.png
محمدعلی (آقامدیر)
جویِ پایینِ روستا، در پشت مدرسۀ بوعلی، از جانب شمالِ غربی به سمت جنوبِ شرقی، پیچوخم میخورد. آبی زلال در بستر رودخانه، شتابان، از لابهلای سنگهای درشت و قلوهسنگهای الماسی کله میزد. آب رودخانه سرمستانه نعره میکشید و به سمت ارتفاعات زیرین میپیچید. سبزهها در دو طرف جوی، در نسیمی نرم، در رقصی مستانه، کمر خموراست میکردند.
نسیمِ اردیبهشتماه از قلههای سرفراز کوه دینار به سمت دامنۀ کوه دنا کشاله میکشید و روستای خفرِ سمیرم را نوازش میداد. گُلهای شیپوری و لالههای ارغوانی، سرتاسر کوه و دشتهای شیبدار روستا را پوشانده بود. شُرشُر آب و نسیم باد که در انبوه گلها و لالهها میوزید، سمفونی روحبخشی مینواخت.
آنروز، سهنفر از معلمها، محمدعلی که به آقامدیر مشهور بود را در حلقۀ حفاظتیِ دوستانه، از خانه بیرون آورده بودند تا از منزل که بسان محبسی غیررسمی زیر نظر بود، به کوه و دامن طبیعت ببرند و بدینگونه از فشارهای همهجانبهای که از سوی گروههای تندرو مذهبی بر او وارد میشد، کاسته گردد.
طبیعت میخندید. آسمانِ نیلگون زلال بود. رودخانهها از آب برفها لبریز میشدند. گیاهان سر از خاک بیرون داده و بادهای مرطوب را در کام خود میکشیدند. اما در وجود محمدعلی، اضطراب و شوریدگیِ ناشی از فشار گروههای تندرو، تلاطم میزد. در حسی آمیختهبهتشویش، در حلقۀ چند نفر از دوستان معلمش، از دامنۀ کوهی، روبهبالا حرکت میکرد. گامهایش توان کوهپیمایی نداشت. درست متوجه نمیشد در کجای کوه و روی کدام صخره، گام برمیدارد. شوریدگیِ ذهنیِ ناشی از فشارهای گروههای تندرو که تمامی ذهنش را پُر کرده بود، چنان سرتاپایش را میجوید که درست نمیدانست در کجا هست و به چه سمتی میرود.
در کمرگاه کوهستان که از هر سو نغمۀ دلنشینی بر میخاست، بدون اینکه محمدعلی متوجه شود چه میکند، پا روی صخرهسنگی گذاشت که سقوط ناگهانی بیاحتمال نبود. در این هنگام، یکی از معلمها از پشت سر، در فاصلهای کوتاه، صدا زد تا محمدعلی مواظب باشد، اما محمدعلی چنان در اسیر چنگال فشار ناشی از تهاجمات بود که متوجه نشد. معلم دیگری در دوگامیِ سمت دیگرش، با صدایی بلندتر، صدا زد تا محمدعلی متوجه گردد. اما بدون اینکه محمدعلی متوجۀ صدای هیچکدامشان شود، معلم سومی از پشت سرش که چند گامی بیشتر فاصله نداشت، هرای نعرهافکنی سر داد، اما باز هم محمدعلی در چنگال اضطراب و وحشت متوجۀ هیچصدایی نشد. لحظاتی بعد، هر سهمعلم، از سه جانب، شانههای محمدعلی را چنگ زدند و با نعرههای پرطنین فریاد کشیدند «محمدعلی، حواست کجاست؟! از روی صخرهسنگی که پا گذاشتی پایین بیا! در چه فکری هستی؟! داری از کوه سقوط میکنی؟! محمدعلی! داری از کوه سقوط میکنی؟!» ــ محمدعلی سامی
@mohammadalisami
محمدعلی (آقامدیر)
جویِ پایینِ روستا، در پشت مدرسۀ بوعلی، از جانب شمالِ غربی به سمت جنوبِ شرقی، پیچوخم میخورد. آبی زلال در بستر رودخانه، شتابان، از لابهلای سنگهای درشت و قلوهسنگهای الماسی کله میزد. آب رودخانه سرمستانه نعره میکشید و به سمت ارتفاعات زیرین میپیچید. سبزهها در دو طرف جوی، در نسیمی نرم، در رقصی مستانه، کمر خموراست میکردند.
نسیمِ اردیبهشتماه از قلههای سرفراز کوه دینار به سمت دامنۀ کوه دنا کشاله میکشید و روستای خفرِ سمیرم را نوازش میداد. گُلهای شیپوری و لالههای ارغوانی، سرتاسر کوه و دشتهای شیبدار روستا را پوشانده بود. شُرشُر آب و نسیم باد که در انبوه گلها و لالهها میوزید، سمفونی روحبخشی مینواخت.
آنروز، سهنفر از معلمها، محمدعلی که به آقامدیر مشهور بود را در حلقۀ حفاظتیِ دوستانه، از خانه بیرون آورده بودند تا از منزل که بسان محبسی غیررسمی زیر نظر بود، به کوه و دامن طبیعت ببرند و بدینگونه از فشارهای همهجانبهای که از سوی گروههای تندرو مذهبی بر او وارد میشد، کاسته گردد.
طبیعت میخندید. آسمانِ نیلگون زلال بود. رودخانهها از آب برفها لبریز میشدند. گیاهان سر از خاک بیرون داده و بادهای مرطوب را در کام خود میکشیدند. اما در وجود محمدعلی، اضطراب و شوریدگیِ ناشی از فشار گروههای تندرو، تلاطم میزد. در حسی آمیختهبهتشویش، در حلقۀ چند نفر از دوستان معلمش، از دامنۀ کوهی، روبهبالا حرکت میکرد. گامهایش توان کوهپیمایی نداشت. درست متوجه نمیشد در کجای کوه و روی کدام صخره، گام برمیدارد. شوریدگیِ ذهنیِ ناشی از فشارهای گروههای تندرو که تمامی ذهنش را پُر کرده بود، چنان سرتاپایش را میجوید که درست نمیدانست در کجا هست و به چه سمتی میرود.
در کمرگاه کوهستان که از هر سو نغمۀ دلنشینی بر میخاست، بدون اینکه محمدعلی متوجه شود چه میکند، پا روی صخرهسنگی گذاشت که سقوط ناگهانی بیاحتمال نبود. در این هنگام، یکی از معلمها از پشت سر، در فاصلهای کوتاه، صدا زد تا محمدعلی مواظب باشد، اما محمدعلی چنان در اسیر چنگال فشار ناشی از تهاجمات بود که متوجه نشد. معلم دیگری در دوگامیِ سمت دیگرش، با صدایی بلندتر، صدا زد تا محمدعلی متوجه گردد. اما بدون اینکه محمدعلی متوجۀ صدای هیچکدامشان شود، معلم سومی از پشت سرش که چند گامی بیشتر فاصله نداشت، هرای نعرهافکنی سر داد، اما باز هم محمدعلی در چنگال اضطراب و وحشت متوجۀ هیچصدایی نشد. لحظاتی بعد، هر سهمعلم، از سه جانب، شانههای محمدعلی را چنگ زدند و با نعرههای پرطنین فریاد کشیدند «محمدعلی، حواست کجاست؟! از روی صخرهسنگی که پا گذاشتی پایین بیا! در چه فکری هستی؟! داری از کوه سقوط میکنی؟! محمدعلی! داری از کوه سقوط میکنی؟!» ــ محمدعلی سامی
@mohammadalisami
https://uploadkon.ir/uploads/717f03_26photo-2026-09-03-22-42-30.jpg
ناژوان
یادآوری ناژوان که معنای سرو یا کاج همیشهسرسبز را در ذهن جای میدهد، کافی بود تا در اقامتی چندروزه در اصفهان، یکشنبهشب (هشتم شهریورماه) همراه خانواده راهی این پارک شویم.
وقتی از یکی از ورودیهایی که به میدان نصر میپیوندد پا گذاشتیم، جمعیت عظیمی از دختران نوجوان، پسران جوان، مردان و زنان میانسال یا مسن، همه و همه، در کنار هم، در هیجان بودند. چندین دختر و پسر در میدانکی در حلقهای نامنظم در رقص و هلهله سر ازپا نمیشناختند. جوانی تنومند و کوتاه در نیانبان چنان میدمید که صدایش همه را به وجد میآورد. نوجوانی تنبکزن، در ریتمی متوازن با نیانبان، هیجانی لبریز از شادی و نشاط میگسترد. دختران و پسرانِ رقصنده، در حین همنواختی با ساز و نی، فنروار رها میشدند. دستها را در هوا میچرخاندند. شانهها را میلرزاندند. کمر را تند و مهیج، پیچوتاب میدادند. گردنها روی شانهها خموراست میشدند. خندههای شاد و شادیبخشِ رقاصان، فوارههایی از شهد و شادمانی میپراکندند. جوانان از رقص خسته نمیشدند. گو اینکه معجونی از عطر و بوی دلانگیز بر هلهلۀ تماشاچیانِ پرهیجان میدمیدند. رقاصان تمام اعضایشان در پیچشها، خمها و حرکات تند و سریع آرام و قرار نداشت. صدای نیانبان با صدای تنبک، همراه با کف و دستزدنِ تماشاچیان روح زندگی میدمید.
نوای شادیبخشِ نیانبان و ضرباهنگ تنبک، همراه هیجانی از خندهها، شادیها و نشاطها در هوای خنک شبانگاهی، کاجها، نارونها، صنوبرها، بیدها، چنارها، زبانگنجشکها، شمشادها، کلبههای مواد غذافروشی، اسکیسواران و رودخانۀ زایندهرود را در زیر موشکباران احتمالی جنگطلبان شانه میزد. دختران نوجوان و پسران قدبلند نه تنها به موشکباران احتمالی جنگطلبان اعتنایی نمیکردند بلکه در رقصی پُرپیچوتاب، زندگی را از پسِ هیولای جنگ و ناهمواریهای جنگافروزان، هدیه میدادند.
آنچه از پسِ نواهای هیجانزا رخ میتاباند مطالبۀ زندگیِ بدون سلطۀ ایدئولوژیگرایی و بهرهمندی از زندگی طبیعی بود. حقِ داشتن زندگیِ فارغ از گسترش جنگ و جنگافروزی شعله میکشید. پارک ناژوان جزیی از طبیعت بود و طبیعت زندگیِ بدون جنگ و عاری از جنگافروزی به مردمانش هدیه میداد ــ محمدعلی سامی
@mohammadalisami
ناژوان
یادآوری ناژوان که معنای سرو یا کاج همیشهسرسبز را در ذهن جای میدهد، کافی بود تا در اقامتی چندروزه در اصفهان، یکشنبهشب (هشتم شهریورماه) همراه خانواده راهی این پارک شویم.
وقتی از یکی از ورودیهایی که به میدان نصر میپیوندد پا گذاشتیم، جمعیت عظیمی از دختران نوجوان، پسران جوان، مردان و زنان میانسال یا مسن، همه و همه، در کنار هم، در هیجان بودند. چندین دختر و پسر در میدانکی در حلقهای نامنظم در رقص و هلهله سر ازپا نمیشناختند. جوانی تنومند و کوتاه در نیانبان چنان میدمید که صدایش همه را به وجد میآورد. نوجوانی تنبکزن، در ریتمی متوازن با نیانبان، هیجانی لبریز از شادی و نشاط میگسترد. دختران و پسرانِ رقصنده، در حین همنواختی با ساز و نی، فنروار رها میشدند. دستها را در هوا میچرخاندند. شانهها را میلرزاندند. کمر را تند و مهیج، پیچوتاب میدادند. گردنها روی شانهها خموراست میشدند. خندههای شاد و شادیبخشِ رقاصان، فوارههایی از شهد و شادمانی میپراکندند. جوانان از رقص خسته نمیشدند. گو اینکه معجونی از عطر و بوی دلانگیز بر هلهلۀ تماشاچیانِ پرهیجان میدمیدند. رقاصان تمام اعضایشان در پیچشها، خمها و حرکات تند و سریع آرام و قرار نداشت. صدای نیانبان با صدای تنبک، همراه با کف و دستزدنِ تماشاچیان روح زندگی میدمید.
نوای شادیبخشِ نیانبان و ضرباهنگ تنبک، همراه هیجانی از خندهها، شادیها و نشاطها در هوای خنک شبانگاهی، کاجها، نارونها، صنوبرها، بیدها، چنارها، زبانگنجشکها، شمشادها، کلبههای مواد غذافروشی، اسکیسواران و رودخانۀ زایندهرود را در زیر موشکباران احتمالی جنگطلبان شانه میزد. دختران نوجوان و پسران قدبلند نه تنها به موشکباران احتمالی جنگطلبان اعتنایی نمیکردند بلکه در رقصی پُرپیچوتاب، زندگی را از پسِ هیولای جنگ و ناهمواریهای جنگافروزان، هدیه میدادند.
آنچه از پسِ نواهای هیجانزا رخ میتاباند مطالبۀ زندگیِ بدون سلطۀ ایدئولوژیگرایی و بهرهمندی از زندگی طبیعی بود. حقِ داشتن زندگیِ فارغ از گسترش جنگ و جنگافروزی شعله میکشید. پارک ناژوان جزیی از طبیعت بود و طبیعت زندگیِ بدون جنگ و عاری از جنگافروزی به مردمانش هدیه میداد ــ محمدعلی سامی
@mohammadalisami
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
آهنگ تاجیکی رقص سماع ــ تقدیم به دوستان
