Mohammad Aleph
مجید توکلی گرامی در توییترش خبر داده است: امروز آخرین جلسهی دادگاهم در شعبه ۲۸ دادگاه انقلاب برگزار شد. دفاع آخر گرفته شد و باید منتظر صدور حکم باشم. وزارت اطلاعات اصرار به حکم سنگین دارد. یعنی از آن بازداشتِ پیشگیرانه ۱۰ماه پیش درپیِ محکومیتِ بازدارنده و…
مجید توکلی: حکم شعبه ۲۸ دادگاه انقلاب امروز به وکیلم ابلاغ شد: ۵ سال زندان برای اتهام اجتماع و تبانی علیه امنیت کشور و ۱ سال زندان برای اتهام فعالیت تبلیغی علیه نظام.
علاوهبراین محکومیت تکمیلی هم ۲ سال ممنوعیت فعالیت در فضای مجازی، ۲ سال ممنوعیت اقامت در تهران و ۲ سال ممنوعیت خروج از کشور. این محکومیت صرفاً بهخاطر نوشتهها و مطالب چندسال اخیر بوده است. بهعلت اصرارم بر فعالیت مستقل، هیچ سند و مدرکی از فعالیت جمعی یا ارتباط با دولت متخاصم و معاندین در پرونده وجود ندارد. با توجه به سبک نوشتاری حتی هیچ یک از جملات مصداق جرم دانسته نشده و فعالیت تبلیغی بهطور کلی است.
Majid Tavakoli
@mohammadaleph
علاوهبراین محکومیت تکمیلی هم ۲ سال ممنوعیت فعالیت در فضای مجازی، ۲ سال ممنوعیت اقامت در تهران و ۲ سال ممنوعیت خروج از کشور. این محکومیت صرفاً بهخاطر نوشتهها و مطالب چندسال اخیر بوده است. بهعلت اصرارم بر فعالیت مستقل، هیچ سند و مدرکی از فعالیت جمعی یا ارتباط با دولت متخاصم و معاندین در پرونده وجود ندارد. با توجه به سبک نوشتاری حتی هیچ یک از جملات مصداق جرم دانسته نشده و فعالیت تبلیغی بهطور کلی است.
Majid Tavakoli
@mohammadaleph
اسیران اردوگاه آشوویتس با یک شماره شناسایی که بر روی دستشان خالکوبی شده بود شناسایی میشدند. بعد از پایان نازیها، آنهایی که زنده ماندند، جای آن شمارهها را پاک میکردند؛ اما پریمو لِوی دانشمند ایتالیایی هرگز این کار را نکرد او دوست داشت مردم آن را ببینند و بپرسند و بدانند که آنجا چه خبر بود و آنها چه زجری کشیدند. او دوست داشت به هرکسی میرسد یادآوری کند که چه اتفاقی افتاده بود. مهم نیست چقدر بکشند، دیر یا زود دیکتاتور به زبالهدان تاریخ میرود. اما دوست دارم روزی در آزادی هنرستان رقص و آوازی به نام نیکا شاکرمی باز شود، اندیشکدهای به نام سارینا، پیست موتورسواری به نام حمیدرضا روحی... دوست دارم مردم بدانند که محمد مرادی که بود، ندا آقاسلطان چرا مُرد، پویا بختیاری چهها گفت، خدانور لجهای چطور گلوله خورد. این روزها نباید از یاد این کشور و مردمش پاک شود. دوست دارم روزی دخترم بداند برای آزادی آن روز او چه روزهایی گدشته است.
Mohammadaleph2
@mohammadaleph
Mohammadaleph2
@mohammadaleph
ستوان نیروی دریایی آمریکا در حال تلاش برای برقراری ارتباط با دو سرباز ژاپنی اسیر شده در نبرد اوکیناوا، ژوئن ۱۹۴۵. اواخر جنگ، ژاپن فرمان بسیج عمومی صادر کرده تا جایی که ژنرال Takijiro Onishi معاون نیروی دریایی ژاپن گفته بود: «اگر حاضر به فدا کردن جان ۲۰ میلیون ژاپنی شویم، پیروزی از آن ماست».
Mohammadaleph2
@mohammadaleph
Mohammadaleph2
@mohammadaleph
دو دوست از کرهشمالی فرار کرده و آواره چین شده و دنبال راهی برای فرار به کرهجنوبی بودند. هرآن امکان داشت در چین گیر نیروها و شهروندان شکارچی یا ماموران کرهای که وظیفهشان برگرداندن امثال اینهاست شوند پس با هم عهد بسته بودند: «مرگ بهتر از زندگی در آن شرایط کرهشمالی است». دست روزگار یکی را گیر انداخت و او آن تصمیم مهم را گرفت. او مرگ را به زندگی ترجیح داد و خود را از بالای یک بلندی به زمین پرت کرد و مُرد. آن یکی به کره رسید و آزادی را دید و نوشت: «آزادی چیز عجیبی است. امثال ما برای آزادی روی جانشان شرط میبندند و کسانی که آزادی هدیه تولدشان در یک جغرافیایی خاص است با آن به گونهای برخورد میکنند که انگار با قاشق و چنگال آشپزخانهشان برخورد میکنند. همانقدر عادی و سطحی». آزادی مفهومی همانقدر که عظیم به همان اندازه هم غریب است. اما یک را چیز مطمئن باشید: «ما جز یکدیگر کسی را نداریم و آزادی به امثال داده نمیشود مگر شرطی بزرگتر روی جان ببندیم». اگر از خود میپرسید "مگر ارزشش را دارد؟" به راهی که تا امروز آمدهاید فکر کنید. به کسانی که آن شرط را بستند تا شما پیروز شوید.
Mohammadaleph2
@mohammadaleph
Mohammadaleph2
@mohammadaleph
کتابخانه قدیمی کالج ترینیتی، دوبلین-ایرلند. سال ساخت ۱۷۳۲.
The Old Library Long Room at Trinity College Dublin (1732).
@mohammadaleph
The Old Library Long Room at Trinity College Dublin (1732).
@mohammadaleph
Mohammad Aleph
کتابخانه قدیمی کالج ترینیتی، دوبلین-ایرلند. سال ساخت ۱۷۳۲. The Old Library Long Room at Trinity College Dublin (1732). @mohammadaleph
کتابخانه جدید همان دانشگاه Berkeley Library سال ساخت ۱۹۶۷.
Berkeley Library, Trinity College, Dublin, 1967.
@mohammadaleph
Berkeley Library, Trinity College, Dublin, 1967.
@mohammadaleph
این خانم زیبای لهستانی Irene Gut Opdyke که میبینید حقیقتا آدم جالبی بوده است. او در نجات زندگی ۱۷ نفر و جلوگیری از مرگ حتمی آنان به دست آلمانیها نقش مستقیم داشته است. در سال ۱۹۴۳ او به عنوان خدمتکار در ویلای یکی از سرگردهای ورماخت (ارتش آلمان نازی) مشغول به کار بود و ۱۲ یهودی را به طور مخفیانه تا پایان جنگ در آنجا نگهداری میکرد. تمام این افراد را او از یکی از گتوهای همان شهر Ternopil (شهری در لهستان آن موقع و اوکراین فعلی) فراری داده و به آنجا آورده بود. از جمله نجات یافتگان نوزادی به نام رومن هالر Roman Haller بود که در همان مخفیگاه در ۱۹۴۴ به دنیا آمد. سرگرد صاحب خانه ادوارد روگمر Eduard David Rügemer زمانی که از این ماجرا خبردار شد تصمیم به همکاری با او گرفت اما از این بانو درخواست خدمات جنسی کرد که او برای نجات جان یهودیها به این کار تن داد. این بانو تا سال ۲۰۰۳ زنده ماند و در ۷۹ سالگی درگذشت.
Mohammadaleph2
@mohammadaleph
Mohammadaleph2
@mohammadaleph
Mohammad Aleph
این خانم زیبای لهستانی Irene Gut Opdyke که میبینید حقیقتا آدم جالبی بوده است. او در نجات زندگی ۱۷ نفر و جلوگیری از مرگ حتمی آنان به دست آلمانیها نقش مستقیم داشته است. در سال ۱۹۴۳ او به عنوان خدمتکار در ویلای یکی از سرگردهای ورماخت (ارتش آلمان نازی) مشغول…
والدین رومن هالر (همان نوزاد توییت بالا) چندسال بعد از پایان جنگ در حالی که سرگرد روگمر بر اساس اسناد رسمی مرده بود به طور اتفاقی او را در نورنبرگ پیدا کردند و به خانه خود در مونیخ آوردند. او پدرخوانده افتخاری همان بچهای شد که زمان جنگ و در طول هلوکاست در ویلایش به دنیا آمد.
@mohammadaleph
@mohammadaleph
Forwarded from سودابه قیصری
چه کسی نویسندهی "تجاوز نانکینگ" را کشت؟
نویسنده: گوئوجیرن- ۲۰۱۷
مترجم: سودابه قیصری
بخش نخست
آیریس چانگ نویسندهی کتاب "تجاوز نانکینگ" در ۹ نوامبر ۲۰۰۴، در سن ۳۶ سالگی با شلیک گلوله به زندگی خود پایان داد.
پس از انتشار کتابش "تجاوز نانکینگ: هولوکاست فراموششدهی جنگ جهانی دوم" در سال ۱۹۹۷، دچار افسردگی و بیخوابی مداوم شد.
والدین او هر دو استاد دانشگاه بودند. آیریس از کودکی عاشق نوشتن و روایت قصه بود و در کالج نوشتن مقاله را آغاز کرد. اگر تحقیق بر جنایات نیروهای ژاپن در شهر نانجینگ - جایی که ۳۰۰ هزار شهروند و سربازان بیسلاح به شکلی فجیع به قتل رسیدند - را شروع نمیکرد، میتوانست زندگیای آرام داشته باشد و نویسندهای سرشناس شود.
@Soudabeh_Qaisari
⬇️
نویسنده: گوئوجیرن- ۲۰۱۷
مترجم: سودابه قیصری
بخش نخست
آیریس چانگ نویسندهی کتاب "تجاوز نانکینگ" در ۹ نوامبر ۲۰۰۴، در سن ۳۶ سالگی با شلیک گلوله به زندگی خود پایان داد.
پس از انتشار کتابش "تجاوز نانکینگ: هولوکاست فراموششدهی جنگ جهانی دوم" در سال ۱۹۹۷، دچار افسردگی و بیخوابی مداوم شد.
والدین او هر دو استاد دانشگاه بودند. آیریس از کودکی عاشق نوشتن و روایت قصه بود و در کالج نوشتن مقاله را آغاز کرد. اگر تحقیق بر جنایات نیروهای ژاپن در شهر نانجینگ - جایی که ۳۰۰ هزار شهروند و سربازان بیسلاح به شکلی فجیع به قتل رسیدند - را شروع نمیکرد، میتوانست زندگیای آرام داشته باشد و نویسندهای سرشناس شود.
@Soudabeh_Qaisari
⬇️
Forwarded from سودابه قیصری
چه کسی نویسندهی "تجاوز نانکینگ" را کشت؟
نویسنده: گوئوجیرن- ۲۰۱۷
مترجم: سودابه قیصری
بخش دوم
طی سه سال جمعآوری مدارک، مصاحبه با شاهدان و تحقیق بر آرشیوها، از چیزی که کشف کرده بود به وحشت افتاد. جنایات و قساوتی چون زدنِ سر، زنده به گور کردن، زنده سوزاندن، غرقکردن، با سرنیزه به دیوار و زمین میخکردن، بیرونکشیدن دل و روده، مسابقه آدمکشی و تجاوزات مانند شبحی با زندگی او عجین شد. او از آنچه نیروهای ژاپنی بر سر شهر و مردمانش آورده بودند، خشمگین بود. آیریس خشمگین بود که ژاپن نه تنها به طور رسمی عذرخواهی نکرد بلکه تمام تلاشش را به کار برده بود تا حقایق را انکار و آن بخشِ تاریک را از تاریخ خود بزداید. علاوه بر تلاش سیاستمداران دست راستی و مردم ژاپن برای سرپوش گذاشتن بر آن وقایع، دولت ژاپن نیز میکوشید جنایات خود در حملاتش به چین و دیگر کشورهای آسیایی را نادیده بگیرد.
پس از اتهام ژاپنیها به آیریس که "توصیفش از وقایع بسیار غلط" است، او با سفیر ژاپن در امریکا در برنامهای تلویزیونی رو در رو شد. پس از انتشار کتابش نیز از سوی برخی ژاپنیها مرتبا با حمله و تهدید مواجه بود. این تهدیدات و انکارهای مقامات ژاپنی آیریس را شدیدا خشمگین کرده بود.
مردم چرا باید حقایق را انکار کنند و چطور میتوانند چنین کاری کنند؟ چرا پس از آن همه سال عدالت اجرا نشد؟ درست مثل مردی که همسایهاش را کشته و با دستانی خونآلود گیر افتاده، اما قاتل منکر جنایاتی است که مرتکب شده. علاوه بر آن، مدواما به خانوادهها و همسایگان قربانیان حمله و آنان را تهدید میکند گویی قاتل محق و خود عینِ عدالت است.
این گونه همسایگان حیرانند که قاتل احتمالا چه زمانی دوباره دست به قتل خواهد زد.
آیریسِ نویسنده، یکه و تنها میکوشید حقیقت را بر جهان آشکار کند، اما با وجود تلاش طاقتفرسا، نتوانست همه جهان را از جنایات و قساوتها در نانجینگ مطلع کند.
قتلعام نانجینگ بر غالب مردم بویژه بر مردم خارج از آسیای شرقی پوشیده ماند. چانگ احتمالا تصور میکرد به محض انتشار کتابش، کل جهان بلادرنگ از جنایات مطلع میشوند و دولت ژاپن رفتارش را تغییر خواهد داد. اما آیریس با نومیدی متوجه شد غالب مردم قتلعام نانجینگ را نادیده میگیرند بویژه در غرب، جایی که هولوکاستِ نازیها توجه زیادی را به خود جلب کرده بود. همزمان دولت ژاپن و برخی نامداران جامعه ژاپن تلاششان را وقف سرپوش گذاشتن بر قتلعام ناجینگ کردند.
بر سنگ گور آیریس چانگ نوشته شده "قدرت فردی"، نمادی از تلاش یک فرد برای دستیابی به حقیقت در تاریخ.
شوربختانه، فکر میکنم قدرت و توان یک فرد بسیار محدود است. حتما چانگ بسیار نومید شده که نمیتوانسته به تنهایی برداشتِ و ادراک انسانها را تغییر دهد.
گفتنِ حقیقت به جهان برای شانههای زنی جوان چون آیریس بسیار سنگین بود. او نویسندهای با وجدان بود و افشای حقایق و تصحیح دروغها را وظیفهی خود میدانست. و چون زنی حساس بود، نمیتوانست بر تصاویر فراموشنشدنی و دهشتناک جنایات سربازان ژاپنی چشم بپوشد و رنج چینیها را مبنی بر این که عدالت هرگز اجرا نخواهد شد با تمام جان حس میکرد. به شدت افسرده شده بود، نمیتوانست بخوابد و به خوردن قرصهای زیاد روی آورد. و در نهایت، اسلحهای برداشت و...
پس، آیا "او" خودش را کشت؟ یا صحنههای دهشتناک قساوت نیروهای ژاپنی او را کشت؟ تهدیدات و حملات دستراستیهای ژاپنی او را کشت؟ یا سرپوشها و انکارها؟ ناعدالتیها؟ بیتفاوتی مردم؟ آیریس یکی از آخرین قربانیان قتلعام نانجینگ بود و اگر عدالت اجرا نشود، افراد بیشتری از افسردگی و درد رنج خواهند برد.
ریچارد رانگستد، گزارشگر، دربارهاش نوشت: "آیریس چانگ شعلهای برافروخت و آن را به دیگران سپرد. نباید اجازه دهیم آن شعله خاموش شود."
@Soudabeh_Qaisari
نویسنده: گوئوجیرن- ۲۰۱۷
مترجم: سودابه قیصری
بخش دوم
طی سه سال جمعآوری مدارک، مصاحبه با شاهدان و تحقیق بر آرشیوها، از چیزی که کشف کرده بود به وحشت افتاد. جنایات و قساوتی چون زدنِ سر، زنده به گور کردن، زنده سوزاندن، غرقکردن، با سرنیزه به دیوار و زمین میخکردن، بیرونکشیدن دل و روده، مسابقه آدمکشی و تجاوزات مانند شبحی با زندگی او عجین شد. او از آنچه نیروهای ژاپنی بر سر شهر و مردمانش آورده بودند، خشمگین بود. آیریس خشمگین بود که ژاپن نه تنها به طور رسمی عذرخواهی نکرد بلکه تمام تلاشش را به کار برده بود تا حقایق را انکار و آن بخشِ تاریک را از تاریخ خود بزداید. علاوه بر تلاش سیاستمداران دست راستی و مردم ژاپن برای سرپوش گذاشتن بر آن وقایع، دولت ژاپن نیز میکوشید جنایات خود در حملاتش به چین و دیگر کشورهای آسیایی را نادیده بگیرد.
پس از اتهام ژاپنیها به آیریس که "توصیفش از وقایع بسیار غلط" است، او با سفیر ژاپن در امریکا در برنامهای تلویزیونی رو در رو شد. پس از انتشار کتابش نیز از سوی برخی ژاپنیها مرتبا با حمله و تهدید مواجه بود. این تهدیدات و انکارهای مقامات ژاپنی آیریس را شدیدا خشمگین کرده بود.
مردم چرا باید حقایق را انکار کنند و چطور میتوانند چنین کاری کنند؟ چرا پس از آن همه سال عدالت اجرا نشد؟ درست مثل مردی که همسایهاش را کشته و با دستانی خونآلود گیر افتاده، اما قاتل منکر جنایاتی است که مرتکب شده. علاوه بر آن، مدواما به خانوادهها و همسایگان قربانیان حمله و آنان را تهدید میکند گویی قاتل محق و خود عینِ عدالت است.
این گونه همسایگان حیرانند که قاتل احتمالا چه زمانی دوباره دست به قتل خواهد زد.
آیریسِ نویسنده، یکه و تنها میکوشید حقیقت را بر جهان آشکار کند، اما با وجود تلاش طاقتفرسا، نتوانست همه جهان را از جنایات و قساوتها در نانجینگ مطلع کند.
قتلعام نانجینگ بر غالب مردم بویژه بر مردم خارج از آسیای شرقی پوشیده ماند. چانگ احتمالا تصور میکرد به محض انتشار کتابش، کل جهان بلادرنگ از جنایات مطلع میشوند و دولت ژاپن رفتارش را تغییر خواهد داد. اما آیریس با نومیدی متوجه شد غالب مردم قتلعام نانجینگ را نادیده میگیرند بویژه در غرب، جایی که هولوکاستِ نازیها توجه زیادی را به خود جلب کرده بود. همزمان دولت ژاپن و برخی نامداران جامعه ژاپن تلاششان را وقف سرپوش گذاشتن بر قتلعام ناجینگ کردند.
بر سنگ گور آیریس چانگ نوشته شده "قدرت فردی"، نمادی از تلاش یک فرد برای دستیابی به حقیقت در تاریخ.
شوربختانه، فکر میکنم قدرت و توان یک فرد بسیار محدود است. حتما چانگ بسیار نومید شده که نمیتوانسته به تنهایی برداشتِ و ادراک انسانها را تغییر دهد.
گفتنِ حقیقت به جهان برای شانههای زنی جوان چون آیریس بسیار سنگین بود. او نویسندهای با وجدان بود و افشای حقایق و تصحیح دروغها را وظیفهی خود میدانست. و چون زنی حساس بود، نمیتوانست بر تصاویر فراموشنشدنی و دهشتناک جنایات سربازان ژاپنی چشم بپوشد و رنج چینیها را مبنی بر این که عدالت هرگز اجرا نخواهد شد با تمام جان حس میکرد. به شدت افسرده شده بود، نمیتوانست بخوابد و به خوردن قرصهای زیاد روی آورد. و در نهایت، اسلحهای برداشت و...
پس، آیا "او" خودش را کشت؟ یا صحنههای دهشتناک قساوت نیروهای ژاپنی او را کشت؟ تهدیدات و حملات دستراستیهای ژاپنی او را کشت؟ یا سرپوشها و انکارها؟ ناعدالتیها؟ بیتفاوتی مردم؟ آیریس یکی از آخرین قربانیان قتلعام نانجینگ بود و اگر عدالت اجرا نشود، افراد بیشتری از افسردگی و درد رنج خواهند برد.
ریچارد رانگستد، گزارشگر، دربارهاش نوشت: "آیریس چانگ شعلهای برافروخت و آن را به دیگران سپرد. نباید اجازه دهیم آن شعله خاموش شود."
@Soudabeh_Qaisari
آلمان شرقیها جکی داشتند که میگفت: پیرمردی وارد یک قصابی در آلمان شرقی شد و از فروشنده پرسید:
استیک دارید؟
+نه!
کتلت گوساله؟
+نه!
سینه مرغ؟
+نه!
پیرمرد با ناراحتی خارج میشود و فروشنده رو به یکی دیگر از همکارانش میگوید: پسر این پیرمردها چه خاطرات خوبی دارن.
Mohammadaleph2
@mohammadaleph
استیک دارید؟
+نه!
کتلت گوساله؟
+نه!
سینه مرغ؟
+نه!
پیرمرد با ناراحتی خارج میشود و فروشنده رو به یکی دیگر از همکارانش میگوید: پسر این پیرمردها چه خاطرات خوبی دارن.
Mohammadaleph2
@mohammadaleph
Mohammad Aleph
سوفی شُل و برادرش هانس شُل روز دستگیری در بازداشت گشتاپو. @mohammadaleph
«من کاری که میتوانستم برای ملتم انجام دهم را انجام دادم و بدون پشیمانی عواقبش را میپذیرم.» این آخرین حرف سوفی شل به قاضی بدنام خلق آلمان نازی رومن فرایسلر بود. زمانی که همه سکوت کرده بودند و هیتلر و حزب نازی به نام آلمان در حال ارتکاب آن جنایتهای عظیم بودند، یک دانشجوی ۲۱ ساله و چند دوست (از جمله برادرش هانس شُل) و یک استاد دانشگاه تصمیم گرفتند سکوت نکنند و علیه حکومت نازی قد علم کنند. آنها برای ۹ ماه ۶ جزوه نوشتند و در خیابان پخش کردند. از جنایتهای حکومت میگفتند و از شجاعت مقابله با آن، از آنکه آلمان نباید با جنایتهای حزب نازی به یادآورده شود.
یکی از دوستان و تنها عضو گروه مقاوت رز سفید (گروه سوفی شُل) که زنده ماند میگفت: «شبها من و سوفی از ترس مثل بید میلرزیدیم و گریه میکردیم، اما میدانستیم که راهمان درست است و فردا دوباره مقاومت را ادامه میدادیم...».
زمانی که سوفی و برادرش هانس دستگیر شدند حکومت نازی و شخص هیتلر چنان از دست آنان عصبانی و ترسیده بود که دو روز تمام در سلولهای گشتاپو شکنجه مخصوص دریافت کرده و در نهایت با گیوتین اعدام شدند. گروه رز سفید کلا ۹ ماه فعال بود و ۱۵ هزار کپی از ۶ جزوهاش را در خیابان پخش کرد. سوفی و هانس همهچیز را به امید نجات باقی اعضا گردن گرفتند اما فایدهای نداشت. آخرین جزوه آنها از آلمان خارج و به بریتانیا رسید. متفقین هزاران نسخه از آن را همان سال ۱۹۴۳ بر روی شهرهای آلمان ریختند.
در جزوه سوم آنها خطاب به آلمانیها نوشته بودند: «وضعیت کنونی ما دیکتاتوری شر است. اگر این را میدانید چرا کاری نمیکنید؟ چرا این غارتگرانی را که یکی پس از دیگری در پیدا و پنهان ما را غارت میکنند تا روزی که از آلمان جز حکومت جنایتکارش هیچ نماند تحمل میکنید....»
Mohammadaleph2
@mohammadaleph
یکی از دوستان و تنها عضو گروه مقاوت رز سفید (گروه سوفی شُل) که زنده ماند میگفت: «شبها من و سوفی از ترس مثل بید میلرزیدیم و گریه میکردیم، اما میدانستیم که راهمان درست است و فردا دوباره مقاومت را ادامه میدادیم...».
زمانی که سوفی و برادرش هانس دستگیر شدند حکومت نازی و شخص هیتلر چنان از دست آنان عصبانی و ترسیده بود که دو روز تمام در سلولهای گشتاپو شکنجه مخصوص دریافت کرده و در نهایت با گیوتین اعدام شدند. گروه رز سفید کلا ۹ ماه فعال بود و ۱۵ هزار کپی از ۶ جزوهاش را در خیابان پخش کرد. سوفی و هانس همهچیز را به امید نجات باقی اعضا گردن گرفتند اما فایدهای نداشت. آخرین جزوه آنها از آلمان خارج و به بریتانیا رسید. متفقین هزاران نسخه از آن را همان سال ۱۹۴۳ بر روی شهرهای آلمان ریختند.
در جزوه سوم آنها خطاب به آلمانیها نوشته بودند: «وضعیت کنونی ما دیکتاتوری شر است. اگر این را میدانید چرا کاری نمیکنید؟ چرا این غارتگرانی را که یکی پس از دیگری در پیدا و پنهان ما را غارت میکنند تا روزی که از آلمان جز حکومت جنایتکارش هیچ نماند تحمل میکنید....»
Mohammadaleph2
@mohammadaleph
وضعیت فعلی: مردی در شوروی دوران استالین هر روز روزنامه میخرید و صفحه اول را نگاه میکرد و با عصبانیت آن را در سطل آشغال پرت میکرد.
روزنامهفروش میپرسد: فازت چیه؟
مرد: دنبال خبر مرگ یکی میگردم.
روزنامه فروش: ولی خبرهای مرگ رو صفحه اول نمیزنند!
مرد: اون خبر مرگی که من میخوام صفحه اوله.
Mohammadaleph2
@mohammadaleph
روزنامهفروش میپرسد: فازت چیه؟
مرد: دنبال خبر مرگ یکی میگردم.
روزنامه فروش: ولی خبرهای مرگ رو صفحه اول نمیزنند!
مرد: اون خبر مرگی که من میخوام صفحه اوله.
Mohammadaleph2
@mohammadaleph
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
پسر حقیقتا بعضی چیزها واقعا قابل هضم نیست. معاون وزیر ورزش و جوانان سومالی برداشته خواهرزاده خودش رو به جای ورزشکاری که چندسال برای مسابقات جهانی تلاش کرده به عنوان نماینده سومالی فرستاده مسابقات جهانی دوومیدانی چین، اون دختر هم "ضعیفترین رکورد دوی ۱۰۰ متر زنان تمام تاریخ" رو به ثبت رسونده. در ویدیویی که از این مسابقه پخش شده، کاملا مشخصه که دختر مذکور به اسم نسرا ابوبکرعلی Nasra Abubakar Ali اصلا حتی ایستادن در خط شروع مسابقه رو هم بلد نیست و در حین مسابقه چنان عقب میافته که از کادر دوربین بیرون میره. عجیب آنکه کشورهای شرق آفریقا شامل کنیا، اتیوپی و سومالی برای سالهای طولانی است که جمعی از بهترین دوندههای کلاس جهانی رو در تمام مسابقات جهانی داشتهاند. اما سطح فساد و فامیلبازی درون دولتها میتونه چنین مضحکهبازاری رو خلق کنه.
Mohammadaleph2
@mohammadaleph
Mohammadaleph2
@mohammadaleph
Mohammad Aleph
پسر حقیقتا بعضی چیزها واقعا قابل هضم نیست. معاون وزیر ورزش و جوانان سومالی برداشته خواهرزاده خودش رو به جای ورزشکاری که چندسال برای مسابقات جهانی تلاش کرده به عنوان نماینده سومالی فرستاده مسابقات جهانی دوومیدانی چین، اون دختر هم "ضعیفترین رکورد دوی ۱۰۰ متر…
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
Forwarded from سودابه قیصری
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
این آقا در کشور خودش، کوبا، پروفسور علوم کامپیوتر بوده و هرگز نتوانسته با حقوق خود یک لپتاپ شخصی بخرد. حالا در امریکا زندگی میکند و بالاخره موفق شد برای اولین بار "زندگی نرمال" را تجربه کند.
در آرمانشهر کمونیستی کوبا، شهروندان از حداقلهای زندگی هم محرومند و آرمانفروشان رویای زندگی در آرمانشهر کمونیستی، مارکسیستی را به جوانان جهان میفروشند.
هر جا کسی به شما "وعده"ی عدالت اجتماعی، برابری، مساوات و... در جامعهای "سوسیالیستی!" را داد، با حداکثر سرعت فرار کنید. البته پس از تحقق اون آرمان، پیش و بیش از هر کسی، خود کمونیستها به کشورهای کاپیتالیستی و امپریالیستی فرار میکنند.
@Soudabeh_Qaisari
در آرمانشهر کمونیستی کوبا، شهروندان از حداقلهای زندگی هم محرومند و آرمانفروشان رویای زندگی در آرمانشهر کمونیستی، مارکسیستی را به جوانان جهان میفروشند.
هر جا کسی به شما "وعده"ی عدالت اجتماعی، برابری، مساوات و... در جامعهای "سوسیالیستی!" را داد، با حداکثر سرعت فرار کنید. البته پس از تحقق اون آرمان، پیش و بیش از هر کسی، خود کمونیستها به کشورهای کاپیتالیستی و امپریالیستی فرار میکنند.
@Soudabeh_Qaisari