وقتي پرنده ايي راه خانه را گم ميكند
يعني يك جايي در دنيا
دوستت دارم را كشته اند...
يعني زمستان زودتر ازهميشه
در دستهايم لانه كرده
مهم تراينكه
تو آنقدر دورازمن افتاده ايي كه
هيچ پرستويي
صدايم را به گوش تو نمي رساند
_بهار حق شناس
↪️ @mmoltames
يعني يك جايي در دنيا
دوستت دارم را كشته اند...
يعني زمستان زودتر ازهميشه
در دستهايم لانه كرده
مهم تراينكه
تو آنقدر دورازمن افتاده ايي كه
هيچ پرستويي
صدايم را به گوش تو نمي رساند
_بهار حق شناس
↪️ @mmoltames
چه کردهای
که از پشت فرسنگها و سالها فاصله
بیآنکه ببینمت
بیآنکه لمست کنم
بیآنکه هرگز بوسیده باشمت
ازآنِ تو شدم
متعهدترین لااُبالی دنیا
احساس میکنم بکارت ذهنم
درحال ترمیم است
به کارَت میآیم؟
افشین یداللهی
↪️ @mmoltames
که از پشت فرسنگها و سالها فاصله
بیآنکه ببینمت
بیآنکه لمست کنم
بیآنکه هرگز بوسیده باشمت
ازآنِ تو شدم
متعهدترین لااُبالی دنیا
احساس میکنم بکارت ذهنم
درحال ترمیم است
به کارَت میآیم؟
افشین یداللهی
↪️ @mmoltames
اگر روزی بمیرم
تمام کتابهایی را که دوست دارم
با خودم خواهم برد
قبرم را از عکس کسانی که دوستشان دارم پر خواهم کرد
و خوشحال از اینکه اتاق کوچکی دارم
بی آنکه از آینده وحشتی داشته باشم
دراز میکشم
سیگاری روشن میکنم
و برای همه دخترانی که دوست داشتم در آغوششان بکشم
گریه میکنم
اما درون هر لذت ترسی بزرگ پنهان شده است
ترس از اینکه
صبح زود کسی شانهات را تکان بدهد و بگوید:
بلند شو سابیر
باید برویم سر کار
میترسم بعد از مرگ هم کارگر باشم
#سابیر_هاکا
↪️ @mmoltames
تمام کتابهایی را که دوست دارم
با خودم خواهم برد
قبرم را از عکس کسانی که دوستشان دارم پر خواهم کرد
و خوشحال از اینکه اتاق کوچکی دارم
بی آنکه از آینده وحشتی داشته باشم
دراز میکشم
سیگاری روشن میکنم
و برای همه دخترانی که دوست داشتم در آغوششان بکشم
گریه میکنم
اما درون هر لذت ترسی بزرگ پنهان شده است
ترس از اینکه
صبح زود کسی شانهات را تکان بدهد و بگوید:
بلند شو سابیر
باید برویم سر کار
میترسم بعد از مرگ هم کارگر باشم
#سابیر_هاکا
↪️ @mmoltames
برخی آدم ها به یک دلیل
از مسیر زندگی ما میگذرند
تا به ما درس هایی بیاموزند ؛
که اگر میماندند
هرگز یاد نمی گرفتیم...
👤 خسرو شکیبایی
↪️ @mmoltames
از مسیر زندگی ما میگذرند
تا به ما درس هایی بیاموزند ؛
که اگر میماندند
هرگز یاد نمی گرفتیم...
👤 خسرو شکیبایی
↪️ @mmoltames
همی نالم به دردا، همی گریم به زارا
که ماندم دور و مهجور، من از یار و دیارا
ملک الشعرا بهار
↪️ @mmoltames
که ماندم دور و مهجور، من از یار و دیارا
ملک الشعرا بهار
↪️ @mmoltames
- هاردی: ميخوام ازدواج كنم
+ لورل: با كی؟
- هاردی: معلومه ديگه؛با يه زن. مگه كسی رو ديدی كه با يه مرد ازدواج كنه!؟
- لورل: آره
+ هاردی: كی!؟
- لورل: خواهرم!
↪️ @mmoltames
+ لورل: با كی؟
- هاردی: معلومه ديگه؛با يه زن. مگه كسی رو ديدی كه با يه مرد ازدواج كنه!؟
- لورل: آره
+ هاردی: كی!؟
- لورل: خواهرم!
↪️ @mmoltames
به هرحال این اوضاعی است که می بینید و تفسیر لازم ندارد.
ما هم می سوزيم و می سازيم.
قسمتمان اين بوده يا نبوده ديگر اهميت ندارد.
سگ بريند روی قسمت و همه چيز.
#صادق_هدایت
↪️ @mmoltames
ما هم می سوزيم و می سازيم.
قسمتمان اين بوده يا نبوده ديگر اهميت ندارد.
سگ بريند روی قسمت و همه چيز.
#صادق_هدایت
↪️ @mmoltames
Forwarded from صدای همراه
Audio
#بخش چهارم: زندگی با بیشعورها ....
📗 کتاب : بیشعوری
✒ نویسنده : خاویر کرمنت
✏ مترجم : محمود فرجامی
📖 فصل 18
🔮 کار کردن با بیشعورها
🖨 نشر تیسا
🎤 ماهرخ سالاری
#صدای همراه
@mahrokh_salari
📗 کتاب : بیشعوری
✒ نویسنده : خاویر کرمنت
✏ مترجم : محمود فرجامی
📖 فصل 18
🔮 کار کردن با بیشعورها
🖨 نشر تیسا
🎤 ماهرخ سالاری
#صدای همراه
@mahrokh_salari
شصت سال پیش همه چیز را میدانستم.
امروز هیچ چیز نمیدانم.
کتاب خواندن یک کشف پیشرونده است تا به نادانیات پی ببری...
👤 ویل دورانت
↪️ @mmoltames
امروز هیچ چیز نمیدانم.
کتاب خواندن یک کشف پیشرونده است تا به نادانیات پی ببری...
👤 ویل دورانت
↪️ @mmoltames
🌾 @mmoltames
صبح که بیدار شدم و خواستم خمیازه بکشم، یک آدم خوشبرورویی بالاسرم ایستاده بود و با لبخند گفت: خوب خوابیدید عشقم؟ گفتم سلام. واقعا فکر نمیکردم نکیر و منکر اینشکلی باشند. مخلصم. خیلی مرگ راحتی بود. طرف گفت: ولی شما نمردید و من هم فرشته نیستم. بعد یک لیوان آبپرتقال داد دستم و گفت: نوش جان. رفتم حمام که دیدم طرف دوتا تقه زد به در و گفت: باید پشتتان را کیسه بکشم که خستگیتان دربیاید. بعد دیدم طرف حولهپوش با این دست گوشپاککن را کرده توی این گوشم و با آن دست سشوار را گرفته روی موهام. بعد نشست برام لقمه گرفت و گذاشت دهانم. از خانه که زدم بیرون، کفشهام را جفت کرد.
یک لحظه پشتم خارید که زنگ زد از تایلند دو نفر آمدند همان وسط خیابان خاراندند و رفتند. گفتم: چقدر شد؟ گفت: چه حرفی است؟ کاش من خودم میتوانستم خدمت شما را بکنم و بخارانمتان. متأسفانه ناخنم وقتی پشتتان را کیسه میکشیدم شکست. من را عفو بفرمایید. بعد سر راه عابربانک ایستاد و گفت: شماره کارتتان چند بود؟ و سریع رفت کارتبهکارت کرد. گفتم: این چی بود؟ گفت: این سهم شما از نفت بود. از امروز ماهانه خودم کارتبهکارت میکنم. رفتیم اداره که دیدیم همه کارگران تشکل و سندیکا تشکیل داده و اعتصاب کردهاند. گفتم: اوهاوه... اینارو... که طرف گفت: چه حرفیست؟ اینها تاج سر ما هستند. اعتصاب که حق مسلم آنهاست، تشکل و سندیکا هر تصمیمی بگیرد همه باید گوش کنند. بعد همانطور که من قلمدوشش بودم، رفت توی جمع کارگران و دست و پای آنها را بوسید. این وسط دوتا دختر و پسر جوان داشتند آنطرف خیابان روی نیمکت با حالت ازدواج با هم حرف میزدند. طرف که من قلمدوشش بودم، دوید سمت جوانها و بهشان گفت: عزیزانم این نشانی منزل ما... سر راه محضر هم هست که بگید از طرف منید و مجانی عقد کنید. شماره کارتتان را هم بدهید که تا شغل پیدا کنید، من ماهانه برایتان پول بریزم.
خلاصه من یک ماه قلمدوش طرف بودم و کیف دنیا را میکردم تا یک روز در راه یک صندوق دیدم. گفت بنداز این تو. من هم انداختم. بعد تا انداختم، طرف از آن بالا من را یکهو انداخت پایین و دوید و رفت. داد زدم: چی شد یهو؟ پشتم را دیگر نمیخارانی؟ طرف داد زد: تو دیگه رأی دادی... فعلا خودت، خودت رو باید بخارونی...
هر چهار سال یکماه ماهعسل. بعدش فقط بشوربساب.
👤پوریا عالمی
روزنامه شرق
↪️ @mmoltames
صبح که بیدار شدم و خواستم خمیازه بکشم، یک آدم خوشبرورویی بالاسرم ایستاده بود و با لبخند گفت: خوب خوابیدید عشقم؟ گفتم سلام. واقعا فکر نمیکردم نکیر و منکر اینشکلی باشند. مخلصم. خیلی مرگ راحتی بود. طرف گفت: ولی شما نمردید و من هم فرشته نیستم. بعد یک لیوان آبپرتقال داد دستم و گفت: نوش جان. رفتم حمام که دیدم طرف دوتا تقه زد به در و گفت: باید پشتتان را کیسه بکشم که خستگیتان دربیاید. بعد دیدم طرف حولهپوش با این دست گوشپاککن را کرده توی این گوشم و با آن دست سشوار را گرفته روی موهام. بعد نشست برام لقمه گرفت و گذاشت دهانم. از خانه که زدم بیرون، کفشهام را جفت کرد.
یک لحظه پشتم خارید که زنگ زد از تایلند دو نفر آمدند همان وسط خیابان خاراندند و رفتند. گفتم: چقدر شد؟ گفت: چه حرفی است؟ کاش من خودم میتوانستم خدمت شما را بکنم و بخارانمتان. متأسفانه ناخنم وقتی پشتتان را کیسه میکشیدم شکست. من را عفو بفرمایید. بعد سر راه عابربانک ایستاد و گفت: شماره کارتتان چند بود؟ و سریع رفت کارتبهکارت کرد. گفتم: این چی بود؟ گفت: این سهم شما از نفت بود. از امروز ماهانه خودم کارتبهکارت میکنم. رفتیم اداره که دیدیم همه کارگران تشکل و سندیکا تشکیل داده و اعتصاب کردهاند. گفتم: اوهاوه... اینارو... که طرف گفت: چه حرفیست؟ اینها تاج سر ما هستند. اعتصاب که حق مسلم آنهاست، تشکل و سندیکا هر تصمیمی بگیرد همه باید گوش کنند. بعد همانطور که من قلمدوشش بودم، رفت توی جمع کارگران و دست و پای آنها را بوسید. این وسط دوتا دختر و پسر جوان داشتند آنطرف خیابان روی نیمکت با حالت ازدواج با هم حرف میزدند. طرف که من قلمدوشش بودم، دوید سمت جوانها و بهشان گفت: عزیزانم این نشانی منزل ما... سر راه محضر هم هست که بگید از طرف منید و مجانی عقد کنید. شماره کارتتان را هم بدهید که تا شغل پیدا کنید، من ماهانه برایتان پول بریزم.
خلاصه من یک ماه قلمدوش طرف بودم و کیف دنیا را میکردم تا یک روز در راه یک صندوق دیدم. گفت بنداز این تو. من هم انداختم. بعد تا انداختم، طرف از آن بالا من را یکهو انداخت پایین و دوید و رفت. داد زدم: چی شد یهو؟ پشتم را دیگر نمیخارانی؟ طرف داد زد: تو دیگه رأی دادی... فعلا خودت، خودت رو باید بخارونی...
هر چهار سال یکماه ماهعسل. بعدش فقط بشوربساب.
👤پوریا عالمی
روزنامه شرق
↪️ @mmoltames
.
قبل از ازدواج هر مردی میگوید
حاضر است زندگی اش را به خاطر تو
کنار بگذارد...!
اما بعد از ازدواج حتی روزنامه اش را
کنار نمیگذارد تا با تو صحبت کند...!
#هلن_رولند
↪️ @mmoltames
قبل از ازدواج هر مردی میگوید
حاضر است زندگی اش را به خاطر تو
کنار بگذارد...!
اما بعد از ازدواج حتی روزنامه اش را
کنار نمیگذارد تا با تو صحبت کند...!
#هلن_رولند
↪️ @mmoltames