خجالت آور است تماشای کسی که آخر عمری خود را موشکافی می کند و به این نتیجه می رسد تنها چیزی که با خود به گور می برد شرم زندگی نکردن است.
- استیو تولتز | جز از کل
↪️ @mmoltames
- استیو تولتز | جز از کل
↪️ @mmoltames
@mmoltames
سه نفر محكوم به اعدام با گیوتین شدند:
آنها عبارت بودند از یک روحانی ، یک وکیل دادگستری ویک فیزیک دان،
در هنگامه ی اعدام ، روحانی پیش قدم شد ، سرش را زیر گیوتین گذاشتند ،و از او سؤال شد : حرف آخرت چیست ؟
گفت : خدا ...خدا...خدا...
او مرا نجات خواهد داد،
وقتی تیغ گیوتین را پایین آوردند ، نزدیک گردن او متوقف شد.
مردم تعجب کردند،
و فریاد زدند: آزادش کنید!
،خدا حرفش را زده!
و به این ترتیب نجات یافت .
نوبت به وکیل دادگستری رسید ،
از او سؤال شد: آخرین حرفی که می خواهی بگویی چیست؟
گفت : من مثل روحانی خدا را نمی شناسم ولی درباره عدالت بیشترمیدانم؛
عدالت ...عدالت ...عدالت...
گیوتین پایین رفت ،اما نزدیک گردنش ایستاد،
مردم متعجب ، گفتند :آزادش کنید ، عدالت حرف خودش را زده!
وکیل هم آزاد شد.
آخر کار نوبت به فیزیکدان رسید ،
سؤال شد ، آخرین حرفت را بزن ،گفت :من نه روحانیم که به خیال خود،خدا را بشناسم ؛ و نه وکیلم که عدالت را بدانم ،
اما من می دانم که روی طناب گیوتین گره ای است که مانع پایین آمدن تیغه می شود ...
با نگاه به طناب دریافتند و گره را باز کردند،
تیغ بر گردن فیزیکدان فرود آمده و آنرا از تن جدا کرد.
چه فرجام تلخی دارند آنان که حقیقت را میگویند وبه «گره ها» اشاره مى كنند!
↪️ @mmoltames
سه نفر محكوم به اعدام با گیوتین شدند:
آنها عبارت بودند از یک روحانی ، یک وکیل دادگستری ویک فیزیک دان،
در هنگامه ی اعدام ، روحانی پیش قدم شد ، سرش را زیر گیوتین گذاشتند ،و از او سؤال شد : حرف آخرت چیست ؟
گفت : خدا ...خدا...خدا...
او مرا نجات خواهد داد،
وقتی تیغ گیوتین را پایین آوردند ، نزدیک گردن او متوقف شد.
مردم تعجب کردند،
و فریاد زدند: آزادش کنید!
،خدا حرفش را زده!
و به این ترتیب نجات یافت .
نوبت به وکیل دادگستری رسید ،
از او سؤال شد: آخرین حرفی که می خواهی بگویی چیست؟
گفت : من مثل روحانی خدا را نمی شناسم ولی درباره عدالت بیشترمیدانم؛
عدالت ...عدالت ...عدالت...
گیوتین پایین رفت ،اما نزدیک گردنش ایستاد،
مردم متعجب ، گفتند :آزادش کنید ، عدالت حرف خودش را زده!
وکیل هم آزاد شد.
آخر کار نوبت به فیزیکدان رسید ،
سؤال شد ، آخرین حرفت را بزن ،گفت :من نه روحانیم که به خیال خود،خدا را بشناسم ؛ و نه وکیلم که عدالت را بدانم ،
اما من می دانم که روی طناب گیوتین گره ای است که مانع پایین آمدن تیغه می شود ...
با نگاه به طناب دریافتند و گره را باز کردند،
تیغ بر گردن فیزیکدان فرود آمده و آنرا از تن جدا کرد.
چه فرجام تلخی دارند آنان که حقیقت را میگویند وبه «گره ها» اشاره مى كنند!
↪️ @mmoltames
حتى اگر دشمنى هم ندارى، وانمود كن كه كشور در خطر است، زيرا وقتى مردم بترسند، براى برده شدن آماده ميشوند، وقتى مردم بترسند، آماده اند تا از سياستمدارها پيروى كنند.
هيتلر
↪️ @mmoltames
هيتلر
↪️ @mmoltames
این حقیقتها هستند که انسانها را از هم دور میکند نه دروغ، وگرنه دروغ میگوییم تا نزدیک یکدیگر بمانیم.
#چارلز_بوکوفسکی
↪️ @mmoltames
#چارلز_بوکوفسکی
↪️ @mmoltames
📚📚📚
چجوری یک نفر می تونه از این لذت ببره که ساعت شش و نیم صبح با صدای زنگ ساعت از خواب بیداره شه، از تخت بخزه بیرون، لباس بپوشه، به زور غذا بخوره، برینه، بشاشه، دندون ها و موهاشو بشوره، و با ترافیک دست و پنجه نرم کنه تا برسه به مکانی که قراره توش واسه یک نفر دیگه کلی پول در بیاره، تازه کلی هم سپاسگزار باشه واسه موقعیتی که بهش داده شده؟
👤 #چارلزبوکفسکی
↪️ @mmoltames
چجوری یک نفر می تونه از این لذت ببره که ساعت شش و نیم صبح با صدای زنگ ساعت از خواب بیداره شه، از تخت بخزه بیرون، لباس بپوشه، به زور غذا بخوره، برینه، بشاشه، دندون ها و موهاشو بشوره، و با ترافیک دست و پنجه نرم کنه تا برسه به مکانی که قراره توش واسه یک نفر دیگه کلی پول در بیاره، تازه کلی هم سپاسگزار باشه واسه موقعیتی که بهش داده شده؟
👤 #چارلزبوکفسکی
↪️ @mmoltames
Forwarded from صدای همراه
Audio
#بخش سوم : وقتی جامعه بیشعور می شود ...
📗 کتاب : بیشعوری
✒ نویسنده : خاویر کرمنت
✏ مترجم : محمود فرجامی
📖 فصل 14
🔮تجارت به مثابه بیشعور
🖨 نشر تیسا
🎤 ماهرخ سالاری
#صدای همراه
@mahrokh_salari
📗 کتاب : بیشعوری
✒ نویسنده : خاویر کرمنت
✏ مترجم : محمود فرجامی
📖 فصل 14
🔮تجارت به مثابه بیشعور
🖨 نشر تیسا
🎤 ماهرخ سالاری
#صدای همراه
@mahrokh_salari
Forwarded from حذف
به یاد توست که خوابیده ام کنار زنم
به یاد توست که در آمده است پیرهنم
تو زیر پوست شب خواب ماه می بینی
و من به یاد توام دست می کشم به زنم
کنار گوش زنم با تو حرف خواهم زد
به یاد تو می بوسد لبان پوست کنم
درون چشم زنم عاشق تو خواهم بود
فقط به خاطر تو خیره می شوم به زنم
به ساق و ران زنم دست می کشم هرشب
به خاطر تو به حمام می رود بدنم
کنار زلف زنم مست می کنم با تو
به گریه می افتم شیشه شیشه می شکنم
اگر که چاق و عرق بو و گنده تن باشم
به دست های زنم عطر می زنی به تنم
به خاطر تو طلاقش نمی دهم هرگز
به خاطر تو به فکر از او جدا شدنم
به خاطر تو به فکر طناب و تیر و سمم
به خاطر تو به اینجا کشیده خواستنم
اگر کنار زنم عاشقت نباشم پس
فراروایت هایی مثل عشق را چه کنم
تو را به جان زنم دوست دارم ای اندوه
تو هم مرا می خواهی زیاد...مطمئنم...
#وحیدنجفی
@vahidnajafipoetry
به یاد توست که در آمده است پیرهنم
تو زیر پوست شب خواب ماه می بینی
و من به یاد توام دست می کشم به زنم
کنار گوش زنم با تو حرف خواهم زد
به یاد تو می بوسد لبان پوست کنم
درون چشم زنم عاشق تو خواهم بود
فقط به خاطر تو خیره می شوم به زنم
به ساق و ران زنم دست می کشم هرشب
به خاطر تو به حمام می رود بدنم
کنار زلف زنم مست می کنم با تو
به گریه می افتم شیشه شیشه می شکنم
اگر که چاق و عرق بو و گنده تن باشم
به دست های زنم عطر می زنی به تنم
به خاطر تو طلاقش نمی دهم هرگز
به خاطر تو به فکر از او جدا شدنم
به خاطر تو به فکر طناب و تیر و سمم
به خاطر تو به اینجا کشیده خواستنم
اگر کنار زنم عاشقت نباشم پس
فراروایت هایی مثل عشق را چه کنم
تو را به جان زنم دوست دارم ای اندوه
تو هم مرا می خواهی زیاد...مطمئنم...
#وحیدنجفی
@vahidnajafipoetry
كودك كه بودم گفتند؛ كودك
است نمى فـهمد. جوان كه
بودم گفتند؛ جـوان اسـت و
خام، نميفهمد. پير كه شدم
ميگويند؛ پير است و چيزى
حاليش نيست، نمـى فهمد.
بعد مـرگم همه سـر خاكم
ميگويند؛ خـدا رحمتش كند
چه انسان فهميده اى بود !
| فـريدون فـرخزاد |
↪️ @mmoltames
است نمى فـهمد. جوان كه
بودم گفتند؛ جـوان اسـت و
خام، نميفهمد. پير كه شدم
ميگويند؛ پير است و چيزى
حاليش نيست، نمـى فهمد.
بعد مـرگم همه سـر خاكم
ميگويند؛ خـدا رحمتش كند
چه انسان فهميده اى بود !
| فـريدون فـرخزاد |
↪️ @mmoltames