گدایِ رهنشین
101 subscribers
42 photos
9 videos
Download Telegram
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
4😁4👻4🌚3🐳1
من،
غرق در گذشته ها بودم!

غرق در انسانهای از دست رفته،
موقعیت های بر باد رفته
و لحظه های تلخ از یاد رفته...

نه می‌توانستم از «حال» لذت ببرم
و نه می‌توانستم به آینده بیندیشم...

اما جانکم،

از آن زمان
که برق عشق را در چشمان درخشان تو دیدم،
فهمیدم که گذشته ها هیچ اهمیتی ندارند!

فهمیدم که باید در این ساعت،
از «در کنار تو بودن» لذت ببرم
و به آینده‌ای فکر کنم که قرار است در آن،
از «در کنار تو بودن» لذت ببرم!

آینده‌ای که موظف به ساختن آن هستم...
13👌1🐳1🍓1
نوت هایی که اخیرا برای خودم میذارم ›››››
6👍3🔥2🗿2👌1🍓1👻1🆒1
امروز اصلا روز جالبی نیست،
اما نکته ها از دل همین روز ها آموخته میشن!

امروز یاد گرفتم

که تحت هیچ شرایطی!
تاکید میکنم تحت هیچ شرایطی،
جوری رفتار نکنم که کسی
از اینکه بیاد و با من صحبت کنه،
چه در زمینه خصوصی و چه در زمینه کاری،
بترسه و نگران باشه!

این پناهگاه امن بودن،
با ارزش ترین چیزیه که شما میتونید

به اطرافیانتون هدیه بدید...
8🍓5👌2🔥1🆒1
از بین تمام فیلم هایی که دیدم
شاید دو سه تا از اونها بودن
که بدون وقفه نگاهشون کردم
و این شاهکار یکی از اونهاست!

نمیدونم بیشتر باهاش خندیدم
یا بیشتر ازش یاد گرفتم،
فقط اینو میدونم که در نهایت با لبخند تموم شد ؛)


پ.ن: پیشنهاد میکنم هر وقت حالتون بده ببینیدش...
7🔥2
گدایِ رهنشین
قدیمی ترین رفیقم، مدتیه تو کشور غریب شرایط باب میلش نیست... کمتر روزی پیش میاد که بهش فکر نکنم، گاهی وقتا دلم میخواد یه قدرت ماورایی داشتم به شکلی که بتونم درد ها و رنج های بقیه رو از بدنشون بکشم بیرون، و تو تحمل کردنش باهاشون شریک بشم... برای منی که هنوز…
امیر اینجاست،
در فاصله دو متری از من!

من فکر میکردم که اگر امروز،
بعد از سه سال دوری،
بدون خبر قبلی و غافلگیرانه از همدان برگردم
و به دیدن امیر برم،
احتمالا چند دقیقه‌ای اشک خواهم ریخت...

اما اصلا اینطور نبود!

اولین تماس چشمی کافی بود
که برگردیم به سالها قبل،
همونجایی که زندگی رو کمتر جدی می‌گرفتیم،
وقتی دو تا پسر بچه کوچولوی کلاس دومی بودیم!
همون امیر و همون ممد،‌
ساعتها خنده و خنده، دریغ از قطره‌ای اشک!


حالا دو سه روز وقت دارم
تا به این دلتنگی چند ساله پایان بدم
و امیر رو دوباره به روسیه ببخشم...


اما گذشته از همه این مسائل،
دلم برای یه مورد خیلی خاص تنگ شده بود:

که امیر اومد،
و امروز دوباره بعد از سالها،
در رقابت «دست و دل باز بودن»،
من رو با قدرت شکست داد!

به هر حال توی این زمینه
اون «استاد» هست و من «شاگرد»! 🤍
9😭4🥰1😍1
امروز
شاید برای سومین یا چهارمین بار در چند وقت اخیر،
یک نفر که شناخت قبلی خاصی ازش نداشتم
من رو دید، شناخت و بهم گفت
که از مطالبی که در کانالم میذارم لذت میبره!

حقیقتا چنین بازخورد هایی
بسیار شخص من رو خوشحال میکنه!
اینکه آدم زیبایی رو در جایی ببینه
و اون رو بیان کنه تا حس خوبی رو منتقل کنه...
این نشان از بزرگ‌منشی چنین اشخاصی میده!

اما واقعیت امر،
متن هایی که من اینجا مینویسم
همش برای خودم نیست!

بخش بزرگی از نوشته ها و مطالب این کانال
نکاتی هستن که من،
از شما و امثال شما آموختم
و با شما به اشتراک گذاشتم...

همونطور که در اولین پیام کانال نوشتم،
امیدوارم زیبایی هایی که میبینم
و اینجا بازگو میکنم،
باعث حال خوب و دل شاد شما بشه...
15🐳1👻1
بانوی نجیب من،

شاید از «صامتک» شاد روز های آرامِ از یاد رفته
سایه‌ای بیش باقی نمانده باشد،

اما قدمت بر دیدگانم!

که در اوج درد و یأس،
در لحظه های دردناک زوال روحم
و در شکاف تاریک میان من و ادامه‌ی زندگی،

درست قبل از آن‌ که تمام شوم،

تمامِ «من» شدی!
11👏6❤‍🔥2
امروز صبح،
وقتی لباسم و پوشیدم راهی دانشکده شدم
خواستم طبق روال همیشه،
هندزفریمو بذارم و آهنگ گوش بدم
اما صدای اون گنجیشک عزیز منصرفم کرد!

مدتها بود که صبح ها
به صدای پرنده ها گوش نداده بودم...

و چقدر طبیعت کارش درسته
که این صدای بی‌نهایت جان‌بخش،
میتونه اولین صدایی باشه که صبح ها میشنویم!

اولین آدمی که امروز دیدم،
امیر قزوینی بود
که خسته و خواب‌آلوده
داشت سوار ماشینش میشد که بره دانشکده!

رفتم باهاش سلام و احوال پرسی کردم
و پرتقالی که صبح شسته بودم
تا توی راه بخورم رو بهش دادم...

درست حدس زدید!
امیر اولین لبخند امروز رو بهم هدیه داد...

بعد از رسیدن به دانشکده،
رفتم سراغ اساتیدم
و با فراخ ترین لبخند ممکن
صبح بخیر گفتم و حال و احوال کردم!

و برای افراد مهم زندگیم،
پیام هایی فرستادم که صبحشون زیبا بشه D:

نمیدونم امروز،
دنیا چه خواب هایی برام دیده
ولی هر چقدر هم که بخواد باهام بد تا کنه،

من بهش لبخند میزنم ؛)


و همه‌ی اینا رو مدیون اون گنجیشک عزیزم...
16👌2❤‍🔥1🔥1🥰1🐳1
قلبکم،


گفته بودی که عاشق این روز هایی!

عاشق پاییز،
قدم زدن روی زمین پر از برف
و نوشیدن چای گرم...


و من؛
من همیشه شیفته‌ی «بهار» بودم!

فصلی که در آن متولد شدم،
شهرمان سبز تر از همیشه است
و نسیمِ لطیفش قلبم را لمس میکند...

اما نه!

برای من،
هیچ بهاری به اندازه‌ی این پاییز «بهار» نبود!
پاییزی که در آن،
روح سبزِ لطیف تو را در آغوش کشیدم...

جان شیرین من،

فصل مورد علاقه‌ی من هر فصلیست،
که در کنار تو رقم بخورد...
12❤‍🔥2🥰1😁1😍1
آدم توصیه‌گری نیستم
و معمولا کتاب های مورد علاقم رو معرفی نمیکنم،
اما این کتاب ارزش مطالعه بسیار بالایی داره...


پ.ن: با یک کتاب زرد مواجه نخواهید شد،
بلکه یک کتاب در حوزه روانشناسی
و با پشتوانه علمی رو مطالعه خواهید کرد
و بسیار خواهید آموخت!
👌83
بالاخره دیشب،
با بزرگترین ترسم تو دنیای سینما روبرو شدم،
یعنی دیدن «پدرخوانده ۳»!

ترس بابت چی؟

از چند سال پیش و بعد خوندن نقد های فیلم
میدونستم قراره توی آخرین قسمت،
یکی از مهم ترین کاراکتر های تاریخ سینما
و شخصیت مورد علاقه‌ی خودم،
یعنی «مایکل کورلئونه» رو به زیر بکشن...

اما یک فیلم‌ساز،
به راحتی چنین بلایی رو سر چنین کاراکتری نمیاره!

سوال اصلی اینجاست: «به چه قیمتی؟»

الان که بعد از دیدن فیلم بهش فکر میکنم،
میتونم بگم که می‌ارزید!


شما همونقدر که از مایکل،
زیرکی و دوراندیشی و اقتدار رو آموخته بودید،
قراره حقایق هولناک احساسی رو بیاموزید!

بزرگترین ها هم روزی به «هیچ» تبدیل میشن
و در نهایت آرام‌بخش زندگی بشر،
چیزی جز «وجدان پاک» نیست!
11👌2🔥1
بعید میدونم،
که در دایره دوستان و اطرافیانم،
فردی وجود داشته باشه
که من جزء تهاجمی ترین شخصیت های اطرافش نباشم!

بارز ترین خصلت های ذاتی من،
شرایطی رو مهیا میکنن
که فردی بی‌باک، مطالبه‌گر و غالبا کم‌طاقت باشم...

اما در شطرنج همه چیز متفاوته!
شما هیچ نشانه‌ای از «هجوم» در من نخواهید دید...
و احتمالا یکی از صبور ترین شطرنج باز هایی هستم
که میتونید پیدا کنید...

این ابدا یک واکنش هیجانی نیست،
چون برخلاف رشته های ورزشی معمول دیگه
شما ممکنه ساعتها برای یک بازی وقت صرف کنید
و کاملا آگاهانه برای میدان جنگ روبروی خودتون،
جایی که شانس ابدا مفهومی نداره،
تصمیم‌گیری کنید!

و با اختیار کامل،
حرکاتی رو انجام بدید
که بر خلاف شخصیت شما در زندگی حقیقیه!



این چیزیه که شطرنج به شما هدیه میده،

یک هویت جدید!
❤‍🔥153👍3🔥21😁1
علی اکبر برای پایان نامش
نیاز به پونزده نفر شخصیت «افسرده» داره.

از همین رو از من در خواست کرد،
که تمام تلاشم رو بکنم
و تا بعد از عید افسرده بشم
تا جزء این افراد قرار بگیرم،
اما من هر بار بهش قاطعانه پاسخ دادم که:

«پوستم به مراتب کلفت تر از این حرفاست!»


متاسفانه با توجه به شرایط پیش اومده در جامعه،
بنده کمی ناخوش احوال هستم
و علی اکبر بسیار به افسرده شدن من امیدواره،
طوری که هر شب میاد کنارم میشینه
و با دادن پیشنهاداتی مثل مصرف دخانیات و الکل،
شرایط روحی/روانی من رو ارزیابی میکنه!

حتی اخیرا
در رده مظنونین توطئه علیه من قرار گرفته!

به شکلی که من فکر میکنم تمامی مشکلاتم
اعم از بیکاری،
پاسخ ندادن آزمایشاتم
و کم پشتی موهام،
میتونه زیر سر این شخصیت به ظاهر روانشناس باشه،
تا احوالاتمو هر چه بیشتر کدر کنه!

شرایط رو مساعد دیدم
تا از همین تریبون اعلام کنم،
که علی اکبر عزیز!

یه روز خوب خواهد اومد
و تو آرزوی افسرده شدن من و امثال من رو،
حتی در تاریک ترین ساعات تاریخ،
به گور خواهی برد...

پ.ن:
با علی اکبر شوخی کردم،
اما بخشی از متن ربطی به علی اکبر نداشت...
10😁6🔥2👌1🐳1👻1
رنگی بالاتر از سیاهی؟
اون چیزی که بر سر ما اومده...

ما از این زندگی،
فقط کمی «معمولی بودن» میخواستیم!

اما صبر کنید!
شاید الان زندگی هامون تیره باشه
اما دل هامون روشنه،
به فردایی که یک تاریخ چشم انتظارشه.‌‌..

من منتظرم!
منتظر یه روز دل انگیز
که وقتی تو خیابونای این شهر قدم میزدم،
رنگی جز «سپیدی» در روزگار مردمم نبینم!

برای اون روز فرخنده،
قلم سیاه و قرمزم رو آماده کردم
تا برای خاطره‌ی تاریخ و آنچه بر ما گذشت،

صفحه‌ی کاغذ رو به خاک و خون بکشم...
10🔥3❤‍🔥1
اجازه بدید با یه خاطره‌ی خوب،
کمی از کدورت احوال این روزاتون کم کنم...


علاوه بر تلخی این روز های نفرین شده،
امروزم رو به دردناک ترین شکل ممکن
و با یه خبر بشدت وحشتناک شروع کردم،
در حدی که نتونستم آزمایشگاه برم
و تو خوابگاه موندم...

خود خوری و فکر ذهنم رو آشفته کرده بود
و برای آروم گرفتن
از ساعت دو تا هفت و نیم،
بدون حتی ذره‌ای استراحت،
پیاده روی و ورزش کردم...

بعد از رسیدن به خوابگاه و یه دوش آب سرد،‌
با یه بدن خسته و یک ذهن خسته تر،
راهی سلف شدم.

راس ساعت هفت و پنجاه و هفت دقیقه
رسیدم به سلف
و غذام رو که سوپ بود از آشکده گرفتم.

به خانومه گفتم که تا ده دقیقه دیگه میام
تا ظرفم رو تحویل بدم،
اما خانومه گفت که ساعت نزدیک هشته
و ما داریم میریم،
ظرف رو بذار پشت پنجره.

بعد از گرفتن غذام،
باید میرفتم طبقه دوم سلف تا غذا بخورم
اما اونقدر پاهام خسته بود
که موقع بالارفتن از پله ها
نتونستم روی پاهام وایستم و افتادم!

آش ریخت و جاش شکست...

نه عصبی شدم،
نه بهت زده
و نه حتی ناراحت،
چون توانی برای داشتن احساسات بیشتر نداشتم!

تیکه های ظرف رو خیلی خونسرد جمع کردم
و رفتم جلوی پنجره آشکده و خانومه رو صدا زدم.

پنجره بسته بود،
اما خانومه جواب داد و پرسید که چیشده.

قبل از اینکه برسه به پنجره
بهش گفتم :«قسمت نبود شام بخورم...»

از قبل کارتم رو آماده کرده بودم
تا خسارت ظرف رو بدم،
چون مشخص بود ظرف ارزونی نیست.

خانومه پنجره رو باز کرد و ظرف رو دید‌.

بهش گفتم:
« واقعا شرمندم،
عجله داشتین و باعث زحمتتون شدم،
لطفا خسارتش رو بگید که تقدیم کنم.»

خانومه اما یه لبخند مادرانه بهم زد و گفت:
« این چه حرفیه،
مگه آدم از دانشجو خسارت میگیره؟
صبر کن تا برات یه کاسه دیگه سوپ بیارم،
معلومه که خیلی گرسنته...»

از من اصرار و از خانومه انکار!
هر کاری کردم نه تنها از من خسارتی نگرفت،
بلکه اجازه نداد گرسنه از سلف برگردم...

کل تاریکی و زشتی امروز،
در کمتر از سی ثانیه از بین رفت،
با محبتی که هنوزم آثارش باقیه و کیفم کوکه!

اگه عمری باقی باشه،
فردا میخوام برای خانومه مقداری شیرینی ببرم
تا ازش بابت تنها چیز زیبایی که امروز دیدم،
تشکر کنم...


خدا امروز،
وقتی کمی ازش گله کردم،
آروم در گوشم یه چیزی گفت:

«نور حتی در تاریک ترین لحظات،
راهش رو پیدا میکنه...»
26😭2❤‍🔥1😁1
امروز،
یه جلسه با هیئت رئیسه دانشگاه داشتیم،
حول محور حضوری شدن بخش آموزشی...

من قبل از ورود به جلسه
بشدت عصبی بودم از اینکه به دلایل سیاسی،
کلاس ها و آزمایشگاه های آموزشی رو،
بدون منطق قابل قبول،
میخوان برای ترم بعد غیر حضوری کنن.

اما بعد از صحبت های هیئت رئیسه،
اون حس عصبانیتم تبدیل به یأس شد!

قلبم داشت از جا کنده میشد از شدت ناامیدی...

میگفتن دانشگاه بوعلی سینا
پول غذای دانشجو ها رو نداره که بده!

شما فکرش رو بکن که دانشگاه،
به عنوان موتور محرکه علم کشور،
که باید بیاد
و اوضاع اسفناک مملکت رو سر و سامون بده،
پول غذا و اسکان دانشجو رو نداره
و گزینه «مجازی» رو برای صرفه جویی مد نظر دارن!

اواخر جلسه،
یکم داد و بیداد محترمانه کردم،
اومدم بیرون

و تو دلم فاتحه‌ی این مملکتو خوندم...
💔37😭41
به قول علیرضا،
من عادت داشتم حتی توی بدترین شرایط،
زیبایی های اندک رو ببینم...

هنوز هم زندگی در جریانه
و زیبایی ها وجود دارن،
اما دلم رضا نیست
که چشمم رو بر روی این ستم بی‌پایان ببندم!

الان حتی اگه غرق در زیبایی بشم،
باز هم گوشه‌ی گلوم
یه بغضی خیلی آروم میگه :«نخند!»

اما من این روز ها،
بنا بر دینی که باید در حق این کشور
و جان‌ فدایانش ادا کنم،
دستامو روی زانوم میذارم
و به هر قیمتی بلند میشم و ادامه میدم...


حالا شما بهم بگید که بنظرتون
اگه از اندک نور های روشن باقی مونده بنویسم،
میتونه کمی حالتون رو بهتر کنه؟
21👍8🌚1🍾1😭1👻1
Step By Step In Time ~ UpMusics.Com
درود،

درود و کمی دلتنگی!

دلی تنگ به درازای
۱۱۲ روز و
۱۷ ساعت و
۱۴ دقیقه...
💔64
گدایِ رهنشین
درود، درود و کمی دلتنگی! دلی تنگ به درازای ۱۱۲ روز و ۱۷ ساعت و ۱۴ دقیقه... – Step By Step In Time ~ UpMusics.Com
همیشه آخرین سلام دردناک ترین سلامه!


من مدت هاست که چیزی ننوشتم
و احتمالا تا مدتها هم نخواهم نوشت!

اما حقیقتا «عاشق» این کانال هستم
به شکلی که هر چند روز یک بار
میشینم و آنچه گذشت رو مرور میکنم...

روی تک تک پست های این کانال،
از روز اول تا روز آخر،
بخشی از احساساتم رو خرج کردم
و سعی کردم چیزی رو نشر بدم
که مفید و موثر باشه،
تا به دیدگان و شعور و زمان شما
احترام گذاشته باشم!


بهرحال ظاهرا
اینجا پایان راه گدای رهنشین قصه‌ی ماست!

تا درودی دیگر، بدرود🤍

(من کانال رو برای دل خودم پاک نمیکنم اما شما اگر میخواید میتونید اینجا رو ترک کنید.)
💔218😁4👻1🗿1🆒1