با دیگران یکی شده چون بو به سوسنی
با من ولی حکایت آبی و روغنی
یک شهر، چشم میشود و سیر میچرد
وقتی که رو به پنجره لبخند میزنی
دستم نمیرسد به بلندای شانهات
مانند عکسهای خودت محضِ دیدنی
ما خواندهایم مثنوی و هند دیدهایم
دیگر فریبمان نده ای مرغ رفتنی
چون سیب شاخههای بلندی و سرخ سرخ
من کودکم بزرگترین حسرت منی
کج میکنم مسیر خودم را بعید نیست
پیوستنی برای دو تا خط منحنی
#مولادادرستمی
@ml_rustami
با من ولی حکایت آبی و روغنی
یک شهر، چشم میشود و سیر میچرد
وقتی که رو به پنجره لبخند میزنی
دستم نمیرسد به بلندای شانهات
مانند عکسهای خودت محضِ دیدنی
ما خواندهایم مثنوی و هند دیدهایم
دیگر فریبمان نده ای مرغ رفتنی
چون سیب شاخههای بلندی و سرخ سرخ
من کودکم بزرگترین حسرت منی
کج میکنم مسیر خودم را بعید نیست
پیوستنی برای دو تا خط منحنی
#مولادادرستمی
@ml_rustami
شاعری که شعر هایش سزاوار خواندن است:
طاووسی و زیبایییِ تو خیره کنندهست
یک اخم تو اندازهِ صد جنگ، کشندهست
بگذار دل سیر نگاهت بکنم چون
هرکس که تورا دیده دل از غیر تو کندهست
هی پیش من اینقدر شکر خنده نکن که
لبخند شما عامل بیمارییِ قند است
یک بار فقط لب بگشایی همه مستیم
نجوای تو مارا همهِ عمر بسندهست
از دور و برت دور مکن، دانه بیفشان
صحن حرمت شاهدِ صد فوج پرندهست
در لحن تو گیرایییِ خاصیست که هر وقت
یک عالمه آدم تو بگویی شنوندهست
قلب من و امید رسیدن به تو، این عشق
یک عمر به امید همین مسئله زندهست
مهران پوپل
طاووسی و زیبایییِ تو خیره کنندهست
یک اخم تو اندازهِ صد جنگ، کشندهست
بگذار دل سیر نگاهت بکنم چون
هرکس که تورا دیده دل از غیر تو کندهست
هی پیش من اینقدر شکر خنده نکن که
لبخند شما عامل بیمارییِ قند است
یک بار فقط لب بگشایی همه مستیم
نجوای تو مارا همهِ عمر بسندهست
از دور و برت دور مکن، دانه بیفشان
صحن حرمت شاهدِ صد فوج پرندهست
در لحن تو گیرایییِ خاصیست که هر وقت
یک عالمه آدم تو بگویی شنوندهست
قلب من و امید رسیدن به تو، این عشق
یک عمر به امید همین مسئله زندهست
مهران پوپل
👍1
هر چند دست، اشک مرا در میان گرفت
با بیل راه سیل مگر می توان گرفت؟
مانند حورِ بعد جماع و بکارتش
در من همیشه رنج و غمی تازه جان گرفت
از فرط درد بره ی لاغر شدم که گرگ
هر جا دهان گرفت فقط استخوان گرفت
سیبی گذاشت روی سرم دست روزگار
در عین حال فرق مرا هم نشان گرفت
دنیا شبیه مزرعه بود و مترسکم
صرفاً مرا برای خودش پاسبان گرفت
دنیا خسیس بوده و هرگز نمی شود
چیزی به درد خورد از این حیف نان گرفت
#مولاداد_رستمی
@ml_rustami
با بیل راه سیل مگر می توان گرفت؟
مانند حورِ بعد جماع و بکارتش
در من همیشه رنج و غمی تازه جان گرفت
از فرط درد بره ی لاغر شدم که گرگ
هر جا دهان گرفت فقط استخوان گرفت
سیبی گذاشت روی سرم دست روزگار
در عین حال فرق مرا هم نشان گرفت
دنیا شبیه مزرعه بود و مترسکم
صرفاً مرا برای خودش پاسبان گرفت
دنیا خسیس بوده و هرگز نمی شود
چیزی به درد خورد از این حیف نان گرفت
#مولاداد_رستمی
@ml_rustami
❤1👍1
عید عزیزان دل شاعر خجسته باد!
ایام به کام تان و چرخ نیلگون همواره بر وفق مرادتان گردان باد!
@ml_rustami
ایام به کام تان و چرخ نیلگون همواره بر وفق مرادتان گردان باد!
@ml_rustami
سالهاست که نام کوه دوشاخ در فضای گوشم در تردد است، مردم زندهجان هر کار مشکلی را تشبیه به رفتن دوشاخ میکنند.
کوهی که از بام بیشتر خانههای زندهجان قابل دید است.
اما امروز پس از خواندن داستان « تالان » نوشتهی نویسندهی خوشقلم سیامک هروی، ناغافلانه به بام جهیدم و با نگاهی متفاوت به کوه با ابهت دوشاخ خیره شدم.
زین پس دوشاخ مرا به یاد تالان میاندازد. به یاد ادهم و عشق آتشینش به نازخاتون، به سلیمان و سبزک، به درد رنج بیگم و پسر یک سالهاش حبیب الله، نادی، زلیخا، کشمیر، سارا، یوسف، صنوبر، بلقیس.
داستان تالان روایتگر عشقیست که در میان خون و باروت نفس میکشد. ادهم عاشق نازخاتون میشود، او را از دم گرگ ها نجات میدهد اما گرگ وحشیتری به نام کشمیر او را میدرد و داغ ناز خاتون را برای همیشه بر دل ادهم می گذارد. نازخاتون که چهل سال را به زور در کنار کمشیر بود لحظهی مرگ به دخترش سبزک وصییت میکند به ادهم بگویید اگر در زندگی از من نشد، زندگی آخرتش را با من باشد. از سویی دیگر سلیمان پسر ادهم دلباختهی دختر معشوقهی پدرش میشود و او را از کشمارو میدزد و به بزنیچی میآورد.
در سمت دیگر داستان قاچاق بران تریاک چون علی خان، رستم و شیر محمد نقش بازی میکنند که زندگی را برای خود، خانواده و قشلاقهای دوشاخ به جهنم تبدیل کرده و در آخر ادعای وکالت در شورای ملی را دارند.
از سیامک هروی بابت نوشتن این داستان ممنونم!
@ml_rustami
کوهی که از بام بیشتر خانههای زندهجان قابل دید است.
اما امروز پس از خواندن داستان « تالان » نوشتهی نویسندهی خوشقلم سیامک هروی، ناغافلانه به بام جهیدم و با نگاهی متفاوت به کوه با ابهت دوشاخ خیره شدم.
زین پس دوشاخ مرا به یاد تالان میاندازد. به یاد ادهم و عشق آتشینش به نازخاتون، به سلیمان و سبزک، به درد رنج بیگم و پسر یک سالهاش حبیب الله، نادی، زلیخا، کشمیر، سارا، یوسف، صنوبر، بلقیس.
داستان تالان روایتگر عشقیست که در میان خون و باروت نفس میکشد. ادهم عاشق نازخاتون میشود، او را از دم گرگ ها نجات میدهد اما گرگ وحشیتری به نام کشمیر او را میدرد و داغ ناز خاتون را برای همیشه بر دل ادهم می گذارد. نازخاتون که چهل سال را به زور در کنار کمشیر بود لحظهی مرگ به دخترش سبزک وصییت میکند به ادهم بگویید اگر در زندگی از من نشد، زندگی آخرتش را با من باشد. از سویی دیگر سلیمان پسر ادهم دلباختهی دختر معشوقهی پدرش میشود و او را از کشمارو میدزد و به بزنیچی میآورد.
در سمت دیگر داستان قاچاق بران تریاک چون علی خان، رستم و شیر محمد نقش بازی میکنند که زندگی را برای خود، خانواده و قشلاقهای دوشاخ به جهنم تبدیل کرده و در آخر ادعای وکالت در شورای ملی را دارند.
از سیامک هروی بابت نوشتن این داستان ممنونم!
@ml_rustami
Forwarded from سقف آسمان
هر چند دست، اشک مرا در میان گرفت
با بیل راه سیل مگر می توان گرفت؟
مانند حورِ بعد جماع و بکارتش
در من همیشه رنج و غمی تازه جان گرفت
از فرط درد بره ی لاغر شدم که گرگ
هر جا دهان گرفت فقط استخوان گرفت
سیبی گذاشت روی سرم دست روزگار
در عین حال فرق مرا هم نشان گرفت
دنیا شبیه مزرعه بود و مترسکم
صرفاً مرا برای خودش پاسبان گرفت
دنیا خسیس بوده و هرگز نمی شود
چیزی به درد خورد از این حیف نان گرفت
#مولاداد_رستمی
@saghfe_aseman2
با بیل راه سیل مگر می توان گرفت؟
مانند حورِ بعد جماع و بکارتش
در من همیشه رنج و غمی تازه جان گرفت
از فرط درد بره ی لاغر شدم که گرگ
هر جا دهان گرفت فقط استخوان گرفت
سیبی گذاشت روی سرم دست روزگار
در عین حال فرق مرا هم نشان گرفت
دنیا شبیه مزرعه بود و مترسکم
صرفاً مرا برای خودش پاسبان گرفت
دنیا خسیس بوده و هرگز نمی شود
چیزی به درد خورد از این حیف نان گرفت
#مولاداد_رستمی
@saghfe_aseman2
Forwarded from Mehran popal
مــــژه نداشت، که نــا مــهـربان تــپـانچه داشت
نـداشــــت ابرو که آن نازنین کــــمــانچه داشت
نـگــاه کــــرد مرا جرعهئی و مـــســـت شــــدم
خــدای مــن! مگر آنجفت استکان، چه داشت؟
نگــاه کـــرد، و با یــــک نــــگــاه جـــا در جــــا
گرفــت از کـــف این شاعرک هــــرآنچه داشت
تو کــیــســتـی که به یمن حـضــور تــــو، امروز
شدهست صاحب شهر آنکه یک دکانچه داشت؟
اگـــــــر که وصـــــــف رخ تو نبـــــــود بیتردید
به غیر جنـــــــگ، دگر شعر شاعران چه داشت؟
بهانه هســـــــت هـــمـــیـشه برای شُهره شدن
نبود "رستمی" امروز "زنده جان" چه داشت؟*
بهانه هســـــــت هــمــیـــشه برای شهره شدن
نبود "سیوسهپل" دیگر "اصفهان" چه داشت؟
بهانه هســـــــت هـــمـیـــشه برای شهره شدن
به لطف پیکر "بودا"ست "بامیان" چه داشت؟
بهــــانه هســـــــت همیشه برای شهره شدن
اگر نبود هـمـان چــشـمها جـهــان چه داشت؟
#مـــهــــران_پــوپـــــل
* مولاداد رستمی، شاعریست خوب و زنده جان، زادگاه هردوی ماست!
@Mehran_popal
نـداشــــت ابرو که آن نازنین کــــمــانچه داشت
نـگــاه کــــرد مرا جرعهئی و مـــســـت شــــدم
خــدای مــن! مگر آنجفت استکان، چه داشت؟
نگــاه کـــرد، و با یــــک نــــگــاه جـــا در جــــا
گرفــت از کـــف این شاعرک هــــرآنچه داشت
تو کــیــســتـی که به یمن حـضــور تــــو، امروز
شدهست صاحب شهر آنکه یک دکانچه داشت؟
اگـــــــر که وصـــــــف رخ تو نبـــــــود بیتردید
به غیر جنـــــــگ، دگر شعر شاعران چه داشت؟
بهانه هســـــــت هـــمـــیـشه برای شُهره شدن
نبود "رستمی" امروز "زنده جان" چه داشت؟*
بهانه هســـــــت هــمــیـــشه برای شهره شدن
نبود "سیوسهپل" دیگر "اصفهان" چه داشت؟
بهانه هســـــــت هـــمـیـــشه برای شهره شدن
به لطف پیکر "بودا"ست "بامیان" چه داشت؟
بهــــانه هســـــــت همیشه برای شهره شدن
اگر نبود هـمـان چــشـمها جـهــان چه داشت؟
#مـــهــــران_پــوپـــــل
* مولاداد رستمی، شاعریست خوب و زنده جان، زادگاه هردوی ماست!
@Mehran_popal
👍1
