مولاداد رستمی
1.08K subscribers
49 photos
3 videos
37 files
55 links
دریچه‌ی دل‌نوشته‌های من
https://t.me/ml_rustami
Download Telegram
Forwarded from راز نی
📖 حکایت شماره ۱ | گلستان سعدی
🟫 باب اول: در سیرت پادشاهان

پادشاهی را شنیدم به کُشتنِ اسیری اشارت کرد.
بیچاره در آن حالتِ نومیدی، مَلِک را دشنام دادن گرفت و سَقَط گفتن،
که گفته‌اند:
«هر که دست از جان بشوید، هر چه در دل دارد بگوید.»

وقتِ ضرورت چو نَمانَد گریز،
دست بگیرد سر شمشیر تیز

إِذا یَئِسَ الْإِنسانُ طالَ لِسانُهُ
کَسِنَّورٍ مَغْلُوبٍ یَصُولُ عَلَی الْکلبِ

🌟 ترجمه:
۰ هرگاه انسان ناامید شود، زبانش دراز می‌گردد.
۰ چون گربه‌ای مغلوب که بر سگ حمله کند.

ــــــــــــــــــــــــــــ
🔍 لغات:
۰ اشارت: اشاره کردن، فرمان دادن
۰ سَقَط گفتن: حرف‌های بی‌ارزش و ناسزا گفتن

ــــــــــــــــــــــــــــ
🔸 پیام:
1. گاهی مصلحت‌گویی و نرمی در سخن، از راست‌گویی خشک مؤثرتر و پسندیده‌تر است.
2. هنگام ناامیدی و فشار، زبان انسان کنترل‌ناپذیر می‌شود؛ باید شرایط افراد را در سختی درک کرد.

📚 ادامه دارد...

#گلستان_سعدی
#سیرت_پادشاهان
@RaazNey
14🥰2👍1🤩1
دور و بر من پدیده‌ای زیبا نیست
حال دل من حال دل زندانی‌ست

چون بادِ پس از بارش برفم زیرا
سرگشته‌ام و دری به رویم وا نیست

#مولاداد_رستمی
@ml_rustami
22😢7🤩3👏2👍1
دشت‌مان گرگ اگر داشت نمی‌نالیدم
نیمی از گله‌ی ما را سگ چوپان خورده

مجتبی سپید
@ml_rustami
😢2012👏4
برای کسانی که به داستان علاقه دارند!👆
20
از گذشته‌ها:

شبیه خون که از یک زخم کاری می‌زند بیرون
غم از این سینه‌ گاهی شعرواری می‌زند بیرون 

دلم تنگ‌ست آن‌‌قدری که هی از آستین‌هایم 
سر برخی کسان مانند ماری می‌زند بیرون

چه لذت می‌برند از این‌که می‌سوزم به پای‌شان
حرارت از درون یک بخاری می‌زند بیرون 

رئیس کاروان زیره‌ از دروازه‌ی کرمان
پس از نفرین به این حد بدبیاری می‌زند بیرون

نوازش‌های یاران نغز اما رقت‌انگیز است
شبیه گل که از خاک مزاری می‌زند بیرون

نگاهی نابلد دزدانه گاهی می‌پرد در دل
و از این کاهدان با شرمساری می‌زند بیرون

#مولاداد_رستمی
@ml_rustami
33
Forwarded from الفباء
ـــــــــــــــــــــــــــــ
🌷با سلام به همراهان ارجمند!

اینک با فرارسیدن تعطیلات زمستانی و نزدیک شدنِ فصلِ فرصت‌ها، برآنیم تا در روشنایی رهنمودهای اساتید، فرزانگان، کتابخوانان و علاقمندان حوزه‌ی کتاب و معرفت، کارزاری با شعار «یک فصل با کتاب» به هدف معرفی کتاب‌های مهم و مفید برای مطالعه در این فصل راه‌اندازی نماییم تا باشد اندرزهای این ارجمندان، آویزه‌ی گوش و رهنمودهای‌شان مشعل راه‌مان باشد.

ضمن تقدیر و تشکر از همه عزیزان ورجاوند، سال و فال و مال و حال و اصل و نسل و تخت و بختِ خرّم و نیکو و وافر و خوش و ثابت و باقی و عالی و رام از خدای لایزال برای همه خواهانیم!

خوش و خرّم، مانا و ماندگار باشید!

💥 برای همراهی و همکاری با الفباء باشید!


▫️الفباء؛ روزنه‌ای به روشنی و خانه‌ی خواندن و نوشتن


#فصل_فرصت‌ها
#یک‌فصل_باکتاب
@Alefba99 | الفباء
16🥰2
دل‌خوش به همینم که غمی بود، گذشته
آن‌گونه که تار از بغل پود گذشته

چون رود که افتاده مسیرش به نشیبی
این عمر چه‌قدر از نظرم زود گذشته

بار دلم انگار سبک‌تر شده با اشک
با بار نمک یک شتر از رود گذشته

خاکستر من کو؟ خبرم را برساند
کار منِ دل‌سوخته از دود گذشته

چیز دگری مانده بیا تور بینداز
آب از سر این شط گل‌آلود گذشته

#مولاداد_رستمی
@ml_rustami
39😢3👏2
Forwarded from جرعه نوش
همیشه گریه‌های زیر باران ماجرا دارد
که یک سر در پشیمانی، سری هم در وفا دارد

میان خاطراتت آن‌چنان بر سینه می‌کوبم
که ثابت می‌کند یک دست هم گاهی صدا دارد

نبودت روزهایم را به قدری بی هویت کرد
که در تقویم من تنها غروب جمعه جا دارد

تصور می‌کنم عاشق شدن یک درد موروثیست
از آنجا که پدر عمریست در دستش عصا دارد

یقین دارم کسی ظرف دعا را جابه‌جا کرده
تو را من آرزو کردم کسی دیگر تو را دارد!

#علی_صفری

@joreah_noosh
26
پیش ما سیل است اگر از دید ایشان شبنم است
سقف خان از ناوه بردن‌های مردم محکم است

کار ما لنگ نبود جنس‌های کم‌بهاست
روی زخم زندگی گاهی نمک هم مرهم است

گرچه زیر و رو زد و مزد دروگر را نداد
خوش به حال آن که از خرج زمستان بی‌غم است

از نگاهی قصه‌ی قلاب ماهی‌گیرهاست
گردن ارباب اگر در پیش مزدوری خم است

شاید از باب تقدس بوده کم‌کم دادنش
حق ما از دید خان انگار آب زمزم است

کدخدا تا ترس ما باشد حکومت می‌کند
لرزه‌ی ما بی‌نوایان اهتزاز پرچم است

#مولاداد_رستمی
@ml_rustami
31👍8😢3🔥1
پادشاهی کو روا دارد ستم بر زیر دست
دوست‌دارش روز سختی دشمن زور‌ آور است

با رعیت صلح کن وز جنگ خصم ایمن نشین
زان‌که شاهنشاه عادل را رعیت لشکر است

سعدی
@ml_rustami
27👍4🤯2
در سال ۶۱۷ هجری مهشیدی که فوشنج از سوی لشکریان چنگیز محاصره شده بود، کسی به نام قاضی وحید الدین فوشنجی اسیر ایشان شد. مغولان او را نکشتند و نزد چنگیز فرستادند، چنگیز از هوش و جهان‌بینی او خوش‌اش آمد و خواست تا در کنارش بماند. یک روز که چنگیز در اردوگاه مَرغاب بود از قاضی وحید الدین پرسید: به نظر تو، من که آن اوغری ( در مغولی یعنی دزد، چنگیز به سلطان محمد خوارزم‌شاه اوغری می‌گفت) را سرنگون کردم، مردم در آینده پیرامون من چه خواهند گفت؟ قاضی پاسخ داد: مگر مردمی را شما زنده نگهداشته‌اید که درباره‌ی شما چیزی بگویند. چنگیز به شدت عصبانی شد ولی قاضی را نکشت، او را از خود راند.

به نقل از کتاب طبقات ناصری، نوشته‌ی منهاج الدین جوزجانی
@ml_rustami
18👍3🥰3👏1