مولاداد رستمی
1.08K subscribers
49 photos
3 videos
37 files
55 links
دریچه‌ی دل‌نوشته‌های من
https://t.me/ml_rustami
Download Telegram
غروب در نفس گرم جاده خواهم رفت
پیاده آمده بودم پیاده خواهم رفت

طلسم غربتم امشب شکسته خواهد شد
و سفره‌ای که تهی بود بسته خواهد شد

و در حوالی شب‌های عید، همسایه!
صدای گریه نخواهی شنید، همسایه!

همان غریبه که قلّک نداشت، خواهد رفت
و کودکی که عروسک نداشت، خواهد رفت

منم تمام افق را به رنج گردیده
منم که هر که مرا دیده در گذر دیده

منم که نانی اگر داشتم از آجر بود
و سفره‌ام -که نبود- از گرسنگی پُر بود

به هر چه آینه، تصویری از شکست من است
به سنگ سنگ بناها، نشان دست من است

اگر به لطف و اگر قهر، می‌شناسندم
تمام مردم این شهر می‌شناسندم

من ایستادم اگر پشت آسمان خم شد
نماز خواندم اگر دهر ابن ملجم شد

طلسم غربتم امشب شکسته خواهد شد
و سفره‌ام که تهی بود بسته خواهد شد

غروب در نفس گرم جاده خواهم رفت
پیاده آمده بودم پیاده خواهم رفت

چگونه باز نگردم که سنگرم آن‌جاست
چگونه؟ آه، مزار برادرم آن‌جاست

چگونه بازنگردم که مسجد و محراب
و تیغ، منتظر بوسه بر سرم آن‌جاست

اقامه بود و اذان بود آن‌چه این‌جا بود
قیام بستن و الله اکبرم آن‌جاست

شکسته بالی‌ام این‌جا شکست طاقت نیست
کرانه‌ای که در آن خوب می‌پرم آن‌جاست

مگیر خرده که یک پا و یک عصا دارم
مگیر خرده که آن پای دیگرم آن‌جاست

شکسته می‌گذرم امشب از کنار شما
و شرمسارم از الطاف بی‌شمار شما

من از سکوت شب سردتان خبر دارم
شهید داده‌ام از دردتان خبر دارم    

تو هم به سان من از یک ستاره سر دیدی
پدر ندیدی و خاکستر پدر دیدی

تویی که کوچه‌ی غربت سپرده‌ای با من
و نعش سوخته بر شانه برده‌ای با من

تو زخم دیدی اگر تازیانه من خوردم
تو سنگ خوردی اگر آب و دانه من خوردم

اگر چه مزرع ما دانه‌های جو هم داشت
و چند بته‌ی مستوجب درو هم داشت

اگرچه تلخ شد آرامش همیشه تان
اگرچه کودک من سنگ زد به شیشه تان

اگرچه متهم جرم مستند بودم
اگرچه لایق سنگینی لحد بودم

دم سفر مپسندید نا امید مرا
و لو دروغ، عزیزان! بحل کنید مرا

تمام آن‌چه ندارم نهاده خواهم رفت
پیاده آمده بودم پیاده خواهم رفت

به این امام قسم چیز دیگری نبرم
به جز غبار حرم چیز دیگری نبرم

خدا زیاد کند اجر دین و دنیاتان
و مستجاب شود باقی دعاهاتان

همیشه قلک فرزندهای‌تان پر باد
و نان دشمن‌تان -هرکه هست- آجر باد

محمد کاظم کاظمی
@ml_rustami
17😢5
بدون شرح!
😢44
ما زنده برآنیم که آرام نگیریم

صائب
@ml_rustami
22👍2
کی رفته‌ای ز دل که تمنا کنم تو را
کی بوده‌ای نهفته که پیدا کنم تو را

غیبت نکرده‌ای که شوم طالب حضور
پنهان نگشته‌ای که هویدا کنم تو را

با صد هزار جلوه برون آمدی که من
با صد هزار دیده تماشا کنم تو را

خواهم شبی نقاب ز رویت بر افکنم
خورشید کعبه، ماه کلیسا کنم تو را

طوبی و سدره گر به قیامت به من دهند
یک‌جا فدای قامت رعنا کنم تو را

فروغی بسطامی
@ml_rustami
9🥰1😢1
از بین تارهای زمان پا نمی‌شویم
تنها به این امید که پروانه می‌شویم

ما را بزرگ کرده غمی را که خورده‌ایم
در چشم‌های تنگ جهان جا نمی‌شویم

افتاده است سرنخ شادی‌ به دست کور
سوراخ سوزنیم که پیدا نمی‌شویم

درخواست‌نامه‌ای که ملازم به زیر زد
خاقان ندیده‌ایم که طُغرا نمی‌شویم

مانند زلف از نظر شعر تا کسی
بر بادمان نداده که زیبا نمی‌شویم

ما گرده‌ی کبود نماد نظام‌ها
یا مال دست دزد که حاشا نمی‌شویم

چون یخ در آب دور و بر از آشنا پر است
ما مثل غزه این همه تنها نمی‌شویم

#مولاداد_رستمی
@ml_rustami
24🥰1
بسیار سفر باید...
تا همین دو هفته پیش جز هرات و بادغیس من هیچ بخش دیگری از کشور را از نزدیک ندیده بودم؛ به لطف دوستان صاحب‌دل، طی نه روز، کشورگردی‌ای کردیم که جهانی تجربه و درس و خاطره را برای‌مان به ارمغان داشت. از هرات به بادغیس، فاریاب، جوزجان، سرپل، بلخ، سمنگان، بغلان، پنجشیر، پروان، کابل، میدان وردک، غزنی، زابل، قندهار، نیمروز، فراه و باز هرات. سفری که خسته‌ی‌مان کرد اما خوش‌آیند بود، بی‌خوابی‌مان داد اما آرامش داشت، ترساندمان اما هیجان‌انگیز بود. از دشت و کوه و دره و رود گذشتیم، از جاده‌های خاکی و کوتل‌های پیچ و خم خورده و گاه خطر‌ناک ( به ویژه از بادغیس تا فاریاب که پدرمان را درآورد)، از دل شهرهای پر جنب و جوش، جایی گرم و جایی سرد، جایی سرسبز و زیبا، جایی خشک و خشن ( چون قلات مرکز زابل) و جایی غم‌انگیز ( چون پنجشیر و غزنی). با آدم‌های گوناگونی سرخوردیم، از تیره‌های گوناگون از نواحی گوناگون و با لهجه‌های گوناگون، ویژه‌گی مشترک همه‌ی‌شان مهربانی و مهمان‌نوازی بود، میزبان‌مان در بالامرغاب بادغیس؛ در میمنه حاجی نعمت الله جوان عیار؛ جبار بای پیرمرد خوش‌طبع و خوش‌مشرب از روستای قُرُق‌سای در اطراف شهر میمنه، وقتی بعد از نماز شام دم مسجد با ما حرف می‌زد گفت که خانه‌ای به هرات دارم، به شوخی گفتم: اتفاقا ما هم برای گرفتن مالیاتش آمده‌ایم، از ته دلش خندید خیلی هم خندید؛ رود مرغاب، قیصار، میمنه، خواجه سبز پوش، اندخوی، شبرغان، بلخ، مزارشریف، حیرتان، آمو، سمنگان، دره‌ی تاشقرغان، پل‌خمری، خنجان، سالنگ، جبل السراج، رخه، عنابه، شتل، بازارک، چاریکار، کابل، قندهار، گرشک و حتی دشت سوزان بکوا و... بیش از تصور پیشین من زیبا بودند؛ در شبرغان در مسجد انقره/ امیر علی‌شیر نوایی نماز خواندیم، جوانی که هیچ نمی‌شناختیم‌اش ما را به باغی برد و شب را میزبان ما بود، او از مهربانی مردم هرات می‌گفت، می‌گفت هفته‌ی پیش از ایران آمده و دیده که هراتی‌ها چه می‌کنند و چه کرده‌اند. در بلخ به زادگاه مولانا رفتیم، حس و حال عجیبی داشت، همین که وارد بلخ شدم چهارراهی را یافتم که به نام شخص معلوم‌ الحالی بود "محمد گل مومند" و شعرهای این آدم را بر نماد وسط چهارراهی نوشته بودند، حالا بماند در بلخی که هزاران شاعر دارد نماد محمد گل مومند چرا باشد؟ در سمنگان آقای نادری ما را به تخت رستم برد، با لهجه‌ی زیبایش همه‌جاها را معرفی کرد و پیرامونش توضیح داد، چند گردش‌گر ژاپنی هم آمدند، یکی از هم‌سفران ما که خوب بر زبان انگلیسی چیره است با یک مرد ژاپنی اندکی گپ زد. از جبل السراج که به سمت پنجشیر می‌رفتیم حس غریبی داشتم، پنجشیر را بدون مرد پکول‌پوشش خانه‌ی عزا می‌دیدم، آخر من از کودکی عشقی توصیف‌ناپذیر به مسعود داشتم و دارم، ابهت پنجشیر از خروش رود و بلندای کوه‌هایش معلوم بود، صدای تکاتک تفنگ‌ مسعود و یارانش را می‌شنیدم، خفت دشمنانش را قراضه‌تانگ‌های کنار راه فریاد می‌کشید، او اما چون شیری در بیشه‌اش بر بلندی سریچه، آرام خوابیده بود.
در دروازه‌ی کابل آوای صائب تبریزی به گوش می‌رسید:
خوشا عشرت‌سرای کابل و دامان کهسارش
که ناخن بر رخ گل می‌زند مژگان هر خارش
در این سفر دو چیز مرا خیلی ناراحت کرد:
از کابل که به سمت غزنی می‌رفتیم، در ماشین فرصتی دست داد تا سری به صفحات مجازی بزنم، خبر درگذشت استاد صالح محمد خلیق را دیدم، نیم‌روزی که در مزار شریف بودیم به استاد و دوستان اهل فرهنگ و دیدن‌شان فکر می‌کردم اما نیم‌روز را مجال هماهنگی و دیدن نبود که کاش می‌بود؛ من فقط یک‌بار استاد خلیق را از نزدیک دیدم، زمستان پار در تهران، در یک همایش دو روزه‌ی علمی با هم بودیم، اما از کارکردهای زرین استاد آگاه بودم،
و دیگری دیدن غزنی که اصلا آن‌گونه که باید می‌بود نبود، شکوه غزنه‌ی تاریخی کجا و غزنی کنونی کجا؟

@ml_rustami
22🥰2👏2🤩2
هرگز نبود سرو به بالا که تو داری‌
یا مه به صفای رخ زیبا که تو داری

گر شمع نباشد شب دل‌سوختگان را
روشن کند این غُرَّه‌ی غَرّا که تو داری

حوران بهشتی که دل خلق ستادند
هرگز نستانند دل ما که تو داری

بسیار بود سرو روان و گل خندان
لیکن نه بدین صورت و بالا که تو داری

پیداست که سرپنجه‌ی ما را چه بود زور
با ساعد سیمین توانا که تو داری

سحر سخنم در همه آفاق ببردند
لیکن چه زند با ید بیضا که تو داری

امثال تو از صحبت ما ننگ ندارند
جای مگس‌است این همه حلوا که تو داری

این روی به صحرا کند آن میل به بستان
من روی ندارم مگر آن جا که تو داری

سعدی تو نیارامی و کوته نکنی دست
تا سر نرود در سر سودا که تو داری

تا میل نباشد به وصال از طرف دوست
سودی نکند حرص و تمنا که تو داری

سعدی
@ml_rustami
10🥰1👏1
بدون شرح!
😢3011
شبیه رفتن تو اشک‌های من جاری‌ست
نپرس این همه بی‌چارگی به خاطر کیست

تو آفتاب حیات‌‌آوری برای همه
اگر من آدمکی برفی‌ام گناه تو چیست؟

شکست و ریخت به پایت جهان من حالا
برو برای همیشه خرابه جای تو نیست

شبیه باد اگر «بودنت» به رفتن‌ات است
چگونه از تو بخواهم که چند لحظه بایست؟

زغالم و فقط از ظاهرم گریزانی
وگرنه باطن الماس و من که هر دو یکی‌ست!

رامین عرب نژاد
@ml_rustami
18👍1
جدا از برخی موارد به‌دردنخور، گاهی پشت سه‌چرخه‌ها تک‌بیت‌های خوبی نوشته می‌شود مثل این:
نیکی به کسی کن که به کار تو نیاید
احسان هنری نیست به امید تلافی
@ml_rustami
👍126🔥2
دخترم! زمانی به دنیا آمدی که اگر انتخاب به دست خودت بود شاید ترجیح می‌دادی نیایی، اما خوش‌آمدی! چرا که به گفته‌ی خواجه‌ی شیراز:
عیش بی‌دوست مُهَنّا نشود یار کجاست؟
نامت را مُهَنّا گذاشتم تا کامی که مردمان جهان تلخش کردند تو گوارا کنی.
@ml_rustami
76🥰12🎉4👍2
نام زلزله را که می‌شنوی به یاد خاطرات تلخ ۱۴۰۲ می‌افتی، حالا فکرش را بکن که این خاطرات در گوشه‌ای از میهن غم‌زده‌ات عملا تکرار هم بشود!
#کنر
@ml_rustami
😢307🤯2
خود کلاه خویش را قاضی کن آیا می‌شود
هر کسی را چون پکُل دارد به او مسعود گفت

#مولاداد_رستمی
#هجده_سنبله
@ml_rustami
35👍4🔥2🤔1
دیواره‌ی چاه، دست‌کن کن غزه!
یا چفیه‌ی خویش را رسن کن غزه!

ما همت‌مان نهایتش دشنام است
تمرین نبرد تن به تن کن غزه!

#مولاداد_رستمی
😢401