وقتی شاعر به امیر دزدان درس داد! | حکایت گلستان سعدی
https://youtube.com/watch?v=bQ8CRomW08g&si=f5wfvrHFJQkZqcHt
https://youtube.com/watch?v=bQ8CRomW08g&si=f5wfvrHFJQkZqcHt
YouTube
وقتی شاعر به امیر دزدان درس داد! | حکایت گلستان سعدی
در این ویدیو، یکی از شنیدنیترین و پرمعناترین حکایات گلستان سعدی را روایت میکنیم؛ جاییکه شاعری در میان راه به دستانی میافتد، اما با سخن و ادب چنان تأثیری میگذارد که حتی امیر دزدان نیز خاموش میشود!
🎙️ سعدی در این حکایت به ما میآموزد که زبان نرم و سخن…
🎙️ سعدی در این حکایت به ما میآموزد که زبان نرم و سخن…
❤4👏1
همزبانی خویشی و پیوندی است
مرد با نامحرمان چون بندی است
ای بسا هندو و ترک همزبان
ای بسا دو ترک چون بیگانگان
پس زبان محرمی خود دیگرست
همدلی از همزبانی بهترست
غیر نطق و غیر ایما و سجل
صد هزاران ترجمان خیزد ز دل
مولانای بلخ
@ml_rustami
مرد با نامحرمان چون بندی است
ای بسا هندو و ترک همزبان
ای بسا دو ترک چون بیگانگان
پس زبان محرمی خود دیگرست
همدلی از همزبانی بهترست
غیر نطق و غیر ایما و سجل
صد هزاران ترجمان خیزد ز دل
مولانای بلخ
@ml_rustami
❤16
آغا (ترکی) بیبی، سیده، ستی، بانو، بیگم، خانم، زن.
آقا: خواجه، کیا، مهتر، سرکار، سر، سرور،
دهخدا
آغا( مغولی) خاتون، خانم، زن، زوجه.
آقا: برادر بزرگتر، برادر مهتر، امیر، ارباب، سرور.
معین
یاداشت: به محمد خان قاجار هم بدان دلیل آغا محمد خان قاجار میگفتند که در نوجوانی اخته شده و مردانگی از دست داده بود!
@ml_rustami
آقا: خواجه، کیا، مهتر، سرکار، سر، سرور،
دهخدا
آغا( مغولی) خاتون، خانم، زن، زوجه.
آقا: برادر بزرگتر، برادر مهتر، امیر، ارباب، سرور.
معین
یاداشت: به محمد خان قاجار هم بدان دلیل آغا محمد خان قاجار میگفتند که در نوجوانی اخته شده و مردانگی از دست داده بود!
@ml_rustami
🤔8👍4😁1
بادی وزید و دشت سترون درست شد
طاقی شکست و سنگ فلاخن درست شد
شمشیر روی نقشهی جغرافیا دوید
اینسان برای ما و تو میهن درست شد
یعنی که از مصالح دیوار دیگران
یک خاکریز بین تو و من درست شد
بین تمام مردم دنیا گل و چمن
بین من و تو آتش و آهن درست شد
یکسو من ایستادم و گویی خدا شدم
یکسو تو ایستادی و دشمن درست شد
یکسو تو ایستادی و گویی خدا شدی
یکسو من ایستادم و دشمن درست شد
یکسو همه سپهبد و ارتشبد آمدند
یکسو همه دگرمن و تورَن درست شد
آن طاقهای گنبدی لاجوردگون
اینگونه شد که سنگ فلاخن درست شد
آن حوضهای کاشی گلدار باستان
چاهی به پیشگاه تهمتن درست شد
آن حلههای بافته از تار و پود جان
بندی که مینشست به گردن درست شد
آن لوحهای گچبری رو به آفتاب
سنگی به قبر مردم غزنین و فاریاب
سنگی به قبر مردم کدکن درست شد
سازی بزن که دیر زمانی است نغمهها
در دستگاه ما و تو شیون درست شد
دستی بده که ـ گرچه به دنیا امید نیست ـ
شاید پلی برای رسیدن، درست شد
شاید که باز هم کسی از بلخ و بامیان
با کاروان حلّه بیاید به سیستان
وقت وصال یار دبستانی آمده است
بویی عجیب میرسد از جوی مولیان
سیمرغ سالخورده گشوده است بال و پر
«بر گِردِ او به هر سر شاخی پرندگان»
ما شاخههای توأم سیبیم و دور نیست
باری دگر شکوفه بیاریم توأمان
با هم رها کنیم دو تا سیب سرخ را
در حوضهای کاشی گلدار باستان
بر نقشههای کهنه، خطی تازه میکشیم
از کوچههای قونیه تا دشت خاوران
تیر و کمان به دست من و توست، هموطن
لفظ دری بیاور و بگذار در کمان
محمد کاظم کاظمی
@ml_rustami
طاقی شکست و سنگ فلاخن درست شد
شمشیر روی نقشهی جغرافیا دوید
اینسان برای ما و تو میهن درست شد
یعنی که از مصالح دیوار دیگران
یک خاکریز بین تو و من درست شد
بین تمام مردم دنیا گل و چمن
بین من و تو آتش و آهن درست شد
یکسو من ایستادم و گویی خدا شدم
یکسو تو ایستادی و دشمن درست شد
یکسو تو ایستادی و گویی خدا شدی
یکسو من ایستادم و دشمن درست شد
یکسو همه سپهبد و ارتشبد آمدند
یکسو همه دگرمن و تورَن درست شد
آن طاقهای گنبدی لاجوردگون
اینگونه شد که سنگ فلاخن درست شد
آن حوضهای کاشی گلدار باستان
چاهی به پیشگاه تهمتن درست شد
آن حلههای بافته از تار و پود جان
بندی که مینشست به گردن درست شد
آن لوحهای گچبری رو به آفتاب
سنگی به قبر مردم غزنین و فاریاب
سنگی به قبر مردم کدکن درست شد
سازی بزن که دیر زمانی است نغمهها
در دستگاه ما و تو شیون درست شد
دستی بده که ـ گرچه به دنیا امید نیست ـ
شاید پلی برای رسیدن، درست شد
شاید که باز هم کسی از بلخ و بامیان
با کاروان حلّه بیاید به سیستان
وقت وصال یار دبستانی آمده است
بویی عجیب میرسد از جوی مولیان
سیمرغ سالخورده گشوده است بال و پر
«بر گِردِ او به هر سر شاخی پرندگان»
ما شاخههای توأم سیبیم و دور نیست
باری دگر شکوفه بیاریم توأمان
با هم رها کنیم دو تا سیب سرخ را
در حوضهای کاشی گلدار باستان
بر نقشههای کهنه، خطی تازه میکشیم
از کوچههای قونیه تا دشت خاوران
تیر و کمان به دست من و توست، هموطن
لفظ دری بیاور و بگذار در کمان
محمد کاظم کاظمی
@ml_rustami
👏7❤4😢2
"کم به چشم آمدگانیم" که شادید شما
ما زیادیم ولی ابنِ زیادید شما!
از صف نیزه به نیزار شبیهید ولی
بارها سوزنِ ما دید که بادید شما!
پدرم گفت: مبادا سر و کارت با سنگ...
سر به سنگ آمد و گفتم که "مبادید" شما!
"جهل" اگر صورتِ دیدار بگیرد به مَثَل
عقل فریاد برآرد که نمادید شما!
شیر از گاوِ نرِ مُرده بدانم دوشید!
وین ندانم: "رجُلِ اُمِّ فسادید" شما!
پشتِ چنگیز و سکندر همه خواندم به کتاب
کس نگفتهست هنوز از چه نژادید شما
حسین جنتی
@ml_rustami
ما زیادیم ولی ابنِ زیادید شما!
از صف نیزه به نیزار شبیهید ولی
بارها سوزنِ ما دید که بادید شما!
پدرم گفت: مبادا سر و کارت با سنگ...
سر به سنگ آمد و گفتم که "مبادید" شما!
"جهل" اگر صورتِ دیدار بگیرد به مَثَل
عقل فریاد برآرد که نمادید شما!
شیر از گاوِ نرِ مُرده بدانم دوشید!
وین ندانم: "رجُلِ اُمِّ فسادید" شما!
پشتِ چنگیز و سکندر همه خواندم به کتاب
کس نگفتهست هنوز از چه نژادید شما
حسین جنتی
@ml_rustami
👏3❤1
Forwarded from محمد رفیع « قاضی زاده» (M.Rafi Qazizadah)
#مژده_به_خواهران_زبان_دوست
شروع صنف صفری زبان ترکی استانبولی به صورت کاملا #رایگان برای خواهران عزیز در دو تایم مختلف به صورت حضوری 😍
تعداد این بورسیه محدود است
برای معلومات بیشتر به آیدی ذیل پیام بگذارید
@mrafi32
شروع صنف صفری زبان ترکی استانبولی به صورت کاملا #رایگان برای خواهران عزیز در دو تایم مختلف به صورت حضوری 😍
تعداد این بورسیه محدود است
برای معلومات بیشتر به آیدی ذیل پیام بگذارید
@mrafi32
❤7
Forwarded from فروغ اندیشه
در کارهای خیر از همدیگر پیشی بگیرید.
کمپاین تعاون و همیاری
فراخوان بسیج رضاکارانه برای کمک و همکاری با هموطنان برگشت کننده از ایران
به منظور تنظیم و تسهیل بهتر و ارائهٔ خدمات به موقع به هموطنان عزیز مهاجر مان در مرز اسلام قلعه؛ کانون علمی و فرهنگی فروغ بر آن است تا جوانان رضاکار و داوطلب را ثبت نموده و برای همدلی و همیاری در دو شیفت روز و شب، به نقطهٔ صفری مرز اسلام قلعه گسیل کند.
شیفت روز: از ساعت 5 صبح إلی 4 عصر
شیفت شب: از ساعت 4 عصر إلی 5 صبح
جوانان عزیز! برای یاری هموطنان عزیز مان بشتابید...
برای معلومات بیشتر، ثبت نام و تنظیم در کمپاین رضاکارانه، معلومات ذیل را به شماره تماس، تلگرام و یا واتساپ های ذیل ارسال نمایید:
(نام و تخلص، نام پدر، شمارهٔ تماس، شیفت و تاریخ وقت دهی)
عبدالقاهر فقیری 0796201028
علاءالدین مسرور 0797414845
محمد صابر صبور 0796075525
🌐در شبکه های اجتماعی و وبسایت همراه ما باشید:
⭐️Facebook⭐️Telegram⭐️ 🌐Web⭐️YouTube⭐️
کمپاین تعاون و همیاری
فراخوان بسیج رضاکارانه برای کمک و همکاری با هموطنان برگشت کننده از ایران
به منظور تنظیم و تسهیل بهتر و ارائهٔ خدمات به موقع به هموطنان عزیز مهاجر مان در مرز اسلام قلعه؛ کانون علمی و فرهنگی فروغ بر آن است تا جوانان رضاکار و داوطلب را ثبت نموده و برای همدلی و همیاری در دو شیفت روز و شب، به نقطهٔ صفری مرز اسلام قلعه گسیل کند.
شیفت روز: از ساعت 5 صبح إلی 4 عصر
شیفت شب: از ساعت 4 عصر إلی 5 صبح
جوانان عزیز! برای یاری هموطنان عزیز مان بشتابید...
برای معلومات بیشتر، ثبت نام و تنظیم در کمپاین رضاکارانه، معلومات ذیل را به شماره تماس، تلگرام و یا واتساپ های ذیل ارسال نمایید:
(نام و تخلص، نام پدر، شمارهٔ تماس، شیفت و تاریخ وقت دهی)
عبدالقاهر فقیری 0796201028
علاءالدین مسرور 0797414845
محمد صابر صبور 0796075525
برگزار کننده: کانون علمی و فرهنگی فروغ
🌐در شبکه های اجتماعی و وبسایت همراه ما باشید:
⭐️Facebook⭐️Telegram⭐️ 🌐Web⭐️YouTube⭐️
❤11
تیر بلا به جان شما نیز میرسد
نوبت به امتحان شما نیز میرسد
یک آشیان از آتشتان در امان نماند
آتش به آشیان شما نیز میرسد
آن داغها که روی دل ما گذاشتید
دودش به دودمان شما نیز میرسد
ای خیلِ راهزن که به دنیای ما زدید
رهزن به کاروان شما نیز میرسد
ما را به هفتخوانِ فلاکت کشاندهاید
نوبت به هفتخوان شما نیز میرسد
هان ای سپاهِ فیل! ابابیلِ بیشمار
دارد به آسمان شما نیز میرسد
سرنیزهای که سینهی ما را شکافته
تا مغزِ استخوان شما نیز میرسد
چیزی شبیهِ آنچه در آن جامِ زهر بود
کمکم به استکان شما نیز میرسد
ما سبز میشویم در این خاکدان ولی
آفت به بوستان شما نیز میرسد
ای وارثانِ قلعهی ضحاکِ ماردوش
پایان داستان شما نیز میرسد
"شروین سلیمانی"
@ml_rustami
نوبت به امتحان شما نیز میرسد
یک آشیان از آتشتان در امان نماند
آتش به آشیان شما نیز میرسد
آن داغها که روی دل ما گذاشتید
دودش به دودمان شما نیز میرسد
ای خیلِ راهزن که به دنیای ما زدید
رهزن به کاروان شما نیز میرسد
ما را به هفتخوانِ فلاکت کشاندهاید
نوبت به هفتخوان شما نیز میرسد
هان ای سپاهِ فیل! ابابیلِ بیشمار
دارد به آسمان شما نیز میرسد
سرنیزهای که سینهی ما را شکافته
تا مغزِ استخوان شما نیز میرسد
چیزی شبیهِ آنچه در آن جامِ زهر بود
کمکم به استکان شما نیز میرسد
ما سبز میشویم در این خاکدان ولی
آفت به بوستان شما نیز میرسد
ای وارثانِ قلعهی ضحاکِ ماردوش
پایان داستان شما نیز میرسد
"شروین سلیمانی"
@ml_rustami
❤31🥰5🔥1😢1
مهمان پیری در دیاربکر | گلستان - باب ششم
https://youtube.com/watch?v=6l2tAH5s3Co&si=AyCBIQMwfMmezYOr
https://youtube.com/watch?v=6l2tAH5s3Co&si=AyCBIQMwfMmezYOr
YouTube
مهمان پیری در دیاربکر | گلستان - باب ششم
#تلویزیون_اصلاح
#EslahTV
اینجا هر روز محتوای جدید، تولید تلویزیون جهانی اصلاح، بارگذاری میشود. با ما همراه باشید!
این برنامه و تمامی برنامه های تلویزیون جهانی اصلاح را در کانال یوتیوب ما تماشا کرده میتوانید.
برای تماشا و یا دانلود برنامههای تلویزیون…
#EslahTV
اینجا هر روز محتوای جدید، تولید تلویزیون جهانی اصلاح، بارگذاری میشود. با ما همراه باشید!
این برنامه و تمامی برنامه های تلویزیون جهانی اصلاح را در کانال یوتیوب ما تماشا کرده میتوانید.
برای تماشا و یا دانلود برنامههای تلویزیون…
❤4
غروب در نفس گرم جاده خواهم رفت
پیاده آمده بودم پیاده خواهم رفت
طلسم غربتم امشب شکسته خواهد شد
و سفرهای که تهی بود بسته خواهد شد
و در حوالی شبهای عید، همسایه!
صدای گریه نخواهی شنید، همسایه!
همان غریبه که قلّک نداشت، خواهد رفت
و کودکی که عروسک نداشت، خواهد رفت
منم تمام افق را به رنج گردیده
منم که هر که مرا دیده در گذر دیده
منم که نانی اگر داشتم از آجر بود
و سفرهام -که نبود- از گرسنگی پُر بود
به هر چه آینه، تصویری از شکست من است
به سنگ سنگ بناها، نشان دست من است
اگر به لطف و اگر قهر، میشناسندم
تمام مردم این شهر میشناسندم
من ایستادم اگر پشت آسمان خم شد
نماز خواندم اگر دهر ابن ملجم شد
طلسم غربتم امشب شکسته خواهد شد
و سفرهام که تهی بود بسته خواهد شد
غروب در نفس گرم جاده خواهم رفت
پیاده آمده بودم پیاده خواهم رفت
چگونه باز نگردم که سنگرم آنجاست
چگونه؟ آه، مزار برادرم آنجاست
چگونه بازنگردم که مسجد و محراب
و تیغ، منتظر بوسه بر سرم آنجاست
اقامه بود و اذان بود آنچه اینجا بود
قیام بستن و الله اکبرم آنجاست
شکسته بالیام اینجا شکست طاقت نیست
کرانهای که در آن خوب میپرم آنجاست
مگیر خرده که یک پا و یک عصا دارم
مگیر خرده که آن پای دیگرم آنجاست
شکسته میگذرم امشب از کنار شما
و شرمسارم از الطاف بیشمار شما
من از سکوت شب سردتان خبر دارم
شهید دادهام از دردتان خبر دارم
تو هم به سان من از یک ستاره سر دیدی
پدر ندیدی و خاکستر پدر دیدی
تویی که کوچهی غربت سپردهای با من
و نعش سوخته بر شانه بردهای با من
تو زخم دیدی اگر تازیانه من خوردم
تو سنگ خوردی اگر آب و دانه من خوردم
اگر چه مزرع ما دانههای جو هم داشت
و چند بتهی مستوجب درو هم داشت
اگرچه تلخ شد آرامش همیشه تان
اگرچه کودک من سنگ زد به شیشه تان
اگرچه متهم جرم مستند بودم
اگرچه لایق سنگینی لحد بودم
دم سفر مپسندید نا امید مرا
و لو دروغ، عزیزان! بحل کنید مرا
تمام آنچه ندارم نهاده خواهم رفت
پیاده آمده بودم پیاده خواهم رفت
به این امام قسم چیز دیگری نبرم
به جز غبار حرم چیز دیگری نبرم
خدا زیاد کند اجر دین و دنیاتان
و مستجاب شود باقی دعاهاتان
همیشه قلک فرزندهایتان پر باد
و نان دشمنتان -هرکه هست- آجر باد
محمد کاظم کاظمی
@ml_rustami
پیاده آمده بودم پیاده خواهم رفت
طلسم غربتم امشب شکسته خواهد شد
و سفرهای که تهی بود بسته خواهد شد
و در حوالی شبهای عید، همسایه!
صدای گریه نخواهی شنید، همسایه!
همان غریبه که قلّک نداشت، خواهد رفت
و کودکی که عروسک نداشت، خواهد رفت
منم تمام افق را به رنج گردیده
منم که هر که مرا دیده در گذر دیده
منم که نانی اگر داشتم از آجر بود
و سفرهام -که نبود- از گرسنگی پُر بود
به هر چه آینه، تصویری از شکست من است
به سنگ سنگ بناها، نشان دست من است
اگر به لطف و اگر قهر، میشناسندم
تمام مردم این شهر میشناسندم
من ایستادم اگر پشت آسمان خم شد
نماز خواندم اگر دهر ابن ملجم شد
طلسم غربتم امشب شکسته خواهد شد
و سفرهام که تهی بود بسته خواهد شد
غروب در نفس گرم جاده خواهم رفت
پیاده آمده بودم پیاده خواهم رفت
چگونه باز نگردم که سنگرم آنجاست
چگونه؟ آه، مزار برادرم آنجاست
چگونه بازنگردم که مسجد و محراب
و تیغ، منتظر بوسه بر سرم آنجاست
اقامه بود و اذان بود آنچه اینجا بود
قیام بستن و الله اکبرم آنجاست
شکسته بالیام اینجا شکست طاقت نیست
کرانهای که در آن خوب میپرم آنجاست
مگیر خرده که یک پا و یک عصا دارم
مگیر خرده که آن پای دیگرم آنجاست
شکسته میگذرم امشب از کنار شما
و شرمسارم از الطاف بیشمار شما
من از سکوت شب سردتان خبر دارم
شهید دادهام از دردتان خبر دارم
تو هم به سان من از یک ستاره سر دیدی
پدر ندیدی و خاکستر پدر دیدی
تویی که کوچهی غربت سپردهای با من
و نعش سوخته بر شانه بردهای با من
تو زخم دیدی اگر تازیانه من خوردم
تو سنگ خوردی اگر آب و دانه من خوردم
اگر چه مزرع ما دانههای جو هم داشت
و چند بتهی مستوجب درو هم داشت
اگرچه تلخ شد آرامش همیشه تان
اگرچه کودک من سنگ زد به شیشه تان
اگرچه متهم جرم مستند بودم
اگرچه لایق سنگینی لحد بودم
دم سفر مپسندید نا امید مرا
و لو دروغ، عزیزان! بحل کنید مرا
تمام آنچه ندارم نهاده خواهم رفت
پیاده آمده بودم پیاده خواهم رفت
به این امام قسم چیز دیگری نبرم
به جز غبار حرم چیز دیگری نبرم
خدا زیاد کند اجر دین و دنیاتان
و مستجاب شود باقی دعاهاتان
همیشه قلک فرزندهایتان پر باد
و نان دشمنتان -هرکه هست- آجر باد
محمد کاظم کاظمی
@ml_rustami
❤17😢5
کی رفتهای ز دل که تمنا کنم تو را
کی بودهای نهفته که پیدا کنم تو را
غیبت نکردهای که شوم طالب حضور
پنهان نگشتهای که هویدا کنم تو را
با صد هزار جلوه برون آمدی که من
با صد هزار دیده تماشا کنم تو را
خواهم شبی نقاب ز رویت بر افکنم
خورشید کعبه، ماه کلیسا کنم تو را
طوبی و سدره گر به قیامت به من دهند
یکجا فدای قامت رعنا کنم تو را
فروغی بسطامی
@ml_rustami
کی بودهای نهفته که پیدا کنم تو را
غیبت نکردهای که شوم طالب حضور
پنهان نگشتهای که هویدا کنم تو را
با صد هزار جلوه برون آمدی که من
با صد هزار دیده تماشا کنم تو را
خواهم شبی نقاب ز رویت بر افکنم
خورشید کعبه، ماه کلیسا کنم تو را
طوبی و سدره گر به قیامت به من دهند
یکجا فدای قامت رعنا کنم تو را
فروغی بسطامی
@ml_rustami
❤9🥰1😢1
از بین تارهای زمان پا نمیشویم
تنها به این امید که پروانه میشویم
ما را بزرگ کرده غمی را که خوردهایم
در چشمهای تنگ جهان جا نمیشویم
افتاده است سرنخ شادی به دست کور
سوراخ سوزنیم که پیدا نمیشویم
درخواستنامهای که ملازم به زیر زد
خاقان ندیدهایم که طُغرا نمیشویم
مانند زلف از نظر شعر تا کسی
بر بادمان نداده که زیبا نمیشویم
ما گردهی کبود نماد نظامها
یا مال دست دزد که حاشا نمیشویم
چون یخ در آب دور و بر از آشنا پر است
ما مثل غزه این همه تنها نمیشویم
#مولاداد_رستمی
@ml_rustami
تنها به این امید که پروانه میشویم
ما را بزرگ کرده غمی را که خوردهایم
در چشمهای تنگ جهان جا نمیشویم
افتاده است سرنخ شادی به دست کور
سوراخ سوزنیم که پیدا نمیشویم
درخواستنامهای که ملازم به زیر زد
خاقان ندیدهایم که طُغرا نمیشویم
مانند زلف از نظر شعر تا کسی
بر بادمان نداده که زیبا نمیشویم
ما گردهی کبود نماد نظامها
یا مال دست دزد که حاشا نمیشویم
چون یخ در آب دور و بر از آشنا پر است
ما مثل غزه این همه تنها نمیشویم
#مولاداد_رستمی
@ml_rustami
❤24🥰1
بسیار سفر باید...
تا همین دو هفته پیش جز هرات و بادغیس من هیچ بخش دیگری از کشور را از نزدیک ندیده بودم؛ به لطف دوستان صاحبدل، طی نه روز، کشورگردیای کردیم که جهانی تجربه و درس و خاطره را برایمان به ارمغان داشت. از هرات به بادغیس، فاریاب، جوزجان، سرپل، بلخ، سمنگان، بغلان، پنجشیر، پروان، کابل، میدان وردک، غزنی، زابل، قندهار، نیمروز، فراه و باز هرات. سفری که خستهیمان کرد اما خوشآیند بود، بیخوابیمان داد اما آرامش داشت، ترساندمان اما هیجانانگیز بود. از دشت و کوه و دره و رود گذشتیم، از جادههای خاکی و کوتلهای پیچ و خم خورده و گاه خطرناک ( به ویژه از بادغیس تا فاریاب که پدرمان را درآورد)، از دل شهرهای پر جنب و جوش، جایی گرم و جایی سرد، جایی سرسبز و زیبا، جایی خشک و خشن ( چون قلات مرکز زابل) و جایی غمانگیز ( چون پنجشیر و غزنی). با آدمهای گوناگونی سرخوردیم، از تیرههای گوناگون از نواحی گوناگون و با لهجههای گوناگون، ویژهگی مشترک همهیشان مهربانی و مهماننوازی بود، میزبانمان در بالامرغاب بادغیس؛ در میمنه حاجی نعمت الله جوان عیار؛ جبار بای پیرمرد خوشطبع و خوشمشرب از روستای قُرُقسای در اطراف شهر میمنه، وقتی بعد از نماز شام دم مسجد با ما حرف میزد گفت که خانهای به هرات دارم، به شوخی گفتم: اتفاقا ما هم برای گرفتن مالیاتش آمدهایم، از ته دلش خندید خیلی هم خندید؛ رود مرغاب، قیصار، میمنه، خواجه سبز پوش، اندخوی، شبرغان، بلخ، مزارشریف، حیرتان، آمو، سمنگان، درهی تاشقرغان، پلخمری، خنجان، سالنگ، جبل السراج، رخه، عنابه، شتل، بازارک، چاریکار، کابل، قندهار، گرشک و حتی دشت سوزان بکوا و... بیش از تصور پیشین من زیبا بودند؛ در شبرغان در مسجد انقره/ امیر علیشیر نوایی نماز خواندیم، جوانی که هیچ نمیشناختیماش ما را به باغی برد و شب را میزبان ما بود، او از مهربانی مردم هرات میگفت، میگفت هفتهی پیش از ایران آمده و دیده که هراتیها چه میکنند و چه کردهاند. در بلخ به زادگاه مولانا رفتیم، حس و حال عجیبی داشت، همین که وارد بلخ شدم چهارراهی را یافتم که به نام شخص معلوم الحالی بود "محمد گل مومند" و شعرهای این آدم را بر نماد وسط چهارراهی نوشته بودند، حالا بماند در بلخی که هزاران شاعر دارد نماد محمد گل مومند چرا باشد؟ در سمنگان آقای نادری ما را به تخت رستم برد، با لهجهی زیبایش همهجاها را معرفی کرد و پیرامونش توضیح داد، چند گردشگر ژاپنی هم آمدند، یکی از همسفران ما که خوب بر زبان انگلیسی چیره است با یک مرد ژاپنی اندکی گپ زد. از جبل السراج که به سمت پنجشیر میرفتیم حس غریبی داشتم، پنجشیر را بدون مرد پکولپوشش خانهی عزا میدیدم، آخر من از کودکی عشقی توصیفناپذیر به مسعود داشتم و دارم، ابهت پنجشیر از خروش رود و بلندای کوههایش معلوم بود، صدای تکاتک تفنگ مسعود و یارانش را میشنیدم، خفت دشمنانش را قراضهتانگهای کنار راه فریاد میکشید، او اما چون شیری در بیشهاش بر بلندی سریچه، آرام خوابیده بود.
در دروازهی کابل آوای صائب تبریزی به گوش میرسید:
خوشا عشرتسرای کابل و دامان کهسارش
که ناخن بر رخ گل میزند مژگان هر خارش
در این سفر دو چیز مرا خیلی ناراحت کرد:
از کابل که به سمت غزنی میرفتیم، در ماشین فرصتی دست داد تا سری به صفحات مجازی بزنم، خبر درگذشت استاد صالح محمد خلیق را دیدم، نیمروزی که در مزار شریف بودیم به استاد و دوستان اهل فرهنگ و دیدنشان فکر میکردم اما نیمروز را مجال هماهنگی و دیدن نبود که کاش میبود؛ من فقط یکبار استاد خلیق را از نزدیک دیدم، زمستان پار در تهران، در یک همایش دو روزهی علمی با هم بودیم، اما از کارکردهای زرین استاد آگاه بودم،
و دیگری دیدن غزنی که اصلا آنگونه که باید میبود نبود، شکوه غزنهی تاریخی کجا و غزنی کنونی کجا؟
@ml_rustami
تا همین دو هفته پیش جز هرات و بادغیس من هیچ بخش دیگری از کشور را از نزدیک ندیده بودم؛ به لطف دوستان صاحبدل، طی نه روز، کشورگردیای کردیم که جهانی تجربه و درس و خاطره را برایمان به ارمغان داشت. از هرات به بادغیس، فاریاب، جوزجان، سرپل، بلخ، سمنگان، بغلان، پنجشیر، پروان، کابل، میدان وردک، غزنی، زابل، قندهار، نیمروز، فراه و باز هرات. سفری که خستهیمان کرد اما خوشآیند بود، بیخوابیمان داد اما آرامش داشت، ترساندمان اما هیجانانگیز بود. از دشت و کوه و دره و رود گذشتیم، از جادههای خاکی و کوتلهای پیچ و خم خورده و گاه خطرناک ( به ویژه از بادغیس تا فاریاب که پدرمان را درآورد)، از دل شهرهای پر جنب و جوش، جایی گرم و جایی سرد، جایی سرسبز و زیبا، جایی خشک و خشن ( چون قلات مرکز زابل) و جایی غمانگیز ( چون پنجشیر و غزنی). با آدمهای گوناگونی سرخوردیم، از تیرههای گوناگون از نواحی گوناگون و با لهجههای گوناگون، ویژهگی مشترک همهیشان مهربانی و مهماننوازی بود، میزبانمان در بالامرغاب بادغیس؛ در میمنه حاجی نعمت الله جوان عیار؛ جبار بای پیرمرد خوشطبع و خوشمشرب از روستای قُرُقسای در اطراف شهر میمنه، وقتی بعد از نماز شام دم مسجد با ما حرف میزد گفت که خانهای به هرات دارم، به شوخی گفتم: اتفاقا ما هم برای گرفتن مالیاتش آمدهایم، از ته دلش خندید خیلی هم خندید؛ رود مرغاب، قیصار، میمنه، خواجه سبز پوش، اندخوی، شبرغان، بلخ، مزارشریف، حیرتان، آمو، سمنگان، درهی تاشقرغان، پلخمری، خنجان، سالنگ، جبل السراج، رخه، عنابه، شتل، بازارک، چاریکار، کابل، قندهار، گرشک و حتی دشت سوزان بکوا و... بیش از تصور پیشین من زیبا بودند؛ در شبرغان در مسجد انقره/ امیر علیشیر نوایی نماز خواندیم، جوانی که هیچ نمیشناختیماش ما را به باغی برد و شب را میزبان ما بود، او از مهربانی مردم هرات میگفت، میگفت هفتهی پیش از ایران آمده و دیده که هراتیها چه میکنند و چه کردهاند. در بلخ به زادگاه مولانا رفتیم، حس و حال عجیبی داشت، همین که وارد بلخ شدم چهارراهی را یافتم که به نام شخص معلوم الحالی بود "محمد گل مومند" و شعرهای این آدم را بر نماد وسط چهارراهی نوشته بودند، حالا بماند در بلخی که هزاران شاعر دارد نماد محمد گل مومند چرا باشد؟ در سمنگان آقای نادری ما را به تخت رستم برد، با لهجهی زیبایش همهجاها را معرفی کرد و پیرامونش توضیح داد، چند گردشگر ژاپنی هم آمدند، یکی از همسفران ما که خوب بر زبان انگلیسی چیره است با یک مرد ژاپنی اندکی گپ زد. از جبل السراج که به سمت پنجشیر میرفتیم حس غریبی داشتم، پنجشیر را بدون مرد پکولپوشش خانهی عزا میدیدم، آخر من از کودکی عشقی توصیفناپذیر به مسعود داشتم و دارم، ابهت پنجشیر از خروش رود و بلندای کوههایش معلوم بود، صدای تکاتک تفنگ مسعود و یارانش را میشنیدم، خفت دشمنانش را قراضهتانگهای کنار راه فریاد میکشید، او اما چون شیری در بیشهاش بر بلندی سریچه، آرام خوابیده بود.
در دروازهی کابل آوای صائب تبریزی به گوش میرسید:
خوشا عشرتسرای کابل و دامان کهسارش
که ناخن بر رخ گل میزند مژگان هر خارش
در این سفر دو چیز مرا خیلی ناراحت کرد:
از کابل که به سمت غزنی میرفتیم، در ماشین فرصتی دست داد تا سری به صفحات مجازی بزنم، خبر درگذشت استاد صالح محمد خلیق را دیدم، نیمروزی که در مزار شریف بودیم به استاد و دوستان اهل فرهنگ و دیدنشان فکر میکردم اما نیمروز را مجال هماهنگی و دیدن نبود که کاش میبود؛ من فقط یکبار استاد خلیق را از نزدیک دیدم، زمستان پار در تهران، در یک همایش دو روزهی علمی با هم بودیم، اما از کارکردهای زرین استاد آگاه بودم،
و دیگری دیدن غزنی که اصلا آنگونه که باید میبود نبود، شکوه غزنهی تاریخی کجا و غزنی کنونی کجا؟
@ml_rustami
❤22🥰2👏2🤩2
هرگز نبود سرو به بالا که تو داری
یا مه به صفای رخ زیبا که تو داری
گر شمع نباشد شب دلسوختگان را
روشن کند این غُرَّهی غَرّا که تو داری
حوران بهشتی که دل خلق ستادند
هرگز نستانند دل ما که تو داری
بسیار بود سرو روان و گل خندان
لیکن نه بدین صورت و بالا که تو داری
پیداست که سرپنجهی ما را چه بود زور
با ساعد سیمین توانا که تو داری
سحر سخنم در همه آفاق ببردند
لیکن چه زند با ید بیضا که تو داری
امثال تو از صحبت ما ننگ ندارند
جای مگساست این همه حلوا که تو داری
این روی به صحرا کند آن میل به بستان
من روی ندارم مگر آن جا که تو داری
سعدی تو نیارامی و کوته نکنی دست
تا سر نرود در سر سودا که تو داری
تا میل نباشد به وصال از طرف دوست
سودی نکند حرص و تمنا که تو داری
سعدی
@ml_rustami
یا مه به صفای رخ زیبا که تو داری
گر شمع نباشد شب دلسوختگان را
روشن کند این غُرَّهی غَرّا که تو داری
حوران بهشتی که دل خلق ستادند
هرگز نستانند دل ما که تو داری
بسیار بود سرو روان و گل خندان
لیکن نه بدین صورت و بالا که تو داری
پیداست که سرپنجهی ما را چه بود زور
با ساعد سیمین توانا که تو داری
سحر سخنم در همه آفاق ببردند
لیکن چه زند با ید بیضا که تو داری
امثال تو از صحبت ما ننگ ندارند
جای مگساست این همه حلوا که تو داری
این روی به صحرا کند آن میل به بستان
من روی ندارم مگر آن جا که تو داری
سعدی تو نیارامی و کوته نکنی دست
تا سر نرود در سر سودا که تو داری
تا میل نباشد به وصال از طرف دوست
سودی نکند حرص و تمنا که تو داری
سعدی
@ml_rustami
❤10🥰1👏1