مولاداد رستمی
1.08K subscribers
49 photos
3 videos
37 files
55 links
دریچه‌ی دل‌نوشته‌های من
https://t.me/ml_rustami
Download Telegram
رمضان مبارک!
@ml_rustami
36👍4
از منی بودی منی را واگذار
ای ایاز آن پوستین را یاد دار
زندگی آدمی راه همواری نیست، پست است و بلند، فراز دارد و نشیب. روز است و شب، شکست است و پیروزی، سیری و گشنه‌گی، آمدن است و رفتن. جهان کاسه‌ی دور است، چون دور مجلس می. کاسه که به تو رسید به ساقی‌ که سیرت کرده پشت نکن و لحظه‌های تشنه‌لبی را به یاد دار. از شکست ناامید نشو و در پیروزی مغرور نباش.

#سر_دلبران
#مثنوی_مولانا
#مولاداد_رستمی
@ml_rustami
20👍1
#یادواره
ز کشمیر تا پیش دریای چین
بَرُو شهریاران کنند آفرین
کشمیر، ناحیه‌ی وسیعی در شمال غرب شبه قاره‌ی هند، منطقه‌ای که بعد از سال ۱۹۴۷ ترسایی مورد مناقشه بین هند و پاکستان بوده است. هم‌اکنون قسمت بزرگی از کشمیر در تصرف  هند است که مرکزش شهر سَرینَگَر و با نام جامو و کشمیر شناخته می‌شود. کشمیر پاکستان به نام کشمیر آزاد معروف است و مرکز آن شهر مظفر آباد است. کشمیر ادامه‌ی کوه‌های همالیا را در خود جا داده و دامنه‌های سرسبز و رودهای شادابی را به دست‌آورده است.
به گفته‌ی اقبال لاهوری
رخت به کشمر گشا کوه و تل و دمن نگر
سبزه جهان جهان ببین لاله چمن چمن نگر
پشتون‌ها کشمیر را سرزمینی سبز و خرم شناخته بودند و برایش این ضرب المثل را ساخته‌اند: " هر چا خپل وطن کشمیر ده، برای هر کس میهنش همانند کشمیر است"
چتر سترگ ادبیات پارسی بر کشمیر هم سایه انداخته است، از نام‌دارترین سرایندگان پارسی‌زبان در کشمیر می‌توان به غنی کشمیری درگذشت ۱۰۷۸ هجری مهتابی، اشاره کرد.
@ml_rustami
14
💥بشارت!


ایمن العتوم و ادهم شرقاوی، دو نویسندۀ محبوب این روزهای جهان اسلام‌اند؛ هر دو ادیب و حوزۀ نوشتاری‌شان فکر، ادب و اندیشۀ اسلامی است؛ یکی در قالب نثر و دیگری در قالب شعر و داستان؛ اما چیزی که آن دو را به هم پیوند زده است، علاقه و محبت‌شان به قدس، فلسطین و عالم اسلام است.


ما اینجا در ذیل، لینک کانال‌ فارسی این نویسنده را خدمت شما تقدیم می‌داریم تا به آسانی بتوانید از اندیشه‌های ناب این دانشمند اندیشمند بهره ببرید.


لینک کانال استاد دکتور ایمن العتوم به زبان فارسی
@ayman_Alotoom





#معرفی_کانال
@ayman_Alotoom
7👍1👏1
به دست باد گه‌گاهی سلامی می‌رسان یارا
که از لطف تو خود آخر سلامی می‌رسد ما را

خنک باد سحرگاهی که در کوی تو گه‌گاهش
مجال خاک‌بوسی هست و ما را نیست آن یارا

شکایت‌نامه‌ی شوق تو را بر کوه اگر خوانم
ز رقت چشمه‌ها گردند گریان سنگ خارا را

ز رفتن راه عاجز کرد و ره را نیست پایانی
اگر کاری به سر می‌شد ز سر می‌ساختم پا را

ز شرح حال من زلف تو طوماری است سر بسته
اگر خواهی خبر بگشا سر طومار سودا را

شب یلدا است هر تاری ز مویت وین عجب کاری
که من روزی نمی‌بینم خود این شب‌های یلدا را

به فردا می‌دهی هر دم مرا امید و می‌دانم
که در شب‌های سودایت امیدی نیست فردا را

نسیم صبح اگر یابی گذر بر منزل لیلی
بپرسی از من مجنون دل رنجور شیدا را

ور از تنهایی سلمان و حال او خبر پرسد
بگو بی‌جان و بی‌جانان چه باشد حال تنها را

سلمان ساوجی
@ml_rustami
👍13😢4🎉1
رفتن شش ساله شد!
نفسش مسیحایی بود؛ غبار از آیینه‌ی دل پاک می‌کرد، حرف‌هایش گیراییِ عجیبی داشت، افسون شاید؛ آرام حرف می‌زد، گویی واژه‌ها را به رشته می‌کشید؛ روح نوازش می‌داد، احترام به‌ات می‌بخشید؛ هربار که پای صحبتش می‌نشستم به داشته‌های ذهنی‌ام افزوده می‌شد؛ روزها را می‌شمردم؛ صبح جمعه حال و هوای خودش را داشت؛ زودتر از همه به مسجد می‌رفتم، گوشه‌ای نشسته بودم تا او بیاید، درِ مسجد باز می‌شد، بلند سلام می‌داد، لبخند می‌زد و با این جمله سر شوخی را باز می‌کرد: انتم من المبکرین، نزدیک که می‌شد قوسی به کمر می‌داد تا همان‌طور نشسته با او دست بدهم و به پیش‌وازش بلند نشوم _فروتنی خاصی داشت_ اما می‌شدم، نمی‌شد نشوم، او مرشد بود، سالک بود، ناصح بود، پدر مهربان بود، استاد بود، مراد بود، شمس بود؛ بین راه به کودکان هم سلام می‌داد، بچه‌ها هاج و واج دهان‌شان باز می‌ماند، نمی‌دانستند چه بگویند، آخر آن‌ها ندیده بودند کسی با سیمای او به آنان سلام دهد؛ مرا به خود وابسته کرده بود، کرده است، پریشب می‌خواستم دل‌تنگی‌ام را به شعر درآورم، ذهن پا نداد، کوشش نیم‌سودم شد این بیت:
از دل نمی‌روی اگر از چشم رفته‌ای
بر نقش یک کتیبه غباری نشسته است
مثل روزی که خبر رفتنش را شنیدم:
این زنده‌جان بدون تو چون شهر ماتم است
فوشنج نه! به خدا یک جهنم است
آن روز هم دوشنبه بود؛ شبش را باد شدیدی در چنبره داشت و سپیده‌دمان سیل گشنه‌ای به سمت ما می‌دوید، می‌خواست در و دیوار را قورت دهد و داد. او هم رفت، یک شهر، دل با خودش برد، یک کوله‌بار حسرت و دل‌تنگی به‌جا گذاشت، چشمی نگران در کاسه، چون مرتاضی گرسنه، چون مادر منتظری که می‌داند فرزندش دیگر برنمی‌گردد!

مانند نهالی به مسیر توام ای باد
با رفتن تو لرزه بر اندام من افتاد

ما را به غم خویش گرفتار نمودی
با این همه ای دوست روان تو بسی شاد

داغ تو چنان بود که ناخواسته گفتم
ای کاش مرا مادر ایام نمی‌زاد

مانند خطی حک‌شده بر سینه‌ی یک سنگ
هیهات که بیرون بشود خاطرت از یاد

بگذار که ما اهل زمین اشک بباریم
رفتی و به آن عالم لاهوت خدا داد

#مولاداد_رستمی
@ml_rustami
22😢3
به مناسبت ششمین سالگر عروج استاد و مراد ما...
.
.
و می‌شد دید در سیمای او نور محمد را
مشخص کرد تکلیف من و صدها مردد را

چنان گفتار نیکویش به کردارش مطابق بود
که می‌آورد با سر سوی دین دل های مرتد را

چنان اعجاز در پی داشت گفتارش که بی لکنت
مخاطب لال و کافر بود اگر، می‌خواند اشهد را

همیشه با خدا در رفت و آمد بود تا آنکه
خدا برداشت از پشت سر او راه آمد را

مرا در زندگی نگذاشت دستش را ببوسم، آه
کنون با گریه می‌بوسم همیشه سنگ مرقد را

اگرچه لایق آن نیستم اما چه خواهد شد
خدا با خوب ها محشور گرداند منِ بد را

مهران پوپل
@ml_rustami
32👍1
نوروز رسیده! ابر، بالا پوشش
یک باغ، گل محمدی بر دوشش
انگار که هم‌بستر دشتی بوده
بوی تن سبزه می‌دهد آغوشش

#مولاداد_رستمی
@kar471
32👏1
افتاده در کشاکش بسیار این جهان
چون پاچه در دهان سگ هار این جهان

در دست هر که هست به او اعتماد نیست
مانند اعتراف به اجبار این جهان

چشمش در انتظار مسیحی دوباره‌ است
چون راهبی نشسته دم غار این جهان

آغاز او نشانه‌ی پایان‌پذیری است
چیزی شبیه نقطه‌ی پرگار این جهان

گنجینه‌ای برای کسان بود و سهم ماست
مشتی قراضه دور و بر مار این جهان

از سرگذشتِ گرده‌سواران نشانه‌ای‌‌ست
مثل ستون، میانه‌ی آوار این جهان

#مولاداد_رستمی
@ml_rustami
33👍3
داستان‌هایی آشنا

" ... در سال ۱۸۴۲ لشکری تلافی‌جو توانست ارگ غزنی/ غزنین را باز پس بگیرد و آنجا دو لنگه در غول‌آسا یافتند که گمان می‌رفت از چوب صندل تراشیده شده‌اند و اوایل سده‌ی یازدهم آنها را از معبد سومَنات در گُجرات به یغما برده بودند. مدیر کل کمپانی، لرد اِلِنبورو ( ۱۷۹۰_ ۱۸۷۱) فرصت را غنیمت دید برای اینکه بریتانیا را رافع ستم تاریخی نشان دهد که مسلمانان به هندوستان کرده بودند. اعلان کرد درها بازگردانده خواهند شد و مدعی شد که " انتقام این اهانت ۸۰۰ ساله سرانجام گرفته می‌شود... درهای معبد سومنات، که از دیرباز یادآور تحقیر شما بوده‌اند، غرورآفرین‌ترین سند افتخار ملی شما خواهند شد". اما در آخر کاشف به عمل آمد که درها متعلق به سومنات نیستند؛ و نه از چوب صندل که از چوب سدرند؛ و صنعتگران محلی آنها را ساخته‌اند. در کهن‌ترین رخدادنامه‌های اسلامی هم نیامده بود که درهای معبد را به تاراج برده‌اند. " صفحه‌ی ۸۷
" ... انگلیسی‌ها برای پیش‌گیری از فرار نفراتشان آن سیپوی‌های کمپانی را که فرمان‌برداری نمی‌کردند با شکم به سر لوله‌ی توپ می‌بستند و در برابر چشم هم‌قطاران وحشت‌زده‌شان شلیک می‌کردند..." صفحه‌ی ۱۵۴
کتاب: تاریخ فشرده‌ی هند
نویسنده: جان زوبر ژیتسکی
برگردان: حسن افشار
@ml_rustami
👍11
این اواخر تعدادی از دوستان ایرانی ما به هرات و دیگر شهرهای کشور رفت و آمد دارند، بنده این را به فال نیک می‌گیرم؛ چرا که باعث آشنایی بیشتر و ایجاد حس‌ هم‌دیگر پذیری بهتر خواهد شد. اما توصیه‌ای به این دوستان دارم این که این‌جا دبی نیست که برج‌های سر به فلک کشیده و ماشین‌های آخرین مدل داشته باشد، پس دنبال لندکروزر ( همین گونه نوشته می‌شود یا نه؟) نباشید، به جایش دنبال جاذبه‌های تاریخی و فرهنگی بگردید، هر مرد و زن این سرزمین به بلندای برج خلیفه حرف نگفته در دلش دارد و کتاب‌ها در کتاب‌ها سخن دردآلود، با هر کس یک ساعت بنشینی و اختلاط کنی می‌شود داستانی به قطوری کلیدر بنویسی.
عزت زیاد!
@ml_rustami
37👍9🔥4👏2😁2🎉1
نظر بر کج‌روان از راستان بیش است‌ گردون‌ را
که خاتم بیشتر در دل نشاند نقش واژون را

شهیدم لیک می‌دانم‌ که عشق عافیت دشمن
چو‌ یاقوتم به آتش می‌برد هر قطره‌ی خون را

در آغوش شکنج دام الفت راحتی دارم
خیال زلف لیلی سایه‌ی بید است مجنون را

گر از شور حوادث آگهی سر درگریبان‌ کن‌!
حصار عافیت جز خم نمی‌باشد فلاطون را

نه تنها اغنیا را چرخ برمی‌دارد از پستی
زمین هم‌ لقمه‌های چرب داند گنج قارون را

شعور جسم زنجیری‌ست در راه سبک‌روحان
که‌ چون‌خط نقش‌ بندد پای‌ رفتن نیست‌ مضمون‌ را

دل است آن تخم بی‌رنگی‌که بهر جست‌وجوی او
جگر سوراخ سوراخ است‌ نه غربال‌ گردون را

به‌ قدر کوشش عشق است نعل حسن در آتش
صدای تیشه‌ی فرهاد مهمیز است‌ گل‌گون را

خیال ماسوا فرش است در وحدت‌سرای دل
درون خویش دارد خانه‌ی آیینه بیرون را

حوادث‌ مژده‌ی امن‌ است اگر دل‌جمع‌ شد بیدل
گهر افسانه‌ داند شورش امواج‌ جیحون را

بیدل دهلوی
@ml_rustami
17
#برای_مردم_غزّه

هزار کوچه یتیم و هزار جاده شهید
چه دردها که ازین چشم‌های‌مان نچکید

شنید داغِ دهان باز کرده‌ی ما را
ولی به داد دل داغ‌دار مان نرسید

ببین که کعبه برایت سیاه پوشیده‌است
خلافِ اهل ریا، بر خلاف کاخ سفید

نشد به‌خاطر خاک‌ات شبی بخوابی لیک
به زیر خاک وطن تخت می‌توان خوابید

به دوستان عزیزم چه مژده بهتر از این؟
که مرگِ دوست عزیز است و از پلید، پلید

تو زخم خوردی و اما ندیده‌ای قلبم
چگونه درد ندید و چگونه درد کشید

#محمدرفیع_قاضی_زاده
@ml_rustami
😢307👍2
پیراهن برگ بر درختان
چون جامه‌ی عید نیک‌بختان

اول اردیبهشت ماه جلالی
بلبل گوینده بر منابر قضبان

بر گل سرخ از نم اوفتاده لآلی
همچو عرق بر عذار شاهد غضبان

امروز نخستین روز اردیبهشت/ ثور است، سعدی " به گفته‌ی خودش" نوشتن گلستان را در اردیبهشت سال ۶۵۶ هجری مهتابی آغاز کرده و به همین رو امروز را روز بزرگ‌داشت از سعدی گفته‌اند.

در این مدت که ما را وقت خوش بود
ز هجرت ششصد و پنجاه و شش بود

مراد ما نصیحت بود و گفتیم
حوالت با خدا کردیم و رفتیم
@ml_rustami
22👍3
در غرب زنده‌جان آرامگاهی است که در بین مردم به شیخ ابوالحسن معروف است، اما بسا از ما زنده‌جانی‌ها درباره‌ی او جز همین کنیه چیز دیگری نمی‌دانیم. وقتی برای نخستین‌بار تذکرة الاولياى عطار نیشاپوری ( او در سال ۶۱۸ هجری مهتابی در تاخت و تاز مغول و قتل عام نیشاپور به شهادت رسید) را می‌خواندم به نام شیخ ابوالحسن فوشنجی برخوردم، تا خیلی وقت‌ها فکر می‌کردم این آرامگاه باید متعلق به همین شیخ ابوالحسن فوشنجی باشد که نیست؛ دوست گرامی ما آقای " حمیدالله کام‌گار" پژوهش‌گر تاریخ و نویسنده‌ی کتاب " تاریخ‌نامه‌ی فوشنج" نیز همین نظر را دارد. شیخ ابوالحسن علی ابن احمد فوشنجی از عارفان و مرشدان نیمه‌ی نخست سده‌ی چهارم هجری است که از فوشنج به نیشاپور رفته و تا پایان زندگی ساکن آن شهر بوده است، چرا که نیشاپور در آن زمان مأمن بسیاری از اهل عرفان خراسان بوده؛ این شیخ فوشنجی در سال ۳۴۸ هجری مهتابی در نیشاپور درگذشته و همان‌جا به خاک سپرده شده است.
اما اکنون در گوری که به نام شیخ ابوالحسن در زنده‌جان شناخته می‌شود، که خوابیده؟
شیخ ابوالحسن عبدالرحمن ابن محمد ابن مظفر داوودی فوشنجی، او را به نام یکی از نیاکانش داوود ابن احمد، داوودی می‌خواندند، معروف به شیخ خراسان و ملقب به جمال الاسلام. زاده‌ی سال ۳۷۴ هجری مهتابی در فوشنج؛ او محدث و فقیه شافعی مذهب بوده و در هرات، نیشاپور و بغداد درس خوانده است. شیخ ابوالحسن داوودی فوشنجی در سال ۴۶۷ هجری مهتابی پس از سال‌ها درس و موعظه در فوشنج وفات یافته است. او را مردی پارسا و عالمی خبره نوشته‌اند.
خدایش بیامرزد!
@ml_rustami
37👍2
هم مرگ بر جهان شما نیز بگذرد
هم رونق زمان شما نیز بگذرد

وین بوم محنت از پی آن تا کند خراب
بر دولت آشیان شما نیز بگذرد

باد خزان نکبت ایام ناگهان
بر باغ و بوستان شما نیز بگذرد

آب اجل که هست گلوگیر خاص و عام
بر حلق و بر دهان شما نیز بگذرد

ای تیغتان چو نیزه برای ستم دراز
این تیزی سنان شما نیز بگذرد

چون داد عادلان به جهان در بقا نکرد
بی‌داد ظالمان شما نیز بگذرد

در مملکت چو غرش شیران گذشت و رفت
این عوعو سگان شما نیز بگذرد

آن کس که اسب داشت غبارش فرو نشست
گرد سم خران شما نیز بگذرد

بادی که در زمانه بسی شمع‌ها بکشت
هم بر چراغ‌دان شما نیز بگذرد

زین کاروان‌سرای بسی کاروان گذشت
ناچار کاروان شما نیز بگذرد

ای مفتخر به طالع مسعود خویشتن
تأثیر اختران شما نیز بگذرد

این نوبت از کسان به شما ناکسان رسید
نوبت ز ناکسان شما نیز بگذرد

بیش از دو روز بود از آن دگر کسان
بعد از دو روز از آن شما نیز بگذرد

بر تیر جورتان ز تحمل سپر کنیم
تا سختی کمان شما نیز بگذرد

در باغ دولت دگران بود مدتی
این گل ز گلستان شما نیز بگذرد

آبی‌ست ایستاده درین خانه مال و جاه
این آب ناروان شما نیز بگذرد

ای تو رمه سپرده به چوپان گرگ طبع
این گرگی شبان شما نیز بگذرد

پیل فنا که شاه بقا مات حکم اوست
هم بر پیادگان شما نیز بگذرد

سیف فرغانی
@ml_rustami
24👍5👏5
ما چون ز دری پای کشیدیم کشیدیم
امید ز هر کس که بریدیم بریدیم

دل نیست کبوتر که چو برخاست نشیند
از گوشه‌ی بامی که پریدیم پریدیم

رم دادن صید خود از آغاز غلط بود
حالا که رماندی و رمیدیم رمیدیم

کوی تو که باغ ارم روضه‌ی خلد است
انگار که دیدیم ندیدیم ندیدیم

صد باغ بهار است و صلای گل و گلشن
گر میوه‌ی یک باغ نچیدیم نچیدیم

سر تا به قدم تیغ دعاییم و تو غافل
هان واقف دم باش رسیدیم رسیدیم

وحشی سبب دوری و این قسم سخن‌ها
آن نیست که ما هم نشنیدیم شنیدیم

وحشی بافقی
@ml_rustami
20👍1👏1
مردی از بام به‌زیر افتاد و هر دو پایش بشکست. مردمش به بیمار پرسشی آمدند و به سؤالش گرفتند و چون پرسش زیاد شد ملول گشت و قصه بر رقعه‌ای نوشت و چون عیادت‌کننده‌ای نزدش آمدی و حال بپرسیدی رقعه‌ بدو نمودی.

مطایبات عبید زاکانی
@ml_rustami
😁20👍4😢1
سحر آه و گلستان نکهت و بلبل فغان دارد
جهانی سوی بی‌رنگی ز حسرت کاروان دارد

تأمل‌ گر کنی هر کس به‌ رنگی رفته‌ است از خود
تپش‌هایی ‌که دارد بحر گوهر هم همان‌ دارد

نپنداری عبث بر دامن هر ذره می‌پیچم
جهان را گرد مجنون محمل لیلی گمان دارد

دبستان ادب را آن نزاکت فهم اسرارم
که طفل اشک من در خامشی درس روان دارد

چو شمع ‌کشته‌ کز خاکستر خود می‌کند بالین
خموشی‌های آهم داغ در زیر زبان دارد

چرا زین آرزو برخود نبالد بیستون غم
که تیغش از دل فرهاد من سنگ فسان‌ دارد

نی‌ام آگه ز حس قاتل اما این‌قدر دانم
که ‌در هر قطره‌ خونم چشم حیران آشیان دارد

به فتراک خیالی چون سحر گرد نفس دارم
شکار انداز دشت بی‌‌نشانی هم نشان دارد

دماغ خون من چون اشک رنگی برنمی‌دارد
گر استغنا نگیرد دست و تیغت امتحان دارد

چه می‌پرسی ز نقد کیسه‌ی وهم سپند من
اگر برهم شکافی ناله‌ای ضبط عنان دارد

بلندی‌ها به پستی متهم شد از تن‌آسانی
به راحت‌گر نپردازد زمین هم آسمان دارد

تپیدن شکرآرام است بیدل بسمل ما را
نفس در عالم پرواز سیر آشیان دارد

بیدل دهلوی
@ml_rustami
8
نفسی هم‌دم ما باش که عالم نفسی‌ست
کان کسی نیست که هر لحظه دلش پیش کسی‌ست

تو کجا صید من سوخته‌خرمن باشی
که شنیدست عقابی که شکار مگسی‌ست

نه منِ دل‌شده دارم هوس رویت و بس
هر کرا هست سری در سر او هم هوسی‌ست

از دل ما نشود یاد تو خالی نفسی
حاصل از عمر گران‌مایه‌ی ما خود نفسی‌ست

تو نه آنی که شوی یک نفس از چشمم دور
کان‌که او هر نفسی بر سر آبی‌ست خسی‌ست

دم‌به‌دم محترز از سیل سرشکم می‌باش
زانکه هر قطره‌‌ای از چشمه‌‌ی چشمم ارسی‌ست

چون گرفتار توام دام دگر حاجت نیست
چه روی در پی مرغی که اسیر قفسی‌ست

بت محمول مرا خواب ندانم چون برد
زان‌که در هر طرفش ناله و بانگ جرسی‌ست

کم‌ترین بنده‌ی درگاه تو گفتم خواجوست
گفت گو بگذر از این در که مرا بنده یکی‌ست

خواجوی کرمانی
@ml_rustami
12