نخستین سالگرد رحلت جانگداز استاد محمد ناصر رهیاب را گرامی میداریم. روح آن مشعلدار دانش و ادب شاد!
@ml_rustami
@ml_rustami
😢38
در ادامهی سفرم به ایران، به شهر اهواز آمدم. شهری با مردمان عمدتا عرب. فضای شهر خیلی شبیه به شهرهای عراق است، به ویژه شهر موصل ( البته نسبت به تصاویری که من از فضای مجازی از این شهر دیدم). داخل بیشتر خانههای این شهر نخلی کاشته است. هوایش گرم و شرجی. اکنون که زمستان است، شبیه به گرمای برج ثور/ اردیبهشت هرات است، تابستانش هم قس علی هذا. چیز جالبی که نظرم را جلب کرد همسان بودن یک رسم در بین عربهای اهواز با فرهنگ هرات است. این رسم را « گرگیعان» مینامند. با داشتههای ذهنیای که من از لهجهی عربهای اهواز داشتم، با شنیدن این واژه حدس زدم خوانش درست این واژه باید قرقیعان باشد( زیرا عربهای اهواز، عراق و حوزهی خلیج حرف ق را گ تلفظ میکنند). این رسم در شب پانزده رمضان هر سال برگزار میشود. کودکان در این شب کیسههایی را به گردن میآویزند و دم خانهها میروند، سرود میخوانند و هدیه جمع میکنند.
« ماجینه یا ماجینه، حل الکیس و انطینه ... ما آمدیم، های ما آمدیم، کیسه را باز کن، هدیه بگذار...
همسان با آنچه ما در هرات رسم رمضانی رفتن داریم.
@ml_rustami
« ماجینه یا ماجینه، حل الکیس و انطینه ... ما آمدیم، های ما آمدیم، کیسه را باز کن، هدیه بگذار...
همسان با آنچه ما در هرات رسم رمضانی رفتن داریم.
@ml_rustami
❤27👏11👍3
بنده پانزده سال از عمر سی سالهی خودم را پای شعر گذاشتم ( یعنی نیمی از زندگیام). همیشه دوست داشتم آنچه مینویسم خوب باشد و مورد استقبال قرار بگیرید. امروز وقتی خانم واحدیار ( که حق استادی به گردن من دارند) عکس مجلهی وزن دنیا یکی از مجلههای معتبر ایران در حوزهی شعر را فرستادند، خیلی خوشحال شدم.
هذا من فضل ربی!
@ml_rustami
هذا من فضل ربی!
@ml_rustami
❤52🥰5👏5👍4🎉1
Forwarded from الفباء
همراهان گرامی سلام علیکم!
ــــــــــــــــــــــــــــــــ
کانالهای تلگرامی زیر بهعنوان کانالهایی مفید در عرصههای مختلف، خدمتتان معرفی میگردد تا با عضویت به آنها، از دنیای مجازی بهرههای بهتری ببرید.
👈 کانال جهان اسلام @jahanaislam
👈 کانال آموزش نویسندگی الفباء @Alefba99
👈 کانال فروغ اندیشه@foroqh_Andishah/3
👈 کانال عبدالخالق احسان @abdulkhaleqehsan
👈 کانال شعر مولاداد رستمی @ml_rustami
👈 کانال پیوند ماندگار @Paiwand_Mandagar
👈 کانال مدرسه احیاءالعلوم@Aehyaa
👈 دارالإفتاء احیاءالعلوم هرات @DaruleftaaAehyaa
👈 کانال ایمن العتوم فارسی @ayman_Alotoom
👈 کانال پیام زندگی @Payame_Zendegi
👈 کانال با من بخوان @Ba_ManBekhan
👈 کانال امروز.../یادداشتهای آزاد @Em_Roozam
♥️ موفق باشید!
#معرفی_کانال
@Alefba99 | الفباء
ــــــــــــــــــــــــــــــــ
کانالهای تلگرامی زیر بهعنوان کانالهایی مفید در عرصههای مختلف، خدمتتان معرفی میگردد تا با عضویت به آنها، از دنیای مجازی بهرههای بهتری ببرید.
👈 کانال جهان اسلام @jahanaislam
👈 کانال آموزش نویسندگی الفباء @Alefba99
👈 کانال فروغ اندیشه@foroqh_Andishah/3
👈 کانال عبدالخالق احسان @abdulkhaleqehsan
👈 کانال شعر مولاداد رستمی @ml_rustami
👈 کانال پیوند ماندگار @Paiwand_Mandagar
👈 کانال مدرسه احیاءالعلوم@Aehyaa
👈 دارالإفتاء احیاءالعلوم هرات @DaruleftaaAehyaa
👈 کانال ایمن العتوم فارسی @ayman_Alotoom
👈 کانال پیام زندگی @Payame_Zendegi
👈 کانال با من بخوان @Ba_ManBekhan
👈 کانال امروز.../یادداشتهای آزاد @Em_Roozam
♥️ موفق باشید!
#معرفی_کانال
@Alefba99 | الفباء
❤11😁2🤩2👍1
سفرنامه
گاه باید رفت تا دید، شنید، گفت؛ دیدهها و شنیدههایی را با رفتن برد و دیدهها و شنیدههایی را با آمدن آورد، گفت، تا آشنایی دست دهد؛ تا مرزها تن را که گرفتار کردهاند فکر را نکنند. آدمیان همان قدر که از هم فرق دارند، در زمینههایی بس، همرنگاند؛ زبان، دین، نژاد، فکر، دیدگاه و... انسانها از دور همدیگرشان را لکههای سیاه میبینند، نزدیک که میشوند زاویهی دیدشان بهتر میشود، نگاه بد پس میرود، دست شناختشان را از پوستین ناشناخت بیرون میکنند و چکش قضاوتشان را با داد میکوبند. سفر با آن که در خود حس غریب غربت را میتواند داشته باشد، کورهای است که دید آدمی را پخته میکند.
با این پسزمینه پس از بیست سال من هم مدتی از پیلهی مرزهای خودساخته بهدر زدم، کار آسانی هم نبود، توشه میخواست و انبار، همیانی بر کمر و سجلی در دست. آخر دوران کاروان حُله و رفتن به سیستان گذشت. خراسان دیگر از بلخ تا بیهق نیست، گویی اصلا خراسانی در دنیای واقعیت وجود ندارد که منِ هراتی بخواهم به نگین بودنش افتخار کنم. به نیشاپور رفتم، به طوس، به ری به اصفهان، هیچکدام مرا نمیشناختند؛ آنها به پیلهها باور داشتند تا به پر پروانه. با آنکه مردمان شهرها با من غریب برخورد میکردند، اما شهرها نه، فردوسی نه، خیام و صائب و عطار نه! غزالی و نظام الملک نه! پارسی نه، تاریخ نه!
تا سخن از اینها به میان میآمد مرز رنگ میباخت، شاهنامه که در دستم بود، مرز ایران بود و توران. حرف از پنجهیر و هیرمند، کابل و نیمروز، غزنه و غور، الوند و البرز، بلخ و گوزگانان، هرات و پوشنگ، نیشاپور و آذربایگان، شوشتر و همدان و دیلمان بود.
گذشته آرمان است، آرمانی دستنیافتنی شاید، اما زیباست، رفوست، رشته است، سایهبان است، تلنگر است؛ تا بدانیم که ما یکی هستیم، یکی بودیم، برابر، همنفس، همسایه، شانه به شانه کوچههای تاریخ را قدم زدهایم؛ دو راهی همیشه پایان همسفر بودن نیست و شب پایان همسایگی!
#مولاداد_رستمی
@ml_rustami
گاه باید رفت تا دید، شنید، گفت؛ دیدهها و شنیدههایی را با رفتن برد و دیدهها و شنیدههایی را با آمدن آورد، گفت، تا آشنایی دست دهد؛ تا مرزها تن را که گرفتار کردهاند فکر را نکنند. آدمیان همان قدر که از هم فرق دارند، در زمینههایی بس، همرنگاند؛ زبان، دین، نژاد، فکر، دیدگاه و... انسانها از دور همدیگرشان را لکههای سیاه میبینند، نزدیک که میشوند زاویهی دیدشان بهتر میشود، نگاه بد پس میرود، دست شناختشان را از پوستین ناشناخت بیرون میکنند و چکش قضاوتشان را با داد میکوبند. سفر با آن که در خود حس غریب غربت را میتواند داشته باشد، کورهای است که دید آدمی را پخته میکند.
با این پسزمینه پس از بیست سال من هم مدتی از پیلهی مرزهای خودساخته بهدر زدم، کار آسانی هم نبود، توشه میخواست و انبار، همیانی بر کمر و سجلی در دست. آخر دوران کاروان حُله و رفتن به سیستان گذشت. خراسان دیگر از بلخ تا بیهق نیست، گویی اصلا خراسانی در دنیای واقعیت وجود ندارد که منِ هراتی بخواهم به نگین بودنش افتخار کنم. به نیشاپور رفتم، به طوس، به ری به اصفهان، هیچکدام مرا نمیشناختند؛ آنها به پیلهها باور داشتند تا به پر پروانه. با آنکه مردمان شهرها با من غریب برخورد میکردند، اما شهرها نه، فردوسی نه، خیام و صائب و عطار نه! غزالی و نظام الملک نه! پارسی نه، تاریخ نه!
تا سخن از اینها به میان میآمد مرز رنگ میباخت، شاهنامه که در دستم بود، مرز ایران بود و توران. حرف از پنجهیر و هیرمند، کابل و نیمروز، غزنه و غور، الوند و البرز، بلخ و گوزگانان، هرات و پوشنگ، نیشاپور و آذربایگان، شوشتر و همدان و دیلمان بود.
گذشته آرمان است، آرمانی دستنیافتنی شاید، اما زیباست، رفوست، رشته است، سایهبان است، تلنگر است؛ تا بدانیم که ما یکی هستیم، یکی بودیم، برابر، همنفس، همسایه، شانه به شانه کوچههای تاریخ را قدم زدهایم؛ دو راهی همیشه پایان همسفر بودن نیست و شب پایان همسایگی!
#مولاداد_رستمی
@ml_rustami
❤21👍3🥰2
#یادواره
یکی گفت کاین شاه روم است و هند
ز قنوج تا پیش دریای سند
قنوج( قَ ن ن و ج) شهری تاریخی در شمال هند، بخشی از حوزهی اداری ایالت اوتارپرادش. شهری که در شعبان سال ۴۰۹ هجری مهتابی به دست سلطان محمود غزنوی فتح شد. شهر قنوج ۱۳۹ متر/۴۵۶ فوت بلندتر از سطح دریا قرار گرفته است. این شهر زمانی پایتخت امپراتوری گورجارا_پراتیهارا بود. جنگ بین همایون گورکانی، شاهِ مغولی هند و شیرشاه سوری در ۹۴۷ هجری مهتابی برابر با سال ۱۵۴۰ ترسایی نیز در قنوج رخ داد. در نتیجهی این جنگ همایون شکست خورد و به دربار صفوی ایران گریخت. قلمرو گورکانیان نیز چند سالی در دست سوریان افتاد. قنوج به داشتن عرقیات گل و تولید گلاب و عطر مشهور است. هماکنون حدود چهل و پنج درصد از مردم نشیمن قنوج مسلمان هستند و این شهر دارای آثار معماری تاریخی زیادی است از جمله معبدی که نگارهاش را میبینید.
@ml_rustami
یکی گفت کاین شاه روم است و هند
ز قنوج تا پیش دریای سند
قنوج( قَ ن ن و ج) شهری تاریخی در شمال هند، بخشی از حوزهی اداری ایالت اوتارپرادش. شهری که در شعبان سال ۴۰۹ هجری مهتابی به دست سلطان محمود غزنوی فتح شد. شهر قنوج ۱۳۹ متر/۴۵۶ فوت بلندتر از سطح دریا قرار گرفته است. این شهر زمانی پایتخت امپراتوری گورجارا_پراتیهارا بود. جنگ بین همایون گورکانی، شاهِ مغولی هند و شیرشاه سوری در ۹۴۷ هجری مهتابی برابر با سال ۱۵۴۰ ترسایی نیز در قنوج رخ داد. در نتیجهی این جنگ همایون شکست خورد و به دربار صفوی ایران گریخت. قلمرو گورکانیان نیز چند سالی در دست سوریان افتاد. قنوج به داشتن عرقیات گل و تولید گلاب و عطر مشهور است. هماکنون حدود چهل و پنج درصد از مردم نشیمن قنوج مسلمان هستند و این شهر دارای آثار معماری تاریخی زیادی است از جمله معبدی که نگارهاش را میبینید.
@ml_rustami
❤17👍1
از منی بودی منی را واگذار
ای ایاز آن پوستین را یاد دار
زندگی آدمی راه همواری نیست، پست است و بلند، فراز دارد و نشیب. روز است و شب، شکست است و پیروزی، سیری و گشنهگی، آمدن است و رفتن. جهان کاسهی دور است، چون دور مجلس می. کاسه که به تو رسید به ساقی که سیرت کرده پشت نکن و لحظههای تشنهلبی را به یاد دار. از شکست ناامید نشو و در پیروزی مغرور نباش.
#سر_دلبران
#مثنوی_مولانا
#مولاداد_رستمی
@ml_rustami
ای ایاز آن پوستین را یاد دار
زندگی آدمی راه همواری نیست، پست است و بلند، فراز دارد و نشیب. روز است و شب، شکست است و پیروزی، سیری و گشنهگی، آمدن است و رفتن. جهان کاسهی دور است، چون دور مجلس می. کاسه که به تو رسید به ساقی که سیرت کرده پشت نکن و لحظههای تشنهلبی را به یاد دار. از شکست ناامید نشو و در پیروزی مغرور نباش.
#سر_دلبران
#مثنوی_مولانا
#مولاداد_رستمی
@ml_rustami
❤20👍1
#یادواره
ز کشمیر تا پیش دریای چین
بَرُو شهریاران کنند آفرین
کشمیر، ناحیهی وسیعی در شمال غرب شبه قارهی هند، منطقهای که بعد از سال ۱۹۴۷ ترسایی مورد مناقشه بین هند و پاکستان بوده است. هماکنون قسمت بزرگی از کشمیر در تصرف هند است که مرکزش شهر سَرینَگَر و با نام جامو و کشمیر شناخته میشود. کشمیر پاکستان به نام کشمیر آزاد معروف است و مرکز آن شهر مظفر آباد است. کشمیر ادامهی کوههای همالیا را در خود جا داده و دامنههای سرسبز و رودهای شادابی را به دستآورده است.
به گفتهی اقبال لاهوری
رخت به کشمر گشا کوه و تل و دمن نگر
سبزه جهان جهان ببین لاله چمن چمن نگر
پشتونها کشمیر را سرزمینی سبز و خرم شناخته بودند و برایش این ضرب المثل را ساختهاند: " هر چا خپل وطن کشمیر ده، برای هر کس میهنش همانند کشمیر است"
چتر سترگ ادبیات پارسی بر کشمیر هم سایه انداخته است، از نامدارترین سرایندگان پارسیزبان در کشمیر میتوان به غنی کشمیری درگذشت ۱۰۷۸ هجری مهتابی، اشاره کرد.
@ml_rustami
ز کشمیر تا پیش دریای چین
بَرُو شهریاران کنند آفرین
کشمیر، ناحیهی وسیعی در شمال غرب شبه قارهی هند، منطقهای که بعد از سال ۱۹۴۷ ترسایی مورد مناقشه بین هند و پاکستان بوده است. هماکنون قسمت بزرگی از کشمیر در تصرف هند است که مرکزش شهر سَرینَگَر و با نام جامو و کشمیر شناخته میشود. کشمیر پاکستان به نام کشمیر آزاد معروف است و مرکز آن شهر مظفر آباد است. کشمیر ادامهی کوههای همالیا را در خود جا داده و دامنههای سرسبز و رودهای شادابی را به دستآورده است.
به گفتهی اقبال لاهوری
رخت به کشمر گشا کوه و تل و دمن نگر
سبزه جهان جهان ببین لاله چمن چمن نگر
پشتونها کشمیر را سرزمینی سبز و خرم شناخته بودند و برایش این ضرب المثل را ساختهاند: " هر چا خپل وطن کشمیر ده، برای هر کس میهنش همانند کشمیر است"
چتر سترگ ادبیات پارسی بر کشمیر هم سایه انداخته است، از نامدارترین سرایندگان پارسیزبان در کشمیر میتوان به غنی کشمیری درگذشت ۱۰۷۸ هجری مهتابی، اشاره کرد.
@ml_rustami
❤14
Forwarded from ایمن العتوم | فارسی
💥بشارت!
ایمن العتوم و ادهم شرقاوی، دو نویسندۀ محبوب این روزهای جهان اسلاماند؛ هر دو ادیب و حوزۀ نوشتاریشان فکر، ادب و اندیشۀ اسلامی است؛ یکی در قالب نثر و دیگری در قالب شعر و داستان؛ اما چیزی که آن دو را به هم پیوند زده است، علاقه و محبتشان به قدس، فلسطین و عالم اسلام است.
ما اینجا در ذیل، لینک کانال فارسی این نویسنده را خدمت شما تقدیم میداریم تا به آسانی بتوانید از اندیشههای ناب این دانشمند اندیشمند بهره ببرید.
لینک کانال استاد دکتور ایمن العتوم به زبان فارسی
@ayman_Alotoom
#معرفی_کانال
@ayman_Alotoom
ایمن العتوم و ادهم شرقاوی، دو نویسندۀ محبوب این روزهای جهان اسلاماند؛ هر دو ادیب و حوزۀ نوشتاریشان فکر، ادب و اندیشۀ اسلامی است؛ یکی در قالب نثر و دیگری در قالب شعر و داستان؛ اما چیزی که آن دو را به هم پیوند زده است، علاقه و محبتشان به قدس، فلسطین و عالم اسلام است.
ما اینجا در ذیل، لینک کانال فارسی این نویسنده را خدمت شما تقدیم میداریم تا به آسانی بتوانید از اندیشههای ناب این دانشمند اندیشمند بهره ببرید.
لینک کانال استاد دکتور ایمن العتوم به زبان فارسی
@ayman_Alotoom
#معرفی_کانال
@ayman_Alotoom
❤7👍1👏1
به دست باد گهگاهی سلامی میرسان یارا
که از لطف تو خود آخر سلامی میرسد ما را
خنک باد سحرگاهی که در کوی تو گهگاهش
مجال خاکبوسی هست و ما را نیست آن یارا
شکایتنامهی شوق تو را بر کوه اگر خوانم
ز رقت چشمهها گردند گریان سنگ خارا را
ز رفتن راه عاجز کرد و ره را نیست پایانی
اگر کاری به سر میشد ز سر میساختم پا را
ز شرح حال من زلف تو طوماری است سر بسته
اگر خواهی خبر بگشا سر طومار سودا را
شب یلدا است هر تاری ز مویت وین عجب کاری
که من روزی نمیبینم خود این شبهای یلدا را
به فردا میدهی هر دم مرا امید و میدانم
که در شبهای سودایت امیدی نیست فردا را
نسیم صبح اگر یابی گذر بر منزل لیلی
بپرسی از من مجنون دل رنجور شیدا را
ور از تنهایی سلمان و حال او خبر پرسد
بگو بیجان و بیجانان چه باشد حال تنها را
سلمان ساوجی
@ml_rustami
که از لطف تو خود آخر سلامی میرسد ما را
خنک باد سحرگاهی که در کوی تو گهگاهش
مجال خاکبوسی هست و ما را نیست آن یارا
شکایتنامهی شوق تو را بر کوه اگر خوانم
ز رقت چشمهها گردند گریان سنگ خارا را
ز رفتن راه عاجز کرد و ره را نیست پایانی
اگر کاری به سر میشد ز سر میساختم پا را
ز شرح حال من زلف تو طوماری است سر بسته
اگر خواهی خبر بگشا سر طومار سودا را
شب یلدا است هر تاری ز مویت وین عجب کاری
که من روزی نمیبینم خود این شبهای یلدا را
به فردا میدهی هر دم مرا امید و میدانم
که در شبهای سودایت امیدی نیست فردا را
نسیم صبح اگر یابی گذر بر منزل لیلی
بپرسی از من مجنون دل رنجور شیدا را
ور از تنهایی سلمان و حال او خبر پرسد
بگو بیجان و بیجانان چه باشد حال تنها را
سلمان ساوجی
@ml_rustami
👍13😢4🎉1
رفتن شش ساله شد!
نفسش مسیحایی بود؛ غبار از آیینهی دل پاک میکرد، حرفهایش گیراییِ عجیبی داشت، افسون شاید؛ آرام حرف میزد، گویی واژهها را به رشته میکشید؛ روح نوازش میداد، احترام بهات میبخشید؛ هربار که پای صحبتش مینشستم به داشتههای ذهنیام افزوده میشد؛ روزها را میشمردم؛ صبح جمعه حال و هوای خودش را داشت؛ زودتر از همه به مسجد میرفتم، گوشهای نشسته بودم تا او بیاید، درِ مسجد باز میشد، بلند سلام میداد، لبخند میزد و با این جمله سر شوخی را باز میکرد: انتم من المبکرین، نزدیک که میشد قوسی به کمر میداد تا همانطور نشسته با او دست بدهم و به پیشوازش بلند نشوم _فروتنی خاصی داشت_ اما میشدم، نمیشد نشوم، او مرشد بود، سالک بود، ناصح بود، پدر مهربان بود، استاد بود، مراد بود، شمس بود؛ بین راه به کودکان هم سلام میداد، بچهها هاج و واج دهانشان باز میماند، نمیدانستند چه بگویند، آخر آنها ندیده بودند کسی با سیمای او به آنان سلام دهد؛ مرا به خود وابسته کرده بود، کرده است، پریشب میخواستم دلتنگیام را به شعر درآورم، ذهن پا نداد، کوشش نیمسودم شد این بیت:
از دل نمیروی اگر از چشم رفتهای
بر نقش یک کتیبه غباری نشسته است
مثل روزی که خبر رفتنش را شنیدم:
این زندهجان بدون تو چون شهر ماتم است
فوشنج نه! به خدا یک جهنم است
آن روز هم دوشنبه بود؛ شبش را باد شدیدی در چنبره داشت و سپیدهدمان سیل گشنهای به سمت ما میدوید، میخواست در و دیوار را قورت دهد و داد. او هم رفت، یک شهر، دل با خودش برد، یک کولهبار حسرت و دلتنگی بهجا گذاشت، چشمی نگران در کاسه، چون مرتاضی گرسنه، چون مادر منتظری که میداند فرزندش دیگر برنمیگردد!
مانند نهالی به مسیر توام ای باد
با رفتن تو لرزه بر اندام من افتاد
ما را به غم خویش گرفتار نمودی
با این همه ای دوست روان تو بسی شاد
داغ تو چنان بود که ناخواسته گفتم
ای کاش مرا مادر ایام نمیزاد
مانند خطی حکشده بر سینهی یک سنگ
هیهات که بیرون بشود خاطرت از یاد
بگذار که ما اهل زمین اشک بباریم
رفتی و به آن عالم لاهوت خدا داد
#مولاداد_رستمی
@ml_rustami
نفسش مسیحایی بود؛ غبار از آیینهی دل پاک میکرد، حرفهایش گیراییِ عجیبی داشت، افسون شاید؛ آرام حرف میزد، گویی واژهها را به رشته میکشید؛ روح نوازش میداد، احترام بهات میبخشید؛ هربار که پای صحبتش مینشستم به داشتههای ذهنیام افزوده میشد؛ روزها را میشمردم؛ صبح جمعه حال و هوای خودش را داشت؛ زودتر از همه به مسجد میرفتم، گوشهای نشسته بودم تا او بیاید، درِ مسجد باز میشد، بلند سلام میداد، لبخند میزد و با این جمله سر شوخی را باز میکرد: انتم من المبکرین، نزدیک که میشد قوسی به کمر میداد تا همانطور نشسته با او دست بدهم و به پیشوازش بلند نشوم _فروتنی خاصی داشت_ اما میشدم، نمیشد نشوم، او مرشد بود، سالک بود، ناصح بود، پدر مهربان بود، استاد بود، مراد بود، شمس بود؛ بین راه به کودکان هم سلام میداد، بچهها هاج و واج دهانشان باز میماند، نمیدانستند چه بگویند، آخر آنها ندیده بودند کسی با سیمای او به آنان سلام دهد؛ مرا به خود وابسته کرده بود، کرده است، پریشب میخواستم دلتنگیام را به شعر درآورم، ذهن پا نداد، کوشش نیمسودم شد این بیت:
از دل نمیروی اگر از چشم رفتهای
بر نقش یک کتیبه غباری نشسته است
مثل روزی که خبر رفتنش را شنیدم:
این زندهجان بدون تو چون شهر ماتم است
فوشنج نه! به خدا یک جهنم است
آن روز هم دوشنبه بود؛ شبش را باد شدیدی در چنبره داشت و سپیدهدمان سیل گشنهای به سمت ما میدوید، میخواست در و دیوار را قورت دهد و داد. او هم رفت، یک شهر، دل با خودش برد، یک کولهبار حسرت و دلتنگی بهجا گذاشت، چشمی نگران در کاسه، چون مرتاضی گرسنه، چون مادر منتظری که میداند فرزندش دیگر برنمیگردد!
مانند نهالی به مسیر توام ای باد
با رفتن تو لرزه بر اندام من افتاد
ما را به غم خویش گرفتار نمودی
با این همه ای دوست روان تو بسی شاد
داغ تو چنان بود که ناخواسته گفتم
ای کاش مرا مادر ایام نمیزاد
مانند خطی حکشده بر سینهی یک سنگ
هیهات که بیرون بشود خاطرت از یاد
بگذار که ما اهل زمین اشک بباریم
رفتی و به آن عالم لاهوت خدا داد
#مولاداد_رستمی
@ml_rustami
❤22😢3
به مناسبت ششمین سالگر عروج استاد و مراد ما...
.
.
و میشد دید در سیمای او نور محمد را
مشخص کرد تکلیف من و صدها مردد را
چنان گفتار نیکویش به کردارش مطابق بود
که میآورد با سر سوی دین دل های مرتد را
چنان اعجاز در پی داشت گفتارش که بی لکنت
مخاطب لال و کافر بود اگر، میخواند اشهد را
همیشه با خدا در رفت و آمد بود تا آنکه
خدا برداشت از پشت سر او راه آمد را
مرا در زندگی نگذاشت دستش را ببوسم، آه
کنون با گریه میبوسم همیشه سنگ مرقد را
اگرچه لایق آن نیستم اما چه خواهد شد
خدا با خوب ها محشور گرداند منِ بد را
مهران پوپل
@ml_rustami
.
.
و میشد دید در سیمای او نور محمد را
مشخص کرد تکلیف من و صدها مردد را
چنان گفتار نیکویش به کردارش مطابق بود
که میآورد با سر سوی دین دل های مرتد را
چنان اعجاز در پی داشت گفتارش که بی لکنت
مخاطب لال و کافر بود اگر، میخواند اشهد را
همیشه با خدا در رفت و آمد بود تا آنکه
خدا برداشت از پشت سر او راه آمد را
مرا در زندگی نگذاشت دستش را ببوسم، آه
کنون با گریه میبوسم همیشه سنگ مرقد را
اگرچه لایق آن نیستم اما چه خواهد شد
خدا با خوب ها محشور گرداند منِ بد را
مهران پوپل
@ml_rustami
❤32👍1
Forwarded from رباعی - نو رباعی
نوروز رسیده! ابر، بالا پوشش
یک باغ، گل محمدی بر دوشش
انگار که همبستر دشتی بوده
بوی تن سبزه میدهد آغوشش
#مولاداد_رستمی
@kar471
یک باغ، گل محمدی بر دوشش
انگار که همبستر دشتی بوده
بوی تن سبزه میدهد آغوشش
#مولاداد_رستمی
@kar471
❤32👏1
افتاده در کشاکش بسیار این جهان
چون پاچه در دهان سگ هار این جهان
در دست هر که هست به او اعتماد نیست
مانند اعتراف به اجبار این جهان
چشمش در انتظار مسیحی دوباره است
چون راهبی نشسته دم غار این جهان
آغاز او نشانهی پایانپذیری است
چیزی شبیه نقطهی پرگار این جهان
گنجینهای برای کسان بود و سهم ماست
مشتی قراضه دور و بر مار این جهان
از سرگذشتِ گردهسواران نشانهایست
مثل ستون، میانهی آوار این جهان
#مولاداد_رستمی
@ml_rustami
چون پاچه در دهان سگ هار این جهان
در دست هر که هست به او اعتماد نیست
مانند اعتراف به اجبار این جهان
چشمش در انتظار مسیحی دوباره است
چون راهبی نشسته دم غار این جهان
آغاز او نشانهی پایانپذیری است
چیزی شبیه نقطهی پرگار این جهان
گنجینهای برای کسان بود و سهم ماست
مشتی قراضه دور و بر مار این جهان
از سرگذشتِ گردهسواران نشانهایست
مثل ستون، میانهی آوار این جهان
#مولاداد_رستمی
@ml_rustami
❤33👍3
داستانهایی آشنا
" ... در سال ۱۸۴۲ لشکری تلافیجو توانست ارگ غزنی/ غزنین را باز پس بگیرد و آنجا دو لنگه در غولآسا یافتند که گمان میرفت از چوب صندل تراشیده شدهاند و اوایل سدهی یازدهم آنها را از معبد سومَنات در گُجرات به یغما برده بودند. مدیر کل کمپانی، لرد اِلِنبورو ( ۱۷۹۰_ ۱۸۷۱) فرصت را غنیمت دید برای اینکه بریتانیا را رافع ستم تاریخی نشان دهد که مسلمانان به هندوستان کرده بودند. اعلان کرد درها بازگردانده خواهند شد و مدعی شد که " انتقام این اهانت ۸۰۰ ساله سرانجام گرفته میشود... درهای معبد سومنات، که از دیرباز یادآور تحقیر شما بودهاند، غرورآفرینترین سند افتخار ملی شما خواهند شد". اما در آخر کاشف به عمل آمد که درها متعلق به سومنات نیستند؛ و نه از چوب صندل که از چوب سدرند؛ و صنعتگران محلی آنها را ساختهاند. در کهنترین رخدادنامههای اسلامی هم نیامده بود که درهای معبد را به تاراج بردهاند. " صفحهی ۸۷
" ... انگلیسیها برای پیشگیری از فرار نفراتشان آن سیپویهای کمپانی را که فرمانبرداری نمیکردند با شکم به سر لولهی توپ میبستند و در برابر چشم همقطاران وحشتزدهشان شلیک میکردند..." صفحهی ۱۵۴
کتاب: تاریخ فشردهی هند
نویسنده: جان زوبر ژیتسکی
برگردان: حسن افشار
@ml_rustami
" ... در سال ۱۸۴۲ لشکری تلافیجو توانست ارگ غزنی/ غزنین را باز پس بگیرد و آنجا دو لنگه در غولآسا یافتند که گمان میرفت از چوب صندل تراشیده شدهاند و اوایل سدهی یازدهم آنها را از معبد سومَنات در گُجرات به یغما برده بودند. مدیر کل کمپانی، لرد اِلِنبورو ( ۱۷۹۰_ ۱۸۷۱) فرصت را غنیمت دید برای اینکه بریتانیا را رافع ستم تاریخی نشان دهد که مسلمانان به هندوستان کرده بودند. اعلان کرد درها بازگردانده خواهند شد و مدعی شد که " انتقام این اهانت ۸۰۰ ساله سرانجام گرفته میشود... درهای معبد سومنات، که از دیرباز یادآور تحقیر شما بودهاند، غرورآفرینترین سند افتخار ملی شما خواهند شد". اما در آخر کاشف به عمل آمد که درها متعلق به سومنات نیستند؛ و نه از چوب صندل که از چوب سدرند؛ و صنعتگران محلی آنها را ساختهاند. در کهنترین رخدادنامههای اسلامی هم نیامده بود که درهای معبد را به تاراج بردهاند. " صفحهی ۸۷
" ... انگلیسیها برای پیشگیری از فرار نفراتشان آن سیپویهای کمپانی را که فرمانبرداری نمیکردند با شکم به سر لولهی توپ میبستند و در برابر چشم همقطاران وحشتزدهشان شلیک میکردند..." صفحهی ۱۵۴
کتاب: تاریخ فشردهی هند
نویسنده: جان زوبر ژیتسکی
برگردان: حسن افشار
@ml_rustami
👍11
این اواخر تعدادی از دوستان ایرانی ما به هرات و دیگر شهرهای کشور رفت و آمد دارند، بنده این را به فال نیک میگیرم؛ چرا که باعث آشنایی بیشتر و ایجاد حس همدیگر پذیری بهتر خواهد شد. اما توصیهای به این دوستان دارم این که اینجا دبی نیست که برجهای سر به فلک کشیده و ماشینهای آخرین مدل داشته باشد، پس دنبال لندکروزر ( همین گونه نوشته میشود یا نه؟) نباشید، به جایش دنبال جاذبههای تاریخی و فرهنگی بگردید، هر مرد و زن این سرزمین به بلندای برج خلیفه حرف نگفته در دلش دارد و کتابها در کتابها سخن دردآلود، با هر کس یک ساعت بنشینی و اختلاط کنی میشود داستانی به قطوری کلیدر بنویسی.
عزت زیاد!
@ml_rustami
عزت زیاد!
@ml_rustami
❤37👍9🔥4👏2😁2🎉1
نظر بر کجروان از راستان بیش است گردون را
که خاتم بیشتر در دل نشاند نقش واژون را
شهیدم لیک میدانم که عشق عافیت دشمن
چو یاقوتم به آتش میبرد هر قطرهی خون را
در آغوش شکنج دام الفت راحتی دارم
خیال زلف لیلی سایهی بید است مجنون را
گر از شور حوادث آگهی سر درگریبان کن!
حصار عافیت جز خم نمیباشد فلاطون را
نه تنها اغنیا را چرخ برمیدارد از پستی
زمین هم لقمههای چرب داند گنج قارون را
شعور جسم زنجیریست در راه سبکروحان
که چونخط نقش بندد پای رفتن نیست مضمون را
دل است آن تخم بیرنگیکه بهر جستوجوی او
جگر سوراخ سوراخ است نه غربال گردون را
به قدر کوشش عشق است نعل حسن در آتش
صدای تیشهی فرهاد مهمیز است گلگون را
خیال ماسوا فرش است در وحدتسرای دل
درون خویش دارد خانهی آیینه بیرون را
حوادث مژدهی امن است اگر دلجمع شد بیدل
گهر افسانه داند شورش امواج جیحون را
بیدل دهلوی
@ml_rustami
که خاتم بیشتر در دل نشاند نقش واژون را
شهیدم لیک میدانم که عشق عافیت دشمن
چو یاقوتم به آتش میبرد هر قطرهی خون را
در آغوش شکنج دام الفت راحتی دارم
خیال زلف لیلی سایهی بید است مجنون را
گر از شور حوادث آگهی سر درگریبان کن!
حصار عافیت جز خم نمیباشد فلاطون را
نه تنها اغنیا را چرخ برمیدارد از پستی
زمین هم لقمههای چرب داند گنج قارون را
شعور جسم زنجیریست در راه سبکروحان
که چونخط نقش بندد پای رفتن نیست مضمون را
دل است آن تخم بیرنگیکه بهر جستوجوی او
جگر سوراخ سوراخ است نه غربال گردون را
به قدر کوشش عشق است نعل حسن در آتش
صدای تیشهی فرهاد مهمیز است گلگون را
خیال ماسوا فرش است در وحدتسرای دل
درون خویش دارد خانهی آیینه بیرون را
حوادث مژدهی امن است اگر دلجمع شد بیدل
گهر افسانه داند شورش امواج جیحون را
بیدل دهلوی
@ml_rustami
❤17
#برای_مردم_غزّه
هزار کوچه یتیم و هزار جاده شهید
چه دردها که ازین چشمهایمان نچکید
شنید داغِ دهان باز کردهی ما را
ولی به داد دل داغدار مان نرسید
ببین که کعبه برایت سیاه پوشیدهاست
خلافِ اهل ریا، بر خلاف کاخ سفید
نشد بهخاطر خاکات شبی بخوابی لیک
به زیر خاک وطن تخت میتوان خوابید
به دوستان عزیزم چه مژده بهتر از این؟
که مرگِ دوست عزیز است و از پلید، پلید
تو زخم خوردی و اما ندیدهای قلبم
چگونه درد ندید و چگونه درد کشید
#محمدرفیع_قاضی_زاده
@ml_rustami
هزار کوچه یتیم و هزار جاده شهید
چه دردها که ازین چشمهایمان نچکید
شنید داغِ دهان باز کردهی ما را
ولی به داد دل داغدار مان نرسید
ببین که کعبه برایت سیاه پوشیدهاست
خلافِ اهل ریا، بر خلاف کاخ سفید
نشد بهخاطر خاکات شبی بخوابی لیک
به زیر خاک وطن تخت میتوان خوابید
به دوستان عزیزم چه مژده بهتر از این؟
که مرگِ دوست عزیز است و از پلید، پلید
تو زخم خوردی و اما ندیدهای قلبم
چگونه درد ندید و چگونه درد کشید
#محمدرفیع_قاضی_زاده
@ml_rustami
😢30❤7👍2