مولاداد رستمی
1.08K subscribers
49 photos
3 videos
37 files
55 links
دریچه‌ی دل‌نوشته‌های من
https://t.me/ml_rustami
Download Telegram
این جهان کوه‌ است و فعل ما ندا
سوی ما آید نداها را صدا

انسان‌ها در قبال کارهایی که انجام می‌دهند دو گروه‌اند:
نخست آنان که به سرانجام کارهای‌شان می‌اندیشند، چه نیکو چه بد.
دوم آنان که چشم‌بسته تیر می‌اندازند و بی‌گدر به آب می‌زنند، سخن را مزه مزه نمی‌کنند و در استفاده از عقل صرفه‌جویی به خرج می‌دهند.
حرف‌ها، حرکت‌ها، کارها، نوشته‌ها، اشاره‌ها، برخوردها، رفتارها و... کنش‌اند و واکنشی در پی دارند، برابر با خود. مردمان جان را با جگر و مرگ را با خاک پاسخ می‌دهند، آدمیان انگشت را با مشت و مشت را با لگد برمی‌گردانند. بیازاری آزار می‌بینی، مسخره کنی مسخره می‌شوی و تحقیر کنی خُرد. پیش از گام گذاشتن به زمین نگاه کن. از سخنان تیری برای نشانه رفتن دل کسی نساز. چشم‌ را دوربین ثبت کاستی‌های دیگران نکن. گوش‌ را وسیله‌ی استراق سمع برای شنود عیب آدمیان قرار نده و فکر را حمام زنانه‌‌، برای گمان‌های بد.
به یاد داشته باش که کارهای تو پژواک‌اند پژواک!
#سر_دلبران
#مثنوی_مولانا
#مولاداد_رستمی
@ml_rustsmi
15
به ملک جم ندهم مصرع نظیری را
" کسی که کشته نشد از قبیله‌ی ما نیست"

اقبال لاهوری
مصرع دوم تضمین از نظیری نیشاپوری
@ml_rustami
25
گوش کنید صهیونیست‌های کودک‌کُش‌!

هر چه دارید از آن است که خاقان دارد
خطر مار زمانی‌ست که دندان دارد

موش بودید ولی شیر صداتان کردند
آخر این باد شدن نقطه‌ی پایان دارد

ای شما خط بر آبید نمی‌خوانَدِتان
هر که بر طاق‌چه‌اش مصحف قرآن دارد

ساده تعریف شده قاعده‌ی این بازی
کشته‌ای منتقمی نیز به میدان دارد

سینه‌بندی‌ست پر از تیر و تفنگی بر دوش
راه‌کاری به جز از این مگر امکان دارد؟

خوش نباشید که از اسب بیفتاد یکی
ایل ما شکر خدا مرد، فراوان دارد

سرتان مثل سر گرگ عَلَم خواهد شد *
تا بدانید که این گله نگهبان دارد

#مولاداد_رستمی
* پ.ن. بین چوپان‌ها رسمی‌ست که هرگاه چوپانی گرگی را که به رمه‌اش هجوم آورده، گیر اندازد و بکُشد، سرش را بر سر چوبی می‌کند و در ده می‌گرداند، این رسم را کله‌گرگی چرخ دادن می‌گویند.
@ml_rustami
33👍3😢2👏1
بینندگان! شمایل سنوار بنگرید
سنوار را به پرده پدیدار بنگرید
خود سوژه را به چشم خود این بار بنگرید
مرگی عجب به صحنه نمودار بنگرید
مرگی چنین میانه‌ی میدانم آرزوست
سنواروار نقطه‌ی پایانم آرزوست

مردید اگر به صحنه‌ی اِحیا نظر کنید
خیزید و در حماسه‌ی اَحیا نظر کنید
با ذکر «مَنْ یَمُوتُ وَ یَحْیَا» نظر کنید
ای مردگان! به حضرت یحیا نظر کنید
تعمید خون به خاک سلیمانم آرزوست
سنواروار نقطه‌ی پایانم آرزوست

بر لوح مرگ سوره‌ی مسطوره را ببین
این آیت بزرگ از آن سوره را ببین
پروانه‌ی دوآتشه در کوره را ببین
با چشم خود تحقّق اسطوره را ببین
پروانه‌ی ورود به بستانم آرزوست
سنواروار نقطه‌ی پایانم آرزوست

چیزی که از کسی نشنیدی ببین به چشم
نشنیده را ببین و بیاور یقین به چشم
زین پیش کس ندیده همانند این به چشم
از باغ غزّه میوه‌ی حیرت بچین به چشم
رقصان میان شعله گلستانم آرزوست
سنواروار نقطه‌ی پایانم آرزوست

سمت صعود کس نپریده‌ست اینچنین
راه وجود کس نبریده‌ست اینچنین
خون خلود کس نچشیده‌ست اینچنین
کس لپّ مرگ را نکشیده‌ست اینچنین
جانانه مردن از پی جانانم آرزوست
سنواروار نقطه‌ی پایانم آرزوست

راحت به مبل مرگ یکی پادشه به ارگ
از خاک و خون به معرکه آورده ساز و برگ
آتش گشوده بر سرش از شش جهت تگرگ
یک دست کلت خالی و یک دست زلف مرگ
عطر و سلاح و فندک و قرآنم آرزوست
سنواروار نقطه‌ی پایانم آرزوست

تا خوان هشتم آمده از هفت گردنه
یکراست رفته در شکم مرگ یکتنه
چوبش به کف ز میسره کلتش به میمنه
پهپاد را پرانده به پرتاب چون کنه
بر بام مرگ شام غریبانم آرزوست
سنواروار نقطه‌ی پایانم آرزوست

چشمش به اینکه بشکفد از طور آن قبس
گوشش به افتتاح در و شیهه‌ی جرس
بیتاب آن نفس که پرد مرغ از قفس
تا آخرین گلوله و تا واپسین نفس
جنگ و گریز کوی و خیابانم آرزوست
سنواروار نقطه‌ی پایانم آرزوست

کوبند اَرگ را و نوازند ارگ را
بندند میش را و گشایند گرگ را
خندند استقامت صخره‌یْ سترگ را
کوچک چه داند ارزش کار بزرگ را
رستن از این جماعت کشخانم آرزوست
سنواروار نقطه‌ی پایانم آرزوست

عطر و سلاح و فندک و قرآن خدای من
جنگ و گریز کوی و خیابان خدای من
مرگی چنین میانه‌ی میدان خدای من
رستن از این جماعت کشخان خدای من
«از دیو و دد ملولم و انسانم آرزوست»
سنواروار نقطه‌ی پایانم آرزوست

#سید‌حامد_احمدی
@ml_rustami
22👏11👍6
Forwarded from شعر و نوشته
درآید چشم بد چون چشم‌های مردم کرمان
بخند ای خنده‌هایت لشکر آغا محمد خان

بخند ای خنده‌ات یادآور  بار نخستی که
اذان گفتند ترکان در کلیساهای اَرزَنجان

بخند ای خنده‌هایت نادرِ پیروز در کرنال
به روی این منِ دهلی به روی شهر بی‌سلطان

منار جام و فوشنج و هراتی را بغل کردی
به ریگستان ما هم سر بزن ای رود سرگردان

برای ساده‌دل‌ها قصر اُرگنج است آبسکون
کنارت بودنِ  یک لحظه یعنی عمر یک انسان

بلندی مثل زلف دختران در خیوه و خوارزم
و زیبا چون تُرنجستان گیلانی پس از باران

تو کابل از قبالت صائبانی صِلّه می‌گیرند
شکوهت قلعه‌ی خَیسار ارگ بم دژ شِروان

تو شاهنشاه سلجوقی و بختت تخت نیشاپور
من و حال سپاه غزنه بعد از جنگ دندانقان

تو چون کاخ خَوَرنَق تخت جمشید ارگ افریدون
و من گردش‌گرم مات نگاهت می‌شوم هر آن

گرفتار توام با من مدارا کن کمی لطفاً
که خواهد کاست از تلخی زندان خُلق زندان‌بان

نفس‌هایی که بی‌تو می‌کشم بر سینه سنگین‌اند
دلم مثل نمد افتاده در دست نمدمالان

تو را در دل نشد پنهان کنم یک شهر بو برده
تو یعنی کاروان بار گلاب آورده از کاشان

شبیه بلخ‌ام از آن شوکت پیشین‌اش افتاده
نباشی گشنه را مانم کنار سفره‌ی بی‌نان

#مولاداد_رستمی
https://t.me/khat_khaty1
31👍6🔥2🤔1
ربیعی فوشنجی شاعر سده‌ی هفتم هجری در کَرت‌نامه، پیرامون تاریخ ساخت فوشنج چنین گفته:

شنیدم ز دانش‌پژوهی براز
که بُد موبد و بخرد و کارساز

که هوشنگ پوشنگ را ساخته‌ است
چو خرم بهشتش برآراسته است

همه باغ و راغش پر از بوی و رنگ
به آرایش او را ز فردوس ننگ

به هر گوشه کاخی و کاشانه‌ای
بهشت برین پیشش افسانه‌ای

در و دشت او سبز و آبِ روان
به هر سوی سرو و گل و ارغوان

چپ و راستش باغ و بستان و کشت
به صد پایه بهتر ز خرم بهشت

برِ خاک او مشک را ارز نی
به گیتی ازو خوب‌تر مرز نی
@ml_rustami
27👍2🥰1
ای یار جفا کرده‌ی پیوند بریده
این بود وفاداری و عهد تو ندیده

در کوی تو معروفم و از روی تو محروم
گرگ دهن آلوده‌ی یوسف ندریده

ما هیچ ندیدیم و همه شهر بگفتند
افسانه‌ی مجنون به لیلی نرسیده

در خواب گزیده لب شیرین گل‌اندام
از خواب نباشد مگر انگشت گزیده

بس در طلبت کوشش بی‌فایده کردیم
چون طفل دوان در پی گنجشک پریده

مرغ دل صاحب نظران صید نکردی
الا به کمان مهره ابروی خمیده

میلت به چه ماند به خرامیدن طاووس
غمزت به نگه کردن آهوی رمیده

گر پای به در می‌نهم از نقطه‌ی شیراز
ره نیست تو پیرامُن من حلقه کشیده

با دست بلورین تو پنجه نتوان کرد
رفتیم دعا گفته و دشنام شنیده

روی تو مبیناد دگر دیده‌ی سعدی
گر دیده به کس بازکند روی تو دیده


#سعدی
@ml_rustami
17👍4🥰2
پنجره‌ای رو به گذشته
هفت
" عَمَّ یَتَسَاءَلُونَ. عَنِ النَّبَإ العَظِیمِ..."
وقتی بچه بودم و در مسجد سی‌پاره می‌خواندم، مادر می‌گفت هر وقت که سوره‌ی عَمَّ را سبق گرفتی باید به دیدن عمه‌ات بروی، برایش شیرینی ببری، دست‌اش را ببوسی و از او دعای خیر بگیری. از همان کودکی عمه در ذهن من نمادی از مهربانی شد و نماد ماند.
عمه نمادی از زنان پس از جنگ بود، مثل خیلی از زن‌های این سرزمین. آنان که بیوه‌گی دیدند و نامردی؛ آنان که بین دو گزینه مثل دو دندانه‌ی یک منگنه قرار گرفتند؛ یا می‌مانی، می‌سوزی، می‌سازی و بچه‌هایت را بزرگ می‌کنی؛ یا شوهر می‌گیری و یک عمر حسرت دیدن بچه‌هایت را به دل می‌کشی. حسرت بوسیدن‌شان، غم این که سیراند؟ گشنه‌اند؟ کفش دارند؟ ندارند؟ زن کاکا به‌شان توجه دارد یا ندارد؟ عید وقتی به دختر و پسر خودش لباس نو می‌خرد یک گز پارچه‌ی لیلامی برای آن‌ها هم می‌خرد یا نه؟ زمستان بچه‌هایش را پای کرسی گرم می‌خوباند، بچه‌های تو را در اتاقی سرد. لحاف کهنه‌ی موش‌خورده‌ای روی‌شان. اگر کار اشتباهی ازشان سر بزند، زن کاکا سیخ گوگرد داغ می‌کرد و به پشت دست‌شان می‌چسباند. از همه بدتر زخم‌ زبان‌های زن کاکاست:
_ جوجه چلپاسه‌های بی‌اصل و نسب
_ مُدر شَما ته لنگا شو خو شیشته‌یه پیسی شَما ته سر منه
_ و...
عمه اما گزینه‌ی اول را برگزید. دو دختر یتیم‌اش را به دندان گرفت و بزرگ کرد. شوهرش چریک بود. از مرز می‌گذشت که از ایران سلاح وارد کند. او را گرفتند البته نه به عنوان مجاهد، جلبی. به شهر که آوردند اقوام‌اش او را شناختند به دست خاد دادند:
_ ای مرتکه به ته زنده‌جون سر کمیته‌یه شما مایین اور جلبی ببرین، خب رقمیه، آخه ای بَیدُالله خاگانیه
به خاد رفت و دیگر برنگشت، نه زنده نه مرده.
عمه می‌گفت من برای دیدنی‌هایم زنده ماندم، وقتی به دنیا آمدم یک روز برفی و سرد بود، به جواب اولین صدایی که از من شنیده شد بی‌بی خدیجه گفت: خاک! مرگ! داغ‌پوش پسرهایم تو شدی. آخر پیش از عمه، بی‌بی حیات دو پسر آورده بود که نماندند.
عمه زن بی‌ریایی بود، مهربان بود، بی‌آلایش بود. لاس پاک می‌کرد، می‌رشت و جلک تاب می‌داد. قزین‌هایش را در خریطه‌ای می‌گذاشت، چادرشب سر می‌کرد و با من به سر ریگ‌زار می‌برد. می‌فروخت، برای طبیه پارچه می‌خرید و به ایران می‌فرستاد. هر وقت خبر می‌شد که قرار است کسی از محله به ایران برود حتما باید چیزی برای طیبه می‌خرید. هم‌سایه‌ها عمه را مادر طیبه صدا می‌کردند، طیبه که مرد، شد مادر سعیده.
تا یک سال و نیم، از مرگ طیبه خبر نداشت، هنوز هم پارچه‌ای، پیراهنی، روسری‌ای می‌خرید و به دست کسانی که به ایران می‌رفتند، می‌داد. آن‌ها هم می‌گرفتند و به روی خودشان نمی‌آوردند که طیبه زیر خروارها خاک است. بعضی‌هاشان بغض می‌کردند، وقتی ذوق عمه را برای فرستادن هدیه‌اش می‌دیدند، اما پیش عمه خودشان را از دست نمی‌داند. پارچه‌ها، پیراهن‌ها و روسری‌ها را بعدا به بی‌بی‌ حیات می‌دادند و بی‌بی قایم‌شان می‌کرد.
یک بار کسی به اشتباه پیش عمه از مرگ طیبه گفته بود، اما خیلی زود زبانش را پس کشیده بود، عمه مثل مرغ سرکنده به خانه آمد، مادر آرام‌اش کرد:
_ دروغ گفته، البت دگه طیبه‌ای بوده، اخه او هفته مُدر حاجی احمد از ایران آماد، می‌گفت به عروسی به جنت‌آباد بودم، طیبه تیار و خوشال بود، تا سر کوه‌ها سلام می‌گفت
مدتی دیگر هم گذشت، بی‌بی حیات دیگر تاب نیاورد، با لحن شوک‌کننده‌ای به عمه گفت. هفته‌ها خرج و خوراک عمه گریه بود. حالا تنها دل‌خوشی عمه ما بودیم و دخترش سعیده. با رفتن بی‌بی حیات داغ دیگری به دلش نشست. اما هم‌چنان ایستاده بود، زندگی می‌کرد و با زبان حال به ما درس استوار بودن می‌داد. از همه بیش‌تر من با عمه نزدیک بودم، پدر که عصبانی می‌شد و تشرم می‌زد، آغوش عمه پناه‌گاه امن بود. وقتی دانشگاه را شروع کردم، عمه هر از گاهی مقدار پولی ذخیره می‌کرد و به من می‌داد که خرج اتاق کنم. پنج‌شنبه‌ها که به خانه می‌رفتم با همه اعضای خانواده دست می‌دادم، اما عمه تا مرا بغل نمی‌کرد و نمی‌بوسید آرام نمی‌گرفت:
_ ننه! بچه‌ی درس خونه مه! بچه‌ی کتاب خونه مه! مُلّای مه ننه
_ کو سی کو به گوشی مه کی زنگ زده
_ هزار ساله شی ننه
عمه کم‌کم داشت با داغ طیبه کنار می‌آمد، مثل داغ بیوه شدن، عبدالحمید دامادش به سرش زد که زن و بچه‌هایش را به ایران ببرد. باز چند روز اشک عمه بند نمی‌آمد، اما ته دلش خوش‌حال بود که کاش تنها دخترش زندگی‌ای بهتر از او داشته باشد.
خبر آوردند که فرقون آجر از بالابر خطا خورده و روی کمر عبدالحمید فرود آمده، عبدالحمید به کما رفت، مرد. به خانه رفتم عمه همین که در را باز کرد مرا به آغوش کشید:
😢193👍1😁1
_ ایشته خدا داغ دیگه‌ای به دل مه گذشت ننه!
_ ایشته عمه‌ی پنک سیاهی دشتی ننه!
عمه به ایران رفت، شد همه‌ی کس دختر و نوه‌های خرد و ریزش، رامین، طارق، پروانه، بهار.
پارسال برگشت، چندی پیش گوشی هوشمندی پیدا کرده بود، با نوه‌هایش تصویری گپ می‌زد:
_ کو ننه همی شماره پروان‌ر بگیر
_ انی هی بوق می‌خوره عمه! لب تخت بستکین خوب آنتن میده
آخرین پنج‌شنبه، مستند جهاد هرات را با محمد اویس نگاه می‌کرد:
_ ای دورون انقلابیا بوده ننه جان! ما همیته از دست طیاره‌ها می‌جستیم، اینا چریکاین، به کله تانگا تفنگ می‌زنن
پدر بیرون شد که به گوسفندها سر بزند، من هم کودک درونم از قنداق باز شد، با محمد اویس و عتیق الله شروع به شوخی و سر و صدا کردیم:
_ هوش کو ننه جان حالک می‌خوره بالشت به گرده‌یی
و این آخرین کلمه‌هایی بود که از عمه شنیدم.

ادامه دارد...

#مولاداد_رستمی
@ml_rustami
😢26👍4
دل پای جهان خُرد نمودیم - به خروار
یک دل‌خوشی ساده به ما نیست بدهکار؟

دیگر «دل بی‌درد» نمانده‌ست، ببخشید
«دردِ دل» ما هست، ولی نیست خریدار

چون موج، سراسیمه دویدیم، چه دیدیم؟
جز زخم نمک‌خورده و سرگیجه‌ی بسیار

تلخ است که با گریه‌ی تو، اوج بگیرد
خوشحالی همسایه‌ی دیوار به دیوار

نگذار نمایان شود این غصه‌ی پنهان
ای چشم! تو هم مثل زبان دست نگه‌دار

دیری‌ست دل از دادزدن دست کشیده‌ست
چون طفل فلسطینی جامانده در آوار

«شعیب امیری»
@ml_rustami
30👍8
گر چه رخنه نیست عالم را پدید
خیره یوسف‌وار می‌باید دوید
طبیعت قانون خودش را دارد، زندگی هم چارچوب تعریف شده‌اش را. سیل خانه‌خراب‌کن است، فرقی بین دوست و دشمن نمی‌گذارد، زلزله، طوفان، سردی و گرمی و... نیز چنین‌اند. زندگی چالش‌زاست برای همه، اما گاه اتفاقی می‌افتد که قانون طبیعت و چارچوب زندگی را زیر پرسش می‌برد، کارد که باید ببرد گاه نمی‌برد، آتش نمی‌سوزاند، دریا غرق نمی‌کند، قفل بدون کلید باز می‌شود و چشم دیدبانان دشمن کور. این‌جاست که زمانی باید دو دو تا چهار تا را کنار نهاد، پا روی چاچوب‌ها گذاشت و خیره یوسف‌وار سوی درهای قفل‌زده دوید.
#سر_دلبران
#مثنوی_مولانا
#مولاداد_رستمی
@ml_rustami
7🥰7👏3👍2