عارفانه
چون حبهی قند در دهان افتاده
نامت هیجانی که به جان افتاده
دل در پی تو چهگونه باید نرود؟
سیبیست که در آب روان افتاده
#مولاداد_رستمی
@ml_rustami
چون حبهی قند در دهان افتاده
نامت هیجانی که به جان افتاده
دل در پی تو چهگونه باید نرود؟
سیبیست که در آب روان افتاده
#مولاداد_رستمی
@ml_rustami
❤27
پنجرهای رو به گذشته
شش
همه جا تاریک بود، سیاه بود، فقط میشد تیره و تار درختان توت چهار طرف محوطه را دید. محوطههای زندهجان تا دل آدم بخواهد درخت توت دارد، آخر این مردم علاقهی ویژهای به کرم ابریشم دارند و غذای این کرم هم برگ توت است. چشم هیچ چیزی را درست نمیتوانست ببیند، حتی دستهایم را که دور پاها حلقه شده بود، ماری را میمانستم که روی گنج چنبره زده باشد، نه این است که خرمن گندم برای یک مرد ده کم از گنج نیست، دانههای گندم طلاست و مرد کشاورز روستایی زرگر. روستاییها درو گندم را با زرگری مقایسه میکنند و گاه تشبیه مضمر تفضیلی به کار برده و میگویند: در فصل درو، زرگر از پی زرگریاش بلند میشود. آخر چند ماه باید زحمت کشید، تخم پاشاند، گاو راند، بیل زد، پلکی کشید، بوته به بوته آب را همراهی کرد تا از در آغوش گرفتن گندمی در نرود؛ باز باید کمر بست، درو کرد، وجب به وجب با منگال زمین را طی کرد، دسته کرد، پشته کشید و خرمن انباشت، تا بلکه بشود لقمه نانی سر سفره گذاشت؛ آنهم اگر سال خشکه نشود، گندم را هوا نزند، سیهقاق نگیرد، خوک غُروق لگد نمالد، سیل بهار زیر لای دفن نکند و هزار و یک بلای دیگر.
کم کم داشت خوابم میبرد، روی خورجین چمپاته زده بودم، گاه چشمانم را میبستم، سیاهی بیشتر میشد، میترسیدم و دوباره چشم وا میکردم و باز سیاهی در سیاهی، خرمن در محوطه و محوطه در حصار درختان توت، که کلشان کرده بودیم، که تازه شوشکهایشان داشتند قد میکشیدند. کلشان کرده بودیم تا برگها خوراک کرمها شوند و کرمها زندانی پیله.
چند روز پیش خانهی ما پیلهچینی بود، زنهای همسایه جمع بودند، از هر دری سخن میگفتند، میگفتند طلاهای عمه عالم گم شده، میگفتند جعبهی بعضی تا ده من هم جواب داده، میگفتند کُخهای زن فلانی سر تار و تنش مرده، میگفتند فلانی از قلعهی نو برگ خریده بوده، زمین را سمپاشی کرده بودند، از تمام جعبهاش فقط یک بردست کُخ مرده را جمع کرده، میگفتند دیروز جایی پیلهچینی بودیم، تا آخوند اذان خفتن را داد، پیله پاک میکردیم، تا ظهر که فقط از ته خاشهها بهدرکردیم، نقره کردن هم ما را پیس کرد، پیلهها لَمَشت بود، سه جعبه ور داشته بودند، مسلمانها شو دارند، از ما که تا همین یک جعبه را برگ میآورد صد رقم قورتُم پُرتُم میکرد، میگفتند به نیتشان بود که گو کخها را هم به سر ما بیرون کنند، میگفتند سبزه... آه سبزه، او را به ایران برده بودند، عروسی کرده بودند، دختر ساده و بیآلایشی بود، دختر روستا، مطبخ سیاه دیده و دیگدان، با اجاقگاز آشنا نبود، تحقیرش میکردند، شوهر پسش میزد، او را با دختران رنگ و لعاب مالیدهی تهرانی مقایسه میکرد، پیش از عروسیاش ندیده بود، او که کارد به استخوانش رسیده بود، دیگر تاب نیاورد، جنازهاش را پدر شوهرش به زندهجان آورد، ماه رمضان بود، دل سنگ برای مادرش آب میشد، پدر گریه نمیکرد، از درون داشت خودش را میخورد که چرا دخترش را با دست خود به کشتارگاه فرستاده، چادر سفیدی که او بر سرش انداخته کفن بوده و نانی که بر کمرش بسته آخرین لقمههای روزیاش از دنیا.
همچنان تنها، کنار خرمن، روی خورجین چمپاته زده بودم و به سبزهها فکر میکردم، به سبزهای که سرش را بریدند، شب عروسی گفتند باکره نبوده و هیچ وقت ثابت نشد، به سبزهای که دستش را شکستند و او غذا میپخت، بچه شیر میداد، سر تنور میرفت و گپ مادر شوهر را میکشید، به سبزهای که...
پدر با گاوبندهای محمد اکبر که ما مندَگبر میگفتیم به من رسید، از جا برخاستم، جلو گاوها را گرفتم، پدر چَپَر را از کنار خرمن کشید و به یوغ گاوبندها بست.
ادامه دارد...
#مولاداد_رستمی
@ml_rustami
شش
همه جا تاریک بود، سیاه بود، فقط میشد تیره و تار درختان توت چهار طرف محوطه را دید. محوطههای زندهجان تا دل آدم بخواهد درخت توت دارد، آخر این مردم علاقهی ویژهای به کرم ابریشم دارند و غذای این کرم هم برگ توت است. چشم هیچ چیزی را درست نمیتوانست ببیند، حتی دستهایم را که دور پاها حلقه شده بود، ماری را میمانستم که روی گنج چنبره زده باشد، نه این است که خرمن گندم برای یک مرد ده کم از گنج نیست، دانههای گندم طلاست و مرد کشاورز روستایی زرگر. روستاییها درو گندم را با زرگری مقایسه میکنند و گاه تشبیه مضمر تفضیلی به کار برده و میگویند: در فصل درو، زرگر از پی زرگریاش بلند میشود. آخر چند ماه باید زحمت کشید، تخم پاشاند، گاو راند، بیل زد، پلکی کشید، بوته به بوته آب را همراهی کرد تا از در آغوش گرفتن گندمی در نرود؛ باز باید کمر بست، درو کرد، وجب به وجب با منگال زمین را طی کرد، دسته کرد، پشته کشید و خرمن انباشت، تا بلکه بشود لقمه نانی سر سفره گذاشت؛ آنهم اگر سال خشکه نشود، گندم را هوا نزند، سیهقاق نگیرد، خوک غُروق لگد نمالد، سیل بهار زیر لای دفن نکند و هزار و یک بلای دیگر.
کم کم داشت خوابم میبرد، روی خورجین چمپاته زده بودم، گاه چشمانم را میبستم، سیاهی بیشتر میشد، میترسیدم و دوباره چشم وا میکردم و باز سیاهی در سیاهی، خرمن در محوطه و محوطه در حصار درختان توت، که کلشان کرده بودیم، که تازه شوشکهایشان داشتند قد میکشیدند. کلشان کرده بودیم تا برگها خوراک کرمها شوند و کرمها زندانی پیله.
چند روز پیش خانهی ما پیلهچینی بود، زنهای همسایه جمع بودند، از هر دری سخن میگفتند، میگفتند طلاهای عمه عالم گم شده، میگفتند جعبهی بعضی تا ده من هم جواب داده، میگفتند کُخهای زن فلانی سر تار و تنش مرده، میگفتند فلانی از قلعهی نو برگ خریده بوده، زمین را سمپاشی کرده بودند، از تمام جعبهاش فقط یک بردست کُخ مرده را جمع کرده، میگفتند دیروز جایی پیلهچینی بودیم، تا آخوند اذان خفتن را داد، پیله پاک میکردیم، تا ظهر که فقط از ته خاشهها بهدرکردیم، نقره کردن هم ما را پیس کرد، پیلهها لَمَشت بود، سه جعبه ور داشته بودند، مسلمانها شو دارند، از ما که تا همین یک جعبه را برگ میآورد صد رقم قورتُم پُرتُم میکرد، میگفتند به نیتشان بود که گو کخها را هم به سر ما بیرون کنند، میگفتند سبزه... آه سبزه، او را به ایران برده بودند، عروسی کرده بودند، دختر ساده و بیآلایشی بود، دختر روستا، مطبخ سیاه دیده و دیگدان، با اجاقگاز آشنا نبود، تحقیرش میکردند، شوهر پسش میزد، او را با دختران رنگ و لعاب مالیدهی تهرانی مقایسه میکرد، پیش از عروسیاش ندیده بود، او که کارد به استخوانش رسیده بود، دیگر تاب نیاورد، جنازهاش را پدر شوهرش به زندهجان آورد، ماه رمضان بود، دل سنگ برای مادرش آب میشد، پدر گریه نمیکرد، از درون داشت خودش را میخورد که چرا دخترش را با دست خود به کشتارگاه فرستاده، چادر سفیدی که او بر سرش انداخته کفن بوده و نانی که بر کمرش بسته آخرین لقمههای روزیاش از دنیا.
همچنان تنها، کنار خرمن، روی خورجین چمپاته زده بودم و به سبزهها فکر میکردم، به سبزهای که سرش را بریدند، شب عروسی گفتند باکره نبوده و هیچ وقت ثابت نشد، به سبزهای که دستش را شکستند و او غذا میپخت، بچه شیر میداد، سر تنور میرفت و گپ مادر شوهر را میکشید، به سبزهای که...
پدر با گاوبندهای محمد اکبر که ما مندَگبر میگفتیم به من رسید، از جا برخاستم، جلو گاوها را گرفتم، پدر چَپَر را از کنار خرمن کشید و به یوغ گاوبندها بست.
ادامه دارد...
#مولاداد_رستمی
@ml_rustami
❤16👍4🥰1
فرارسیدن عید فرخندهی اضحی، عید ایثارگری و تقوا بر همهی شما ارجمندان خجسته باد!
همواره خندان باشید و سرخوش؛ سورتان پایدار!
@ml_rustami
همواره خندان باشید و سرخوش؛ سورتان پایدار!
@ml_rustami
❤23👍1
Forwarded from الفباء
#نشر_الفباء
منتشر میکند!
دکتور مصطفی محمود:
تاریخ اسلام
(مروری بر تاریخ اسلام از دیروز تا امروز)
نوشتهی دکتور محمد ابراهیم شریقی
ترجمهی عبدالرحمن عزام
#تاریخ_اسلام
#کتاب_خوب_بخوانیم
@Alefba99 | الفباء
منتشر میکند!
دکتور مصطفی محمود:
«کسیکه تاریخ میخواند، هرگز ناامیدی به دلش راه نخواهد یافت. او دنیا را روزهایی چند میبیند که خداوند میان مردم میگرداند. ثروتمندان، فقیر میشوند و فقرا ثروتمند؛ ضعیفانِ دیروز، قدرتمدان امروزند و حاکمان دیروز، بیخانمانهای امروز. قاضیان متهماند و پیروزان، شکستخورده. فلک میگردد و زندگی نمیایستد. دوام دنیا بر یک حال، سرابی بیش نیست.»
تاریخ اسلام
(مروری بر تاریخ اسلام از دیروز تا امروز)
نوشتهی دکتور محمد ابراهیم شریقی
ترجمهی عبدالرحمن عزام
#تاریخ_اسلام
#کتاب_خوب_بخوانیم
@Alefba99 | الفباء
❤10👍2
Forwarded from الفباء
ــــــــــــــــــــــــــــــــ
🗒️ یادداشت استاد مولاداد رستمی شاعر و نویسندهی هریوازمین برترجمهی فارسی کتاب
تاریخ جام جم است و آیینهی سکندر، پژواکی از آواز گذشتگان، روایتگری دقیق، چینی بر پیشانی زمان، گاه غولی از چراغ جادو برآمده و خوانندگان تاریخ همان علاءالدین.
تاریخ پلیست که بر رود اکنون بستهاند تا به گذشته بپیوندد. تاریخ را باید دید، شنید، خواند، فهمید، زندگی کرد و ساخت؛ ورنه تو را نمیبینند، نمیشنوند، نمیخوانند، نمیفهمند، زندگی میکشدت و باد و باران حوادث ویرانهات میکند.
تاریخ جادهی هموار نیست، فراز دارد و نشیب، اوج دارد و حضیض، گاه کسانی را بر بلندای کاخ عزت میبینی و گاه بر خاک ذلت. زندگی هم چنین است، نوار قلب را میماند، هموار شود، مردهای.
تاریخ را تنها نمیتوان دانش گذشتگان گفت، چه که امروزیان نیز در ساختن آن سهم دارند، آنان برای فرداییان تاریخ میسازند و سازهی دیروزیان را گزند نمیرسانند:
نام نیک رفتهگان ضایع مکن
تا بماند نام نیکات پایدار
سعدی
گذشته را شایسته آن است که دانست، دانید، گذشته پیر سرد و گرم چشیدهای را میماند که اندوختههایش را به برنایان میسپارد تا درست بزیاند. تاریخ این آیینهدار شاهدان پارین را از غبار فراموشی و تحریف باید پاس داشت. آنان که غبارروب آیینهی تاریخاند، ارج دارند و قرین عروسان حجلهی عزتاند.
آیین اسلام این درخت زخمخورده از تبر سایهنشینان با تاریخ شکوهآفرین خودش امروزه آماج تیرهایی است که از ترکش جهل یاران و شصت دژنام دشمنان بدر میرود. خامهکشانی را میخواهد تا بر منقار نی، آب حیوانِ دوات بچکانند و بساط کاغذ را به واژهگان، نقش ارژنگ نمایند، پارسایانی پارسیگو تا از دلاورمردان عربی بگویند که نقاب از چهرهی منوچهر راستی پس زدند و چشمها را خیره به رخسار درستی کردند.
اینک شمهای از این دست دستاویزها به کوشش یار همیار عزامِ تازندهی توسن عزم به دیبای چاپ آراسته و کتابی بایسته درآمده که خدای بر نگارنده و بر برگردانندهی آن ببخشاد و همای توفیق را بر شانههایشان بنشاناد.
مولاداد رستمی
#تاریخ_اسلام
#کتاب_بخوانیم
@Alefba99 | الفباء
🗒️ یادداشت استاد مولاداد رستمی شاعر و نویسندهی هریوازمین برترجمهی فارسی کتاب
تاریخ جام جم است و آیینهی سکندر، پژواکی از آواز گذشتگان، روایتگری دقیق، چینی بر پیشانی زمان، گاه غولی از چراغ جادو برآمده و خوانندگان تاریخ همان علاءالدین.
تاریخ پلیست که بر رود اکنون بستهاند تا به گذشته بپیوندد. تاریخ را باید دید، شنید، خواند، فهمید، زندگی کرد و ساخت؛ ورنه تو را نمیبینند، نمیشنوند، نمیخوانند، نمیفهمند، زندگی میکشدت و باد و باران حوادث ویرانهات میکند.
تاریخ جادهی هموار نیست، فراز دارد و نشیب، اوج دارد و حضیض، گاه کسانی را بر بلندای کاخ عزت میبینی و گاه بر خاک ذلت. زندگی هم چنین است، نوار قلب را میماند، هموار شود، مردهای.
تاریخ را تنها نمیتوان دانش گذشتگان گفت، چه که امروزیان نیز در ساختن آن سهم دارند، آنان برای فرداییان تاریخ میسازند و سازهی دیروزیان را گزند نمیرسانند:
نام نیک رفتهگان ضایع مکن
تا بماند نام نیکات پایدار
سعدی
گذشته را شایسته آن است که دانست، دانید، گذشته پیر سرد و گرم چشیدهای را میماند که اندوختههایش را به برنایان میسپارد تا درست بزیاند. تاریخ این آیینهدار شاهدان پارین را از غبار فراموشی و تحریف باید پاس داشت. آنان که غبارروب آیینهی تاریخاند، ارج دارند و قرین عروسان حجلهی عزتاند.
آیین اسلام این درخت زخمخورده از تبر سایهنشینان با تاریخ شکوهآفرین خودش امروزه آماج تیرهایی است که از ترکش جهل یاران و شصت دژنام دشمنان بدر میرود. خامهکشانی را میخواهد تا بر منقار نی، آب حیوانِ دوات بچکانند و بساط کاغذ را به واژهگان، نقش ارژنگ نمایند، پارسایانی پارسیگو تا از دلاورمردان عربی بگویند که نقاب از چهرهی منوچهر راستی پس زدند و چشمها را خیره به رخسار درستی کردند.
اینک شمهای از این دست دستاویزها به کوشش یار همیار عزامِ تازندهی توسن عزم به دیبای چاپ آراسته و کتابی بایسته درآمده که خدای بر نگارنده و بر برگردانندهی آن ببخشاد و همای توفیق را بر شانههایشان بنشاناد.
مولاداد رستمی
#تاریخ_اسلام
#کتاب_بخوانیم
@Alefba99 | الفباء
❤23👍3
سر دلبران
هر بنای کهنه که آبادان کنند
نی که اول کهنه را ویران کنند
دگر شدن ویژهگی آدمیست؛ دید، اندیشه، رفتار و گفتار باید جامهی نو بر تن کنند و پوست بیندازند. درود بر پیامبری که گفت: آدمی مغبون است اگر دو روزش چون هم باشد. دگرگونی را شرطی است، نخست باید کهنه را تمام از بین برد تا نو سربرآورد. یگانگی خدا نیز چنین است: لا اله بنای کهنه و سپس الا الله بنای نو.
پ.ن
زین پس از این دریچه زیر نام " سر دلبران" یک بیت از مثنوی برگزیده و کوتاه دربارهی آن چیزی نوشته خواهد شد!
#سر_دلبران
#مثنوی_مولانا
#مولاداد_رستمی
@ml_rustami
هر بنای کهنه که آبادان کنند
نی که اول کهنه را ویران کنند
دگر شدن ویژهگی آدمیست؛ دید، اندیشه، رفتار و گفتار باید جامهی نو بر تن کنند و پوست بیندازند. درود بر پیامبری که گفت: آدمی مغبون است اگر دو روزش چون هم باشد. دگرگونی را شرطی است، نخست باید کهنه را تمام از بین برد تا نو سربرآورد. یگانگی خدا نیز چنین است: لا اله بنای کهنه و سپس الا الله بنای نو.
پ.ن
زین پس از این دریچه زیر نام " سر دلبران" یک بیت از مثنوی برگزیده و کوتاه دربارهی آن چیزی نوشته خواهد شد!
#سر_دلبران
#مثنوی_مولانا
#مولاداد_رستمی
@ml_rustami
❤14👍9🥰1
Forwarded from الفباء
اولین اهداء
تقدیم به برادر با جان برابر؛ مولاداد رستمی عزیز شاعر شیوابیان هریوا، باشد در برگهای سبز کتاب، در پی دیدار هم باشیم!
#تاریخ_اسلام
#در_دستان_شما
@Alefba99 | الفباء
تقدیم به برادر با جان برابر؛ مولاداد رستمی عزیز شاعر شیوابیان هریوا، باشد در برگهای سبز کتاب، در پی دیدار هم باشیم!
#تاریخ_اسلام
#در_دستان_شما
@Alefba99 | الفباء
❤21🥰1
گربه بر سوراخ زان شد معتکف
که از آن سوراخ او شد معتلف
در راه به دست آوردن سود، هر که راهدان است و راهجو. هستند آدمیانی که برای رسیدن به سود خویش، زیان دیگران را رقم میزنند؛ خاک میکنند کوخ را تا کاخ بسازند. دست کور میگیرند تا درمی از او بدزدند؛ برادر میگویند تا خواهر دید زنند؛ خدا خدا ورد میکنند تا خرما بجویند.
#سر_دلبران
#مثنوی_مولانا
#مولاداد_رستمی
@ml_rustami
که از آن سوراخ او شد معتلف
در راه به دست آوردن سود، هر که راهدان است و راهجو. هستند آدمیانی که برای رسیدن به سود خویش، زیان دیگران را رقم میزنند؛ خاک میکنند کوخ را تا کاخ بسازند. دست کور میگیرند تا درمی از او بدزدند؛ برادر میگویند تا خواهر دید زنند؛ خدا خدا ورد میکنند تا خرما بجویند.
#سر_دلبران
#مثنوی_مولانا
#مولاداد_رستمی
@ml_rustami
👍14❤5
زهر مار آن مار را باشد حیات
نسبتش با آدمی آمد ممات
هستی را حکمتیست و پشت هر پدیدهای علتی. دید ما کوتاه است و درکمان گاه سطحی، مو میبینیم و از پیچش غافل. داستان ما و هستی موسی و آن مرد داناست، صبر باید کرد، در شگفتیها خود را نباخت و چشم به گشایش حکمت داشت.
#سر_دلبران
#مثنوی_مولانا
#مولاداد_رستمی
@ml_rustami
نسبتش با آدمی آمد ممات
هستی را حکمتیست و پشت هر پدیدهای علتی. دید ما کوتاه است و درکمان گاه سطحی، مو میبینیم و از پیچش غافل. داستان ما و هستی موسی و آن مرد داناست، صبر باید کرد، در شگفتیها خود را نباخت و چشم به گشایش حکمت داشت.
#سر_دلبران
#مثنوی_مولانا
#مولاداد_رستمی
@ml_rustami
❤12🥰4👍3
از چندی بدین سو یاران مهربان انجمن ادبی هرات پیگیر کاری بودند که برای من یک آرزوی شبه محال بود و دستشان درد نکند. امروز استاد عزیز دکتر محمد داوود منیر مرشد ما در عرصهی شعر و ادبیات، این نگاره را فرستادند و خبری را که دوازده سال گوش به راهش بودم، دادند. نخستین گام است و تاتی تاتیهای خودش را دارد، امید که مقبول جامعهی ادبی قرار گیرد.
از همهی دوستان مهربانم، که نامشان بر دلم حک شده سپاسگزارم!
@ml_rustami
از همهی دوستان مهربانم، که نامشان بر دلم حک شده سپاسگزارم!
@ml_rustami
❤44🥰4👍1
خود را به خدا سپردنم نزدیک است
پایان جگر فشردنم نزدیک است
در پیلهی خود روزنهای میبینم
انگار زمان مردنم نزدیک است
#مولاداد_رستمی
@ml_rustami
پایان جگر فشردنم نزدیک است
در پیلهی خود روزنهای میبینم
انگار زمان مردنم نزدیک است
#مولاداد_رستمی
@ml_rustami
😢26❤10👍2🥰2
Forwarded from محور سازندگی
☘
#کتاب_بخوانیم_تا_حال_دنیا_خوب_شود
هر چه خواندم از این اندیشه برایم نغز و قشنگ، پر مفهوم و هدفمند، قدرت ادبیاتی بالا، بازی و اذیت کردن واژه ها با پیچ و تاب دادن شان در موضوعات تاریخی، جغرافیایی، حماسی، دینی، عشق و عرفان، ادبیات و مزاح و تمثیل زندگی امروزی و ساده ما، روایت حال دل های آشفته مان را شامل شده و روایت میکند، لحظه شماری میکردم برای یک جا شدن چندی از نبشته های ایشان در یک مجموعه، حالا شاهد این اتفاق بس خوشحال کننده هستم.
تبریک بر یار غار مان
از نامش پیداست که زيباست.
#مروی
#احساسخوشی
با
#مولادادرستمی
شاعر توانای هریوا و فوشنج تاریخی
محور سازندگی t.me/moslemmarvi
#کتاب_بخوانیم_تا_حال_دنیا_خوب_شود
هر چه خواندم از این اندیشه برایم نغز و قشنگ، پر مفهوم و هدفمند، قدرت ادبیاتی بالا، بازی و اذیت کردن واژه ها با پیچ و تاب دادن شان در موضوعات تاریخی، جغرافیایی، حماسی، دینی، عشق و عرفان، ادبیات و مزاح و تمثیل زندگی امروزی و ساده ما، روایت حال دل های آشفته مان را شامل شده و روایت میکند، لحظه شماری میکردم برای یک جا شدن چندی از نبشته های ایشان در یک مجموعه، حالا شاهد این اتفاق بس خوشحال کننده هستم.
تبریک بر یار غار مان
از نامش پیداست که زيباست.
#مروی
#احساسخوشی
با
#مولادادرستمی
شاعر توانای هریوا و فوشنج تاریخی
محور سازندگی t.me/moslemmarvi
❤10🥰2👍1
نمیگریم که میترسم جهان را سیل بر دارد
قرار است این بنا را صور اسرافیل بر دارد
اگرچه رفت «اسماعیل» اما میرسد روزی
که دنیا را سراسر باز اسماعیل بر دارد
هدر هرگز نخواهد رفت این خونها و نزدیک است
که سیلابی شود وَ خاک اسرائیل بر دارد
چنان سیلاب سنگینی که درجا غرق خواهد کرد
برای بستن آن هرکسی که بیل بر دارد
برای قتل موسی رفت فرعون و خدا میخواست
که موسی مردهِ فرعون را از نیل بر دارد
که اسرائیل میگوید حماس از بین خواهد رفت
مگر که میتواند مورچه هم فیل بر دارد؟
مهران پوپل
@ml_rustami
قرار است این بنا را صور اسرافیل بر دارد
اگرچه رفت «اسماعیل» اما میرسد روزی
که دنیا را سراسر باز اسماعیل بر دارد
هدر هرگز نخواهد رفت این خونها و نزدیک است
که سیلابی شود وَ خاک اسرائیل بر دارد
چنان سیلاب سنگینی که درجا غرق خواهد کرد
برای بستن آن هرکسی که بیل بر دارد
برای قتل موسی رفت فرعون و خدا میخواست
که موسی مردهِ فرعون را از نیل بر دارد
که اسرائیل میگوید حماس از بین خواهد رفت
مگر که میتواند مورچه هم فیل بر دارد؟
مهران پوپل
@ml_rustami
❤30👍16
پیشکش به آنان که برای آزادی رزمیدند و جان دادند!
به آب دیده خون از چهره باید شست راهی نیست
الا ای استخوان نشکن که جز تو تکیهگاهی نیست
سواد دشمنان دیدند و تعداد کم خود را...
به میدان یکه باید رفت فرمانده! سپاهی نیست
چه فرقی میکند مرغ مهاجر! کوچ یا ماندن؟
سوای آسمان وقتی برایت سرپناهی نیست
تمام آسمان از ابرهای تیره پوشیده
به تنهایی شبت را صبح کن ماهی که ماهی نیست
میان این هیاهو نعره تنها چارهی کار است
جهان بازار مسگرها و رد پای آهی نیست
خروشان از میان سند بیرون آ جلال الدین!
به قدر مملکت باری به دوش توست شاهی نیست
به لطف دوستان از بابت دشمن خیالت جمع
که از ما در پس معرکه جز اینان کلاهی نیست
تو را از راستی باید به چنگ گرگ بسپارند
برادرها تمام دشت را گشتند چاهی نیست
عرق اوراق این پروندهی ما را به بو آورد
تمام شهر را قاضی گرفته دادخواهی نیست
بگویید آشنایان را نقاب از چهره بردارند
بگویید آب را آسوده باید بود کاهی نیست
#مولاداد_رستمی
@ml_rustami
به آب دیده خون از چهره باید شست راهی نیست
الا ای استخوان نشکن که جز تو تکیهگاهی نیست
سواد دشمنان دیدند و تعداد کم خود را...
به میدان یکه باید رفت فرمانده! سپاهی نیست
چه فرقی میکند مرغ مهاجر! کوچ یا ماندن؟
سوای آسمان وقتی برایت سرپناهی نیست
تمام آسمان از ابرهای تیره پوشیده
به تنهایی شبت را صبح کن ماهی که ماهی نیست
میان این هیاهو نعره تنها چارهی کار است
جهان بازار مسگرها و رد پای آهی نیست
خروشان از میان سند بیرون آ جلال الدین!
به قدر مملکت باری به دوش توست شاهی نیست
به لطف دوستان از بابت دشمن خیالت جمع
که از ما در پس معرکه جز اینان کلاهی نیست
تو را از راستی باید به چنگ گرگ بسپارند
برادرها تمام دشت را گشتند چاهی نیست
عرق اوراق این پروندهی ما را به بو آورد
تمام شهر را قاضی گرفته دادخواهی نیست
بگویید آشنایان را نقاب از چهره بردارند
بگویید آب را آسوده باید بود کاهی نیست
#مولاداد_رستمی
@ml_rustami
❤25👍3🥰2👏2
زید اندر حق آن شیطان بود
در حق شخصی دگر سلطان بود
دید هر کس با دیگر کسان یکسان نیست، بین نگاه آدمیان با هم گاه شکافی بزرگ پدیدار میشود، این توفیر از جای نگاه، گونهی نگاه، ابزار نگاه و انگیزهی نگاه ریشه میگیرد. آن که میخواهد دادگرایانه کسی را بشناسد، باید دیدگاه دوست و دشمن را با هم بشنود، از میان مبالغات دوستان و غرض دشمنان سخن میانهای را برگزیند.
دوستان به که زید را سلطان نسازند و دشمنان شیطان. دادار دادگر فرموده: دشمنیتان با گروهی شما را بر آن ندارد تا از داد بگذرید، دادگر باشید که به پرهیزگاری نزدیک است...
و لا یجرمنکم شنآن قوم علی الا تعدلوا اعدلوا هو اقرب للتقوی...
مائده، هشت
#سر_دلبران
#مثنوی_مولانا
#مولاداد_رستمی
@ml_rustami
در حق شخصی دگر سلطان بود
دید هر کس با دیگر کسان یکسان نیست، بین نگاه آدمیان با هم گاه شکافی بزرگ پدیدار میشود، این توفیر از جای نگاه، گونهی نگاه، ابزار نگاه و انگیزهی نگاه ریشه میگیرد. آن که میخواهد دادگرایانه کسی را بشناسد، باید دیدگاه دوست و دشمن را با هم بشنود، از میان مبالغات دوستان و غرض دشمنان سخن میانهای را برگزیند.
دوستان به که زید را سلطان نسازند و دشمنان شیطان. دادار دادگر فرموده: دشمنیتان با گروهی شما را بر آن ندارد تا از داد بگذرید، دادگر باشید که به پرهیزگاری نزدیک است...
و لا یجرمنکم شنآن قوم علی الا تعدلوا اعدلوا هو اقرب للتقوی...
مائده، هشت
#سر_دلبران
#مثنوی_مولانا
#مولاداد_رستمی
@ml_rustami
❤13👍2
این نوشته که پیرامون حمیدالله کامگار پژوهشگر تاریخ از فرگرد پوشنگ( غوریان) است، در شمارهی هفدهم فصلنامهی شمیره به چاپ رسیده است!
بر سریرگاه خرد
گر چه آدمی در انتخاب زادگاه و زبان مادریاش مختار نیست و شاید درنزد برخی شایسته نباشد تا بدان چیزی فخر بفروشد که خود سهمی در به دستآوردنش ندارد؛ اما از آنجا که ما را فضلیتیست که ما راست پارسی، بدون تعصب و با احترام به زبان و بوم و بر دیگران باید برای شکوفایی هر چه بیشتر زبان پارسی و تاریخ پرافتخار خراسان بزرگ از هیچ امری دریغ نورزیم و این مهم با اصل همدیگرپذیری با دیگران هیچ منافاتی ندارد. خراسان سرزمین مشترک دهها گروه قومی و زبانیست و پارسی زبان مشترک تودهی بزرگی از ساکنان خراسان. هرات، بلخ، غزنه، قندهار، بست، کابل، بدخشان، بامیان، اسفزار، غور، گوزگانان، فاریاب، سمنگان، پوشنگ، کروخ، شافلان، بادغیس و... هر کدام شاخههای این درخت تنومنداند و بر سایهنشینان این درخت است آبیاری و بهداری و شکست تبر نادانی که گاه به دنبال آن است تا از همین شاخهها دسته بستاند.
این که نباید در گذشته خود را سنجاق کرد و از آینده قیچی امریست درست و گفتهای متین، اما نباید فراموش کرد ملتی که گذشتهی تاریخیاش را از یاد ببرد آیندهی بیهویتی خواهد داشت و به پسر ناخلفی میماند که پدرش را نمیشناسد. در زمانهای که هر سری را سوداییست، هر ساز ناکوکی رقاصهای با خود دارد و هر که در غم نان است، هستند و کم من مغمور فی الارض مشهور فی السماء که خالصانه برای پاک کردن غبار فراموشی از آیینهی تاریخ خراسان و شکوه مردمانش کار میکنند؛ نه چشم به صلهی سلاطین دارند و نه گوش به القاب و عناوین.
چند سالیست که در فرگرد پوشنگ جوانی کاوهسان درفش برافراشته و با ضحاک فرهنگخوار زمان به مبارزه برخواسته؛ او گر چه در این راه تنهاست، اما به رویینتنی شیبه است و تهمتنی که دمار از روزگار سپاهیان جهل و جعل تاریخ درآورده؛ پای همتش رخش است و خامهی خوشرنگش نیزهای که در چشم بدخواهان شکوه خراسانیان فرو میرود. فیض روح القدسی نصیبش و مهر دادار دادگر بدرقهی راهش بادا. حمید الله کامگار در دل شبی دیجور فانوسیست که ما راهگمکردهگان تاریخ را به سوی خود فرامیخواند، شمعیست که میسوزد و پروانه ندارد.
بدون مبالغه پژوهشها و نوشتههای آقای کامگار عزیز برای هرزههایی که در سنبلستان فکر تاریخی جامعهیمان روییدهاند سم است و برای گلهای تازه باز شده آب. از خداوند مهربان میخواهم تا این سرو سهی قد در باغ خرد و روشننمایی دیرباز بماند و سایهاش از سر ما گرمازدهگان راه کم نشود. سریر خرد و دانش در سرزمینی که برهوتی را مانند است نشیمن به از او را نشاید. کامگار و همه کسانی که گمنام یا با آوازه برای تاریخ و هویت مملکت کار میکنند را باید قدر دانست و پیش از آن که گنجگونه به خاک بروند، از اندیشه و قلمشان نگینی سفت تا بر انگشت فرهنگدوستان و تاریخخوانان جلوهنمایی کنند. آیین خردورز اسلام، تاریخ کهن و با شکوه خراسان و زبان قند پارسی زنده باد!
مولاداد رستمی
@ml_rustami
بر سریرگاه خرد
گر چه آدمی در انتخاب زادگاه و زبان مادریاش مختار نیست و شاید درنزد برخی شایسته نباشد تا بدان چیزی فخر بفروشد که خود سهمی در به دستآوردنش ندارد؛ اما از آنجا که ما را فضلیتیست که ما راست پارسی، بدون تعصب و با احترام به زبان و بوم و بر دیگران باید برای شکوفایی هر چه بیشتر زبان پارسی و تاریخ پرافتخار خراسان بزرگ از هیچ امری دریغ نورزیم و این مهم با اصل همدیگرپذیری با دیگران هیچ منافاتی ندارد. خراسان سرزمین مشترک دهها گروه قومی و زبانیست و پارسی زبان مشترک تودهی بزرگی از ساکنان خراسان. هرات، بلخ، غزنه، قندهار، بست، کابل، بدخشان، بامیان، اسفزار، غور، گوزگانان، فاریاب، سمنگان، پوشنگ، کروخ، شافلان، بادغیس و... هر کدام شاخههای این درخت تنومنداند و بر سایهنشینان این درخت است آبیاری و بهداری و شکست تبر نادانی که گاه به دنبال آن است تا از همین شاخهها دسته بستاند.
این که نباید در گذشته خود را سنجاق کرد و از آینده قیچی امریست درست و گفتهای متین، اما نباید فراموش کرد ملتی که گذشتهی تاریخیاش را از یاد ببرد آیندهی بیهویتی خواهد داشت و به پسر ناخلفی میماند که پدرش را نمیشناسد. در زمانهای که هر سری را سوداییست، هر ساز ناکوکی رقاصهای با خود دارد و هر که در غم نان است، هستند و کم من مغمور فی الارض مشهور فی السماء که خالصانه برای پاک کردن غبار فراموشی از آیینهی تاریخ خراسان و شکوه مردمانش کار میکنند؛ نه چشم به صلهی سلاطین دارند و نه گوش به القاب و عناوین.
چند سالیست که در فرگرد پوشنگ جوانی کاوهسان درفش برافراشته و با ضحاک فرهنگخوار زمان به مبارزه برخواسته؛ او گر چه در این راه تنهاست، اما به رویینتنی شیبه است و تهمتنی که دمار از روزگار سپاهیان جهل و جعل تاریخ درآورده؛ پای همتش رخش است و خامهی خوشرنگش نیزهای که در چشم بدخواهان شکوه خراسانیان فرو میرود. فیض روح القدسی نصیبش و مهر دادار دادگر بدرقهی راهش بادا. حمید الله کامگار در دل شبی دیجور فانوسیست که ما راهگمکردهگان تاریخ را به سوی خود فرامیخواند، شمعیست که میسوزد و پروانه ندارد.
بدون مبالغه پژوهشها و نوشتههای آقای کامگار عزیز برای هرزههایی که در سنبلستان فکر تاریخی جامعهیمان روییدهاند سم است و برای گلهای تازه باز شده آب. از خداوند مهربان میخواهم تا این سرو سهی قد در باغ خرد و روشننمایی دیرباز بماند و سایهاش از سر ما گرمازدهگان راه کم نشود. سریر خرد و دانش در سرزمینی که برهوتی را مانند است نشیمن به از او را نشاید. کامگار و همه کسانی که گمنام یا با آوازه برای تاریخ و هویت مملکت کار میکنند را باید قدر دانست و پیش از آن که گنجگونه به خاک بروند، از اندیشه و قلمشان نگینی سفت تا بر انگشت فرهنگدوستان و تاریخخوانان جلوهنمایی کنند. آیین خردورز اسلام، تاریخ کهن و با شکوه خراسان و زبان قند پارسی زنده باد!
مولاداد رستمی
@ml_rustami
❤12🤩6🔥2
سلام همسایه!
من مولادادم، البته میدانم برای شما نام مهم نیست، مرا افغانی میشناسید، جالب است بدانید که افغانی واحد پول ماست، سیاستمداران ما، مرا افغان میگویند. من بین سالهای ۷۶ تا ۸۳ در ورامینِ تهران زندگی میکردم، آن زمان رئیس جمهور شما محمد خاتمی بود، دولت اصلاحات. از همان کودکی تحقیر را از طرف شما حس میکردم، همیشه افغانی گفتنتان برایم مثل فحش بود، چنان که کولابی گفتن برخی هموطنانم به برخی دیگر.
از نظر شما افغانی یعنی آدمی یکلاقبای بدبخت که از اول برای تهسری خوردن خلق شده. گاهی فکر میکنید که افغانیها پیش از آمدن به ایران چهار دست و پا میچریدند، این را از شما نشنیدهام، دیدهام. شاید برخی این گونه نباشند مثل عمو صمد همسایهی کُرد ما در ورامین، من به خاطر رفتار او کُردها را دوست دارم. وقتی شما باد به غبغب میانداختید و فریاد میزدید:
ای ایران ای مرز پر گهر
ای خاک تو سرچشمهی هنر...
با خودم میگفتم از ازل قرعهی فال فرهنگ و هنر به نام اینان زده شده که کاش چنین میبود، دیری نپایید فهمیدم خیلی از شما حتی از تاریخ درست سرزمینی که سنگاش را با شدت تمام به سینه میکوبید، ( چو ایران نباشد تن من مباد) خبر ندارید. تاریخ میخوانید اما نمیدانید هریوه( هریوا، هری، هرات) بُست، پوشنگ، زابلستان، فراه، کابلستان، بلخ، بدخشان، پنجهیر، گوزگانان، بامیان، قندهار، غزنه، غور، زرنج، اسفزار، سمنگان، فاریاب، یمگان و بادغیس کجاست؟ نقالی میکنید و نمیگویید رستم از سیستان است و تهمینه دختر شاه کابل، سیستان که زرنج است و فراه و بُست و قندهار.
طاهر از فوشنج بود و یعقوب عیاری از سیستانی که بالا ازو گپ راندم. زایندهرود، کارون و اَرَس ورد زبانتان است اما هیرمند، آمو، هریرود، مرغاب و ارغنداب را نمیشناسید. اگر از بلندای زاگرُس به هندوکش نگاه میکردید کلاه از سرتان غلتزنان پایین میرفت، و اگر دماوند را واقعا بالا رفته بودید، او را کودکی میدیدید که نوشاخ چون مردی رشید بر او سایه انداخته.
اینها را هم برای یادآوری میگویم هم تفاخر، چرا که آنچه مایهی افتخار ماست، شما را نیز راست. مولانا جلالالدین زادهی بلخ است و جامی مدفون هرات، سنایی از غزنه و حنظله از بادغیس، ناصر خسرو در یمگان است و صائب تبریزی برای کابل قصیده مینویسد:
خوشا عشرتسرای کابل و دامان کهسارش
که ناخن بر دل گل میزند مژگان هر خارش...
رابعهی بلخی مادر شعر پارسیست و دقیقی بلخی نخستین سرایندهی شاهنامه، عنصری بلخی نیز فراموش نشود. ظهیر از فاریاب است و ربیعی از پوشنگ. خواجه عبدالله انصار، محمود وراق هروی، ابوشعیب هروی، جوهری هروی، حقوری هروی، ارزقی هروی، عبدالواسع جبلی، ابوالفضل عثمان بن احمد الهروی، شمسی دهستانی هروی، حمیدالدین دهستانی هروی، عبدالرافع هروی، بشار هروی، بدر الدین هروی، فخرالدین خطاط هروی، رشیدالدین محمد اسفزاری، منصور بن علی اسفزاری، مجد الدین ابن الرشید عزیزی، امامی، ازهری، مولانا حسن متکلم، صاین، سعید هروی، هاتفی هروی، آصفی هروی، مهری هروی، مسیحی فوشنجی، اسماعیل دارا و... اینها تنها شاعران یک شهراند، هرات. افتخاراتی که هم مال مناند هم شما.
پل مالان را چه کم از سی و سه پل؟ نیشاپور کلیدر دارد و کروخ دوندر. اگر مراغه پایتخت ایلخانیان بود و تبریز پایتخت آققویونلوها و شیراز از اتابکان و آل اینجو، غزنه پایتخت غزنویها بوده و هرات از آل کرت و تیموریان و کابل از ظهیرالدین محمد بابر و غور از آل شنسب.
چشمها را باید شست، تا ابوعلی سینا را در بلخ و ابوریحان بیرونی را در غزنه دید، قلممو باید گرفت و نقش استاد کمال الدین بهزاد را در هرات کشید. نستعلیق را رونق از میر علی هرویست و سیاست و کیاست را از امیر علیشیر نوایی، پیش از آنی که امیر کبیری باشد.
همسایه! پارسی در دامان ما زاده شد به راه افتاد، حرف زد، جوان که شد پیش تو آمد. همان قدر که سرخس، کلات، سبزوار و خرگرد جام میخ خیمهی خراسان بودند، شافلان، فرگرد، کوشک و اوبه هم.
گوش باز کنید تا لهجهی هرات و زندهجان ( مرکز پوشنگ ) و کوسویه ( کهسان) گلران و فرگرد ( غوریان) را در تایباد و تربت جام و خواف و مشهد و سبزوار بشنوید!
اگر امروز جبر، ما را برای تهیهی لقمهنانی به سوی شما کشیده دلیلی بر خُردانگاری ما نیست، جوانان ما در ته چاههای تهران و آتش کورههای ساوه و تختهی داربستهای چندین طبقهی اهواز، جان دادند تا نانی به کفآرند، مفتخور خوانتان نبودند که منت میگذارید. حالا که این مرزها ( که بیشباهت به خطخطیهای دفتر کودکان نیست) چشم تاریخی شما را بسته خیلی خوب پیاده آمده بودم پیاده خواهم رفت، زخم زبان و گردن شکستنتان دیگر چیست؟
مولاداد رستمی
@ml_rustami
من مولادادم، البته میدانم برای شما نام مهم نیست، مرا افغانی میشناسید، جالب است بدانید که افغانی واحد پول ماست، سیاستمداران ما، مرا افغان میگویند. من بین سالهای ۷۶ تا ۸۳ در ورامینِ تهران زندگی میکردم، آن زمان رئیس جمهور شما محمد خاتمی بود، دولت اصلاحات. از همان کودکی تحقیر را از طرف شما حس میکردم، همیشه افغانی گفتنتان برایم مثل فحش بود، چنان که کولابی گفتن برخی هموطنانم به برخی دیگر.
از نظر شما افغانی یعنی آدمی یکلاقبای بدبخت که از اول برای تهسری خوردن خلق شده. گاهی فکر میکنید که افغانیها پیش از آمدن به ایران چهار دست و پا میچریدند، این را از شما نشنیدهام، دیدهام. شاید برخی این گونه نباشند مثل عمو صمد همسایهی کُرد ما در ورامین، من به خاطر رفتار او کُردها را دوست دارم. وقتی شما باد به غبغب میانداختید و فریاد میزدید:
ای ایران ای مرز پر گهر
ای خاک تو سرچشمهی هنر...
با خودم میگفتم از ازل قرعهی فال فرهنگ و هنر به نام اینان زده شده که کاش چنین میبود، دیری نپایید فهمیدم خیلی از شما حتی از تاریخ درست سرزمینی که سنگاش را با شدت تمام به سینه میکوبید، ( چو ایران نباشد تن من مباد) خبر ندارید. تاریخ میخوانید اما نمیدانید هریوه( هریوا، هری، هرات) بُست، پوشنگ، زابلستان، فراه، کابلستان، بلخ، بدخشان، پنجهیر، گوزگانان، بامیان، قندهار، غزنه، غور، زرنج، اسفزار، سمنگان، فاریاب، یمگان و بادغیس کجاست؟ نقالی میکنید و نمیگویید رستم از سیستان است و تهمینه دختر شاه کابل، سیستان که زرنج است و فراه و بُست و قندهار.
طاهر از فوشنج بود و یعقوب عیاری از سیستانی که بالا ازو گپ راندم. زایندهرود، کارون و اَرَس ورد زبانتان است اما هیرمند، آمو، هریرود، مرغاب و ارغنداب را نمیشناسید. اگر از بلندای زاگرُس به هندوکش نگاه میکردید کلاه از سرتان غلتزنان پایین میرفت، و اگر دماوند را واقعا بالا رفته بودید، او را کودکی میدیدید که نوشاخ چون مردی رشید بر او سایه انداخته.
اینها را هم برای یادآوری میگویم هم تفاخر، چرا که آنچه مایهی افتخار ماست، شما را نیز راست. مولانا جلالالدین زادهی بلخ است و جامی مدفون هرات، سنایی از غزنه و حنظله از بادغیس، ناصر خسرو در یمگان است و صائب تبریزی برای کابل قصیده مینویسد:
خوشا عشرتسرای کابل و دامان کهسارش
که ناخن بر دل گل میزند مژگان هر خارش...
رابعهی بلخی مادر شعر پارسیست و دقیقی بلخی نخستین سرایندهی شاهنامه، عنصری بلخی نیز فراموش نشود. ظهیر از فاریاب است و ربیعی از پوشنگ. خواجه عبدالله انصار، محمود وراق هروی، ابوشعیب هروی، جوهری هروی، حقوری هروی، ارزقی هروی، عبدالواسع جبلی، ابوالفضل عثمان بن احمد الهروی، شمسی دهستانی هروی، حمیدالدین دهستانی هروی، عبدالرافع هروی، بشار هروی، بدر الدین هروی، فخرالدین خطاط هروی، رشیدالدین محمد اسفزاری، منصور بن علی اسفزاری، مجد الدین ابن الرشید عزیزی، امامی، ازهری، مولانا حسن متکلم، صاین، سعید هروی، هاتفی هروی، آصفی هروی، مهری هروی، مسیحی فوشنجی، اسماعیل دارا و... اینها تنها شاعران یک شهراند، هرات. افتخاراتی که هم مال مناند هم شما.
پل مالان را چه کم از سی و سه پل؟ نیشاپور کلیدر دارد و کروخ دوندر. اگر مراغه پایتخت ایلخانیان بود و تبریز پایتخت آققویونلوها و شیراز از اتابکان و آل اینجو، غزنه پایتخت غزنویها بوده و هرات از آل کرت و تیموریان و کابل از ظهیرالدین محمد بابر و غور از آل شنسب.
چشمها را باید شست، تا ابوعلی سینا را در بلخ و ابوریحان بیرونی را در غزنه دید، قلممو باید گرفت و نقش استاد کمال الدین بهزاد را در هرات کشید. نستعلیق را رونق از میر علی هرویست و سیاست و کیاست را از امیر علیشیر نوایی، پیش از آنی که امیر کبیری باشد.
همسایه! پارسی در دامان ما زاده شد به راه افتاد، حرف زد، جوان که شد پیش تو آمد. همان قدر که سرخس، کلات، سبزوار و خرگرد جام میخ خیمهی خراسان بودند، شافلان، فرگرد، کوشک و اوبه هم.
گوش باز کنید تا لهجهی هرات و زندهجان ( مرکز پوشنگ ) و کوسویه ( کهسان) گلران و فرگرد ( غوریان) را در تایباد و تربت جام و خواف و مشهد و سبزوار بشنوید!
اگر امروز جبر، ما را برای تهیهی لقمهنانی به سوی شما کشیده دلیلی بر خُردانگاری ما نیست، جوانان ما در ته چاههای تهران و آتش کورههای ساوه و تختهی داربستهای چندین طبقهی اهواز، جان دادند تا نانی به کفآرند، مفتخور خوانتان نبودند که منت میگذارید. حالا که این مرزها ( که بیشباهت به خطخطیهای دفتر کودکان نیست) چشم تاریخی شما را بسته خیلی خوب پیاده آمده بودم پیاده خواهم رفت، زخم زبان و گردن شکستنتان دیگر چیست؟
مولاداد رستمی
@ml_rustami
❤86👍12👏8😢4