❤18👍3
Forwarded from مولاداد رستمی
در آستانهی رفتنت که سه ساله شد!
مانند نهالی به مسیر توام ای باد
با رفتن تو لرزه بر اندام من افتاد
ما را به غم خویش گرفتار نمودی
با این همه ای دوست روان تو بسی شاد
داغ تو چنان بود که ناخواسته گفتم
ای کاش مرا مادر ایام نمیزاد
مانند خطی حکشده بر سینهی یک سنگ
هیهات که بیرون بشود خاطرت از یاد
بگذار که ما اهل زمین اشک بباریم
رفتی و به آن عالم لاهوت خدا داد
#مولاداد_رستمی
@ml_rustami
مانند نهالی به مسیر توام ای باد
با رفتن تو لرزه بر اندام من افتاد
ما را به غم خویش گرفتار نمودی
با این همه ای دوست روان تو بسی شاد
داغ تو چنان بود که ناخواسته گفتم
ای کاش مرا مادر ایام نمیزاد
مانند خطی حکشده بر سینهی یک سنگ
هیهات که بیرون بشود خاطرت از یاد
بگذار که ما اهل زمین اشک بباریم
رفتی و به آن عالم لاهوت خدا داد
#مولاداد_رستمی
@ml_rustami
😢20❤3
پنجرهای رو به گذشته
پنج
از نظر ما بچههای روستایی همهی پدیدهها زبان داشتند و میشد با آنها حرف زد؛ وقتی پیراهنمان تر میشد، رو به باد تکانش میدادیم و خطاب به باد میگفتیم:
باد بادک! باد بادک!
اسبِ تور اَو میدم
جو میدم
روغن مندَو میدم
ترّه بُبُر
خشکهر بیار
وقتی گاو تَبَق میگرفت، لنگ جملی را پیدا میکردیم تا بالای سر گاو مریض بایستد، با چوب به زمین بزد و خطاب به تَبَق بگوید:
تبق بَجِّه که لنگ جمل بیاماد
در دنیای سادهی خودمان برای هر پدیدهای تحلیلی در ذهن داشتیم، به رعد و برق میگفتیم پایه قورقوری؛ معتقد بودیم که ترازویی دارد؛ بچههای شوخ را در ترازویش میگذارد و با خود میبرد؛ در نوروز که باران میبارید، میگفتیم: بیبی نوروزی دارد سرش را میشوید و اگر برف میبارید تحلیلمان این بود که بیبی نوروزی دارد سرش را کف میزند.
اعتقاد ما بر این بود که در آخر دنیا چاه بزرگیست، خورشید غروبها درون آن چاه فرو میرود و صبح از این طرف بیرون میشود. ابزار بازیمان به یک زَو که خاککش کوچکی روی آن میگذاشتیم، خلاصه شده بود؛ این خاککش را مادر از تکههای ماندهی کنار چرخ برایمان دوخته بود. زَو را در تصور خود خر میدیدیم.
عروسی که میشد برای ما جشنواره بود، نجیب نی میزد، گل احمد طبله و جوانان ده چوببازی میکردند، عروس و داماد را پیاده دور ده میچرخاندند، بر سرشان نقل و مینو میپاشیدند؛ گاهی هم پولهای کاغذی پنج یا ده افغانی. بچهها چون گرگهای گرسنه خودشان را روی نقل و مینوها میانداختند تا بتوانند طعمهای به چنگ آورند، چادر عروس میدان نبرد میشد و گاه ینگه گرهمشتی بر کمر کودکی فرود میآورد، از ذوق، کسی نمیدانست که زد، که خورد؟ پول که اگر بود واویلایی بود؛ گاه اتفاق میافتاد که پول کاغذی بین دو کودک پاره میشد، نه این نیمهاش را به آن میداد نه آن به این؛ گویی کشمیر است؛ پشتونستان است؛ کردستان.
در مسیر عروسگردان هر چند قدم کسی دست بلند میکرد و با فریاد یا الله! همه را به سکوت وامیداشت، رباعی میگفت:
شهزاده پسر عجب هنرمندی تو
از پشت پدر یگانه فرزندی تو
امشب که قبای سبز بر تن کردی
شایسته به درگاه خداوندی تو
خدا دوستی بده یا چهار یار
و باز نجیب نی میزد، گل احمد طبله و دختری با دستهایی حنا کرده در صف زنان دایره. عروسگردان قانون داشت، پسران جوان حق نداشتند به صف زنان نزدیک شوند؛ اگر از کنار خانهای که تازه کسی را از دست داده بود، میگذشتند، به احترام سوگواری آنها نواختن را نگهمیداشتند تا از جلو خانه بگذرند.
ده که کوچک است فاصله بین اهالی ده هم کوتاه مینماید، در عروسیها هر کس میکوشد تا گوشهی کاری را بگیرد، کمکی بکند، پولی، روغنی، برنجی، کندهای و...
پیش از عروسی تعدادی از جوانان ده برای آوردن هیزم به کوه میرفتند، گاهی تا ده نفر هم سوار بر خرها به سمت تیغه زرد، پوزهی لوشآبک، کفتاری و دشت قبله میتاختند. اگر عروسی در زمستان بود، مادر داماد در دستمال برایشان کشمش، توتخشکه، کشته میبست و اگر تابستان، میوهی تازه. مردان جوان با خورجینی که محمولهی تناب، تهبار، تیشه و بیل بود، و شالهای سبزی که وقت برگشت روی بارهای هیزم عروسی پهن میکردند، به کمر کوه میشتافتند. تَرِخ میکندند، بغل میکردند، میبستند و بر خر بار میزدند؛ به ده که نزدیک میشدند، کودکان و جوانان به استقبالشان میرفتند، با طبله و نی به خانهی عروسی میآمدند.
ده است دیگر، ده بود دیگر، مردم دلشان به همین چیزها خوش بود؛ گاهی در سوگ جوانی که در چاههای ایران مرده بود میگریستند و باری در عروسی دیگری چوببازی میکردند؛ به قول خودشان: یک سر پلاس غمه یک سر پلاس شادی!
ادامه دارد...
#مولاداد_رستمی
@ml_rustami
پنج
از نظر ما بچههای روستایی همهی پدیدهها زبان داشتند و میشد با آنها حرف زد؛ وقتی پیراهنمان تر میشد، رو به باد تکانش میدادیم و خطاب به باد میگفتیم:
باد بادک! باد بادک!
اسبِ تور اَو میدم
جو میدم
روغن مندَو میدم
ترّه بُبُر
خشکهر بیار
وقتی گاو تَبَق میگرفت، لنگ جملی را پیدا میکردیم تا بالای سر گاو مریض بایستد، با چوب به زمین بزد و خطاب به تَبَق بگوید:
تبق بَجِّه که لنگ جمل بیاماد
در دنیای سادهی خودمان برای هر پدیدهای تحلیلی در ذهن داشتیم، به رعد و برق میگفتیم پایه قورقوری؛ معتقد بودیم که ترازویی دارد؛ بچههای شوخ را در ترازویش میگذارد و با خود میبرد؛ در نوروز که باران میبارید، میگفتیم: بیبی نوروزی دارد سرش را میشوید و اگر برف میبارید تحلیلمان این بود که بیبی نوروزی دارد سرش را کف میزند.
اعتقاد ما بر این بود که در آخر دنیا چاه بزرگیست، خورشید غروبها درون آن چاه فرو میرود و صبح از این طرف بیرون میشود. ابزار بازیمان به یک زَو که خاککش کوچکی روی آن میگذاشتیم، خلاصه شده بود؛ این خاککش را مادر از تکههای ماندهی کنار چرخ برایمان دوخته بود. زَو را در تصور خود خر میدیدیم.
عروسی که میشد برای ما جشنواره بود، نجیب نی میزد، گل احمد طبله و جوانان ده چوببازی میکردند، عروس و داماد را پیاده دور ده میچرخاندند، بر سرشان نقل و مینو میپاشیدند؛ گاهی هم پولهای کاغذی پنج یا ده افغانی. بچهها چون گرگهای گرسنه خودشان را روی نقل و مینوها میانداختند تا بتوانند طعمهای به چنگ آورند، چادر عروس میدان نبرد میشد و گاه ینگه گرهمشتی بر کمر کودکی فرود میآورد، از ذوق، کسی نمیدانست که زد، که خورد؟ پول که اگر بود واویلایی بود؛ گاه اتفاق میافتاد که پول کاغذی بین دو کودک پاره میشد، نه این نیمهاش را به آن میداد نه آن به این؛ گویی کشمیر است؛ پشتونستان است؛ کردستان.
در مسیر عروسگردان هر چند قدم کسی دست بلند میکرد و با فریاد یا الله! همه را به سکوت وامیداشت، رباعی میگفت:
شهزاده پسر عجب هنرمندی تو
از پشت پدر یگانه فرزندی تو
امشب که قبای سبز بر تن کردی
شایسته به درگاه خداوندی تو
خدا دوستی بده یا چهار یار
و باز نجیب نی میزد، گل احمد طبله و دختری با دستهایی حنا کرده در صف زنان دایره. عروسگردان قانون داشت، پسران جوان حق نداشتند به صف زنان نزدیک شوند؛ اگر از کنار خانهای که تازه کسی را از دست داده بود، میگذشتند، به احترام سوگواری آنها نواختن را نگهمیداشتند تا از جلو خانه بگذرند.
ده که کوچک است فاصله بین اهالی ده هم کوتاه مینماید، در عروسیها هر کس میکوشد تا گوشهی کاری را بگیرد، کمکی بکند، پولی، روغنی، برنجی، کندهای و...
پیش از عروسی تعدادی از جوانان ده برای آوردن هیزم به کوه میرفتند، گاهی تا ده نفر هم سوار بر خرها به سمت تیغه زرد، پوزهی لوشآبک، کفتاری و دشت قبله میتاختند. اگر عروسی در زمستان بود، مادر داماد در دستمال برایشان کشمش، توتخشکه، کشته میبست و اگر تابستان، میوهی تازه. مردان جوان با خورجینی که محمولهی تناب، تهبار، تیشه و بیل بود، و شالهای سبزی که وقت برگشت روی بارهای هیزم عروسی پهن میکردند، به کمر کوه میشتافتند. تَرِخ میکندند، بغل میکردند، میبستند و بر خر بار میزدند؛ به ده که نزدیک میشدند، کودکان و جوانان به استقبالشان میرفتند، با طبله و نی به خانهی عروسی میآمدند.
ده است دیگر، ده بود دیگر، مردم دلشان به همین چیزها خوش بود؛ گاهی در سوگ جوانی که در چاههای ایران مرده بود میگریستند و باری در عروسی دیگری چوببازی میکردند؛ به قول خودشان: یک سر پلاس غمه یک سر پلاس شادی!
ادامه دارد...
#مولاداد_رستمی
@ml_rustami
❤27👍2🤔2
نوروز رسیده! ابر، بالا پوشش
یک باغ، گل محمدی بر دوشش
انگار که همبستر دشتی بوده
بوی تن سبزه میدهد آغوشش
#مولاداد_رستمی
@ml_rustami
یک باغ، گل محمدی بر دوشش
انگار که همبستر دشتی بوده
بوی تن سبزه میدهد آغوشش
#مولاداد_رستمی
@ml_rustami
❤24👍2
قبلهام رو به من ای کاش نمازی بشود
میروم سمت نشیبی که فرازی بشود
غزهام روی سرم صندوق نان افتادهست
به کلاغان برسانید غذا آمادهست
شده از نیش سگانم بستانید به زور
تکهای از بدنم را بسپارید به گور
لاشهخواران جهان را چهقدر سیر کنم
استخوانم نکند بین گلو گیر کنم
آهم از دسترس گوش جهان بیرونم
بین یک مرثیه من تازهترین مضمونم
خاکم و تاج سری هم بشوم خاکم باز
از هیاهوی خودآراستگی پاکم باز
اگرم خار اجازت بدهد گل بکنم
لای این غنچه چه اندازه تحمل بکنم؟
اعتمادم که زمان پاک به بادم داده
مال مسروقهام از جیب عسس افتاده
مثل کشمیر شدم هر که به خود میکشدم
همه خواهان کلاهاند من اینجا نمدم
مثل خرما که غریبست سر سفرهی عید
بین دیوان غزلها دو سه خط شعر سپید
درکم و راه ندارم به خود از هیچ طریق
مثل تفسیر پر از مغلطه از عهد عتیق
آبرویم بروم باز نخواهم گردید
رفتنم رفتن عمر است بدون تردید
بادم از در به دری خاک به سر میریزم
ریگم و کوه اگر هم بشوم ناچیزم
تا بدانند چهها میگذرد در دل تنگ
مثل بادام سرم را بشکستند به سنگ
گفتن از درد دل آدمیان میکاهد
زخم چرکینشدهای باز شدن میخواهد
جسد غزهام ای کاش پس از ختم دعا
از دهان سگ ولگرد بگیرید مرا
من بخارایم و در دست تزار افتادم
شاهم از اصل خودم حین فرار افتادم
شهرزادی که مرا قصه کند پیدا نیست
وسط این همه شب هیچ برایم جا نیست
هرچه در جیب من افتاد برآمد ماری
آنچه از کوفه نوشتند منم انگاری
یک زمان خاطرهی سیطره بر بغدادم
لشکر خان مغول میگذرد از یادم
گاه مانند خراسان که فراموش شدم
قدر تاریخ جسد آمد و من دوش شدم
گوشم و چشم به راه خبر آوازم
من در این برجک تنهایی خود سربازم
دلم و تنگ همان عربدهی دُردکشان
مسجد قُرطُبه آنگونه که دلتنگ اذان
دیگر این حال برای همه نامطلوب است
سیستان منتظر آمدن یعقوب است
جای این قدر سخن مرد عمل باید بود
شاعر آزرده زیادست بغل باید بود
تو که از بتکدهی بابلیان بیزاری
شهر خالی شده خوبست تبر برداری
شده پیراهن خود را به سر چوب بزن
کمر مار بهدوشان زمان را بشکن
بپر از آتش سودابه اگر معصومی
لااقل آه بکش ظالم اگر مظلومی
برف واخانی و پامیر گلاندود نباش
ناامید از سر هم کردن یک رود نباش
تو همان خشت خَرَندی که اگر برخیزی
سقف را بر سر ایام فرومیریزی
#مولاداد_رستمی
@ml_rustami
میروم سمت نشیبی که فرازی بشود
غزهام روی سرم صندوق نان افتادهست
به کلاغان برسانید غذا آمادهست
شده از نیش سگانم بستانید به زور
تکهای از بدنم را بسپارید به گور
لاشهخواران جهان را چهقدر سیر کنم
استخوانم نکند بین گلو گیر کنم
آهم از دسترس گوش جهان بیرونم
بین یک مرثیه من تازهترین مضمونم
خاکم و تاج سری هم بشوم خاکم باز
از هیاهوی خودآراستگی پاکم باز
اگرم خار اجازت بدهد گل بکنم
لای این غنچه چه اندازه تحمل بکنم؟
اعتمادم که زمان پاک به بادم داده
مال مسروقهام از جیب عسس افتاده
مثل کشمیر شدم هر که به خود میکشدم
همه خواهان کلاهاند من اینجا نمدم
مثل خرما که غریبست سر سفرهی عید
بین دیوان غزلها دو سه خط شعر سپید
درکم و راه ندارم به خود از هیچ طریق
مثل تفسیر پر از مغلطه از عهد عتیق
آبرویم بروم باز نخواهم گردید
رفتنم رفتن عمر است بدون تردید
بادم از در به دری خاک به سر میریزم
ریگم و کوه اگر هم بشوم ناچیزم
تا بدانند چهها میگذرد در دل تنگ
مثل بادام سرم را بشکستند به سنگ
گفتن از درد دل آدمیان میکاهد
زخم چرکینشدهای باز شدن میخواهد
جسد غزهام ای کاش پس از ختم دعا
از دهان سگ ولگرد بگیرید مرا
من بخارایم و در دست تزار افتادم
شاهم از اصل خودم حین فرار افتادم
شهرزادی که مرا قصه کند پیدا نیست
وسط این همه شب هیچ برایم جا نیست
هرچه در جیب من افتاد برآمد ماری
آنچه از کوفه نوشتند منم انگاری
یک زمان خاطرهی سیطره بر بغدادم
لشکر خان مغول میگذرد از یادم
گاه مانند خراسان که فراموش شدم
قدر تاریخ جسد آمد و من دوش شدم
گوشم و چشم به راه خبر آوازم
من در این برجک تنهایی خود سربازم
دلم و تنگ همان عربدهی دُردکشان
مسجد قُرطُبه آنگونه که دلتنگ اذان
دیگر این حال برای همه نامطلوب است
سیستان منتظر آمدن یعقوب است
جای این قدر سخن مرد عمل باید بود
شاعر آزرده زیادست بغل باید بود
تو که از بتکدهی بابلیان بیزاری
شهر خالی شده خوبست تبر برداری
شده پیراهن خود را به سر چوب بزن
کمر مار بهدوشان زمان را بشکن
بپر از آتش سودابه اگر معصومی
لااقل آه بکش ظالم اگر مظلومی
برف واخانی و پامیر گلاندود نباش
ناامید از سر هم کردن یک رود نباش
تو همان خشت خَرَندی که اگر برخیزی
سقف را بر سر ایام فرومیریزی
#مولاداد_رستمی
@ml_rustami
❤39👍6👏4😢3🔥2🤩1
بر آنانی که یک ماه را با روزه، نماز، یاد خدا، کمک به همنوع و کوشش برای پاکی درون از غره به سلخ بردند؛ خجستهروزهای عید را مبارک باد میگویم.
هر روزتان با بندگی خدا عید و هر عیدتان سعید!
@ml_rustami
هر روزتان با بندگی خدا عید و هر عیدتان سعید!
@ml_rustami
❤27
هر بلایی کز آسمان آید
گرچه بر دیگری قضا باشد
بر زمین نارسیده میگوید
خانهی انوری کجا باشد؟
انوری
#تسلیت_هممیهن
@ml_rustami
گرچه بر دیگری قضا باشد
بر زمین نارسیده میگوید
خانهی انوری کجا باشد؟
انوری
#تسلیت_هممیهن
@ml_rustami
👍7❤5😁4🤔1
Forwarded from واران (جلیل صفربیگی)
«مجموعه_نو_رباعیهای_جلیل_صفربیگی.pdf
966.6 KB
🔻نورباعی🔻
مجموعه نورباعی .جلیل صفربیگی
بنا به درخواست تعدادی از دوستان عزیز ،نسخه الکترونیک کتاب " نورباعی" تقدیم می شود.
@js313
مجموعه نورباعی .جلیل صفربیگی
بنا به درخواست تعدادی از دوستان عزیز ،نسخه الکترونیک کتاب " نورباعی" تقدیم می شود.
@js313
❤7
عارفانه
چون حبهی قند در دهان افتاده
نامت هیجانی که به جان افتاده
دل در پی تو چهگونه باید نرود؟
سیبیست که در آب روان افتاده
#مولاداد_رستمی
@ml_rustami
چون حبهی قند در دهان افتاده
نامت هیجانی که به جان افتاده
دل در پی تو چهگونه باید نرود؟
سیبیست که در آب روان افتاده
#مولاداد_رستمی
@ml_rustami
❤27
پنجرهای رو به گذشته
شش
همه جا تاریک بود، سیاه بود، فقط میشد تیره و تار درختان توت چهار طرف محوطه را دید. محوطههای زندهجان تا دل آدم بخواهد درخت توت دارد، آخر این مردم علاقهی ویژهای به کرم ابریشم دارند و غذای این کرم هم برگ توت است. چشم هیچ چیزی را درست نمیتوانست ببیند، حتی دستهایم را که دور پاها حلقه شده بود، ماری را میمانستم که روی گنج چنبره زده باشد، نه این است که خرمن گندم برای یک مرد ده کم از گنج نیست، دانههای گندم طلاست و مرد کشاورز روستایی زرگر. روستاییها درو گندم را با زرگری مقایسه میکنند و گاه تشبیه مضمر تفضیلی به کار برده و میگویند: در فصل درو، زرگر از پی زرگریاش بلند میشود. آخر چند ماه باید زحمت کشید، تخم پاشاند، گاو راند، بیل زد، پلکی کشید، بوته به بوته آب را همراهی کرد تا از در آغوش گرفتن گندمی در نرود؛ باز باید کمر بست، درو کرد، وجب به وجب با منگال زمین را طی کرد، دسته کرد، پشته کشید و خرمن انباشت، تا بلکه بشود لقمه نانی سر سفره گذاشت؛ آنهم اگر سال خشکه نشود، گندم را هوا نزند، سیهقاق نگیرد، خوک غُروق لگد نمالد، سیل بهار زیر لای دفن نکند و هزار و یک بلای دیگر.
کم کم داشت خوابم میبرد، روی خورجین چمپاته زده بودم، گاه چشمانم را میبستم، سیاهی بیشتر میشد، میترسیدم و دوباره چشم وا میکردم و باز سیاهی در سیاهی، خرمن در محوطه و محوطه در حصار درختان توت، که کلشان کرده بودیم، که تازه شوشکهایشان داشتند قد میکشیدند. کلشان کرده بودیم تا برگها خوراک کرمها شوند و کرمها زندانی پیله.
چند روز پیش خانهی ما پیلهچینی بود، زنهای همسایه جمع بودند، از هر دری سخن میگفتند، میگفتند طلاهای عمه عالم گم شده، میگفتند جعبهی بعضی تا ده من هم جواب داده، میگفتند کُخهای زن فلانی سر تار و تنش مرده، میگفتند فلانی از قلعهی نو برگ خریده بوده، زمین را سمپاشی کرده بودند، از تمام جعبهاش فقط یک بردست کُخ مرده را جمع کرده، میگفتند دیروز جایی پیلهچینی بودیم، تا آخوند اذان خفتن را داد، پیله پاک میکردیم، تا ظهر که فقط از ته خاشهها بهدرکردیم، نقره کردن هم ما را پیس کرد، پیلهها لَمَشت بود، سه جعبه ور داشته بودند، مسلمانها شو دارند، از ما که تا همین یک جعبه را برگ میآورد صد رقم قورتُم پُرتُم میکرد، میگفتند به نیتشان بود که گو کخها را هم به سر ما بیرون کنند، میگفتند سبزه... آه سبزه، او را به ایران برده بودند، عروسی کرده بودند، دختر ساده و بیآلایشی بود، دختر روستا، مطبخ سیاه دیده و دیگدان، با اجاقگاز آشنا نبود، تحقیرش میکردند، شوهر پسش میزد، او را با دختران رنگ و لعاب مالیدهی تهرانی مقایسه میکرد، پیش از عروسیاش ندیده بود، او که کارد به استخوانش رسیده بود، دیگر تاب نیاورد، جنازهاش را پدر شوهرش به زندهجان آورد، ماه رمضان بود، دل سنگ برای مادرش آب میشد، پدر گریه نمیکرد، از درون داشت خودش را میخورد که چرا دخترش را با دست خود به کشتارگاه فرستاده، چادر سفیدی که او بر سرش انداخته کفن بوده و نانی که بر کمرش بسته آخرین لقمههای روزیاش از دنیا.
همچنان تنها، کنار خرمن، روی خورجین چمپاته زده بودم و به سبزهها فکر میکردم، به سبزهای که سرش را بریدند، شب عروسی گفتند باکره نبوده و هیچ وقت ثابت نشد، به سبزهای که دستش را شکستند و او غذا میپخت، بچه شیر میداد، سر تنور میرفت و گپ مادر شوهر را میکشید، به سبزهای که...
پدر با گاوبندهای محمد اکبر که ما مندَگبر میگفتیم به من رسید، از جا برخاستم، جلو گاوها را گرفتم، پدر چَپَر را از کنار خرمن کشید و به یوغ گاوبندها بست.
ادامه دارد...
#مولاداد_رستمی
@ml_rustami
شش
همه جا تاریک بود، سیاه بود، فقط میشد تیره و تار درختان توت چهار طرف محوطه را دید. محوطههای زندهجان تا دل آدم بخواهد درخت توت دارد، آخر این مردم علاقهی ویژهای به کرم ابریشم دارند و غذای این کرم هم برگ توت است. چشم هیچ چیزی را درست نمیتوانست ببیند، حتی دستهایم را که دور پاها حلقه شده بود، ماری را میمانستم که روی گنج چنبره زده باشد، نه این است که خرمن گندم برای یک مرد ده کم از گنج نیست، دانههای گندم طلاست و مرد کشاورز روستایی زرگر. روستاییها درو گندم را با زرگری مقایسه میکنند و گاه تشبیه مضمر تفضیلی به کار برده و میگویند: در فصل درو، زرگر از پی زرگریاش بلند میشود. آخر چند ماه باید زحمت کشید، تخم پاشاند، گاو راند، بیل زد، پلکی کشید، بوته به بوته آب را همراهی کرد تا از در آغوش گرفتن گندمی در نرود؛ باز باید کمر بست، درو کرد، وجب به وجب با منگال زمین را طی کرد، دسته کرد، پشته کشید و خرمن انباشت، تا بلکه بشود لقمه نانی سر سفره گذاشت؛ آنهم اگر سال خشکه نشود، گندم را هوا نزند، سیهقاق نگیرد، خوک غُروق لگد نمالد، سیل بهار زیر لای دفن نکند و هزار و یک بلای دیگر.
کم کم داشت خوابم میبرد، روی خورجین چمپاته زده بودم، گاه چشمانم را میبستم، سیاهی بیشتر میشد، میترسیدم و دوباره چشم وا میکردم و باز سیاهی در سیاهی، خرمن در محوطه و محوطه در حصار درختان توت، که کلشان کرده بودیم، که تازه شوشکهایشان داشتند قد میکشیدند. کلشان کرده بودیم تا برگها خوراک کرمها شوند و کرمها زندانی پیله.
چند روز پیش خانهی ما پیلهچینی بود، زنهای همسایه جمع بودند، از هر دری سخن میگفتند، میگفتند طلاهای عمه عالم گم شده، میگفتند جعبهی بعضی تا ده من هم جواب داده، میگفتند کُخهای زن فلانی سر تار و تنش مرده، میگفتند فلانی از قلعهی نو برگ خریده بوده، زمین را سمپاشی کرده بودند، از تمام جعبهاش فقط یک بردست کُخ مرده را جمع کرده، میگفتند دیروز جایی پیلهچینی بودیم، تا آخوند اذان خفتن را داد، پیله پاک میکردیم، تا ظهر که فقط از ته خاشهها بهدرکردیم، نقره کردن هم ما را پیس کرد، پیلهها لَمَشت بود، سه جعبه ور داشته بودند، مسلمانها شو دارند، از ما که تا همین یک جعبه را برگ میآورد صد رقم قورتُم پُرتُم میکرد، میگفتند به نیتشان بود که گو کخها را هم به سر ما بیرون کنند، میگفتند سبزه... آه سبزه، او را به ایران برده بودند، عروسی کرده بودند، دختر ساده و بیآلایشی بود، دختر روستا، مطبخ سیاه دیده و دیگدان، با اجاقگاز آشنا نبود، تحقیرش میکردند، شوهر پسش میزد، او را با دختران رنگ و لعاب مالیدهی تهرانی مقایسه میکرد، پیش از عروسیاش ندیده بود، او که کارد به استخوانش رسیده بود، دیگر تاب نیاورد، جنازهاش را پدر شوهرش به زندهجان آورد، ماه رمضان بود، دل سنگ برای مادرش آب میشد، پدر گریه نمیکرد، از درون داشت خودش را میخورد که چرا دخترش را با دست خود به کشتارگاه فرستاده، چادر سفیدی که او بر سرش انداخته کفن بوده و نانی که بر کمرش بسته آخرین لقمههای روزیاش از دنیا.
همچنان تنها، کنار خرمن، روی خورجین چمپاته زده بودم و به سبزهها فکر میکردم، به سبزهای که سرش را بریدند، شب عروسی گفتند باکره نبوده و هیچ وقت ثابت نشد، به سبزهای که دستش را شکستند و او غذا میپخت، بچه شیر میداد، سر تنور میرفت و گپ مادر شوهر را میکشید، به سبزهای که...
پدر با گاوبندهای محمد اکبر که ما مندَگبر میگفتیم به من رسید، از جا برخاستم، جلو گاوها را گرفتم، پدر چَپَر را از کنار خرمن کشید و به یوغ گاوبندها بست.
ادامه دارد...
#مولاداد_رستمی
@ml_rustami
❤16👍4🥰1
فرارسیدن عید فرخندهی اضحی، عید ایثارگری و تقوا بر همهی شما ارجمندان خجسته باد!
همواره خندان باشید و سرخوش؛ سورتان پایدار!
@ml_rustami
همواره خندان باشید و سرخوش؛ سورتان پایدار!
@ml_rustami
❤23👍1
Forwarded from الفباء
#نشر_الفباء
منتشر میکند!
دکتور مصطفی محمود:
تاریخ اسلام
(مروری بر تاریخ اسلام از دیروز تا امروز)
نوشتهی دکتور محمد ابراهیم شریقی
ترجمهی عبدالرحمن عزام
#تاریخ_اسلام
#کتاب_خوب_بخوانیم
@Alefba99 | الفباء
منتشر میکند!
دکتور مصطفی محمود:
«کسیکه تاریخ میخواند، هرگز ناامیدی به دلش راه نخواهد یافت. او دنیا را روزهایی چند میبیند که خداوند میان مردم میگرداند. ثروتمندان، فقیر میشوند و فقرا ثروتمند؛ ضعیفانِ دیروز، قدرتمدان امروزند و حاکمان دیروز، بیخانمانهای امروز. قاضیان متهماند و پیروزان، شکستخورده. فلک میگردد و زندگی نمیایستد. دوام دنیا بر یک حال، سرابی بیش نیست.»
تاریخ اسلام
(مروری بر تاریخ اسلام از دیروز تا امروز)
نوشتهی دکتور محمد ابراهیم شریقی
ترجمهی عبدالرحمن عزام
#تاریخ_اسلام
#کتاب_خوب_بخوانیم
@Alefba99 | الفباء
❤10👍2
Forwarded from الفباء
ــــــــــــــــــــــــــــــــ
🗒️ یادداشت استاد مولاداد رستمی شاعر و نویسندهی هریوازمین برترجمهی فارسی کتاب
تاریخ جام جم است و آیینهی سکندر، پژواکی از آواز گذشتگان، روایتگری دقیق، چینی بر پیشانی زمان، گاه غولی از چراغ جادو برآمده و خوانندگان تاریخ همان علاءالدین.
تاریخ پلیست که بر رود اکنون بستهاند تا به گذشته بپیوندد. تاریخ را باید دید، شنید، خواند، فهمید، زندگی کرد و ساخت؛ ورنه تو را نمیبینند، نمیشنوند، نمیخوانند، نمیفهمند، زندگی میکشدت و باد و باران حوادث ویرانهات میکند.
تاریخ جادهی هموار نیست، فراز دارد و نشیب، اوج دارد و حضیض، گاه کسانی را بر بلندای کاخ عزت میبینی و گاه بر خاک ذلت. زندگی هم چنین است، نوار قلب را میماند، هموار شود، مردهای.
تاریخ را تنها نمیتوان دانش گذشتگان گفت، چه که امروزیان نیز در ساختن آن سهم دارند، آنان برای فرداییان تاریخ میسازند و سازهی دیروزیان را گزند نمیرسانند:
نام نیک رفتهگان ضایع مکن
تا بماند نام نیکات پایدار
سعدی
گذشته را شایسته آن است که دانست، دانید، گذشته پیر سرد و گرم چشیدهای را میماند که اندوختههایش را به برنایان میسپارد تا درست بزیاند. تاریخ این آیینهدار شاهدان پارین را از غبار فراموشی و تحریف باید پاس داشت. آنان که غبارروب آیینهی تاریخاند، ارج دارند و قرین عروسان حجلهی عزتاند.
آیین اسلام این درخت زخمخورده از تبر سایهنشینان با تاریخ شکوهآفرین خودش امروزه آماج تیرهایی است که از ترکش جهل یاران و شصت دژنام دشمنان بدر میرود. خامهکشانی را میخواهد تا بر منقار نی، آب حیوانِ دوات بچکانند و بساط کاغذ را به واژهگان، نقش ارژنگ نمایند، پارسایانی پارسیگو تا از دلاورمردان عربی بگویند که نقاب از چهرهی منوچهر راستی پس زدند و چشمها را خیره به رخسار درستی کردند.
اینک شمهای از این دست دستاویزها به کوشش یار همیار عزامِ تازندهی توسن عزم به دیبای چاپ آراسته و کتابی بایسته درآمده که خدای بر نگارنده و بر برگردانندهی آن ببخشاد و همای توفیق را بر شانههایشان بنشاناد.
مولاداد رستمی
#تاریخ_اسلام
#کتاب_بخوانیم
@Alefba99 | الفباء
🗒️ یادداشت استاد مولاداد رستمی شاعر و نویسندهی هریوازمین برترجمهی فارسی کتاب
تاریخ جام جم است و آیینهی سکندر، پژواکی از آواز گذشتگان، روایتگری دقیق، چینی بر پیشانی زمان، گاه غولی از چراغ جادو برآمده و خوانندگان تاریخ همان علاءالدین.
تاریخ پلیست که بر رود اکنون بستهاند تا به گذشته بپیوندد. تاریخ را باید دید، شنید، خواند، فهمید، زندگی کرد و ساخت؛ ورنه تو را نمیبینند، نمیشنوند، نمیخوانند، نمیفهمند، زندگی میکشدت و باد و باران حوادث ویرانهات میکند.
تاریخ جادهی هموار نیست، فراز دارد و نشیب، اوج دارد و حضیض، گاه کسانی را بر بلندای کاخ عزت میبینی و گاه بر خاک ذلت. زندگی هم چنین است، نوار قلب را میماند، هموار شود، مردهای.
تاریخ را تنها نمیتوان دانش گذشتگان گفت، چه که امروزیان نیز در ساختن آن سهم دارند، آنان برای فرداییان تاریخ میسازند و سازهی دیروزیان را گزند نمیرسانند:
نام نیک رفتهگان ضایع مکن
تا بماند نام نیکات پایدار
سعدی
گذشته را شایسته آن است که دانست، دانید، گذشته پیر سرد و گرم چشیدهای را میماند که اندوختههایش را به برنایان میسپارد تا درست بزیاند. تاریخ این آیینهدار شاهدان پارین را از غبار فراموشی و تحریف باید پاس داشت. آنان که غبارروب آیینهی تاریخاند، ارج دارند و قرین عروسان حجلهی عزتاند.
آیین اسلام این درخت زخمخورده از تبر سایهنشینان با تاریخ شکوهآفرین خودش امروزه آماج تیرهایی است که از ترکش جهل یاران و شصت دژنام دشمنان بدر میرود. خامهکشانی را میخواهد تا بر منقار نی، آب حیوانِ دوات بچکانند و بساط کاغذ را به واژهگان، نقش ارژنگ نمایند، پارسایانی پارسیگو تا از دلاورمردان عربی بگویند که نقاب از چهرهی منوچهر راستی پس زدند و چشمها را خیره به رخسار درستی کردند.
اینک شمهای از این دست دستاویزها به کوشش یار همیار عزامِ تازندهی توسن عزم به دیبای چاپ آراسته و کتابی بایسته درآمده که خدای بر نگارنده و بر برگردانندهی آن ببخشاد و همای توفیق را بر شانههایشان بنشاناد.
مولاداد رستمی
#تاریخ_اسلام
#کتاب_بخوانیم
@Alefba99 | الفباء
❤23👍3
سر دلبران
هر بنای کهنه که آبادان کنند
نی که اول کهنه را ویران کنند
دگر شدن ویژهگی آدمیست؛ دید، اندیشه، رفتار و گفتار باید جامهی نو بر تن کنند و پوست بیندازند. درود بر پیامبری که گفت: آدمی مغبون است اگر دو روزش چون هم باشد. دگرگونی را شرطی است، نخست باید کهنه را تمام از بین برد تا نو سربرآورد. یگانگی خدا نیز چنین است: لا اله بنای کهنه و سپس الا الله بنای نو.
پ.ن
زین پس از این دریچه زیر نام " سر دلبران" یک بیت از مثنوی برگزیده و کوتاه دربارهی آن چیزی نوشته خواهد شد!
#سر_دلبران
#مثنوی_مولانا
#مولاداد_رستمی
@ml_rustami
هر بنای کهنه که آبادان کنند
نی که اول کهنه را ویران کنند
دگر شدن ویژهگی آدمیست؛ دید، اندیشه، رفتار و گفتار باید جامهی نو بر تن کنند و پوست بیندازند. درود بر پیامبری که گفت: آدمی مغبون است اگر دو روزش چون هم باشد. دگرگونی را شرطی است، نخست باید کهنه را تمام از بین برد تا نو سربرآورد. یگانگی خدا نیز چنین است: لا اله بنای کهنه و سپس الا الله بنای نو.
پ.ن
زین پس از این دریچه زیر نام " سر دلبران" یک بیت از مثنوی برگزیده و کوتاه دربارهی آن چیزی نوشته خواهد شد!
#سر_دلبران
#مثنوی_مولانا
#مولاداد_رستمی
@ml_rustami
❤14👍9🥰1
Forwarded from الفباء
اولین اهداء
تقدیم به برادر با جان برابر؛ مولاداد رستمی عزیز شاعر شیوابیان هریوا، باشد در برگهای سبز کتاب، در پی دیدار هم باشیم!
#تاریخ_اسلام
#در_دستان_شما
@Alefba99 | الفباء
تقدیم به برادر با جان برابر؛ مولاداد رستمی عزیز شاعر شیوابیان هریوا، باشد در برگهای سبز کتاب، در پی دیدار هم باشیم!
#تاریخ_اسلام
#در_دستان_شما
@Alefba99 | الفباء
❤21🥰1