سهشنبهی هفتهی پیش وقتی برای ثبت برنامهی تلویزیونی گلستان به دانشگاه غالب رفتم، نماز شام را در مسجد این دانشگاه یکجا با استاد رهیاب عزیز خواندم. بعد از نماز با من خوش و بش گرمی کردند و از جلسههای انجمن ادبی هرات پرسیدند. با لحنی پر از مهر گفتند: این چراغ را روشن نگهدارید!
لحظهای که از ایشان خداحافظی کردم برای نخستین و آخرین بار مرا " بچهی مه" خطاب کردند. به خدا قسم حلاوت این خطاب را هرگز فراموش نمیکنم. هیچ وقت تصورش را نمیکردم این آخرین دیدار خواهد بود.
امروز صبح وقتی خبر رحلتشان را شنیدم، در جایم خشک ماندم و بار دیگر مرگ عزیزی به حسرتم نشاند. دیگر نام دانشگاه غالب مرا به یاد دو استاد فقید میاندازد، مولانا نورالحق جامی و استاد رهیاب!😢😢😭
انا لله و انا الیه راجعون
@ml_rustami
لحظهای که از ایشان خداحافظی کردم برای نخستین و آخرین بار مرا " بچهی مه" خطاب کردند. به خدا قسم حلاوت این خطاب را هرگز فراموش نمیکنم. هیچ وقت تصورش را نمیکردم این آخرین دیدار خواهد بود.
امروز صبح وقتی خبر رحلتشان را شنیدم، در جایم خشک ماندم و بار دیگر مرگ عزیزی به حسرتم نشاند. دیگر نام دانشگاه غالب مرا به یاد دو استاد فقید میاندازد، مولانا نورالحق جامی و استاد رهیاب!😢😢😭
انا لله و انا الیه راجعون
@ml_rustami
😢42❤5👍3🔥1
Forwarded from الفباء
شماره ۲۵۲ ماهنامه معرفت (سال بیستویکم، شمارهٔ دوازدهم، دلو/بهمن ۱۴۰۲ خورشیدی) از چاپ برآمد!
محتوای این شماره:
▫️سرمقاله؛ در سوگ پیر فرزانهٔ هرات؛
▫️پیر خردمند؛ نوشتهٔ قاضی سلیمان حامد؛ عضو اتحادیهٔ علمای جهان اسلام؛
▫️شکوه دیانت و سکوی عبادت؛ نوشتهٔ پوهاند محمدناصر رهیاب؛ رئیس دانشگاه غالبِ هرات؛
▫️وداعا ایها الداعی؛ نوشتهٔ استاد فائز بادغیسی؛ دانشآموختهٔ دانشگاه الازهر؛
▫️ و آن گنج نهان زیر آوار؛ نوشتهٔ مولوی محمدشعیب صیقل؛ رئیس عمومی سابق مدارس و دارالحفاظهای وزارت معارف افغانستان؛
▫️ به یادِ استاد؛ آن سفرکرده که صدقافله دل همره اوست؛ نوشتهٔ دکتور بصیراحمد مبصر؛ عضو هیأت نویسندگان؛
▫️اخبار جهان اسلام؛
▫️معرفی کتاب «مرد مردستان»؛ مجموعهای از دلنوشتههای مولانا نجیبی کروخی؛ توأم با پارهای از دیدگاههای دوستان و دانشآموختهگان؛
▫️دلنوشتهها؛
▫️و فانوس ادب.
💌 شما نیز میتوانید برای ثبت نام به ماهنامه معرفت به شماره ۰۷۹۸۴۶۸۸۴۸ تماس گرفته و هر ماه این مجلهٔ وزین را به آدرس خویش دریافت نمایید.
#معرفت_نامه
#کتاب_خوب_بخوانیم
@Alefba99 | الفباء
محتوای این شماره:
▫️سرمقاله؛ در سوگ پیر فرزانهٔ هرات؛
▫️پیر خردمند؛ نوشتهٔ قاضی سلیمان حامد؛ عضو اتحادیهٔ علمای جهان اسلام؛
▫️شکوه دیانت و سکوی عبادت؛ نوشتهٔ پوهاند محمدناصر رهیاب؛ رئیس دانشگاه غالبِ هرات؛
▫️وداعا ایها الداعی؛ نوشتهٔ استاد فائز بادغیسی؛ دانشآموختهٔ دانشگاه الازهر؛
▫️ و آن گنج نهان زیر آوار؛ نوشتهٔ مولوی محمدشعیب صیقل؛ رئیس عمومی سابق مدارس و دارالحفاظهای وزارت معارف افغانستان؛
▫️ به یادِ استاد؛ آن سفرکرده که صدقافله دل همره اوست؛ نوشتهٔ دکتور بصیراحمد مبصر؛ عضو هیأت نویسندگان؛
▫️اخبار جهان اسلام؛
▫️معرفی کتاب «مرد مردستان»؛ مجموعهای از دلنوشتههای مولانا نجیبی کروخی؛ توأم با پارهای از دیدگاههای دوستان و دانشآموختهگان؛
▫️دلنوشتهها؛
▫️و فانوس ادب.
💌 شما نیز میتوانید برای ثبت نام به ماهنامه معرفت به شماره ۰۷۹۸۴۶۸۸۴۸ تماس گرفته و هر ماه این مجلهٔ وزین را به آدرس خویش دریافت نمایید.
#معرفت_نامه
#کتاب_خوب_بخوانیم
@Alefba99 | الفباء
❤8👍5
پنجرهای رو به گذشته
یک:
زندگی روی هم انباشتن روزهاست، روزهایی که هر کدام نگارهایست که بر دیوار ذهنمان نصب شده، نقاشیهایی که هر بار نگاهشان میکنیم، دلمان میخواهد تا با قلمموی زمان نقشی تازه بر آنها بکشیم و برخی نقشها را پاک کنیم؛ غافل از این که این نقاشیها فقط قابلیت گردزدایی را دارند و گاه همین هم میسر نیست. گاه از پنجرهی ماشین زندگی به پشت سر که نگاه میاندازیم، میبینیم آدمها، درختها و خانهها رو به عقب میروند و از ما دور میشوند، ما همچنان میرویم تا به ایستگاه مرگ برسیم. بچه که بودیم همهی شور و شعفمان در شبی که پدر قول داده بود تا فردا صبح به شهرمان ببرد، جمع میشد. وقتی ماشین حرکت میکرد از شیشهی پنجره به بیرون نگاه میکردیم و با هیجان خاصی تک تک درختها، خانهها و آدمها را دید میزدیم، در عالم کودکانهیمان نقشهی شهر را در ذهن مهندسی میکردیم و شگفتزده به آنهایی که انگار داشتند به سمت ده میرفتند چشم میدوختیم تا از جلو دیدمان گم میشدند.
اما دیگر ورق برگشته و همه چیز فرق کرده، ما بزرگ شدهایم، حالا دیگر میدانیم غم چیست و چهگونه خورده میشود. اکنون میدانیم آن تکه نانهایی که از سفرهی خانه برمیداشتیم و عصرها سر سهراهی دم محلمان میخوردیم، از کجا میآمد.
ما آنجا منتظر آمدن گلهگاو مینشستیم. بصیر و غلامشاه گلهگاو چرانهای محل بودند. صبح زود گاوها را به دشت میبردند و بعد از عصر میآوردند، خسته بودند و کوفته، چهرههاشان به نان برشته میمانست، عصبانیت را میشد از دور در صورت برافروختهی غلامشاه دید، معلوم بود گاوها خیلی اذیتش میکنند، بصیر اما مرد آرامی بود. اولین گاوی که ماما کنان از دالان کنار مسجد جامع به کوچه میپیچید، ما بچهها فریاد میزدیم و این سرود را میخواندیم:
گلهگاو سر کرد
مرغ بیبی پر کرد
بیبی به کنج خونه
بیت و غزل میخونه
ادامه دارد...
#مولاداد_رستمی
@ml_rusami
یک:
زندگی روی هم انباشتن روزهاست، روزهایی که هر کدام نگارهایست که بر دیوار ذهنمان نصب شده، نقاشیهایی که هر بار نگاهشان میکنیم، دلمان میخواهد تا با قلمموی زمان نقشی تازه بر آنها بکشیم و برخی نقشها را پاک کنیم؛ غافل از این که این نقاشیها فقط قابلیت گردزدایی را دارند و گاه همین هم میسر نیست. گاه از پنجرهی ماشین زندگی به پشت سر که نگاه میاندازیم، میبینیم آدمها، درختها و خانهها رو به عقب میروند و از ما دور میشوند، ما همچنان میرویم تا به ایستگاه مرگ برسیم. بچه که بودیم همهی شور و شعفمان در شبی که پدر قول داده بود تا فردا صبح به شهرمان ببرد، جمع میشد. وقتی ماشین حرکت میکرد از شیشهی پنجره به بیرون نگاه میکردیم و با هیجان خاصی تک تک درختها، خانهها و آدمها را دید میزدیم، در عالم کودکانهیمان نقشهی شهر را در ذهن مهندسی میکردیم و شگفتزده به آنهایی که انگار داشتند به سمت ده میرفتند چشم میدوختیم تا از جلو دیدمان گم میشدند.
اما دیگر ورق برگشته و همه چیز فرق کرده، ما بزرگ شدهایم، حالا دیگر میدانیم غم چیست و چهگونه خورده میشود. اکنون میدانیم آن تکه نانهایی که از سفرهی خانه برمیداشتیم و عصرها سر سهراهی دم محلمان میخوردیم، از کجا میآمد.
ما آنجا منتظر آمدن گلهگاو مینشستیم. بصیر و غلامشاه گلهگاو چرانهای محل بودند. صبح زود گاوها را به دشت میبردند و بعد از عصر میآوردند، خسته بودند و کوفته، چهرههاشان به نان برشته میمانست، عصبانیت را میشد از دور در صورت برافروختهی غلامشاه دید، معلوم بود گاوها خیلی اذیتش میکنند، بصیر اما مرد آرامی بود. اولین گاوی که ماما کنان از دالان کنار مسجد جامع به کوچه میپیچید، ما بچهها فریاد میزدیم و این سرود را میخواندیم:
گلهگاو سر کرد
مرغ بیبی پر کرد
بیبی به کنج خونه
بیت و غزل میخونه
ادامه دارد...
#مولاداد_رستمی
@ml_rusami
❤23👍11👏1
پنجرهای رو به گذشته
دو:
آدمی در زندگی گاهی به رهنوردی تشنه میماند که در صحرایی خشک به سختی قدمها را از پیاش میکشد، مشکی تهی بر دوش به امید آن که به چشمهای برسد، بنوشد و برای ادامهی راه پرش کند. در این میان میشود به چشمهای بربخورد اما با نوشیدن نخستین جرعه درمییابد که آب شور است، باز مینوشد و آب همچنان شور... تشنهتر میشود و به میسرش ادامه میدهد، میرود، میرود در آرزوی چشمهای دیگر که شور نباشد، که تشنهترش نکند، که رمق راهپیودن بیابد...
میرود، میرود و مشک تهی را کماکان بر دوش دارد.
خواستههای آدمی هم چنیناند...
بیبی حیات اما این گونه نبود، خواستههایش محدود به چند من گندم، چهار شاخ کنده و تنی سالم بود. تفریحاش در عصرها خلاصه میشد که چادرنماز سیاهش را به سر کند، سطل را به دست گیرد و به بهانهی آب آوردن از خانهی همسایه، دمی اختلاط کند، گره از بغچهی دلتنگیهایش باز کند، درد دل کند و به هر شنونده سهمی بدهد، از گاوش که هر سال آوست میشد و یک گوساله میآورد، بگوید؛ آخر گاو استاق برای صاحبش بار است، بیبی از گاو و از گاودوشهاش تعریف میکرد و این که تا بیست روز پیش از زاییدن شیرش را دریغ نمیکرد و این که به کارد آمد، نظر شد. گاوش مرد و گاودوشهاش شکست.
بیبی حیات میگفت: چشم آدمی سنگ را میترکاند!
او از ملای محل تعویذ نظر گرفته بود، با پارچهای گلدار پوشش کرده بود و بر شاخ گاو آویخته بود.
بیبی بیشتر عمرش را به تنهایی به سر برده بود، در جوانی شوهرش زن نو گرفت و کهنه را دلآزار دید؛ به شهر رفت و همانجا کشته شد؛ میگویند به دست سربازان تازهوارد شوروی. در میانسالی یکه پسرش را به زور سربازی بردند، وقتی بعد از دو سال برگشته بود مردم نمیشناختنداش؛ بیبی حیات با همسایهها خو گرفته بود، خانوادهاش شده بودند.
بیبی حیات میگفت: کسِ بیکسها خداست!
با همین همسایهها از محاصرهی زندهجان به برناباد گریخته بود، با همین همسایهها خانهی در جنگخرابشدهاش را دوباره ساخته بود، زمینش را کشته بود و درو کرده بود.
بیبی حیات میگفت: آدم زیر کار بمیرد بهتر است تا زیر ننگ!
با همان انگشتان استخوانیاش رابر غرغره را میکشید، سطل را پر میکرد و به خانه میآورد.
اما سالها تنهایی دلش را نازک کرده بود، زودرنج بود، همصحبت شدن با او قلق داشت که همسایهها خوب یاد گرفته بودند و خاله قریش بیشتر.
بیبی حیات میگفت... یک شب تا دم دمههای صبح جز آه و نالهای کنده کنده از او صدایی شنیده نشد؛ دیگر چیزی نگفت.
برای اولین بار گریهی پدر را دیدم، بلند زار میزد. امام اذان میداد و همسایه از دیوار تختبامش نگاه میکرد و شاید اشک در چشم جمع کرده بود که در گرگ و میش صبح دیده نمیشد.
ادامه دارد...
#مولاداد_رستمی
@ml_rustami
دو:
آدمی در زندگی گاهی به رهنوردی تشنه میماند که در صحرایی خشک به سختی قدمها را از پیاش میکشد، مشکی تهی بر دوش به امید آن که به چشمهای برسد، بنوشد و برای ادامهی راه پرش کند. در این میان میشود به چشمهای بربخورد اما با نوشیدن نخستین جرعه درمییابد که آب شور است، باز مینوشد و آب همچنان شور... تشنهتر میشود و به میسرش ادامه میدهد، میرود، میرود در آرزوی چشمهای دیگر که شور نباشد، که تشنهترش نکند، که رمق راهپیودن بیابد...
میرود، میرود و مشک تهی را کماکان بر دوش دارد.
خواستههای آدمی هم چنیناند...
بیبی حیات اما این گونه نبود، خواستههایش محدود به چند من گندم، چهار شاخ کنده و تنی سالم بود. تفریحاش در عصرها خلاصه میشد که چادرنماز سیاهش را به سر کند، سطل را به دست گیرد و به بهانهی آب آوردن از خانهی همسایه، دمی اختلاط کند، گره از بغچهی دلتنگیهایش باز کند، درد دل کند و به هر شنونده سهمی بدهد، از گاوش که هر سال آوست میشد و یک گوساله میآورد، بگوید؛ آخر گاو استاق برای صاحبش بار است، بیبی از گاو و از گاودوشهاش تعریف میکرد و این که تا بیست روز پیش از زاییدن شیرش را دریغ نمیکرد و این که به کارد آمد، نظر شد. گاوش مرد و گاودوشهاش شکست.
بیبی حیات میگفت: چشم آدمی سنگ را میترکاند!
او از ملای محل تعویذ نظر گرفته بود، با پارچهای گلدار پوشش کرده بود و بر شاخ گاو آویخته بود.
بیبی بیشتر عمرش را به تنهایی به سر برده بود، در جوانی شوهرش زن نو گرفت و کهنه را دلآزار دید؛ به شهر رفت و همانجا کشته شد؛ میگویند به دست سربازان تازهوارد شوروی. در میانسالی یکه پسرش را به زور سربازی بردند، وقتی بعد از دو سال برگشته بود مردم نمیشناختنداش؛ بیبی حیات با همسایهها خو گرفته بود، خانوادهاش شده بودند.
بیبی حیات میگفت: کسِ بیکسها خداست!
با همین همسایهها از محاصرهی زندهجان به برناباد گریخته بود، با همین همسایهها خانهی در جنگخرابشدهاش را دوباره ساخته بود، زمینش را کشته بود و درو کرده بود.
بیبی حیات میگفت: آدم زیر کار بمیرد بهتر است تا زیر ننگ!
با همان انگشتان استخوانیاش رابر غرغره را میکشید، سطل را پر میکرد و به خانه میآورد.
اما سالها تنهایی دلش را نازک کرده بود، زودرنج بود، همصحبت شدن با او قلق داشت که همسایهها خوب یاد گرفته بودند و خاله قریش بیشتر.
بیبی حیات میگفت... یک شب تا دم دمههای صبح جز آه و نالهای کنده کنده از او صدایی شنیده نشد؛ دیگر چیزی نگفت.
برای اولین بار گریهی پدر را دیدم، بلند زار میزد. امام اذان میداد و همسایه از دیوار تختبامش نگاه میکرد و شاید اشک در چشم جمع کرده بود که در گرگ و میش صبح دیده نمیشد.
ادامه دارد...
#مولاداد_رستمی
@ml_rustami
❤19👍6
پنجرهای رو به گذشته
سه:
بچهی ده که باشی سقف خواستههایت کوتاه است، به قدر این که نیمه شب از خواب بیدارت نکنند که میراب گفته آب به دهنهی شماست، با پدر به آبیاری برو. تو هم چارهای نداشته باشی، با چشمهایی پر از خواب، چراغ رکابی را در دست میگیری و از این پَل به آن پَل دنبال پدر میدوی. از رخنهها، سر پَلها، از وسط کشتههای تازه آبدادهی زمین مردم میگذری تا سر دهنه برسی، آنجا میبینی میراب با چند نفر که بعد از شما قرارست آب بهشان برسد نشستهاند، هر کدام چراغ رکابیای در کنارشان گذاشته و آنانی که شاید تا دیر وقت منتظر آب باشند با خود چای هم آوردهاند. به پدر چای تعارف میکنند:
_ بشنین یک پیالهی چایی بخورن، اَو بلَی سبثتا مُدر عبدریمه، رد از او هم سراج مایه شفتلا خور اَو ده
_ همو غال موشار خوب لقد کو
_ دهنهی شَما راسته کرده یه؟
پدر هر جا را که میخواهد بیل بزند تو باید چراغ در دست کنارش باشی تا ببیند از کجا قیچ برمیدارد، جایی موش سوراخ نکرده باشد، دهنهای نبرده باشد و قسمتهای آخر زمین درست آب خورده باشد.
آبیاری که تمام شد تو و پدر با پارچههای ورمالیده و پاهای گلمال به خانه برمیگردید، مادر هنوز بیدار است، بیبی میپرسد:
_ زمین ادله اَو خورد؟
_ صب برگم ماییم تی گلا ایشته برگ میاری؟
هنوز سرت را روی بالش جابهجا نکردی که مادر صدا میزند و تو را به رفتن برای آوردن برگ فرامیخواند، آخر نه این که پایان ثور است و کرمهای پیله دارند دهه میخورند، غرولندکنان از خواب شیرینی که با تمام دنیا عوضش نمیکنی، برمیخیزی، نماز صبح را طوری که شگونش به جا شود میخوانی، چاقو ارهات را از سر رف خانهی هیزمها برمیداری و به کوچه میزنی. زمین نزدیک است، از دم سرا که چند قدم برمیداری، پدر را روی درخت میبینی، شاخههای چند درخت توت را یکی یکی بریده و پایین پایش خرمنی از چوپ با برگهای درشت افتاده است، تا قدم از در چوبی باغچه که با حلبهای روغن پوش شده به داخل میگذاری پایت روی گل میلغزد، به زمین میخوری و نیم پارچهی تنبانت گلی میشود، پدر با لحنی نزدیک به عصبانیت از تو میخواهد تا مواظب باشی. شاخههای پایینی درختها را صاف میکنی، بعد دستهدسته به خانه انتقال میدهی، شاید پنج تا شش بار مسیر خانه تا زمین را میپیمایی.
بچهی ده که باشی بدون چای و صبحانه به مکتب میروی، دستهایت را دستههای برگ سبز کرده و سرانگشتانت را چوبها خراشانده، معلم دارد حاضری میخواند و تو حتی فرصت نکردهای که درست دستهایت را بشویی و موهایت را صاف کنی، چهل دقیقه راه را در کمتر از نیم ساعت قدمکش کردهای تا سر وقت برسی.
بچهی ده که باشی خیلی امتیازها داری، صادقی، سادهیی، بیریایی، بیآلایشی و... اما خستهیی، دمپاییهایت پلاستیکیست و کیفت رویش نشان یونسف است، یا دستمالی چهارکنج که کتابهایت را در آن بستهیی. دستهایت زِبراند، چشمهایت خمار جرعهای خواب و کارخانگیهایت را در صنف مینویسی. دیشب همین که سفره جمع شد، نشستی تا پرسشهای تمرین تاریخ را حل کنی، آخر تو از همین صنف پنج به تاریخ علاقهی عجیبی داری، درس جدید را پیش از معلم نوراحمد تو توضیح میدهی؛ هنوز تمرینها نیمه نشده بود و کارخانگی ریاضی هم مانده بود که مادر چراغ رکابی را به مطبخ برد و تو در تاریکی قلم در دست منتظر ماندی تا ظرفها شسته شد و مادر چراغ را آورد.
بچهی ده که باشی تفریحات بعدِ آمدن از مکتب ساعتی خواب و نوشیدن پیالهای چای است، گوش گرفتن رادیو دری، برنامهی گلچین موسیقی با اجرای آقای وفا. صبحها پیک سلامتی، تقویم تاریخ، شام اخبار و تحلیلهای سیاسی و برنامههای ادبی که برای نخستینبار به تو میفهماند شاعر زنده هم وجود دارد. صبح جمعه خانم بیات رمان میخواند و بعد از ظهر نمایشنامه است؛ اذان عصر نزدیک است، تو باید ارهات را برداری و برای آوردن علف به باغچه بروی؛ فراموش نکن تو بچهی دهی.
ادامه دارد...
#مولاداد_رستمی
@ml_rustami
سه:
بچهی ده که باشی سقف خواستههایت کوتاه است، به قدر این که نیمه شب از خواب بیدارت نکنند که میراب گفته آب به دهنهی شماست، با پدر به آبیاری برو. تو هم چارهای نداشته باشی، با چشمهایی پر از خواب، چراغ رکابی را در دست میگیری و از این پَل به آن پَل دنبال پدر میدوی. از رخنهها، سر پَلها، از وسط کشتههای تازه آبدادهی زمین مردم میگذری تا سر دهنه برسی، آنجا میبینی میراب با چند نفر که بعد از شما قرارست آب بهشان برسد نشستهاند، هر کدام چراغ رکابیای در کنارشان گذاشته و آنانی که شاید تا دیر وقت منتظر آب باشند با خود چای هم آوردهاند. به پدر چای تعارف میکنند:
_ بشنین یک پیالهی چایی بخورن، اَو بلَی سبثتا مُدر عبدریمه، رد از او هم سراج مایه شفتلا خور اَو ده
_ همو غال موشار خوب لقد کو
_ دهنهی شَما راسته کرده یه؟
پدر هر جا را که میخواهد بیل بزند تو باید چراغ در دست کنارش باشی تا ببیند از کجا قیچ برمیدارد، جایی موش سوراخ نکرده باشد، دهنهای نبرده باشد و قسمتهای آخر زمین درست آب خورده باشد.
آبیاری که تمام شد تو و پدر با پارچههای ورمالیده و پاهای گلمال به خانه برمیگردید، مادر هنوز بیدار است، بیبی میپرسد:
_ زمین ادله اَو خورد؟
_ صب برگم ماییم تی گلا ایشته برگ میاری؟
هنوز سرت را روی بالش جابهجا نکردی که مادر صدا میزند و تو را به رفتن برای آوردن برگ فرامیخواند، آخر نه این که پایان ثور است و کرمهای پیله دارند دهه میخورند، غرولندکنان از خواب شیرینی که با تمام دنیا عوضش نمیکنی، برمیخیزی، نماز صبح را طوری که شگونش به جا شود میخوانی، چاقو ارهات را از سر رف خانهی هیزمها برمیداری و به کوچه میزنی. زمین نزدیک است، از دم سرا که چند قدم برمیداری، پدر را روی درخت میبینی، شاخههای چند درخت توت را یکی یکی بریده و پایین پایش خرمنی از چوپ با برگهای درشت افتاده است، تا قدم از در چوبی باغچه که با حلبهای روغن پوش شده به داخل میگذاری پایت روی گل میلغزد، به زمین میخوری و نیم پارچهی تنبانت گلی میشود، پدر با لحنی نزدیک به عصبانیت از تو میخواهد تا مواظب باشی. شاخههای پایینی درختها را صاف میکنی، بعد دستهدسته به خانه انتقال میدهی، شاید پنج تا شش بار مسیر خانه تا زمین را میپیمایی.
بچهی ده که باشی بدون چای و صبحانه به مکتب میروی، دستهایت را دستههای برگ سبز کرده و سرانگشتانت را چوبها خراشانده، معلم دارد حاضری میخواند و تو حتی فرصت نکردهای که درست دستهایت را بشویی و موهایت را صاف کنی، چهل دقیقه راه را در کمتر از نیم ساعت قدمکش کردهای تا سر وقت برسی.
بچهی ده که باشی خیلی امتیازها داری، صادقی، سادهیی، بیریایی، بیآلایشی و... اما خستهیی، دمپاییهایت پلاستیکیست و کیفت رویش نشان یونسف است، یا دستمالی چهارکنج که کتابهایت را در آن بستهیی. دستهایت زِبراند، چشمهایت خمار جرعهای خواب و کارخانگیهایت را در صنف مینویسی. دیشب همین که سفره جمع شد، نشستی تا پرسشهای تمرین تاریخ را حل کنی، آخر تو از همین صنف پنج به تاریخ علاقهی عجیبی داری، درس جدید را پیش از معلم نوراحمد تو توضیح میدهی؛ هنوز تمرینها نیمه نشده بود و کارخانگی ریاضی هم مانده بود که مادر چراغ رکابی را به مطبخ برد و تو در تاریکی قلم در دست منتظر ماندی تا ظرفها شسته شد و مادر چراغ را آورد.
بچهی ده که باشی تفریحات بعدِ آمدن از مکتب ساعتی خواب و نوشیدن پیالهای چای است، گوش گرفتن رادیو دری، برنامهی گلچین موسیقی با اجرای آقای وفا. صبحها پیک سلامتی، تقویم تاریخ، شام اخبار و تحلیلهای سیاسی و برنامههای ادبی که برای نخستینبار به تو میفهماند شاعر زنده هم وجود دارد. صبح جمعه خانم بیات رمان میخواند و بعد از ظهر نمایشنامه است؛ اذان عصر نزدیک است، تو باید ارهات را برداری و برای آوردن علف به باغچه بروی؛ فراموش نکن تو بچهی دهی.
ادامه دارد...
#مولاداد_رستمی
@ml_rustami
❤27👍15
پنجرهای رو به گذشته
چهار
من ساده به دنیا آمدهام، ساده زیستهام و شاید ساده و بیسر و صدا از این دنیا بروم؛ در میان این همه سادگی ولی سخت زندگی کردهام و زندگی هم بر من سخت گرفته است. زندگی به استادی خشن میماند که تا چیزی را خوب شیرفهمت کند؛ گوشات را تاب میدهد؛ قلم را در انگشتانت میفشارد؛ کف دستانت را با چوب مینوازد و گونههایت را با سیلی سرخ نگهمیدارد؛ و تو در دلت از او بدت میآید.
زندگی وقتی صبحهای سرد وادارم میکرد تا با پاهای برهنه گل لگد کنم؛ وقتی سوری سنگین علف را بر دوشم میگذاشت، وقتی لای و لوشهای بدبوی جوی کاریز را به سرم بالا میریخت؛ وقتی بیل دستم میداد، موزه پایم میکرد و به آبیاری آیِش دوم میفرستاد؛ ازاش خوشم نمیآمد. من فردا امتحان داشتم؛ پایم را موزه زخم کرده بود؛ آب به داخل موزه نفوذ میکرد و زمانی که در گل فرو میرفت نمیتوانستم خودم را از شر گلهای سمج رها کنم؛ با دست، دهانهی موزه را میگرفتم و بالا میکشیدم.
نفرتم از زندگی زمانی بیشتر میشد که جلو دیگران تحقیرم میکرد؛ گاهی برای جسامت نحیف؛ گاهی برای بلند نکردن ناوه، پشتهی گندم، گونی جو و... اما حالا دوستش دارم، با همهی سختگیریهایش، مثل پدر.
پدر هم مثل زندگی سخت میگرفت، میگیرد؛ او هم از زندگی یاد گرفته بود؛ گرفته است. برای نماز صبح یکبار بیشتر صدا نمیکرد، بیدار نمیشدی بار دوم چنان فریادی بر سرت میزد که نمیدانستی کی آفتابه را آب کردی، کی دستنماز گرفتی و کی نماز خواندی؟ یادم میآید آن زمان که در ایران بودیم، پدر دستش بازتر بود؛ جوانتر بود؛ بناء بود و گاهی چاه میکند. اولینبار روی ورق مقوایی حروف الفباء را نوشت، دستم داد و به من آموخت؛ مدرسه نمیرفتم، اما در خانه نیمی از کتاب کلاس اول را میخواندم و مینوشتم به لطف پدر. خودش شبها کلاس سوادآموزی میرفت؛ مسجد مهاجران افغانستانی، عمرو آباد، ورامین، معلم اسکندر. بعضی شبها من هم با پدر به مسجد میرفتم؛ یکبار معلم اسکندر مردی را سرتخته خواست و بهاش گفت که خمیر دندان بنویسد؛ مرد گچ در دستش ماند؛ معلم اسکندر با نگاهی عاقل اندر سفیه گفت: اگر از این بچه بخواهم، مینویسد. من این جملهی معلم را امری گرفتم و چسپ از جا برخاستم؛ با گچ نوشتم دندان اما خمیرش را درست نتوانستم بنویسم. تشویق شدم. پدر خوشحال شد؛ شاید به من افتخار میکرد؛ هنوز این خاطره را برای دوستانش تعریف میکند.
اینجا که آمدیم خیلی چیزها فرق کرد؛ کار دیگر شب و روز نمیشناخت؛ پدر دستتنگ شد. مادر میگفت: کاش از ایران نمیآمدیم؛ وقتی پدر با بار خار میآمد. خر نداشتیم؛ خر ایوب را به خار برده بود؛ عصری رفتم تا از چاه مسجد آب بیاورم؛ ایوب پرسید: پدرت هنوز از خار نیامده؟ گفتم: نه! گفت: از صبح وعدهی نماز رفته چهکار میکند؟ یک چنگ خار که این همه وقت نمیخواهد. پدر آمد؛ داشت با سوزنسنجاق خارهای دستش را بیرون میکرد؛ حرف ایوب را گفتم؛ مادر ناراحت شد؛ پدر گفت: خری که ندشته باشی بم خری هم نمیارزی!
ادامه دارد...
#مولاداد_رستمی
@ml_rustami
چهار
من ساده به دنیا آمدهام، ساده زیستهام و شاید ساده و بیسر و صدا از این دنیا بروم؛ در میان این همه سادگی ولی سخت زندگی کردهام و زندگی هم بر من سخت گرفته است. زندگی به استادی خشن میماند که تا چیزی را خوب شیرفهمت کند؛ گوشات را تاب میدهد؛ قلم را در انگشتانت میفشارد؛ کف دستانت را با چوب مینوازد و گونههایت را با سیلی سرخ نگهمیدارد؛ و تو در دلت از او بدت میآید.
زندگی وقتی صبحهای سرد وادارم میکرد تا با پاهای برهنه گل لگد کنم؛ وقتی سوری سنگین علف را بر دوشم میگذاشت، وقتی لای و لوشهای بدبوی جوی کاریز را به سرم بالا میریخت؛ وقتی بیل دستم میداد، موزه پایم میکرد و به آبیاری آیِش دوم میفرستاد؛ ازاش خوشم نمیآمد. من فردا امتحان داشتم؛ پایم را موزه زخم کرده بود؛ آب به داخل موزه نفوذ میکرد و زمانی که در گل فرو میرفت نمیتوانستم خودم را از شر گلهای سمج رها کنم؛ با دست، دهانهی موزه را میگرفتم و بالا میکشیدم.
نفرتم از زندگی زمانی بیشتر میشد که جلو دیگران تحقیرم میکرد؛ گاهی برای جسامت نحیف؛ گاهی برای بلند نکردن ناوه، پشتهی گندم، گونی جو و... اما حالا دوستش دارم، با همهی سختگیریهایش، مثل پدر.
پدر هم مثل زندگی سخت میگرفت، میگیرد؛ او هم از زندگی یاد گرفته بود؛ گرفته است. برای نماز صبح یکبار بیشتر صدا نمیکرد، بیدار نمیشدی بار دوم چنان فریادی بر سرت میزد که نمیدانستی کی آفتابه را آب کردی، کی دستنماز گرفتی و کی نماز خواندی؟ یادم میآید آن زمان که در ایران بودیم، پدر دستش بازتر بود؛ جوانتر بود؛ بناء بود و گاهی چاه میکند. اولینبار روی ورق مقوایی حروف الفباء را نوشت، دستم داد و به من آموخت؛ مدرسه نمیرفتم، اما در خانه نیمی از کتاب کلاس اول را میخواندم و مینوشتم به لطف پدر. خودش شبها کلاس سوادآموزی میرفت؛ مسجد مهاجران افغانستانی، عمرو آباد، ورامین، معلم اسکندر. بعضی شبها من هم با پدر به مسجد میرفتم؛ یکبار معلم اسکندر مردی را سرتخته خواست و بهاش گفت که خمیر دندان بنویسد؛ مرد گچ در دستش ماند؛ معلم اسکندر با نگاهی عاقل اندر سفیه گفت: اگر از این بچه بخواهم، مینویسد. من این جملهی معلم را امری گرفتم و چسپ از جا برخاستم؛ با گچ نوشتم دندان اما خمیرش را درست نتوانستم بنویسم. تشویق شدم. پدر خوشحال شد؛ شاید به من افتخار میکرد؛ هنوز این خاطره را برای دوستانش تعریف میکند.
اینجا که آمدیم خیلی چیزها فرق کرد؛ کار دیگر شب و روز نمیشناخت؛ پدر دستتنگ شد. مادر میگفت: کاش از ایران نمیآمدیم؛ وقتی پدر با بار خار میآمد. خر نداشتیم؛ خر ایوب را به خار برده بود؛ عصری رفتم تا از چاه مسجد آب بیاورم؛ ایوب پرسید: پدرت هنوز از خار نیامده؟ گفتم: نه! گفت: از صبح وعدهی نماز رفته چهکار میکند؟ یک چنگ خار که این همه وقت نمیخواهد. پدر آمد؛ داشت با سوزنسنجاق خارهای دستش را بیرون میکرد؛ حرف ایوب را گفتم؛ مادر ناراحت شد؛ پدر گفت: خری که ندشته باشی بم خری هم نمیارزی!
ادامه دارد...
#مولاداد_رستمی
@ml_rustami
❤22😢5👍3
Forwarded from Mehran popal
دیشب خودم را برای چندمین بار به صرف شعر در کانال تلگرام یار غار و رفیق گرمابه و گلستان خود جناب مولاداد رستمی عزیز دعوت کردم. همینطور که داشتم از خودم پذیرایی میکردم، به این شعر رسیدم:
برای عابران رود مانند گدارم من
سکویم شانهام من، نردبان روزگارم من
نبودم یک شب و خلقی مرا از یادشان بردند
و در شهر خودم بیگانه چون یاران غارم من
مرا در چشم مردم اعتباری نیست میدانم
که مردان سیاستپیشه را قول و قرارم من
خبرهای بدی دارم دمی برگردم از میدان
شبیه بیرقی پرخون و اسبی بیسوارم من
غمم چون گاو پیشانیسفید از دور معلومست
که نیم افراشته پرچم وَ یا سنگ مزارم من
مکدر کردهام آیینهها را جرم آنان چیست؟
بیا دستی بکش ای مرگ! پاکم کن غبارم من
#مولاداد_رستمی
قبلا هم بارها خوانده بودم. من این گونه شعر ها را «شناسنامه» شاعر نام میگذارم. یادم آمد که من هم قبلا شناسنامه ای اتفاقا با همین وزن و ردیف و محتوا داشته ام.
آن را هم اینجا میگذارم تا دوستان شناسنامه دو شاعر زنده جانی را بخوانند.
مپرس از من، چه هستی! هیچ، بینام و نشانم من
فقط یک مشت خاکم، چند تکه استخوانم من
به دنبالم نگرد اینقدر بیخود خسته خواهی شد
به سختی میتوان من را به دست آورد، نانم من
سراپا گوش هستم تا دمی که حرفِ حق باشد
و اما پیش رویِ ظلم، سر تا پا دهانم من
خودم اصلا نمیدانم چهام، اما همینگونه-
که شیطان از صدایم میرمد، بانگ اذانم من
به پیش مردمِ مظلوم، مومم؛ پیش ظالمها
همان سندانِ زیر چکش آهنگرانم من
جناب شیخ گفتا: کیستی؟ در پاسخش گفتم:
همان چیزی که از دین ساختیهستم؛ دکانم من
#مهران_پوپل
لینک کانال تلگرام این شاعر زنده جانی👇
t.me/Mehran_popal
لینک کانال تلگرام آن شاعر زنده جانی 👇
https://t.me/ml_rustami
.......
برای عابران رود مانند گدارم من
سکویم شانهام من، نردبان روزگارم من
نبودم یک شب و خلقی مرا از یادشان بردند
و در شهر خودم بیگانه چون یاران غارم من
مرا در چشم مردم اعتباری نیست میدانم
که مردان سیاستپیشه را قول و قرارم من
خبرهای بدی دارم دمی برگردم از میدان
شبیه بیرقی پرخون و اسبی بیسوارم من
غمم چون گاو پیشانیسفید از دور معلومست
که نیم افراشته پرچم وَ یا سنگ مزارم من
مکدر کردهام آیینهها را جرم آنان چیست؟
بیا دستی بکش ای مرگ! پاکم کن غبارم من
#مولاداد_رستمی
قبلا هم بارها خوانده بودم. من این گونه شعر ها را «شناسنامه» شاعر نام میگذارم. یادم آمد که من هم قبلا شناسنامه ای اتفاقا با همین وزن و ردیف و محتوا داشته ام.
آن را هم اینجا میگذارم تا دوستان شناسنامه دو شاعر زنده جانی را بخوانند.
مپرس از من، چه هستی! هیچ، بینام و نشانم من
فقط یک مشت خاکم، چند تکه استخوانم من
به دنبالم نگرد اینقدر بیخود خسته خواهی شد
به سختی میتوان من را به دست آورد، نانم من
سراپا گوش هستم تا دمی که حرفِ حق باشد
و اما پیش رویِ ظلم، سر تا پا دهانم من
خودم اصلا نمیدانم چهام، اما همینگونه-
که شیطان از صدایم میرمد، بانگ اذانم من
به پیش مردمِ مظلوم، مومم؛ پیش ظالمها
همان سندانِ زیر چکش آهنگرانم من
جناب شیخ گفتا: کیستی؟ در پاسخش گفتم:
همان چیزی که از دین ساختیهستم؛ دکانم من
#مهران_پوپل
لینک کانال تلگرام این شاعر زنده جانی👇
t.me/Mehran_popal
لینک کانال تلگرام آن شاعر زنده جانی 👇
https://t.me/ml_rustami
.......
Telegram
Mehran popal
شاعر برای دلخوشی خود نگشته ایم
بار رسالتیست که بر دوش میکشیم
بار رسالتیست که بر دوش میکشیم
❤15👍3
غزلی ویرایش شده
شبیه خون که از یک زخم کاری میزند بیرون
غم از این سینه گاهی شعرواری میزند بیرون
دلم تنگست آن قدری که هی از آستینهایم
سر برخی کسان مانند ماری میزند بیرون
چه لذت میبرند از این که میسوزم به پایشان
حرارت از درون یک بخاری میزند بیرون
رئیس کاروان زیره از دروازهی کرمان
پس از نفرین به این حد بدبیاری میزند بیرون
نوازشهای یاران نغز اما رقتانگیز است
شبیه گل که از خاک مزاری میزند بیرون
نگاهی نابلد دزدانه گاهی میپرد در دل
و از این کاهدان با شرمساری میزند بیرون
#مولاداد_رستمی
@ml_rustami
شبیه خون که از یک زخم کاری میزند بیرون
غم از این سینه گاهی شعرواری میزند بیرون
دلم تنگست آن قدری که هی از آستینهایم
سر برخی کسان مانند ماری میزند بیرون
چه لذت میبرند از این که میسوزم به پایشان
حرارت از درون یک بخاری میزند بیرون
رئیس کاروان زیره از دروازهی کرمان
پس از نفرین به این حد بدبیاری میزند بیرون
نوازشهای یاران نغز اما رقتانگیز است
شبیه گل که از خاک مزاری میزند بیرون
نگاهی نابلد دزدانه گاهی میپرد در دل
و از این کاهدان با شرمساری میزند بیرون
#مولاداد_رستمی
@ml_rustami
❤31👍3
Audio
❤18👍3🔥1
❤18👍3
Forwarded from مولاداد رستمی
در آستانهی رفتنت که سه ساله شد!
مانند نهالی به مسیر توام ای باد
با رفتن تو لرزه بر اندام من افتاد
ما را به غم خویش گرفتار نمودی
با این همه ای دوست روان تو بسی شاد
داغ تو چنان بود که ناخواسته گفتم
ای کاش مرا مادر ایام نمیزاد
مانند خطی حکشده بر سینهی یک سنگ
هیهات که بیرون بشود خاطرت از یاد
بگذار که ما اهل زمین اشک بباریم
رفتی و به آن عالم لاهوت خدا داد
#مولاداد_رستمی
@ml_rustami
مانند نهالی به مسیر توام ای باد
با رفتن تو لرزه بر اندام من افتاد
ما را به غم خویش گرفتار نمودی
با این همه ای دوست روان تو بسی شاد
داغ تو چنان بود که ناخواسته گفتم
ای کاش مرا مادر ایام نمیزاد
مانند خطی حکشده بر سینهی یک سنگ
هیهات که بیرون بشود خاطرت از یاد
بگذار که ما اهل زمین اشک بباریم
رفتی و به آن عالم لاهوت خدا داد
#مولاداد_رستمی
@ml_rustami
😢20❤3
پنجرهای رو به گذشته
پنج
از نظر ما بچههای روستایی همهی پدیدهها زبان داشتند و میشد با آنها حرف زد؛ وقتی پیراهنمان تر میشد، رو به باد تکانش میدادیم و خطاب به باد میگفتیم:
باد بادک! باد بادک!
اسبِ تور اَو میدم
جو میدم
روغن مندَو میدم
ترّه بُبُر
خشکهر بیار
وقتی گاو تَبَق میگرفت، لنگ جملی را پیدا میکردیم تا بالای سر گاو مریض بایستد، با چوب به زمین بزد و خطاب به تَبَق بگوید:
تبق بَجِّه که لنگ جمل بیاماد
در دنیای سادهی خودمان برای هر پدیدهای تحلیلی در ذهن داشتیم، به رعد و برق میگفتیم پایه قورقوری؛ معتقد بودیم که ترازویی دارد؛ بچههای شوخ را در ترازویش میگذارد و با خود میبرد؛ در نوروز که باران میبارید، میگفتیم: بیبی نوروزی دارد سرش را میشوید و اگر برف میبارید تحلیلمان این بود که بیبی نوروزی دارد سرش را کف میزند.
اعتقاد ما بر این بود که در آخر دنیا چاه بزرگیست، خورشید غروبها درون آن چاه فرو میرود و صبح از این طرف بیرون میشود. ابزار بازیمان به یک زَو که خاککش کوچکی روی آن میگذاشتیم، خلاصه شده بود؛ این خاککش را مادر از تکههای ماندهی کنار چرخ برایمان دوخته بود. زَو را در تصور خود خر میدیدیم.
عروسی که میشد برای ما جشنواره بود، نجیب نی میزد، گل احمد طبله و جوانان ده چوببازی میکردند، عروس و داماد را پیاده دور ده میچرخاندند، بر سرشان نقل و مینو میپاشیدند؛ گاهی هم پولهای کاغذی پنج یا ده افغانی. بچهها چون گرگهای گرسنه خودشان را روی نقل و مینوها میانداختند تا بتوانند طعمهای به چنگ آورند، چادر عروس میدان نبرد میشد و گاه ینگه گرهمشتی بر کمر کودکی فرود میآورد، از ذوق، کسی نمیدانست که زد، که خورد؟ پول که اگر بود واویلایی بود؛ گاه اتفاق میافتاد که پول کاغذی بین دو کودک پاره میشد، نه این نیمهاش را به آن میداد نه آن به این؛ گویی کشمیر است؛ پشتونستان است؛ کردستان.
در مسیر عروسگردان هر چند قدم کسی دست بلند میکرد و با فریاد یا الله! همه را به سکوت وامیداشت، رباعی میگفت:
شهزاده پسر عجب هنرمندی تو
از پشت پدر یگانه فرزندی تو
امشب که قبای سبز بر تن کردی
شایسته به درگاه خداوندی تو
خدا دوستی بده یا چهار یار
و باز نجیب نی میزد، گل احمد طبله و دختری با دستهایی حنا کرده در صف زنان دایره. عروسگردان قانون داشت، پسران جوان حق نداشتند به صف زنان نزدیک شوند؛ اگر از کنار خانهای که تازه کسی را از دست داده بود، میگذشتند، به احترام سوگواری آنها نواختن را نگهمیداشتند تا از جلو خانه بگذرند.
ده که کوچک است فاصله بین اهالی ده هم کوتاه مینماید، در عروسیها هر کس میکوشد تا گوشهی کاری را بگیرد، کمکی بکند، پولی، روغنی، برنجی، کندهای و...
پیش از عروسی تعدادی از جوانان ده برای آوردن هیزم به کوه میرفتند، گاهی تا ده نفر هم سوار بر خرها به سمت تیغه زرد، پوزهی لوشآبک، کفتاری و دشت قبله میتاختند. اگر عروسی در زمستان بود، مادر داماد در دستمال برایشان کشمش، توتخشکه، کشته میبست و اگر تابستان، میوهی تازه. مردان جوان با خورجینی که محمولهی تناب، تهبار، تیشه و بیل بود، و شالهای سبزی که وقت برگشت روی بارهای هیزم عروسی پهن میکردند، به کمر کوه میشتافتند. تَرِخ میکندند، بغل میکردند، میبستند و بر خر بار میزدند؛ به ده که نزدیک میشدند، کودکان و جوانان به استقبالشان میرفتند، با طبله و نی به خانهی عروسی میآمدند.
ده است دیگر، ده بود دیگر، مردم دلشان به همین چیزها خوش بود؛ گاهی در سوگ جوانی که در چاههای ایران مرده بود میگریستند و باری در عروسی دیگری چوببازی میکردند؛ به قول خودشان: یک سر پلاس غمه یک سر پلاس شادی!
ادامه دارد...
#مولاداد_رستمی
@ml_rustami
پنج
از نظر ما بچههای روستایی همهی پدیدهها زبان داشتند و میشد با آنها حرف زد؛ وقتی پیراهنمان تر میشد، رو به باد تکانش میدادیم و خطاب به باد میگفتیم:
باد بادک! باد بادک!
اسبِ تور اَو میدم
جو میدم
روغن مندَو میدم
ترّه بُبُر
خشکهر بیار
وقتی گاو تَبَق میگرفت، لنگ جملی را پیدا میکردیم تا بالای سر گاو مریض بایستد، با چوب به زمین بزد و خطاب به تَبَق بگوید:
تبق بَجِّه که لنگ جمل بیاماد
در دنیای سادهی خودمان برای هر پدیدهای تحلیلی در ذهن داشتیم، به رعد و برق میگفتیم پایه قورقوری؛ معتقد بودیم که ترازویی دارد؛ بچههای شوخ را در ترازویش میگذارد و با خود میبرد؛ در نوروز که باران میبارید، میگفتیم: بیبی نوروزی دارد سرش را میشوید و اگر برف میبارید تحلیلمان این بود که بیبی نوروزی دارد سرش را کف میزند.
اعتقاد ما بر این بود که در آخر دنیا چاه بزرگیست، خورشید غروبها درون آن چاه فرو میرود و صبح از این طرف بیرون میشود. ابزار بازیمان به یک زَو که خاککش کوچکی روی آن میگذاشتیم، خلاصه شده بود؛ این خاککش را مادر از تکههای ماندهی کنار چرخ برایمان دوخته بود. زَو را در تصور خود خر میدیدیم.
عروسی که میشد برای ما جشنواره بود، نجیب نی میزد، گل احمد طبله و جوانان ده چوببازی میکردند، عروس و داماد را پیاده دور ده میچرخاندند، بر سرشان نقل و مینو میپاشیدند؛ گاهی هم پولهای کاغذی پنج یا ده افغانی. بچهها چون گرگهای گرسنه خودشان را روی نقل و مینوها میانداختند تا بتوانند طعمهای به چنگ آورند، چادر عروس میدان نبرد میشد و گاه ینگه گرهمشتی بر کمر کودکی فرود میآورد، از ذوق، کسی نمیدانست که زد، که خورد؟ پول که اگر بود واویلایی بود؛ گاه اتفاق میافتاد که پول کاغذی بین دو کودک پاره میشد، نه این نیمهاش را به آن میداد نه آن به این؛ گویی کشمیر است؛ پشتونستان است؛ کردستان.
در مسیر عروسگردان هر چند قدم کسی دست بلند میکرد و با فریاد یا الله! همه را به سکوت وامیداشت، رباعی میگفت:
شهزاده پسر عجب هنرمندی تو
از پشت پدر یگانه فرزندی تو
امشب که قبای سبز بر تن کردی
شایسته به درگاه خداوندی تو
خدا دوستی بده یا چهار یار
و باز نجیب نی میزد، گل احمد طبله و دختری با دستهایی حنا کرده در صف زنان دایره. عروسگردان قانون داشت، پسران جوان حق نداشتند به صف زنان نزدیک شوند؛ اگر از کنار خانهای که تازه کسی را از دست داده بود، میگذشتند، به احترام سوگواری آنها نواختن را نگهمیداشتند تا از جلو خانه بگذرند.
ده که کوچک است فاصله بین اهالی ده هم کوتاه مینماید، در عروسیها هر کس میکوشد تا گوشهی کاری را بگیرد، کمکی بکند، پولی، روغنی، برنجی، کندهای و...
پیش از عروسی تعدادی از جوانان ده برای آوردن هیزم به کوه میرفتند، گاهی تا ده نفر هم سوار بر خرها به سمت تیغه زرد، پوزهی لوشآبک، کفتاری و دشت قبله میتاختند. اگر عروسی در زمستان بود، مادر داماد در دستمال برایشان کشمش، توتخشکه، کشته میبست و اگر تابستان، میوهی تازه. مردان جوان با خورجینی که محمولهی تناب، تهبار، تیشه و بیل بود، و شالهای سبزی که وقت برگشت روی بارهای هیزم عروسی پهن میکردند، به کمر کوه میشتافتند. تَرِخ میکندند، بغل میکردند، میبستند و بر خر بار میزدند؛ به ده که نزدیک میشدند، کودکان و جوانان به استقبالشان میرفتند، با طبله و نی به خانهی عروسی میآمدند.
ده است دیگر، ده بود دیگر، مردم دلشان به همین چیزها خوش بود؛ گاهی در سوگ جوانی که در چاههای ایران مرده بود میگریستند و باری در عروسی دیگری چوببازی میکردند؛ به قول خودشان: یک سر پلاس غمه یک سر پلاس شادی!
ادامه دارد...
#مولاداد_رستمی
@ml_rustami
❤27👍2🤔2
نوروز رسیده! ابر، بالا پوشش
یک باغ، گل محمدی بر دوشش
انگار که همبستر دشتی بوده
بوی تن سبزه میدهد آغوشش
#مولاداد_رستمی
@ml_rustami
یک باغ، گل محمدی بر دوشش
انگار که همبستر دشتی بوده
بوی تن سبزه میدهد آغوشش
#مولاداد_رستمی
@ml_rustami
❤24👍2
قبلهام رو به من ای کاش نمازی بشود
میروم سمت نشیبی که فرازی بشود
غزهام روی سرم صندوق نان افتادهست
به کلاغان برسانید غذا آمادهست
شده از نیش سگانم بستانید به زور
تکهای از بدنم را بسپارید به گور
لاشهخواران جهان را چهقدر سیر کنم
استخوانم نکند بین گلو گیر کنم
آهم از دسترس گوش جهان بیرونم
بین یک مرثیه من تازهترین مضمونم
خاکم و تاج سری هم بشوم خاکم باز
از هیاهوی خودآراستگی پاکم باز
اگرم خار اجازت بدهد گل بکنم
لای این غنچه چه اندازه تحمل بکنم؟
اعتمادم که زمان پاک به بادم داده
مال مسروقهام از جیب عسس افتاده
مثل کشمیر شدم هر که به خود میکشدم
همه خواهان کلاهاند من اینجا نمدم
مثل خرما که غریبست سر سفرهی عید
بین دیوان غزلها دو سه خط شعر سپید
درکم و راه ندارم به خود از هیچ طریق
مثل تفسیر پر از مغلطه از عهد عتیق
آبرویم بروم باز نخواهم گردید
رفتنم رفتن عمر است بدون تردید
بادم از در به دری خاک به سر میریزم
ریگم و کوه اگر هم بشوم ناچیزم
تا بدانند چهها میگذرد در دل تنگ
مثل بادام سرم را بشکستند به سنگ
گفتن از درد دل آدمیان میکاهد
زخم چرکینشدهای باز شدن میخواهد
جسد غزهام ای کاش پس از ختم دعا
از دهان سگ ولگرد بگیرید مرا
من بخارایم و در دست تزار افتادم
شاهم از اصل خودم حین فرار افتادم
شهرزادی که مرا قصه کند پیدا نیست
وسط این همه شب هیچ برایم جا نیست
هرچه در جیب من افتاد برآمد ماری
آنچه از کوفه نوشتند منم انگاری
یک زمان خاطرهی سیطره بر بغدادم
لشکر خان مغول میگذرد از یادم
گاه مانند خراسان که فراموش شدم
قدر تاریخ جسد آمد و من دوش شدم
گوشم و چشم به راه خبر آوازم
من در این برجک تنهایی خود سربازم
دلم و تنگ همان عربدهی دُردکشان
مسجد قُرطُبه آنگونه که دلتنگ اذان
دیگر این حال برای همه نامطلوب است
سیستان منتظر آمدن یعقوب است
جای این قدر سخن مرد عمل باید بود
شاعر آزرده زیادست بغل باید بود
تو که از بتکدهی بابلیان بیزاری
شهر خالی شده خوبست تبر برداری
شده پیراهن خود را به سر چوب بزن
کمر مار بهدوشان زمان را بشکن
بپر از آتش سودابه اگر معصومی
لااقل آه بکش ظالم اگر مظلومی
برف واخانی و پامیر گلاندود نباش
ناامید از سر هم کردن یک رود نباش
تو همان خشت خَرَندی که اگر برخیزی
سقف را بر سر ایام فرومیریزی
#مولاداد_رستمی
@ml_rustami
میروم سمت نشیبی که فرازی بشود
غزهام روی سرم صندوق نان افتادهست
به کلاغان برسانید غذا آمادهست
شده از نیش سگانم بستانید به زور
تکهای از بدنم را بسپارید به گور
لاشهخواران جهان را چهقدر سیر کنم
استخوانم نکند بین گلو گیر کنم
آهم از دسترس گوش جهان بیرونم
بین یک مرثیه من تازهترین مضمونم
خاکم و تاج سری هم بشوم خاکم باز
از هیاهوی خودآراستگی پاکم باز
اگرم خار اجازت بدهد گل بکنم
لای این غنچه چه اندازه تحمل بکنم؟
اعتمادم که زمان پاک به بادم داده
مال مسروقهام از جیب عسس افتاده
مثل کشمیر شدم هر که به خود میکشدم
همه خواهان کلاهاند من اینجا نمدم
مثل خرما که غریبست سر سفرهی عید
بین دیوان غزلها دو سه خط شعر سپید
درکم و راه ندارم به خود از هیچ طریق
مثل تفسیر پر از مغلطه از عهد عتیق
آبرویم بروم باز نخواهم گردید
رفتنم رفتن عمر است بدون تردید
بادم از در به دری خاک به سر میریزم
ریگم و کوه اگر هم بشوم ناچیزم
تا بدانند چهها میگذرد در دل تنگ
مثل بادام سرم را بشکستند به سنگ
گفتن از درد دل آدمیان میکاهد
زخم چرکینشدهای باز شدن میخواهد
جسد غزهام ای کاش پس از ختم دعا
از دهان سگ ولگرد بگیرید مرا
من بخارایم و در دست تزار افتادم
شاهم از اصل خودم حین فرار افتادم
شهرزادی که مرا قصه کند پیدا نیست
وسط این همه شب هیچ برایم جا نیست
هرچه در جیب من افتاد برآمد ماری
آنچه از کوفه نوشتند منم انگاری
یک زمان خاطرهی سیطره بر بغدادم
لشکر خان مغول میگذرد از یادم
گاه مانند خراسان که فراموش شدم
قدر تاریخ جسد آمد و من دوش شدم
گوشم و چشم به راه خبر آوازم
من در این برجک تنهایی خود سربازم
دلم و تنگ همان عربدهی دُردکشان
مسجد قُرطُبه آنگونه که دلتنگ اذان
دیگر این حال برای همه نامطلوب است
سیستان منتظر آمدن یعقوب است
جای این قدر سخن مرد عمل باید بود
شاعر آزرده زیادست بغل باید بود
تو که از بتکدهی بابلیان بیزاری
شهر خالی شده خوبست تبر برداری
شده پیراهن خود را به سر چوب بزن
کمر مار بهدوشان زمان را بشکن
بپر از آتش سودابه اگر معصومی
لااقل آه بکش ظالم اگر مظلومی
برف واخانی و پامیر گلاندود نباش
ناامید از سر هم کردن یک رود نباش
تو همان خشت خَرَندی که اگر برخیزی
سقف را بر سر ایام فرومیریزی
#مولاداد_رستمی
@ml_rustami
❤39👍6👏4😢3🔥2🤩1
بر آنانی که یک ماه را با روزه، نماز، یاد خدا، کمک به همنوع و کوشش برای پاکی درون از غره به سلخ بردند؛ خجستهروزهای عید را مبارک باد میگویم.
هر روزتان با بندگی خدا عید و هر عیدتان سعید!
@ml_rustami
هر روزتان با بندگی خدا عید و هر عیدتان سعید!
@ml_rustami
❤27