Forwarded from الفباء
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
برنامه تلویزیونی الفباء؛ قسمت بیستوهشتم
👤مهمان برنامه: مولاداد رستمی
📑موضوع برنامه: شعر چیست؟
🕘زمان؛ ۲۸ دقیقه
🗃️حجم؛ ۵۲ MB
💿کیفیت؛ خوب
کیفیت بالا در یوتیوب
الفباء؛ روزنهای به روشنی
#ویدیو_الفباء
@Alefba99 | الفباء
👤مهمان برنامه: مولاداد رستمی
📑موضوع برنامه: شعر چیست؟
🕘زمان؛ ۲۸ دقیقه
🗃️حجم؛ ۵۲ MB
💿کیفیت؛ خوب
کیفیت بالا در یوتیوب
الفباء؛ روزنهای به روشنی
#ویدیو_الفباء
@Alefba99 | الفباء
❤5🤯2
Audio
📼نوار صوتی برنامه تلویزیونی الفباء
قسمت بیستوهشتم؛
🎙گپوگفتی با مولاداد رستمی پیرامون معرفی چیستی شعر و رسالت شاعر
حاوی:
▫️چیستی شعر؛
▫️ اهمیت شعر در زندگی؛
▫️رسالت شاعر؛
▫️چگونگی سرایش شعر؛
▫️معرفی کتاب روزنه از محمدکاظم کاظمی؛
▫️سرایش شعری از مولاداد رستمی.
الفباء؛ روزنهای به روشنی
#الفباء_نوار_صوتی
@Alefba99 | الفباء
قسمت بیستوهشتم؛
🎙گپوگفتی با مولاداد رستمی پیرامون معرفی چیستی شعر و رسالت شاعر
حاوی:
▫️چیستی شعر؛
▫️ اهمیت شعر در زندگی؛
▫️رسالت شاعر؛
▫️چگونگی سرایش شعر؛
▫️معرفی کتاب روزنه از محمدکاظم کاظمی؛
▫️سرایش شعری از مولاداد رستمی.
الفباء؛ روزنهای به روشنی
#الفباء_نوار_صوتی
@Alefba99 | الفباء
❤10👍1😢1
من عاشق این غزل مولانا هستم!
در هوایت بیقرارم روز و شب
سر ز پایت بر ندارم روز و شب
روز و شب را همچو خود مجنون کنم
روز و شب را کی گذارم روز و شب
جان و دل از عاشقان میخواستند
جان و دل را میسپارم روز و شب
تا نیابم آن چه در مغز منست
یک زمانی سر نخارم روز و شب
تا که عشقت مطربی آغاز کرد
گاه چنگم گاه تارم روز و شب
میزنی تو زخمه و بر میرود
تا به گردون زیر و زارم روز و شب
ساقیی کردی بشر را چل صبوح
زان خمیر اندر خمارم روز و شب
ای مهار عاشقان در دست تو
در میان این قطارم روز و شب
میکشم مستانه بارت بیخبر
همچو اشتر زیر بارم روز و شب
تا بنگشایی به قندت روزهام
تا قیامت روزه دارم روز و شب
چون ز خوان فضل روزه بشکنم
عید باشد روزگارم روز و شب
جان روز و جان شب ای جان تو
انتظارم انتظارم روز و شب
تا به سالی نیستم موقوف عید
با مه تو عیدوارم روز و شب
زان شبی که وعده کردی روز بعد
روز و شب را میشمارم روز و شب
بس که کشتِ مهرِ جانم تشنه است
ز ابر دیده اشکبارم روز و شب
@ml_rustami
در هوایت بیقرارم روز و شب
سر ز پایت بر ندارم روز و شب
روز و شب را همچو خود مجنون کنم
روز و شب را کی گذارم روز و شب
جان و دل از عاشقان میخواستند
جان و دل را میسپارم روز و شب
تا نیابم آن چه در مغز منست
یک زمانی سر نخارم روز و شب
تا که عشقت مطربی آغاز کرد
گاه چنگم گاه تارم روز و شب
میزنی تو زخمه و بر میرود
تا به گردون زیر و زارم روز و شب
ساقیی کردی بشر را چل صبوح
زان خمیر اندر خمارم روز و شب
ای مهار عاشقان در دست تو
در میان این قطارم روز و شب
میکشم مستانه بارت بیخبر
همچو اشتر زیر بارم روز و شب
تا بنگشایی به قندت روزهام
تا قیامت روزه دارم روز و شب
چون ز خوان فضل روزه بشکنم
عید باشد روزگارم روز و شب
جان روز و جان شب ای جان تو
انتظارم انتظارم روز و شب
تا به سالی نیستم موقوف عید
با مه تو عیدوارم روز و شب
زان شبی که وعده کردی روز بعد
روز و شب را میشمارم روز و شب
بس که کشتِ مهرِ جانم تشنه است
ز ابر دیده اشکبارم روز و شب
@ml_rustami
❤15👍2
رباعی
۱
هشدار که در قفس نباید خو کرد
در غیبت گل به خس نباید خو کرد
ای آب نبات! کامها منتظراند
با لبزدن مگس نباید خو کرد
۲
گیرم که بدون هیچ دستآوردم
بالفرض که من عصارهای از دردم
اکنون که خط سیر زمانم با تو
از عشق چهگونه میشود برگردم؟
۳
ویرانهدلیم و درد گنجینهی ماست
این زجرکشی عادت دیرینهی ماست
در گوشه به گوشه آرزویی کُشتیم
زندان ابو غُرَیب در سینهی ماست*
۴
با هر که رسیده دوستی میکردم
گویی که فقط رقیب میپروردم
چون مرغ ابابیلم و سوزانده مرا
سنگی که به منقار خودم آوردم
#مولاداد_رستمی
* پ.ن. ابو غُرَیب زندانی در سی و دو کلیومتری غرب بغداد پایتخت عراق. این زندان پس از اشغال عراق در سال ۲۰۰۳، تا سال ۲۰۰۶ در دست آمریکا بود. در این زندان هزاران نفر به وحشیانهترین شکل ممکن شکنجه، تحقیر، تجاوز و کشته شدند.
@ml_rustami
۱
هشدار که در قفس نباید خو کرد
در غیبت گل به خس نباید خو کرد
ای آب نبات! کامها منتظراند
با لبزدن مگس نباید خو کرد
۲
گیرم که بدون هیچ دستآوردم
بالفرض که من عصارهای از دردم
اکنون که خط سیر زمانم با تو
از عشق چهگونه میشود برگردم؟
۳
ویرانهدلیم و درد گنجینهی ماست
این زجرکشی عادت دیرینهی ماست
در گوشه به گوشه آرزویی کُشتیم
زندان ابو غُرَیب در سینهی ماست*
۴
با هر که رسیده دوستی میکردم
گویی که فقط رقیب میپروردم
چون مرغ ابابیلم و سوزانده مرا
سنگی که به منقار خودم آوردم
#مولاداد_رستمی
* پ.ن. ابو غُرَیب زندانی در سی و دو کلیومتری غرب بغداد پایتخت عراق. این زندان پس از اشغال عراق در سال ۲۰۰۳، تا سال ۲۰۰۶ در دست آمریکا بود. در این زندان هزاران نفر به وحشیانهترین شکل ممکن شکنجه، تحقیر، تجاوز و کشته شدند.
@ml_rustami
❤13👍4
فهم قَدَرش چهقدر مشکل بوده
ما بار کجیم و درک منزل بوده
این سرو خمید و بعد از آن دانستیم
سایهسر صد هزارها دل بوده
#مولاداد_رستمی
@ml_rustami
ما بار کجیم و درک منزل بوده
این سرو خمید و بعد از آن دانستیم
سایهسر صد هزارها دل بوده
#مولاداد_رستمی
@ml_rustami
😢21👍1🤯1
غزنهام دست علاءالدین * اسیرم نازنین!
با چنین وضعی چهطور آتش نگیرم نازنین!
خشمگینی کوزهای را بر زمین کوبیده است
خستهام بیطاقتم خُرد و خمیرم نازنین!
خواجهباشی و کنیزکهای زیباروی قصر
ناتوانی کرده اکنون سربهزیرم نازنین!
آرزویم بین کوهستان صدای الکن است
زندگی سنگست وقتی بنده تیرم نازنین!
گر چه مانند خراسان ریشههایم محکمست
خودفراموشی گرفتم بس که پیرم نازنین!
گورهخر را تار میبینم دلیلِ گشنهگیست
با چه رویی مدعی باشم که شیرم نازنین!
تارهای سفت و سختی را تنیدم چاره نیست
من درون پیلهام باید بمیرم نازنین!
* پ.ن. علاءالدین حسین ابن عزالدین حسین از سلاطین غوری است. او بین سالهای ۵۴۴ تا ۵۵۶ هجری مهتابی، سلطان غور بود. وی پس از شکست دادن بهرامشاه غزنوی و چیره شدن بر غزنه، در تقاص کشته شدن دو برادرش، هفت شبانه روز این شهر را به آتش کشید و بدینسان به علاءالدین جهانسوز آوازه یافت.
#مولاداد_رستمی
@ml_rustami
با چنین وضعی چهطور آتش نگیرم نازنین!
خشمگینی کوزهای را بر زمین کوبیده است
خستهام بیطاقتم خُرد و خمیرم نازنین!
خواجهباشی و کنیزکهای زیباروی قصر
ناتوانی کرده اکنون سربهزیرم نازنین!
آرزویم بین کوهستان صدای الکن است
زندگی سنگست وقتی بنده تیرم نازنین!
گر چه مانند خراسان ریشههایم محکمست
خودفراموشی گرفتم بس که پیرم نازنین!
گورهخر را تار میبینم دلیلِ گشنهگیست
با چه رویی مدعی باشم که شیرم نازنین!
تارهای سفت و سختی را تنیدم چاره نیست
من درون پیلهام باید بمیرم نازنین!
* پ.ن. علاءالدین حسین ابن عزالدین حسین از سلاطین غوری است. او بین سالهای ۵۴۴ تا ۵۵۶ هجری مهتابی، سلطان غور بود. وی پس از شکست دادن بهرامشاه غزنوی و چیره شدن بر غزنه، در تقاص کشته شدن دو برادرش، هفت شبانه روز این شهر را به آتش کشید و بدینسان به علاءالدین جهانسوز آوازه یافت.
#مولاداد_رستمی
@ml_rustami
❤17👍7🔥2🥰2
سهشنبهی هفتهی پیش وقتی برای ثبت برنامهی تلویزیونی گلستان به دانشگاه غالب رفتم، نماز شام را در مسجد این دانشگاه یکجا با استاد رهیاب عزیز خواندم. بعد از نماز با من خوش و بش گرمی کردند و از جلسههای انجمن ادبی هرات پرسیدند. با لحنی پر از مهر گفتند: این چراغ را روشن نگهدارید!
لحظهای که از ایشان خداحافظی کردم برای نخستین و آخرین بار مرا " بچهی مه" خطاب کردند. به خدا قسم حلاوت این خطاب را هرگز فراموش نمیکنم. هیچ وقت تصورش را نمیکردم این آخرین دیدار خواهد بود.
امروز صبح وقتی خبر رحلتشان را شنیدم، در جایم خشک ماندم و بار دیگر مرگ عزیزی به حسرتم نشاند. دیگر نام دانشگاه غالب مرا به یاد دو استاد فقید میاندازد، مولانا نورالحق جامی و استاد رهیاب!😢😢😭
انا لله و انا الیه راجعون
@ml_rustami
لحظهای که از ایشان خداحافظی کردم برای نخستین و آخرین بار مرا " بچهی مه" خطاب کردند. به خدا قسم حلاوت این خطاب را هرگز فراموش نمیکنم. هیچ وقت تصورش را نمیکردم این آخرین دیدار خواهد بود.
امروز صبح وقتی خبر رحلتشان را شنیدم، در جایم خشک ماندم و بار دیگر مرگ عزیزی به حسرتم نشاند. دیگر نام دانشگاه غالب مرا به یاد دو استاد فقید میاندازد، مولانا نورالحق جامی و استاد رهیاب!😢😢😭
انا لله و انا الیه راجعون
@ml_rustami
😢42❤5👍3🔥1
Forwarded from الفباء
شماره ۲۵۲ ماهنامه معرفت (سال بیستویکم، شمارهٔ دوازدهم، دلو/بهمن ۱۴۰۲ خورشیدی) از چاپ برآمد!
محتوای این شماره:
▫️سرمقاله؛ در سوگ پیر فرزانهٔ هرات؛
▫️پیر خردمند؛ نوشتهٔ قاضی سلیمان حامد؛ عضو اتحادیهٔ علمای جهان اسلام؛
▫️شکوه دیانت و سکوی عبادت؛ نوشتهٔ پوهاند محمدناصر رهیاب؛ رئیس دانشگاه غالبِ هرات؛
▫️وداعا ایها الداعی؛ نوشتهٔ استاد فائز بادغیسی؛ دانشآموختهٔ دانشگاه الازهر؛
▫️ و آن گنج نهان زیر آوار؛ نوشتهٔ مولوی محمدشعیب صیقل؛ رئیس عمومی سابق مدارس و دارالحفاظهای وزارت معارف افغانستان؛
▫️ به یادِ استاد؛ آن سفرکرده که صدقافله دل همره اوست؛ نوشتهٔ دکتور بصیراحمد مبصر؛ عضو هیأت نویسندگان؛
▫️اخبار جهان اسلام؛
▫️معرفی کتاب «مرد مردستان»؛ مجموعهای از دلنوشتههای مولانا نجیبی کروخی؛ توأم با پارهای از دیدگاههای دوستان و دانشآموختهگان؛
▫️دلنوشتهها؛
▫️و فانوس ادب.
💌 شما نیز میتوانید برای ثبت نام به ماهنامه معرفت به شماره ۰۷۹۸۴۶۸۸۴۸ تماس گرفته و هر ماه این مجلهٔ وزین را به آدرس خویش دریافت نمایید.
#معرفت_نامه
#کتاب_خوب_بخوانیم
@Alefba99 | الفباء
محتوای این شماره:
▫️سرمقاله؛ در سوگ پیر فرزانهٔ هرات؛
▫️پیر خردمند؛ نوشتهٔ قاضی سلیمان حامد؛ عضو اتحادیهٔ علمای جهان اسلام؛
▫️شکوه دیانت و سکوی عبادت؛ نوشتهٔ پوهاند محمدناصر رهیاب؛ رئیس دانشگاه غالبِ هرات؛
▫️وداعا ایها الداعی؛ نوشتهٔ استاد فائز بادغیسی؛ دانشآموختهٔ دانشگاه الازهر؛
▫️ و آن گنج نهان زیر آوار؛ نوشتهٔ مولوی محمدشعیب صیقل؛ رئیس عمومی سابق مدارس و دارالحفاظهای وزارت معارف افغانستان؛
▫️ به یادِ استاد؛ آن سفرکرده که صدقافله دل همره اوست؛ نوشتهٔ دکتور بصیراحمد مبصر؛ عضو هیأت نویسندگان؛
▫️اخبار جهان اسلام؛
▫️معرفی کتاب «مرد مردستان»؛ مجموعهای از دلنوشتههای مولانا نجیبی کروخی؛ توأم با پارهای از دیدگاههای دوستان و دانشآموختهگان؛
▫️دلنوشتهها؛
▫️و فانوس ادب.
💌 شما نیز میتوانید برای ثبت نام به ماهنامه معرفت به شماره ۰۷۹۸۴۶۸۸۴۸ تماس گرفته و هر ماه این مجلهٔ وزین را به آدرس خویش دریافت نمایید.
#معرفت_نامه
#کتاب_خوب_بخوانیم
@Alefba99 | الفباء
❤8👍5
پنجرهای رو به گذشته
یک:
زندگی روی هم انباشتن روزهاست، روزهایی که هر کدام نگارهایست که بر دیوار ذهنمان نصب شده، نقاشیهایی که هر بار نگاهشان میکنیم، دلمان میخواهد تا با قلمموی زمان نقشی تازه بر آنها بکشیم و برخی نقشها را پاک کنیم؛ غافل از این که این نقاشیها فقط قابلیت گردزدایی را دارند و گاه همین هم میسر نیست. گاه از پنجرهی ماشین زندگی به پشت سر که نگاه میاندازیم، میبینیم آدمها، درختها و خانهها رو به عقب میروند و از ما دور میشوند، ما همچنان میرویم تا به ایستگاه مرگ برسیم. بچه که بودیم همهی شور و شعفمان در شبی که پدر قول داده بود تا فردا صبح به شهرمان ببرد، جمع میشد. وقتی ماشین حرکت میکرد از شیشهی پنجره به بیرون نگاه میکردیم و با هیجان خاصی تک تک درختها، خانهها و آدمها را دید میزدیم، در عالم کودکانهیمان نقشهی شهر را در ذهن مهندسی میکردیم و شگفتزده به آنهایی که انگار داشتند به سمت ده میرفتند چشم میدوختیم تا از جلو دیدمان گم میشدند.
اما دیگر ورق برگشته و همه چیز فرق کرده، ما بزرگ شدهایم، حالا دیگر میدانیم غم چیست و چهگونه خورده میشود. اکنون میدانیم آن تکه نانهایی که از سفرهی خانه برمیداشتیم و عصرها سر سهراهی دم محلمان میخوردیم، از کجا میآمد.
ما آنجا منتظر آمدن گلهگاو مینشستیم. بصیر و غلامشاه گلهگاو چرانهای محل بودند. صبح زود گاوها را به دشت میبردند و بعد از عصر میآوردند، خسته بودند و کوفته، چهرههاشان به نان برشته میمانست، عصبانیت را میشد از دور در صورت برافروختهی غلامشاه دید، معلوم بود گاوها خیلی اذیتش میکنند، بصیر اما مرد آرامی بود. اولین گاوی که ماما کنان از دالان کنار مسجد جامع به کوچه میپیچید، ما بچهها فریاد میزدیم و این سرود را میخواندیم:
گلهگاو سر کرد
مرغ بیبی پر کرد
بیبی به کنج خونه
بیت و غزل میخونه
ادامه دارد...
#مولاداد_رستمی
@ml_rusami
یک:
زندگی روی هم انباشتن روزهاست، روزهایی که هر کدام نگارهایست که بر دیوار ذهنمان نصب شده، نقاشیهایی که هر بار نگاهشان میکنیم، دلمان میخواهد تا با قلمموی زمان نقشی تازه بر آنها بکشیم و برخی نقشها را پاک کنیم؛ غافل از این که این نقاشیها فقط قابلیت گردزدایی را دارند و گاه همین هم میسر نیست. گاه از پنجرهی ماشین زندگی به پشت سر که نگاه میاندازیم، میبینیم آدمها، درختها و خانهها رو به عقب میروند و از ما دور میشوند، ما همچنان میرویم تا به ایستگاه مرگ برسیم. بچه که بودیم همهی شور و شعفمان در شبی که پدر قول داده بود تا فردا صبح به شهرمان ببرد، جمع میشد. وقتی ماشین حرکت میکرد از شیشهی پنجره به بیرون نگاه میکردیم و با هیجان خاصی تک تک درختها، خانهها و آدمها را دید میزدیم، در عالم کودکانهیمان نقشهی شهر را در ذهن مهندسی میکردیم و شگفتزده به آنهایی که انگار داشتند به سمت ده میرفتند چشم میدوختیم تا از جلو دیدمان گم میشدند.
اما دیگر ورق برگشته و همه چیز فرق کرده، ما بزرگ شدهایم، حالا دیگر میدانیم غم چیست و چهگونه خورده میشود. اکنون میدانیم آن تکه نانهایی که از سفرهی خانه برمیداشتیم و عصرها سر سهراهی دم محلمان میخوردیم، از کجا میآمد.
ما آنجا منتظر آمدن گلهگاو مینشستیم. بصیر و غلامشاه گلهگاو چرانهای محل بودند. صبح زود گاوها را به دشت میبردند و بعد از عصر میآوردند، خسته بودند و کوفته، چهرههاشان به نان برشته میمانست، عصبانیت را میشد از دور در صورت برافروختهی غلامشاه دید، معلوم بود گاوها خیلی اذیتش میکنند، بصیر اما مرد آرامی بود. اولین گاوی که ماما کنان از دالان کنار مسجد جامع به کوچه میپیچید، ما بچهها فریاد میزدیم و این سرود را میخواندیم:
گلهگاو سر کرد
مرغ بیبی پر کرد
بیبی به کنج خونه
بیت و غزل میخونه
ادامه دارد...
#مولاداد_رستمی
@ml_rusami
❤23👍11👏1
پنجرهای رو به گذشته
دو:
آدمی در زندگی گاهی به رهنوردی تشنه میماند که در صحرایی خشک به سختی قدمها را از پیاش میکشد، مشکی تهی بر دوش به امید آن که به چشمهای برسد، بنوشد و برای ادامهی راه پرش کند. در این میان میشود به چشمهای بربخورد اما با نوشیدن نخستین جرعه درمییابد که آب شور است، باز مینوشد و آب همچنان شور... تشنهتر میشود و به میسرش ادامه میدهد، میرود، میرود در آرزوی چشمهای دیگر که شور نباشد، که تشنهترش نکند، که رمق راهپیودن بیابد...
میرود، میرود و مشک تهی را کماکان بر دوش دارد.
خواستههای آدمی هم چنیناند...
بیبی حیات اما این گونه نبود، خواستههایش محدود به چند من گندم، چهار شاخ کنده و تنی سالم بود. تفریحاش در عصرها خلاصه میشد که چادرنماز سیاهش را به سر کند، سطل را به دست گیرد و به بهانهی آب آوردن از خانهی همسایه، دمی اختلاط کند، گره از بغچهی دلتنگیهایش باز کند، درد دل کند و به هر شنونده سهمی بدهد، از گاوش که هر سال آوست میشد و یک گوساله میآورد، بگوید؛ آخر گاو استاق برای صاحبش بار است، بیبی از گاو و از گاودوشهاش تعریف میکرد و این که تا بیست روز پیش از زاییدن شیرش را دریغ نمیکرد و این که به کارد آمد، نظر شد. گاوش مرد و گاودوشهاش شکست.
بیبی حیات میگفت: چشم آدمی سنگ را میترکاند!
او از ملای محل تعویذ نظر گرفته بود، با پارچهای گلدار پوشش کرده بود و بر شاخ گاو آویخته بود.
بیبی بیشتر عمرش را به تنهایی به سر برده بود، در جوانی شوهرش زن نو گرفت و کهنه را دلآزار دید؛ به شهر رفت و همانجا کشته شد؛ میگویند به دست سربازان تازهوارد شوروی. در میانسالی یکه پسرش را به زور سربازی بردند، وقتی بعد از دو سال برگشته بود مردم نمیشناختنداش؛ بیبی حیات با همسایهها خو گرفته بود، خانوادهاش شده بودند.
بیبی حیات میگفت: کسِ بیکسها خداست!
با همین همسایهها از محاصرهی زندهجان به برناباد گریخته بود، با همین همسایهها خانهی در جنگخرابشدهاش را دوباره ساخته بود، زمینش را کشته بود و درو کرده بود.
بیبی حیات میگفت: آدم زیر کار بمیرد بهتر است تا زیر ننگ!
با همان انگشتان استخوانیاش رابر غرغره را میکشید، سطل را پر میکرد و به خانه میآورد.
اما سالها تنهایی دلش را نازک کرده بود، زودرنج بود، همصحبت شدن با او قلق داشت که همسایهها خوب یاد گرفته بودند و خاله قریش بیشتر.
بیبی حیات میگفت... یک شب تا دم دمههای صبح جز آه و نالهای کنده کنده از او صدایی شنیده نشد؛ دیگر چیزی نگفت.
برای اولین بار گریهی پدر را دیدم، بلند زار میزد. امام اذان میداد و همسایه از دیوار تختبامش نگاه میکرد و شاید اشک در چشم جمع کرده بود که در گرگ و میش صبح دیده نمیشد.
ادامه دارد...
#مولاداد_رستمی
@ml_rustami
دو:
آدمی در زندگی گاهی به رهنوردی تشنه میماند که در صحرایی خشک به سختی قدمها را از پیاش میکشد، مشکی تهی بر دوش به امید آن که به چشمهای برسد، بنوشد و برای ادامهی راه پرش کند. در این میان میشود به چشمهای بربخورد اما با نوشیدن نخستین جرعه درمییابد که آب شور است، باز مینوشد و آب همچنان شور... تشنهتر میشود و به میسرش ادامه میدهد، میرود، میرود در آرزوی چشمهای دیگر که شور نباشد، که تشنهترش نکند، که رمق راهپیودن بیابد...
میرود، میرود و مشک تهی را کماکان بر دوش دارد.
خواستههای آدمی هم چنیناند...
بیبی حیات اما این گونه نبود، خواستههایش محدود به چند من گندم، چهار شاخ کنده و تنی سالم بود. تفریحاش در عصرها خلاصه میشد که چادرنماز سیاهش را به سر کند، سطل را به دست گیرد و به بهانهی آب آوردن از خانهی همسایه، دمی اختلاط کند، گره از بغچهی دلتنگیهایش باز کند، درد دل کند و به هر شنونده سهمی بدهد، از گاوش که هر سال آوست میشد و یک گوساله میآورد، بگوید؛ آخر گاو استاق برای صاحبش بار است، بیبی از گاو و از گاودوشهاش تعریف میکرد و این که تا بیست روز پیش از زاییدن شیرش را دریغ نمیکرد و این که به کارد آمد، نظر شد. گاوش مرد و گاودوشهاش شکست.
بیبی حیات میگفت: چشم آدمی سنگ را میترکاند!
او از ملای محل تعویذ نظر گرفته بود، با پارچهای گلدار پوشش کرده بود و بر شاخ گاو آویخته بود.
بیبی بیشتر عمرش را به تنهایی به سر برده بود، در جوانی شوهرش زن نو گرفت و کهنه را دلآزار دید؛ به شهر رفت و همانجا کشته شد؛ میگویند به دست سربازان تازهوارد شوروی. در میانسالی یکه پسرش را به زور سربازی بردند، وقتی بعد از دو سال برگشته بود مردم نمیشناختنداش؛ بیبی حیات با همسایهها خو گرفته بود، خانوادهاش شده بودند.
بیبی حیات میگفت: کسِ بیکسها خداست!
با همین همسایهها از محاصرهی زندهجان به برناباد گریخته بود، با همین همسایهها خانهی در جنگخرابشدهاش را دوباره ساخته بود، زمینش را کشته بود و درو کرده بود.
بیبی حیات میگفت: آدم زیر کار بمیرد بهتر است تا زیر ننگ!
با همان انگشتان استخوانیاش رابر غرغره را میکشید، سطل را پر میکرد و به خانه میآورد.
اما سالها تنهایی دلش را نازک کرده بود، زودرنج بود، همصحبت شدن با او قلق داشت که همسایهها خوب یاد گرفته بودند و خاله قریش بیشتر.
بیبی حیات میگفت... یک شب تا دم دمههای صبح جز آه و نالهای کنده کنده از او صدایی شنیده نشد؛ دیگر چیزی نگفت.
برای اولین بار گریهی پدر را دیدم، بلند زار میزد. امام اذان میداد و همسایه از دیوار تختبامش نگاه میکرد و شاید اشک در چشم جمع کرده بود که در گرگ و میش صبح دیده نمیشد.
ادامه دارد...
#مولاداد_رستمی
@ml_rustami
❤19👍6
پنجرهای رو به گذشته
سه:
بچهی ده که باشی سقف خواستههایت کوتاه است، به قدر این که نیمه شب از خواب بیدارت نکنند که میراب گفته آب به دهنهی شماست، با پدر به آبیاری برو. تو هم چارهای نداشته باشی، با چشمهایی پر از خواب، چراغ رکابی را در دست میگیری و از این پَل به آن پَل دنبال پدر میدوی. از رخنهها، سر پَلها، از وسط کشتههای تازه آبدادهی زمین مردم میگذری تا سر دهنه برسی، آنجا میبینی میراب با چند نفر که بعد از شما قرارست آب بهشان برسد نشستهاند، هر کدام چراغ رکابیای در کنارشان گذاشته و آنانی که شاید تا دیر وقت منتظر آب باشند با خود چای هم آوردهاند. به پدر چای تعارف میکنند:
_ بشنین یک پیالهی چایی بخورن، اَو بلَی سبثتا مُدر عبدریمه، رد از او هم سراج مایه شفتلا خور اَو ده
_ همو غال موشار خوب لقد کو
_ دهنهی شَما راسته کرده یه؟
پدر هر جا را که میخواهد بیل بزند تو باید چراغ در دست کنارش باشی تا ببیند از کجا قیچ برمیدارد، جایی موش سوراخ نکرده باشد، دهنهای نبرده باشد و قسمتهای آخر زمین درست آب خورده باشد.
آبیاری که تمام شد تو و پدر با پارچههای ورمالیده و پاهای گلمال به خانه برمیگردید، مادر هنوز بیدار است، بیبی میپرسد:
_ زمین ادله اَو خورد؟
_ صب برگم ماییم تی گلا ایشته برگ میاری؟
هنوز سرت را روی بالش جابهجا نکردی که مادر صدا میزند و تو را به رفتن برای آوردن برگ فرامیخواند، آخر نه این که پایان ثور است و کرمهای پیله دارند دهه میخورند، غرولندکنان از خواب شیرینی که با تمام دنیا عوضش نمیکنی، برمیخیزی، نماز صبح را طوری که شگونش به جا شود میخوانی، چاقو ارهات را از سر رف خانهی هیزمها برمیداری و به کوچه میزنی. زمین نزدیک است، از دم سرا که چند قدم برمیداری، پدر را روی درخت میبینی، شاخههای چند درخت توت را یکی یکی بریده و پایین پایش خرمنی از چوپ با برگهای درشت افتاده است، تا قدم از در چوبی باغچه که با حلبهای روغن پوش شده به داخل میگذاری پایت روی گل میلغزد، به زمین میخوری و نیم پارچهی تنبانت گلی میشود، پدر با لحنی نزدیک به عصبانیت از تو میخواهد تا مواظب باشی. شاخههای پایینی درختها را صاف میکنی، بعد دستهدسته به خانه انتقال میدهی، شاید پنج تا شش بار مسیر خانه تا زمین را میپیمایی.
بچهی ده که باشی بدون چای و صبحانه به مکتب میروی، دستهایت را دستههای برگ سبز کرده و سرانگشتانت را چوبها خراشانده، معلم دارد حاضری میخواند و تو حتی فرصت نکردهای که درست دستهایت را بشویی و موهایت را صاف کنی، چهل دقیقه راه را در کمتر از نیم ساعت قدمکش کردهای تا سر وقت برسی.
بچهی ده که باشی خیلی امتیازها داری، صادقی، سادهیی، بیریایی، بیآلایشی و... اما خستهیی، دمپاییهایت پلاستیکیست و کیفت رویش نشان یونسف است، یا دستمالی چهارکنج که کتابهایت را در آن بستهیی. دستهایت زِبراند، چشمهایت خمار جرعهای خواب و کارخانگیهایت را در صنف مینویسی. دیشب همین که سفره جمع شد، نشستی تا پرسشهای تمرین تاریخ را حل کنی، آخر تو از همین صنف پنج به تاریخ علاقهی عجیبی داری، درس جدید را پیش از معلم نوراحمد تو توضیح میدهی؛ هنوز تمرینها نیمه نشده بود و کارخانگی ریاضی هم مانده بود که مادر چراغ رکابی را به مطبخ برد و تو در تاریکی قلم در دست منتظر ماندی تا ظرفها شسته شد و مادر چراغ را آورد.
بچهی ده که باشی تفریحات بعدِ آمدن از مکتب ساعتی خواب و نوشیدن پیالهای چای است، گوش گرفتن رادیو دری، برنامهی گلچین موسیقی با اجرای آقای وفا. صبحها پیک سلامتی، تقویم تاریخ، شام اخبار و تحلیلهای سیاسی و برنامههای ادبی که برای نخستینبار به تو میفهماند شاعر زنده هم وجود دارد. صبح جمعه خانم بیات رمان میخواند و بعد از ظهر نمایشنامه است؛ اذان عصر نزدیک است، تو باید ارهات را برداری و برای آوردن علف به باغچه بروی؛ فراموش نکن تو بچهی دهی.
ادامه دارد...
#مولاداد_رستمی
@ml_rustami
سه:
بچهی ده که باشی سقف خواستههایت کوتاه است، به قدر این که نیمه شب از خواب بیدارت نکنند که میراب گفته آب به دهنهی شماست، با پدر به آبیاری برو. تو هم چارهای نداشته باشی، با چشمهایی پر از خواب، چراغ رکابی را در دست میگیری و از این پَل به آن پَل دنبال پدر میدوی. از رخنهها، سر پَلها، از وسط کشتههای تازه آبدادهی زمین مردم میگذری تا سر دهنه برسی، آنجا میبینی میراب با چند نفر که بعد از شما قرارست آب بهشان برسد نشستهاند، هر کدام چراغ رکابیای در کنارشان گذاشته و آنانی که شاید تا دیر وقت منتظر آب باشند با خود چای هم آوردهاند. به پدر چای تعارف میکنند:
_ بشنین یک پیالهی چایی بخورن، اَو بلَی سبثتا مُدر عبدریمه، رد از او هم سراج مایه شفتلا خور اَو ده
_ همو غال موشار خوب لقد کو
_ دهنهی شَما راسته کرده یه؟
پدر هر جا را که میخواهد بیل بزند تو باید چراغ در دست کنارش باشی تا ببیند از کجا قیچ برمیدارد، جایی موش سوراخ نکرده باشد، دهنهای نبرده باشد و قسمتهای آخر زمین درست آب خورده باشد.
آبیاری که تمام شد تو و پدر با پارچههای ورمالیده و پاهای گلمال به خانه برمیگردید، مادر هنوز بیدار است، بیبی میپرسد:
_ زمین ادله اَو خورد؟
_ صب برگم ماییم تی گلا ایشته برگ میاری؟
هنوز سرت را روی بالش جابهجا نکردی که مادر صدا میزند و تو را به رفتن برای آوردن برگ فرامیخواند، آخر نه این که پایان ثور است و کرمهای پیله دارند دهه میخورند، غرولندکنان از خواب شیرینی که با تمام دنیا عوضش نمیکنی، برمیخیزی، نماز صبح را طوری که شگونش به جا شود میخوانی، چاقو ارهات را از سر رف خانهی هیزمها برمیداری و به کوچه میزنی. زمین نزدیک است، از دم سرا که چند قدم برمیداری، پدر را روی درخت میبینی، شاخههای چند درخت توت را یکی یکی بریده و پایین پایش خرمنی از چوپ با برگهای درشت افتاده است، تا قدم از در چوبی باغچه که با حلبهای روغن پوش شده به داخل میگذاری پایت روی گل میلغزد، به زمین میخوری و نیم پارچهی تنبانت گلی میشود، پدر با لحنی نزدیک به عصبانیت از تو میخواهد تا مواظب باشی. شاخههای پایینی درختها را صاف میکنی، بعد دستهدسته به خانه انتقال میدهی، شاید پنج تا شش بار مسیر خانه تا زمین را میپیمایی.
بچهی ده که باشی بدون چای و صبحانه به مکتب میروی، دستهایت را دستههای برگ سبز کرده و سرانگشتانت را چوبها خراشانده، معلم دارد حاضری میخواند و تو حتی فرصت نکردهای که درست دستهایت را بشویی و موهایت را صاف کنی، چهل دقیقه راه را در کمتر از نیم ساعت قدمکش کردهای تا سر وقت برسی.
بچهی ده که باشی خیلی امتیازها داری، صادقی، سادهیی، بیریایی، بیآلایشی و... اما خستهیی، دمپاییهایت پلاستیکیست و کیفت رویش نشان یونسف است، یا دستمالی چهارکنج که کتابهایت را در آن بستهیی. دستهایت زِبراند، چشمهایت خمار جرعهای خواب و کارخانگیهایت را در صنف مینویسی. دیشب همین که سفره جمع شد، نشستی تا پرسشهای تمرین تاریخ را حل کنی، آخر تو از همین صنف پنج به تاریخ علاقهی عجیبی داری، درس جدید را پیش از معلم نوراحمد تو توضیح میدهی؛ هنوز تمرینها نیمه نشده بود و کارخانگی ریاضی هم مانده بود که مادر چراغ رکابی را به مطبخ برد و تو در تاریکی قلم در دست منتظر ماندی تا ظرفها شسته شد و مادر چراغ را آورد.
بچهی ده که باشی تفریحات بعدِ آمدن از مکتب ساعتی خواب و نوشیدن پیالهای چای است، گوش گرفتن رادیو دری، برنامهی گلچین موسیقی با اجرای آقای وفا. صبحها پیک سلامتی، تقویم تاریخ، شام اخبار و تحلیلهای سیاسی و برنامههای ادبی که برای نخستینبار به تو میفهماند شاعر زنده هم وجود دارد. صبح جمعه خانم بیات رمان میخواند و بعد از ظهر نمایشنامه است؛ اذان عصر نزدیک است، تو باید ارهات را برداری و برای آوردن علف به باغچه بروی؛ فراموش نکن تو بچهی دهی.
ادامه دارد...
#مولاداد_رستمی
@ml_rustami
❤27👍15
پنجرهای رو به گذشته
چهار
من ساده به دنیا آمدهام، ساده زیستهام و شاید ساده و بیسر و صدا از این دنیا بروم؛ در میان این همه سادگی ولی سخت زندگی کردهام و زندگی هم بر من سخت گرفته است. زندگی به استادی خشن میماند که تا چیزی را خوب شیرفهمت کند؛ گوشات را تاب میدهد؛ قلم را در انگشتانت میفشارد؛ کف دستانت را با چوب مینوازد و گونههایت را با سیلی سرخ نگهمیدارد؛ و تو در دلت از او بدت میآید.
زندگی وقتی صبحهای سرد وادارم میکرد تا با پاهای برهنه گل لگد کنم؛ وقتی سوری سنگین علف را بر دوشم میگذاشت، وقتی لای و لوشهای بدبوی جوی کاریز را به سرم بالا میریخت؛ وقتی بیل دستم میداد، موزه پایم میکرد و به آبیاری آیِش دوم میفرستاد؛ ازاش خوشم نمیآمد. من فردا امتحان داشتم؛ پایم را موزه زخم کرده بود؛ آب به داخل موزه نفوذ میکرد و زمانی که در گل فرو میرفت نمیتوانستم خودم را از شر گلهای سمج رها کنم؛ با دست، دهانهی موزه را میگرفتم و بالا میکشیدم.
نفرتم از زندگی زمانی بیشتر میشد که جلو دیگران تحقیرم میکرد؛ گاهی برای جسامت نحیف؛ گاهی برای بلند نکردن ناوه، پشتهی گندم، گونی جو و... اما حالا دوستش دارم، با همهی سختگیریهایش، مثل پدر.
پدر هم مثل زندگی سخت میگرفت، میگیرد؛ او هم از زندگی یاد گرفته بود؛ گرفته است. برای نماز صبح یکبار بیشتر صدا نمیکرد، بیدار نمیشدی بار دوم چنان فریادی بر سرت میزد که نمیدانستی کی آفتابه را آب کردی، کی دستنماز گرفتی و کی نماز خواندی؟ یادم میآید آن زمان که در ایران بودیم، پدر دستش بازتر بود؛ جوانتر بود؛ بناء بود و گاهی چاه میکند. اولینبار روی ورق مقوایی حروف الفباء را نوشت، دستم داد و به من آموخت؛ مدرسه نمیرفتم، اما در خانه نیمی از کتاب کلاس اول را میخواندم و مینوشتم به لطف پدر. خودش شبها کلاس سوادآموزی میرفت؛ مسجد مهاجران افغانستانی، عمرو آباد، ورامین، معلم اسکندر. بعضی شبها من هم با پدر به مسجد میرفتم؛ یکبار معلم اسکندر مردی را سرتخته خواست و بهاش گفت که خمیر دندان بنویسد؛ مرد گچ در دستش ماند؛ معلم اسکندر با نگاهی عاقل اندر سفیه گفت: اگر از این بچه بخواهم، مینویسد. من این جملهی معلم را امری گرفتم و چسپ از جا برخاستم؛ با گچ نوشتم دندان اما خمیرش را درست نتوانستم بنویسم. تشویق شدم. پدر خوشحال شد؛ شاید به من افتخار میکرد؛ هنوز این خاطره را برای دوستانش تعریف میکند.
اینجا که آمدیم خیلی چیزها فرق کرد؛ کار دیگر شب و روز نمیشناخت؛ پدر دستتنگ شد. مادر میگفت: کاش از ایران نمیآمدیم؛ وقتی پدر با بار خار میآمد. خر نداشتیم؛ خر ایوب را به خار برده بود؛ عصری رفتم تا از چاه مسجد آب بیاورم؛ ایوب پرسید: پدرت هنوز از خار نیامده؟ گفتم: نه! گفت: از صبح وعدهی نماز رفته چهکار میکند؟ یک چنگ خار که این همه وقت نمیخواهد. پدر آمد؛ داشت با سوزنسنجاق خارهای دستش را بیرون میکرد؛ حرف ایوب را گفتم؛ مادر ناراحت شد؛ پدر گفت: خری که ندشته باشی بم خری هم نمیارزی!
ادامه دارد...
#مولاداد_رستمی
@ml_rustami
چهار
من ساده به دنیا آمدهام، ساده زیستهام و شاید ساده و بیسر و صدا از این دنیا بروم؛ در میان این همه سادگی ولی سخت زندگی کردهام و زندگی هم بر من سخت گرفته است. زندگی به استادی خشن میماند که تا چیزی را خوب شیرفهمت کند؛ گوشات را تاب میدهد؛ قلم را در انگشتانت میفشارد؛ کف دستانت را با چوب مینوازد و گونههایت را با سیلی سرخ نگهمیدارد؛ و تو در دلت از او بدت میآید.
زندگی وقتی صبحهای سرد وادارم میکرد تا با پاهای برهنه گل لگد کنم؛ وقتی سوری سنگین علف را بر دوشم میگذاشت، وقتی لای و لوشهای بدبوی جوی کاریز را به سرم بالا میریخت؛ وقتی بیل دستم میداد، موزه پایم میکرد و به آبیاری آیِش دوم میفرستاد؛ ازاش خوشم نمیآمد. من فردا امتحان داشتم؛ پایم را موزه زخم کرده بود؛ آب به داخل موزه نفوذ میکرد و زمانی که در گل فرو میرفت نمیتوانستم خودم را از شر گلهای سمج رها کنم؛ با دست، دهانهی موزه را میگرفتم و بالا میکشیدم.
نفرتم از زندگی زمانی بیشتر میشد که جلو دیگران تحقیرم میکرد؛ گاهی برای جسامت نحیف؛ گاهی برای بلند نکردن ناوه، پشتهی گندم، گونی جو و... اما حالا دوستش دارم، با همهی سختگیریهایش، مثل پدر.
پدر هم مثل زندگی سخت میگرفت، میگیرد؛ او هم از زندگی یاد گرفته بود؛ گرفته است. برای نماز صبح یکبار بیشتر صدا نمیکرد، بیدار نمیشدی بار دوم چنان فریادی بر سرت میزد که نمیدانستی کی آفتابه را آب کردی، کی دستنماز گرفتی و کی نماز خواندی؟ یادم میآید آن زمان که در ایران بودیم، پدر دستش بازتر بود؛ جوانتر بود؛ بناء بود و گاهی چاه میکند. اولینبار روی ورق مقوایی حروف الفباء را نوشت، دستم داد و به من آموخت؛ مدرسه نمیرفتم، اما در خانه نیمی از کتاب کلاس اول را میخواندم و مینوشتم به لطف پدر. خودش شبها کلاس سوادآموزی میرفت؛ مسجد مهاجران افغانستانی، عمرو آباد، ورامین، معلم اسکندر. بعضی شبها من هم با پدر به مسجد میرفتم؛ یکبار معلم اسکندر مردی را سرتخته خواست و بهاش گفت که خمیر دندان بنویسد؛ مرد گچ در دستش ماند؛ معلم اسکندر با نگاهی عاقل اندر سفیه گفت: اگر از این بچه بخواهم، مینویسد. من این جملهی معلم را امری گرفتم و چسپ از جا برخاستم؛ با گچ نوشتم دندان اما خمیرش را درست نتوانستم بنویسم. تشویق شدم. پدر خوشحال شد؛ شاید به من افتخار میکرد؛ هنوز این خاطره را برای دوستانش تعریف میکند.
اینجا که آمدیم خیلی چیزها فرق کرد؛ کار دیگر شب و روز نمیشناخت؛ پدر دستتنگ شد. مادر میگفت: کاش از ایران نمیآمدیم؛ وقتی پدر با بار خار میآمد. خر نداشتیم؛ خر ایوب را به خار برده بود؛ عصری رفتم تا از چاه مسجد آب بیاورم؛ ایوب پرسید: پدرت هنوز از خار نیامده؟ گفتم: نه! گفت: از صبح وعدهی نماز رفته چهکار میکند؟ یک چنگ خار که این همه وقت نمیخواهد. پدر آمد؛ داشت با سوزنسنجاق خارهای دستش را بیرون میکرد؛ حرف ایوب را گفتم؛ مادر ناراحت شد؛ پدر گفت: خری که ندشته باشی بم خری هم نمیارزی!
ادامه دارد...
#مولاداد_رستمی
@ml_rustami
❤22😢5👍3
Forwarded from Mehran popal
دیشب خودم را برای چندمین بار به صرف شعر در کانال تلگرام یار غار و رفیق گرمابه و گلستان خود جناب مولاداد رستمی عزیز دعوت کردم. همینطور که داشتم از خودم پذیرایی میکردم، به این شعر رسیدم:
برای عابران رود مانند گدارم من
سکویم شانهام من، نردبان روزگارم من
نبودم یک شب و خلقی مرا از یادشان بردند
و در شهر خودم بیگانه چون یاران غارم من
مرا در چشم مردم اعتباری نیست میدانم
که مردان سیاستپیشه را قول و قرارم من
خبرهای بدی دارم دمی برگردم از میدان
شبیه بیرقی پرخون و اسبی بیسوارم من
غمم چون گاو پیشانیسفید از دور معلومست
که نیم افراشته پرچم وَ یا سنگ مزارم من
مکدر کردهام آیینهها را جرم آنان چیست؟
بیا دستی بکش ای مرگ! پاکم کن غبارم من
#مولاداد_رستمی
قبلا هم بارها خوانده بودم. من این گونه شعر ها را «شناسنامه» شاعر نام میگذارم. یادم آمد که من هم قبلا شناسنامه ای اتفاقا با همین وزن و ردیف و محتوا داشته ام.
آن را هم اینجا میگذارم تا دوستان شناسنامه دو شاعر زنده جانی را بخوانند.
مپرس از من، چه هستی! هیچ، بینام و نشانم من
فقط یک مشت خاکم، چند تکه استخوانم من
به دنبالم نگرد اینقدر بیخود خسته خواهی شد
به سختی میتوان من را به دست آورد، نانم من
سراپا گوش هستم تا دمی که حرفِ حق باشد
و اما پیش رویِ ظلم، سر تا پا دهانم من
خودم اصلا نمیدانم چهام، اما همینگونه-
که شیطان از صدایم میرمد، بانگ اذانم من
به پیش مردمِ مظلوم، مومم؛ پیش ظالمها
همان سندانِ زیر چکش آهنگرانم من
جناب شیخ گفتا: کیستی؟ در پاسخش گفتم:
همان چیزی که از دین ساختیهستم؛ دکانم من
#مهران_پوپل
لینک کانال تلگرام این شاعر زنده جانی👇
t.me/Mehran_popal
لینک کانال تلگرام آن شاعر زنده جانی 👇
https://t.me/ml_rustami
.......
برای عابران رود مانند گدارم من
سکویم شانهام من، نردبان روزگارم من
نبودم یک شب و خلقی مرا از یادشان بردند
و در شهر خودم بیگانه چون یاران غارم من
مرا در چشم مردم اعتباری نیست میدانم
که مردان سیاستپیشه را قول و قرارم من
خبرهای بدی دارم دمی برگردم از میدان
شبیه بیرقی پرخون و اسبی بیسوارم من
غمم چون گاو پیشانیسفید از دور معلومست
که نیم افراشته پرچم وَ یا سنگ مزارم من
مکدر کردهام آیینهها را جرم آنان چیست؟
بیا دستی بکش ای مرگ! پاکم کن غبارم من
#مولاداد_رستمی
قبلا هم بارها خوانده بودم. من این گونه شعر ها را «شناسنامه» شاعر نام میگذارم. یادم آمد که من هم قبلا شناسنامه ای اتفاقا با همین وزن و ردیف و محتوا داشته ام.
آن را هم اینجا میگذارم تا دوستان شناسنامه دو شاعر زنده جانی را بخوانند.
مپرس از من، چه هستی! هیچ، بینام و نشانم من
فقط یک مشت خاکم، چند تکه استخوانم من
به دنبالم نگرد اینقدر بیخود خسته خواهی شد
به سختی میتوان من را به دست آورد، نانم من
سراپا گوش هستم تا دمی که حرفِ حق باشد
و اما پیش رویِ ظلم، سر تا پا دهانم من
خودم اصلا نمیدانم چهام، اما همینگونه-
که شیطان از صدایم میرمد، بانگ اذانم من
به پیش مردمِ مظلوم، مومم؛ پیش ظالمها
همان سندانِ زیر چکش آهنگرانم من
جناب شیخ گفتا: کیستی؟ در پاسخش گفتم:
همان چیزی که از دین ساختیهستم؛ دکانم من
#مهران_پوپل
لینک کانال تلگرام این شاعر زنده جانی👇
t.me/Mehran_popal
لینک کانال تلگرام آن شاعر زنده جانی 👇
https://t.me/ml_rustami
.......
Telegram
Mehran popal
شاعر برای دلخوشی خود نگشته ایم
بار رسالتیست که بر دوش میکشیم
بار رسالتیست که بر دوش میکشیم
❤15👍3
غزلی ویرایش شده
شبیه خون که از یک زخم کاری میزند بیرون
غم از این سینه گاهی شعرواری میزند بیرون
دلم تنگست آن قدری که هی از آستینهایم
سر برخی کسان مانند ماری میزند بیرون
چه لذت میبرند از این که میسوزم به پایشان
حرارت از درون یک بخاری میزند بیرون
رئیس کاروان زیره از دروازهی کرمان
پس از نفرین به این حد بدبیاری میزند بیرون
نوازشهای یاران نغز اما رقتانگیز است
شبیه گل که از خاک مزاری میزند بیرون
نگاهی نابلد دزدانه گاهی میپرد در دل
و از این کاهدان با شرمساری میزند بیرون
#مولاداد_رستمی
@ml_rustami
شبیه خون که از یک زخم کاری میزند بیرون
غم از این سینه گاهی شعرواری میزند بیرون
دلم تنگست آن قدری که هی از آستینهایم
سر برخی کسان مانند ماری میزند بیرون
چه لذت میبرند از این که میسوزم به پایشان
حرارت از درون یک بخاری میزند بیرون
رئیس کاروان زیره از دروازهی کرمان
پس از نفرین به این حد بدبیاری میزند بیرون
نوازشهای یاران نغز اما رقتانگیز است
شبیه گل که از خاک مزاری میزند بیرون
نگاهی نابلد دزدانه گاهی میپرد در دل
و از این کاهدان با شرمساری میزند بیرون
#مولاداد_رستمی
@ml_rustami
❤31👍3
Audio
❤18👍3🔥1