مولاداد رستمی
1.08K subscribers
49 photos
3 videos
37 files
55 links
دریچه‌ی دل‌نوشته‌های من
https://t.me/ml_rustami
Download Telegram
شکسته، زیر پا، چون کوزه‌ای افتاده از ایوان
هراتم بین خان ازبِک و خیل قِزِل‌باشان

کسی مانند من حالش که پرسیدن نمی‌خواهد
چه خواهد بود احوال کتابی مانده در باران

زمین افتادنم گاهی برای عده‌ای خوب‌ست
بد خاتون نمی‌آید زیاد از مردن سلطان

لبی خندان میان یک دل خوش ریشه می‌گیرد
کسی دیده‌ست روی طاق هندو مصحف قرآن؟

قشونِ پشت سر خنجر به دست‌اند و جلو دریا
جلال الدین خوارزمی شدم انگار در میدان

دل من هم میان بافت‌هایش قصه‌ها دارد
شبیه خشت‌های گنبد قابوس در گرگان

غم‌ اول میهمانی بود و صاحب‌خانه شد آخر
اتابِک‌ها زمانی باج می‌گیرند از خاقان

به نام آرزو سرگرم کردم لحظه‌هایم را
و حالا مانده باری روی دوش و راه گورستان

جهان با آن همه بی‌چارگی بی‌چاره آزرده
فلک کرده رعیت‌زاده‌ای را نوکر یک خان

برای دل‌خوشی گاهی خیالی خام هم کافی‌ست
مرا ای‌کاش مثل زیره می‌بردند تا کرمان

#مولاداد_رستمی
@ml_rustami
26👍13👏2

(کشتار صبرا و شتیلا)

کشتار صبرا و شَتیلا به وقایعی اطلاق می‌شود که در ۱۶ سپتامبر تا ۱۸ سپتامبر ۱۹۸۲ و در طول جنگ داخلی لبنان در اردوگاه پناهندگان فلسطینی در لبنان به وقوع پیوست و در آن شبه‌نظامیان فالانژ لبنانی به انتقام ترور بشیر جمیل، رئیس جمهور لبنان و رهبر حزب فالانژ (معروف به کتائب)، به دو اردوگاه صبرا و شتیلا در بیروت غربی وارد شدند و بین ۷۰۰ تا ۳۵۰۰ نفر از فلسطینیان را به قتل رساندند.  تعداد کشته‌شدگان این کشتار از ۷۰۰ تا ۳۵۰۰ نفر برآورد شده‌است.

این کشتار در محدوده تحت کنترل نیروهای دفاعی اسرائیل به وقوع پیوست.

دولت اسرائیل با محکوم کردن حادثه کشتار، دستور تشکیل کمیته تحقیقاتی کاهان را در فوریهٔ ۱۹۸۲ میلادی صادر کرد. این کمیته مستقل در نتایج تحقیقاتش آریل شارون را که فرمانده محلی نیروهای دفاعی اسرائیل در منطقه بود، به دلیل سهل‌انگاری و دست کم گرفتن واکنش فالانژهای مارونی لبنان، مقصر اعلام کرد.

در ۱۶ دسامبر ۱۹۸۲ مجمع عمومی سازمان ملل متحد با محکوم کردن کشتار آن را نسل‌کشی نامید.
این قطعنامه با ۹۸ رأی موافق در مقابل ۱۹ رأی مخالف و ۲۳ رأی ممتنع تصویب شد. تمامی دموکراسی‌های غربی به این قطعنامه رأی ممتنع دادند.

انتشار اخبار کشتار صبرا و شتیلا در اروپا، باعث واکنش شدید مردم نسبت به اسرائیل شد. در ایتالیا کارکنان فرودگاه شرکت خطوط هوایی اسرائیل ال عال را تحریم کردند، نشان‌هایی با آرم ستاره داوود و صلیب شکسته پخش شد و مردم شعار «نازیسرائیل» (ادغام شده لغات نازی و اسرائیل) سر دادند.

پس از انتخاب آریل شارون به نخست‌وزیری اسرائیل خانوادهٔ قربانیان کشتار با استناد به قانونی که برای اولین بار در سال ۱۹۹۳ در مورد نسل‌کشی روآندا اعمال شد اقامه دعوی کردند. در ۱۲ فوریهٔ ۲۰۰۳ میلادی دادگاه عالی بلژیک حکم به قابل پیگرد بودن نخست‌وزیر اسرائیل بدین جرم را داد. در حالی که اسرائیل آن را سیاسی خواند. در نهایت در ۲۴ سپتامبر۲۰۰۳ میلادی بخاطر تغییراتی که در قوانین بلژیک از آغاز این حادثه ایجاد شده بود، دادگاه عالی بلژیک قرار منع تعقیب آریل شارون را برای اتهام جنایت جنگی صادر کرد و دلیل آن نداشتن تبعیت بلژیکی شاکیان در زمان وقوع حادثه اعلام شد.
رو برداشت از تلگرام شعر و متون عربی معاصر!
@ml_rustami
6👍2😢1
ساقی به پیاله شوکران می‌ریزد
از جام لبش زخم زبان می‌ریزد

بر عکس قوانین طبیعت غم‌ها
از روی زمین به آسمان می‌ریزد
#مولاداد_رستمی
@ml_rustami
22👍5👏3🤔3😢1
خورشیدی و از تو زندگی می‌گیرم
چون سبزه همیشه زیر این تأثیرم

بین من و تو فاصله بی‌حکمت نیست
مانند سرابم برسی می‌میرم
#مولاداد_رستمی
@ml_ruatami
22😢4👏2👍1🎉1
یاسای تو که خواسته‌ی خاقان‌ست
دیگر چه توقعی از این دیوان‌ست

بیهوده ورق نوشته صادر کردی
طُغرای تو و گند مگس یکسان‌ست
#مولاداد_رستمی
#سیرک_ملل_متفرق
@ml_rustami
👍142👏2🔥1
Forwarded from الفباء
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
برنامه تلویزیونی الفباء؛ قسمت بیست‌وهشتم

👤مهمان برنامه: مولاداد رستمی
📑موضوع برنامه: شعر چیست؟


🕘زمان؛ ۲۸ دقیقه
🗃️حجم؛ ۵۲ MB
💿کیفیت؛ خوب

کیفیت بالا در یوتیوب


الفباء؛ روزنه‌ای به روشنی


#ویدیو_الفباء
@Alefba99 | الفباء
5🤯2
Audio
📼نوار صوتی برنامه تلویزیونی الفباء
قسمت بیست‌وهشتم؛

🎙گپ‌وگفتی با مولاداد رستمی پیرامون معرفی چیستی شعر و رسالت شاعر

حاوی:

▫️چیستی شعر؛

▫️ اهمیت شعر در زندگی؛

▫️رسالت شاعر؛

▫️چگونگی سرایش شعر؛

▫️معرفی کتاب روزنه از محمدکاظم کاظمی؛

▫️سرایش شعری از مولاداد رستمی.


الفباء؛ روزنه‌ای به روشنی

#الفباء_نوار_صوتی

@Alefba99 | الفباء
10👍1😢1
من عاشق این غزل مولانا هستم!

در هوایت بی‌قرارم روز و شب
سر ز پایت بر ندارم روز و شب

روز و شب را هم‌چو خود مجنون کنم
روز و شب را کی گذارم روز و شب

جان و دل از عاشقان می‌خواستند
جان و دل را می‌سپارم روز و شب

تا نیابم آن چه در مغز من‌ست
یک زمانی سر نخارم روز و شب

تا که عشقت مطربی آغاز کرد
گاه چنگم گاه تارم روز و شب

می‌زنی تو زخمه و بر می‌رود
تا به گردون زیر و زارم روز و شب

ساقیی کردی بشر را چل صبوح
زان خمیر اندر خمارم روز و شب

ای مهار عاشقان در دست تو
در میان این قطارم روز و شب

می‌کشم مستانه بارت بی‌خبر
هم‌چو اشتر زیر بارم روز و شب

تا بنگشایی به قندت روزه‌ام
تا قیامت روزه دارم روز و شب

چون ز خوان فضل روزه بشکنم
عید باشد روزگارم روز و شب

جان روز و جان شب ای جان تو
انتظارم انتظارم روز و شب

تا به سالی نیستم موقوف عید
با مه تو عیدوارم روز و شب

زان شبی که وعده کردی روز بعد
روز و شب را می‌شمارم روز و شب

بس که کشتِ مهرِ جانم تشنه است
ز ابر دیده اشک‌بارم روز و شب
@ml_rustami
15👍2
رباعی
۱
هشدار که در قفس نباید خو کرد
در غیبت گل به خس نباید خو کرد
ای آب نبات! کام‌ها منتظراند
با لب‌زدن مگس نباید خو کرد

۲
گیرم که بدون هیچ دست‌آوردم
بالفرض که من عصاره‌ای از دردم
اکنون که خط سیر زمانم با تو
از عشق چه‌گونه می‌شود برگردم؟

۳
ویرانه‌دلیم و درد گنجینه‌ی ماست
این زجرکشی عادت دیرینه‌ی ماست
در گوشه به گوشه آرزویی کُشتیم
زندان ابو غُرَیب در سینه‌ی ماست*
۴
با هر که رسیده دوستی می‌کردم
گویی که فقط رقیب می‌پروردم
چون مرغ ابابیلم و سوزانده مرا
سنگی که به منقار خودم آوردم
#مولاداد_رستمی

* پ.ن. ابو غُرَیب زندانی در سی و دو کلیومتری غرب بغداد پایتخت عراق. این زندان پس از اشغال عراق در سال ۲۰۰۳، تا سال ۲۰۰۶ در دست آمریکا بود. در این زندان هزاران نفر به وحشیانه‌ترین شکل ممکن شکنجه، تحقیر، تجاوز و کشته شدند.
@ml_rustami
13👍4
فهم قَدَرش چه‌قدر مشکل بوده
ما بار کجیم و درک منزل بوده

این سرو خمید و بعد از آن دانستیم
سایه‌سر صد هزار‌ها دل بوده
#مولاداد_رستمی
@ml_rustami
😢21👍1🤯1
غزنه‌‌ام دست علاءالدین * اسیرم نازنین!
با چنین وضعی چه‌طور آتش نگیرم نازنین!

خشم‌گینی کوزه‌ای را بر زمین کوبیده است
خسته‌ام بی‌طاقتم خُرد و خمیرم نازنین!

خواجه‌باشی و کنیزک‌های زیباروی قصر
ناتوانی کرده اکنون سربه‌زیرم نازنین!

آرزویم بین کوهستان صدای الکن است
زندگی سنگ‌ست وقتی بنده تیرم نازنین!

گر چه مانند خراسان ریشه‌هایم محکم‌ست
خودفراموشی گرفتم بس که پیرم نازنین!

گوره‌خر را تار می‌بینم دلیلِ گشنه‌گی‌ست
با چه رویی مدعی باشم که شیرم نازنین!

تارهای سفت و سختی را تنیدم چاره نیست
من درون پیله‌ام باید بمیرم نازنین!

* پ.ن. علاءالدین حسین ابن عزالدین حسین از سلاطین غوری است. او بین سال‌های ۵۴۴ تا ۵۵۶ هجری مهتابی، سلطان غور بود. وی پس از شکست دادن بهرام‌شاه غزنوی و چیره شدن بر غزنه، در تقاص کشته شدن دو برادرش، هفت شبانه روز این شهر را به آتش کشید و بدین‌سان به علاءالدین جهان‌سوز آوازه یافت.
#مولاداد_رستمی
@ml_rustami
17👍7🔥2🥰2
سه‌شنبه‌ی هفته‌ی پیش وقتی برای ثبت برنامه‌ی تلویزیونی گلستان به دانشگاه غالب رفتم، نماز شام را در مسجد این دانشگاه یک‌جا با استاد ره‌یاب عزیز خواندم. بعد از نماز با من خوش و بش گرمی کردند و از جلسه‌های انجمن ادبی هرات پرسیدند. با لحنی پر از مهر گفتند: این چراغ را روشن نگهدارید!
لحظه‌ای که از ایشان خداحافظی کردم برای نخستین و آخرین بار مرا " بچه‌ی مه" خطاب کردند. به خدا قسم حلاوت این خطاب را هرگز فراموش نمی‌کنم. هیچ وقت تصورش را نمی‌کردم این آخرین دیدار خواهد بود.
امروز صبح وقتی خبر رحلت‌شان را شنیدم، در جایم خشک ماندم و بار دیگر مرگ عزیزی به حسرتم نشاند. دیگر نام دانشگاه غالب مرا به یاد دو استاد فقید می‌اندازد، مولانا نورالحق جامی و استاد ره‌یاب!😢😢😭
انا لله و انا الیه راجعون
@ml_rustami
😢425👍3🔥1
Forwarded from الفباء
شماره ۲۵۲ ماهنامه معرفت (سال بیست‌ویکم، شمارهٔ دوازدهم، دلو/بهمن ۱۴۰۲ خورشیدی) از چاپ برآمد!

محتوای این شماره:

▫️سرمقاله؛ در سوگ پیر فرزانهٔ هرات؛

▫️پیر خردمند؛ نوشتهٔ قاضی سلیمان حامد؛ عضو اتحادیهٔ علمای جهان اسلام؛

▫️شکوه دیانت و سکوی عبادت؛ نوشتهٔ پوهاند محمدناصر رهیاب؛ رئیس دانشگاه غالبِ هرات؛

▫️وداعا ایها الداعی؛ نوشتهٔ استاد فائز بادغیسی؛ دانش‌آموختهٔ دانشگاه الازهر؛

▫️ و آن گنج نهان زیر آوار؛ نوشتهٔ مولوی محمدشعیب صیقل؛ رئیس عمومی سابق مدارس و دارالحفاظ‌های وزارت معارف افغانستان؛

▫️ به یادِ استاد؛ آن سفرکرده که صدقافله دل هم‌ره اوست؛ نوشتهٔ دکتور بصیراحمد مبصر؛ عضو هیأت نویسندگان؛

▫️اخبار جهان اسلام؛

▫️معرفی کتاب «مرد مردستان»؛ مجموعه‌ای از دل‌نوشته‌های مولانا نجیبی کروخی؛ توأم با پاره‌ای از دیدگاه‌های دوستان و دانش‌آموخته‌گان؛

▫️دل‌نوشته‌ها؛

▫️و فانوس ادب.

💌 شما نیز می‌توانید برای ثبت نام به ماهنامه معرفت به شماره ۰۷۹۸۴۶۸۸۴۸ تماس گرفته و هر ماه این مجلهٔ وزین را به آدرس خویش دریافت نمایید.


#معرفت_نامه
#کتاب_خوب_بخوانیم
@Alefba99 | الفباء
8👍5
سعدیا چندان که می‌دانی بگو
حق نباید گفت الا آشکار
@ml_rustami
22👍5
پنجره‌ای رو به گذشته

یک:
زندگی روی هم انباشتن روزهاست، روزهایی که هر کدام نگاره‌ای‌ست که بر دیوار ذهن‌مان نصب شده، نقاشی‌هایی که هر بار نگاه‌شان می‌کنیم، دل‌مان می‌خواهد تا با قلم‌موی زمان نقشی تازه بر آن‌ها بکشیم و برخی نقش‌ها را پاک کنیم؛ غافل از این که این نقاشی‌ها فقط قابلیت گردزدایی را دارند و گاه همین هم میسر نیست. گاه از پنجره‌ی ماشین زندگی به پشت سر که نگاه می‌اندازیم، می‌بینیم آدم‌ها، درخت‌ها و خانه‌ها رو به عقب می‌روند و از ما دور می‌شوند، ما هم‌چنان می‌رویم تا به ایستگاه مرگ برسیم. بچه که بودیم همه‌ی شور و شعف‌مان در شبی که پدر قول داده بود تا فردا صبح به شهرمان ببرد، جمع می‌شد. وقتی ماشین حرکت می‌کرد از شیشه‌ی پنجره به بیرون نگاه می‌کردیم و با هیجان خاصی تک تک درخت‌ها، خانه‌ها و آدم‌ها را دید می‌زدیم، در عالم کودکانه‌ی‌مان نقشه‌ی شهر را در ذهن‌ مهندسی می‌کردیم و شگفت‌زده به آن‌هایی که انگار داشتند به سمت ده می‌رفتند چشم می‌دوختیم تا از جلو دیدمان گم می‌شدند.
اما دیگر ورق برگشته و همه چیز فرق کرده، ما بزرگ شده‌ایم، حالا دیگر می‌دانیم غم چیست و چه‌گونه خورده می‌شود. اکنون می‌دانیم آن تکه نان‌هایی که از سفره‌ی خانه برمی‌داشتیم و عصرها سر سه‌راهی دم محل‌مان می‌خوردیم، از کجا می‌آمد.
ما آن‌جا منتظر آمدن گله‌گاو می‌نشستیم. بصیر و غلام‌شاه گله‌گاو چران‌های محل بودند. صبح زود گاوها را به دشت می‌بردند و بعد از عصر می‌آوردند، خسته بودند و کوفته، چهره‌‌هاشان به نان برشته می‌مانست، عصبانیت را می‌شد از دور در صورت برافروخته‌ی غلام‌شاه دید، معلوم بود گاوها خیلی اذیتش می‌کنند، بصیر اما مرد آرامی بود. اولین گاوی که ماما کنان از دالان کنار مسجد جامع به کوچه می‌پیچید، ما بچه‌ها فریاد می‌زدیم و این سرود را می‌خواندیم:
گله‌گاو سر کرد
مرغ بی‌بی پر کرد
بی‌بی به کنج خونه
بیت و غزل می‌خونه

ادامه دارد...
#مولاداد_رستمی
@ml_rusami
23👍11👏1
پنجره‌ای رو به گذشته
دو:
آدمی در زندگی گاهی به ره‌نوردی تشنه می‌ماند که در صحرایی خشک به سختی قدم‌ها را از پی‌اش می‌کشد، مشکی تهی بر دوش به امید آن که به چشمه‌ای برسد، بنوشد و  برای ادامه‌ی راه پرش کند. در این میان می‌شود به چشمه‌‌ای بربخورد اما با نوشیدن نخستین جرعه درمی‌یابد که آب شور است، باز می‌نوشد و آب هم‌چنان شور... تشنه‌تر می‌شود و به میسرش ادامه می‌دهد، می‌رود، می‌رود در آرزوی چشمه‌ای دیگر که شور نباشد، که تشنه‌ترش نکند، که رمق راه‌پیودن بیابد...
می‌رود، می‌رود و مشک تهی را کماکان بر دوش دارد.
خواسته‌های آدمی هم چنین‌اند...
بی‌بی حیات اما این گونه نبود، خواسته‌هایش محدود به چند من گندم، چهار شاخ کنده و تنی سالم بود. تفریح‌اش در عصرها خلاصه می‌شد که چادرنماز سیاهش را به سر کند، سطل را به دست گیرد و به بهانه‌ی آب آوردن از خانه‌ی هم‌سایه، دمی اختلاط کند، گره از بغچه‌ی دل‌تنگی‌هایش باز کند، درد دل کند و به هر شنونده سهمی بدهد، از گاوش که هر سال آوست می‌شد و  یک گوساله می‌آورد، بگوید؛ آخر گاو استاق برای صاحبش بار است، بی‌بی از گاو و از گاو‌دوشه‌اش تعریف می‌کرد و این که تا بیست روز پیش از زاییدن شیرش را دریغ نمی‌کرد و این که به کارد آمد، نظر شد. گاوش مرد و گاودوشه‌اش شکست.
بی‌بی حیات می‌گفت: چشم آدمی سنگ را می‌ترکاند!
او از ملای محل تعویذ نظر گرفته بود، با پارچه‌ای گل‌دار پوشش کرده بود و بر شاخ گاو آویخته بود.
بی‌بی بیشتر عمرش را به تنهایی به سر برده بود، در جوانی شوهرش زن نو گرفت و کهنه را دل‌آزار دید؛ به شهر رفت و همان‌جا کشته شد؛ می‌گویند به دست سربازان تازه‌وارد شوروی. در میان‌سالی یکه‌ پسرش را به زور سربازی بردند، وقتی بعد از دو سال برگشته بود مردم نمی‌شناختنداش؛ بی‌بی حیات با هم‌سایه‌ها خو گرفته بود، خانواده‌اش شده بودند.
بی‌بی حیات می‌گفت: کسِ بی‌کس‌‌ها خداست!
با همین هم‌سایه‌ها از محاصره‌ی زنده‌جان به برناباد گریخته بود، با همین هم‌سایه‌ها خانه‌ی در جنگ‌خراب‌شده‌اش را دوباره ساخته بود، زمینش را کشته بود و درو کرده بود.
بی‌بی حیات می‌گفت: آدم زیر کار بمیرد بهتر است تا زیر ننگ!
با همان انگشتان استخوانی‌اش رابر غرغره را می‌کشید، سطل را پر می‌کرد و به خانه می‌آورد.
اما سال‌ها تنهایی دلش را نازک کرده بود، زودرنج بود، هم‌صحبت شدن با او قلق داشت که هم‌سایه‌ها خوب یاد گرفته بودند و خاله قریش بیشتر.
بی‌بی حیات می‌گفت... یک شب تا دم دمه‌های صبح جز آه و ناله‌ای کنده کنده از او صدایی شنیده نشد؛ دیگر چیزی نگفت.
برای اولین بار گریه‌ی پدر را دیدم، بلند زار می‌زد. امام اذان می‌داد و هم‌سایه‌ از دیوار تخت‌بامش نگاه می‌کرد و شاید اشک در چشم جمع کرده بود که در گرگ‌ و میش صبح دیده نمی‌شد.

ادامه دارد...
#مولاداد_رستمی
@ml_rustami
19👍6