نقل است که چون از مکه میآمد به همدان رسید. تخم معصفر خریده بود. اندکی از او به سر آمد، بر خرقه بست. چون به بسطام رسید یادش آمد. خرقه بگشاد، مورچهای از آنجا بدر آمد. گفت: ایشان را از جایگاه خویش آواره کردم. برخاست و ایشان را به همدان برد. آنجا که خانهی ایشان بود بنهاد...
#تذکرة_الاولياء
@ml_rustami
#تذکرة_الاولياء
@ml_rustami
شیر، زخمی شده و بیشه پر از کفتار است
مملکت خیمهی نادر قُلی افشار است
جایی از پیرهنش سالم اگر هم باشد
آستینیست که در سیطرهی یک مار است
اشک تمساح در این بین به او میگوید
اعتماد آخرش ای ساده تأسفبار است
علفی ریز دمی عامل جنگلسوزیست
یک عدد موش خودش آفت گندمزار است
اعتماد آن کف پاییست که از زخم پُرست
در ولنگی که قدم تا قدمش یک خار است
ای بسا حاکم قرآنزده دارد میهن
ای بسا ساده که بر دار بسی غدار است
#مولاداد_رستمی
@ml_rustami
مملکت خیمهی نادر قُلی افشار است
جایی از پیرهنش سالم اگر هم باشد
آستینیست که در سیطرهی یک مار است
اشک تمساح در این بین به او میگوید
اعتماد آخرش ای ساده تأسفبار است
علفی ریز دمی عامل جنگلسوزیست
یک عدد موش خودش آفت گندمزار است
اعتماد آن کف پاییست که از زخم پُرست
در ولنگی که قدم تا قدمش یک خار است
ای بسا حاکم قرآنزده دارد میهن
ای بسا ساده که بر دار بسی غدار است
#مولاداد_رستمی
@ml_rustami
👍1
وابسته به تو مثل هراتم به هریرود
با جان منی، بافته چون تار که با پود
ما لازم و ملزوم همیم باش بسوزم
تا پخش شود بوی تو از سینهی این عود
بین من و تو رابطهی دشت و سرابست
من آبلهی پایم و تو دوری مقصود
با تور اگر در پی ماهی بدرآیی
یک عمر مرا فرض کن آن آب گلآلود
یک لحظه هم آزردگیات روحخراشست
ای قهقهِ خندیدن تو نغمهی داوود
تصویر غزلهای مرا سخت به همریخت
هر بار که موهای تو در باد رها بود
#مولاداد_رستمی
@ml_rustami
با جان منی، بافته چون تار که با پود
ما لازم و ملزوم همیم باش بسوزم
تا پخش شود بوی تو از سینهی این عود
بین من و تو رابطهی دشت و سرابست
من آبلهی پایم و تو دوری مقصود
با تور اگر در پی ماهی بدرآیی
یک عمر مرا فرض کن آن آب گلآلود
یک لحظه هم آزردگیات روحخراشست
ای قهقهِ خندیدن تو نغمهی داوود
تصویر غزلهای مرا سخت به همریخت
هر بار که موهای تو در باد رها بود
#مولاداد_رستمی
@ml_rustami
👍2❤1
گویی این حافظ در سدهی پانزده زندگی میکرده نه هشتم!
حافظا می خور و رندی کن و خوش باش ولی
دام تزویر مکن چون دگران قرآن را
ای کبک خوش خرام کجا میروی بایست
غره مشو که گربه زاهد نماز کرد
حافظ مکن ملامت رندان که در ازل
ما را خدا ز زهد ریا بینیاز کرد
باده با محتسب شهر ننوشی زنهار
بخورد بادهات و سنگ به جام اندازد
می خور که صد گناه ز اغیار در حجاب
بهتر ز طاعتی که به روی و ریا کنند
در میخانه ببستند خدایا مپسند
که در خانه تزویر و ریا بگشایند
مبوس جز لب ساقی و جام می حافظ
که دست زهدفروشان خطاست بوسیدن
آتش زهد و ریا خرمن دین خواهد سوخت
حافظ این خرقه پشمینه بینداز و برو
@ml_rustami
حافظا می خور و رندی کن و خوش باش ولی
دام تزویر مکن چون دگران قرآن را
ای کبک خوش خرام کجا میروی بایست
غره مشو که گربه زاهد نماز کرد
حافظ مکن ملامت رندان که در ازل
ما را خدا ز زهد ریا بینیاز کرد
باده با محتسب شهر ننوشی زنهار
بخورد بادهات و سنگ به جام اندازد
می خور که صد گناه ز اغیار در حجاب
بهتر ز طاعتی که به روی و ریا کنند
در میخانه ببستند خدایا مپسند
که در خانه تزویر و ریا بگشایند
مبوس جز لب ساقی و جام می حافظ
که دست زهدفروشان خطاست بوسیدن
آتش زهد و ریا خرمن دین خواهد سوخت
حافظ این خرقه پشمینه بینداز و برو
@ml_rustami
صرفا جهت اطلاع!
زبان پارسی دری با داشتن فعلهای کمکیای چون کردن، شدن، بودن، زدن و... همچنان پسوندهای مکانی مانند گاه، کده، ستان، سرا و... دست گویندگانش را برای ساختن افعال و واژههای تازه باز گذاشته است.
خود را به بیماری زدن، کاردان بودن، پیروز شدن و دانشگاه، دانشکده، دادسرا و... از این دست ترکیبها هستند.
در ضمن برای هزار و سیصد و هشتادمین بار میگویم که زبان دیگر است و لهجه دیگر. ما با مردم ایران و تاجیکستان تفاوت لهجه داریم نه زبان!
@ml_rustami
زبان پارسی دری با داشتن فعلهای کمکیای چون کردن، شدن، بودن، زدن و... همچنان پسوندهای مکانی مانند گاه، کده، ستان، سرا و... دست گویندگانش را برای ساختن افعال و واژههای تازه باز گذاشته است.
خود را به بیماری زدن، کاردان بودن، پیروز شدن و دانشگاه، دانشکده، دادسرا و... از این دست ترکیبها هستند.
در ضمن برای هزار و سیصد و هشتادمین بار میگویم که زبان دیگر است و لهجه دیگر. ما با مردم ایران و تاجیکستان تفاوت لهجه داریم نه زبان!
@ml_rustami
👍4
آهی میان عربدهها ناپدید، من
از خلق روزگار خودش ناامید، من
هستم ولی به چشم کسی برنمیخورم
آهنگ ناشنیدهی شعری سپید، من
سقفی شکاف خورده نشد سایهسر شود
سنگی فرود آمده از شاخ بید، من
از دوستان بهخاطر این لطفشان سپاس
خاری که زیر سایهی گل قد کشید، من
چون حسرت نبودن نان آورم، غمم
بغض پدر نداشتهای صبح عید، من
پیغمبری که معجزهاش آیههای یأس
پیغمبری که از خود و دینش برید، من
#مولاداد_رستمی
@ml_rustami
از خلق روزگار خودش ناامید، من
هستم ولی به چشم کسی برنمیخورم
آهنگ ناشنیدهی شعری سپید، من
سقفی شکاف خورده نشد سایهسر شود
سنگی فرود آمده از شاخ بید، من
از دوستان بهخاطر این لطفشان سپاس
خاری که زیر سایهی گل قد کشید، من
چون حسرت نبودن نان آورم، غمم
بغض پدر نداشتهای صبح عید، من
پیغمبری که معجزهاش آیههای یأس
پیغمبری که از خود و دینش برید، من
#مولاداد_رستمی
@ml_rustami
👍2❤1
امشب دلم به چنبرهی تنگ بغضهاست
بغضی که سالهاست به این سینه آشناست
بیرنگی مرا ز سرشکم توان شناخت
از کودکان شنید توان حرفهای راست
ما و تو از دو فرقهی باهممخالفیم
دین تو دل شکستن و آیین من دعاست
یک شب ز لطف بر مژههایم قدم گذار
هرچند فرش کلبهی درویش بوریاست
فارغ ز حشر و نشر بسوزان! بزن به تیغ
کی کشتهی جفای تو در بند خونبهاست؟
گل کردهاند خاطرهها بعد رفتنت
دیگر مگو که راه من و تو ز هم جداست
خواهم به چشم غیر مسلح ببینمش
عینکفروش! مردمک چشم من کجاست؟
غزلی بود از زندهیاد استاد فضل الله زرکوب
روحشان شاد!
@ml_rustami
بغضی که سالهاست به این سینه آشناست
بیرنگی مرا ز سرشکم توان شناخت
از کودکان شنید توان حرفهای راست
ما و تو از دو فرقهی باهممخالفیم
دین تو دل شکستن و آیین من دعاست
یک شب ز لطف بر مژههایم قدم گذار
هرچند فرش کلبهی درویش بوریاست
فارغ ز حشر و نشر بسوزان! بزن به تیغ
کی کشتهی جفای تو در بند خونبهاست؟
گل کردهاند خاطرهها بعد رفتنت
دیگر مگو که راه من و تو ز هم جداست
خواهم به چشم غیر مسلح ببینمش
عینکفروش! مردمک چشم من کجاست؟
غزلی بود از زندهیاد استاد فضل الله زرکوب
روحشان شاد!
@ml_rustami
❤1👍1
در زمان دانشجوییمان مضمونی میخواندیم به نام جغرافیای بشری، یادم میآید یک مبحث مهم این مضمون نقش موقعیت جغرافیایی و آب و هوایش در رفتار بشر بود، مثلاً برخی دانشمندان این دانش بر این باوراند که کوه و هوای سردش آدمی را سرسخت و مقاوم بار میآورد. این نظریه در سرزمین ما مصداق بارزی دارد. نه این که میهن ما را کوههای سر به فلککشیدهی بسیاری در چنبرهی خود گرفته و رها کردنی هم نیست؛ و کوه هم همین طور الله بختکی نماد صلابت نشده؛ در واقع کوهنشینان و کوهبالا روندگان نشانههای عینی این سرسختی و استواری تلقی میشوند. حالا بماند که سود و زیان این کوهبالاشدنها و سرسختی کوهنشینان چه بوده، هر چه هست ما بهدرستیِ این نظریه ایمان داریم.
پس از این بادنجان به قابچینی میروم سر اصل مطلب:
این روزها که هوا بس ناجوانمردانه سرد است و در کنج خانهی غریبانهیمان الله الله میگوییم، حس نیاز به سرگرمی چون گرمای کرسی آدم را به سوی خود میکشد؛ و چه سرگرمیای به از کتاب.
دیروز زدم به خط داستان و سرزمین جمیله نوشتهی سیامک هروی را خواندم، این سومین داستانیست که از این نویسنده میخوانم، گرگهای دوندر و تالان را پیشترها خوانده بودم. به گفتهی خود نویسنده، سرزمین جمیله در ادامهی گرگهای دوندر نوشته شده است. با نگاهی گذرا به هر سه داستان میتوان فهمید که قصه یک چیز است، فقط شخصیتها بدل شدهاند و جایها دگر.
داستان، داستان جنگ است و عشق، حکایت ستیز برای ماندن در بیشهای که وجب به وجبش گرگ خوابیده. داستان درد و رنج، زورگویی و زورشنوی، ظلم و تظلم، رویارویی سیهاندرونها با زلالدلان، پنجه در پنجه افکندن چوپانهای بیریا که بزرگترین سلاحشان چوبیست که با آن هیهیکنان گوسفند به دامان و کمر کوه میبرند با تفنگ بر دوشان مست قدرت، گویی این تفنگ انگشتر سلیمان را ماند بر دست هر که بود سلطان بیشه است.
هر سه داستان را بوی باروت فرا گرفته و عشق است که در این هوا خسخس میکند و سرفه از دیوارهای سینه میکَند و شمرده شمرده نفس میکشد. داستان سرزمین جمیله داستان جوان سادهدلی به نام پرویز است که دانشگاه را رها میکند و برای این که خرج مادر تازه بیوهشدهاش را بدهد به سرزمین ناشناختهای قدم میگذارد. پدر و برادرش زیر توفان ریگ کشته میشوند و او از این به بعد نانآور مادر و خواهرش مهناز است. شخصیتهای داستان سرزمین جمیله با دو داستان دیگر سیامک هروی تقریبا یکیاند، اما در سرزمین جمیله، پرویز و ارباب محسن آدمهای متفاوتی هستند. محسن برای این که سرمایههای فرهنگی-تاریخی دیارش غور و فیروز کوه توسط زورگویانی چون منصورخان به تاراج میرود و او کاری نمیتواند، بکند اشک میریزد. محسن مرد آگاهیست، داستان حملهی تیمور شاه گورکانی را به غور برای پرویز تعریف میکند و از شهامت مردان و زنان غوری روایتها دارد. در این میان داستان زن قهرمانی به نام جمیله و جنگیدن او با تیمور جالب است.
پرویز اما جوانیست اهل نیمروز که چند سالی در دانشگاه کابل طب خوانده و از طرف مؤسسهای در هرات برای سروی روستاهای غور به این ولایت فرستاده میشود. او در آنجا مهمان ماما کمال رفیق دوران سربازی کاکایش، میشود. این کمال برادر ارباب محسن است و هر دو در قریهی کمر سبز مورد احترام مردم هستند. این دو خواهرزادهای دارند که پدر و مادرش مردهاند، تهمینه دختر شوخ و سرزندهای است که گرگهای نرکوه و چغچران در پیاش هستند و او اما دل به جوان نیمروزی داده. شخصیت دیگر داستان شاعر رواتببگیر منصورخان است؛ این شاعر دلدار نام دارد و دُر لفظ دری را به پای خوکان میریزد.
در این داستان محرومیت مردم غور بهخوبی هویداست. من از برخیها شنیدم که میگویند رمان تخیلی و زادهی ذهن نویسنده است. این حرف درست اما همان داستان برای کسی دیگر در جای دیگر و یا به شکلی دیگر اتفاق افتاده یا میافتد.
مگر نه این است که دهها عشق در این سرزمین به زور تفنگ در نطفه خفه شدند و خون عاشقهای بیشماری به وسیلهی افرادی چون منصورخان، بهادر و جمعه بولاغ فرش زمین شده است.
سرزمین ما سرزمین دردهاست و رمانهای نویسندگان ما نیز حاکی این واقعیت است.
@ml_rustami
پس از این بادنجان به قابچینی میروم سر اصل مطلب:
این روزها که هوا بس ناجوانمردانه سرد است و در کنج خانهی غریبانهیمان الله الله میگوییم، حس نیاز به سرگرمی چون گرمای کرسی آدم را به سوی خود میکشد؛ و چه سرگرمیای به از کتاب.
دیروز زدم به خط داستان و سرزمین جمیله نوشتهی سیامک هروی را خواندم، این سومین داستانیست که از این نویسنده میخوانم، گرگهای دوندر و تالان را پیشترها خوانده بودم. به گفتهی خود نویسنده، سرزمین جمیله در ادامهی گرگهای دوندر نوشته شده است. با نگاهی گذرا به هر سه داستان میتوان فهمید که قصه یک چیز است، فقط شخصیتها بدل شدهاند و جایها دگر.
داستان، داستان جنگ است و عشق، حکایت ستیز برای ماندن در بیشهای که وجب به وجبش گرگ خوابیده. داستان درد و رنج، زورگویی و زورشنوی، ظلم و تظلم، رویارویی سیهاندرونها با زلالدلان، پنجه در پنجه افکندن چوپانهای بیریا که بزرگترین سلاحشان چوبیست که با آن هیهیکنان گوسفند به دامان و کمر کوه میبرند با تفنگ بر دوشان مست قدرت، گویی این تفنگ انگشتر سلیمان را ماند بر دست هر که بود سلطان بیشه است.
هر سه داستان را بوی باروت فرا گرفته و عشق است که در این هوا خسخس میکند و سرفه از دیوارهای سینه میکَند و شمرده شمرده نفس میکشد. داستان سرزمین جمیله داستان جوان سادهدلی به نام پرویز است که دانشگاه را رها میکند و برای این که خرج مادر تازه بیوهشدهاش را بدهد به سرزمین ناشناختهای قدم میگذارد. پدر و برادرش زیر توفان ریگ کشته میشوند و او از این به بعد نانآور مادر و خواهرش مهناز است. شخصیتهای داستان سرزمین جمیله با دو داستان دیگر سیامک هروی تقریبا یکیاند، اما در سرزمین جمیله، پرویز و ارباب محسن آدمهای متفاوتی هستند. محسن برای این که سرمایههای فرهنگی-تاریخی دیارش غور و فیروز کوه توسط زورگویانی چون منصورخان به تاراج میرود و او کاری نمیتواند، بکند اشک میریزد. محسن مرد آگاهیست، داستان حملهی تیمور شاه گورکانی را به غور برای پرویز تعریف میکند و از شهامت مردان و زنان غوری روایتها دارد. در این میان داستان زن قهرمانی به نام جمیله و جنگیدن او با تیمور جالب است.
پرویز اما جوانیست اهل نیمروز که چند سالی در دانشگاه کابل طب خوانده و از طرف مؤسسهای در هرات برای سروی روستاهای غور به این ولایت فرستاده میشود. او در آنجا مهمان ماما کمال رفیق دوران سربازی کاکایش، میشود. این کمال برادر ارباب محسن است و هر دو در قریهی کمر سبز مورد احترام مردم هستند. این دو خواهرزادهای دارند که پدر و مادرش مردهاند، تهمینه دختر شوخ و سرزندهای است که گرگهای نرکوه و چغچران در پیاش هستند و او اما دل به جوان نیمروزی داده. شخصیت دیگر داستان شاعر رواتببگیر منصورخان است؛ این شاعر دلدار نام دارد و دُر لفظ دری را به پای خوکان میریزد.
در این داستان محرومیت مردم غور بهخوبی هویداست. من از برخیها شنیدم که میگویند رمان تخیلی و زادهی ذهن نویسنده است. این حرف درست اما همان داستان برای کسی دیگر در جای دیگر و یا به شکلی دیگر اتفاق افتاده یا میافتد.
مگر نه این است که دهها عشق در این سرزمین به زور تفنگ در نطفه خفه شدند و خون عاشقهای بیشماری به وسیلهی افرادی چون منصورخان، بهادر و جمعه بولاغ فرش زمین شده است.
سرزمین ما سرزمین دردهاست و رمانهای نویسندگان ما نیز حاکی این واقعیت است.
@ml_rustami
👍2
برای عابران رود مانند گدارم من
سکویم شانهام من، نردبان روزگارم من
نبودم یک شب و خلقی مرا از یادشان بردند
و در شهر خودم بیگانه چون یاران غارم من
مرا در چشم مردم اعتباری نیست میدانم
که مردان سیاستپیشه را قول و قرارم من
خبرهای بدی دارم دمی برگردم از میدان
شبیه بیرقی پرخون و اسبی بیسوارم من
غمم چون گاو پیشانیسفید از دور معلومست
که نیم افراشته پرچم وَ یا سنگ مزارم من
مکدر کردهام آیینهها را جرم آنان چیست؟
بیا دستی بکش ای مرگ! پاکم کن غبارم من
#مولاداد_رستمی
@ml_rustami
سکویم شانهام من، نردبان روزگارم من
نبودم یک شب و خلقی مرا از یادشان بردند
و در شهر خودم بیگانه چون یاران غارم من
مرا در چشم مردم اعتباری نیست میدانم
که مردان سیاستپیشه را قول و قرارم من
خبرهای بدی دارم دمی برگردم از میدان
شبیه بیرقی پرخون و اسبی بیسوارم من
غمم چون گاو پیشانیسفید از دور معلومست
که نیم افراشته پرچم وَ یا سنگ مزارم من
مکدر کردهام آیینهها را جرم آنان چیست؟
بیا دستی بکش ای مرگ! پاکم کن غبارم من
#مولاداد_رستمی
@ml_rustami
❤1👍1👏1
آزادی
بتاب تا گره از کار روز وا بشود
نماز صبح ریا پیشهگان قضا بشود
بدم بدم که نفسهای گرم در دی ماه
برای شانهی یکلاقَبا قَبا بشود
بیا که پیش نگاهت برای رقصیدن
تمام شهر مبدل به دست و پا بشود
کمست پیش قدوم تو بهترین مهمان!
هزار آدم برفی اگر فدا بشود
و باش کر بکند گوش شبگرایان را
صدای تشت که از بامشان رها بشود
بتاب تا کمر چوب دار چون سایه
بر آستان پر از مهر نور تا بشود
#مولاداد_رستمی
@ml_rustami
بتاب تا گره از کار روز وا بشود
نماز صبح ریا پیشهگان قضا بشود
بدم بدم که نفسهای گرم در دی ماه
برای شانهی یکلاقَبا قَبا بشود
بیا که پیش نگاهت برای رقصیدن
تمام شهر مبدل به دست و پا بشود
کمست پیش قدوم تو بهترین مهمان!
هزار آدم برفی اگر فدا بشود
و باش کر بکند گوش شبگرایان را
صدای تشت که از بامشان رها بشود
بتاب تا کمر چوب دار چون سایه
بر آستان پر از مهر نور تا بشود
#مولاداد_رستمی
@ml_rustami
ز بافتهای زبانست دام بعضیها
پناه میبرم از احترام بعضیها
من از ثواب زیادش گذشتهام بهتر
که بیجواب بماند سلام بعضیها
همیشه بخت رفیقست و کیف ایشان کوک
نشسته است همایی به بام بعضیها
به لطف نرخ تورم سقوط شرکتها
صعود کرده بهای سهام بعضیها
چهقدر برده شد از لای سفرههامان نان
به نام خالق یکتا به کام بعضیها
خراج را شده از زیر سنگ میجویند
که برقرار بماند نظام بعضیها
" چه وعدههای دروغی! بسست! " باید که
پرید گاه میان کلام بعضیها
#مولاداد_رستمی
@ml_rustami
پناه میبرم از احترام بعضیها
من از ثواب زیادش گذشتهام بهتر
که بیجواب بماند سلام بعضیها
همیشه بخت رفیقست و کیف ایشان کوک
نشسته است همایی به بام بعضیها
به لطف نرخ تورم سقوط شرکتها
صعود کرده بهای سهام بعضیها
چهقدر برده شد از لای سفرههامان نان
به نام خالق یکتا به کام بعضیها
خراج را شده از زیر سنگ میجویند
که برقرار بماند نظام بعضیها
" چه وعدههای دروغی! بسست! " باید که
پرید گاه میان کلام بعضیها
#مولاداد_رستمی
@ml_rustami
❤2👍2👏2
بنده هر از گاهی کانال تلگرامم را از سر تا ته ریز ریز نگاه میکنم. برخی از اشعار با اجتهاد خودم و نظر نیک دوستان نیاز به دستکاری و ویرایش دارد و این کار صورت میپذیرد؛ برخی هم کارشان از دستکاری گذشته و کاملا از کانال حذف میشود.
این کار را میخواستم با صفحهی فیسبوک هم انجام دهم که برادر ناخلف هکر همه چیز را خراب کرد.
این عملکرد مزیت بسیاری دارد .من که هیچ حتی حافظ گاهی چندینبار یک غزلش را ویرایش میکرده است. از این رو از دوستانی که گاهی به این حقیر با نظری که خاک را کیمیا میکند، مینگرند و شعری را از من در کانال یا صفحههایشان میگذارند، درخواست دارم که سری به این کانال بزنند و از اشعار ویرایش شده کار بگیرند. از خیر غزلهایی که حذف شده هم بگذرند!
اجرکم علی الله!
@ml_rustami
این کار را میخواستم با صفحهی فیسبوک هم انجام دهم که برادر ناخلف هکر همه چیز را خراب کرد.
این عملکرد مزیت بسیاری دارد .من که هیچ حتی حافظ گاهی چندینبار یک غزلش را ویرایش میکرده است. از این رو از دوستانی که گاهی به این حقیر با نظری که خاک را کیمیا میکند، مینگرند و شعری را از من در کانال یا صفحههایشان میگذارند، درخواست دارم که سری به این کانال بزنند و از اشعار ویرایش شده کار بگیرند. از خیر غزلهایی که حذف شده هم بگذرند!
اجرکم علی الله!
@ml_rustami
❤12👍5👏5
این غزل صددرصد سیاسیست!
رنگین نگشت دامن نوری که داشتیم
منشور، خنده زد به عبوری که داشتیم
همواره تیر غیب نشانش خطا نرفت
در عین آن مسافت دوری که داشتیم
چون سوزنی به بادکنک خورد و در دمی
بیرون پرید آن همه شوری که داشتیم
پیش از اجل نمردن ما جای شکر داشت
با آن قَدَر تمایل حوری که داشتیم
الکن مدیر مجلس ما بود و صبح شد
ناخوانده ماند متن زبوری که داشتیم
دیگر کسی منارهی جامی بنا نکرد
از آن همه مهندس غوری که داشتیم
افتاده بود راه، نمودن برای مُلک
دست یگانه آدم کوری که داشتیم
#مولاداد_رستمی
@ml_rustami
رنگین نگشت دامن نوری که داشتیم
منشور، خنده زد به عبوری که داشتیم
همواره تیر غیب نشانش خطا نرفت
در عین آن مسافت دوری که داشتیم
چون سوزنی به بادکنک خورد و در دمی
بیرون پرید آن همه شوری که داشتیم
پیش از اجل نمردن ما جای شکر داشت
با آن قَدَر تمایل حوری که داشتیم
الکن مدیر مجلس ما بود و صبح شد
ناخوانده ماند متن زبوری که داشتیم
دیگر کسی منارهی جامی بنا نکرد
از آن همه مهندس غوری که داشتیم
افتاده بود راه، نمودن برای مُلک
دست یگانه آدم کوری که داشتیم
#مولاداد_رستمی
@ml_rustami
👍5❤3
مثل پیدا بودن یک تار مو بر روی ماست
دزد میچرخد میان کاروانها راست راست
با خروسی در بغل قاضی برائت داده است
هر شغالی را که با سگهای قشلاق آشناست
آمدند و گله را بردند و چوپان را زدند
از میان ایل ما برنو به دوشی برنخاست
عزمشان در خوردن مال رعیت کوهسان
آنچه را پس میدهند این قوم سنگیندل صداست
چون ولیعهدی که میهن مفت در دستان اوست
عدهای را بیپدر بودن همان نان و نواست
انقلابیها! به راه اشتباهی میروید
پایتخت سلطنتخواهان دنیا گردههاست
#مولاداد_رستمی
@ml_rustami
دزد میچرخد میان کاروانها راست راست
با خروسی در بغل قاضی برائت داده است
هر شغالی را که با سگهای قشلاق آشناست
آمدند و گله را بردند و چوپان را زدند
از میان ایل ما برنو به دوشی برنخاست
عزمشان در خوردن مال رعیت کوهسان
آنچه را پس میدهند این قوم سنگیندل صداست
چون ولیعهدی که میهن مفت در دستان اوست
عدهای را بیپدر بودن همان نان و نواست
انقلابیها! به راه اشتباهی میروید
پایتخت سلطنتخواهان دنیا گردههاست
#مولاداد_رستمی
@ml_rustami
این روزها عجیب احساس دلتنگی روح و روانم را در چنگال خودش گرفته و نای نفس به شاد بودنم نمیدهد. چه پدر سوز است درد تنها ماندن، تکیهگاهی را از دست دادن و همدلی را در چشم نداشتن. تیرهروزگاری شده است، بیجرم بودن هم خودش جرم است، در چنین زمانی سالکی را سزاست که راه بنماید و از چاه بهراساند. به گفتهی لسان الغیب:
به می سجاده رنگین کن گرت پیر مغان گوید
که سالک بیخبر نبود ز راه و رسم منزلها
ایامی نه چندان دور مرا نیز چنین سالک راهبینی بود که البته در نیمه، راه کج گرفت و با کولهباری از افسوس و حسرت و ایکاش در برهوت زمانی که عصا از دست کور میربایند و خراج از مسلمان میگیرند، رهایم کرد. هر وقت به استادم و خاطراتش فکر میکنم دلم همانند کبوتری که در دهانهی چاه گیرمانده باشد، خودش را به دیوارهی سینهام میکوبد. دلتنگی دردیست که درمانی ندارد الا مرگ، تا زندهیی بدان مبتلایی و وای بر ما که گورمان نیز چون دلمان تنگ است.
اصلا چرا دارم طفره میروم، نمیدانم شاید ریگ این دورهی رنگگرایی در کفش من هم افتاده و کفش آنقدر به پایم گشاد است که حسش نمیکنم. خواستم با این چند کلمهی شکسته که به کاغذ مچالهشدهای میماند، گرامی بدارم چهارمین سالیاد رحلت مولانا نور الحق جامی ( رحمة الله عليه ) را، مردی از تبار دوستی و از ایل عیارمردان روزگاری که عیار مردی را به سیم و زر سنجند. یادش را تیشهی فرهاد هم نمیتواند از لوح سنگین زندگی پاک کند. به قول خودم:
مانند خطی حکشده بر سینهی یک سنگ
هیهات که بیرون برود خاطرت از یاد
و به قول سعدی بزرگ:
دیگران چون بروند از نظر از دل بروند
تو چنان در دل من رفته که جان در بدنی
@ml_rustami
به می سجاده رنگین کن گرت پیر مغان گوید
که سالک بیخبر نبود ز راه و رسم منزلها
ایامی نه چندان دور مرا نیز چنین سالک راهبینی بود که البته در نیمه، راه کج گرفت و با کولهباری از افسوس و حسرت و ایکاش در برهوت زمانی که عصا از دست کور میربایند و خراج از مسلمان میگیرند، رهایم کرد. هر وقت به استادم و خاطراتش فکر میکنم دلم همانند کبوتری که در دهانهی چاه گیرمانده باشد، خودش را به دیوارهی سینهام میکوبد. دلتنگی دردیست که درمانی ندارد الا مرگ، تا زندهیی بدان مبتلایی و وای بر ما که گورمان نیز چون دلمان تنگ است.
اصلا چرا دارم طفره میروم، نمیدانم شاید ریگ این دورهی رنگگرایی در کفش من هم افتاده و کفش آنقدر به پایم گشاد است که حسش نمیکنم. خواستم با این چند کلمهی شکسته که به کاغذ مچالهشدهای میماند، گرامی بدارم چهارمین سالیاد رحلت مولانا نور الحق جامی ( رحمة الله عليه ) را، مردی از تبار دوستی و از ایل عیارمردان روزگاری که عیار مردی را به سیم و زر سنجند. یادش را تیشهی فرهاد هم نمیتواند از لوح سنگین زندگی پاک کند. به قول خودم:
مانند خطی حکشده بر سینهی یک سنگ
هیهات که بیرون برود خاطرت از یاد
و به قول سعدی بزرگ:
دیگران چون بروند از نظر از دل بروند
تو چنان در دل من رفته که جان در بدنی
@ml_rustami
❤5👍1
مولاداد رستمی pinned «احتمالش میرود نرخ ریا را بشکند زور باید گردن بیادعا را بشکند چهرههای عدهای را تا نسازند آشکار یک نفر پیدا شود آیینهها را بشکند شاد بودن در سرشت مردم این شهر نیست محتسب باید که ابزار غنا را بشکند سد معبر کرده نان از شغل کاذب میخورد نیست مأموری که…»
مثل قرآن لب طاقچه خوارست دلم
همچون آیینهی در مشت غبارست دلم
آرزو، عشق، هوس، جلب رضامندی عقل...
ای بمیرم که چنین زیر فشارست دلم
از غم اندازهی یک عمر حکایت دارد
و از این زاویه چون سنگ مزارست دلم
دل من زنده به آنست که خونین باشد
اصلا انگار که ترکیب انارست دلم
بردن و باختن و تا ته بازی ماندن
و به یک دید چنان مرد قمارست دلم
مثل کوبیدنِ یک مرد، سرآسیمه به در
منتظر ماندهی بیصبر و قرارست دلم
#مولاداد_رستمی
@ml_rustami
همچون آیینهی در مشت غبارست دلم
آرزو، عشق، هوس، جلب رضامندی عقل...
ای بمیرم که چنین زیر فشارست دلم
از غم اندازهی یک عمر حکایت دارد
و از این زاویه چون سنگ مزارست دلم
دل من زنده به آنست که خونین باشد
اصلا انگار که ترکیب انارست دلم
بردن و باختن و تا ته بازی ماندن
و به یک دید چنان مرد قمارست دلم
مثل کوبیدنِ یک مرد، سرآسیمه به در
منتظر ماندهی بیصبر و قرارست دلم
#مولاداد_رستمی
@ml_rustami
❤5👍5🥰2
برای آدم جویای نامی چون من جای خیلی ذوقزدگی دارد که برای نخستین بار ببیند از او مقالهای ادبی به چاپ رسیده!
👍8🥰1